متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
«الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ» و «لَعَنَ اللَّهُ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمینَ مِنَ الْآنَ إِلَی قِیامِ یَوْمِ الدِّینِ.»
«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.»
خب، این حدیث شریفی که در محضرش هستیم، در «بحارالانوار»، جلد ۱۰، صفحۀ ۲۹۳، این روایت را نقل کرده و «بحار» از کتاب «احتجاج» مرحوم طبرسی نقل کرده است:
«رُوِیَ عَنِ الْمُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ.»
غیر از معصومین، حدیث سند دیگری ندارد. از موسی بن جعفر روایت شده است که ایشان از پدرش، امام صادق (علیه السلام)، و آن بزرگوار از پدرانش، و ایشان از امام حسین (علیه السلام) نقل کردهاند:
«أَنَّ یَهُودِیًّا مِنْ یَهُودِ الشَّامِ وَ أَحْبَارَهُمْ کَانَ قَدْ قَرَأَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ الزَّبُورَ وَ صُحُفَ الْأَنْبِیَاءِ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ.»
یک یهودی از یهودیان شام (منطقه شام، منطقه یهودینشین بوده، بعد از جهت تاریخ، منطقه شام همیشه منطقه خاصی بوده است، معمولاً همیشه منطقهای بوده که تویش دشمنان اهلبیت بودند) و یکی از احبار آنها (که حالا احبارشان، همان علمای درجهیکشان هستند که قرآن هم تعبیر دارد) روحانیون (آه، روحانیون مال مسیحیت، احبار مال یهود هستند). این یهودی یکی از احبار یهودیان بوده؛ آدمی بوده که هم تورات را خوانده بوده، هم انجیل را خوانده بوده، هم زبور را خوانده بوده، هم صحف انبیا را. یک آدم بسیار تحصیلکرده و آدم ملا.
یک رمزی که از استفاده از اهلبیت این است که آدم باید در زمینههای دیگر چینش ابتدایی در خودش ایجاد بکند تا اهلبیت تکمیلش بکنند. یعنی معمولاً بعضی وقتها هم هستش که بدون پیشزمینه عطایی میشود و هی از آن طرف میشود؛ ولی اصل بر این است که آدم یک خطی را طی بکند تا یک جایی ببرد، با زحمت خودش. البته آن به واسطه اهلبیت اول کار را درست بکند، بعد بقیه مراحل.
این آدم خصلت خوبی که به خرج داده، رفته کار کرده، زحمت کشیده. بعد، خدمت شما عرض شود که چون مطالعۀ خیلی زیادی داشته، این معارف ناب گیرش آمده. اگر اینها را نداشت، این جور مطالب را امیرالمؤمنین بهش نمیفهماند. یعنی بعد، کمکم که امیرالمؤمنین در این روایت به این آدم میکنند، این است که مجموعۀ مسائلی که میداند را برایش چینش انجام میدهد. خود این چینش مسئله خیلی مهمی است. دیگر شما ببینید پازلها را. خود اعضای پازل که خیلی مهم نیست که شما صرف اینکه اعضای پازل را داشته باشی، کسی به تحسینت نمیکند. مهم این است که این اعضا را چه شکلی بچینیم. اصل هنر چینش این است. حالا یک وقت هستش که شما طرح ابتدایی را دیدهای، عکس را میدانی چیست، آن وقت میچینی. طرح ابتدایی هم خبر نداری. خوبی مرحلۀ اول خیلی راحتتر.
ماها نسبت به خودمان در ساختن خودمان، آن مرحلۀ دومی هستیم. اصلاً از استعدادهایمان خبر نداریم. اصلاً نمیدانیم چیا داریم. تازه آن طرح اولی را هم نداریم. دین، آن طرح ابتدایی است. آن عکسی که به شما نشان میدهند، میگویند که این مجموعۀ پازل اگر همه را کنار هم چیدی، این ازش درمیآید. خود اهلبیت میگویند این پازل اگر کاملاً درست چیده بشود، از تویش علیبنموسیالرضا، امیرالمؤمنین، در تصویری که نتیجۀ پازل شما، وقتی پازل میدهی، یک عکس کنارش میگذاری دیگر که این یعنی اینکه محصول کار این است. روی آن هی نگاه میکنی، هی میچینی. بعد اگر جایی هم اتفاقاً درست درآمد، ولی با آن عکس جور درنمیآید. اصلاً معنی اسوه هم همین است. اسوه که میگویند بر اساس او عیوب را برطرف بکنیم، اسوه این است. آن دستمالی که میبندند برای اینکه یا مثلاً آن طرح ابتدایی که دارند مریض را نگاه میکنند، بر اساس آن میفهمند که این مریض است. آن را میگویند.
پس بحثمان به اینجا رسید که آن نمای کلی که دارد با شما، با آن میسنجی، بهش میگویند اسوه. تو خود دین، یعنی خود دین این اسوه است که تولد همین معصومین است. یعنی به شما میگویند که این پازل وقتی تکمیل بشود، این میشود از تویش. بعد این خود چینش، بحثمان در مورد چینش است. ما هم گاهی اطلاعات داریم کنار همدیگر. این خود چینش اینها کنار هم، یک مجموعۀ جدیدی، ترکیب یک بابی از معارف، علوم، حقایق. تو بحث ترکیب خود آیات قرآن میبینی که بخش اعظمی از معارفش را در فاز ترکیب قرار داده. این آیه با آن یکی آیه ترکیب بشود، مثلاً باب جدیدی باز میشود. خود این آیه بسیاری از معارف را در خودش دارد. خلاصۀ روش امیرالمؤمنین در این بحث، روش ترکیبی مطالب است که خود طرف میداند. اینها را میآید ترکیب میکند، مقایسه میکند.
البته بعضی مطالب را هم طرف نمیداند، آن هم هست؛ ولی عمدتاً مطالبی است که طرف خبر دارد. فاز بحث در چه فازی است؟ میآید انبیا را تکتک مطرح میکند، با فضایلشان میگوید: «شما هر پیغمبری را که ما گفتیم پیغمبر ما از همه اینها بهتر است، دلیلش چیست؟»
«مَجْلِسٌ فِیهِ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ.»
کسی بود که آشنایی و تسلط داشت نسبت به کتاب انبیا. مجلسی که تویش اصحاب رسول الله نشسته بودند:
«وَ فِیهِمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ أَبُو مَعْبَدٍ الْجُهَنِیُّ.»
یک تعدادی از اصحاب رسول الله نشسته بودند. یکی از اینها امیرالمؤمنین بود. یکی دیگر ابن عباس بود، شاگرد تفسیری امیرالمؤمنین بوده. یکی دیگر ابومعبد جهنی بود.
«مُحَمَّدٌ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مَا تَرَکْتُمْ لِنَبِیٍّ دَرَجَةً وَ لَا لِمُرْسَلٍ فَضِیلَةً إِلَّا نَحَلْتُمُوهَا نَبِیَّکُمْ.»
ای امت پیغمبر (البته آن پیغمبر را قبول نداشته) ای امت، مثلاً رسول الله، «ما ترک نکردید برای پیغمبری درجهای و برای مرسلی فضیلتی، مگر اینکه بخشیدید آن فضیلت را به خودتان.» هر فضیلتی بر هر پیغمبری گفتند.
«فَهَلْ تُجِیبُنِی عَمَّا أَسْأَلُکُمْ.»
آن میخواهم ازتان سؤال بپرسم. یکی هست جواب من را بدهد؟
«فَسَکَتَ الْقَوْمُ عَنْهُ.»
کم آوردند، همه ساکت نشستند.
«فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ نَعَمْ.»
امیرالمؤمنین فرمود: «بله، بفرمایید.»
«مَا أَعْطَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبِیًّا دَرَجَةً وَ لَا مُرْسَلًا فَضِیلَةً إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَاهَا مُحَمَّدًا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ.»
بله، ما ادعا داریم خدا هر فضیلتی به هر پیغمبری داده، هر درجهای به پیغمبری داده، بهترش را به پیغمبر ما داده. تازه بهتر از آن را هم داده.
«مُحَمَّدًا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ عَلَی الْأَنْبِیَاءِ أَضْعَافًا مُضَاعَفَةً.»
تازه چند برابر بهتر از آن به پیغمبر ما داده. از اضعاف مضاعف. اضعاف خود اضعاف، یعنی چند برابر. مضاعف هم یعنی باز آن چند برابر را چند برابرش کن. اضعاف مضاعف را، ضریب توانی برایش بگیر. باز آن ضریب توانی را یک ضریب توانی برایش بگذار. تازه آن ضریب توانی را «n»، این فضایل انبیا را بر توان «n» بگذار. آن باز دوباره به توان «n». این میشود فضایل رسول الله.
امیرالمؤمنین ادعا میکند و اثبات میکند در ۱۳ صفحهای که حالا ما داریم. تکتک شروع میکند. از حضرت آدم شروع میکند تا عیسی. تکتک فضائلی که پیغمبران داشتند. امیرالمؤمنین اثبات میکند که پیغمبر ما این را داشته، بهتر از این را هم داشته. ذکر میکند موارد را. فوقالعاده است این حدیث.
«فَقَالَ الْیَهُودِیُّ: فَهَلْ أَنْتَ مُجِیبُنِی؟»
«قَالَ لَهُ: نَعَمْ سَأَذْکُرُ لَکَ الْیَوْمَ مِنْ فَضَائِلِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ مَا یَقَرُّ اللَّهُ بِهِ أَعْیُنَ الْمُؤْمِنِینَ.»
حالا دیگر در شرح کلماتش، وسطش یک لا به لایی هم بزنیم، به دردمان بخورد. حضرت فرمودند که: «بله، من امروز برایت یک فضائلی از رسول الله میگویم که با این فضائل، چشم مؤمنین قرار پیدا کند» یا قریر پیدا کند. «قرة العین» را ما اشتباه ترجمه میکنیم. میگوییم نور چشم. قرة العین، حالا یک ترجمۀ ابتدایی دارد، یک ترجمۀ تکمیلی دارد. ترجمۀ ابتداییاش که بهتر است، این است که از قریر گرفته شده. قریر به معنی سرد است. ما غدیر که میگویند، یعنی آب سرد. قرة العین یعنی چشم آدم سرد بشود. میگویند اشک غم گرم است، اشک شادی خنک است. بعد آدم وقتی چیزی را میبیند، از شدت خوشحالی گریه میکند. اشکی که میآید، چشمش را خنک میکند.
یک مرحله بالاتر این است که «قرار این پیدا میکند». آدم وقتی که در تکاپو، در طلب، از چشمش، هر کسی را نیازش را، احساساتش را، در بحث اینکه دارد اعلام میکند که الان چه نیازی داری، این را از چشمش میشود فهمید. یک بحث مفصل روانشناسی. به چشم طرف که نگاه میکنی، نیازهایش تو چشمش هست. هر کسی نیازهایش از طریق چشمش فهمیده میشود. حالا این آدم وقتی چشم قرار پیدا کرد، دیگر این ور و آن ور، یعنی آرام شده. یعنی به آنی که میخواسته رسیده. این میشود چی؟ قرة العین به این معنا گرفته میشود. پس سه تا معنی گرفتیم برایش.
معنی اول چی بود؟ «چشم روشنی» که میگویند.
معنی دوم چی بود؟ «چشم خنکی» که میگویند.
قرار چشم، قرار پیدا میکند، یعنی دیگر این ور و آن ور نمیگردد این آدم. دائم دیدهای، گاهی آدم یک نعمتی دارد، ولی همش چشمش دنبال فلان نعمت است. چشمش دنبال فلان ماشین است. این دیگر میگوید: «الان دیگر چشمش خوابید، چشمش آرام شد، دیگر چشمش دنبال فلان.»
امیرالمؤمنین میفرماید: «مؤمنین امروز با چی قرة العین پیدا میکنند؟ با فضائل رسول الله.» یک کلاسی برای ماهاست. ما الان چشممان دنبال چی دارد میگردد که ما را بیتاب کرده؟ دیدهاید الان تو بورس ماها چیست؟ مجلۀ ماشین ماه به ماه در بیاید و برود نگاه کند و بخواند و مجلۀ موبایل. مثلاً تو بعضی کشورها مجلههای نه مثلاً حالا ما نداریم تو ایران، البته کسی دنبالش باشد، میتواند تو ایران پیدا کند، مجلههای مثلاً «زنهای ماه». مثلاً اینها تو این ماه مثلاً زنهای تراز اول دنیا کیا بودند؟ مثلاً و منطقهبندی شده. مثلاً تو روسیه چشمها دنبال اینهاست دیگر. یعنی طرف تو اینترنت که میرود، این چشمش دنبال چی میگردد؟ دنبال چیست؟ این تو دانشگاه چشمش دنبال چیست؟
خدا رحمت کند مرحوم پهلوانی را. خصلتی که داشتند، میرفتند تو بازارها مینشستند، نگاه میکردند به آدم. دنبال چی دارند میروند؟ تکتک میخواهم یک بحث عمیقی که عرفا روش کار میکردند، بحث مردمشناسی بوده. اینکه آدمها تمایلاتشان به چیاست. سطح خواستههایشان چیست. قلۀ اهدافشان چیاست. دنبال چی میگردند. این الان با چی آرام میشود؟ خیابان بنشین، البته خیلی شلوغ نباشد. زن هم تویش خیلی نباشد. یک پشت ویترینها، بعضی اصلاً جنسها را میبینم، اصلاً این حال و هوا. الان مثلاً فلان پلوپز آمده، دارد پر میکشد. فلان یخچال. وای، عجب چیزی است. امام حسن قابلمه تفلون میبیند. آن یکی چه میدانم، مثلاً ماشین لباسشویی فلان که دید، دیگر دارد غش میکند. آن یکی فلان فرش را که دید، دارد میافتد. چه میدانم. این الان فلان لپتاپ را که دید، دارد آویزان میشود. آن یکی فلان ضبط را که دید، ولو شد. قرة العینشان اینهاست. مؤمن قرة العینش چیست؟ یعنی ما تا وقتی به این کلاس نرسیدهایم، این نیست. جزء مؤمنین گفتیم.
مرحله اول اسلام. مرحلۀ دوم چیست؟ ایمان. محل بعدش چیست؟ تقواست. محل بعدش چیست؟ احسان است. مرحلۀ بعدش چیست؟ رحمت. درجهبندی مختلف. خلاصه من هنوز طرف هنوز مرحلۀ اول اسلام است، هنوز به ایمان نرسیده. کسی قرة العینش فضائل اهلبیت نباشد، این هنوز تو مرحلۀ اسلام است. اصلاً عشق اهلبیت اینجوری است دیگر. امیرالمؤمنین فضائل رسول الله، قرة العین مؤمنین است. بیقرار است، بیقرار. ببین همین بیقرار قرار دلش چیست؟ قرار چشمش چیست؟ چشمش با «الحکمة ضالّة المؤمن». گمشده مؤمن چیست؟ حکمت. دربهدر دنبال حکمت میگردد. یک مطلب جدید، یک حرف نو، یک باب جدیدی به معارف، یک فاز جدیدی به معارف. آرام نمیشود. پیامکهای جدید، حالا مثلاً فاز پیامک همه سر و تهش یک چیز است دیگر. یک کثافتکاری، یک فاز دارد دیگر. نهایتش چیست؟ مگر مخرج ادراری به مخرج ادراری برخورد کند، نهایت کار این است دیگر. آخر آخر کار این است. با هزار زبان دارند این را با همدیگر پخش میکنند. آن کار را هم که همه دیگر مزهاش را میدانند. چند صد میلیون جوک در مورد همین کار ساخته شده. بلکه چند صد میلیارد در طول تاریخ. چند ده میلیارد، چند صد میلیارد آدم همه فکر و ذهنشان همین بوده. با همدیگر مینشینند. مطالب نوع جدیدشان چیاست؟ به زبان همین است دیگر. خلاصه رفته ماهواره خرید، چشمش آرام بشود. تا اینها را نبیند، آرام نمیشود. آره. خلاصه حرم کعبه است. مثل حضرت صادق (علیه السلام) میشود استفاده کردن. نگاه میکرد. وجود نازنین حجت بن الحسن. دربهدر دنبال میگردند. دربهدر دنبال میگردند.
استاد مهاجری تهرانی وقتی که جوان آمد درِ خانه ما را زد و گفت: «آقا، موتورمان را همین الان دزدیدند.»
عجب، ان شاءالله پیدا بشود. ولی یک سؤال ازت دارم. خدا وکیلی راستش را بگو. تو راه که میآمدی، هر موتوری که از بغلش رد شدی، نگاه خاصی بهش نکردی که موتور من است یا نه؟
گفت: «چرا.»
خدا وکیلی تو عمرت چند روز این شکلی دنبال امام زمان گشتی؟ شرمنده شو.
موتورت را دزدیدم. از بغل هر موتوری گفت: «نکند این موتور همین آقا را دزدیده.» و نماز جمعه چشم انداختی. نمیدانم مسجد محل چشم انداختی. تو هیئت چشم انداختی. جستجو کن. جستجو کن. جستجو. جستجو نبوده. جستجو مشکل جستجو است. کانکت نبودی. جستجو کردی، سرچ کردی، ولی کانکت نبودی. دیسکانکت. احمد آپدیت بشود. خلاصه، قرة العین مؤمن چیست؟ فضائل اهلبیت است. اصلاً لذتش به آن هاست. یک مرحله این آدم به اخلاص نزدیک شده. چرا؟ چون از نفس فارغ شدی. آدم تا وقتی که تو نفس خودش، غرق در نفس خودش است، لذت نمیبرد از فضائل دیگری. آدمی که از فضائل دیگری، خصوصاً اهلبیت لذت میبرد، یک درجه از نفس فاصله گرفته. حالا فضائل اهلبیت که در اوج. کمکم آدم باید به جایی برسد که نسبت به فضیلت مؤمنین هم لذت ببرد. بالاتر از آن نسبت به فضیلت غیرمؤمنین هم لذت. فضیلت باشد ها. یک کسی مؤمن نیست، ولی خط قشنگی دارد. تو لذت ببر. خوش به حالش. فضیلت حیوانها هم لذت میبرد. داستان حضرت عیسی (علیه السلام) است که از بغل سگ رد میشد، میگفتش که: «این چه دندان قشنگی دارد.» بعد کمکم تو این عالم همه چی فضیلت میبیند. غیر از خودش. همه غیر از من، همه رو به راه. همه چی رو به راست غیر از من. آره. من فقط فضولم این وسط. همه چی فضیلت. وگرنه آن داستان آن شره میشود. میگوید: «خلقت من از ازل یک وصلۀ ناجور بود. من که راضی به این خلقت نبودم. زور بود.» فقط من روبهراهم، بقیه همه مشکل دارند. با هر چی هم میروم سمتش، میروم که با هم جور درنمیآید. اصلاً من را برای چی خلق کرده؟ من را به این خوبی برای بین این همه ناجور قرار داده. دقیقاً ضد آن حالت است. مؤمن میگوید که: «من اینقدر ناجورم تو این همه عالمی که همهچیزش جور است. من چرا اینقدر ناجورم؟» تازه آن را هم: «خدایا، تو من را جور خلق کردی. من خودم خودم را ناجور کردم.» مشکل سر خودش میاندازد. کسی که با فضیلت لذت میبرد. حالا خیلی هنر هم نکردیم نسبت به فضیلت اهلبیت به به چهچه کنیم ها. اینقدر فاسد میشوند، اینقدر خراب میشوند که نسبت به همین هم حسادت میکنند. همین را هم برنمیتابند.
مردم به امام رضا (علیه السلام) گرایش پیدا کردند. این آقا دارد تو دلش حسودی میکند. آدم تا کجا میرسد؟ بعد دستور میدهد که این را بزنی، تخریبش کنی. حرام. بله دیگر. به توپ و تفنگ بستند حرم را. در و دیوار. آثار را نگه داشتند عراقیها. با اینکه حرم بازسازی کردند، تو دیوار اثرات گلولهها را نگه داشتند. کجا پیش میرود نفسانیت؟ تا کجا آدم را گرفتار میکند؟ از این ور قرة العینش فضیلت اهلبیت. از آن ور فضیلت اهلبیت میشنود، بیچاره میشود، کفرش درمیآید، دادش درمیآید. ملعون فضیلت جوادالائمه را دید. یحیی بن اکثم قاضی فضیلت جوادالائمه را که دید، حسادت کرد. دستور داد او را بکشیدش. فضیلتی که میبیند. اینها اهلبیت برای بعضیها فضیلت که رونمایی میکنند، نفرت آن آدم را دوچندان میکنند. نفس کثیف اینجور میشود. دیدهای باران که میآید، شما آشغال اگر گذاشته باشی تو حیاط، وقتی باران میآید، این آشغال بوی گندش تازه بلند میشود. گل هم اگر کاشته باشی تو حیاط، بوی عطر گل بلند میشود. اهلبیت که میبارند، فضائلشان را. اگر ته دل خرابی داشته باشد، آن وقت این بیرون میریزد. زبیر کی خراب شد؟ وقتی که فضیلت دید از امیرالمؤمنین. ته دلش حسادت کرد. آن داستانش هم مفصل است دیگر. حالا اشارات. خلاصه، بعضی فضیلت که میبینند، کفر پنهانی که ته دل داشتند، تازه بیرون میآید. تا الان خوب بود ها. فضیلت که دید، به هم ریخت. اینقدر از این مراحل بگذریم که اصلاً قرة العینمان فضیلت اینها باشد. بعد این حالت چی میشود؟ اصلاً آدم از فضائل خودش بیزار است. اولاً که اصلاً فضیلتی برای خودش قائل نیست. فضیلت هم اگر بهش بچسبد، دیگران قائل باشند، از آن هم بیزار است. همۀ جهتها را دارد میبرد به سمت اهلبیت. نمیخواهد ذرهای به این ور. تعبیر مرحوم صفایی خیلی قشنگ میگفت: «عالم مثل شیشه میماند.» هر چی به این نگاه میکنیم اینقدر خوشه، کنار کشیده، هی به این نگاه میکنی ها. هی با یک بچه داری نگاه میکنی، ولی به جای بچه خدا میبینی. خدا میبینی. جذابیت نداشت. اینقدر شیشه شده. هست ها، ولی نیست.
«من مجالس با کی بنشینیم؟» فرمود: «مَنْ یُذَکِّرُکُمْ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ.»
با کسی که دیدنش شما را یاد خدا بیندازد. اینجور شیشه دیگر نیست. میبینیاش، ولی این را نمیبینی، خدا را میبینی. اخلاص میبینی، صفا میبینی، الهی میبینی، معنویت میبینی، عشق میبینی. این نیست. جذابیت دیدن این آقا که دارد خدا را میبیند. این میشود آن حال.
امیرالمؤمنین در این فضائل میگوید که کی حال کند؟ یهودی ظاهراً دارد میپرسد، مؤمنین حال کنند. یهودی واسطه شده که او عاشق رسول الله بشود. که این عشق به الله که باید بین ماها پیوند ما را رقم بزند ها. بفرمایید. میگویند که بگویم دیگر، تمامش کنیم.
داستان ازدواج حضرت یوسف و زلیخا خیلی داستان زیبایی است. میگویند از توی کوچه رد میشد حضرت یوسف. یک پیرزنی نشسته بود. بعد این پیرزن فریاد زد که: «شکر به آن خدایی که هر کسی که طاعتش را انجام داد، عزیز شد. هر کسی مثل من معصیتش را انجام داد، اینجوری ذلیل شد.»
یوسف فرمود: «تو کی هستی؟»
گفت: «من زلیخا هستم.» حضرت زلیخا، غلط. ذلیخا درست است.
گفت که: «زلیخا، چرا آخه اینجوری کردی؟»
گفت: «یوسف، خیلی جذاب بودی. خیلی زیبا بودی.»
گفت که: «تو که من را دیدی، اگر پیغمبر خاتم را میدیدی چی میگفتی؟ زیبایی او، فضائل او.»
گفت: «راست میگویی.»
گفت: «به دلم مراجعه کردم. دلم دیدم که میگوید که آره، پیغمبر خاتم از یوسف زیباتر است.»
ندا آمد که: «یوسف، چون این آدم به پیغمبر خاتم ابراز محبت کرد، پاک شد و در درگاه ما عزیز شد.»
به همین پیوند، خود انبیا هم پیوندشان با دیگران را مبنای رسول الله بوده. مال چی باید دور هم جمع بکند؟ پیغمبر، پیغمبر و آلش. حالشان، جذابیتشان را از خود پیغمبر گرفتند دیگر. هر چی اینها دارند، به واسطه رسول الله است. این است که جذاب میکند.
حالا امیرالمؤمنین میخواهد از فضائلی بگوید که کسانی که همۀ محورشان رسول الله است، با اینها قرة العین پیدا میکنند. با اینها آرام میشوند. فردا این تکه دوم از فرمایش امیرالمؤمنین را بگویم و:
«وَ یَکُونُ فِیهِ إِزَالَةٌ لِشَکِّ الشَّاکِّینَ فِی فَضَائِلِهِ.»
میخواهم این فضائل را بگویم که هر کی شک در فضائل رسول الله دارد، با این جملاتی که میگویم، شکش (پس مرحله اول کیا از این جملات میخواهند استفاده کنند؟ مؤمنین. مرحلۀ دوم کیا؟ کسانی که آدمهای بدی نیستند، شک دارند. ببین، معاندین نیستند ها. کسانی که فضیلت دیدند، بدی از خودشان نشان دادند، آن دسته نه. کسانی که فضیلت ندیدند. برای همین هنوز قبول نکردهاند. میخواهم به اینها نشان بدهم، برطرف بشود) روشن است:
«الشَّاکِّینَ فِی فَضَائِلِ أَنَّهُ عَلَیْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ کَانَ إِذَا ذَکَرَ لِنَفْسِهِ فَضِیلَةً قَالَ وَ لَا فَخْرَ.»
این جمله خیلی کاربردی است. حالا پیغمبر اینجا، این وسط امیرالمؤمنین هم وقتشناس است دیگر. دارد استفاده میکند. پیغمبر شروع کرد. یک سیرۀ پیغمبر این وسط جا گذاشته. همین وسط از فرصت، آره. هنوز که این وسط بچسبان. یکی دیگر از فضائل پیغمبر را. یکی از فضائلی که پیغمبر داشت، این بود که هر وقت فضیلتی از خودش ذکر میکرد، میفرمود که: «البته هیچ فخری من به این نمیکنم.» «وَ لَا فَخْرَ.» هیچ فرقی. سیرۀ پیغمبری است.
حالا امیرالمؤمنین وسط وقت گیر آورده که این را بچسباند. عشق امیرالمؤمنین به رسول الله. ببین، خود این ذکر ما از کسی یاد میکنیم، داریم که عاشقشیم دیگر. تا عاشق نباشی که یادش نمیکنی. امیرالمؤمنین ذکر دائمی رسول الله است. عشقش است دیگر. وجودش است. فرمود: «أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ.»
من یکی از بندگان و بردگان رسول الله هستم. خیلی حرف است. علی امیرالمؤمنین، قسیم الجنة و النار. شوخی نیست. من خودم برده رسول الله هستم. خلاصه، این جملهای که فرمود، جملۀ بسیار کاربردی.
«ذَکَرَ لِنَفْسِهِ فَضِیلَةً.»
حالا کی فضیلت میگفت؟ تا وقتی ناچار نمیشد، فضیلت هم نمیگفت ها. اینجوری نبود که دم کار گیر میکرد، میدید که کشاندن به سمت خدا میسر نمیشود، مگر به این واسطه که من فضیلتی از آن موقع رسول الله، امیرالمؤمنین، حضرت معصومین هم همین بوده. تازه آنجا که مجبور میشد، مخلصانه بریزد بیرون. آنجا بعدش میفهمید که «وَ لَا فَخْرَ.» من هیچ افتخاری پیش افتخاری ندارد. حضرات معصومین، بقیه معصومین بودن. هیچ وقت همان بحثی که خودشان را این وسط، پیغمبر هم این وسط، ضربه خودش را این نشان نمیدهد. آن هم شیشه است که باید دید. یک وقت زیارات ما اینجوری نشود که ما برویم فقط امام رضا (علیه السلام) را ببینیم. حالا نه معنی دیدن ظاهری. فقط طرف حسابمان امام رضا (علیه السلام) را ببینیم، بیاییم بیرون. زیارتی که امام رضا (علیه السلام) را ببینی و به آن واسطه خدا را ببینی و با خدا صحبت. پل زیارت جامعه را ببینی چقدر زیباست.
«وَ بِکُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِینِنَا.»
خدا معالم دین ما را، علوم و حقایق دین ما را به ما داد، ولی خدا به واسطه شما به ما داد.
«وَ بِکُمْ أَخْرَجَنَا اللَّهُ مِنَ الظُّلَمَاتِ وَ شَفَا جِرَاحَاتِنَا.»
خدا به وسیلۀ شما ما را از ذلت نجات داد. آفرین. نتیجه، خدا دارد این کار را میکند. آخرش هم که میخواهی تمام بکنی، میگویی که: «خدایا، من گشتم برای اینکه بین خودم و تو یک کسی پیدا بکنم، به تو نزدیک بشود، نزدیک بشوم، از اهلبیت نزدیکتر گیر نیاوردم. اگر پیدا میکردم، آنها را میآوردم. تو بودی برایم. این وسط دیدم هیچکس از من نزدیکتر به تو نیست.» چقدر آداب توحیدی دارد زیارت جامعه. این همه برای من. اصلاً نمیتوانم وصف شما را بگویم. من اصلاً نمیتوانم شما را توصیف کنم. شما خیلی. ولی بگویم ها، شما را مگر قبول دارم؟ کسی دیگر باهاش کار دارم. ارشاد نقل میکند که پیغمبر توی کوچهای رد میشد و دید پدر مادر. شمارۀ روش تربیتیشان این است: خدا گذاشتهاید. ما باید بین خودمان وقتی ازدواج کردیم، این را باید جا بیندازیم. وقتی که دو طرف دارند برای همدیگر سمبل میشوند و تو چشم میآیند، من تو چشمت آیه نور. بعد از کدام آیه؟ بعد آیه ازدواج. سوره نور. ببینید بحث در مورد ازدواج و فلان و اینهاست.
«وَ أَنْکِحُوا الْأَیَامَی مِنْکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَ إِمَائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ.»
جوانهایتان را زن بدهید و اگر ندارند، خدا بهشان غنا میدهد و فلان و این حرفها. بعد این آیات که تمام میشود، میآید میگوید: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.»
یک وقت نکند خودتان را ببینید. «وَ اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.» او را ببین. خیلی چینش اینها خیلی قشنگ است. تو فضای ازدواج، یک دفعه میآید میچسباند به آیه نور. بله، عرض مفرد. خلاصه جدا از این. لا خلاصه اینکه بحثمان بود این «وَ لَا فَخْرَ.» هیچ افتخاری هم نمیکنم. خودی نیست این وسط. حتی معصومین هم خودی وسط نشان نمیدهند. ما هم نباید ببینیم. ما هم اگر ببینیم، اشتباه است. باید به واسطۀ اینها خدا را ببینیم. یک وقت خود اینها نباید بت بشوند. یک وقت خود اینها نباید محور بشوند، هدف بشوند. گاهی ما خیلی اهلبیتی میشویم و هیئتی میشویم و فلان و اینها. همۀ زندگیمان میشود حسین (علیه السلام). نه. همۀ زندگی الله است. حسین (علیه السلام)، حسینی که تو را به الله میرساند. ولی همۀ زندگی حسین (علیه السلام). بدبختی که رفته بود زیلوهای مسجد را برداشته بود، دزدیده بود، برده بود. بابا، چه کاری است؟ میگفت: «عباس (علیه السلام) به خاطر خدا دو تا دستاش را داد. خدا ۴ تا از این مسیرش را نمیدهد؟» عباس (علیه السلام)، عباس الکشک. عباس (علیه السلام) اینجوری دارد میبیند. چقدر نگاه احمقانه است. افکار اهلبیت را یک گوشه گذاشتیم. خدا را یک گوشه. تازه این مهمتر، جذابتر، قشنگتر، خوشگلتر. وقتی سراغ اینها میرویم، بیشتر حال میکنیم تا وقتی سراغ این میرویم. زیارت ما معمولاً یک حال دیگری دارد تا نمازمان. زیارت تازه باید یک پلهای باشد که تو را پرت کند تو بغل نماز. آنجا برایت جذاب است. خلاصه، بقیهاش ان شاءالله باشد. مقدمهاش را توانستیم. تازه به یهودی را وارد مجلس مسجدش کردیم و آره، چطور ناکاوتش میکنم.
«وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّدٍ.»
بسم الله الرحمن الرحیم
«الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ» و «لَعَنَ اللَّهُ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمینَ مِنَ الْآنَ إِلَی قِیامِ یَوْمِ الدِّینِ.»
«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.»
خب، این حدیث شریفی که در محضرش هستیم، در «بحارالانوار»، جلد ۱۰، صفحۀ ۲۹۳، این روایت را نقل کرده و «بحار» از کتاب «احتجاج» مرحوم طبرسی نقل کرده است:
«رُوِیَ عَنِ الْمُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ.»
غیر از معصومین، حدیث سند دیگری ندارد. از موسی بن جعفر روایت شده است که ایشان از پدرش، امام صادق (علیه السلام)، و آن بزرگوار از پدرانش، و ایشان از امام حسین (علیه السلام) نقل کردهاند:
«أَنَّ یَهُودِیًّا مِنْ یَهُودِ الشَّامِ وَ أَحْبَارَهُمْ کَانَ قَدْ قَرَأَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ الزَّبُورَ وَ صُحُفَ الْأَنْبِیَاءِ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ.»
یک یهودی از یهودیان شام (منطقه شام، منطقه یهودینشین بوده، بعد از جهت تاریخ، منطقه شام همیشه منطقه خاصی بوده است، معمولاً همیشه منطقهای بوده که تویش دشمنان اهلبیت بودند) و یکی از احبار آنها (که حالا احبارشان، همان علمای درجهیکشان هستند که قرآن هم تعبیر دارد) روحانیون (آه، روحانیون مال مسیحیت، احبار مال یهود هستند). این یهودی یکی از احبار یهودیان بوده؛ آدمی بوده که هم تورات را خوانده بوده، هم انجیل را خوانده بوده، هم زبور را خوانده بوده، هم صحف انبیا را. یک آدم بسیار تحصیلکرده و آدم ملا.
یک رمزی که از استفاده از اهلبیت این است که آدم باید در زمینههای دیگر چینش ابتدایی در خودش ایجاد بکند تا اهلبیت تکمیلش بکنند. یعنی معمولاً بعضی وقتها هم هستش که بدون پیشزمینه عطایی میشود و هی از آن طرف میشود؛ ولی اصل بر این است که آدم یک خطی را طی بکند تا یک جایی ببرد، با زحمت خودش. البته آن به واسطه اهلبیت اول کار را درست بکند، بعد بقیه مراحل.
این آدم خصلت خوبی که به خرج داده، رفته کار کرده، زحمت کشیده. بعد، خدمت شما عرض شود که چون مطالعۀ خیلی زیادی داشته، این معارف ناب گیرش آمده. اگر اینها را نداشت، این جور مطالب را امیرالمؤمنین بهش نمیفهماند. یعنی بعد، کمکم که امیرالمؤمنین در این روایت به این آدم میکنند، این است که مجموعۀ مسائلی که میداند را برایش چینش انجام میدهد. خود این چینش مسئله خیلی مهمی است. دیگر شما ببینید پازلها را. خود اعضای پازل که خیلی مهم نیست که شما صرف اینکه اعضای پازل را داشته باشی، کسی به تحسینت نمیکند. مهم این است که این اعضا را چه شکلی بچینیم. اصل هنر چینش این است. حالا یک وقت هستش که شما طرح ابتدایی را دیدهای، عکس را میدانی چیست، آن وقت میچینی. طرح ابتدایی هم خبر نداری. خوبی مرحلۀ اول خیلی راحتتر.
ماها نسبت به خودمان در ساختن خودمان، آن مرحلۀ دومی هستیم. اصلاً از استعدادهایمان خبر نداریم. اصلاً نمیدانیم چیا داریم. تازه آن طرح اولی را هم نداریم. دین، آن طرح ابتدایی است. آن عکسی که به شما نشان میدهند، میگویند که این مجموعۀ پازل اگر همه را کنار هم چیدی، این ازش درمیآید. خود اهلبیت میگویند این پازل اگر کاملاً درست چیده بشود، از تویش علیبنموسیالرضا، امیرالمؤمنین، در تصویری که نتیجۀ پازل شما، وقتی پازل میدهی، یک عکس کنارش میگذاری دیگر که این یعنی اینکه محصول کار این است. روی آن هی نگاه میکنی، هی میچینی. بعد اگر جایی هم اتفاقاً درست درآمد، ولی با آن عکس جور درنمیآید. اصلاً معنی اسوه هم همین است. اسوه که میگویند بر اساس او عیوب را برطرف بکنیم، اسوه این است. آن دستمالی که میبندند برای اینکه یا مثلاً آن طرح ابتدایی که دارند مریض را نگاه میکنند، بر اساس آن میفهمند که این مریض است. آن را میگویند.
پس بحثمان به اینجا رسید که آن نمای کلی که دارد با شما، با آن میسنجی، بهش میگویند اسوه. تو خود دین، یعنی خود دین این اسوه است که تولد همین معصومین است. یعنی به شما میگویند که این پازل وقتی تکمیل بشود، این میشود از تویش. بعد این خود چینش، بحثمان در مورد چینش است. ما هم گاهی اطلاعات داریم کنار همدیگر. این خود چینش اینها کنار هم، یک مجموعۀ جدیدی، ترکیب یک بابی از معارف، علوم، حقایق. تو بحث ترکیب خود آیات قرآن میبینی که بخش اعظمی از معارفش را در فاز ترکیب قرار داده. این آیه با آن یکی آیه ترکیب بشود، مثلاً باب جدیدی باز میشود. خود این آیه بسیاری از معارف را در خودش دارد. خلاصۀ روش امیرالمؤمنین در این بحث، روش ترکیبی مطالب است که خود طرف میداند. اینها را میآید ترکیب میکند، مقایسه میکند.
البته بعضی مطالب را هم طرف نمیداند، آن هم هست؛ ولی عمدتاً مطالبی است که طرف خبر دارد. فاز بحث در چه فازی است؟ میآید انبیا را تکتک مطرح میکند، با فضایلشان میگوید: «شما هر پیغمبری را که ما گفتیم پیغمبر ما از همه اینها بهتر است، دلیلش چیست؟»
«مَجْلِسٌ فِیهِ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ.»
کسی بود که آشنایی و تسلط داشت نسبت به کتاب انبیا. مجلسی که تویش اصحاب رسول الله نشسته بودند:
«وَ فِیهِمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ أَبُو مَعْبَدٍ الْجُهَنِیُّ.»
یک تعدادی از اصحاب رسول الله نشسته بودند. یکی از اینها امیرالمؤمنین بود. یکی دیگر ابن عباس بود، شاگرد تفسیری امیرالمؤمنین بوده. یکی دیگر ابومعبد جهنی بود.
«مُحَمَّدٌ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مَا تَرَکْتُمْ لِنَبِیٍّ دَرَجَةً وَ لَا لِمُرْسَلٍ فَضِیلَةً إِلَّا نَحَلْتُمُوهَا نَبِیَّکُمْ.»
ای امت پیغمبر (البته آن پیغمبر را قبول نداشته) ای امت، مثلاً رسول الله، «ما ترک نکردید برای پیغمبری درجهای و برای مرسلی فضیلتی، مگر اینکه بخشیدید آن فضیلت را به خودتان.» هر فضیلتی بر هر پیغمبری گفتند.
«فَهَلْ تُجِیبُنِی عَمَّا أَسْأَلُکُمْ.»
آن میخواهم ازتان سؤال بپرسم. یکی هست جواب من را بدهد؟
«فَسَکَتَ الْقَوْمُ عَنْهُ.»
کم آوردند، همه ساکت نشستند.
«فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ نَعَمْ.»
امیرالمؤمنین فرمود: «بله، بفرمایید.»
«مَا أَعْطَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبِیًّا دَرَجَةً وَ لَا مُرْسَلًا فَضِیلَةً إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَاهَا مُحَمَّدًا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ.»
بله، ما ادعا داریم خدا هر فضیلتی به هر پیغمبری داده، هر درجهای به پیغمبری داده، بهترش را به پیغمبر ما داده. تازه بهتر از آن را هم داده.
«مُحَمَّدًا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ عَلَی الْأَنْبِیَاءِ أَضْعَافًا مُضَاعَفَةً.»
تازه چند برابر بهتر از آن به پیغمبر ما داده. از اضعاف مضاعف. اضعاف خود اضعاف، یعنی چند برابر. مضاعف هم یعنی باز آن چند برابر را چند برابرش کن. اضعاف مضاعف را، ضریب توانی برایش بگیر. باز آن ضریب توانی را یک ضریب توانی برایش بگذار. تازه آن ضریب توانی را «n»، این فضایل انبیا را بر توان «n» بگذار. آن باز دوباره به توان «n». این میشود فضایل رسول الله.
امیرالمؤمنین ادعا میکند و اثبات میکند در ۱۳ صفحهای که حالا ما داریم. تکتک شروع میکند. از حضرت آدم شروع میکند تا عیسی. تکتک فضائلی که پیغمبران داشتند. امیرالمؤمنین اثبات میکند که پیغمبر ما این را داشته، بهتر از این را هم داشته. ذکر میکند موارد را. فوقالعاده است این حدیث.
«فَقَالَ الْیَهُودِیُّ: فَهَلْ أَنْتَ مُجِیبُنِی؟»
«قَالَ لَهُ: نَعَمْ سَأَذْکُرُ لَکَ الْیَوْمَ مِنْ فَضَائِلِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ مَا یَقَرُّ اللَّهُ بِهِ أَعْیُنَ الْمُؤْمِنِینَ.»
حالا دیگر در شرح کلماتش، وسطش یک لا به لایی هم بزنیم، به دردمان بخورد. حضرت فرمودند که: «بله، من امروز برایت یک فضائلی از رسول الله میگویم که با این فضائل، چشم مؤمنین قرار پیدا کند» یا قریر پیدا کند. «قرة العین» را ما اشتباه ترجمه میکنیم. میگوییم نور چشم. قرة العین، حالا یک ترجمۀ ابتدایی دارد، یک ترجمۀ تکمیلی دارد. ترجمۀ ابتداییاش که بهتر است، این است که از قریر گرفته شده. قریر به معنی سرد است. ما غدیر که میگویند، یعنی آب سرد. قرة العین یعنی چشم آدم سرد بشود. میگویند اشک غم گرم است، اشک شادی خنک است. بعد آدم وقتی چیزی را میبیند، از شدت خوشحالی گریه میکند. اشکی که میآید، چشمش را خنک میکند.
یک مرحله بالاتر این است که «قرار این پیدا میکند». آدم وقتی که در تکاپو، در طلب، از چشمش، هر کسی را نیازش را، احساساتش را، در بحث اینکه دارد اعلام میکند که الان چه نیازی داری، این را از چشمش میشود فهمید. یک بحث مفصل روانشناسی. به چشم طرف که نگاه میکنی، نیازهایش تو چشمش هست. هر کسی نیازهایش از طریق چشمش فهمیده میشود. حالا این آدم وقتی چشم قرار پیدا کرد، دیگر این ور و آن ور، یعنی آرام شده. یعنی به آنی که میخواسته رسیده. این میشود چی؟ قرة العین به این معنا گرفته میشود. پس سه تا معنی گرفتیم برایش.
معنی اول چی بود؟ «چشم روشنی» که میگویند.
معنی دوم چی بود؟ «چشم خنکی» که میگویند.
قرار چشم، قرار پیدا میکند، یعنی دیگر این ور و آن ور نمیگردد این آدم. دائم دیدهای، گاهی آدم یک نعمتی دارد، ولی همش چشمش دنبال فلان نعمت است. چشمش دنبال فلان ماشین است. این دیگر میگوید: «الان دیگر چشمش خوابید، چشمش آرام شد، دیگر چشمش دنبال فلان.»
امیرالمؤمنین میفرماید: «مؤمنین امروز با چی قرة العین پیدا میکنند؟ با فضائل رسول الله.» یک کلاسی برای ماهاست. ما الان چشممان دنبال چی دارد میگردد که ما را بیتاب کرده؟ دیدهاید الان تو بورس ماها چیست؟ مجلۀ ماشین ماه به ماه در بیاید و برود نگاه کند و بخواند و مجلۀ موبایل. مثلاً تو بعضی کشورها مجلههای نه مثلاً حالا ما نداریم تو ایران، البته کسی دنبالش باشد، میتواند تو ایران پیدا کند، مجلههای مثلاً «زنهای ماه». مثلاً اینها تو این ماه مثلاً زنهای تراز اول دنیا کیا بودند؟ مثلاً و منطقهبندی شده. مثلاً تو روسیه چشمها دنبال اینهاست دیگر. یعنی طرف تو اینترنت که میرود، این چشمش دنبال چی میگردد؟ دنبال چیست؟ این تو دانشگاه چشمش دنبال چیست؟
خدا رحمت کند مرحوم پهلوانی را. خصلتی که داشتند، میرفتند تو بازارها مینشستند، نگاه میکردند به آدم. دنبال چی دارند میروند؟ تکتک میخواهم یک بحث عمیقی که عرفا روش کار میکردند، بحث مردمشناسی بوده. اینکه آدمها تمایلاتشان به چیاست. سطح خواستههایشان چیست. قلۀ اهدافشان چیاست. دنبال چی میگردند. این الان با چی آرام میشود؟ خیابان بنشین، البته خیلی شلوغ نباشد. زن هم تویش خیلی نباشد. یک پشت ویترینها، بعضی اصلاً جنسها را میبینم، اصلاً این حال و هوا. الان مثلاً فلان پلوپز آمده، دارد پر میکشد. فلان یخچال. وای، عجب چیزی است. امام حسن قابلمه تفلون میبیند. آن یکی چه میدانم، مثلاً ماشین لباسشویی فلان که دید، دیگر دارد غش میکند. آن یکی فلان فرش را که دید، دارد میافتد. چه میدانم. این الان فلان لپتاپ را که دید، دارد آویزان میشود. آن یکی فلان ضبط را که دید، ولو شد. قرة العینشان اینهاست. مؤمن قرة العینش چیست؟ یعنی ما تا وقتی به این کلاس نرسیدهایم، این نیست. جزء مؤمنین گفتیم.
مرحله اول اسلام. مرحلۀ دوم چیست؟ ایمان. محل بعدش چیست؟ تقواست. محل بعدش چیست؟ احسان است. مرحلۀ بعدش چیست؟ رحمت. درجهبندی مختلف. خلاصه من هنوز طرف هنوز مرحلۀ اول اسلام است، هنوز به ایمان نرسیده. کسی قرة العینش فضائل اهلبیت نباشد، این هنوز تو مرحلۀ اسلام است. اصلاً عشق اهلبیت اینجوری است دیگر. امیرالمؤمنین فضائل رسول الله، قرة العین مؤمنین است. بیقرار است، بیقرار. ببین همین بیقرار قرار دلش چیست؟ قرار چشمش چیست؟ چشمش با «الحکمة ضالّة المؤمن». گمشده مؤمن چیست؟ حکمت. دربهدر دنبال حکمت میگردد. یک مطلب جدید، یک حرف نو، یک باب جدیدی به معارف، یک فاز جدیدی به معارف. آرام نمیشود. پیامکهای جدید، حالا مثلاً فاز پیامک همه سر و تهش یک چیز است دیگر. یک کثافتکاری، یک فاز دارد دیگر. نهایتش چیست؟ مگر مخرج ادراری به مخرج ادراری برخورد کند، نهایت کار این است دیگر. آخر آخر کار این است. با هزار زبان دارند این را با همدیگر پخش میکنند. آن کار را هم که همه دیگر مزهاش را میدانند. چند صد میلیون جوک در مورد همین کار ساخته شده. بلکه چند صد میلیارد در طول تاریخ. چند ده میلیارد، چند صد میلیارد آدم همه فکر و ذهنشان همین بوده. با همدیگر مینشینند. مطالب نوع جدیدشان چیاست؟ به زبان همین است دیگر. خلاصه رفته ماهواره خرید، چشمش آرام بشود. تا اینها را نبیند، آرام نمیشود. آره. خلاصه حرم کعبه است. مثل حضرت صادق (علیه السلام) میشود استفاده کردن. نگاه میکرد. وجود نازنین حجت بن الحسن. دربهدر دنبال میگردند. دربهدر دنبال میگردند.
استاد مهاجری تهرانی وقتی که جوان آمد درِ خانه ما را زد و گفت: «آقا، موتورمان را همین الان دزدیدند.»
عجب، ان شاءالله پیدا بشود. ولی یک سؤال ازت دارم. خدا وکیلی راستش را بگو. تو راه که میآمدی، هر موتوری که از بغلش رد شدی، نگاه خاصی بهش نکردی که موتور من است یا نه؟
گفت: «چرا.»
خدا وکیلی تو عمرت چند روز این شکلی دنبال امام زمان گشتی؟ شرمنده شو.
موتورت را دزدیدم. از بغل هر موتوری گفت: «نکند این موتور همین آقا را دزدیده.» و نماز جمعه چشم انداختی. نمیدانم مسجد محل چشم انداختی. تو هیئت چشم انداختی. جستجو کن. جستجو کن. جستجو. جستجو نبوده. جستجو مشکل جستجو است. کانکت نبودی. جستجو کردی، سرچ کردی، ولی کانکت نبودی. دیسکانکت. احمد آپدیت بشود. خلاصه، قرة العین مؤمن چیست؟ فضائل اهلبیت است. اصلاً لذتش به آن هاست. یک مرحله این آدم به اخلاص نزدیک شده. چرا؟ چون از نفس فارغ شدی. آدم تا وقتی که تو نفس خودش، غرق در نفس خودش است، لذت نمیبرد از فضائل دیگری. آدمی که از فضائل دیگری، خصوصاً اهلبیت لذت میبرد، یک درجه از نفس فاصله گرفته. حالا فضائل اهلبیت که در اوج. کمکم آدم باید به جایی برسد که نسبت به فضیلت مؤمنین هم لذت ببرد. بالاتر از آن نسبت به فضیلت غیرمؤمنین هم لذت. فضیلت باشد ها. یک کسی مؤمن نیست، ولی خط قشنگی دارد. تو لذت ببر. خوش به حالش. فضیلت حیوانها هم لذت میبرد. داستان حضرت عیسی (علیه السلام) است که از بغل سگ رد میشد، میگفتش که: «این چه دندان قشنگی دارد.» بعد کمکم تو این عالم همه چی فضیلت میبیند. غیر از خودش. همه غیر از من، همه رو به راه. همه چی رو به راست غیر از من. آره. من فقط فضولم این وسط. همه چی فضیلت. وگرنه آن داستان آن شره میشود. میگوید: «خلقت من از ازل یک وصلۀ ناجور بود. من که راضی به این خلقت نبودم. زور بود.» فقط من روبهراهم، بقیه همه مشکل دارند. با هر چی هم میروم سمتش، میروم که با هم جور درنمیآید. اصلاً من را برای چی خلق کرده؟ من را به این خوبی برای بین این همه ناجور قرار داده. دقیقاً ضد آن حالت است. مؤمن میگوید که: «من اینقدر ناجورم تو این همه عالمی که همهچیزش جور است. من چرا اینقدر ناجورم؟» تازه آن را هم: «خدایا، تو من را جور خلق کردی. من خودم خودم را ناجور کردم.» مشکل سر خودش میاندازد. کسی که با فضیلت لذت میبرد. حالا خیلی هنر هم نکردیم نسبت به فضیلت اهلبیت به به چهچه کنیم ها. اینقدر فاسد میشوند، اینقدر خراب میشوند که نسبت به همین هم حسادت میکنند. همین را هم برنمیتابند.
مردم به امام رضا (علیه السلام) گرایش پیدا کردند. این آقا دارد تو دلش حسودی میکند. آدم تا کجا میرسد؟ بعد دستور میدهد که این را بزنی، تخریبش کنی. حرام. بله دیگر. به توپ و تفنگ بستند حرم را. در و دیوار. آثار را نگه داشتند عراقیها. با اینکه حرم بازسازی کردند، تو دیوار اثرات گلولهها را نگه داشتند. کجا پیش میرود نفسانیت؟ تا کجا آدم را گرفتار میکند؟ از این ور قرة العینش فضیلت اهلبیت. از آن ور فضیلت اهلبیت میشنود، بیچاره میشود، کفرش درمیآید، دادش درمیآید. ملعون فضیلت جوادالائمه را دید. یحیی بن اکثم قاضی فضیلت جوادالائمه را که دید، حسادت کرد. دستور داد او را بکشیدش. فضیلتی که میبیند. اینها اهلبیت برای بعضیها فضیلت که رونمایی میکنند، نفرت آن آدم را دوچندان میکنند. نفس کثیف اینجور میشود. دیدهای باران که میآید، شما آشغال اگر گذاشته باشی تو حیاط، وقتی باران میآید، این آشغال بوی گندش تازه بلند میشود. گل هم اگر کاشته باشی تو حیاط، بوی عطر گل بلند میشود. اهلبیت که میبارند، فضائلشان را. اگر ته دل خرابی داشته باشد، آن وقت این بیرون میریزد. زبیر کی خراب شد؟ وقتی که فضیلت دید از امیرالمؤمنین. ته دلش حسادت کرد. آن داستانش هم مفصل است دیگر. حالا اشارات. خلاصه، بعضی فضیلت که میبینند، کفر پنهانی که ته دل داشتند، تازه بیرون میآید. تا الان خوب بود ها. فضیلت که دید، به هم ریخت. اینقدر از این مراحل بگذریم که اصلاً قرة العینمان فضیلت اینها باشد. بعد این حالت چی میشود؟ اصلاً آدم از فضائل خودش بیزار است. اولاً که اصلاً فضیلتی برای خودش قائل نیست. فضیلت هم اگر بهش بچسبد، دیگران قائل باشند، از آن هم بیزار است. همۀ جهتها را دارد میبرد به سمت اهلبیت. نمیخواهد ذرهای به این ور. تعبیر مرحوم صفایی خیلی قشنگ میگفت: «عالم مثل شیشه میماند.» هر چی به این نگاه میکنیم اینقدر خوشه، کنار کشیده، هی به این نگاه میکنی ها. هی با یک بچه داری نگاه میکنی، ولی به جای بچه خدا میبینی. خدا میبینی. جذابیت نداشت. اینقدر شیشه شده. هست ها، ولی نیست.
«من مجالس با کی بنشینیم؟» فرمود: «مَنْ یُذَکِّرُکُمْ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ.»
با کسی که دیدنش شما را یاد خدا بیندازد. اینجور شیشه دیگر نیست. میبینیاش، ولی این را نمیبینی، خدا را میبینی. اخلاص میبینی، صفا میبینی، الهی میبینی، معنویت میبینی، عشق میبینی. این نیست. جذابیت دیدن این آقا که دارد خدا را میبیند. این میشود آن حال.
امیرالمؤمنین در این فضائل میگوید که کی حال کند؟ یهودی ظاهراً دارد میپرسد، مؤمنین حال کنند. یهودی واسطه شده که او عاشق رسول الله بشود. که این عشق به الله که باید بین ماها پیوند ما را رقم بزند ها. بفرمایید. میگویند که بگویم دیگر، تمامش کنیم.
داستان ازدواج حضرت یوسف و زلیخا خیلی داستان زیبایی است. میگویند از توی کوچه رد میشد حضرت یوسف. یک پیرزنی نشسته بود. بعد این پیرزن فریاد زد که: «شکر به آن خدایی که هر کسی که طاعتش را انجام داد، عزیز شد. هر کسی مثل من معصیتش را انجام داد، اینجوری ذلیل شد.»
یوسف فرمود: «تو کی هستی؟»
گفت: «من زلیخا هستم.» حضرت زلیخا، غلط. ذلیخا درست است.
گفت که: «زلیخا، چرا آخه اینجوری کردی؟»
گفت: «یوسف، خیلی جذاب بودی. خیلی زیبا بودی.»
گفت که: «تو که من را دیدی، اگر پیغمبر خاتم را میدیدی چی میگفتی؟ زیبایی او، فضائل او.»
گفت: «راست میگویی.»
گفت: «به دلم مراجعه کردم. دلم دیدم که میگوید که آره، پیغمبر خاتم از یوسف زیباتر است.»
ندا آمد که: «یوسف، چون این آدم به پیغمبر خاتم ابراز محبت کرد، پاک شد و در درگاه ما عزیز شد.»
به همین پیوند، خود انبیا هم پیوندشان با دیگران را مبنای رسول الله بوده. مال چی باید دور هم جمع بکند؟ پیغمبر، پیغمبر و آلش. حالشان، جذابیتشان را از خود پیغمبر گرفتند دیگر. هر چی اینها دارند، به واسطه رسول الله است. این است که جذاب میکند.
حالا امیرالمؤمنین میخواهد از فضائلی بگوید که کسانی که همۀ محورشان رسول الله است، با اینها قرة العین پیدا میکنند. با اینها آرام میشوند. فردا این تکه دوم از فرمایش امیرالمؤمنین را بگویم و:
«وَ یَکُونُ فِیهِ إِزَالَةٌ لِشَکِّ الشَّاکِّینَ فِی فَضَائِلِهِ.»
میخواهم این فضائل را بگویم که هر کی شک در فضائل رسول الله دارد، با این جملاتی که میگویم، شکش (پس مرحله اول کیا از این جملات میخواهند استفاده کنند؟ مؤمنین. مرحلۀ دوم کیا؟ کسانی که آدمهای بدی نیستند، شک دارند. ببین، معاندین نیستند ها. کسانی که فضیلت دیدند، بدی از خودشان نشان دادند، آن دسته نه. کسانی که فضیلت ندیدند. برای همین هنوز قبول نکردهاند. میخواهم به اینها نشان بدهم، برطرف بشود) روشن است:
«الشَّاکِّینَ فِی فَضَائِلِ أَنَّهُ عَلَیْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ کَانَ إِذَا ذَکَرَ لِنَفْسِهِ فَضِیلَةً قَالَ وَ لَا فَخْرَ.»
این جمله خیلی کاربردی است. حالا پیغمبر اینجا، این وسط امیرالمؤمنین هم وقتشناس است دیگر. دارد استفاده میکند. پیغمبر شروع کرد. یک سیرۀ پیغمبر این وسط جا گذاشته. همین وسط از فرصت، آره. هنوز که این وسط بچسبان. یکی دیگر از فضائل پیغمبر را. یکی از فضائلی که پیغمبر داشت، این بود که هر وقت فضیلتی از خودش ذکر میکرد، میفرمود که: «البته هیچ فخری من به این نمیکنم.» «وَ لَا فَخْرَ.» هیچ فرقی. سیرۀ پیغمبری است.
حالا امیرالمؤمنین وسط وقت گیر آورده که این را بچسباند. عشق امیرالمؤمنین به رسول الله. ببین، خود این ذکر ما از کسی یاد میکنیم، داریم که عاشقشیم دیگر. تا عاشق نباشی که یادش نمیکنی. امیرالمؤمنین ذکر دائمی رسول الله است. عشقش است دیگر. وجودش است. فرمود: «أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ.»
من یکی از بندگان و بردگان رسول الله هستم. خیلی حرف است. علی امیرالمؤمنین، قسیم الجنة و النار. شوخی نیست. من خودم برده رسول الله هستم. خلاصه، این جملهای که فرمود، جملۀ بسیار کاربردی.
«ذَکَرَ لِنَفْسِهِ فَضِیلَةً.»
حالا کی فضیلت میگفت؟ تا وقتی ناچار نمیشد، فضیلت هم نمیگفت ها. اینجوری نبود که دم کار گیر میکرد، میدید که کشاندن به سمت خدا میسر نمیشود، مگر به این واسطه که من فضیلتی از آن موقع رسول الله، امیرالمؤمنین، حضرت معصومین هم همین بوده. تازه آنجا که مجبور میشد، مخلصانه بریزد بیرون. آنجا بعدش میفهمید که «وَ لَا فَخْرَ.» من هیچ افتخاری پیش افتخاری ندارد. حضرات معصومین، بقیه معصومین بودن. هیچ وقت همان بحثی که خودشان را این وسط، پیغمبر هم این وسط، ضربه خودش را این نشان نمیدهد. آن هم شیشه است که باید دید. یک وقت زیارات ما اینجوری نشود که ما برویم فقط امام رضا (علیه السلام) را ببینیم. حالا نه معنی دیدن ظاهری. فقط طرف حسابمان امام رضا (علیه السلام) را ببینیم، بیاییم بیرون. زیارتی که امام رضا (علیه السلام) را ببینی و به آن واسطه خدا را ببینی و با خدا صحبت. پل زیارت جامعه را ببینی چقدر زیباست.
«وَ بِکُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِینِنَا.»
خدا معالم دین ما را، علوم و حقایق دین ما را به ما داد، ولی خدا به واسطه شما به ما داد.
«وَ بِکُمْ أَخْرَجَنَا اللَّهُ مِنَ الظُّلَمَاتِ وَ شَفَا جِرَاحَاتِنَا.»
خدا به وسیلۀ شما ما را از ذلت نجات داد. آفرین. نتیجه، خدا دارد این کار را میکند. آخرش هم که میخواهی تمام بکنی، میگویی که: «خدایا، من گشتم برای اینکه بین خودم و تو یک کسی پیدا بکنم، به تو نزدیک بشود، نزدیک بشوم، از اهلبیت نزدیکتر گیر نیاوردم. اگر پیدا میکردم، آنها را میآوردم. تو بودی برایم. این وسط دیدم هیچکس از من نزدیکتر به تو نیست.» چقدر آداب توحیدی دارد زیارت جامعه. این همه برای من. اصلاً نمیتوانم وصف شما را بگویم. من اصلاً نمیتوانم شما را توصیف کنم. شما خیلی. ولی بگویم ها، شما را مگر قبول دارم؟ کسی دیگر باهاش کار دارم. ارشاد نقل میکند که پیغمبر توی کوچهای رد میشد و دید پدر مادر. شمارۀ روش تربیتیشان این است: خدا گذاشتهاید. ما باید بین خودمان وقتی ازدواج کردیم، این را باید جا بیندازیم. وقتی که دو طرف دارند برای همدیگر سمبل میشوند و تو چشم میآیند، من تو چشمت آیه نور. بعد از کدام آیه؟ بعد آیه ازدواج. سوره نور. ببینید بحث در مورد ازدواج و فلان و اینهاست.
«وَ أَنْکِحُوا الْأَیَامَی مِنْکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَ إِمَائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ.»
جوانهایتان را زن بدهید و اگر ندارند، خدا بهشان غنا میدهد و فلان و این حرفها. بعد این آیات که تمام میشود، میآید میگوید: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.»
یک وقت نکند خودتان را ببینید. «وَ اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.» او را ببین. خیلی چینش اینها خیلی قشنگ است. تو فضای ازدواج، یک دفعه میآید میچسباند به آیه نور. بله، عرض مفرد. خلاصه جدا از این. لا خلاصه اینکه بحثمان بود این «وَ لَا فَخْرَ.» هیچ افتخاری هم نمیکنم. خودی نیست این وسط. حتی معصومین هم خودی وسط نشان نمیدهند. ما هم نباید ببینیم. ما هم اگر ببینیم، اشتباه است. باید به واسطۀ اینها خدا را ببینیم. یک وقت خود اینها نباید بت بشوند. یک وقت خود اینها نباید محور بشوند، هدف بشوند. گاهی ما خیلی اهلبیتی میشویم و هیئتی میشویم و فلان و اینها. همۀ زندگیمان میشود حسین (علیه السلام). نه. همۀ زندگی الله است. حسین (علیه السلام)، حسینی که تو را به الله میرساند. ولی همۀ زندگی حسین (علیه السلام). بدبختی که رفته بود زیلوهای مسجد را برداشته بود، دزدیده بود، برده بود. بابا، چه کاری است؟ میگفت: «عباس (علیه السلام) به خاطر خدا دو تا دستاش را داد. خدا ۴ تا از این مسیرش را نمیدهد؟» عباس (علیه السلام)، عباس الکشک. عباس (علیه السلام) اینجوری دارد میبیند. چقدر نگاه احمقانه است. افکار اهلبیت را یک گوشه گذاشتیم. خدا را یک گوشه. تازه این مهمتر، جذابتر، قشنگتر، خوشگلتر. وقتی سراغ اینها میرویم، بیشتر حال میکنیم تا وقتی سراغ این میرویم. زیارت ما معمولاً یک حال دیگری دارد تا نمازمان. زیارت تازه باید یک پلهای باشد که تو را پرت کند تو بغل نماز. آنجا برایت جذاب است. خلاصه، بقیهاش ان شاءالله باشد. مقدمهاش را توانستیم. تازه به یهودی را وارد مجلس مسجدش کردیم و آره، چطور ناکاوتش میکنم.
«وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّدٍ.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
آفتاب در کلام ماه
جلسه سوم
آفتاب در کلام ماه
جلسه چهارم
آفتاب در کلام ماه
جلسه پنجم
آفتاب در کلام ماه
جلسه ششم
آفتاب در کلام ماه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات آفتاب در کلام ماه
جلسه اول
آفتاب در کلام ماه
در حال بارگذاری نظرات...