متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آل الطیبین الطاهرین. لعنت الله علی القوم الظالمین نلعن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی بهلول عقده من لسانی یفقهو قو و ان اذکر لک فضائله غیر مضر بالانبیا و لا منتقص لهم و لکن شکرالله عزوجل الا ما اعطا محمد صلی الله علیه و آله و سلم مثل ما اعطا امیرالمومنین.
در این وجیزهای که اول فرمایششان دارند و جزء الکلام، بحث مختصری که ابتدای بحث طولانی میشود، به قول خودمان پیشگفتار، مثلاً مقدمه، در این فرمایششان که بحث بسیار مهم و معارفی که میخواهند مطرح بکنند را دارند، چند تا تبصره به آن میزنند، چند تا پاورقی به آن میزنند به خاطر بعضی –به قول ما طلبهها- «دخل مقدر». که اگر مقدر باشد کسی برایش شبهه پیش بیاید، سوال پیش بیاید، بتوانند با این مطلب برطرف بکنند. حالا امیرالمومنین (علیه السلام) اینجا به مطلب خیلی مهمی اشاره میفرمایند که: «من این فضائلی که از رسول الله میخواهم برایت ذکر بکنم، قصدم طعنه زدن به انبیا نیست، کوچک کردن اینها نیست.» «غیر مضر بالانبیا و لا منتقص لهم» نمیخواهم نقصی به ایشان وارد کنم، از مقاماتشان نمیخواهم چیزی کم بکنم، بلکه بیان این فضایل از باب شکر است. «و لکن شکرالله».
اینها چند تا نکته دارد که دو تا محور دارد اینجا: یکی بحث طعنه و کوچک شمردن و فلان و اینها، یکی هم بحث شکر. محوری وارد بشویم ببینیم اگر فرصت شد، وارد سوال و جواب یهودی با امیرالمومنین میشویم. نکته بسیار مهم این است که گاهی ماها نگاههای روانشناسانهای داریم که در اهل بیت هست و ماها معمولاً نداریم. متاسفانه دارد از یک پیغمبری حرف میزند، از این میخواهد تعریف بکند. از آن آقا دارد تعریف میکند، میخواهد بگوید آن آقا اگر دارد، این آقا چند برابر دارد. خب، این آقا چند برابر دارد یعنی چه؟ یعنی شما در ذهنت میآید یعنی این آقا چند برابر کم دارد؟ دارد تعریف هم میکند از هر دو! ولی یک وقتی برای اینکه برای شما شبهه نشود که این آقا چند برابر هم دارد، من دارم این زاویه را ترمیم میکنم. ما گاهی از همین راه حسادت ایجاد میکنیم، بلد نیستیم کار بکنیم. در حرف زدن خیلی مهم است اینها. زوایای مختلف سخن گفتن.
ما فکر میکنیم که اینکه آدم باید نظارت بر حرف زدن داشته باشد، حرفهای لغو یعنی همین جوکهای *** مثلاً، یعنی فحش، یعنی غیبت. این نیست. این دایره را که آدم باید قبل از تکلیف از آن بیرون بیاید. آنی که مهم است آدم باید مراقبه را روی آن داشته باشد، همین نحوه حرف زدن است، کیفیت. به تعبیر قرآن: «قولوا للناس حسنا». حسن گفتن خیلی عمیق است. نمیفرماید که مثلاً حرف درست بزنید شما. «قول ثواب» خیلی جاها. خطبه متقین، اولین چیزی که امیرالمومنین از آن «منطق صواب» را بیان میکند، اولین نشانه اینها این است: حرف زدنشان حرف درست حسابی میزنند، حرف غلط ندارند. ممکن است گاهی آدم اهل حرف بیهوده هم نباشد، همان مقداری که میگوید، تهش غلط دربیاید. متقی نه تنها حرف بیهوده نمیزند -آن که هیچی- همین قدری کمی هم که میگوید، در آن غلط گیر نمیآوری. «منطق صواب»، کم میگویند، گزیده میگویند، هرچی هم که میگویند درست است، قسم بخوری میتوانی روی این حساب باز بکنی. این هم تازه بحث مرحله بعد.
حالا یک وقتی حرف هم درست است، ولی «حسن» نیست. یک مرحله بالاتر است. قشنگ نیست ترکیبش با همدیگر. یک ترکیب متوازنی نیست. یک چیدمان آرایش شدهای ندارد. مثل یک سپاهی که یک وقتی اصلاً تسلیحات ندارد، یک وقتی تسلیحات دارد آرایش جنگی ندارد. اینها مراحل بالاتر است ها! فرق میکند. یعنی اینجوری نیست که خود این آرایش جنگیاش دل دشمن را بلرزاند. سلاح دارند، این آرایش جنگی اگر نباشد، شیطان طمع برمیدارد نسبت به ما. اصلاح باشد فرمود: «به همدیگر أحسن را بگویید تا شیطان بینتان وسوسه نیاورد.» آرایش جنگی نداشته باشی، شیطان وارد عرصه میشود. سلاح داری، متقی هستی، مومنی، ایمانت سلاح تو است، بلکه شاید اهل استعاذه هم باشی، اهل اعاده هم باشی، اهل پناه بردن هم باشی. ولی چون آرایش جنگی نداری، طمع میکند بهت نزدیک بشود. فرمود: «بین خودتان وقتی با هم هستید، «یقول التی هی احسن»، آنی که بهتر است، بهتر است. تازه «احسن» اینجا بدون قید اضافی هم آمده است. دیگر ما یک وقتی «أفعل من فلان» داریم، یک وقتی «أفعل» داریم. «أفعل من فلان» به تعبیر فارسی خودمان «تر» است. «أفعل» خالی «ترین». اینجا «من» ندارد. «أحسن من کذا» مثلاً، «أحسن من هذا الکلام». «من» ندارد که معنی بهتر داشته باشد. «أحسن» خالی است. «یقول التی هی احسن». آنی که بهترین است بگویید. بهتر است. الان شما ماندهای که این حرف را بزنم یا آن یکی؟ کدام از اینها بهتر است؟ این هم مهم نیست. در نگاه قرآن برو بگرد ببین بهترین حرف کدام است، آن را بزن. چون آن اگر نداشته باشد، آرایش جنگی نداری. آرایش جنگی نداشته باشی شیطان از راه کلام ما به همدیگر است که به ما زاویه فکر میدهد نسبت به هم. فرمودند خیلی دقیق است. در این فاز شما یک حرفی زدی، چون بهترین نبود، قصدت هم خیر بود، شیطان آمد آن را تزیین کرد برای طرف. تزیین شیطان هم همیشه معنی زیبا جلوه دادن نیست ها! گاهی تزیینش به معنی بد جلوه دادن است. چطور؟ همیشه تزیینش به این معناست: «ما که امشب نمیتوانیم در خدمتتان باشیم. متاسفانه امشب توفیق نشد.» الان چی گفت؟ «امشب که توفیق نشد خدمت شما باشیم.» یعنی چه آقا؟ یعنی الکی خودت را به ما تحمیل نکن. من که دوست ندارم شما چرا هی دوست داری بیایی خانه ما؟ منظورش این نبود. بدبخت میخواست بگوید که من خیلی دوست... همین میخواست بگوید: «خیلی دوست داشتم امشب در خدمت شما باشم، نمیتوانم. دوست ندارم شما را ببینم شما منزل ما بیایید.» این چی؟ چرا؟ چون بهترین نبود حرف این آقا. این حرف مشکل داشت و این هم حکمت میخواهد دیگر. این هم بصیرت میخواهد. بگوید: «اینقدر آدم بصیرت پیدا بکند که حرفش أحسن بشود.» ذره نمیشود بالا پایینش کرد. اینقدر حکمت پیدا میکند که دقیقاً میداند که این الان در چه پکی باید باشد که هیچ طرفش را نشود جابجا کرد.
خود آیات قرآن اینجوری است. در خدمت یکی از آقایان بودیم، خیلی قشنگ بود. میفرمود که یکی از روشهای حفظ قرآن از خود چینش کلمات قرآن است که قرآن به یک نحوی چینش کرده که نمیشود دست بخورد. بعد مثلاً ایشان مثال میزد از آیه «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فی الاخره من الخاسرین.» که اینها یهودیها آمدند خیلی دست بردند در آن که این «فلن» را در بیاورند: «و من یبتغ غیر الاسلام یقبل منه.» هر که غیر از اسلام دینی بردارد، ازش قبول میکند. بعد «من» این است که این را که برداشتیم آخرش چکار؟ ایشان فرمود که این خود کلمات یک جوری، خود کلمات دارند از همدیگر حفاظت میکنند. یک پکی درست. قرآن خیلی حفاظت بیرونی نمیخواهد. یک سایتی راه بندازی که حفاظت از بیرون نخواهی. خود این سایت مجموعه به یک نحوی است که خودش دارد از خودش محافظت میکند. قرآن کلمات، خود کلمات دارند از خودشان محافظت میکنند. خود آیه دارد از خودش محافظت میکند. خود سوره دارد از خودش محافظت میکند و اوج همه اینها، آن حفاظت مجموعه بسیار پیچیده امنیتی میشود که اصلاً چه نظام امنیتی که خدا چیده برای قرآن! از ما میخواستند همین مدلی صحبت کن. «نظام امنیتی گذاشتم برای کلامم، تو هم یک همچین نظام امنیتی داشته باش برای کلامت.» حرفهای امام خمینی هرچی دشمن بالا پایین میکند چیزی دربیاورد که نظام اسلامی بخواهد تضعیف بکند، حرفهای حضرت آقا هرچی بالا پایین میکند از توش، از تهش چیزی در نمیآید که نظام اسلامی تضعیف بشود. در طول سالیان سال مخالفان شیعه هرچی میآیند دست میبرند توی متون ما، این تألیفات بزرگان به یک نحوی نیست امثال مثلاً خواجه نصیر، شیخ طوسی، شیخ مفید. این بزرگان آثارشان اذیت اعتقادی که چیزی ندارد که ما دستآویزمان بشود، با این روبرو شیعه بایستیم. از بس تنظیم شده است حرفها، از بس منظم و چیده شده است، تا سالیان سال این حرف اینقدر عمیق است که دشمن نمیتواند. شما ببینید ما از آن ور خیلی میتوانیم بگیریم، از اهل سنت، از وهابیت، از کی از کی از کی! قره قاطی زدهاند که خود همین حرفش را میگیری، خودش را نابود میکنی. مگر اینکه بخواهند اتهاماً به ما وارد بکنند، مطلب را برمیدارند جابجایش میکنند، تفسیر غلطی از آن. ببین خودتان این را گفتید، یک بحث دیگر است. ولی اینکه واقعاً یک کسی یک جوری حرف بزند که دشمن طمع بکند، بین حداقل بین علمای رده اولمان این نبوده. چرا؟ بعضاً بعضی آقایان مثلاً آمدند نظریه تحریف قرآن مطرح کردند. دویست سیصد سال اخیر از باب سینهچاکی که برای ولایت داشتند، گفتند که ما سوره داشتیم در مورد امیرالمومنین، سوره داشتیم در اهل بیت. تحریف کردند. اینها از این باب وارد شدند. این حرف الان یک پتکی شده توی سر ما تا میخواهیم روبرو سنیها بایستیم. علمای رده سیام و چهلم ما، رده اول دوم پیدا نمیکنی کسی همچین حرفهایی زده باشد.
حرف «متقن». «قولاً سدیدا». حرف «سدید» سد دارد دو طرف حرف را سد گرفته. آبدزدی نمیشود کرد. این سد دارد. این حرف سد دارد. سدید است. دور تا دورش را سد بسته. کم کرد اضافه کرد نمیشود توش مخلوط کرد. یک سمی توش وارد کرد، یک چیزی وارد کنی از آن ور سم فکری بیاید. آنی که این کتاب را میخواند از توش یک مخلوط فکری دربیاورد. این روشی است که اهل بیت به ما یاد دادهاند. خود امیرالمومنین اینجا دارند این کار را میکنند. «انبیا را میخواهم پایین بیاورم؟» چقدر بستهبندی کلام؟ چقدر تنظیم شده است؟ در چه زوایایی دارد مخاطب را در نظر میگیرد؟ چقدر عمق میخواهد نگاه آدم! بنده با شما که صحبت میکنم، بیایم این لایه اول از بازخورد کلامم را نبینم، بلکه صدمم را نبینم، بروم آن لایه میلیاردم کلامم را ببینم. تازه نه در مخاطب اولی که اینجاست، در آن مخاطب میلیاردی که این حرف بهش میرسد. «نفوذ بصیرتی» میشود این. خب، ما که با هم حرف میزنیم، خطابم به همدیگر است. توجهمان هم در این خطاب به بازخورد اول کلاممان است: «الان این را میگویم چه بازخوردی دارد برای این آقا؟» هرچی نفوذ بصیرت بیشتر بشود، هم عمق مخاطب بیشتر میشود، هم عمق بازخوردبینیاش بیشتر میشود. یک اثری مینویسد، سالیان سال این اثر روی بورس است. میلیونها نفر آمدند خواندند. هنوز جاذبه دارد، هنوز جذاب است، هنوز شیرین است. امثال شهید مطهری، شهید مطهری همچین دیدی دارد در کلام خودش و بزرگان دیگر در طول تاریخ شیعه بودهاند. عمقی داشتند. یک چیز موهبتی هم هست. عنایتی هم هست. و یک حرکت معنوی میطلبد در آدم. خلاصه ما میبینیم خودمان داریم چوبش را میخوریم به خاطر اینکه بلد نیستیم همیشه «أحسن» را بگوییم. دشمنیها بیشتر میشود. کینهها بیشتر میشود. فاصلهها بیشتر میشود. روابط تیرهتر. در همه ابعاد هم هست ها! یک نفر سیاسی است، یک همچین مشکلی دارد. یک حرف میزند در عرصه سیاست. یک نفر آدم، آدمی که بالاخره «مشار الیها بالبنان»، با انگشت اشاره میکنند بهش. آدمی که یک سری توی سرها دارد، دیده میشود. حالا ممکن است مهندسی باشد، روحانی باشد. بالاخره اهمیت دارد کلامش برای مردم. من فراوان دیدهام آقا نشسته میخواهد از فلان گوشه فلان اداره شکایت بکند که مثلاً ما رفتیم اینجا پاسپورتمان را فلان بکنیم، این مثلاً مهرشان کجکی چون زده بود مجبور شدیم دوباره ببریم. اینقدر بد انتقاد میکند. مخاطبی که شیفته نظام است، این انتقاد این آقا الان کلی هم نیستا. فقط این عدالت را میخواهد نقد بکند. اینقدر این آقا نابلد نسبت به انتقاد. اینجا این مخاطب الان انتقاد به کل نظام فهمید از توی این کلمه. این این آقایان با این آقا مرتبطند. بعد یک مدت که همه افکار متلاشی اینور آنور. محصول خود آقا فکرش این نیست. چی بروز پیدا میکند؟ چون آقا احسنگویی ندارد. آقا حرف زدن بلد نیست.
خیلی نگاه تیزبینایی میطلبد که من الان این گوشه را میخواهم نقد بکنم، یک جوری اعماق مخاطب خودم را در نظر بگیرم. اعماق مخاطبین خودم، اعماق بازخوردهایی که دارد این کلام. یک وقت خدای نکرده یک سر سوزن از این حرف من آن برداشت نشود ها! فکر بکند. حالا حساب بکنیم آدم ۲۳ ساعت فکر بکند یک ساعت حرف بزند. تازه یک ساعتش هم زیاد است. ۲۳ ساعت فکر بکند یک ساعت حرف بزند. تازه یک ساعتش هم زیاد است. یعنی آن موقع که ۲۳ ساعت فکر کردی برای اینکه یک ساعت حرف بزنی، تازه به این نتیجه رسیدی، که میرسی که این یک ساعتش هم زیاد است. آن ۴۸ ساعت فکر، ۴۷ ساعت فکر بکند یک ساعت حرف بزند، بلکه بیشتر. بیشتر این میشود که همان «شیعتنا خرس». شعر مولانا. علامت شیعه این است. میخواهی ببینی شیعه حرف نمیتواند حرف بزند، حرفش نمیآید. «صَمٌ ثمود» صامت هم نه ها. «صموت» صیغه مبالغه است. آن «صامت» مرحله اول، «صموت» مرحله دوم، «صموت» مرحله سوم. اصلاً به زور ازش حرف بکش. صموت بود، چند صد جلد ازش روایت در آمد. از رسول الله مطلب در آمد. آیت الله بهجت معروف بود به حرف نزدن. الان چند ده جلد آثارشان را دارند کار میکنند. کلمات ایشان اینجور میشود. این آدم یک کلمه حرف زد ولی حرف زد. حرف زد خدا این قدرت را به من داده که یک جمله بگویم یک کتاب توش خلاصه. این قدرتی خدا به ما عنایت کرده است. در قالب یک جمله کتاب را خلاصه میکنم. واقعاً هم همین است. جمله به جمله، جملاتی نیست که آدم بخواند حالت روزنامه رد شود. «توی نیکاراگوئه الان چه اتفاقی افتاده؟» مثلاً روزنامهای ۸۰ نفر کشته. همین فرمایش این بزرگان. این آقا کلاً سالی یک بار حرف میزده. مرحوم علامه جعفری به آقازاده ایشان از سال ۶ و خوردهای ایام جنگ ایشان امر کرده بود، خواهش کرده بود، درخواست کرده بود. ولی آقازاده فرموده بود که هرچی پدر شما گفت، من ضبط میکنم. «تو نمیفهمی که این الان پدر گفت برو آب بیاور یعنی چه؟» و کلام این آقا اینجوری میشود. چون اعماق دارد در صحبت. بعد این میشود که فرمود: «ولی بطنه بطنان.» قرآن تا ۷۰ مرتبه. بعد آنی هم که عدل قرآن است، او هم ۷۰ بطن دارد. آنی هم که نزدیک شده به ثقلین، او هم کلامش بطن دارد. بطن دارد. بطنش بطن دارد. اینجوری نیست که خودش الان نگاه کرده. این قدرتی که ته ته داستان ندیده باشد بر فرض حالا خدا بر زبانش جاری کرد. امیرالمومنین در نهج البلاغه فرمود که: «اتقوا ظنون المومنین». از گمانهای مومنین بترسید. حواستان باشد نسبت به گوهرهای مومنین. خب دلیلش چیست؟ آقا جان! این قاعده است: «لعن الله سبحانه و تعالی اجر الحق علی السنته.» برای اینکه قاعده این است که خدا حق را بر زبان مومنین جاری میکند. قاعده این است. این زبان که میچرخد، این دیگر خودش نیست که دارد کلمات را میآورد. کس دیگر دارد کلمات. آن آمدگاه و پشتیبانی الان از یک جای دیگر در مهمات میرسد. از یک جای دیگر الان رزق آمد. حرف خودش نیست. سخنرانی به این نحوه اخلاص یعنی همین که الان من اینجا نشستم، نمیدانم برای چی میخواهم بگویم. نه تو میدانی من چی میخواهم بگویم، نه من میدانم. برای همهتان همانی که میخواهید گیرتان میآید. میرویم مینشینیم حرف بیاید. این هم یک سفرهای است. سفره بشینیم حرف بیاید. از آن ور من شروع میکنم حرف بیاید. حرفت را بگیری، یک رزقی است دیگر. این یک بساطی است که خدا دعوتمان هم کرده به این کانال بشنود. یک بهرهای خود آن طرف از این حرف بگیرد. هر کسی متناسب با...
خلاصه این میشود قدرت در کلام. فرمایش امیرالمومنین است. این تعریض، تعری، طعنه، گوشه کنایه، اینها تعابیری که ما در فارسی داریم. اینها خیلی خطرناک است. یک وقتی آدم مخصوصاً در مورد بزرگان. بزرگترین اولین اثری که عیناً در زندگی آدم ایجاد میکند، اولین و کوچکترین اثرش کوتاه شدن عمر است. آدم قصدی هم نداشته ها! بین دو تا عالم ازش پرسیدند که کدام بهتر است؟ آمد از این آقا یک جوری تعریف بکند. یک جوری این آقا این را ندارد. این یکی آقا این را ندارد. نماز کدام آقا میروی؟ از بین مثلاً این سه تا مسجدی که این اطراف است؟ «نماز فلانی میروم، نمازش خیلی باصفا است.» خب یعنی چه؟ قصدی نداشته. «خیلی باصفا نیست.» واویلا از اینکه آن دو تا ولی خدا هم باشند. روایت خدای متعال فرمود که: «من اسرع شیء ام برای مراقبت و دفاع از ولی خودم سرعتم در همه چیز در این مسئله از همه بالاتر است.» کدام سرعتی است؟ کدام اهل سرعت است؟ «یسارعون فی الخیرات»، اصلش خود خدا است. آن کاری که بیشتر از همه سرعت در آن دارد چیست؟ دفاع از ولی خودش است. آنجا دیگر اصل سرعت آنجا است. باید بیایی ببینی با سرعت نور که هیچی، سرعت نور به توان n. آنجا سرعت خدا را باید ببینی. دفاع از ولی خودم. یک جمله گفتی، یک جوری از توش تعریف امیرالمومنین از همه انبیا بالاتر است، بلاشک و لا شبهه. یک جوری حرف میزند، یک وقت بویی از این نیاید که این این ولی خدا گفتیم یعنی این دیگر تعطیل. دیگر این پیغمبر مثلاً گناه کرد. دیگر حالا این اشتباه کرد. این کار را کرد. میخواهم بگویم این این کار را کرد، پیغمبر بهترش را انجام داد. یک وقت تو فکر نکنی که پیغمبر این آقا اشتباه کرد. بحث تعریض و کنایه و گوشه و اینها از آن بحثهایی است که بسیار رویش مراقبت دارند، بزرگان بسیار رویش مراقبت دارند. بسیاری از سلب توفیقها را از این جانب میدانند. شما بدانید نماز شبی نیست که از ما قضا بشود، مگر به خاطر خطیهای که از ما سر زده. یک جایی کاسیلنگی بوده. یا خسته بودم. همان آن اثر معنوی است بروز خودت را در جنبه مادی خستگی شما داد. گناهکار که نبودم که خسته بودم خوابم برد. یک کاری کرده بودی که خستهات کردم. بلندت میکردم بهت نشان میدادم از آن ور خودش نشاط است. میآمد. حالا بخش عمده که ظریف هم هست همین است که در مورد کی اظهار نظر کردی؟ چی گفتی؟ ته ته حرفهایت برو ببین به کسی برنمیگشت؟ که آن هم ممکن است خوب باشد. هوای همه آدمها را داشته باشم. خدا اولیای خودش را مخفی کرده است. همه را تحویل بگیر. چون مخفیاند نمیشناسی. ممکن است چیزی بگویی بیچاره بشوی. خیلی عجیب است ها! میگوید آقا تو بین یک یخچال شک داری که از بین این صد تا بطری یکی شراب است؟ اشکال ندارد. بردار بخور. اینجا گفته که تا یقین پیدا نکردی مشکل ندارد دیگر. «طاهر حتی تعلم انه نجس.» بین این ده تا فرش شک داری که کدامش نجس است؟ برو این کار را بکن. اینجا برعکس است. ولی خودش را بین ۱۰۰ تا پنهان کرده است. نگفته خب حالا هرجور راحتی حرف بزن. ولی من چسبیده ولایت الله. کانال ولایت الله قرار گرفته. ولی شده دیگر. ولی خود واژه ولی عالمی دارد. «اولیای الله» الکی است مگر؟ یک وقتی خاطرات یکی از اساتید، یک بحث مفصلی است. یک جلسه سخنرانی که فقط برای اینکه اولیای الله یک ساعت صحبت کرد. این مراحل باید طی بشود. این ۲۰ مرحله آخر نبوت است. آنجا به میخواهی بگویی اولیای الله. آنجا است. تازه آن هم باز احتیاط کن نگو. حالا همین اول آقا رفته مثلاً یک کفش جلو پایش از اولی همان اول بسم الله کانال قرار گرفت. کوچکترین تعری، کوچکترین شم. میلاد امام حسین (علیه السلام)، داستان معروف نقل میکردند که کتمان به این است. یک همچین مواردی را مشابه دیدیم در زندگی خودمان که این آقا تربت سیدالشهدا را توی جیب پایین مثلاً گذاشته بود. که بالا نذاشت، بغلش. در داستانی که مثلاً این آقا هیچ قصدی هم نداشته، این مهر گوشهای از بغلش مثلاً کنده میشود. مادر این آقا در عالم رؤیا میبیند که حضرت اباعبدالله آمدهاند منزل اینها. مثلاً سه چهار تا بچه که بودند به همه عنایت. این غیر از این یک دانه، یک دانه اصلاً بهش نگاه نکرد. «این کسی که به تربت ما اهانت کرده.» «بعد توی جیبم بوده حواسم نبود، یک گوشهای ازش کنده شده.» تربت امام حسین به این نحو بهش کوچکترین جدی گرفت. فرزند یکی از بزرگان میگفت که پدر من اوج عصبانیتش آن وقتی است که ذرهای از مهر ایشان توی سجادشان یک خورده کنده شده، جوش ریخته. ذره خاکی توی سجاده میکنه پدر من عصبانی میشود. تا دو سه ساعت. سرخ. تربت ریخته توی سجاده تازه اشاره به این مسئله کردم. «قصد علی هذا». این زیارت رفتن ما و این دعا خواندن ما و این این ادب ما در زندگی. از ادب ما آن آقا بزرگوار امام جمعه آن شهر. ایشان خبر بهش میرسد که حضرت ولیعصر از دست شما دلخورند. «خیلی آقا چکار کردیم ما؟» «شما به عمامه اهانت.» «ما خودمان آیت الله». میگوید: «رفتم کشف کردم که ایام طاغوت ما آخر شب سخنرانی میگذاشته، ساعت ۱۰-۱۱ اخبار میگفت. ما آن موقع شب رادیو روشن میکردیم. اما من بغل رادیو بود اخبار گوش میکردیم. ۱۰-۱۱ شب که میشود اخبار که گوش بدهیم، خودمان خوابمان میبرد. این رادیو که روشن بوده دیگر از ۱۲-۱ به بعد دیگر آهنگ میگذاشته، موسیقی میگذاشته.» حضرت ولیعصر پیغام دادند که آقا عمامه را گذاشتی بغل اینجایی که دارد موسیقی و فلان و این حرفها. «ما دلخوریم.» اینجور میشود آداب. خلاصه توی شهر زیارتی کوچکترین کار مثلاً انجام داد و این خودشان گرفتند. این خیلی هست ها! اهل به خودشان بگیرند. خیلی هست. شما رفتی مثلاً کربلا، مثلاً گوشت خوردی مثلاً بر فرض مثال امام صادق (علیه السلام) حضرت گله کردند از اینها. «کربلا گوشت میخورند.» «تو اینجا گوشت میخوری، این اهانت به ماست.» «شما قبر پدرتان میروید گوشت میبرید آنجا؟ خوش بخورید بر سر قبرشان.» بهترین رستوران توی قبرستانها میآورند.
این بحث اولیا الله اینکه حرف یک وقت گوشهای نداشته باشد به کسی، یک صدم درصد، یک سر سوزنی اگر دل ولی الله بلرزد. نه اینکه محزون بشود. یک سر سوزن بلرزد دلش. حتی گاهی فقط سوال برایش پیش بیاید که: «آخه این آقا برای چی دارد این کار را میکند؟» این دیگر تمام است. طومار این طرف بسته شده است. رحم بکند این ولی الله خودش برگردد چیزی بگوید. اگر رحم بکند خودش چیزی بگوید. خدا رحمت کند آقای بهجت میفرمود که در روایت بعضی جاها داریم که امام صادق برمیگشتند به طرف میگفتند که: «خدا دهنت را بشکند.» «خدا چی کند؟» «خدا چه کند با تو؟» ایشان فرمودند که این برای این بود که امام این وسط میخواهد کار به خدا نکشد. خودش این وسط فیصله بدهد. امام حسین دائم دارد نفرین میکند برای چیست؟ برای اینکه امام نفرین نکند، کار با خدا طرف. اصلاً رمز ماندن کره ارض این عالم ظهر عاشورا این بود که امام حسین دائم داشت هی نفرین میکرد. اگر نبود نفرین اباعبدالله، ظهر عاشورا با اولین جنایتی که به حضرت اباعبدالله شد، عالم متلاشی میشد. اینها سرش این است. با هم همین جا سرپایی حساب کنیم، نقدی حساب کنیم. حمام میرود و آن سرهنگ طاغوتی کرایه را میاندازد و زبان درد و دل درد و مرگ. بعد ایشان چی فرمود؟ «کار به خدا نمیکشد.» کوچکترین آدم خودش بحث جزئیاتش را فکر بکند. فرمودند که: «سعی کنید هر روز محضر اولیا خدا نروید.» «تو اگر هر روز رفتی یک روز نرفتی چی شد؟» «امروز نکند یک وقت از ما چیزی ناراحت شده؟ نقصی؟ عیبی؟ چیزی؟» لطیفند دیگر. لطیف است به خودش میگیرد. همین که به دلش گرفت، برای تو اثر وضعی دارد. فرمود: «من» بله، تعبیر روایت که: «فقط بارزنی بالمحاربه من اهان لی ولیا.» «فقط بارزنی بالمحاربه.» خدا فهم، کسی به یک ولی من اهانت بکند، اعلام جنگ با من کرده. شیپور جنگش این است. خدا پوز جنگش اینجوری است. کسی میخواهد شیپور جنگ بزند برای خدا، این مدلی. کوچکترین اهانت. کوچکترین. حتی دارند غیبت میکنند آقا نشسته دارد گوش میدهد. دارند جسارت. حتی گوش نمیدهد، دفاع نمیکند. آقای جوادی آملی میفرمود که: «مدرسه کذایی که رفتیم و اینها که خیلی تعریف میکرد از این مدرسه. بزرگان علما برو این مدرسه درس.» «بعضی مراجع بد میگویند.» «ما دیدیم که ماندنت توی مدرسهای از مراجع بد میگویند از توش خبری نیست. توش چیزی نیست.» مدرسه که توش ولی خدا کوچکترین تعریض.
خلاصه اینجوری است. چقدر هوای انبیا را دارد امیرالمومنین! حالا ماها گاهی در مقام مقایسه خود همین انبیا برمیآییم با ائمه. چقدر اینها را خار و ذلیل و پست و زبون میکنیم. «ای تویی که هزاران مریم پیش سر ناخنت هیچند.» آقا افکارمان را نسبت به انبیا واقعاً بعضی وقتها اهل بیت چون اهل بیت را خیلی بزرگ کردیم در نگاهمان، انبیا خیلی آن وسط ناچیز شدند ها! دیدی؟ قبول داری؟ «آقا موسی را ولش کن.» آخه یعنی چی؟ خود امیرالمومنین فلان روایت از موسی، فلان داستان از موسی به پیغمبرش میگوید. «پیغمبر اعلا علینه». سوره انعام را ببین: «فبه هدیهم اقتده». «دنبالشان راه بیفت.» ادریس، ذوالکفل، یسع، عیسی، الیاس، «من الصالحین». «اینها از صالحین بودند، دنبالشان راه بیفت.» پیغمبر تویی که تو که اصل این عالمی، تو هم دنبال اینها راه بیفت ها! فکر نکنی اینها چون مسئله جدیها. حضرت آدم به واسطه گریه بر اباعبدالله خوب شد. خب حالا بقیهاش چی؟ یعنی آدم کشک روضه را بچسب. دیدی؟ آدم شده مجلس گرم کن. مجلس مجلس خوب گرم میکند. حضرت آدم آن گندمی که خورد به قول همین آقای نادان، آن اشتباه بزرگی که کرد، غلطی که کرد -العیاذ بالله- مجلس گرم کن ما شده. خب واقعاً در قرآن هم همین است. آدم «ان الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران». تعابیر «ان الله اصطفی آدم». «خدا اصطفا کرد آدم، کشیدش کنار، هی مرحله مرحله پاکش کرد.» «اصطفا» یعنی همین دیگر. «و علم آدم الاسماء کلها». بعد تازه آدم میگوید که آدم به این ملائکه بشین درس بده. جاهای دیگر چند تعابیر قشنگ است. خدا چقدر حرمت انبیایش را نگه میدارد. آن وقتی هم که دارد -به قول ماها- یک سوتی آن وسط میگویم حالا به این بیان امیرالمومنین که اصلاً اینجور حرف زدنها زشت است در مورد انبیا. کوچکترین لغزشی آن وسط دارد ذکر میکند. باز انقدر ابهت به اینها میدهد. انقدر مقام به اینها میدهد. انقدر جذابیت به اینها. هوای اینها را دارد با اینکه اینها در مقام عبودیت خود آدم چند صد سال گریه کرده. چقدر قشنگ «فتاب علیه کلمات». چقدر سریع داستان را جمع و جور کرد که اصلاً تو نفهمی که اینقدر طول کشید توبه و توبه کرد نشان طلاقی دیگر. حالا ممکن است فوراً برساند. خواب بعضی وقتها علامت سرعت آمد. آدم آن اشتباه را کرد و القا کردیم و فتاب علیه. حالا این وسط آدم آمد این اشتباه را کرد. چند صد سال هی گریه، هی توبه، هی توبه، هی توبه. آخرش خدا خدا بحث بسیار پیچیدهای است در قرآن. حالا جوادی این کتاب جدیدشان که چاپ ادب توحیدی انبیا در قرآن کتاب خوبی است. ۱۸ تفسیر موضوعی شده. امثال حضرت ایوب، اوج مصیبتها دارد برایش پیش میآید. میخواهد بگوید خدایا من هی دارد اوزان به هم بیشتر میریزد. بعد چی میگوید؟ «ربی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین.» «من خودم به ضرر رسیدم.» یا ضرر آمده. «ما به هم تماس پیدا کردیم و تو ارحم الراحمینی.» خدا نوشته برایش چقدر با ادب. حالا از آن ور هم خدا ادب دارد برای اینها. چقدر تعابیر مودبانه است! فرمایشات امیرالمومنین در مورد رسول الله چقدر مودب! «انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک ما تقدم من ذنبک و ما تاخرا.» خطاب مودبانه است. تعبیر در مورد یونس: «اذ ذهب مغاضباً.» «علیه لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له.» علافش نکردی. تا گفت سریع جوابش را دادیم. چقدر تعابیر مودبانه است! یک جوری نباشد که داری داستان یونس را میخوانی، حالا رفته توی آب گیر کرده، ۴۰ روز توی شکم ماهی. یک وقت گناهکار بود علافش کردیم ها! یک قاعده دیگری داشت خود خدا چقدر کلاس انبیایش را دارد حفظ میکند در قالب کلمات.
الو ماه شعر گفته. آقا مثلاً آمده امیرالمومنین با انبیا مقایسه کرده بود. تهش هیچ پیغمبری برایش حیثیت نبود. حضرت نوح که کفش بوده. عیسی که اصلاً کلاً وقتی تو بودی برایم حساب بوده. اشعار این است. همه آخه این چه وضع چه نحوه ادبی نسبت به انبیا! ما متاسفانه ارتباط عاطفی و ارتباط معنوی با انبیا خیلی ضعیف است. یک مشکلی که داریم شما پیش یکی از اولیا الله خیلی خیلی کلاس بالا هستی. ولی یک ورژن بالاتر از آن که میآید، این آقا چقدر بیادبی! دور این آقا را گرفتی، آن یکی آقا میآید پرتش میکند. «آقا شما برو گم شو.» «آیا مثلاً ایگرگ شاگردهای ایکس دوستش داری و فلان و اینها.» رسیدی بهش. حالا دیگر اصلاً این ایگرگ اصلاً دیده نمیشود. اصلاً بدم میآید ازش. اصلاً نمیخواهم ببینمش. وقتی این آقا هست. «این آقا کیست؟» «این چه طرز که چرا به واسطه شماست من که لیاقت ندارم به آن آقای ایکس دستبوسی کنم.» «آلودهایم. تازه شما هم چون لطف کردین ما آلوده را پذیرفتین. مگر نه شما چقدر مودب!» این آدم دری به رویش باز میشود در ارتباط با اولیا الله. از سمت خدا باز میکند. از این ادب این خوشش میآید. یعنی چه؟ خدای وحشت خیلی حساس بودن. کسی اینجور حرف میزند، طرف بیرونش میکرد. ایشان مثلاً یک وقتی کسی سوالی پرسیده بود: «دعا بفرمایید.» اینقدر عصبانی. همین است که گفتم. «همان کار.» یعنی انگار نه انگار این جمله این همه بهت گفتم. یعنی اینها کار نمیکند. و آخرش: «دعا کنم برایت؟» کریم. «اگر شما مشکل داری مگر عملیه بود؟» به جای اینکه من برایت بروم در خلوت دعا کنم. اینها به حال خودت. «نمیفهمی کادوی ویژهای بخرم؟» مثلاً این آقا جذبش کنیم. پلی تری مثلاً خرید آورده. «حاج آقا جذبش کردیم مثلاً پی اس ۱۲ خریدم آوردم.» واقعاً گاهی اینجوریم حتی نسبت به اهل بیت میکنیم این کارها را که اصلاً هیچ ربطی به آنها. نماز خواندنمان. این نماز ما در حد همان پی اس ۱۲. «من که این همه نماز شب داشتم چرا بهم توجه؟» مثال خرج را کردیم. آنی که تناسب دارد نخریدیم. گیر غرق در ادب مع الله. ادب میخواهند ازت. طولانی توفیقی. ۵۰ صفحه زیارت. دو کلمه زیارت. آن را میخواهد. این توجه را میخواهد. ادب را میخواهد. حس را میخواهد. کارگردان گاهی از بازیگر -اکثراً همین است- دیالوگ نمیخواهد، حس میخواهد. ببخشید که ما سر در میآوریم از بازیگری کارگردانی. «حس داری؟» «دیالوگ گفتی از آنی که من برایت نوشتم قشنگتر در میآید چون حس داری.» ازت عصبانیت میخواستم. «ای پدر سوخته! فلان فلان شده! چرا این کار را نکردی؟» «بیا بابا! یک خورده حس غلیظ تلفظ کردم این پدر سوخته را. ببین چه خوب تلفظ کردم.» خوب تلفظ میکند، روح ندارد. تلفظ نمیخواهد. روحش را، حسش را میخواهد. در زیارت میگوید: «زیارت خواندم. اصلاً با همه آداب اول رفتم غسل کردم آمدم دم در وایستادم چکار کردم؟» الی دو ساعت طول کشید. حالا دو ساعت اگر آن حس باشد که دیگر چی بشود! دو ساعت دیالوگ خوب با آن اسم دیگر فوق العاده است. ولی بچسب. حس چیست؟ ادب، خضوع، خشوع، خاکساری، ذلت، حقارت، دنائت. اینها را حس کن. در برابر معصوم. در برابر اولیا الله حس کن. امیرالمومنین از همه انبیا بالاتر است، ولی این حس را دارد نسبت به همه انبیا. تازه میخواهد از یک پیغمبر دیگر تعریف بکند. تواضعها. ما فکر میکنیم امیرالمومنین ما چون در آن قله میدانیم که همه انبیا دست ما چون میدانیم که امیرالمومنین در قله است نسبت به همه انبیا. «لا مذهب و لا منتقصن.» حتی بدون اینکه هیچ از مقاماتشان کم بشود. ولی با این حال خود امیرالمومنین هیچ یک همچین حسی ندارد نسبت به بقیه انبیا. بعضی جاها فضایلشان را به آن نحو گفتند. «من کسیام که در غار با اصحاب کهف سخن گفتم.» «من کسیام که با زبان عیسی سخن گفتم.» علی یک همچین حسی نسبت به خودش دارد. امیرالمومنین به عیسی بن مریم که برسی یک همچین حسی دارد که آقای عیسی گهواره ما بودیم. جای داستان یوشع ابن نون وصی حضرت موسی. در جنگ صفین آمد دلداری داد به امیرالمومنین. بعد اصحاب سلمان، مقداد، سلمان که نبود. مقداد، عمار و اینها سوال کردند که: «این آقا کی بود؟» حضرت فرمودند که: «هذا اخی یوشع ابن نون.» «برادرم بود. تازه آمده بود دلداری. لیسلی.» یعنی یک همچین تعبیری. آرامشم بده. ببین وصی حضرت موسی. حالا خود حضرت موسی مشخص است دیگر رابطه اینها با امیرالمومنین. الان ما میخواهیم در کلمات وارد بشویم. خب بشین کلمات را شرح بدهیم. نه. آن حسی که امیرالمومنین دارد اول بگیر. قالب جمله روایات را اول برید توی قالب حسش. این خیلی خیلی مهم است. شما یک سخنرانی دیدی، یک سخنرانی که تلویزیون دیدی و شنیدی. وقتی روی متن میخوانی میبینی دو زار با هم فرق. یک صحبت را روی کاغذ خواندی. بعداً فیلمش را برایت میگذارم. یک دیالوگ مختارنامه: «این هفته فلانی این جمله را به فلانی گفت.» حالا وقتی میبینی چه حسی پشت جمله، عوض شد. آنی که شنیدم یک چیز بود. اینی که الان دیدم یک چیز دیگر است. چرا؟ چون حسش را تو به من نرسانده بودی. «کی مثلاً با این حالت محزون این جمله را گفت؟» «فلان این بار تنها میگذاری.» کاملاً نگاه دو جمله عوض میشود. همین جمله «ما را تنها میگذاری؟» گاهی مثلاً سوالی. الان گاهی امریه. یعنی «پاشو برو بیرون شما.» «ما را تنها میگذاری؟» گاهی حسنی، درخواستی، گاهی واقعاً استفهام است، گاهی واقعاً تعجب است. جمله را خواندی روی کاغذ «شما ما را تنها»، عوض شد نسبت به یکی شوق نشان دادی، نسبت به یکی نفرت نشان دادی، نسبت به یکی... آیات قرآن قبل از اینکه با جمله بخواهی ارتباط برقرار بکنی، با حس پشتش باید ارتباط برقرار بکنیم. «الحمدلله رب بسم الله الرحمن الرحیم.» هر سورهای حس جدای خودش را دارد. بسم الله هر سورهای، بسم اللهش حس جدای خودش را دارد. آدم اهل معنا بشود که بفهمد سوره توبه جا داشت که بسم الله نگفت. این حس. این حس بسم الله را ندارد این سوره. قرائت شروع میکند به برائت. بسم الله ندارد. یک حسی که پشتش است. یک حس مهر و محبت ندارد. حس سورهها را بگیرید. یک وقتی با این تحمل شاهکارهای تدبر در قرآن. شاه کلید نشانه توحید حس دارد. سوره «تبت یدا» هم حس دارد. یکی خیلی فرق میکند. «بشکند دستت!» «قل هو الله.» بگو بهشان. دیگر من را بگو. دیگر آیت الکرسی را ببین. قله قرآن است. همه را دامنه کوه کن. قله، قله یک چیز بگذار. آیت الکرسی: «الله لا اله الا هو». دارد از خودش میگوید: «من را ببین. مارو. من را.» آقا بنده خودم اینجا. «الله لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه سنه و لا له ما فی السماوات و ما فی الارض من ذا الذی یشفع الا باذنه یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم.» بیشترین ضمیری که به خدا برمیگردد در کل قرآن در آیه همین جاست. ایشان آقا آن آن آقا کی مثل او است؟ آن آقا اینجوری بتواند مثل آن اینجوری کند. حس را میبینی؟ حس را داری؟ یک کسی آمده حالا خود خدا دارد این را میگوید. خطاب ایشان، خطاب ایشان داشته باشی، کلمات یک مفهوم دیگر پیدا کرد. همان که گفتم: «شما ما را تحویل نمیگیری؟» «شما ما را تنها میگذاری؟» خود کلمه الان یک بار دیگری دارد. برداشت علمیت یک چیز دیگر شد. حالا حس را گرفتی پشتش. خلاصه حس پشتش برداشت آدم را عوض میکند. نگاه آدم را باید عوض میکند. آیات را اول حسش را بگیرید بعد چهار کلمات روایات را اول حسش را بگیرید بعد سراغ کلمات. گاهی خود معصوم حس را به شما داده. ببین الان همین امیرالمومنین این کار را کرده. حس چیست؟ پیغمبر. «تو قلت شما نمیشناسی همسایهتان مثلاً فلان مرجع تقلید همسایه شماست.» «میگویند این آقا که فلانی است.» اینجا هم همان بود ها! آقای فلانی را اینجا هم با یک حس گفتی، آنجا هم با یک حس. «ایشان آقای بهجت است.» دو تا شد. «ایشان آقای بهجت است.» شاکی برطرف بشود. ولی آن یکی «یقر یقر الله به اعیون المومنین.» میخواهم یک چیزی بگویم. مومنین حال بیایند. تو هم شک داری. حالا شکت برطرف میشود دیگر. حس را میبینی پشتش؟ خود امیرالمومنین چقدر شور نهفته است در این روایت. در کنارش مطلب علمی فراوان، مطلب تاریخی، روایی، حدیثی، تفسیری. «شما یعنی نمیدانی پیغمبر ما آس است؟ پیغمبر ما تک است؟ بیا اینجا ببین.» کلمات عوض میشود برایت. قالب. بله دیگر. آن هم هست. خلاصه این در فهممان، در درکمان، در بحث معرفتی خیلی کمک میکند حس را گرفتن. تیزبین بشود در حس گرفتن، این لطافتهای ویژهای نصیبش میشود. خود حس گرفتن، حس گرفتن که حس بگیری خودت را. یعنی حس را درک کنی. خیلی دقیق میشود آدم از فلان حسش نشئت گرفت جمله یکیا. بلکه میبینی یک نفر دارد جمله عاطفی بهت میگوید، ولی پشتش میبینی کینه میآید، محبت میآید. مادی. چقدر سادهبینیم. یک خورده طرف اخممان میکند: «این آقا بدش میآید از ما.» حس را نمیتوانی بگیری. یک دنیا محبت پشتش بود. یعنی فلانی تو آخه تو لبخند میزند. یک دنیا کینه است. آقا اخم کرد. حس پشتش را بگیر وایستا ببینم. لبخند میزند. امضا میدهد. عکس میگیرد. چی میکند. ساده در حد ظاهریم دیگر. حس بگیریم، همش محرومیم. همیشه همیشه محروم. حس پشت. بعد احساس میکنی که فضا حس دارد. این الان حرم یک حسی دارد. خبر نداشت، درخواست نداشت. الان که باخبر شو، درخواست هم میآید. درخواست هم که بیاید، به محض اینکه درخواست کردی بهت میدهم. ما خیلی چیزها را بهمان نمیدهند چون نمیدانیم که همچین چیزی هست که درخواست بکنیم که بهمان بدهند. حال الان که حس گرفتنش زیاد شد، فهمیدی همچین چیزهایی هست. حالا درخواست میکند بهش میدهم. میگوید: «الان اینجا معلوم است شب جمعه حرم امام حسین اینجا یک خبری است.» الان شما از کجا فهمیدی؟ حس. یک حسی دارد به من میگوید. حس دارد درخواست کرد. فهمید الان ماه محرم. این الان یک حسی دارد. اینجا الان شهر میلاد امام حسین است. یک حس فضای حسی دارد. الان آسمان ماه یک حسی دارد. حسی دارد. حس دارد میگیرد. الان امشب این آب یک حسی دارد. پریروز حس نمیگیرد. پشتش حرم امام رضا با چه عشقی آب میخوریم. دولا شدی مثلاً از سقاخانه امام رضا مثلاً آب بخوریم. حس میگیری. مزه دیگری بهت داد. آب است. این قدم برداشتن شما سنگ همان سنگ است. با چه حسی میبوسی؟ در حرم قدم برمیداریم. پا همان است که الان توی خیابان حس خاصی ازش احساس میکنم. توجه خاصی پیدا میکند. توی بعد توجه یک خدا عمق میگیرد. تمرکز پیدا میکنی. و تمرکز عمق میگیرد. منسلخ میشوی کم کم از کجا شروع شد؟ این حس گرفتن توی فهم روایت بسیار کاربردی است. فهم خاصی دارم در روایات. حال دیگری میبرد. توی دعا خواندن ما توی دعا حس دعای معصوم را باید بگیریم. الان اینجا امام معصوم مناجات شاکین است. داد و بیداد. این کجا با آن تعبیری که «اللهم انی اسئلک الامان الهی و سطح الخطایا.» من دیدهام عرفا روی این چیزها تکیه دارند. این احساسات. حس گرفتن نسبت به سوره، نسبت به دعا، نسبت به ارتباط. این مناجاتش فرق کرد. همان کلمات دارد. اسم دعایی از آقا. گوشت با من است. میخواهم حرف بزنم. میگیری حس پشت زاویه دیگر کار بکند. این است که آخرش میآید: «حبلی کمال الانقطاع الیک.» با حسش چی بود؟ خیلی خیلی خدای ازت توجه میخواهم. خیلی خیلی حواست بهم هست. میخواهم باهات حرف بزنم. حالا که خیلی خیلی حواست الهی است. خیلی خیلی حواسم به تو باشد. برداشت دیگری شد. ادعیه را میگویم بحثمان طولانی شد. ولی خب این نکات خالی از لطف نیست. عنایتی خودشان است. خلاصه اینها خیلی به آدم کمک میکند. شما در زیارت یک جمله است. ولی با احساسات مختلف میگویی. مثل اینکه پدرت را صدا میکنی. همیشه پدرت را با یک لحن صدا میکنی. کلمه «بابا» همان است. ولی این «بابا» را وقتی دو ماه است ندیدی، پشت تلفن: «بابا!» این «بابا» وقتی زنگ در را زدند: «بابا!» تلویزیون مثلاً آهنگ: «بابا!» یک حس احساسات مختلف. خیلی عجیب است اینها. بعد خطاب که عوض میشود. شما ترسیدی اینجا بابا را با یک لحنی صدا میکند. اینجا میخواهی بابا را با آن لحنی که مثلاً خندهدار میشود. «بابا!» برای زیارت. زیارت همین است دیگر. «السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته علی عباده.» حالا با کدام حس آمدی؟ با کدام یک از این حسها؟ بعضی جاها خود زیارت دارد بهت کد میدهد: «خدایا! آئذ بقبورهم، آئذ بالله قبولهم.» کمرم پر گناه است، آمدم سبک بشوم اینجا. توی زیارت خود زیارت دارد حسهای مختلف زائر را بیان میکند. شما حق نداری هر زیارتی بخوانی. اول باید به مقام ثبوت رسیدی. امین الله میخواند. آن حس دوام میرسیده. حالش یک دوامی دارد. حالا آن خطاباتش یک چیزی است. وقتی با گناه داریم میرویم. یک وقتی به خاطر مشکل مالی داریم میرویم. یک وقتی با طمع، طمع داریم میرویم. یک وقتی با خوف داریم میرویم. یا وقتی با شوق داریم میرویم. حسهای مختلفی باشد زیارت. ولی اینکه آن حس پشتش است. کلمه را با حس گفت. یک دفعه عوض کن. منقلب شد. به هم این حس توجه. توی ذکر همین است. حس پشت ذکر. استاد بزرگوار مهاجرین فرمود که آدم تا توی فضای یونسی قرار نگرفته نباید ذکر یونسیه بگوید. حسش هست که دور تا دورت را شکم ماهی گرفته. اگر آن حس را پیدا کردی به «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین». بعد اینجا یکیش را بگویی در باز میشود. ۴۰۰ تا گفت. هر شب چهل شب گرفته هیچ خبری. «آقا! تو الان غذای فوتبالیتی.» آخه واقعاً. «صبحانه ظالمین.» واقعاً واقعاً الان فضا این است که من و کنکور پس فردا چکار کنم؟ ظالمین کنکوریین! این را باید بگویی: «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین.» گندی زدم. گیر کردم. نیم ساعت حس بگیری، یک کلمه بگویی. ذکر قلبی که بهش میگویند. حال دارد، توجه دارد. آیت الله جاودان به من میفرمود. زیارت یکی از بزرگترین شخصیتهای کره زمین است. میشود گفت از آن ور بغل بگیرنش. از بس دوستش دارم. معذور. از بس این ظاهر را دوست بپرد بغلش کند. عرض شود خدمت شما که ولی این آمده باعث با حال، حال توجه. ماها میرویم زیارتنامه زیارت میکنیم. «ما مفاتیح زیارت میکنیم.» تمام شد. قیمت امام رضا. زیارت کند این وسط مفاتیح بخواند. این آقا آمد مفاتیح بخواند برود. این آقا آمد حمد بخواند حمد و سوره بخواند. آن یکی آمد با خدا ملاقات کند. وسطش لابلاش با هم حمد و سوره بخوانند. شما قهوهخانه میروی چایی بخوری؟ رفیقت میروی. میروی با هم حرف بزنیم و چایی میخوریم. قهوهخانه زشت است صحبت کنیم. همانها کباب خوردن است، چایی خوردن است. ولی این کجا و آن کجا. این آمده امین الله بخواند. آن دارد امام رضا را میبیند امین الله میخواند. این آمده با امین الله امام رضا را ببیند. این آمده شما را ببیند چایی بخورد. آن یکی آمده چایی بخورد برود. جمله از آن جملاتی است که یک کتاب تفسیر. چقدر صحبت کردیم. الان یک کوچولو تفسیر شدیم. جمله نیست. صلیبی آمپول. پولش را میدهم. بده بستان است. ولی آنی که توی فضای غیر قهوه خورده چی میگوید؟ یادش میرود. راستی برای چی آمده بودیم؟ دارد در روایت. پول میخواست از امام رضا بگیرد، فراموش کرد. داداش از در میرفت بیرون. حضرت فرمودند که: «فلانی ۵ مثلاً بسته سکه به این آقا بده.» «این هم باشد بابت آن کاری که نیازی که تازه یادم افتاد که چه نیازی داشتم برای چی آمده بودم زیارت.» آن فرمایش حضرت صادق (سلام الله علیه) فرمودند که: «حاجتی داشتم در خانه خدا رفتم یک یا الله گفتم. ندا آمد: لبیک عبدی.» «انقدر لبیک شدم حاجتم را فراموش کردم. انقدر غرق در لبیک شدم. راستی برای چی آمده بودیم؟ ولش کن.» حالت حضور. توجه. یعنی مراقبه. یک همچین حسهایی بهمان بدهد. اینها توی فهم روایت خیلی کمک میکند.
حالا حس امیرالمومنین چیست؟ یک آدم دلداده میخواهد. حالا همه آدمهای تک دنیا را میخواهد بیاید با این معشوقش مقایسه کند. خاص. خیلی خیلی خاص. اضافهتر دارد: «و لکن شکراً لله.» تعبیر چیست؟ «خدا پیغمبر.» «و لکن شکرالله عزوجل علی ما اعطا محمد صلی الله علیه و سلم.» حال شکر درک میکند. حس شکر را بگیر. با حس شکر روایت. حس شکر چه وقتی است؟ تا حالا شده با رفیقت سوار تاکسی... متن پارسال ماه رمضان کار میکردیم. حسها را با هم کار میکردیم. مثلاً حالت تقوا چه حسی است؟ بیاید یک جا تاریک باشد. سگی باشد. حس پشتش. حالت شوک چه حسی است؟ با رفیقت سوار تاکسی شدی. ببینی رفیقت جلو نشسته میخواهد پیاده شود. پول تو را هم حساب میکند میرود. الان چه حسی داری؟ رفت. آقا رفت. خداحافظ. ماشین هم راه افتاد. توصیفش کرد. همان حالت شکر است: «وای عجب آخه من الان چکار کنم آخه کاری از دستم.» «عجب آدم خوبی است.» آی خدا خیر کسی که در مقام شاکر است در برابر خداست، یک همچین حالی دارد. بعد منتظر نعمت بعدی هم نیست ها! یک نعمت قبل گرفته، تا آخر مشغول شکرش است. بعد حالا وسط این دارد هی حالتی که بنده پیش خدا دارد یک همچین حالی است: «من را خلق کردی. وای دیگر بمیرم بابت این تشکر.» «عجب جملهای!» این در سوره ابراهیم. خدا اذان گفته. اذان خدا چیست؟ درد دل خدا دیگر. خدا در قرآن یک جای درد دل میکنی. همان حس گرفتن است: «ای رسول من! و قلیل من عبادی الشکور.» «شکر نمیکند بابا این شوک باید بکند.» آخرش را تبریک. حضرت زین العابدین صحیفه دارد. بابت یک نعمت در تمام طول عمر سجده کنم، شکر آن یک نعمت را نمیتوانم به جا بیاورم. تازه همین سجدهای که کردم خودش یک نعمت دیگر شد که شکر دیگری میطلبد. این است که دیگر به در و دیوار میزند عارف. «بابا بگذار من هم یک حالی بهت بدهم.» «خدا! نمیتوانی چکار کنم؟» پشت سر هم. حالا این حسی که امیرالمومنین نسبت به پیغمبر دارد، نسبت به چیزی که خدا به پیغمبر داده، این حس شکر دارد. «خودت پیغمبر ما دادی. این پیغمبر در اختیار ما گذاشتی. پیغمبر را به اینجا رساندی. این پیغمبر کسی است که این مرتبه را دارد. این فضیلت را دارد.» وای خدا! چه حسی دارد نسبت به فضیلت او. الان اگر توی فضای حسش نبودیم و لکن شکرالله، خواستیم بگوییم: «خدایا ممنون.» این است. ترجمه کنیم مثلاً روایت را با هم در مورد فضیلت رسول الله میگویم. خواستم بگویم: «خدایا ممنون.» دیوار زدن است. «خدایا تو پیغمبر دادی به ما. این پیغمبر گذاشتی.» آدم در برابر او یونس. در برابر او هود. در برابر او نوح. در برابر او موسی. در برابر امیرالمومنین. ما هنوز توی این احساسات قبلش گیریم. اینقدر خود روایت مطلب دارد که آنجا دیگر آدم سر و کله میشکند. «و لکن شکرالله عزوجل.» آقا! این سجده شکر ما نداریم. متاسفانه یک همچین حسهایی اهل بیت بینشان هست. سجده شکر. چه حال قشنگی! روایت دارد امام معصوم در مورد حضرت سجاد. ظاهر با بقیه اهل بیت هم وارد شده. بابت کوچکترین نعمتی که یادآوری میشد، از روی اسب نشسته بود، پیاده میشد سجده میکرد. عملیات ویژهتری. خاص. آن حس را میخواهد یک جور خیلی خاصی به منصه ظهور برساند. تابلو میخواهم بگویم این عملیات را میخواهد همه ببینند. با خبر بشوند. «ببین الان تو گفتی که مثلاً دو سال پیش از اینجا رد شدیم آب خوردیم. دو سال پیش اینجا پنچر شدیم. فلانی آمد اینجا نور انداخت ماشین را توی پنجره شکسته.» یادآوری سجده شکر. کل عالم قاعده بین رابطه بین بنده و مولا. لوس بازی، لوس بازی. اصل قاعده لوس کنم خودم. «الان من یک فرصت پیدا کردم که لوس کنم. خب بگذار دیگر. بگذار استفاده کنم. گیرم نمیآید فرصت.» «بعد زنده باشم فرصتطلب.» «الان فرصت گیر آوردم لوس کنم.» «الان تو گفتی فلانی مثلاً بچه سرماخورده بود فلان قرص خورد خوب شد.» «من الان میخواهم سجده کنم. من میخواهم خودم را لوس کنم.» حسدری آن چه جور پذیرایی میکند از این آدم. زیر بار کسی نمیماند. زیر کد کسی نمیماند. شرمنده کسی نمیماند. آن چه جوری باید شرم. خلاصه این شکر بیان فضائل اهل بیت حس شکر تو را میرساند. اگر نداری تو شکرگزاری نسبت به این نعمت ضعیف هستی. اگر نداری نسبت به شکرگزاری توی نعمت ضعیفی. ما واقعاً شاکر خدا باشیم که امام رضا نشان. هر شهری من بچه امام رضا داستان تعریف کنم از مشهد. آلوده کند داد درون. همین است دیگر. شما با یک فوتبالیست بر فرض مثال بوده باشی. دیدی امضا میگیرند. امضا گرفتن یعنی چه؟ بودم اثر دارم ازش. اثر دارم. نعمت است. اعلام کنم که من دو ثانیه بغل شما بودم. توی این فضا بودیم. مردم آن منطقه یک چیزی نشان بدهند. بعداً دلال تو باشم. دلالی کنم. بنگاهی. کاش دلال. دلالی دیگر. از این ور این ور آمار دارد. از آن ور آمار دارد. این دو تا با هم آمار مسکن گرفته. چه خانههای خالی. از آن ور آمار دارد این آقا چقدر پول دارد. دنبال چه خانههایی میگردد. این دو تا را به خدا به داوود. «داوود دلال من باش. دلال من باش.» مخصوص من. این همه قشنگی زیبایی میخورد. شکر آن نعمت است. این حال شکر دارد وصل کند. حالا شما شکر نعمت وجود حضرات معصومین را چه جور به جا میآوری؟ همین وصل میکنی. ببین طرف آمده نسبت به پیغمبر تردید دارد. امیرالمومنین چه جوری دارد وصلش میکند به پیغمبر. مستش میکند نسبت به پیغمبر. علی هیچ کسی به اندازه امیرالمومنین نتوانست شکر نعمت وجود پیغمبر، شکر نعمت داستان خبری نیست. امیرالمومنین سنگ تمام. اصل ادب. قواعد ادبی. کسی میخواهد در عالم یاد بگیرد. رابطه، رابطه رسول الله، امیرالمومنین. روابط قواعد ادبی این عالم هرچی بود این دو تا در همدیگر. در رابطه این دو تا. خود تعبیر دو تا تعبیر زیبایی نیست. این دو بزرگوار. این این چی بگویم آدم. این دو نفس کل، این دو عقل کل، این دو حقیقت، این وجود نورانی، این دو ذات مقدس. دو تا تعبیر زیبایی نیست. این دو حقیقت برای همدیگر پیاده کردند. «و لکن شکرالله عزوجل علی ما اعطا محمد صلی الله علیه و سلم مثل ما اعطاهم و ما زاده الله و ما فضله علیهم.» میخواهم شکر آنی که خدا به همه پیغمبرها داده و به پیغمبر ما داده و بیشتر داده و فضیلت داده، میخواهم شکر آنها را به جا بیاورم. هم کمّاً، هم بیشتر است. هم کیفیتاً. «زاده» معنی کمیتش است. «فضله» به معنی کیفیتش. همه فضائلی که انبیای دیگر دارند، هم کمّاً برای رسول الله بیشتر است، هم کیفیتاً. سجده ملائکه بر آدم هم سجده ملائکه کمّاً برای رسول الله بیشتر بوده. برای اینها یک سجده تا آخر عمر همیشه هم کیفیتاً به همراه صلوات. خیلی زیباست. فوق العاده است. این مقایسههایی که میکند. خدا انشاالله توفیق بدهد که ذرهای از این قواعد این عالم را بفهمیم. اینجا دیگر بالاترین شخصیت عالم میخواهد بالاترین شخصیت عالم را به ما نشان بدهد. دو شخصیت در رأسند در این عالم. امیرالمومنین، رسول الله. یکی میخواهد آن یکی را نشان بدهد. فضا چه فضای است؟ این تازه آن هم چی میخواهد؟ این آقا را نسبت به این مجلسی که همه نشستهاند، همه رده بالاهای عالم نشستهاند، فرمانده معرفی کنیم. یک فرمانده را بین همه فرماندههایی که هستند. این آقا را امتیازش را معرفی کنیم. این خیلی فرق میکند نسبت به هر کدام از اینها. این آقا فرق میکند. چی میشود؟ این حدیث ذرهای از این حقایق. و ما هم ببخشید خیلی طولانی شد و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطیبین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آل الطیبین الطاهرین. لعنت الله علی القوم الظالمین نلعن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی بهلول عقده من لسانی یفقهو قو و ان اذکر لک فضائله غیر مضر بالانبیا و لا منتقص لهم و لکن شکرالله عزوجل الا ما اعطا محمد صلی الله علیه و آله و سلم مثل ما اعطا امیرالمومنین.
در این وجیزهای که اول فرمایششان دارند و جزء الکلام، بحث مختصری که ابتدای بحث طولانی میشود، به قول خودمان پیشگفتار، مثلاً مقدمه، در این فرمایششان که بحث بسیار مهم و معارفی که میخواهند مطرح بکنند را دارند، چند تا تبصره به آن میزنند، چند تا پاورقی به آن میزنند به خاطر بعضی –به قول ما طلبهها- «دخل مقدر». که اگر مقدر باشد کسی برایش شبهه پیش بیاید، سوال پیش بیاید، بتوانند با این مطلب برطرف بکنند. حالا امیرالمومنین (علیه السلام) اینجا به مطلب خیلی مهمی اشاره میفرمایند که: «من این فضائلی که از رسول الله میخواهم برایت ذکر بکنم، قصدم طعنه زدن به انبیا نیست، کوچک کردن اینها نیست.» «غیر مضر بالانبیا و لا منتقص لهم» نمیخواهم نقصی به ایشان وارد کنم، از مقاماتشان نمیخواهم چیزی کم بکنم، بلکه بیان این فضایل از باب شکر است. «و لکن شکرالله».
اینها چند تا نکته دارد که دو تا محور دارد اینجا: یکی بحث طعنه و کوچک شمردن و فلان و اینها، یکی هم بحث شکر. محوری وارد بشویم ببینیم اگر فرصت شد، وارد سوال و جواب یهودی با امیرالمومنین میشویم. نکته بسیار مهم این است که گاهی ماها نگاههای روانشناسانهای داریم که در اهل بیت هست و ماها معمولاً نداریم. متاسفانه دارد از یک پیغمبری حرف میزند، از این میخواهد تعریف بکند. از آن آقا دارد تعریف میکند، میخواهد بگوید آن آقا اگر دارد، این آقا چند برابر دارد. خب، این آقا چند برابر دارد یعنی چه؟ یعنی شما در ذهنت میآید یعنی این آقا چند برابر کم دارد؟ دارد تعریف هم میکند از هر دو! ولی یک وقتی برای اینکه برای شما شبهه نشود که این آقا چند برابر هم دارد، من دارم این زاویه را ترمیم میکنم. ما گاهی از همین راه حسادت ایجاد میکنیم، بلد نیستیم کار بکنیم. در حرف زدن خیلی مهم است اینها. زوایای مختلف سخن گفتن.
ما فکر میکنیم که اینکه آدم باید نظارت بر حرف زدن داشته باشد، حرفهای لغو یعنی همین جوکهای *** مثلاً، یعنی فحش، یعنی غیبت. این نیست. این دایره را که آدم باید قبل از تکلیف از آن بیرون بیاید. آنی که مهم است آدم باید مراقبه را روی آن داشته باشد، همین نحوه حرف زدن است، کیفیت. به تعبیر قرآن: «قولوا للناس حسنا». حسن گفتن خیلی عمیق است. نمیفرماید که مثلاً حرف درست بزنید شما. «قول ثواب» خیلی جاها. خطبه متقین، اولین چیزی که امیرالمومنین از آن «منطق صواب» را بیان میکند، اولین نشانه اینها این است: حرف زدنشان حرف درست حسابی میزنند، حرف غلط ندارند. ممکن است گاهی آدم اهل حرف بیهوده هم نباشد، همان مقداری که میگوید، تهش غلط دربیاید. متقی نه تنها حرف بیهوده نمیزند -آن که هیچی- همین قدری کمی هم که میگوید، در آن غلط گیر نمیآوری. «منطق صواب»، کم میگویند، گزیده میگویند، هرچی هم که میگویند درست است، قسم بخوری میتوانی روی این حساب باز بکنی. این هم تازه بحث مرحله بعد.
حالا یک وقتی حرف هم درست است، ولی «حسن» نیست. یک مرحله بالاتر است. قشنگ نیست ترکیبش با همدیگر. یک ترکیب متوازنی نیست. یک چیدمان آرایش شدهای ندارد. مثل یک سپاهی که یک وقتی اصلاً تسلیحات ندارد، یک وقتی تسلیحات دارد آرایش جنگی ندارد. اینها مراحل بالاتر است ها! فرق میکند. یعنی اینجوری نیست که خود این آرایش جنگیاش دل دشمن را بلرزاند. سلاح دارند، این آرایش جنگی اگر نباشد، شیطان طمع برمیدارد نسبت به ما. اصلاح باشد فرمود: «به همدیگر أحسن را بگویید تا شیطان بینتان وسوسه نیاورد.» آرایش جنگی نداشته باشی، شیطان وارد عرصه میشود. سلاح داری، متقی هستی، مومنی، ایمانت سلاح تو است، بلکه شاید اهل استعاذه هم باشی، اهل اعاده هم باشی، اهل پناه بردن هم باشی. ولی چون آرایش جنگی نداری، طمع میکند بهت نزدیک بشود. فرمود: «بین خودتان وقتی با هم هستید، «یقول التی هی احسن»، آنی که بهتر است، بهتر است. تازه «احسن» اینجا بدون قید اضافی هم آمده است. دیگر ما یک وقتی «أفعل من فلان» داریم، یک وقتی «أفعل» داریم. «أفعل من فلان» به تعبیر فارسی خودمان «تر» است. «أفعل» خالی «ترین». اینجا «من» ندارد. «أحسن من کذا» مثلاً، «أحسن من هذا الکلام». «من» ندارد که معنی بهتر داشته باشد. «أحسن» خالی است. «یقول التی هی احسن». آنی که بهترین است بگویید. بهتر است. الان شما ماندهای که این حرف را بزنم یا آن یکی؟ کدام از اینها بهتر است؟ این هم مهم نیست. در نگاه قرآن برو بگرد ببین بهترین حرف کدام است، آن را بزن. چون آن اگر نداشته باشد، آرایش جنگی نداری. آرایش جنگی نداشته باشی شیطان از راه کلام ما به همدیگر است که به ما زاویه فکر میدهد نسبت به هم. فرمودند خیلی دقیق است. در این فاز شما یک حرفی زدی، چون بهترین نبود، قصدت هم خیر بود، شیطان آمد آن را تزیین کرد برای طرف. تزیین شیطان هم همیشه معنی زیبا جلوه دادن نیست ها! گاهی تزیینش به معنی بد جلوه دادن است. چطور؟ همیشه تزیینش به این معناست: «ما که امشب نمیتوانیم در خدمتتان باشیم. متاسفانه امشب توفیق نشد.» الان چی گفت؟ «امشب که توفیق نشد خدمت شما باشیم.» یعنی چه آقا؟ یعنی الکی خودت را به ما تحمیل نکن. من که دوست ندارم شما چرا هی دوست داری بیایی خانه ما؟ منظورش این نبود. بدبخت میخواست بگوید که من خیلی دوست... همین میخواست بگوید: «خیلی دوست داشتم امشب در خدمت شما باشم، نمیتوانم. دوست ندارم شما را ببینم شما منزل ما بیایید.» این چی؟ چرا؟ چون بهترین نبود حرف این آقا. این حرف مشکل داشت و این هم حکمت میخواهد دیگر. این هم بصیرت میخواهد. بگوید: «اینقدر آدم بصیرت پیدا بکند که حرفش أحسن بشود.» ذره نمیشود بالا پایینش کرد. اینقدر حکمت پیدا میکند که دقیقاً میداند که این الان در چه پکی باید باشد که هیچ طرفش را نشود جابجا کرد.
خود آیات قرآن اینجوری است. در خدمت یکی از آقایان بودیم، خیلی قشنگ بود. میفرمود که یکی از روشهای حفظ قرآن از خود چینش کلمات قرآن است که قرآن به یک نحوی چینش کرده که نمیشود دست بخورد. بعد مثلاً ایشان مثال میزد از آیه «و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فی الاخره من الخاسرین.» که اینها یهودیها آمدند خیلی دست بردند در آن که این «فلن» را در بیاورند: «و من یبتغ غیر الاسلام یقبل منه.» هر که غیر از اسلام دینی بردارد، ازش قبول میکند. بعد «من» این است که این را که برداشتیم آخرش چکار؟ ایشان فرمود که این خود کلمات یک جوری، خود کلمات دارند از همدیگر حفاظت میکنند. یک پکی درست. قرآن خیلی حفاظت بیرونی نمیخواهد. یک سایتی راه بندازی که حفاظت از بیرون نخواهی. خود این سایت مجموعه به یک نحوی است که خودش دارد از خودش محافظت میکند. قرآن کلمات، خود کلمات دارند از خودشان محافظت میکنند. خود آیه دارد از خودش محافظت میکند. خود سوره دارد از خودش محافظت میکند و اوج همه اینها، آن حفاظت مجموعه بسیار پیچیده امنیتی میشود که اصلاً چه نظام امنیتی که خدا چیده برای قرآن! از ما میخواستند همین مدلی صحبت کن. «نظام امنیتی گذاشتم برای کلامم، تو هم یک همچین نظام امنیتی داشته باش برای کلامت.» حرفهای امام خمینی هرچی دشمن بالا پایین میکند چیزی دربیاورد که نظام اسلامی بخواهد تضعیف بکند، حرفهای حضرت آقا هرچی بالا پایین میکند از توش، از تهش چیزی در نمیآید که نظام اسلامی تضعیف بشود. در طول سالیان سال مخالفان شیعه هرچی میآیند دست میبرند توی متون ما، این تألیفات بزرگان به یک نحوی نیست امثال مثلاً خواجه نصیر، شیخ طوسی، شیخ مفید. این بزرگان آثارشان اذیت اعتقادی که چیزی ندارد که ما دستآویزمان بشود، با این روبرو شیعه بایستیم. از بس تنظیم شده است حرفها، از بس منظم و چیده شده است، تا سالیان سال این حرف اینقدر عمیق است که دشمن نمیتواند. شما ببینید ما از آن ور خیلی میتوانیم بگیریم، از اهل سنت، از وهابیت، از کی از کی از کی! قره قاطی زدهاند که خود همین حرفش را میگیری، خودش را نابود میکنی. مگر اینکه بخواهند اتهاماً به ما وارد بکنند، مطلب را برمیدارند جابجایش میکنند، تفسیر غلطی از آن. ببین خودتان این را گفتید، یک بحث دیگر است. ولی اینکه واقعاً یک کسی یک جوری حرف بزند که دشمن طمع بکند، بین حداقل بین علمای رده اولمان این نبوده. چرا؟ بعضاً بعضی آقایان مثلاً آمدند نظریه تحریف قرآن مطرح کردند. دویست سیصد سال اخیر از باب سینهچاکی که برای ولایت داشتند، گفتند که ما سوره داشتیم در مورد امیرالمومنین، سوره داشتیم در اهل بیت. تحریف کردند. اینها از این باب وارد شدند. این حرف الان یک پتکی شده توی سر ما تا میخواهیم روبرو سنیها بایستیم. علمای رده سیام و چهلم ما، رده اول دوم پیدا نمیکنی کسی همچین حرفهایی زده باشد.
حرف «متقن». «قولاً سدیدا». حرف «سدید» سد دارد دو طرف حرف را سد گرفته. آبدزدی نمیشود کرد. این سد دارد. این حرف سد دارد. سدید است. دور تا دورش را سد بسته. کم کرد اضافه کرد نمیشود توش مخلوط کرد. یک سمی توش وارد کرد، یک چیزی وارد کنی از آن ور سم فکری بیاید. آنی که این کتاب را میخواند از توش یک مخلوط فکری دربیاورد. این روشی است که اهل بیت به ما یاد دادهاند. خود امیرالمومنین اینجا دارند این کار را میکنند. «انبیا را میخواهم پایین بیاورم؟» چقدر بستهبندی کلام؟ چقدر تنظیم شده است؟ در چه زوایایی دارد مخاطب را در نظر میگیرد؟ چقدر عمق میخواهد نگاه آدم! بنده با شما که صحبت میکنم، بیایم این لایه اول از بازخورد کلامم را نبینم، بلکه صدمم را نبینم، بروم آن لایه میلیاردم کلامم را ببینم. تازه نه در مخاطب اولی که اینجاست، در آن مخاطب میلیاردی که این حرف بهش میرسد. «نفوذ بصیرتی» میشود این. خب، ما که با هم حرف میزنیم، خطابم به همدیگر است. توجهمان هم در این خطاب به بازخورد اول کلاممان است: «الان این را میگویم چه بازخوردی دارد برای این آقا؟» هرچی نفوذ بصیرت بیشتر بشود، هم عمق مخاطب بیشتر میشود، هم عمق بازخوردبینیاش بیشتر میشود. یک اثری مینویسد، سالیان سال این اثر روی بورس است. میلیونها نفر آمدند خواندند. هنوز جاذبه دارد، هنوز جذاب است، هنوز شیرین است. امثال شهید مطهری، شهید مطهری همچین دیدی دارد در کلام خودش و بزرگان دیگر در طول تاریخ شیعه بودهاند. عمقی داشتند. یک چیز موهبتی هم هست. عنایتی هم هست. و یک حرکت معنوی میطلبد در آدم. خلاصه ما میبینیم خودمان داریم چوبش را میخوریم به خاطر اینکه بلد نیستیم همیشه «أحسن» را بگوییم. دشمنیها بیشتر میشود. کینهها بیشتر میشود. فاصلهها بیشتر میشود. روابط تیرهتر. در همه ابعاد هم هست ها! یک نفر سیاسی است، یک همچین مشکلی دارد. یک حرف میزند در عرصه سیاست. یک نفر آدم، آدمی که بالاخره «مشار الیها بالبنان»، با انگشت اشاره میکنند بهش. آدمی که یک سری توی سرها دارد، دیده میشود. حالا ممکن است مهندسی باشد، روحانی باشد. بالاخره اهمیت دارد کلامش برای مردم. من فراوان دیدهام آقا نشسته میخواهد از فلان گوشه فلان اداره شکایت بکند که مثلاً ما رفتیم اینجا پاسپورتمان را فلان بکنیم، این مثلاً مهرشان کجکی چون زده بود مجبور شدیم دوباره ببریم. اینقدر بد انتقاد میکند. مخاطبی که شیفته نظام است، این انتقاد این آقا الان کلی هم نیستا. فقط این عدالت را میخواهد نقد بکند. اینقدر این آقا نابلد نسبت به انتقاد. اینجا این مخاطب الان انتقاد به کل نظام فهمید از توی این کلمه. این این آقایان با این آقا مرتبطند. بعد یک مدت که همه افکار متلاشی اینور آنور. محصول خود آقا فکرش این نیست. چی بروز پیدا میکند؟ چون آقا احسنگویی ندارد. آقا حرف زدن بلد نیست.
خیلی نگاه تیزبینایی میطلبد که من الان این گوشه را میخواهم نقد بکنم، یک جوری اعماق مخاطب خودم را در نظر بگیرم. اعماق مخاطبین خودم، اعماق بازخوردهایی که دارد این کلام. یک وقت خدای نکرده یک سر سوزن از این حرف من آن برداشت نشود ها! فکر بکند. حالا حساب بکنیم آدم ۲۳ ساعت فکر بکند یک ساعت حرف بزند. تازه یک ساعتش هم زیاد است. ۲۳ ساعت فکر بکند یک ساعت حرف بزند. تازه یک ساعتش هم زیاد است. یعنی آن موقع که ۲۳ ساعت فکر کردی برای اینکه یک ساعت حرف بزنی، تازه به این نتیجه رسیدی، که میرسی که این یک ساعتش هم زیاد است. آن ۴۸ ساعت فکر، ۴۷ ساعت فکر بکند یک ساعت حرف بزند، بلکه بیشتر. بیشتر این میشود که همان «شیعتنا خرس». شعر مولانا. علامت شیعه این است. میخواهی ببینی شیعه حرف نمیتواند حرف بزند، حرفش نمیآید. «صَمٌ ثمود» صامت هم نه ها. «صموت» صیغه مبالغه است. آن «صامت» مرحله اول، «صموت» مرحله دوم، «صموت» مرحله سوم. اصلاً به زور ازش حرف بکش. صموت بود، چند صد جلد ازش روایت در آمد. از رسول الله مطلب در آمد. آیت الله بهجت معروف بود به حرف نزدن. الان چند ده جلد آثارشان را دارند کار میکنند. کلمات ایشان اینجور میشود. این آدم یک کلمه حرف زد ولی حرف زد. حرف زد خدا این قدرت را به من داده که یک جمله بگویم یک کتاب توش خلاصه. این قدرتی خدا به ما عنایت کرده است. در قالب یک جمله کتاب را خلاصه میکنم. واقعاً هم همین است. جمله به جمله، جملاتی نیست که آدم بخواند حالت روزنامه رد شود. «توی نیکاراگوئه الان چه اتفاقی افتاده؟» مثلاً روزنامهای ۸۰ نفر کشته. همین فرمایش این بزرگان. این آقا کلاً سالی یک بار حرف میزده. مرحوم علامه جعفری به آقازاده ایشان از سال ۶ و خوردهای ایام جنگ ایشان امر کرده بود، خواهش کرده بود، درخواست کرده بود. ولی آقازاده فرموده بود که هرچی پدر شما گفت، من ضبط میکنم. «تو نمیفهمی که این الان پدر گفت برو آب بیاور یعنی چه؟» و کلام این آقا اینجوری میشود. چون اعماق دارد در صحبت. بعد این میشود که فرمود: «ولی بطنه بطنان.» قرآن تا ۷۰ مرتبه. بعد آنی هم که عدل قرآن است، او هم ۷۰ بطن دارد. آنی هم که نزدیک شده به ثقلین، او هم کلامش بطن دارد. بطن دارد. بطنش بطن دارد. اینجوری نیست که خودش الان نگاه کرده. این قدرتی که ته ته داستان ندیده باشد بر فرض حالا خدا بر زبانش جاری کرد. امیرالمومنین در نهج البلاغه فرمود که: «اتقوا ظنون المومنین». از گمانهای مومنین بترسید. حواستان باشد نسبت به گوهرهای مومنین. خب دلیلش چیست؟ آقا جان! این قاعده است: «لعن الله سبحانه و تعالی اجر الحق علی السنته.» برای اینکه قاعده این است که خدا حق را بر زبان مومنین جاری میکند. قاعده این است. این زبان که میچرخد، این دیگر خودش نیست که دارد کلمات را میآورد. کس دیگر دارد کلمات. آن آمدگاه و پشتیبانی الان از یک جای دیگر در مهمات میرسد. از یک جای دیگر الان رزق آمد. حرف خودش نیست. سخنرانی به این نحوه اخلاص یعنی همین که الان من اینجا نشستم، نمیدانم برای چی میخواهم بگویم. نه تو میدانی من چی میخواهم بگویم، نه من میدانم. برای همهتان همانی که میخواهید گیرتان میآید. میرویم مینشینیم حرف بیاید. این هم یک سفرهای است. سفره بشینیم حرف بیاید. از آن ور من شروع میکنم حرف بیاید. حرفت را بگیری، یک رزقی است دیگر. این یک بساطی است که خدا دعوتمان هم کرده به این کانال بشنود. یک بهرهای خود آن طرف از این حرف بگیرد. هر کسی متناسب با...
خلاصه این میشود قدرت در کلام. فرمایش امیرالمومنین است. این تعریض، تعری، طعنه، گوشه کنایه، اینها تعابیری که ما در فارسی داریم. اینها خیلی خطرناک است. یک وقتی آدم مخصوصاً در مورد بزرگان. بزرگترین اولین اثری که عیناً در زندگی آدم ایجاد میکند، اولین و کوچکترین اثرش کوتاه شدن عمر است. آدم قصدی هم نداشته ها! بین دو تا عالم ازش پرسیدند که کدام بهتر است؟ آمد از این آقا یک جوری تعریف بکند. یک جوری این آقا این را ندارد. این یکی آقا این را ندارد. نماز کدام آقا میروی؟ از بین مثلاً این سه تا مسجدی که این اطراف است؟ «نماز فلانی میروم، نمازش خیلی باصفا است.» خب یعنی چه؟ قصدی نداشته. «خیلی باصفا نیست.» واویلا از اینکه آن دو تا ولی خدا هم باشند. روایت خدای متعال فرمود که: «من اسرع شیء ام برای مراقبت و دفاع از ولی خودم سرعتم در همه چیز در این مسئله از همه بالاتر است.» کدام سرعتی است؟ کدام اهل سرعت است؟ «یسارعون فی الخیرات»، اصلش خود خدا است. آن کاری که بیشتر از همه سرعت در آن دارد چیست؟ دفاع از ولی خودش است. آنجا دیگر اصل سرعت آنجا است. باید بیایی ببینی با سرعت نور که هیچی، سرعت نور به توان n. آنجا سرعت خدا را باید ببینی. دفاع از ولی خودم. یک جمله گفتی، یک جوری از توش تعریف امیرالمومنین از همه انبیا بالاتر است، بلاشک و لا شبهه. یک جوری حرف میزند، یک وقت بویی از این نیاید که این این ولی خدا گفتیم یعنی این دیگر تعطیل. دیگر این پیغمبر مثلاً گناه کرد. دیگر حالا این اشتباه کرد. این کار را کرد. میخواهم بگویم این این کار را کرد، پیغمبر بهترش را انجام داد. یک وقت تو فکر نکنی که پیغمبر این آقا اشتباه کرد. بحث تعریض و کنایه و گوشه و اینها از آن بحثهایی است که بسیار رویش مراقبت دارند، بزرگان بسیار رویش مراقبت دارند. بسیاری از سلب توفیقها را از این جانب میدانند. شما بدانید نماز شبی نیست که از ما قضا بشود، مگر به خاطر خطیهای که از ما سر زده. یک جایی کاسیلنگی بوده. یا خسته بودم. همان آن اثر معنوی است بروز خودت را در جنبه مادی خستگی شما داد. گناهکار که نبودم که خسته بودم خوابم برد. یک کاری کرده بودی که خستهات کردم. بلندت میکردم بهت نشان میدادم از آن ور خودش نشاط است. میآمد. حالا بخش عمده که ظریف هم هست همین است که در مورد کی اظهار نظر کردی؟ چی گفتی؟ ته ته حرفهایت برو ببین به کسی برنمیگشت؟ که آن هم ممکن است خوب باشد. هوای همه آدمها را داشته باشم. خدا اولیای خودش را مخفی کرده است. همه را تحویل بگیر. چون مخفیاند نمیشناسی. ممکن است چیزی بگویی بیچاره بشوی. خیلی عجیب است ها! میگوید آقا تو بین یک یخچال شک داری که از بین این صد تا بطری یکی شراب است؟ اشکال ندارد. بردار بخور. اینجا گفته که تا یقین پیدا نکردی مشکل ندارد دیگر. «طاهر حتی تعلم انه نجس.» بین این ده تا فرش شک داری که کدامش نجس است؟ برو این کار را بکن. اینجا برعکس است. ولی خودش را بین ۱۰۰ تا پنهان کرده است. نگفته خب حالا هرجور راحتی حرف بزن. ولی من چسبیده ولایت الله. کانال ولایت الله قرار گرفته. ولی شده دیگر. ولی خود واژه ولی عالمی دارد. «اولیای الله» الکی است مگر؟ یک وقتی خاطرات یکی از اساتید، یک بحث مفصلی است. یک جلسه سخنرانی که فقط برای اینکه اولیای الله یک ساعت صحبت کرد. این مراحل باید طی بشود. این ۲۰ مرحله آخر نبوت است. آنجا به میخواهی بگویی اولیای الله. آنجا است. تازه آن هم باز احتیاط کن نگو. حالا همین اول آقا رفته مثلاً یک کفش جلو پایش از اولی همان اول بسم الله کانال قرار گرفت. کوچکترین تعری، کوچکترین شم. میلاد امام حسین (علیه السلام)، داستان معروف نقل میکردند که کتمان به این است. یک همچین مواردی را مشابه دیدیم در زندگی خودمان که این آقا تربت سیدالشهدا را توی جیب پایین مثلاً گذاشته بود. که بالا نذاشت، بغلش. در داستانی که مثلاً این آقا هیچ قصدی هم نداشته، این مهر گوشهای از بغلش مثلاً کنده میشود. مادر این آقا در عالم رؤیا میبیند که حضرت اباعبدالله آمدهاند منزل اینها. مثلاً سه چهار تا بچه که بودند به همه عنایت. این غیر از این یک دانه، یک دانه اصلاً بهش نگاه نکرد. «این کسی که به تربت ما اهانت کرده.» «بعد توی جیبم بوده حواسم نبود، یک گوشهای ازش کنده شده.» تربت امام حسین به این نحو بهش کوچکترین جدی گرفت. فرزند یکی از بزرگان میگفت که پدر من اوج عصبانیتش آن وقتی است که ذرهای از مهر ایشان توی سجادشان یک خورده کنده شده، جوش ریخته. ذره خاکی توی سجاده میکنه پدر من عصبانی میشود. تا دو سه ساعت. سرخ. تربت ریخته توی سجاده تازه اشاره به این مسئله کردم. «قصد علی هذا». این زیارت رفتن ما و این دعا خواندن ما و این این ادب ما در زندگی. از ادب ما آن آقا بزرگوار امام جمعه آن شهر. ایشان خبر بهش میرسد که حضرت ولیعصر از دست شما دلخورند. «خیلی آقا چکار کردیم ما؟» «شما به عمامه اهانت.» «ما خودمان آیت الله». میگوید: «رفتم کشف کردم که ایام طاغوت ما آخر شب سخنرانی میگذاشته، ساعت ۱۰-۱۱ اخبار میگفت. ما آن موقع شب رادیو روشن میکردیم. اما من بغل رادیو بود اخبار گوش میکردیم. ۱۰-۱۱ شب که میشود اخبار که گوش بدهیم، خودمان خوابمان میبرد. این رادیو که روشن بوده دیگر از ۱۲-۱ به بعد دیگر آهنگ میگذاشته، موسیقی میگذاشته.» حضرت ولیعصر پیغام دادند که آقا عمامه را گذاشتی بغل اینجایی که دارد موسیقی و فلان و این حرفها. «ما دلخوریم.» اینجور میشود آداب. خلاصه توی شهر زیارتی کوچکترین کار مثلاً انجام داد و این خودشان گرفتند. این خیلی هست ها! اهل به خودشان بگیرند. خیلی هست. شما رفتی مثلاً کربلا، مثلاً گوشت خوردی مثلاً بر فرض مثال امام صادق (علیه السلام) حضرت گله کردند از اینها. «کربلا گوشت میخورند.» «تو اینجا گوشت میخوری، این اهانت به ماست.» «شما قبر پدرتان میروید گوشت میبرید آنجا؟ خوش بخورید بر سر قبرشان.» بهترین رستوران توی قبرستانها میآورند.
این بحث اولیا الله اینکه حرف یک وقت گوشهای نداشته باشد به کسی، یک صدم درصد، یک سر سوزنی اگر دل ولی الله بلرزد. نه اینکه محزون بشود. یک سر سوزن بلرزد دلش. حتی گاهی فقط سوال برایش پیش بیاید که: «آخه این آقا برای چی دارد این کار را میکند؟» این دیگر تمام است. طومار این طرف بسته شده است. رحم بکند این ولی الله خودش برگردد چیزی بگوید. اگر رحم بکند خودش چیزی بگوید. خدا رحمت کند آقای بهجت میفرمود که در روایت بعضی جاها داریم که امام صادق برمیگشتند به طرف میگفتند که: «خدا دهنت را بشکند.» «خدا چی کند؟» «خدا چه کند با تو؟» ایشان فرمودند که این برای این بود که امام این وسط میخواهد کار به خدا نکشد. خودش این وسط فیصله بدهد. امام حسین دائم دارد نفرین میکند برای چیست؟ برای اینکه امام نفرین نکند، کار با خدا طرف. اصلاً رمز ماندن کره ارض این عالم ظهر عاشورا این بود که امام حسین دائم داشت هی نفرین میکرد. اگر نبود نفرین اباعبدالله، ظهر عاشورا با اولین جنایتی که به حضرت اباعبدالله شد، عالم متلاشی میشد. اینها سرش این است. با هم همین جا سرپایی حساب کنیم، نقدی حساب کنیم. حمام میرود و آن سرهنگ طاغوتی کرایه را میاندازد و زبان درد و دل درد و مرگ. بعد ایشان چی فرمود؟ «کار به خدا نمیکشد.» کوچکترین آدم خودش بحث جزئیاتش را فکر بکند. فرمودند که: «سعی کنید هر روز محضر اولیا خدا نروید.» «تو اگر هر روز رفتی یک روز نرفتی چی شد؟» «امروز نکند یک وقت از ما چیزی ناراحت شده؟ نقصی؟ عیبی؟ چیزی؟» لطیفند دیگر. لطیف است به خودش میگیرد. همین که به دلش گرفت، برای تو اثر وضعی دارد. فرمود: «من» بله، تعبیر روایت که: «فقط بارزنی بالمحاربه من اهان لی ولیا.» «فقط بارزنی بالمحاربه.» خدا فهم، کسی به یک ولی من اهانت بکند، اعلام جنگ با من کرده. شیپور جنگش این است. خدا پوز جنگش اینجوری است. کسی میخواهد شیپور جنگ بزند برای خدا، این مدلی. کوچکترین اهانت. کوچکترین. حتی دارند غیبت میکنند آقا نشسته دارد گوش میدهد. دارند جسارت. حتی گوش نمیدهد، دفاع نمیکند. آقای جوادی آملی میفرمود که: «مدرسه کذایی که رفتیم و اینها که خیلی تعریف میکرد از این مدرسه. بزرگان علما برو این مدرسه درس.» «بعضی مراجع بد میگویند.» «ما دیدیم که ماندنت توی مدرسهای از مراجع بد میگویند از توش خبری نیست. توش چیزی نیست.» مدرسه که توش ولی خدا کوچکترین تعریض.
خلاصه اینجوری است. چقدر هوای انبیا را دارد امیرالمومنین! حالا ماها گاهی در مقام مقایسه خود همین انبیا برمیآییم با ائمه. چقدر اینها را خار و ذلیل و پست و زبون میکنیم. «ای تویی که هزاران مریم پیش سر ناخنت هیچند.» آقا افکارمان را نسبت به انبیا واقعاً بعضی وقتها اهل بیت چون اهل بیت را خیلی بزرگ کردیم در نگاهمان، انبیا خیلی آن وسط ناچیز شدند ها! دیدی؟ قبول داری؟ «آقا موسی را ولش کن.» آخه یعنی چی؟ خود امیرالمومنین فلان روایت از موسی، فلان داستان از موسی به پیغمبرش میگوید. «پیغمبر اعلا علینه». سوره انعام را ببین: «فبه هدیهم اقتده». «دنبالشان راه بیفت.» ادریس، ذوالکفل، یسع، عیسی، الیاس، «من الصالحین». «اینها از صالحین بودند، دنبالشان راه بیفت.» پیغمبر تویی که تو که اصل این عالمی، تو هم دنبال اینها راه بیفت ها! فکر نکنی اینها چون مسئله جدیها. حضرت آدم به واسطه گریه بر اباعبدالله خوب شد. خب حالا بقیهاش چی؟ یعنی آدم کشک روضه را بچسب. دیدی؟ آدم شده مجلس گرم کن. مجلس مجلس خوب گرم میکند. حضرت آدم آن گندمی که خورد به قول همین آقای نادان، آن اشتباه بزرگی که کرد، غلطی که کرد -العیاذ بالله- مجلس گرم کن ما شده. خب واقعاً در قرآن هم همین است. آدم «ان الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران». تعابیر «ان الله اصطفی آدم». «خدا اصطفا کرد آدم، کشیدش کنار، هی مرحله مرحله پاکش کرد.» «اصطفا» یعنی همین دیگر. «و علم آدم الاسماء کلها». بعد تازه آدم میگوید که آدم به این ملائکه بشین درس بده. جاهای دیگر چند تعابیر قشنگ است. خدا چقدر حرمت انبیایش را نگه میدارد. آن وقتی هم که دارد -به قول ماها- یک سوتی آن وسط میگویم حالا به این بیان امیرالمومنین که اصلاً اینجور حرف زدنها زشت است در مورد انبیا. کوچکترین لغزشی آن وسط دارد ذکر میکند. باز انقدر ابهت به اینها میدهد. انقدر مقام به اینها میدهد. انقدر جذابیت به اینها. هوای اینها را دارد با اینکه اینها در مقام عبودیت خود آدم چند صد سال گریه کرده. چقدر قشنگ «فتاب علیه کلمات». چقدر سریع داستان را جمع و جور کرد که اصلاً تو نفهمی که اینقدر طول کشید توبه و توبه کرد نشان طلاقی دیگر. حالا ممکن است فوراً برساند. خواب بعضی وقتها علامت سرعت آمد. آدم آن اشتباه را کرد و القا کردیم و فتاب علیه. حالا این وسط آدم آمد این اشتباه را کرد. چند صد سال هی گریه، هی توبه، هی توبه، هی توبه. آخرش خدا خدا بحث بسیار پیچیدهای است در قرآن. حالا جوادی این کتاب جدیدشان که چاپ ادب توحیدی انبیا در قرآن کتاب خوبی است. ۱۸ تفسیر موضوعی شده. امثال حضرت ایوب، اوج مصیبتها دارد برایش پیش میآید. میخواهد بگوید خدایا من هی دارد اوزان به هم بیشتر میریزد. بعد چی میگوید؟ «ربی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین.» «من خودم به ضرر رسیدم.» یا ضرر آمده. «ما به هم تماس پیدا کردیم و تو ارحم الراحمینی.» خدا نوشته برایش چقدر با ادب. حالا از آن ور هم خدا ادب دارد برای اینها. چقدر تعابیر مودبانه است! فرمایشات امیرالمومنین در مورد رسول الله چقدر مودب! «انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک ما تقدم من ذنبک و ما تاخرا.» خطاب مودبانه است. تعبیر در مورد یونس: «اذ ذهب مغاضباً.» «علیه لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له.» علافش نکردی. تا گفت سریع جوابش را دادیم. چقدر تعابیر مودبانه است! یک جوری نباشد که داری داستان یونس را میخوانی، حالا رفته توی آب گیر کرده، ۴۰ روز توی شکم ماهی. یک وقت گناهکار بود علافش کردیم ها! یک قاعده دیگری داشت خود خدا چقدر کلاس انبیایش را دارد حفظ میکند در قالب کلمات.
الو ماه شعر گفته. آقا مثلاً آمده امیرالمومنین با انبیا مقایسه کرده بود. تهش هیچ پیغمبری برایش حیثیت نبود. حضرت نوح که کفش بوده. عیسی که اصلاً کلاً وقتی تو بودی برایم حساب بوده. اشعار این است. همه آخه این چه وضع چه نحوه ادبی نسبت به انبیا! ما متاسفانه ارتباط عاطفی و ارتباط معنوی با انبیا خیلی ضعیف است. یک مشکلی که داریم شما پیش یکی از اولیا الله خیلی خیلی کلاس بالا هستی. ولی یک ورژن بالاتر از آن که میآید، این آقا چقدر بیادبی! دور این آقا را گرفتی، آن یکی آقا میآید پرتش میکند. «آقا شما برو گم شو.» «آیا مثلاً ایگرگ شاگردهای ایکس دوستش داری و فلان و اینها.» رسیدی بهش. حالا دیگر اصلاً این ایگرگ اصلاً دیده نمیشود. اصلاً بدم میآید ازش. اصلاً نمیخواهم ببینمش. وقتی این آقا هست. «این آقا کیست؟» «این چه طرز که چرا به واسطه شماست من که لیاقت ندارم به آن آقای ایکس دستبوسی کنم.» «آلودهایم. تازه شما هم چون لطف کردین ما آلوده را پذیرفتین. مگر نه شما چقدر مودب!» این آدم دری به رویش باز میشود در ارتباط با اولیا الله. از سمت خدا باز میکند. از این ادب این خوشش میآید. یعنی چه؟ خدای وحشت خیلی حساس بودن. کسی اینجور حرف میزند، طرف بیرونش میکرد. ایشان مثلاً یک وقتی کسی سوالی پرسیده بود: «دعا بفرمایید.» اینقدر عصبانی. همین است که گفتم. «همان کار.» یعنی انگار نه انگار این جمله این همه بهت گفتم. یعنی اینها کار نمیکند. و آخرش: «دعا کنم برایت؟» کریم. «اگر شما مشکل داری مگر عملیه بود؟» به جای اینکه من برایت بروم در خلوت دعا کنم. اینها به حال خودت. «نمیفهمی کادوی ویژهای بخرم؟» مثلاً این آقا جذبش کنیم. پلی تری مثلاً خرید آورده. «حاج آقا جذبش کردیم مثلاً پی اس ۱۲ خریدم آوردم.» واقعاً گاهی اینجوریم حتی نسبت به اهل بیت میکنیم این کارها را که اصلاً هیچ ربطی به آنها. نماز خواندنمان. این نماز ما در حد همان پی اس ۱۲. «من که این همه نماز شب داشتم چرا بهم توجه؟» مثال خرج را کردیم. آنی که تناسب دارد نخریدیم. گیر غرق در ادب مع الله. ادب میخواهند ازت. طولانی توفیقی. ۵۰ صفحه زیارت. دو کلمه زیارت. آن را میخواهد. این توجه را میخواهد. ادب را میخواهد. حس را میخواهد. کارگردان گاهی از بازیگر -اکثراً همین است- دیالوگ نمیخواهد، حس میخواهد. ببخشید که ما سر در میآوریم از بازیگری کارگردانی. «حس داری؟» «دیالوگ گفتی از آنی که من برایت نوشتم قشنگتر در میآید چون حس داری.» ازت عصبانیت میخواستم. «ای پدر سوخته! فلان فلان شده! چرا این کار را نکردی؟» «بیا بابا! یک خورده حس غلیظ تلفظ کردم این پدر سوخته را. ببین چه خوب تلفظ کردم.» خوب تلفظ میکند، روح ندارد. تلفظ نمیخواهد. روحش را، حسش را میخواهد. در زیارت میگوید: «زیارت خواندم. اصلاً با همه آداب اول رفتم غسل کردم آمدم دم در وایستادم چکار کردم؟» الی دو ساعت طول کشید. حالا دو ساعت اگر آن حس باشد که دیگر چی بشود! دو ساعت دیالوگ خوب با آن اسم دیگر فوق العاده است. ولی بچسب. حس چیست؟ ادب، خضوع، خشوع، خاکساری، ذلت، حقارت، دنائت. اینها را حس کن. در برابر معصوم. در برابر اولیا الله حس کن. امیرالمومنین از همه انبیا بالاتر است، ولی این حس را دارد نسبت به همه انبیا. تازه میخواهد از یک پیغمبر دیگر تعریف بکند. تواضعها. ما فکر میکنیم امیرالمومنین ما چون در آن قله میدانیم که همه انبیا دست ما چون میدانیم که امیرالمومنین در قله است نسبت به همه انبیا. «لا مذهب و لا منتقصن.» حتی بدون اینکه هیچ از مقاماتشان کم بشود. ولی با این حال خود امیرالمومنین هیچ یک همچین حسی ندارد نسبت به بقیه انبیا. بعضی جاها فضایلشان را به آن نحو گفتند. «من کسیام که در غار با اصحاب کهف سخن گفتم.» «من کسیام که با زبان عیسی سخن گفتم.» علی یک همچین حسی نسبت به خودش دارد. امیرالمومنین به عیسی بن مریم که برسی یک همچین حسی دارد که آقای عیسی گهواره ما بودیم. جای داستان یوشع ابن نون وصی حضرت موسی. در جنگ صفین آمد دلداری داد به امیرالمومنین. بعد اصحاب سلمان، مقداد، سلمان که نبود. مقداد، عمار و اینها سوال کردند که: «این آقا کی بود؟» حضرت فرمودند که: «هذا اخی یوشع ابن نون.» «برادرم بود. تازه آمده بود دلداری. لیسلی.» یعنی یک همچین تعبیری. آرامشم بده. ببین وصی حضرت موسی. حالا خود حضرت موسی مشخص است دیگر رابطه اینها با امیرالمومنین. الان ما میخواهیم در کلمات وارد بشویم. خب بشین کلمات را شرح بدهیم. نه. آن حسی که امیرالمومنین دارد اول بگیر. قالب جمله روایات را اول برید توی قالب حسش. این خیلی خیلی مهم است. شما یک سخنرانی دیدی، یک سخنرانی که تلویزیون دیدی و شنیدی. وقتی روی متن میخوانی میبینی دو زار با هم فرق. یک صحبت را روی کاغذ خواندی. بعداً فیلمش را برایت میگذارم. یک دیالوگ مختارنامه: «این هفته فلانی این جمله را به فلانی گفت.» حالا وقتی میبینی چه حسی پشت جمله، عوض شد. آنی که شنیدم یک چیز بود. اینی که الان دیدم یک چیز دیگر است. چرا؟ چون حسش را تو به من نرسانده بودی. «کی مثلاً با این حالت محزون این جمله را گفت؟» «فلان این بار تنها میگذاری.» کاملاً نگاه دو جمله عوض میشود. همین جمله «ما را تنها میگذاری؟» گاهی مثلاً سوالی. الان گاهی امریه. یعنی «پاشو برو بیرون شما.» «ما را تنها میگذاری؟» گاهی حسنی، درخواستی، گاهی واقعاً استفهام است، گاهی واقعاً تعجب است. جمله را خواندی روی کاغذ «شما ما را تنها»، عوض شد نسبت به یکی شوق نشان دادی، نسبت به یکی نفرت نشان دادی، نسبت به یکی... آیات قرآن قبل از اینکه با جمله بخواهی ارتباط برقرار بکنی، با حس پشتش باید ارتباط برقرار بکنیم. «الحمدلله رب بسم الله الرحمن الرحیم.» هر سورهای حس جدای خودش را دارد. بسم الله هر سورهای، بسم اللهش حس جدای خودش را دارد. آدم اهل معنا بشود که بفهمد سوره توبه جا داشت که بسم الله نگفت. این حس. این حس بسم الله را ندارد این سوره. قرائت شروع میکند به برائت. بسم الله ندارد. یک حسی که پشتش است. یک حس مهر و محبت ندارد. حس سورهها را بگیرید. یک وقتی با این تحمل شاهکارهای تدبر در قرآن. شاه کلید نشانه توحید حس دارد. سوره «تبت یدا» هم حس دارد. یکی خیلی فرق میکند. «بشکند دستت!» «قل هو الله.» بگو بهشان. دیگر من را بگو. دیگر آیت الکرسی را ببین. قله قرآن است. همه را دامنه کوه کن. قله، قله یک چیز بگذار. آیت الکرسی: «الله لا اله الا هو». دارد از خودش میگوید: «من را ببین. مارو. من را.» آقا بنده خودم اینجا. «الله لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه سنه و لا له ما فی السماوات و ما فی الارض من ذا الذی یشفع الا باذنه یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم.» بیشترین ضمیری که به خدا برمیگردد در کل قرآن در آیه همین جاست. ایشان آقا آن آن آقا کی مثل او است؟ آن آقا اینجوری بتواند مثل آن اینجوری کند. حس را میبینی؟ حس را داری؟ یک کسی آمده حالا خود خدا دارد این را میگوید. خطاب ایشان، خطاب ایشان داشته باشی، کلمات یک مفهوم دیگر پیدا کرد. همان که گفتم: «شما ما را تحویل نمیگیری؟» «شما ما را تنها میگذاری؟» خود کلمه الان یک بار دیگری دارد. برداشت علمیت یک چیز دیگر شد. حالا حس را گرفتی پشتش. خلاصه حس پشتش برداشت آدم را عوض میکند. نگاه آدم را باید عوض میکند. آیات را اول حسش را بگیرید بعد چهار کلمات روایات را اول حسش را بگیرید بعد سراغ کلمات. گاهی خود معصوم حس را به شما داده. ببین الان همین امیرالمومنین این کار را کرده. حس چیست؟ پیغمبر. «تو قلت شما نمیشناسی همسایهتان مثلاً فلان مرجع تقلید همسایه شماست.» «میگویند این آقا که فلانی است.» اینجا هم همان بود ها! آقای فلانی را اینجا هم با یک حس گفتی، آنجا هم با یک حس. «ایشان آقای بهجت است.» دو تا شد. «ایشان آقای بهجت است.» شاکی برطرف بشود. ولی آن یکی «یقر یقر الله به اعیون المومنین.» میخواهم یک چیزی بگویم. مومنین حال بیایند. تو هم شک داری. حالا شکت برطرف میشود دیگر. حس را میبینی پشتش؟ خود امیرالمومنین چقدر شور نهفته است در این روایت. در کنارش مطلب علمی فراوان، مطلب تاریخی، روایی، حدیثی، تفسیری. «شما یعنی نمیدانی پیغمبر ما آس است؟ پیغمبر ما تک است؟ بیا اینجا ببین.» کلمات عوض میشود برایت. قالب. بله دیگر. آن هم هست. خلاصه این در فهممان، در درکمان، در بحث معرفتی خیلی کمک میکند حس را گرفتن. تیزبین بشود در حس گرفتن، این لطافتهای ویژهای نصیبش میشود. خود حس گرفتن، حس گرفتن که حس بگیری خودت را. یعنی حس را درک کنی. خیلی دقیق میشود آدم از فلان حسش نشئت گرفت جمله یکیا. بلکه میبینی یک نفر دارد جمله عاطفی بهت میگوید، ولی پشتش میبینی کینه میآید، محبت میآید. مادی. چقدر سادهبینیم. یک خورده طرف اخممان میکند: «این آقا بدش میآید از ما.» حس را نمیتوانی بگیری. یک دنیا محبت پشتش بود. یعنی فلانی تو آخه تو لبخند میزند. یک دنیا کینه است. آقا اخم کرد. حس پشتش را بگیر وایستا ببینم. لبخند میزند. امضا میدهد. عکس میگیرد. چی میکند. ساده در حد ظاهریم دیگر. حس بگیریم، همش محرومیم. همیشه همیشه محروم. حس پشت. بعد احساس میکنی که فضا حس دارد. این الان حرم یک حسی دارد. خبر نداشت، درخواست نداشت. الان که باخبر شو، درخواست هم میآید. درخواست هم که بیاید، به محض اینکه درخواست کردی بهت میدهم. ما خیلی چیزها را بهمان نمیدهند چون نمیدانیم که همچین چیزی هست که درخواست بکنیم که بهمان بدهند. حال الان که حس گرفتنش زیاد شد، فهمیدی همچین چیزهایی هست. حالا درخواست میکند بهش میدهم. میگوید: «الان اینجا معلوم است شب جمعه حرم امام حسین اینجا یک خبری است.» الان شما از کجا فهمیدی؟ حس. یک حسی دارد به من میگوید. حس دارد درخواست کرد. فهمید الان ماه محرم. این الان یک حسی دارد. اینجا الان شهر میلاد امام حسین است. یک حس فضای حسی دارد. الان آسمان ماه یک حسی دارد. حسی دارد. حس دارد میگیرد. الان امشب این آب یک حسی دارد. پریروز حس نمیگیرد. پشتش حرم امام رضا با چه عشقی آب میخوریم. دولا شدی مثلاً از سقاخانه امام رضا مثلاً آب بخوریم. حس میگیری. مزه دیگری بهت داد. آب است. این قدم برداشتن شما سنگ همان سنگ است. با چه حسی میبوسی؟ در حرم قدم برمیداریم. پا همان است که الان توی خیابان حس خاصی ازش احساس میکنم. توجه خاصی پیدا میکند. توی بعد توجه یک خدا عمق میگیرد. تمرکز پیدا میکنی. و تمرکز عمق میگیرد. منسلخ میشوی کم کم از کجا شروع شد؟ این حس گرفتن توی فهم روایت بسیار کاربردی است. فهم خاصی دارم در روایات. حال دیگری میبرد. توی دعا خواندن ما توی دعا حس دعای معصوم را باید بگیریم. الان اینجا امام معصوم مناجات شاکین است. داد و بیداد. این کجا با آن تعبیری که «اللهم انی اسئلک الامان الهی و سطح الخطایا.» من دیدهام عرفا روی این چیزها تکیه دارند. این احساسات. حس گرفتن نسبت به سوره، نسبت به دعا، نسبت به ارتباط. این مناجاتش فرق کرد. همان کلمات دارد. اسم دعایی از آقا. گوشت با من است. میخواهم حرف بزنم. میگیری حس پشت زاویه دیگر کار بکند. این است که آخرش میآید: «حبلی کمال الانقطاع الیک.» با حسش چی بود؟ خیلی خیلی خدای ازت توجه میخواهم. خیلی خیلی حواست بهم هست. میخواهم باهات حرف بزنم. حالا که خیلی خیلی حواست الهی است. خیلی خیلی حواسم به تو باشد. برداشت دیگری شد. ادعیه را میگویم بحثمان طولانی شد. ولی خب این نکات خالی از لطف نیست. عنایتی خودشان است. خلاصه اینها خیلی به آدم کمک میکند. شما در زیارت یک جمله است. ولی با احساسات مختلف میگویی. مثل اینکه پدرت را صدا میکنی. همیشه پدرت را با یک لحن صدا میکنی. کلمه «بابا» همان است. ولی این «بابا» را وقتی دو ماه است ندیدی، پشت تلفن: «بابا!» این «بابا» وقتی زنگ در را زدند: «بابا!» تلویزیون مثلاً آهنگ: «بابا!» یک حس احساسات مختلف. خیلی عجیب است اینها. بعد خطاب که عوض میشود. شما ترسیدی اینجا بابا را با یک لحنی صدا میکند. اینجا میخواهی بابا را با آن لحنی که مثلاً خندهدار میشود. «بابا!» برای زیارت. زیارت همین است دیگر. «السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته علی عباده.» حالا با کدام حس آمدی؟ با کدام یک از این حسها؟ بعضی جاها خود زیارت دارد بهت کد میدهد: «خدایا! آئذ بقبورهم، آئذ بالله قبولهم.» کمرم پر گناه است، آمدم سبک بشوم اینجا. توی زیارت خود زیارت دارد حسهای مختلف زائر را بیان میکند. شما حق نداری هر زیارتی بخوانی. اول باید به مقام ثبوت رسیدی. امین الله میخواند. آن حس دوام میرسیده. حالش یک دوامی دارد. حالا آن خطاباتش یک چیزی است. وقتی با گناه داریم میرویم. یک وقتی به خاطر مشکل مالی داریم میرویم. یک وقتی با طمع، طمع داریم میرویم. یک وقتی با خوف داریم میرویم. یا وقتی با شوق داریم میرویم. حسهای مختلفی باشد زیارت. ولی اینکه آن حس پشتش است. کلمه را با حس گفت. یک دفعه عوض کن. منقلب شد. به هم این حس توجه. توی ذکر همین است. حس پشت ذکر. استاد بزرگوار مهاجرین فرمود که آدم تا توی فضای یونسی قرار نگرفته نباید ذکر یونسیه بگوید. حسش هست که دور تا دورت را شکم ماهی گرفته. اگر آن حس را پیدا کردی به «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین». بعد اینجا یکیش را بگویی در باز میشود. ۴۰۰ تا گفت. هر شب چهل شب گرفته هیچ خبری. «آقا! تو الان غذای فوتبالیتی.» آخه واقعاً. «صبحانه ظالمین.» واقعاً واقعاً الان فضا این است که من و کنکور پس فردا چکار کنم؟ ظالمین کنکوریین! این را باید بگویی: «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین.» گندی زدم. گیر کردم. نیم ساعت حس بگیری، یک کلمه بگویی. ذکر قلبی که بهش میگویند. حال دارد، توجه دارد. آیت الله جاودان به من میفرمود. زیارت یکی از بزرگترین شخصیتهای کره زمین است. میشود گفت از آن ور بغل بگیرنش. از بس دوستش دارم. معذور. از بس این ظاهر را دوست بپرد بغلش کند. عرض شود خدمت شما که ولی این آمده باعث با حال، حال توجه. ماها میرویم زیارتنامه زیارت میکنیم. «ما مفاتیح زیارت میکنیم.» تمام شد. قیمت امام رضا. زیارت کند این وسط مفاتیح بخواند. این آقا آمد مفاتیح بخواند برود. این آقا آمد حمد بخواند حمد و سوره بخواند. آن یکی آمد با خدا ملاقات کند. وسطش لابلاش با هم حمد و سوره بخوانند. شما قهوهخانه میروی چایی بخوری؟ رفیقت میروی. میروی با هم حرف بزنیم و چایی میخوریم. قهوهخانه زشت است صحبت کنیم. همانها کباب خوردن است، چایی خوردن است. ولی این کجا و آن کجا. این آمده امین الله بخواند. آن دارد امام رضا را میبیند امین الله میخواند. این آمده با امین الله امام رضا را ببیند. این آمده شما را ببیند چایی بخورد. آن یکی آمده چایی بخورد برود. جمله از آن جملاتی است که یک کتاب تفسیر. چقدر صحبت کردیم. الان یک کوچولو تفسیر شدیم. جمله نیست. صلیبی آمپول. پولش را میدهم. بده بستان است. ولی آنی که توی فضای غیر قهوه خورده چی میگوید؟ یادش میرود. راستی برای چی آمده بودیم؟ دارد در روایت. پول میخواست از امام رضا بگیرد، فراموش کرد. داداش از در میرفت بیرون. حضرت فرمودند که: «فلانی ۵ مثلاً بسته سکه به این آقا بده.» «این هم باشد بابت آن کاری که نیازی که تازه یادم افتاد که چه نیازی داشتم برای چی آمده بودم زیارت.» آن فرمایش حضرت صادق (سلام الله علیه) فرمودند که: «حاجتی داشتم در خانه خدا رفتم یک یا الله گفتم. ندا آمد: لبیک عبدی.» «انقدر لبیک شدم حاجتم را فراموش کردم. انقدر غرق در لبیک شدم. راستی برای چی آمده بودیم؟ ولش کن.» حالت حضور. توجه. یعنی مراقبه. یک همچین حسهایی بهمان بدهد. اینها توی فهم روایت خیلی کمک میکند.
حالا حس امیرالمومنین چیست؟ یک آدم دلداده میخواهد. حالا همه آدمهای تک دنیا را میخواهد بیاید با این معشوقش مقایسه کند. خاص. خیلی خیلی خاص. اضافهتر دارد: «و لکن شکراً لله.» تعبیر چیست؟ «خدا پیغمبر.» «و لکن شکرالله عزوجل علی ما اعطا محمد صلی الله علیه و سلم.» حال شکر درک میکند. حس شکر را بگیر. با حس شکر روایت. حس شکر چه وقتی است؟ تا حالا شده با رفیقت سوار تاکسی... متن پارسال ماه رمضان کار میکردیم. حسها را با هم کار میکردیم. مثلاً حالت تقوا چه حسی است؟ بیاید یک جا تاریک باشد. سگی باشد. حس پشتش. حالت شوک چه حسی است؟ با رفیقت سوار تاکسی شدی. ببینی رفیقت جلو نشسته میخواهد پیاده شود. پول تو را هم حساب میکند میرود. الان چه حسی داری؟ رفت. آقا رفت. خداحافظ. ماشین هم راه افتاد. توصیفش کرد. همان حالت شکر است: «وای عجب آخه من الان چکار کنم آخه کاری از دستم.» «عجب آدم خوبی است.» آی خدا خیر کسی که در مقام شاکر است در برابر خداست، یک همچین حالی دارد. بعد منتظر نعمت بعدی هم نیست ها! یک نعمت قبل گرفته، تا آخر مشغول شکرش است. بعد حالا وسط این دارد هی حالتی که بنده پیش خدا دارد یک همچین حالی است: «من را خلق کردی. وای دیگر بمیرم بابت این تشکر.» «عجب جملهای!» این در سوره ابراهیم. خدا اذان گفته. اذان خدا چیست؟ درد دل خدا دیگر. خدا در قرآن یک جای درد دل میکنی. همان حس گرفتن است: «ای رسول من! و قلیل من عبادی الشکور.» «شکر نمیکند بابا این شوک باید بکند.» آخرش را تبریک. حضرت زین العابدین صحیفه دارد. بابت یک نعمت در تمام طول عمر سجده کنم، شکر آن یک نعمت را نمیتوانم به جا بیاورم. تازه همین سجدهای که کردم خودش یک نعمت دیگر شد که شکر دیگری میطلبد. این است که دیگر به در و دیوار میزند عارف. «بابا بگذار من هم یک حالی بهت بدهم.» «خدا! نمیتوانی چکار کنم؟» پشت سر هم. حالا این حسی که امیرالمومنین نسبت به پیغمبر دارد، نسبت به چیزی که خدا به پیغمبر داده، این حس شکر دارد. «خودت پیغمبر ما دادی. این پیغمبر در اختیار ما گذاشتی. پیغمبر را به اینجا رساندی. این پیغمبر کسی است که این مرتبه را دارد. این فضیلت را دارد.» وای خدا! چه حسی دارد نسبت به فضیلت او. الان اگر توی فضای حسش نبودیم و لکن شکرالله، خواستیم بگوییم: «خدایا ممنون.» این است. ترجمه کنیم مثلاً روایت را با هم در مورد فضیلت رسول الله میگویم. خواستم بگویم: «خدایا ممنون.» دیوار زدن است. «خدایا تو پیغمبر دادی به ما. این پیغمبر گذاشتی.» آدم در برابر او یونس. در برابر او هود. در برابر او نوح. در برابر او موسی. در برابر امیرالمومنین. ما هنوز توی این احساسات قبلش گیریم. اینقدر خود روایت مطلب دارد که آنجا دیگر آدم سر و کله میشکند. «و لکن شکرالله عزوجل.» آقا! این سجده شکر ما نداریم. متاسفانه یک همچین حسهایی اهل بیت بینشان هست. سجده شکر. چه حال قشنگی! روایت دارد امام معصوم در مورد حضرت سجاد. ظاهر با بقیه اهل بیت هم وارد شده. بابت کوچکترین نعمتی که یادآوری میشد، از روی اسب نشسته بود، پیاده میشد سجده میکرد. عملیات ویژهتری. خاص. آن حس را میخواهد یک جور خیلی خاصی به منصه ظهور برساند. تابلو میخواهم بگویم این عملیات را میخواهد همه ببینند. با خبر بشوند. «ببین الان تو گفتی که مثلاً دو سال پیش از اینجا رد شدیم آب خوردیم. دو سال پیش اینجا پنچر شدیم. فلانی آمد اینجا نور انداخت ماشین را توی پنجره شکسته.» یادآوری سجده شکر. کل عالم قاعده بین رابطه بین بنده و مولا. لوس بازی، لوس بازی. اصل قاعده لوس کنم خودم. «الان من یک فرصت پیدا کردم که لوس کنم. خب بگذار دیگر. بگذار استفاده کنم. گیرم نمیآید فرصت.» «بعد زنده باشم فرصتطلب.» «الان فرصت گیر آوردم لوس کنم.» «الان تو گفتی فلانی مثلاً بچه سرماخورده بود فلان قرص خورد خوب شد.» «من الان میخواهم سجده کنم. من میخواهم خودم را لوس کنم.» حسدری آن چه جور پذیرایی میکند از این آدم. زیر بار کسی نمیماند. زیر کد کسی نمیماند. شرمنده کسی نمیماند. آن چه جوری باید شرم. خلاصه این شکر بیان فضائل اهل بیت حس شکر تو را میرساند. اگر نداری تو شکرگزاری نسبت به این نعمت ضعیف هستی. اگر نداری نسبت به شکرگزاری توی نعمت ضعیفی. ما واقعاً شاکر خدا باشیم که امام رضا نشان. هر شهری من بچه امام رضا داستان تعریف کنم از مشهد. آلوده کند داد درون. همین است دیگر. شما با یک فوتبالیست بر فرض مثال بوده باشی. دیدی امضا میگیرند. امضا گرفتن یعنی چه؟ بودم اثر دارم ازش. اثر دارم. نعمت است. اعلام کنم که من دو ثانیه بغل شما بودم. توی این فضا بودیم. مردم آن منطقه یک چیزی نشان بدهند. بعداً دلال تو باشم. دلالی کنم. بنگاهی. کاش دلال. دلالی دیگر. از این ور این ور آمار دارد. از آن ور آمار دارد. این دو تا با هم آمار مسکن گرفته. چه خانههای خالی. از آن ور آمار دارد این آقا چقدر پول دارد. دنبال چه خانههایی میگردد. این دو تا را به خدا به داوود. «داوود دلال من باش. دلال من باش.» مخصوص من. این همه قشنگی زیبایی میخورد. شکر آن نعمت است. این حال شکر دارد وصل کند. حالا شما شکر نعمت وجود حضرات معصومین را چه جور به جا میآوری؟ همین وصل میکنی. ببین طرف آمده نسبت به پیغمبر تردید دارد. امیرالمومنین چه جوری دارد وصلش میکند به پیغمبر. مستش میکند نسبت به پیغمبر. علی هیچ کسی به اندازه امیرالمومنین نتوانست شکر نعمت وجود پیغمبر، شکر نعمت داستان خبری نیست. امیرالمومنین سنگ تمام. اصل ادب. قواعد ادبی. کسی میخواهد در عالم یاد بگیرد. رابطه، رابطه رسول الله، امیرالمومنین. روابط قواعد ادبی این عالم هرچی بود این دو تا در همدیگر. در رابطه این دو تا. خود تعبیر دو تا تعبیر زیبایی نیست. این دو بزرگوار. این این چی بگویم آدم. این دو نفس کل، این دو عقل کل، این دو حقیقت، این وجود نورانی، این دو ذات مقدس. دو تا تعبیر زیبایی نیست. این دو حقیقت برای همدیگر پیاده کردند. «و لکن شکرالله عزوجل علی ما اعطا محمد صلی الله علیه و سلم مثل ما اعطاهم و ما زاده الله و ما فضله علیهم.» میخواهم شکر آنی که خدا به همه پیغمبرها داده و به پیغمبر ما داده و بیشتر داده و فضیلت داده، میخواهم شکر آنها را به جا بیاورم. هم کمّاً، هم بیشتر است. هم کیفیتاً. «زاده» معنی کمیتش است. «فضله» به معنی کیفیتش. همه فضائلی که انبیای دیگر دارند، هم کمّاً برای رسول الله بیشتر است، هم کیفیتاً. سجده ملائکه بر آدم هم سجده ملائکه کمّاً برای رسول الله بیشتر بوده. برای اینها یک سجده تا آخر عمر همیشه هم کیفیتاً به همراه صلوات. خیلی زیباست. فوق العاده است. این مقایسههایی که میکند. خدا انشاالله توفیق بدهد که ذرهای از این قواعد این عالم را بفهمیم. اینجا دیگر بالاترین شخصیت عالم میخواهد بالاترین شخصیت عالم را به ما نشان بدهد. دو شخصیت در رأسند در این عالم. امیرالمومنین، رسول الله. یکی میخواهد آن یکی را نشان بدهد. فضا چه فضای است؟ این تازه آن هم چی میخواهد؟ این آقا را نسبت به این مجلسی که همه نشستهاند، همه رده بالاهای عالم نشستهاند، فرمانده معرفی کنیم. یک فرمانده را بین همه فرماندههایی که هستند. این آقا را امتیازش را معرفی کنیم. این خیلی فرق میکند نسبت به هر کدام از اینها. این آقا فرق میکند. چی میشود؟ این حدیث ذرهای از این حقایق. و ما هم ببخشید خیلی طولانی شد و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطیبین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات آفتاب در کلام ماه
جلسه اول
آفتاب در کلام ماه
در حال بارگذاری نظرات...