آفتاب در کلام ماه

جلسه پنجم

00:51:33
26

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الا قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقه.

درباره رفعت حضرت ادریس سخن به میان آمد که «رفعت» به معنای بالا رفتن، ضد «دُنو» و «سفل» به معنی پایین بودن، فرورفتن و پایین آمدن است. هرچه که خلاف این باشد، «علو» و «رفعت» می‌شود. این دو (علو و رفعت)، بالا رفتن و اوج گرفتن است. به تعبیر فارسی خودمان، همین اوج گرفتن و بالا رفتن، «رفیع الدرجات» شدن و «مرتفع» شدن است.

حضرت ادریس از جانب خدای متعال به او رفعت داده شد. خب، جهت رفعتش به چه سمتی بود؟ به سمت مکان عالی. من دیدم که حضرت آیت الله جوادی آملی، دیروز گفتیم که ایشان در درسشان، در تفسیر سوره مریم، آن‌جور فرمودند. ولی تفسیر موضوعی‌شان درباره حضرت ادریس، بحث مکان را هم قبول دارند، ولی ارزش نمی‌دانند. مثل اینکه کسی سوار هواپیماست، دارد بالای سر شما رد می‌شود، هیچ افتخاری برای این بالاتری نیست. گل به گردنش بیندازد که شما در هواپیما بودی و آن بالا و ما پایین‌تریم. مثلاً صرف اینکه شما بالاتر مکانی هستی، افتخاری آورده؛ بحث رفعت مکانی به این معنا، ارزش نیست، مگر اینکه خود همین بالا رفتن به خاطر درجات معنوی طرف باشد که آن یک ارزشی است. مکانی عالی، مکانی که علو در آن نهفته است. عالی احاطه دارد. کسی به آن مکان عالی برسد، خب، بهره‌های بیشتری از جهت معرفت گیرش می‌آید.

بنای ما بر تفسیر مطلب نیست، خیلی وارد این بحث‌ها نمی‌شویم. جای صحبت خیلی هست. حالا یک همچین مقامی مثلاً چه ارزشی دارد؟ یک کسی به اینجا برسد، راهش چیست که کسی به اینجا برسد؟ عرض شود که این رفعت، همان رفعتی است که در قرآن به علما نسبت داده شده: "یرفع الله الذین آمنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات". هم مؤمنین رفعت دارند، هم علما. مؤمنین درجه درجه رفعت دارند، علما درجات درجات رفعت. حداقل رفعت علما نسبت به مؤمنین، حداقل حداقل نسبتش سه برابر است، چون جمع اقل دلالتش ۳ است. از آن‌ور درجات گفته شد به علما، از این طرف هم درجاتاً فهمیده می‌شود. نسبت به مؤمن، اقل اقل رفعت علما نسبت به مؤمنین، سه درجه است نسبتش.

خود علم در ذاتش رفعت نهفته است. در سوره اعراف، در مورد آن عالمی که تابع هوایش شد، تعبیر این است که ما بهش علم دادیم: "وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ". آن کسی که ما آیاتمان را بهش نشان داده بودیم، آیات سیل در آیات مات بهش علم داده بودیم، اگر می‌خواستیم با آن علم او را بالا می‌بردیم، چون ذات علم رفعت است، ولی یک مشکل درونی داشت که نگذاشت علمی که دارد، علم برای او رفعت بیاورد.

مثل اینکه من به شما می‌گویم: «ما به شما ماشین دادیم، اگر می‌خواستیم شما با ماشین می‌آمدی.» خب، اگر می‌خواستیم یعنی چه؟ یعنی اگر می‌خواستیم، یک چیزی توی آن ماشین می‌گذاشتیم. نخواستیم یعنی چه؟ یعنی نگذاشتیم. که چه؟ که شما بگذارید. شما نیامدی یعنی چه؟ یعنی خودت هم نگذاشتی. "رفعنا به"؛ اگر می‌خواستیم بالا می‌آوردیم یعنی چه؟ یعنی علم یک چیز دیگر کنارش می‌خواهد برای اینکه رفعت بیاورد. چگونه توش نگذاشتیم؟ شما باید بگذاری. آن چیست؟ خود علم، خود علم یک چیز دیگر کنارش می‌خواهد که رفعت بیاورد، نه. «لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ»، او اولاً که زمین‌گیر شد، اهل پرواز نبود، «وَاتَّبَعَ هَوَاهُ»، تبعیت از هوای نفس، «فَاتَّبَعَهُ الشَّيْطَانُ»، بعد شیطان او را تبعیت خودش در آورد. پس اول «خلود الی الارض»، مرحله اول که نمی‌گذارد آدم با علم بالا برود، «رفعناهم مکاناً علیاً» بشود، نمی‌گذارد.

علم می‌آید، خود علم هم تفسیر خودش را دارد‌ها! اینهایی که ما می‌دانیم، اینها را به معنی علم یک‌وقت نگیرید‌ها! اینها علم نیست. صرف اینکه آدم همه آن چیزهایی که ما به معنی دانش می‌گوییم، این در معنی قرآنی به معنی علم نیست. علم آن چیزی است که با ذات انسان اتحاد پیدا کند، یکی بشود با شما. مثل اینکه شما درباره خوراک، درباره تغذیه، صرف آن چیزی که می‌خوری، تغذیه نمی‌گویی بهش. آن چیزی که در جان شما و بدن شما یکی شد، به آن می‌گویند تغذیه.

نکته را خوب دقت فرمودید. علم شباهت عجیب با غذا دارد. نه، بحث مفصلی که ما یک‌وقت دیگر، سال‌های گذشته در مورد این مفصل صحبت کردیم. شما صرف اینکه الان کسی چیزی می‌خورد، صرف خوردنش را جزو دارایی‌های او محسوب نکردی. در فرهنگ قرآنی، به دانایی، علم نمی‌گویند؛ به دارایی، آنچه که با تو یکی شده، باورت شده، جزئی از تو شده، این همانی است که عرصه‌های مختلف روی آن تأثیر ندارد. ولی آن چیزی که دانایی انسان است، عرصه‌های مختلف روی آن تأثیر دارد. اولین عرصه‌ای که روی آن تأثیر دارد، زغته قبر است، فشار قبر.

زغته قبر، اگر کسی اهل دانایی باشد، همه آنچه که می‌داند با اولین فشار قبر فراموش می‌شود. بلکه به آنجا نمی‌رسد، موقع قبض روح اکثر آنجا گرفته می‌شود. اکثر آدم‌ها دانایی‌هایشان آنجا ازشان گرفته می‌شود. حتی اسم خودش را فراموش می‌کند، حتی به تعبیر روایات، رب خودش را فراموش می‌کند. از سخت‌ترین سؤالات میت در قبر، شعبشه‌ نمی‌دانم، قبلشه نمی‌دانم، دینشه نمی‌داند، رسولش را نمی‌شناسد. در بعضی روایات دارد که بعضی انسان‌ها صدها سال ازشان می‌گذرد، در برزخ تازه می‌فهمند، تازه یادشان می‌آید رسولشان کیست. تعبیر این است: «الذی انزل علیه القرآن.» در این حد می‌فهمد، باز خود پیغمبر یادش نمی‌آید، تازه یادش می‌آید یک آقایی بود که قرآن بر او نازل شده بود. او پیغمبر من است. با جزئیات تازه نفهمید. یعنی چقدر باید لایه لایه لایه لایه از این آدم برداشته بشود، آن ابعاد هی بطن پیدا بکند، آن گرد و غبارها برود. چقدر روی این علم، این آقا، علم ابتدایی که رفعت باید برایش می‌آورد، چقدر گرد و غبار نشسته که صدها سال برزخی باید هی این گرد و غبارها، خاک برداشته بشود، باد بخورد، خاک‌ها کنار برود، تازه انقدرش هویدا بشود که «الذی انزل علیه القرآن.» که بعضی تازه اینجا هم نیست، باید تو جهنم بروند تا آنجا برایشان با عذاب‌های جهنم لایه‌ها برداشته بشود تا کم کم آن ته باطنشان ذره‌ای برسند که آن چیزی که می‌دانست، برایش کمی... بعضی انقدر وضعیت خراب می‌شود، پناه بر خدا، صدها سال بلکه خلود در خلود در جهنم پیدا می‌کند و باز نمی‌داند.

این «خلود الی الارض» همین است. به زمین چسبیده، «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ»، به زمین چسبیده. افکار زمینی او را گرفته. افکار زمینی که می‌گیرد، علم در ذاتش رفعت نهفته است. مثل ماشین که در ذاتش حرکت است، ولی بنزین و موتور می‌خواهد. بر فرض موتور هم سالم باشد، یک عامل دیگر محرک می‌خواهد که این را راه بیندازد و ببرد. مثلاً مثل باتری و دینام. این یک عامل محرک دیگری غیر از آن حقیقت اولیه این ماشین است. حقیقت اولیه‌اش همین در و پنجره و موتور و سیلندر و فلان است. یک محرک دیگری می‌خواهد که این را راه بیندازد و ببرد. علم در ذاتش رفعت است. یک محرک دیگر می‌خواهد که این را ببرد. این محرک بیشتر محرک سلبی است تا ایجابی. یعنی چیز اضافه‌تری لازم نیست به این علم بدهد، بیشتر محافظت می‌خواهد. چیزی واردش نشود.

چی واردش می‌شود؟ «خلود الی الارض» یکیش است، «تبعیت از هوا» یکی دیگر. این دوتا می‌آید توی علم رخنه می‌کند، نمی‌گذارد علم رفعت‌آفرین بشود. «خلود الی الارض» یعنی چه؟ یعنی افکار زمینی آدم را بگیرد، خواسته‌های زمینی آدم را بگیرد، تمایلات زمینی آدم را بگیرد. خب، علم مال بالاست دیگر. حقیقتش مال بالا بود. گرفت. حالا می‌خواهد خرج زمینش کند. با معلومات خودم چه جور لقمه بیشتری گیرم بیاید؟ یک حقیقت عرشی فهمیده. پی این است که شکمش را سیر کند. یک منبری برویم، یک همایشی، کنفرانسی، سمیناری، کتابی، چیزی بیرون بدهیم، شهرتی پیدا بکنیم، صداوسیمایی بشویم، از مراجع صداوسیمایی بشوم. به من می‌گفتند: «روغن مراجع صداوسیمایی.» علم گرفته، علمی که در ذاتش رفعت است. فکر چون زمینی است، بالا نمی‌رود. «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ» به زمین. افکار در حد افکار بلند نیست. مریدها را بیشتر کند. یکی این است که مقبولیت مردمی‌اش بیشتر بشود، جذابیتش بیشتر بشود، اسمی به هم بزند، رسمی به هم بزند، اکناف عالم این آقا را بشناسند، بیایند خدمت برسند، دست ببوسند، پا بمالند.

افکارت دیگر. آدم توی خلوت خودش نشسته، دارد فکر می‌کند کی می‌شود که ما هم آن جور بشویم. پشت در خانه صف ببندند، عکس بیندازند توی اینترنت، اخبار اعلام کند اسم ما را، ماه را. اینها تازه بخشی از کار است. بخش دیگر که آدم احساس می‌کند بالاتر رفته، خب، حالا من مکاشفاتی پیدا کردم، می‌توانم استاد عرفانی بشوم. زود دارد طرف زمین‌گیر می‌شود با این افکار. دیگر کم کم باورش می‌شود که ما خبری هست، استاد عرفان، ما می‌توانیم دستگیری کنیم، ببریم سمت خدا. الان من چند تا آدم دارم؟ من ۵ تا دارم، آن آقا ۷ تا دارد. چرا او باید ۷ تا داشته باشد؟ اینها آدم را کم کم درگیر می‌کند. هی رقیق‌تر می‌شود این «خلود الی الارض»، رقیق‌تر، دقیق‌تر.

«خلود الی یمانی» هم است. آن دیگر تبعیت از هواست. خود هوا به معنی گرایش پایین. «و النجم إذا هوى»؛ قسم به ستاره آن وقتی که پایین می‌آید. هوا معنی پایین آمدن است. هوای نفس درون آدم است که آدم را می‌خواهد هی به سمت ارز گرایش بدهد. مرحله اول آدم درگیر شده با ارز، خلود الی الارض پیدا کرد. این رقیق‌تر است، هنوز درگیر با عرض نشده. گرایشی از درون هی متمایلش می‌کند. این هوای نفس که می‌گویند این است‌ها! این طور فکر نکن که کسی که گناه کرد، مبتلا به هوای نفس است. نه. کسی که گناه کرد، هوای نفس او را به زمین چسباند. هنوز که گناه نکرده، ولی در دل میلی دارد، این هوای نفس است.

اشتباه نکن. نگاه به نامحرم که کرد، هوای نفس کار را تمام کرد. تا قبلش که هنوز درگیر است که نگاه کنم یا نکنم، این هوای میل دارد که نگاه کند، این هوای نفس است. تمنی دارد: «ای کاش بود، می‌دیدیم.» این هوای نفس است. هوای نفس که ابلیس دیگر فرزند آدم را به گناه نمی‌اندازد که توبه کند، که با توبه مقرب بشود. هوا در او ایجاد می‌کند که گناه نکند، که توبه کند، که مقرب بشود و فکر کنی گناه نکرده. بخواهد صرف خواستنش، دوست دارد، بدش نمی‌آید از صدای حرام، بدش نمی‌آید از عشوه های زنانه، بدش نمی‌آید از خلوت با نامحرم، بدش نمی‌آید از لباس شهرت پوشیدن و در چشم آمدن. میل هوا را دارد. صرف اینکه هوا را دارد، علمش اینها را که آدم کنار زد، به میزانی که علم به او تزریق شد، رفعت پیدا کرد. دیگر مانعی ندارد. کوچک‌ترین درصدی از علم که به او ملحق شد، به همان درصد مرحله اول خودش بالا می‌رود، محل بالاتر، متعلقاتش بالا می‌رود.

مرحله‌ای می‌رسد که متعلقات متعلقاتش بالا می‌رود. خود این آدم، یعنی نفسش، یعنی روحش، حقیقتش. متعلق این روح چیست؟ بدنش است. گاهی آنقدر لطیف می‌شود که بدنش هم بالا می‌رود. گاهی لطیف‌تر می‌شود، متعلقات دیگر این آدم هم بالا می‌رود. یکی از مراحل اوج این داستان، وقتی که ذکر آدم بالا برود. ذکر آدم بالا برود یعنی آنقدر این آدم لطیف شده، به محض اینکه کسی به یاد او افتاد، رفعت. «رفعنا لک ذکر.» در مقام مقایسه ادریس و رسول الله، او خودش بالا رفته، مکان علیا رسیده. در مورد رسول الله اصلاً حرفی از آن‌ورا نیست، از رفعت ذکر او صحبت می‌کنند. رسول الله حرفی نزده توی قرآن. ذکر. صرف اینکه کسی تو را ذکر بکند، بالا می‌رود. ذکر تو بالاست. هر کسی لیاقت ذکر تو را پیدا نمی‌کند. درجاتی باید طی بشود که طرف لیاقت پیدا بکند تو را یاد بکند. از بس که این نزدیک به خداست، ذکر او با ذکر خدا یکی شده.

حالا نمی‌دانم اینجا در محضر قرآن ظاهراً نیستیم. در سوره طلاق، این آیه که اصلاً خود رسول الله را ذکر می‌داند، می‌فرماید که، آیه ۱۰ و ۱۱: «اِذَا اَذِّنَ اللَّهُ شَدِیدًا فَاتَّقُوا اللَّهَ یَا أُولِی الْأَلْبَابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنزَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ ذِكْرًا رَّسُولاً يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِ اللَّهِ مُبَيِّنَاتٍ لِّيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ.» چقدر تعبیر زیباست. خدا بر شما ذکری نازل کرده. این ذکر کیست؟ ببخشید، «رَسُولًا يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِ اللَّهِ.» اصلاً خود رسول ذکر الله است. روایت دارد: «نحن اسماء الله.» اسماء خدا هستیم. امام صادق علیه السلام فرمود: «اینها ازکارالله هم هستند.» خود وجودشان ذکر است. خود وجود شما به میزان اینکه با ذکر لسانی هر چقدر ذکر لسان شما را غرق در نفس معصوم کرد، به همان میزان توجه. خود ذکر یعنی معصوم، اهل ذکر یعنی کسی که سیر در نفس معصوم دارد. بله، دیگر همین. نه، دیگر ذکرالله اینها هستند. اینی که شما گفتی می‌خواهی ببینی ذکر بود یا نه، ببین در درون اینها نفوذ کرده یا نه. می‌خواهی ببینی باطن داشت یا نداشت. ببین شما الان سیر در درجات ولایت کرد یا نه؟ در نفس معصوم سیر کرد یا نه؟ حالا بالاخره که مقداری درک کردی، همین را، یعنی از آنجا بهت رسیده دیگر. از آن خانه بهت رسیده. «الخیر کنتم اول و آخره و اصله و فرعه و معدنه و موموا و منتها.» ذکر اگر خیری باشد، همش از شماست. اول شمایید، آخر شمایید، اصل شمایید، فرع شمایید، معدن شمایید، مأوای شمایید، منتها شمایید.

امید ذکر الان خیر هست یا نه؟ توجهی که شما بابت این ذکر پیدا کردی خیر هست یا نه؟ از آنجا آمده. خلاصه رسول الله از شدت قرب، ذکر خودش شده. ذکر الله. شما باید سیر در او بکنی تا ذکرالله نصیبت بشود. مراتب ذکر، سیر در مراتب در درون رسول الله. مطلب روشن است، فهمیدن اصل مطلب، آدم دیگر باید سیر بکند، ولی اصل مفهومی، مفهوم او، ذکر خداست. «فسئلوا اهل الذکر.» منظور اهل بیت، منظور اهل رسول الله. چون ذکر یعنی رسول الله. ذکر رسول الله، ذکرالله است. چون ذکر الله، ذکر خود او رفعت می‌آورد. «و رفعنا لک ذکر.» چون تو که چسبیدی به الله، ذکر تو هم که چسبیده به تو، توجه به تو رفعت می‌آورد. چون خودت ذکر الهی هستی. احسنت. از هم جدا نیست. ذکر به این معناست که یک چیزی، یک رسول الله، یک چیزی. این دوتا با هم یک جا یکی شده‌اند. اینها جفتش یکی است. شما اگر اهل ذکری، یعنی پیوند خورده به رسول الله. وقتی که پیوند خوردی، رفعت پیدا می‌کنی. چون بالاست دیگر، در اوج. «ثم دنا فتدلى، فکان قاب قوسین او ادنی.» به اندازه دو تیرکمان با خدا فاصله دارد، بلکه نزدیک‌تر. چقدر تعبیر دقیق است.

یعنی چه؟ دوتا تیرکمان. اینجا دیگر معرکه‌آرایی است که بزرگان وارد این آیه، وارد بحث شدند. خلاصه چون شدت اتصال را دارد. رسول الله به الله نزدیک‌تر از او کسی نیست به الله. شدت قرب را دارد. ذکرالله شده. بزرگترین حجاب رسول الله رد کند، دیگر به خدا برسد. حجاب ابدی هم هست. هیچ کسی نمی‌تواند ردش کند. ۱۴ معصوم، ۱۴ تا حجابیه است که هیچکی نمی‌تواند ۱۴ حجاب را رد کند. شما هر چقدر هم به خدا نزدیک بشوی، باز نمی‌توانی اینها را رد کنی. عقلاً محال است، ذاتاً محال است. «آیات الله مبینات.» رسول آیات را برای شما تلاوت می‌کند. «آیات مبینات لیخرج الذین آمنوا وعملوا الصالحات من الظلمات الی النور.» صلوات شما به تلاوت آیات توسط رسول الله که گوش بدهید، از ظلمات خارج می‌شود. یعنی چه؟ یعنی وارد در صلوات حقیقت شد. کارکرد صلوات چیست؟ اخراج از ظلمات به نور. خود صلوات مظهر ولایت خداست. «الله ولی الذین آمنوا یخرج...» پس اینها همه چون زیر شاخه ولایت است. ولایت یکی از تجلیاتش صلوات است. ولایت خدا که همان ولایت الله است را به ولایت رسول هم ولایت الله رسول الله سپرده. تجلیش توی چیست؟ توی خروج از ظلمات به نور. خب، یکی از کارکردهای ولایت چیست؟ صلوات. یکی دیگر از کارکردهای ولایت چیست؟ تلاوت آیات توسط رسول الله. زیر شاخه ولایت. همه حقیقتش یکی است. خروج از ظلمات به نور. اینها همه حقیقت اینها، تجلیات مختلف ولایت الله است. صلوات. بله دیگر، صلوات خودش ذوب شده در ولایت. اصل رابطه را ولایت تشکیل می‌دهد دیگر.

جلسه اول بود به نظرم بحث کردیم که آن محدوده ولایت را کسی وارد نشود، حتی تعریض نزند بهش، حتی کنایه و اینها، چون محدوده محدوده ولایت است. من سرعتم از همه چیز بالاتر است در مقام دفاع از ولی خودم. چون کسی وارد محدوده ولایت شده که دیگر از آن محدوده نزدیک‌تر نیست. توی آن محدوده ولایت کی در قله ولایت است؟ رسول الله و امیرالمومنین، سپس معصومین. رابطه رسول الله با الله مشخص. کنار بحث روما چه اثری می‌خواهند بگذارند؟ ما اگر خودمان را وارد محدوده صلوات بکنیم، بهره پیدا می‌کنیم. اگر آیاتی که رسول الله بر ما تلاوت می‌کند، گوش بسپاریم، بهره پیدا می‌کنیم. بهره‌اش چیست؟ خروج از ظلمات به نور. چرا رسول الله همچین قدرتی دارد؟ چون ذکر خداست. چون ذکر خدا. و چون ذکر خداست، «رفعنا لک ذکر.» چون تو خودت ذکر خدایی. ذکر تو که می‌شود ذکر و ذکر الله، آن هم بالاست. کسی به ذکر تو هم متصل بشود، رفعت پیدا می‌کند. «ذکر علی عباده.» چون خودش ذکرالله است، ذکر او ذکر، ذکر الله است و ذکرالله رفعت می‌آورد برای آدم دیگر. ذکر ذکر الله هم رفعت می‌آورد. ما ذکر تو را که تو خودت ذکر خدایی، او را بالا بردیم. کسی خودش را به آن هم متصل بکند، بالا می‌رود. این می‌شود تفاوت رسول الله با حضرت ادریس. خیلی می‌شود. یعنی خود ادریس هم اگر بالا رفته، به واسطه ذکر رسول الله بوده که بالا رفته.

مطلب بعدی که بحث امروزمان را نمی‌خواستیم وارد این فضا بشویم که اینها را توضیح بدهیم، این حدیث را با خود متنش آشنا بشویم. متن جذابی دارد، ولی خب، این مطالب معارف در کنارش خالی از لطف شاید نباشد. بحث دوم در مورد اطعام ادریس از تحفه بهشتی یاس. توی حفش بعد از وفاتش، بعد از توفی. خود وفات به معنی اخذ، گرفتن یک چیزی است. همش را که با هم بگیرند، بهش می‌گویند وفات. استیفا که می‌گویند، می‌گویند: «حقوق ما را استیفا کرد.» یعنی همه را با هم گرفت. وفات که می‌گویند، یعنی یک کسی حقیقتش کاملاً گرفته بشود، هیچی نماند از این همه. را یک جا بگیرند، این می‌شود وفات. توفی. واسه همین فوت غلط است. می‌گویند کسی فوت کرد. وفات. چون فوت یعنی از دست رفت، یعنی هیچیش نماند، هیچیش نبود. الان یک لیوان آب شما اگر توی لیوان بریزی و از توی لیوان بخوری، یک قطره‌اش هم نماند، همه این آب را وفات کردی، استیفا کردی، دور همه را فوت کردی. چقدر تعابیر فرق می‌کند. عوامانه است. بگوییم: «آقا فوت کرد.» با این آقا: «وفات کرد.»

حالا حضرت ادریس بعد از وفاتش، بعد از اینکه این حقیقت کاملاً گرفته شد، عالم دیگری وارد شد. آنجا از تحفه بهشتی بهره برد. بعد از اینکه سیری در خود عوالم داشت، یک درجه رد شد از این عالم ناسوت، تعبیر غلط از عالم دنیا، از عالم ماده. یک حالت غیربرگشت. یک حالت غیراختیاری، غیرارادی، یک رفعت غیراختیاری. بعد از آنکه این یک پله را غیراختیاری طی کرد، آنجا بهره از تو حب بهشتی رسول الله. قبل از اینکه آن پله را طی بکند، این یک تفاوت. اهل بیت او هم از این تحفه بهره بردند، این دو. پس یکی اینکه قبل از وفات، یکی اینکه خودش به تنهایی بهره نبرد، اهل بیتش هم بهره بردند. سوم اینکه در مرعا و منظر اصحابشان هم بود، این سه. همه به چشم خودشان صورت مادی آن تحفه را هم دیدند، این چهار. بلکه رسول الله قصد داشتند این تحفه را به اصحابشان هم بدهند، این پنج.

حالا از بحث بالاخره رحمت للعالمین بودنشان است. این پنج. خود تحفه در مرعا و منظر همه هم تسبیح گفته، هم تحمید گفته، هم تحلیل گفته، هم تکبیر. جامی هم که این تحفه را داشته، او هم به شرح زن، چند پله فرق داشت. حداقل ۷ میلیون بیشتر از اینها می‌شود در نظر گرفت. فیلم مقایسه که کردیم، ۷ پله چی شد؟ حالا در مورد این داستان تحفه معنی هدیه است. جامی بوده که این داستان امیرالمومنین اینجا بیان خاصی نسبت به این تحفه دارند. ما سیری در احادیث کردیم، دیدیم چهار بیان در به نحوهای مختلف در مورد این داستان آمده توی احادیث. حالا نمی‌شود گفت که همه چهارتا هم در مورد این داستان است. بررسی بکنیم ببینیم کدامش نزدیک‌تر است به این مطلبی که امیرالمومنین می‌فرمایند.

توی یک خرده فضای آن جلسه دستمان بیاید که کیا بودند؟ حضرت قصد داشتند به کیا به چه نحو بوده؟ توی چه فضایی بوده؟ چه حرف و حدیثی رد و بدل شده؟ تبریک امیرالمومنین اینجا دارند این است که فضایی که رسول الله توش احساس جوع می‌کند و از شدت گرسنگی با خودشان، یک نکته اینجا هست. حالا در مورد خود حدیث اول، نکاتش را توی این فضایی که الان اینجا دارند بحث بکنیم، بعد احادیثی که جاهای دیگر نقل شده را، آن وقت شما می‌بینید. ما یکی از پرافتخارترین و پُرتَرین احادیثمان حدیث شریف کساء است. عرفا و بزرگان در مورد این حدیث که رمز فضیلتش کجاست؟ نقطه کلیدیش کجاست؟ صحبت‌های زیادی کردند. ولی معمولاً بزرگان روی این بخش حدیث کساء عنایت دارند که رسول الله با حالت ضَعف خارج شدند. ضَعف که حالت شدیدتر از ضعف است، شدت یا می‌شود گفت وقتی که ضعف کاملاً احاطه پیدا... به قول معروف اسم مصدر است. ما یک قصر داریم، یک غسل. یک حب داریم، یک حُب. قَصر وقتی که شما داری یک چیزی را می‌شویی. وقتی شستنت تمام شد، پاک شد. شستن که تمام می‌شود، کل شستن تمام شد، به این می‌گویند غسل. بر وزن فعل، بهش می‌گویند اسم مصدر. یک ضعف داریم، یک ضَعف. ضَعف وقتی که این حالت آدم را گرفته. وقتی کاملاً به اوج می‌رسد، تمام می‌شود کار. به نهایت رسید. افتاد از شدت ضَعف. ضعف وقتی که دارد کار می‌کند توی آدم، وقتی کارش تمام شد، شستنی نیست دیگر. تمام شد شستن. نها به نهایت درجه خودش رسید، به آن می‌گویند غُسل. روشن است. قَصد وقتی شستن تمام شد، دیگر مرحله آخرش رسید، می‌شود غُسل. ضَعف. الان مثلاً شما گرسنه‌ای، ضعف شما را گرفته. این ضعفه هنوز ضعف نیست. به آن نهایت اوج که برسد، کارش را روی شما انجام بدهد، دیگر بالاتر از آن حرفی نباشد.

رسول الله به حالت ضَعف رسیده. شخص اول عالم امکان. «ز احمد تا احد یک میم فرق است، جهانی غرق است.» که این میم را گفتند بزرگان تعبیر کردند به میم ممکن. میمش. فرق احمد و احد چیست؟ در جهان امکان، در عالم امکان، بالاتر از آن نیست. این کسی که در اوج عالم امکان، در عالم خلقت، بالاتر از آن. او به نهایت درجه ضَعف رسیده. این خلأ را خدا می‌خواهد پُر کند. چقدر می‌شود؟ چقدر به خدا پُر کند؟ لایتناهی است دیگر. هر چه پُر کند، پُر نمی‌شود. بالاترین موجود وقتی بیشترین ضعف را پیدا کرده، این خلأ را ببین. حدیث کساء شما داری ذکر می‌کنی، داری یاد ضعف رسول الله می‌کنی. صرف اینکه یاد می‌کنی، چقدر رفعت پیدا می‌کنی؟ آنقدر رفعت پیدا می‌کنی که ملائکه می‌آیند استغفار می‌کنند. «حاجته مغموم الا و کشف الله کربته، کشف الله.» همه مغموم اگر باشی، چون داری ذکر می‌کنی از ضعف رسول الله. از ضعف رسول الله. صرف ذکر شما باعث می‌شود ملائکه بیایند، تا وقتی که مجلس ذکر شما برقرار است، دور هم استغفار برای شما. هر حاجتی که داری برطرف، هر غمی که داری برطرف، هر غصه‌ای که هست برطرف. خدا می‌خواهد خلأ رسول را پُر کند. شما آمدی توی این دایره قرار گرفتی، هر چه خلأ از خودت داری.

حدیث کساء با صرف ذکر. حالا کسی در باطنش سیر بکند، چی گیرش می‌آید؟ ذکر تو را بالا بردیم دیگر. با ذکر تو کسی رفعت پیدا می‌کند دیگر. آن هم الی القیامه، الی الابد. هر مجلسی، هر ذکر بشود، این‌جور اثر. هر مجلس، کاری ندارم کی توش نشسته. هر حاجتی داشته باشد برطرف، هر همّی داشته باشد برطرف، هر غصه‌ای داشته باشد برطرف. فضایی که خدا می‌خواهد این خلأ را پُر بکند. رسول خدا از گرسنگی دارد به خودش می‌پیچد. شما یک کسی محبوبت باشد، بچه‌ات باشد، گرسنه باشد، احساس بکنی گرسنه است، چکار می‌کنی؟ همه کبابی‌های منطقه را زیر پا گذاشتی، همه رستوران‌ها و بقالی‌ها را. احساس کردی گرسنه است. محبوب‌ترین موجود برای شما که عاشق‌ترینی. ارحم الراحمینی. ارحم الراحمین باشی، محبوب‌ترین بنده در اوج گرسنگی باشد. خیلی خیلی. یک نوع سیری که دیگر بالاتر از این سیر شدن نباشد. فضا را ترسیم کن توی این فضا، جامی دارد می‌آید با تحفه‌هایی از بهشت که اینها می‌خواهند این گرسنگی را برطرف بکنند. حس چیست؟ چه غذایی بوده؟ چه تحفه‌ای بوده؟ حالا غرق در نور. این تحفه چرا؟ چون مشغول تسبیحات. تسبیحات اربعه‌ای که فرمود خدا کعبه را با چهار گوشه ساخت. چون بیت المأمور چهار گوشه دارد. چهار گوشه بیت المأمور به خاطر چهار گوشه عرش است که عرش چهار گوشه دارد. چهار ستون است. یک ستون «الله اکبر»، یک ستون «سبحان الله»، یک ستون «الحمدلله»، یک ستون «لا اله الا الله.» این چهار نور است که عرش را نگه داشته. بزرگان می‌فرمایند که «قلب المومن عرش الرحمن» دیگر. دل مؤمن هم عرش رحمان است. یعنی کی عرش الرحمن می‌شود؟ وقتی که این چهار تا نور عرش رحمان. خدا ماکت کوچکی از عرشش را آورده به رسول بخوراند. این است مطلب. یعنی غرق در بالاترین اذکار این عالمند. چهار نور اصلی این عالم که کل عالم را تسبیحات اربع. این تحفه توی آن حال آمده. قبل وفات رسول الله. همین جا با این وضعیتی که همه هم نشسته‌اند و دارند می‌بینند. توی این وضعیت هم جام مشغول است تسبیح و تکبیر و تحمید و تحلیل. هم تحفه و ظرف. خود همین هم غرق در نور. ظرفی هم که این باز از آن می‌خواهد یک ربطی به آن دارد. آن هم غرق در نور. فقط هم توی دست کی می‌رود؟ ولی یا وصی. خود همین اوج استحقاق این تحفه را دارد می‌رساند. تحفه‌ای که غیر از ولی و وصی حتی لیاقت ندارند در دست بگیرند. واسه همین وقتی رسول الله می‌خواهد اراده می‌فرماید به اصحاب بدهد، جبرئیل می‌قاپد این را. خود رسول الله می‌خورند از این و به اهل بیتشان می‌خورانند. دوباره آنجا همه این کارها را توی دست اهل بیت، همه اینها را تکرار می‌کند. تحلیل، تکبیر، تحمید، تسبیح. هم جام این حرکت را انجام می‌دهد، هم خود تحفه این کار را انجام می‌دهد. «لا تصلحوا الا لنبی او وصی نبی.» صلاحیت ندارد. کی؟ تحفه. این غذا. شما صلاحیت این غذا را نداری. این غذا صلاحیت ندارد در شکم غیر ولی برود. چقدر ارزش دارد این غذا. می‌شود گفت سیدالاطعام بود این غذا. بالاتر از این دیگر توی عالم خلقت خدا طعامی نیافریده. که این تازه یکی از اطعام‌های الهی است. طبق احادیث مطالعات مختلفی داریم. یک وقتی خرما بوده، یک وقتی دیگر چیز دیگر بوده. مناسبت‌های مختلف، مائده‌های مختلف می‌آمده. داستان حواریون موسی را ایثار ملاحظه بفرمایید. برای اینکه یک مائده از آسمان برایشان بیاید، چه مراحلی را باید بگذرانند. اواخر سوره مائده را ملاحظه بفرمایید. خود سوره مائده خیلی عجیب است. بیشترین معارف را در مورد ولایت، مائده اسمش اسم عجیبی بر همین. بروید آیات سوره مائده را با این نگاه ببینید. آیاتی که در مورد خوراک است توی این سوره، آن وسط یک دفعه آمده گفته: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی.» اوج مائده. این سفره را برای شما پهن کردم. «اتممت علیکم نعم.» دیگر سفره از این بالاتر نداشتم. حالا خود اینها که بزرگترین سفره خدا بر ما. خدا می‌خواهد باز برای اینها سفره پهن کند. مائده‌ای که برای اینها فرق. یکیش چیست؟ یکی سوره هل اتی. خود سوره هل اتی، سفره خدا بود برای خود سوره هل. خود سوره خوراکشان. بعد از آن سه روز گرسنگی و اطعام فقیر و یتیم و اسیر، آن موقع این آیات نازل می‌شود. «و سقاهم ربهم شراباً طهوراً.» مال آنجاست. مائده‌ای که برای آنها پهن می‌شود، سفره‌ای که برای آنها پهن.

حالا در مورد مسائل دیگر واقعه که این اصحاب کی بودند؟ به تعبیری که امیرالمومنین دارند: «و انی لاجد حلاوة ساعتی هادی.» همین الان حلاوتش زیر زبانم است. کسی که فالوده برایش می‌آورند، مزه می‌کند، می‌فرماید: «خوشم.» ولی علی را با این‌جور طعام‌ها و این‌جور مزه‌ها کاری نیست. همه دنیا را سه طلاقه کرده. همه لذات عالم توی چشم او به اندازه پشی ارزش ندارد. چقدر این طعام لذت دارد که می‌فرماید: «تا همین الان زیر زبانم است.» چقدر ارزش معنوی دارد. در مورد ادریس بعد وفاتش بهشت تا حرفی دادند که ما از اوصافش خبر نداریم. در مورد رسول الله قبل وفات با این اوصاف، تفاوت از کجا تا کجاست. امتحان. چقدر خود همین رفعت. حالا چقدر هنر می‌خواهد کسی به این رفعت برسد. چقدر زحمت می‌خواهد. امیرالمومنین. حالا مثلاً ادریس به آن مقام رسیده. چهار تا حدیثی که پیرامون این مطلب می‌شود بحث کرد با همدیگر.

یک نکته دیگر که هست این است که تحلیل و تسبیح و تکبیر و تحمید این جام و تحفه به چه نحو بوده؟ مثلاً صدایی از اینها در می‌آمده یا حالا اگر صدایی بوده باید همه می‌شنیدند که اینجا به آن اشاره‌ای حدیث دیگر هست که اشاره. یا نه نورانیت اینها در این طعام تجلی داشته. تعبیر قول و به آن تعبیری که: «ان من شیء الا یسبح بحمده.» این زیر مجموعه آن است. «و لکن لا تفقهون تسبیحهم.» که همه موجودات عالم مشغول تسبیحند، شماها نمی‌فهمید. این هم مثل بقیه موجودات، تسبیحش در آن حد. هنری که اینجا بوده این بوده که این تسبیح اینها به شنوایی حضار رسیده یا نه. خود تسبیح و تحمید و تکبیر اینها باز بالاتر از این تعبیر قرآن این است که همه موجودات مشغول تسبیحند. ما جایی نداریم که مشغول تحلیل هم باشند. مشغول ذکر هستند همه موجودات عالم. «کل قد علمه صلاته و تسبیحه.» مشغول صلات هم هستند به تعبیر قرآن. مشغول تسبیح، مشغول صلات. موجودات عالم در عشق خدا مشغول صلات عالم. عالم عشق است دیگر. محبتش پُر کرده این عالم. ذره‌ای نگذاشته خالی از محبت خودش. همه موجودات غرق در این محبت. خب، حالا اینها غرق در تسبیح و تحمید و تکبیر تحلیل هم هستند. این دوتا جام و تحفه که این باید احتمالاً قاعدتاً مرتبه بالاتر باشد. شما نداریم که جایی اینها مثلاً مشغول حمد باشند، مشغول تکبیر باشند. ظاهراً من ندیده‌ام. حالا اگر پیدا بشود که اولاً با تحلیل شروع می‌کند: «فهلل الجام و حللت تحفه فیده و سبحها و کبرا و حمدا.» حالا چرا توی دست رسول الله وقتی توی دست رسول الله آمد، تحلیل گفت؟ نکته. رسول الله ذکر است. وقتی متصل شد با رسول به حقیقت ذکر وصل شد، ذکر قبل از دستم بوده. تعبیر توی دست حضرت تحلیل و تکبیر و تحویل گفتن بعد با ساکت شدن. باز توی دست امیرالمومنین که رفتند تحلیل و تح... این وصل به آن حقیقت ذکر که شدند، ظاهر ذکر ازشان بروز پیدا کرد. اصل افتخار اینها هم به این است که وصل به آن حقیقتند. شیرینی طعام بماند. آن روایت را ملاحظه بفرمایید توی بحار که فرمود: «هر میوه‌ای که به ولایت ما اقرار نکرد، تلخ شد، نارس شد، ناقص شد.» به حقیقت ذکر وصل باید بشود. حالا این هم به حقیقت ذکر وصل است، هم آنقدر حقیقت ذکر در او جوشیده که از خودش دارد بروز می‌دهد این تحمید و تکبیر و تحلیل. فردا ان شاء الله حول و قوه الهی مفصل‌تر در مورد این مطلب صحبت بکنیم.

و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات آفتاب در کلام ماه