متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. اَلحَمدُ لِلهِ رَبِّ العالَمینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا اَبِیالقاسِمِ المُصطَفی مُحَمَّدٍ و آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ و لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعینَ مِنَ الآنَ اِلی قیامِ یَومِ الدّینِ. رَبِّ اشرَح لی صَدری وَ یَسِّر لی اَمری وَ احلُل عُقدَةً مِن لِسانی یَفقَهوا قَولی.
بحث ما در مورد فضیلت پیامبر اکرم نسبت به حضرت ادریس (سلاماللهعلیه) بود و تفاوت این بود که ادریس بعد از وفاتش از تحف بهشت اطعام شد، اما پیامبر در دوران حیات. در مورد کیفیت اطعام حضرت ادریس در تحف بهشت جای کار هست که ببینیم این داستان به چه نحوی بوده و اجمالاً در روایات به آن اشارهای شده یا نه. محل کار است؛ حالا شاید فرصتی هم پیدا شود و در مورد این بحث صحبت کنیم. همین الان هم میشود یک جستوجوی روایاتی کرد.
**بسم الله، حدیث اول**
از فرمایشات مرحوم (حالا من ترجمه حدیث را چون احادیث طولانی است، مانور نمیدهم به متن عربی):
«ادریس، مردی بود زخمالبطن (شکم گنده)، عریضالصدر (سینه پهن)، ستبر قلیلاً (کمی تنومند)، شعرهالجس کم بود، موی سرش زیاد بود و اذنیه اعظم من الاخرا (یکی از گوشهایش از آن یکی بزرگتر بود). مکان دقیق صدر، دقیق المنطق، قریبالخطا (گامهایش را کوچک برمیداشت وقتی حرکت میکرد).» و نامگذاری او به ادریس به خاطر این بود که او بسیار از احکام خداوند عز و جل و سنتهای اسلام را درس میداد، در حالی که در میان قومش بود.
سپس او در عظمت خدا فکر کرد و گفت: «این آسمانها و این زمینها و این خلق عظیم و خورشید و ماه و ستارگان و ابرها و باران و این اشیایی که هست، اینها حتماً یک پروردگاری دارد که تدبیرش کند و با قدرت خود اصلاحش کند.» او در پروردگار حاضر فکر کرد و او را حق عبادتش عبادت کرد. «خب، من چطور حالا این پروردگار را حق عبادتش به جا بیاورم؟»
پس طایفهای از قومش را به سمت خود گرد آورد و به آنها تذکر میداد، آنها را میترساند و دعوتشان میکرد به عبادت خالق این اشیا. پس پیوسته یکییکی به او اجابت میکردند تا اینکه هفت نفر شدند، بعد هفتاد نفر، بعد صد نفر، بعد به هزار نفر رسیدند. وقتی به هزار نفر رسیدند، خدا به آنها فرمود: «بیایید اختیار کنیم از بین بهترینهایمان صد نفر.» پس صد مرد را اختیار کردند، بعد از صد نفر هفتاد مرد را اختیار کردند، بعد از هفتاد نفر ده نفر را، بعد از ده نفر هفت نفر را.
سپس به آنها گفت: «بیایید، این هفت نفر بیایند دعا کنند و بقیه ما بر عبادت این پروردگار آمین بگوییم. بیایند ما را دلالت کنند به عبادت.» دستهایشان را روی زمین گذاشتند. دعاهای آن موقع اینجوری بوده که دستها را روی زمین میگذاشتند و دعا میکردند. «دعوا طویلاً.» خیلی دعا کردند، «فلم یتبین لهم شیئاً.» چیزی برایشان روشن نشد. سپس دستهایشان را به سمت آسمان بلند کردند.
خداوند عز و جل به ادریس وحی کرد و او را پیامبرش قرار داد و او را بر عبادت خودش و هر کس که با او ایمان آورده بود، دلالت کرد. «فلم یزالوا یعبدون الله عز و جل.» دائم خدا را عبادت میکردند و شریکی برای خدا نمیگرفتند تا اینکه خداوند عز و جل ادریس را به آسمان برد. و «انقرض من تابعه من دینه الا قلیل.» هر کس که از دین او باقی مانده بود، از بین رفت، مگر تعداد کمی. سپس بعد از او اختلاف کردند و احداث جدیدی به وجود آوردند، دینهای جدید آوردند، حرفهای جدید و بدعتها را به وجود آوردند تا اینکه به زمان نوح رسید. این مطلب از اینجا است.
حضرت ادریس پس مابین حضرت نوح و حضرت آدم (سلاماللهعلیهما) بود. اینها هر کدامش میتواند کمک کند. الان ما فهمیدیم که این زمان اینجاست. باز دوباره اشاره بود که «رفع الله عز و جل ادریس الی السماء.» خدا ادریس را به آسمان برد. آن رفتنش رفتنی بود که دیگر برگشتن در آن نبود. از این حدیث... اگر برگشتن هم بود، دیگر اختلافات بعد از او... حالا هر کدام از این احادیث باید خودش هم کار شود در بحث سندش، بحث دلالت، نکاتی که حدس و مطالبی که هست و اینها.
**حدیث دوم**
این سند دارد، از کمالالدین مرحوم صدوق است. بعد از حضرت باقر (علیهالسلام) حدیث نقل میفرماید که: «شروع نبوت ادریس این بود که در زمان او پادشاهی ستمکار بود. پس از کنار زمینی سرسبز گذشت که برای بنده مؤمنی از شیعیان بود. به تعجب واداشت این زمین آن پادشاه را.» پرسید: «این زمین مال کیست؟» گفتند: «برای بندهای از بندگان پادشاه است، اسمش فلانی است که شیعه است.»
پادشاه گفت: «خانواده من بیشتر از تو به آن احتیاج دارند.» به او گفت: «قیمت بگذار، پولش را به تو میدهم.» آن بنده گفت: «من نه به تو میبخشمش و نه به تو قیمت میگویم. قیمت بگویم؟ مثلاً یک همچین فکری از ذهنت بیرون کن.» این پادشاه عصبانی خیلی تأسف خورد و برگشت سمت خانواده خودش، در حالی که فکر میکرد و غمزده بود. زنی داشت از شیطنت، که پادشاه شیفته او بود و در کارها با او مشورت میکرد. وقتی به مجلسش آمد، پادشاه فرستاد دنبال او تا در مورد صاحب زمین با او مشورت کند.
حدیث خودش طولانی است، حالا پنج صفحه ترجمه آن را بخوانم. زن آمد، در صورت پادشاه غضب را دید، به او گفت: «ای پادشاه، چه چیزی تو را وحشتزده کرده؟ که غضب در چهره تو آشکار شده است؟» پس پادشاه به او خبر داد در مورد زمین و صاحبش و اینکه صاحب زمین به او چه گفته است. زن به پادشاه گفت: «ای پادشاه، کسی غصه و تعصب میخورد که قدرت بر تغییر و انتقام ندارد. اگر تو ناراحتی که بخواهی او را بدون دلیل بکشی، من کفایت میکنم برای تو امر آن ناراحتی را.»
اینکه بخواهی بدون دلیل بکشی، من خودم توجیه برایت میآورم، وجه میتراشم، مشکلت را حل میکنم. از این جهت، زمین را هم به دست تو میرسانم، به حجتی که برای تو باشد، به وسیله آن عذری در نزد اهل... (یعنی توجیهی داشته باشی.) گفت: «آن چیست؟» زن گفت: «من اقوامی از یارانم را که از شیطنت هستند، به سمت آنجا میفرستم. بیایند پیش تو شهادت دهند علیه او که بگویند او از دین تو خارج شده است، پس کشتن او برای تو جایز است و گرفتن زمینش.»
پادشاه گفت: «پس این کار را انجام بده.» آن زن اصحابی داشت که بر دین خودش بودند. اینها (یعنی شیطنتها) بر اساس دینشان قتل شیعیان را واجب میدانستند. مثلاً میگفتند که: «این از دین ما خارج شده است، این از دین پادشاه و این شیطنتها خارج شده و قتلش جایز است.» فرستاد به سمت قوم، که از اینها (شیطنتها) علیه فلانی که شیعه بود، شهادت دهند که بگویند او از دین پادشاه خارج شده است. آنها آمدند و شهادت دادند که او از دین پادشاه خارج شده است و او را گرفتند و کشتند و زمینش را ضبط کردند.
خداوند برای مؤمن غضب کرد در این هنگام. پس به ادریس وحی کرد که: «برو سراغ این بنده ستمکار من. بنده من، این ستمکار...» (چه شد که راضی شدی که این بنده مؤمن من را بگیری، به ظلم بکشی و زمینش را برای خودت خالص کنی، بعد از او خانوادهاش را محتاج و گرسنه کنی؟) «به عزتم قسم، انتقام میگیرم، و به عزتم قسم، از تو در همین دنیا برای او انتقام میگیرم و حکومتت را به زودی از تو سلب میکنم و شهرت را خراب میکنم و عزتت را تبدیل به ذلت میکنم و گوشت زنت را خوراک سگها میکنم. فقط مغرور شدی ای کسی که در معرض حلم من قرار گرفتی! دیدی من صدایم در نمیآید، حلیم هستم، پس مغرور شدی.»
ادریس با رسالت پروردگارش آمد، در حالی که این پادشاه در مجلس نشسته بود و اطرافیانش دورش بودند. ادریس گفت: «ای ستمکار، من فرستاده خدا به سمت توام. به تو میگوید که چگونه راضی شدی که بنده مؤمن من را به ظلم بکشی و زمینش را بگیری و خانوادهاش را بیچاره و گرسنه کنی؟ به عزتم قسم، انتقام میگیرم.» ستمکار گفت: «از پیش من دور شو ای ادریس، پس تو بر من سبقت نمیگیری، بر نفس خودت.» (یعنی چه میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید من پیامبر خدایم و تو آمدی میگویی از من جلوتری؟)
سپس پادشاه فرستاد به سمت زنش، خبر داد او را به آنچه که ادریس آورده بود. زن به او گفت: «رسالت خدای ادریس تو را نترساند. من کسی را به سمت او میفرستم که او را بکشد و رسالت خدایش را باطل کند و هر چه را هم که آورده است، همه را از بین ببرد.» برای ادریس اصحابی از شیعیان بودند که اینها مؤمن بودند و برای او در مجلسی که برای او بود، جمع میشدند و با ادریس انس میگرفتند و ادریس هم با آنها انس داشت. ادریس به آنها خبر داد به آنچه که از وحی خدا بود و رسالتش به ستمکار و آنچه که از تبلیغ رسالت خدا به ستمکار بود. اینها (اصحاب) بر ادریس شفقت داشتند و بر اصحابش و از کشته شدن او ترسیدند.
آن زنِ پادشاه هم چهل نفر از شیطنتها را فرستاد به سمت ادریس تا او را در مجلسی که اصحابش در آن جمع میشدند، بکشند. رفتند آنجا و او را پیدا نکردند و برگشتند. اصحاب ادریس آنها را دیدند، پس احساس کردند و فهمیدند که اینها آمدهاند تا ادریس را بکشند. پس در طلب حضرت ادریس پراکنده شدند. او را پیدا کردند و به او گفتند: «ای ادریس، آماده شو و تجهیزات خودت را آماده کن که ستمکار قاتل تو است. چهل نفر از شیطنتها را به سمت تو فرستاده است تا تو را بکشند. از این شهر برو.» پس ادریس از آن شهر در همان روز رفت و چند نفری هم از اصحابش با او بودند.
پس وقتی سحر شد، ادریس با پروردگار خودش مناجات کرد، گفت: «ای خدا، ای پروردگار، من را به سمت ستمکاری فرستادی و این ستمکار به من وعده کشتن داده است.» خدا به او وحی کرد: «بگذار برو. از شهرش بیرون برو و من را با او تنها بگذار. پس به عزتم قسم، امرم را در مورد او نافذ میکنم. حرفی که در موردش زدی را حتماً تصدیق میکنم و آنچه را که به وسیله تو به او فرستاده بودم، همه را تصدیق میکنم. کاری میکنم که برای همه ثابت شود.» ادریس گفت: «ای پروردگار، من حاجتی دارم.» خدا فرمود: «بخواه، به تو میدهم.»
گفت: «خدایا، از تو میخواهم که آسمان بر اهل این شهر باران نفرستد و اطراف و حوالی و حاشیه سرزمین اصلاً باران نبارد، حتی اگر من از تو بخواهم.» خدا فرمود: «ای ادریس، اگر این را میگویی، خب این شهر نابود میشود و زندگی بر اهلش بسیار سخت میشود و اینها گرسنه میشوند و به سختی میافتند.» گفت: «خدایا، باران هم به آنها نازل نمیکنم تا اینکه تو بخواهی. من به عهدم وفادارترم. شایستهترین کسی هم که به عهد خودش وفا میکند، من هستم.»
ادریس اصحابش را از آنچه که از خدا خواسته بود که باران نیاید و به آنچه که خدا به او وحی کرده بود و وعده داده بود که آسمان بر آنها باران نبارد تا او بخواهد، خبر داد. پس ای مؤمنان، از این شهر بیست نفر بیرون رفتند. رفتند و در شهرهای دیگر متفرق شدند، هر کدام در جایی. و خبر ادریس در شهرها پخش شد، به آنچه که از خدا خواسته بود. و ادریس به غاری در کوه بلند پناه برد. پس به خدا پناهنده شد. و فرشتهای را مأمور کرد برای او که هر عصر برایش غذا بیاورد. روزها هم روزه میگرفت.
پس آن فرشته با طعام او هر شب میآمد. در این مدت، خدا حکومت ستمکار را از او گرفت و او را کشت و شهرش را خراب کرد و گوشت زن او را خوراک سگها کرد. غضباً للمؤمن. فقط به خاطر غضب برای یک مؤمن. در شهر پیچید. ستمکار دیگری (ستمکار دوم) و گناهکاری در این شهر پیدا شد. بعد از خروج ادریس، اینها بیست سال با این پادشاه زندگی کردند. در این مدت، آسمان قطرهای از آب خودش را بر اینها نبارید. پس به سختی افتادند، حالشان خیلی شدید شد و برای به دست آوردن غذا به شهرهای دیگر میرفتند.
بعد از این داستان... وقتی که بعضی از آنها تلاش میکردند، بعضی دیگر میگفتند: «این مصیبت به خاطر دعای ادریس بر ما نازل شده است.» این مطلب پخش شده بود که آسمان بر ما نبارد تا اینکه او از خدا بخواهد. ادریس هم که مخفی شده است از ما و نمیدانیم کجاست. «خدا مهربانتر است به ما از او.» پس اینها کار خودشان را جمع کردند برای اینکه توبه کنند به سمت خدا و او را بخوانند و به او التماس کنند و از او بخواهند که آسمان بر آنها ببارد و اطراف و حوالی شهرشان و هر چه که شامل شهرشان میشود، هر چه که این شهر حاوی آن است.
پس بر خاکستر نشستند و لباسهای خیلی فقیرانه و اینها پوشیدند. روی سرشان خاک میریختند و با گریه و توبه و استغفار و تضرع به سمت خدا برگشتند. وحی کرد به او: «ای ادریس، اهل و قریه تو دارند با توبه و استغفار و گریه و تضرع به سمت من ضجه و ناله میزنند. و منم که الله رحمان و رحیمم، توبه هر کس را قبول میکنم و از گناهش میگذرم. پس من اینها را بخشیدم و هیچ چیز مانع نشده است که من بخواهم به اینها باران ببارم، مگر آن چیزی که تو از من خواسته بودی.» (خدا فرمود): «آسمان را بر آنها بارانی نمیکنم تا اینکه تو بخواهی. پس بخواه ای ادریس، آسمان را بارش کنم برای اینها.»
ادریس گفت: «خدایا، من این را از تو نمیخواهم.» خدا عز و جل فرمود: «آیا از من نخواستی ای ادریس؟» خدا وحی کرد به آن فرشتهای که مأمور بود که هر روز و هر شب غذای ادریس را بیاورد: «غذا را از ادریس باز دار و به او نده.» پس وقتی شب آن روز رسید و غذا برای ادریس نیامد، غمگین شد و گرسنه شد. صبر کرد. پس وقتی روز دوم شد، دوباره برایش غذا نیاوردند، غمش بیشتر شد و گرسنگیش بیشتر شد. روز سوم غذا نیاوردند، غمش بیشتر شد و گرسنگی و غمش بیشتر شد و صبرش کم شد.
با پروردگار خودش مناجات کرد: «ای پروردگار، روزی من را قبل از اینکه روحم را بگیری، قطع کردی؟» خدا به او وحی کرد: «ای ادریس، جزع کردی از اینکه سه روز و شب غذایت را قطع کردم؟ آیا گرسنگی اهل شهرت را و سختی آنها را برای بیست سال انکار نمیکنی و جزع نمیکنی؟ و رحمت من به آنها این است که از من بخواهی آسمان را بر آنها ببارانم. اجازه ندادی و از من نخواستی و بخل کردی در همین حد که سؤال کنی و درخواست کنی که من برای آنها...» (خدا فرمود): «من گرسنگی را به تو چشاندم، صبرت کم شد، اینجا جزع ظاهر شد. از جایگاه خودت پایین بیا، پس برو دنبال غذا برای خودت. از این به بعد دیگر آقا، مفتخوری تمام شد! من تو را در طلب روزی خودت وانهادم.»
ادریس از جایگاه خودش پایین آمد، رفت سراغ غیر خودش، یک لقمه غذا از شدت گرسنگی میخواست. وقتی وارد شهر شد، به دودی که در بعضی خانهها بود، نگاه کرد. پس به آن سمت رفت. به پیرزن خیلی از کار افتادهای برخورد که دو قرص نان را برای خودش درست میکرد. به او گفت: «ای زن، به من غذا بده. من دیگر از کار افتاده شدم از شدت گرسنگی.» زن گفت: «بنده خدا، دعای ادریس چیزی اضافه برای ما نگذاشته است که ما بخواهیم به کسی دیگر بدهیم. آن دعایی که کرده، الان وضع ما چه جوری شده است؟ نهایت این است که خیلی گیرمان بیاید، خودمان بخوریم.» دعای ادریس روزگار!
و قسم خورد که هیچ چیز را مالک نمیشوی، هر چه بگردی، هیچ چیز گیرت نمیآید. برو خودت از اهل غیر این روستا، از یک روستای دیگر... «روحم را نگه دارم و پایم را تحمل کنی!» (یعنی چیزی بده که روحم در بدنم بماند و توان راه رفتن داشته باشم.) زن گفت: «اینها دو قرص هستند، یکی برای من و دیگری برای فرزندم است.» (یعنی اگر این را به تو بدهم، خودم میمیرم، و من پیرزن غذای بچهام را به تو بدهم، او میمیرد. قطعهای از آن را بدهم؟) «من چیزی ندارم که بخواهم به تو بدهم. این بچه کوچولو نصف این قرص برایش بس است تا زنده بماند.» (چه اصراری!) زن قرص خودش را خورد و قرص دیگر را بین ادریس و فرزندش شکست.
پس وقتی فرزندش ادریس را دید (فلما رأی ابنها ادریس یأکل من قرص استرب حتی مات). وقتی بچه دید که ادریس از نان میخورد، مضطرب شد و مرد. مادرش گفت: «ای بنده خدا، فرزندم را کشتی به خاطر غذایش!» (گفت: «نترس آقا جان، غصه نخور مادر جان.») ادریس بازوی بچه را گرفت، بعد گفت: «ای روح که از بدن این بچه خارج شدی، به اذن خدا به بدنش برگرد. و من ادریس پیامبرم.» پس روح غلام به بدن بچه به اذن خدا برگشت. وقتی زن کلام ادریس را شنید (که من ادریسم) و به بچهاش که بعد از مرگ زنده شده بود، نگاه کرد، گفت: «شهادت میدهم که تو ادریس پیامبری.»
و در خیابان شروع کرد به آواز خواندن: «ادریس را پیدا کردم. مژده دهید به فرج!» شهر پادشاه اول... ادریس را برداشتند و در جایگاه شهر پادشاه اول نشاندند. مردم از اهل شهرش گرد او جمع شدند. روی تپه یعنی این شهر روی تپهای بود. مردم آمدند دور ادریس و گفتند: «ای ادریس، رحم نکردی به ما در این بیست سالی که ما بیچاره شدیم؟ گرسنگی ما را گرفت، قوت و قدرتمان تمام شد، بیچاره شدیم. برای ما از خدا بخواه که آسمان بر ما باران نازل کند.»
ادریس گفت: «نه، تا وقتی که این ستمکاری که داشتید، همین بیاید پیش من، پیاده و پابرهنه. همه مردم این روستا با پای برهنه بیایند، پس این را از من بخواهید.» پس به ستمکار خبر دادند. ستمکار دوم گفت: «آقا، ادریس اینجوری گفته است.» چهل مرد را فرستادند که ادریس را بردارند و برایش بیاورند. آمدند و گفتند که پادشاه تو را میخواهد، برو پیشش. پس ادریس بر آنها دعا کرد، پس چهل نفر همه افتادند و مردند. به ستمکار خبر دادند که آقا اینجوری شد، چهل نفر را فرستادی رفتند و خودشان هم رفتند.
پس پانصد نفر را فرستاد. پانصد مرد آمدند که ادریس را بردارند و ببرند پیش او. الکی نبود از تحفه بهشتی خوردی، بالاخره داستانهایی داشته. «گرسنگیها... اینجوری بالاخره ادریس...» (گفت: «ستمکار ما را به سمت تو فرستاده است، اسکورت.») «به مصارع اصحاب خود نگاه کنید!» (یعنی رفیقانتان افتادند و مردند.) «بیست سال است که ما را کشتی با گرسنگی. بیست سال است که گرسنگی و بدبختی! سپس میخواهی دعا کنی علیه ما؟ بیست سال است که داری ما را بدبخت میکنی، آخرش هم میخواهی ما را نفرین کنی و بمیریم؟» (گفت: «اما آیا تو رحم داری؟»)
«رحمت من پیش او نمیرسد، و من از خدا نمیخواهم تا اینکه...» (یعنی ستمکار پیاده و پابرهنه و برهنه و اهل شهرتان بیایند.) خبر دادند به او حرف ادریس را. از او خواستند: «آقا جان مادرت، پاشو بیا برویم سمت ادریس، پیاده و پابرهنه.» همه آمدند، حتی آمدند پیش ادریس ایستادند. این جماعت از او میخواستند که از خدا بخواهد. پس ادریس به آنها گفت: «آیا الان الان از خدا میخواهید؟» پس ادریس در آن هنگام از خدا خواست که: «خدایا، باران بباران بر شهر آنها و نواحی مختلف آن.» ابرها در آسمان سایه انداختند و رعد و برق و باران شدید در همان ساعت بر آنها بارید.
پس به خانههایشان برنگشتند تا اینکه خودشان را به سختی انداختند از شدت بارانی که بود. به سختی توانستند برگردند به خانه. این داستان حضرت ادریس بود که حالا این داستان خیلی طولانی است، دوازده و نیم صفحه تقریباً حدیث. حالا نکتهای هم که بود، این خود دعا نکرد. حالا اگر حدیث سند داشته باشد و معتبر باشد و اینها، خدا از او خواست، او اجابت نکرد و اینها همه خودش سری دارد. حالا اینجوری نیست. این خواستن خدا هم به نحو امر اینجوری که مثلاً تأکیدی و اینها نبوده. بالاخره آن غرضی که حضرت ادریس داشته پشتش که اینها را به خضوع بیندازد و همه مردم را یکجا برگرداند، عوض کند این حدیث را.
ولی با آن حدیث قبلی اصلاً تناسب نداشت. آن حدیث قبلی چی بود؟ گفت که این تعداد جمع شدند. منافاتی هم تقریباً ندارد با آن حدیث که بعد از... چون تعداد کمی را آنجا ذکر کرد، ولی اینجا ظاهراً همه مردم ایمان آوردند به حضرت ادریس. قصصالانبیا هم با اسناد خودش که به صدوق اسناد داده، همین داستان را نقل کرده. بعد مرحوم مجلسی این پایین پاورقی زده و شرح و توضیحی همین پایین داده است. بعضی کلمات را توضیح داده است. کلمه «سنی» که ما در بحثشیم که چیست و اینها...
«بفروش به من اسم رکعتیک السمن.» بدون که ظاهر این است که امر خدا به ادریس که دعا کن برای اینها حتمی و وجوبی نبوده، بلکه ندبی و استحبابی بوده. همین که الان عرض کردم با تأکید و اینها نبوده. دعا نمیکند، دنبال غذا میبیند. خب، یک پیامبر این سختیها را ببیند، بعد هی دعا نکند؟ لجاجت که با خدا ندارد؟ یک غلط دیگر دارد. سختیها را هم به خودش میدهد. نکتهای دارد که خدا از او میخواهد، او عمل نمیکند. بعد حالا خودش هم باید بیاید در دایره این کسانی که به جزع افتادند، خود ادریس هم باید اضافه شود. این خیلی نکته عظیمی است ها!
این وسط ادریس به خاطر اینکه اینها به خضوع بیفتند و به سمت خدا بیایند، باران را بیست سال قطع کرده است. حالا خود خدا هم این را آورده است جز اینها: «تو هم یکخورده بیفت در جزع و فضای اینها، دنبال یک لقمه نان مصیبت بکش، بچه اینجوری کن.» با چه خفت و خواری باید تازه بیفتد، بمیرد، زندهاش کن. چهل تا باز بیایند، پانصد تا بیایند. داستان همینجوری ادامه پیدا کند برای اینکه یک مملکتی را توحیدی کند. قشنگ است. بحث فرج هم ربط دارد. «ابشرو بالفرج» که پیرزن راه افتاد گفت: «اینها در آن نکتهای است.»
بالاخره دوران قبل از ظهور... ببین، فرج عمومی وقتی میخواهد بشود، فرج جمعی... فرج فردی میشود برای ادریس. فرج فردی بود. فرج عمومی وقتی میخواهد بشود، این فرجهای فردی هم بعضیهایش بسته میشود، حتی برای ولی. ولی هم به اضطرار میافتد. نه تنها امت به اضطرار میافتند نسبت به ولی، ولی هم باید در دایره اضطرار اینها وارد شود. ادریس هم به اضطرار میافتد: «یک لقمه بده که من نمیرم.» فقط برای حضرت علی (علیهالسلام) هم همینطور است. یعنی اضطرار حضرت هم، بله دیگر، یعنی اصل مضطرها بالاترین مضطرین خود حضرت است. او فقط این را تحمل میکند، تا بقیه هم همه در دایره اضطرار قرار بگیرند.
هی مستأصل شوند، جیغ همه در بیاید، «حفاتا مشاتا» بیایند با پای برهنه و خوار و ذلیل و خاضع. تا اینجور نشود، دعا نمیکند. (خدا فرمود): «من بخشیدم، تو فقط بگذار.» همین است. این فقط دایره اضطرار باید در دایره اضطرار قرار بگیرد. فصل یکم و بله. این هم غضبی که خدا میکند. غرض حضرت ادریس در تأخیر و در طلب قومش این بود که آنها ذلیلانه بیایند پیشش. «تنبیهم و زجرهم عن طغیان والفساد.» اینجوری بیایند که دیگر دست از طغیان و فساد بردارند، با این حالت ذلت و خضوع. بله دیگر، خوار و خفیف و مخالفت با پروردگارشان نکنند بعد از ورود او بین آنها. و «ان اولیاء الله یغضبون لربهم اکثر من سخ تعالی لنفسه.» اولیای خدا برای پروردگارشان بیشتر از آن سختی که خود خدا برای خودش میکند، غضب میکنند.
ادعای لذات رحمه. بله، میگوید اینها غضب اولیای خدا برای خدا بیشتر از غضب خود خدا برای خداست، چون رحمت خدا بیشتر است، حلمش هم بیشتر است. واسه همین غضب خدا برای خودش کمتر از غضب اولیای خدا برای خداست. واسه همین خدا زود بخشید، ادریس نبخشید. اینها را مجلسی برداشت کرده است. ادریس هم، اللهم صل علی... همه آنهایی که آمدند و گریه کردند و زاری و ستمکاری که توبه کرد و آن چهل تایی که مردند و آن بچهای که مرد و زنده شد و اصحاب حضرت ادریس، آن مؤمن اولی که مرد، اینها برای همش... اللهم صل علی...
**حدیث بعدی را هم بخوانیم، سریع. حدیث سوم**
از حضرت صادق (علیهالسلام). خدای تبارک و تعالی بر فرشتهای از فرشتگان غضب کرد. در یکی از بالهایش زد. او را به جزیرهای از جزایر دریا انداخت. مدت طولانی در این دریا ماند. پس وقتی خدا ادریس را مبعوث کرد، این فرشته آمد پیش ادریس، گفت: «ای پیامبر خدا، دعا کن، از خدا بخواه که از من راضی شود و بالم را به من برگرداند.» گفت: «بله.» ادریس از پروردگار خاص دعا کرد، پس خدا بال او را به او برگرداند. عجیب است که محور همه دعاها این وسط الان سه تا حدیث خواندیم، هر سه تا مانورش روی دعاهای حضرت ادریس بوده است.
این هم بحثی شاید بحث «رفعناه مکاناً علیاً» به خاطر این بود که ادریس... حالا این دلیل آن است یا آن دلیل این؟ یعنی چون خیلی اهل دعا بود و از این فاز «رفعناه مکاناً علیاً» بوده مثلاً؟ فاز دعایی چهجوری است که همه میآیند خودشان را میاندازند در این کانال که وصل شوند به فاز دعایی حضرت ادریس؟ حضرت ادریس از خدا خواست، بال او را به او برگرداند، ازش راضی شد. فرشته به ادریس گفت: «آیا کاری داری؟» گفت: «بله، من میخواهم که من را به آسمان ببری تا اینکه به ملکالموت نگاه کنم.» (میخواهم بروم بالا، ملکالموت را ببینم. اسمش میآید گوشت تن...)
پس فرشته او را با بالش گرفت و به بالا برد. در دعا، این واسطه میشود در دیدن ملکالموت. آن واسطه میشود. گاهی ولیالله برای امری محتاج است که پایینتر از خود او واسطه شود. تا پایینتر از او واسطه نشود، کار درست نمیشود. احسن! مردم پایینتر از حضرت هستند، ولی واسطه اعلی بالا. اینها برای حضرت واسطه بین فرج و حضرت. اینها بالاتر است که عجیب است ها! یعنی قواعدی که در ملکوت خدا کار گذاشته، هر کدامش عالمی است. هر یک دانه از قواعدش جا دارد آدم صدها سال عمرش را بگذارد فقط یکی از این قواعد را از آنور بفهمد.
ملکوت را گرفت تا اینکه او را به آسمان چهارم رساند. از این نوع بوده احتمالاً، شاید. پس وقتی رسیدند دیدند که ملکالموت نشسته و سرش را از تعجب تکان میدهد. گفت: «خدا به من امر کرده بود که جان آسمان چهارم و پنجم را بگیرم.» (خدایا، آخه ادریس جانش را بین آسمان چهارم و پنجم چهجور بگیرم؟ آخه فاصله اینها از آسمان اول... ببخشید! این آسمان چهارم، بین اینجا و آسمان چهارم یعنی آسمان پنجم تا آسمان چهارم مسافت پانصد سال است. از آسمان چهارم تا سوم هم پانصد سال، از سوم تا دوم پانصد سال، و «کل سما و ما بینهما کذلک.» هر آسمانی تا مابین خودش همینجور. هر آسمان تا آسمان بعد پانصد سال فاصله دارد. قبض روح کنم ادریس را؟ اینقدر فاصله دارد از ما فاصله است.)
داستانهای احادیث مختلف است. حالا الان اینجا انشاءالله بهش برسیم. روح ادریس بین آسمان چهارم و پنجم، مکان علیا. این همان مکان علیا. گفت: «و سمی ادریس به کثرت دراسهالکتب.» به او ادریس میگفتند چون خیلی درس میداد. مدرس بود. آقا، مدرس! مدرس افغانی شنیدی؟ مدرس الهی، مدرسه معانیالاخبار، درس به حکم لازم، تدریس تدریس احکام خدا و سنتهای اسلامش زیاد بوده است. ادریس، ادریس مبالغه درس است. مثل مثلاً «افلیج» میگویند از فلج میآید، یعنی شدت فلج بودن. ادریس یعنی شدت درس دادن. خود شاید درس دادنم «رفعالله مکاناً علیاً» مدرس باشد. زیاد درس بده، صبح تا شب درس! خسته میشود، شب میبیند که نیست دیگر.
**حدیث پنجم**
«انزل الله علی ادریس ثلاثین صحیفه.» خدا به ادریس سی صحیفه نازل کرد. (کتاب)
**حدیث ششم**
بحار اشاره دارد به همین حدیثی که ما محل بحثمان است که با اینجا اثبات کرده که ادریس «رفعهالله مکاناً علیاً» بعد از وفات، که بعد از وفاتش بوده است. این اطعام از ...
**حدیث هفتم**
از رسول خدا. «ملکی از ملائکه منزلتی داشت.» خدا... این حدیث شبیه به همان حدیث قبلی است که ما خواندیم. من سریع میخوانم. این ملک باید میآمد، مثلاً... خود همین که این ملائکه چهجور میشود که اینها هبوط میکنند؟ بحث مفصلی است که چون عقل محض، غذا و شهوتی ندارند که بخواهند... حالا خود بحث این است که بعضی میگویند تأخیر در تکلیف، این را اختیارش را دارند و به همان مناسبت گاهی هبوط میکنند در تکلیفشان، گاهی تأخیر. نه اینکه انجام تأخیر میکنند، به همان میزان از درجاتشان کاهش پیدا میکند. در مورد ملائکه سماء در مورد ملائکه ارض ما چیزی نداریم که اینها معصوم باشند، ناممکن. ملائکه سماء مختار باشند، گاهی بهشان امری برسد و عصیان هم بکنند، تأخیر بیندازند.
حالا این فرشته شاید از همین حکایت ارض بوده است. «ملکهالسماء که یقیناً لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون.» آیه قرآن «یعملون» قرآن در مورد اینها دارد که اینها ملائکه سماء سبقت نمیگیرند، هر چه هم که بهشان میرسد گوش میدهند. عصیان ملائکه ارض... «اختلا منزلتی داشت. خدا او را از آسمان به زمین فرستاد.» آمد خدمت ادریس پیامبر، گفت: «علی نزد پروردگارت متوسل شو. پس سه شب نماز خواند، خسته نشد. و سه روز روزه گرفت، افطاری نکرد. همان فرشته سحر... او هم سحر. بله، برای ملک سحر. واسط دعای سحرشان فرق میکند. کسی مشمول دعای سحر حضرت ولیعصر بشود، یا مثلاً دعای بعد از ظهر باشد، دعای صبح، موقع نماز شب باشد، موقع قرآن باشد، موقع زیارت باشد. اینها هر کدام آثار مثلاً باز فرق.»
«فأذن له فی الصعود الیالسماء.» بهش اجازه دادند که برگردد به آسمان. ملک بهش گفت: «کاری داری برات انجام بدهم؟» گفت: «ملکالموت را میبینی؟ میخواهم با او انس پیدا کنم، چون دیگر زندگی برای من شیرین نیست، با ذکر او هیچ شیرینی نداشته است.» برای آن آقا میخواهد یک وقتی بیاید سراغ ما، دیگر مزام میپرد. الهی! سوار شدند و رفتند و به ملکالموت در آسمان دنیا رسیدند. پس گفته: «فقیل انه قد سعد فاستقبله بین السماء الرابعه و الخامسه.» رفتم بالا و بین آسمان چهارم و پنجم، حضرت عزرائیل خودشان سراغ ادریس آمدند. (در حدیث قبلی تکمیل میشود.)
یعنی آن یک سری بهش نفهمیده میشود اینجا. آنجا بود که گفتش که: «من گفتم آخه این همه راه است! من هر کدامش پانصد سال، پانصد سال فاصله. اینقدر...» پس از بال فرشته پایین آمد ادریس. وقتی این را شنید، روحش را گرفت و قبل از ملکالموت روحش در همان مکان قبض شد. این همان است. این حدیث هفتم. حالا نمیدانم وقتمان چقدر گذشته، یک ساعت و بیست و چهار دقیقه. احادیث قیمت...
**حدیث بعدی**
«ادریس نبی روزها میگشت و روزه میگرفت و شبها وقتی شب سایه میانداخت، شب را میگذراند و روزیاش را هر وقت افطار میکرد به دست میآورد.» و اعمال صالح از او آنقدر بالا میرفت مثل اعمال همه اهل زمین. (یعنی به اندازه همه اهل زمین اگر با هم جمع میشدند، عمل صالحی که اینها بالا میبردند، به اندازه ادریس به تنهایی بود.) تکتک عبارات اینها جای دقت دارد.
ملکالموت و خودش را برای زیارت ادریس دعوت کرد. اینجا داستان از آنور کیست؟ ملکالموت وقت ملاقات گرفت. «سلام بدهم ادریس؟» پس اجازه گرفت و آمد پایین و... «فعال اصحابک فکون معک نهار.» (آیا با تو باشم روز؟) سه روز با هم روزه میگرفتند و موقع افطار هم که میشد، افطار ادریس میآمد، او میخورد. ملکالموت را هم دعوت میکرد به این افطار. خودش میخورد، دعوت میکرد، میگفت: «من احتیاج به شرابشان تسبیحه، طعامشان تحلیل ملائکه سما، شرابشان تسبیح و تحلیل. چیست؟ تسبیح و تحلیل نماز جماعت امامت حضرت ملک.» بله، و ادریس نماز میخواند و خسته میشد و میخوابید. (نماز میخواند خسته نمیشد، نه نمیخواند.)
رسیدند به یک گله گوسفند. «گوسفند کر صدا میزند.» ملکالموت گفت: «آیا میشود از این برهای بگیریم یا از این بزها؟ پس با آن افطار کنیم؟» (حالا سبحانالله!) «ادعوک الی...» (از مال خودم افطار کنم.) ادریس فرمود که آقا با ما همنشین بودی، خوب اتفاقاتی بین من و شما افتاد. «من انت؟» شما کی هستی آقا جان؟ ملکالموت... «و ما هی؟» (گفت: «تصعدبی الیالسماء.») (ملکالموت؟) «از خدا اجازه گرفتی؟» (این کار را انجام دهم؟) «فأذن له.» (اجازه آمد.) «فاحمله علی جناحه.» (بر بالش حملش کرد.)
سپس ادریس به او برگشت. بله، سپس ادریس به او گفت: «و ماهیه؟» (چیست؟) «بلغنی منالموت.» (من از مرگ خیلی بهم شدت رسیده است، سختم است.) «فانظره و کما بلغنی.» (یکنمش را بهم بچشان، ببینم چهجوری است؟ ببینم آزمایشی یک دور بزنیم، ببینیم چهجوری است؟ همانجوری که تعریف کردند یا نه؟ شیرین است؟ مزه میدهد؟ حال میدهد؟) «فاستأذن ربه له.» (از خدا برای ادریس اجازه خواست.) «فأذنه.» (اجازه داد.) «فخذ بنفسه ساعه ثم خلا.» (یک لحظه گرفت و ولش کرد. دویست و بیست ولت، یک لحظه میگیرد، یک لحظه گرفت و...) «و انه لاشد من ما بلغنی.»
«استأذن ملکالموت صاحبالنار.» ملکالموت از صاحب جهنم اجازه گرفت. «ففتح له.» (برایش باز کردند.) «فلما رآها ادریس سقط مغشیاً علیه.» وقتی ادریس جهنم را دید، غش کرد و افتاد. درخواست: «تورینیالجنه.» (بهشتم ببینم.) خازنالجنه، خزانهدار بهشت را خواست. ملکالموت ازش اجازه گرفت. «فدخلها.» (رفتند توش.) «فلما نظر الیها قال یا ملکالموت ما کنت لأخرج منها.» تا رفت تو بهشت، (گفت): «من دیگر از اینجا خارج نمیشوم.» (من دیگر آدم از اینجا خارج نمیشوم.) «ما کنت لأخرج منها.»
آخ! خدا میگوید که هر کس مرگ را میکشد، دیگر... (ما چشید جهنم.) دیگر همهتان وارد جهنم میشوید، فقط برای توبه خارجین منها. از بهشت هم که خارج نمیشود. مرحوم مجلسی میفرماید این دو تا حدیثی که آخر نقل کردیم، اینها اقوی هستند، قویترند، سندشان هم صحیحتر است. همانجور که مخفی نیست، پس تکیه بر اینها میشود. موافقتر است با روایات اهل سنت هست. حالا فعلاً هشت روایت. روایات حضرت ادریس زیاد شیرین هم هست. آدم دلش نمیآید رها کنی، چون شبیه به هم هم هست مضامینش.
خسته شدیم. حدیث چند؟ نهم. «ادریس مردی بود قد بلندی داشت، زخمالبطن (شکمش بزرگ بود)، عظیمالصدر (سینهاش پهن بود)، قلیلالصوت (صدایش کم بود)، رقیقالمنطق (گفتارش نرم بود). وقتی راه میرفت گامهایش را کوچک برمیداشت.» سی صحیفه بر او نازل شد. اولین کسی بود که با قلم نوشت. اولین کسی بود که لباس دوخت و پوشید. تا قبل از او، مردم پوست میپوشیدند، پوستهای حیوان، چیز دوخته شده حالا نداشتند با نخ و اینها. خیاط، گهرکه. خیاطیش بده. ادریس متوسلش (به خدا) میشد. «کل ما خاطه سبح الله.» هر وقت خیاطی میکرد خدا را تسبیح میکرد، تحلیل میکرد، اکبره و وحده و مجده. (توحید میگفته، تمجید میکرده.) اعمال او به آسمان میرفت در هر روز مثل اعمال اهل زمان خودش. (به اندازه همهشان. یکتنه همه را حریف بود در عمل.)
ملائکه در دوران حضرت ادریس «یصافحون الناس.» با مردم دست میدادند و به آنها سلام میکردند و با آنها صحبت میکردند و با آنها مجالست میکردند. زمانه خوبی بود. صلاح... بله، آدمهایش هم آدمهای خوبی بودند. «فلم یزلالناس علی ذلک.» مردم دائم اینجوری بودند تا اینکه زمان نوح رسید، دوران قوم نوح. سلام صلاح صالح بودن. جان! اسلام از سرویس سی تا کتاب داشته. من قطعه ذلک. این فرشتهها میآمدند و مینشستند و با هم گپ میزدند. اینها دیگر قطع شد. «و کان من امره مع ملکالموت ما کان حتی دخل فاحتاج به وحی.» از امر او همراه ملکالموت آنی که بود، بود تا اینکه داخل بهشت شد. پس ربطش به او (که گفت: «ادریس با تو محاجه کرده، حجتشم وحی من است، بیرون نمیآید مرد حسابی یک موتور، محاجه کرده، احتجاج کرده، بحث کرده، حجت آورده، دلیل آورده، بهره از تو عفو بهشتی برده.») چرا رفت تو خود بهشت؟ پیامبر تو دنیا از تو تحفه بهشت... این همه حدیث خواندیم اینجا یک فازی از معارف باز میشود. ادریس رفته آنجا مانده، دیگر نشسته خورد. عوالم قبل خودش درخواست کرد. بله. خدا «تعجیل دخولالجنه.» خدا فرمود که به ملکالموت: «من برایش مهیا کردم که زود بیاید تو بهشت.»
احادیثی که خیلی حرف میشود، یعنی چهجور میشود کسی که برزخ نرفته، بریز سر از بهشت در بیاورد؟ تمام جام بماند؟ چون بهشت برزخی توش خروج هست، خلود ندارد، چون میآیند دوباره تو صحنه قیامت، بعد میروند آنجا. میشود خودش یک بابی. میشود کسی بدون که برزخ داشته باشد، صاف برود تو بهشت و بماند آنجا؟ خارج هم نشود؟ بعید نیست. شاید بشود، چون بهشت موجود است و اهلی دارد. همین اصلاً بدون اینکه کسی قیامت داشته باشد، یعنی اصلاً بدون قیامت کبری کسی مگر میتواند وارد بهشت بشود؟
یک مسئله خیلی، یعنی میشود گفت یک عده هستند که قیامت ندارند، اینجا از اینجا صاف میروند تو بهشت؟ یا حتی مثلاً حتی بهشت هم نمیروند؟ مثلاً کسانی که اهلاللهاند، اصلاً صاف میروند، بهشت را هم رد کرده، برزخ هم. اینجا به معنای این است که این به این معنا نیست که اینها دیگر تصرفی در برزخ ندارند ها! احاطه هیچچیزی بهش نمیرسد. صلوات به روحش میفرستیم، اصلاً هیچچیزی، نه تو برزخاند و از برزخ جلوتر نرفتهاند، منتظر قیامتاند. یک برزخ را رد کردند، قیامت را هم رد کردند، بهشت را هم حتی شاید رد کردند، رفتند ته... فرض کنید حضرات معصومین الان تو برزخاند، تو بهشت نیستند. زیارت حول العرش... هر شب از همه اینها بالاتر، اینها دیگر صادر اولند، دیگر مخلوق اول و فیض اولند. یقیناً همین است.
بهشت هم احتیاج به واسطه دارد، یعنی نعمت بهشتی بعد از یک کانالی رد بشود. خدا افاضهای که به بهشت میکند واسطه میخواهد. خود بهشت الان این درخت میخواهد. حضرت معصوم، امام رضا (علیهالسلام) فرمود که کسی که ایمان به این نداشته باشد که بهشت همین الان موجود است و اهلی در آن هستند، از ما نیست. مسئله اول، پس الان بهشت هست و اهلی در آن هستند. این دوم. احتیاج به واسطه دارد این بهشت بین خودش و خدا. مسئله سوم. واسطه باید از او بالاتر باشد و محیط باشد بر او. مسئله چهارم. نتیجه میگیریم حضرات معصومین الان هستند و از بهشت هم رد شدهاند، قبل از ورود بله، قبل از ورودشان به دنیا که حول عرش بودند، محتقین بودند، مثل هدر. مثل چشم حدقه پلک چه حالتی نسبت به چشم دارد، احاطه اینها به عرش این شکلی بوده. بعد از ورود به دنیا بالاتر. نفسه و جسده.
حالا چی شد که ادریس اینجوری شد؟ خدا فرمود: «این خود را به سختی میانداخت، خود را، نفسش را، جسدش را، بدنش را به خاطر من به سختی میانداخت.» «تکان حق علیه حق به گردن من داری که من حقش را به جای آن سختیها که کشیده، راحت و به تواضعه لی و به صالح عبادتی، من مقعد و مکان علیاً.» به ازای آن تواضعی که به خاطر من کرده، من بیاورم. «مکاناً علیاً.» در ازای اعمال صالحی که برای من انجام داده، مقعد خوبی در بهشت. او همیشه نشست در عبادت من، من مینشانمش در بهشت خودم. او به خاطر من رفت پایین، میبرمش بالا، «مکاناً علیاً.»
(دانلود) انبیا کلاً یکخانه ابراز نظر کردند. حسابوکتاب... حالا اینها همه خود ادریس بالا بردن است. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود که پیامبر ذکرش را هم بالا بردن است. ادریس نمونه داستان بود. خودش را بردن بالا. پیامبر خودش که هیچچی، ذکرش را هم بالا برد. رفته بالا با ذکر پیامبر رفت. صلوات فرستاده. دقیقاً اینکه هست. این که هست حتماً با صلوات بوده. «والذی یصلی علیکم و ملائکه لیخرجکم من الظلمات.» صلوات خودش معراج است. حتماً برداشت کرد. امیرالمؤمنین جواب دادند: «ادریس خودش رفت بالا، با چی رفت بالا؟ صلوات بفرست، برو.» اللهم صل علی...
**حدیث دهم**
امام صادق (علیهالسلام) فرمودند که: «وقتی وارد کوفه رفتی، برو مسجد آنجا و در آنجا نماز بخوان و حاجتت را برای دین و دنیایت از خدا بخواه.» (دین و دنیا، حاجت دنیوی و دینی.) «فن مسجد سهله بیت ادریس النبی.» مسجد سهله خانه ادریس پیامبر بوده است. «کوفی.» حدیث کوفی. «الذی کان یخیط فیه.» آنجا خیاطی میکرده است. (مزون بوده آقا! مسجد سهله مزون بوده، خیاطی میکردند تو مسجد سهله.) «کان یخیط فیه و یصلی فیه.» آنجا خیاطی میکرده، نماز هم در اتاق کارش بوده و هم نمازخانهاش بوده. «و من دعاء الله فیه بما احب.» هر کس دعا کند به آن چیزی که میخواهد در این مسجد سهله، «قضی الله حوائجه.» خدا حوائج او را برطرف میکند.
در مقام ادریس کسی دعا کند، چه اتفاقی برایش میافتد؟ «رفعه یوم القیامه مکاناً علیاً.» خدا روز قیامت مکان علیاً، چون سنخیت پیدا کرده است با کسی که اینجا. علامه طباطبایی رفتند تو مقام ادریس نشستند، مشغول ذکر شدند. مقام ابلیس نشست، مکان علیا بود. سنخیت. بعد ما این سفر قبلی عرض کردیم که مقام ابلیس که این طرف است، آن طرف هم دقیقاً روبروش مقام رحمت من عندنا و مکان علیاً میبرند. آنور هم بنشینی ذکر بگیری، رحمت میبارد به مقام انبیا و صالحین. آن طرف مسجد. آن که باز خودش هیچچی. به اندازه مثلاً صحن یکخورده بزرگتر از صحن آزادی مثلاً کلاً مثلاً شاید با همه حواشی و اینها به اندازه صحن جامع شاید نشود. کوچکتر از همه. گوشه مقام ابراهیم دارد، مقام امام صادق (علیهالسلام) دارد که دو رکعت نماز دارد بعد از نماز عشا، توش دعا دارد و خیلی هم دعای خاصی دارد.
ادامه حدیث خیلی قشنگ است. کسی تو مسجد سهله دعا کند، چه اتفاقی میافتد برایش؟ «و رفعه یوم القیامه مکاناً علیاً الی درجه ادریس.» روز قیامت مکان علیاً، آنجایی بود که ادریس رسید. مثل همانجا. تو خود مکان علیاً معلوم میشود که باز هر کس درجهای دارد. مکان علیا یک جایی است که باز خودش درجه بردارد. خودش یک درجه ثابت نیست. درجه دارد، یک درجهاش ادریس است. «و اجاره من مکروه الدنیا و مکائد اعدائه.» سختیهای دنیا، مکروهات دنیا، این آدم را در پناه نگه میدارد. «و مکائد اعدائه.» از کید دشمنان هم نگه میدارد. شاید این یک تناسبی با مطلب قبلی داشته باشد. مثلاً شما مکان علیاً آن بالا که میروی، آنجا خاصیتش چیست؟ آن درجه ادریس دیگر مکائد دشمنان بهت نمیخورد، آن بالا که رفتی. شاید اینجور مثل این حدیث را در باب مسجد سهله آوردیم.
مسعودی گفته است که اخنوخ همان ادریس پیامبر است. «سابعه» ستارهپرستها، اینها میگویند که اینها فکر میکنند که هرمس ادریس پیامبر است. هرمس همان عطارد است و او همان کسی است که خدا در کتاب خودش خبر داد: «انه رفعه مکاناً علیاً.» عالم به نجوم بوده است. دوران حیاتش در زمین سیصد سال بوده است و گفته شده بیشتر از این. اولین کسی است که طرح و الگو درست کرد. الگوی خیاطی. خیاطی کرده است. «و انزل علیه ثلاثین.» سی صحیفه بر او نازل شده است. قبل از آن به آدم بیست و یک صحیفه نازل شده بود. پیامبر بعد از آدم. اول آدم، بعد شیث. به شیث هم بیست و نه تا. آدم بیست و یک، شیث بیست و نه، ادریس چند تا. «فیها تحلیل و تسبیح.» این بیست و نه صحیفه تو چی بوده؟ همش تحلیل و تسبیح بوده.
طبرسی و بعضی گفتهاند که جد پدری نوح بوده است. اسمش هم اخنوخ بوده است. اولین کسی است که خیاطی کرد و دوخته است و تا قبلش ابناثیر در کامل گفته است که انوش بن شیث بعد از مرگ پدرش عهدهدار سیاست ملک شد و تدبیر مردم دستش افتاد به جای پدرش. پسر شیث، عمر انوش هفتصد و پنج سال بوده است. ولادتش بعد این بوده که پدرش شیث ششصد و پنج ساله که شده بوده، این تازه به دنیا آمده بوده. این قول اهل تورات. ابنعباس میگوید که بچه شیث انوش بوده است. آدمهای زیادی هم با او بودند. علیه اوصاء. شیث به او وصیت کرده بوده. سپس برای انوش پسرش به دنیا آمد به اسم قینان. بعد از گذشت نهصد سال از عمر انوش، به همراه او آدمهای زیادی بودند. وصیت به او کرده بوده. قینان بچه به دنیا آورد به اسم مهلائیل. او هم بچههای زیادی... وصیتش به او بود. مهلائیل، یرد رو... (بابا شد.) گفته شده یارت یا یارد. سلسله سند ادریس به کجا برمیگردد؟ خوب است. همراه عدهای بودند. وصیت به او شد. یرد، ادریس. وصیت بین... بعد حکمای یونان اسم او را گذاشتند هرمس حکیم. یرد بعد از به دنیا آمدن ادریس هشتصد سال عمر کرد و برای بچهها و پسرها و دخترانی به دنیا آمدند. عمر او نهصد و بیست و شش سال بود.
پدر آدم بعد از گذشت از... خیلی جالب است. حضرت ادریس سیصد و هشتاد و شش سال بود، تازه آدم از دنیا رفت. ناپدید. نقل قول حکمای یونان تو تورات گفتهاند که خدا ادریس را بالا برد بعد از گذشت سیصد و شصت و پنج سال قبل از عمرش و بعد از اینکه از عمر پدرش پانصد و بیست و هفت سال گذشته بود. پدر ادریس بعد از اینکه ادریس بالا رفت چهارصد و سی و پنج سال عمر کرد. همه عمرش هم نهصد و شصت و دو سال بود. عمر بابای همه عمرها کلاً بالا بوده دیگر. حالا بعید هم نیست، چون وقتی قرآن تصریحاً میگوید که آقا نهصد و پنجاه سال فقط دعوت کرده، حالا عمرش چقدر بوده. برای اخنوخ، متوشلخ به دنیا آمد. بعد از اینکه به دنیا آمد، سیصد سال، یعنی متوشلخ سیصد ساله بود که باباش رفت بالا. نوزده سال عمر کرد، بعد از دنیا رفت و اوصا الی ابن هی لمک. بعد وصی متوشلخ، لمک بود که این بابای حضرت نوح است.
طاووس در کتاب سعد السعود میگوید: «در صحف ادریس این را پیدا کردم که نوشته: فک انک بالموت قد نزل.» میگوید که در صحف ادریس دیدم اینجور نوشته: «میبینم که انگار مرگ دارد میآید و داد درآمده، عرق راه افتاده، لبانت خشک شده، زبانت ترک برداشته، آب دهانت خشک شده و الا سواد عیناک فبازه سیاهی چشمانت رفته، سفید شده و اذبد فوهک. دهانت خشک شده، کف راه افتاده از دهانت و اهتز جمیع بدنک. همه بدنت میلرزد و آلشت و قصهالموت و سکرته و مرارته و تلفت بنوده و فلم تسمع صوت. نفست را خارج کردم و جیفهای بین اهلت مرد. در تو عبرتی است برای غیر تو. پس عبرت بگیر در معانی موت. همانا کسی که نازل کرد...» (نازل را برای تو اینی که نازل شد به تو لامحاله و کل عمر و انفال حتماً برای همه میآورد، هرچند طول بکشد. «فان قلیل لعن کل ما هو آت قریب لخت معلوم فاعتبر الموت یا من یموت. بعلم ایها الانسان ان شد الموت ما قبله والموت اهون.»)
بدون، تازه شدیدترین مرگ ماقبلش است. اتفاقات بعد از مرگ. مرگ سادهترین است نسبت به اتفاقات بعد از خودش. از مرگ میترسی؟ تازه مرگ اول راه تو ترسهای قیامت و قبر. «ثم ذکر من احوالالصیحه والفناء.» در صحیفه ادریس از احوال صیحهای که در قیامت است، فنایی که آنجا هست و روز قیامت، مواقف حساب و جزا و مسائل. طاووس میفرماید که «ما یجوز عن سماعه قوه اغویا.» (یک چیزهایی است که اگر بگویم آدمهای قوی، ضعیف میشوند.) در صحف ادریس از احوال قیامت و مواقف حساب و جزا و اینها. بعد حالا یک نقلی را اینجا آوردهاند که مرحوم سید بن طاووس از صحف ادریس مخاطبه خدا با پیامبر ماست. در صحف ادریس، صحف ادریس، آنجا خدا دارد به پیامبر ما حرف میزند در روز قیامت که مرحوم مجلسی میگوید در باب بشائر از کتاب احوال پیامبر انشاءالله آنجا میآوریم. حالا ما هم دیگر انشاءالله بقیه بحث باشد برای روزهای بعد.
تمام شد. من چند خط مانده. باب حضرت ادریس تمام بشود. میخواهم بخوانم. یک صفحه مانده. «کتاب مفرد فی وقف المشهد المسمی با الطاهر بالکوفه علیه مکتوب سنن و ادریس.» مرحوم سید بن طاووس (رحمةاللهعلیه) ایشان میفرماید که در کتابی که تنها بود، یکجلدی بود، وقف مشهدی بود که به اسم طاهره در کوفه آنجا پیدا کردم که رویش نوشته بود سنن و ادریس. و به خط عیسی بود که از سریانی نقل کرده بود الی العربی عن ابراهیم بن هلال صابئی الکاتب. «و کان فیه اعملوا وسیقنوا.» تو این کتاب خطی چی نوشته بود سید بن طاووس؟ سنن ادریس را پیدا کرده. کتاب خطیش را. چه زحمتهایی کشیدهاند.
«خط عیسی بوده. عیسی شخصیتهای کاتب.» بدانید و یقین داشته باشید که تقوای الهی حکمت کبری است. چقدر تعبیر! و نعمت عظمی است. حکمت کبری! (تقوا داشته باشی، حکمت کبری.) نعمت عظمی است. «سببی که به سمت خیر میخواند.» (خیرات به روت باز.) «و الفاتح الابوابالخیر.» درهای خیر را به روت باز میکند. (میگویی چکار کنیم یک دری برایمان باز شود؟ تقوا.) «لوابالخیر و الفهم.» باب فهم را به روت باز میکند. «و العقل.» عقل را به روت باز میکند. «لعن الله لما احب عباده و وهب لهمالعقل.» چون خدا وقتی بندههایش را دوست داشته باشد، بهشان عقل میدهد. (کسی محبوب خدا باشد، چی میشود؟ عاقل!) «و اختص انبیاء و اولیا به روحالقدس.» روحالقدس و روحالقدس را خدا مخصوص انبیا و اولیایش قرار داده است. «فکشفوا لهم عن سرائر الدیانه.» کشف کردند برای آنها از سرائر دیانت و حقایق حکمت تا از ظلال دست بردارند و دنبال رشاد بیفتند. «لیتفکروا فی نفوس.» تا قرار پیدا کنند در نفس خودشان انبیا و اولیا. (وسیله کیست؟ روحالقدس.) اینکه خدا با روحالقدس آرام میکند چیست؟ یک باب جدیدی از فهم.
خود روحالقدس هم همین است. «ان الله اعظم من ان یحیط به الافکار.» خدا بزرگتر از این است که بخواهد افکار بر او احاطه پیدا کند. «یا ابصار.» چشمها او را ببیند و درک کند. «یا اوهام.» اوهام او را تحصیل کند. «یا احوال.» حالات مختلف او را کوچک کند. و او محیط به هر چیزی است و مدبر برای اوست. هر جور که خودش بخواهد. افعالش تعقیب نمیشوند. «ولا یخاف عقباها.» خدا از عاقبت هیچ کاری نمیترسد. (خودت هیچ وقت تحت پیگرد قانونی قرار.) «ولا تدرک آیاته.» آخر کارهایش هم هیچ وقت فهمیده نمیشود. علیه تهدید خدا محدود نمیشود. تحصیل نمیشود. اشاره بهش نمیشود. خدا اعتبار نمیشود. فهمیده نمیشود. تفسیر نمیشود. مطالب توحیدی شما از آن اول هسته ادریس. «توانایی مخلوقین به معرفت ذاتش ختم نمیشود و به علم کنه و ذاتش نمیرسد.»
در یک جای دیگر از کتاب مذکور این را آورده است: «ادعوا الله فی اکثر اوقاتکم.» خدا را در اکثر اوقات بخوانید. «متعهّدین متعلقین فی دعاکم.» همه با همدیگر خدا را بخوانید. بازو به بازوی هم متعلق هم باشید، دلداده خدا. «ان یعلم منکم التوافر و تواضع یجیب دعاکم.» خدا اگر ببیند شما پشت یکدیگر دعایتان را اجابت میکند، حاجاتتان را برطرف میکند. «و یبلغکم امالکم.» شما را به آرزوهایتان میرساند. «علیکم عطاهه.» عطاهاش را بر شما «فیضان جاری میکند از خزائن خودش که فانی نمیشود.» در یک جای دیگر از کتاب دارد که: «وقتی داخل شدید در روزه، پس نفوس خودتان را از هر دنس و نجسی پاک کنید و برای خدا روزه بگیرید با دلهای خالص و صاف که از افکار پلید منزه و از خطورات زشت این دل منزه است.» پس خدای تعالی «سیحبس القلوب بنیات المدخوله.» دلهایی که کرکسصفت باشد را خدا نگه میدارد. حبس میکند، نمیگذارد اینها پرواز کنند. و نیتهایی که توش یک چیزی وارد شده، اینها را خدا نگه میدارد. روزه برای پروازت، چون نیتت درست نیست، نمیتوانی پرواز کنی. توش یک چیزی اضافی آمده. افکارت یک چیز اضافی توش آمده. «و معصیان افواحکم المعاکل فلتسمع جوارحک من المعاصم.» همانجور که جسمتان روزه میگیرد از خوردنیها، جوارحتان هم از گناه روزه بگیرد. معلوم میشود روزه از همان دوران ادریس هم بوده است.
«کت علیکم.» پس خدا راضی نمیشود از شما اینکه از مطاعم فقط به تنهایی روزه بگیرید از خوردنی. «ولکن من المناکیر کلها.» اینهایی که منکر است، از همه اینها هم باید روزه بگیرید. «و از فواحش به عصرها.» هر چه که زشت است، با همه وجود. «داخل در نماز شدید، فاصلاحوا لها خواطرکم.» افکار فقط برای نماز باشد. «و افکار و خدا را دعای طاهر متفرق کنید و از او مصالحتان را بخواهیم و منافعتان را وسیله خضوع و خشوع.» وسیله خضوع و خشوع، طاعت و استکانت. «و اذا برکتو.» وقتی به سجده افتادید، «نفوس خودتان را از افکار دنیا دور کنید و افکار سوء و از افعال شر و اعتقاد مکر و از مال حرام، نامردی و کینه و اینها و از کینهها، خودتان را از دشمنی و کینهها و تفرقه بینکم ذلک کله.» همه اینها را از بین خودتان بریزید بیرون. «ثلاث حق نمازهای هر روز به جا آورید که آنها سه تاست.»
(دانلود) یکی نماز غدات که آن عددش هشت تا سوره است. بله، سورهای بوده. نماز رکعتی اینها احتمالاً نبوده. «به دو تا صورت سه تا سجده است با سه تا تسبیحات.» نماز اول نماز غدات، نماز صبح. (کتاب خودشان دیگر.) هشت تا سوره که با هر دو تا سوره سه تا سجده بوده که تو آن سه تا سجده سه تا تسبیحات. نماز وسط ظهر که پنج تا سوره است. نماز غروب خورشید که پنج تا سوره است با سجدههای اینها. که اینها بر شما فرض است. «هر کس هم اضافه نافله بخواند، فله علی الله المزید فی الصواب.» خدا ثواب زیادی بهش میدهد. نمازشان بامزه بوده. سه تا نماز بوده است.
حدیث آخری هم که از کافی نقل شده، دارد که مسجد سهله خانه حضرت ادریس بوده که توش خیاطی میکرده.
و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد.
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. اَلحَمدُ لِلهِ رَبِّ العالَمینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا اَبِیالقاسِمِ المُصطَفی مُحَمَّدٍ و آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ و لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعینَ مِنَ الآنَ اِلی قیامِ یَومِ الدّینِ. رَبِّ اشرَح لی صَدری وَ یَسِّر لی اَمری وَ احلُل عُقدَةً مِن لِسانی یَفقَهوا قَولی.
بحث ما در مورد فضیلت پیامبر اکرم نسبت به حضرت ادریس (سلاماللهعلیه) بود و تفاوت این بود که ادریس بعد از وفاتش از تحف بهشت اطعام شد، اما پیامبر در دوران حیات. در مورد کیفیت اطعام حضرت ادریس در تحف بهشت جای کار هست که ببینیم این داستان به چه نحوی بوده و اجمالاً در روایات به آن اشارهای شده یا نه. محل کار است؛ حالا شاید فرصتی هم پیدا شود و در مورد این بحث صحبت کنیم. همین الان هم میشود یک جستوجوی روایاتی کرد.
**بسم الله، حدیث اول**
از فرمایشات مرحوم (حالا من ترجمه حدیث را چون احادیث طولانی است، مانور نمیدهم به متن عربی):
«ادریس، مردی بود زخمالبطن (شکم گنده)، عریضالصدر (سینه پهن)، ستبر قلیلاً (کمی تنومند)، شعرهالجس کم بود، موی سرش زیاد بود و اذنیه اعظم من الاخرا (یکی از گوشهایش از آن یکی بزرگتر بود). مکان دقیق صدر، دقیق المنطق، قریبالخطا (گامهایش را کوچک برمیداشت وقتی حرکت میکرد).» و نامگذاری او به ادریس به خاطر این بود که او بسیار از احکام خداوند عز و جل و سنتهای اسلام را درس میداد، در حالی که در میان قومش بود.
سپس او در عظمت خدا فکر کرد و گفت: «این آسمانها و این زمینها و این خلق عظیم و خورشید و ماه و ستارگان و ابرها و باران و این اشیایی که هست، اینها حتماً یک پروردگاری دارد که تدبیرش کند و با قدرت خود اصلاحش کند.» او در پروردگار حاضر فکر کرد و او را حق عبادتش عبادت کرد. «خب، من چطور حالا این پروردگار را حق عبادتش به جا بیاورم؟»
پس طایفهای از قومش را به سمت خود گرد آورد و به آنها تذکر میداد، آنها را میترساند و دعوتشان میکرد به عبادت خالق این اشیا. پس پیوسته یکییکی به او اجابت میکردند تا اینکه هفت نفر شدند، بعد هفتاد نفر، بعد صد نفر، بعد به هزار نفر رسیدند. وقتی به هزار نفر رسیدند، خدا به آنها فرمود: «بیایید اختیار کنیم از بین بهترینهایمان صد نفر.» پس صد مرد را اختیار کردند، بعد از صد نفر هفتاد مرد را اختیار کردند، بعد از هفتاد نفر ده نفر را، بعد از ده نفر هفت نفر را.
سپس به آنها گفت: «بیایید، این هفت نفر بیایند دعا کنند و بقیه ما بر عبادت این پروردگار آمین بگوییم. بیایند ما را دلالت کنند به عبادت.» دستهایشان را روی زمین گذاشتند. دعاهای آن موقع اینجوری بوده که دستها را روی زمین میگذاشتند و دعا میکردند. «دعوا طویلاً.» خیلی دعا کردند، «فلم یتبین لهم شیئاً.» چیزی برایشان روشن نشد. سپس دستهایشان را به سمت آسمان بلند کردند.
خداوند عز و جل به ادریس وحی کرد و او را پیامبرش قرار داد و او را بر عبادت خودش و هر کس که با او ایمان آورده بود، دلالت کرد. «فلم یزالوا یعبدون الله عز و جل.» دائم خدا را عبادت میکردند و شریکی برای خدا نمیگرفتند تا اینکه خداوند عز و جل ادریس را به آسمان برد. و «انقرض من تابعه من دینه الا قلیل.» هر کس که از دین او باقی مانده بود، از بین رفت، مگر تعداد کمی. سپس بعد از او اختلاف کردند و احداث جدیدی به وجود آوردند، دینهای جدید آوردند، حرفهای جدید و بدعتها را به وجود آوردند تا اینکه به زمان نوح رسید. این مطلب از اینجا است.
حضرت ادریس پس مابین حضرت نوح و حضرت آدم (سلاماللهعلیهما) بود. اینها هر کدامش میتواند کمک کند. الان ما فهمیدیم که این زمان اینجاست. باز دوباره اشاره بود که «رفع الله عز و جل ادریس الی السماء.» خدا ادریس را به آسمان برد. آن رفتنش رفتنی بود که دیگر برگشتن در آن نبود. از این حدیث... اگر برگشتن هم بود، دیگر اختلافات بعد از او... حالا هر کدام از این احادیث باید خودش هم کار شود در بحث سندش، بحث دلالت، نکاتی که حدس و مطالبی که هست و اینها.
**حدیث دوم**
این سند دارد، از کمالالدین مرحوم صدوق است. بعد از حضرت باقر (علیهالسلام) حدیث نقل میفرماید که: «شروع نبوت ادریس این بود که در زمان او پادشاهی ستمکار بود. پس از کنار زمینی سرسبز گذشت که برای بنده مؤمنی از شیعیان بود. به تعجب واداشت این زمین آن پادشاه را.» پرسید: «این زمین مال کیست؟» گفتند: «برای بندهای از بندگان پادشاه است، اسمش فلانی است که شیعه است.»
پادشاه گفت: «خانواده من بیشتر از تو به آن احتیاج دارند.» به او گفت: «قیمت بگذار، پولش را به تو میدهم.» آن بنده گفت: «من نه به تو میبخشمش و نه به تو قیمت میگویم. قیمت بگویم؟ مثلاً یک همچین فکری از ذهنت بیرون کن.» این پادشاه عصبانی خیلی تأسف خورد و برگشت سمت خانواده خودش، در حالی که فکر میکرد و غمزده بود. زنی داشت از شیطنت، که پادشاه شیفته او بود و در کارها با او مشورت میکرد. وقتی به مجلسش آمد، پادشاه فرستاد دنبال او تا در مورد صاحب زمین با او مشورت کند.
حدیث خودش طولانی است، حالا پنج صفحه ترجمه آن را بخوانم. زن آمد، در صورت پادشاه غضب را دید، به او گفت: «ای پادشاه، چه چیزی تو را وحشتزده کرده؟ که غضب در چهره تو آشکار شده است؟» پس پادشاه به او خبر داد در مورد زمین و صاحبش و اینکه صاحب زمین به او چه گفته است. زن به پادشاه گفت: «ای پادشاه، کسی غصه و تعصب میخورد که قدرت بر تغییر و انتقام ندارد. اگر تو ناراحتی که بخواهی او را بدون دلیل بکشی، من کفایت میکنم برای تو امر آن ناراحتی را.»
اینکه بخواهی بدون دلیل بکشی، من خودم توجیه برایت میآورم، وجه میتراشم، مشکلت را حل میکنم. از این جهت، زمین را هم به دست تو میرسانم، به حجتی که برای تو باشد، به وسیله آن عذری در نزد اهل... (یعنی توجیهی داشته باشی.) گفت: «آن چیست؟» زن گفت: «من اقوامی از یارانم را که از شیطنت هستند، به سمت آنجا میفرستم. بیایند پیش تو شهادت دهند علیه او که بگویند او از دین تو خارج شده است، پس کشتن او برای تو جایز است و گرفتن زمینش.»
پادشاه گفت: «پس این کار را انجام بده.» آن زن اصحابی داشت که بر دین خودش بودند. اینها (یعنی شیطنتها) بر اساس دینشان قتل شیعیان را واجب میدانستند. مثلاً میگفتند که: «این از دین ما خارج شده است، این از دین پادشاه و این شیطنتها خارج شده و قتلش جایز است.» فرستاد به سمت قوم، که از اینها (شیطنتها) علیه فلانی که شیعه بود، شهادت دهند که بگویند او از دین پادشاه خارج شده است. آنها آمدند و شهادت دادند که او از دین پادشاه خارج شده است و او را گرفتند و کشتند و زمینش را ضبط کردند.
خداوند برای مؤمن غضب کرد در این هنگام. پس به ادریس وحی کرد که: «برو سراغ این بنده ستمکار من. بنده من، این ستمکار...» (چه شد که راضی شدی که این بنده مؤمن من را بگیری، به ظلم بکشی و زمینش را برای خودت خالص کنی، بعد از او خانوادهاش را محتاج و گرسنه کنی؟) «به عزتم قسم، انتقام میگیرم، و به عزتم قسم، از تو در همین دنیا برای او انتقام میگیرم و حکومتت را به زودی از تو سلب میکنم و شهرت را خراب میکنم و عزتت را تبدیل به ذلت میکنم و گوشت زنت را خوراک سگها میکنم. فقط مغرور شدی ای کسی که در معرض حلم من قرار گرفتی! دیدی من صدایم در نمیآید، حلیم هستم، پس مغرور شدی.»
ادریس با رسالت پروردگارش آمد، در حالی که این پادشاه در مجلس نشسته بود و اطرافیانش دورش بودند. ادریس گفت: «ای ستمکار، من فرستاده خدا به سمت توام. به تو میگوید که چگونه راضی شدی که بنده مؤمن من را به ظلم بکشی و زمینش را بگیری و خانوادهاش را بیچاره و گرسنه کنی؟ به عزتم قسم، انتقام میگیرم.» ستمکار گفت: «از پیش من دور شو ای ادریس، پس تو بر من سبقت نمیگیری، بر نفس خودت.» (یعنی چه میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید من پیامبر خدایم و تو آمدی میگویی از من جلوتری؟)
سپس پادشاه فرستاد به سمت زنش، خبر داد او را به آنچه که ادریس آورده بود. زن به او گفت: «رسالت خدای ادریس تو را نترساند. من کسی را به سمت او میفرستم که او را بکشد و رسالت خدایش را باطل کند و هر چه را هم که آورده است، همه را از بین ببرد.» برای ادریس اصحابی از شیعیان بودند که اینها مؤمن بودند و برای او در مجلسی که برای او بود، جمع میشدند و با ادریس انس میگرفتند و ادریس هم با آنها انس داشت. ادریس به آنها خبر داد به آنچه که از وحی خدا بود و رسالتش به ستمکار و آنچه که از تبلیغ رسالت خدا به ستمکار بود. اینها (اصحاب) بر ادریس شفقت داشتند و بر اصحابش و از کشته شدن او ترسیدند.
آن زنِ پادشاه هم چهل نفر از شیطنتها را فرستاد به سمت ادریس تا او را در مجلسی که اصحابش در آن جمع میشدند، بکشند. رفتند آنجا و او را پیدا نکردند و برگشتند. اصحاب ادریس آنها را دیدند، پس احساس کردند و فهمیدند که اینها آمدهاند تا ادریس را بکشند. پس در طلب حضرت ادریس پراکنده شدند. او را پیدا کردند و به او گفتند: «ای ادریس، آماده شو و تجهیزات خودت را آماده کن که ستمکار قاتل تو است. چهل نفر از شیطنتها را به سمت تو فرستاده است تا تو را بکشند. از این شهر برو.» پس ادریس از آن شهر در همان روز رفت و چند نفری هم از اصحابش با او بودند.
پس وقتی سحر شد، ادریس با پروردگار خودش مناجات کرد، گفت: «ای خدا، ای پروردگار، من را به سمت ستمکاری فرستادی و این ستمکار به من وعده کشتن داده است.» خدا به او وحی کرد: «بگذار برو. از شهرش بیرون برو و من را با او تنها بگذار. پس به عزتم قسم، امرم را در مورد او نافذ میکنم. حرفی که در موردش زدی را حتماً تصدیق میکنم و آنچه را که به وسیله تو به او فرستاده بودم، همه را تصدیق میکنم. کاری میکنم که برای همه ثابت شود.» ادریس گفت: «ای پروردگار، من حاجتی دارم.» خدا فرمود: «بخواه، به تو میدهم.»
گفت: «خدایا، از تو میخواهم که آسمان بر اهل این شهر باران نفرستد و اطراف و حوالی و حاشیه سرزمین اصلاً باران نبارد، حتی اگر من از تو بخواهم.» خدا فرمود: «ای ادریس، اگر این را میگویی، خب این شهر نابود میشود و زندگی بر اهلش بسیار سخت میشود و اینها گرسنه میشوند و به سختی میافتند.» گفت: «خدایا، باران هم به آنها نازل نمیکنم تا اینکه تو بخواهی. من به عهدم وفادارترم. شایستهترین کسی هم که به عهد خودش وفا میکند، من هستم.»
ادریس اصحابش را از آنچه که از خدا خواسته بود که باران نیاید و به آنچه که خدا به او وحی کرده بود و وعده داده بود که آسمان بر آنها باران نبارد تا او بخواهد، خبر داد. پس ای مؤمنان، از این شهر بیست نفر بیرون رفتند. رفتند و در شهرهای دیگر متفرق شدند، هر کدام در جایی. و خبر ادریس در شهرها پخش شد، به آنچه که از خدا خواسته بود. و ادریس به غاری در کوه بلند پناه برد. پس به خدا پناهنده شد. و فرشتهای را مأمور کرد برای او که هر عصر برایش غذا بیاورد. روزها هم روزه میگرفت.
پس آن فرشته با طعام او هر شب میآمد. در این مدت، خدا حکومت ستمکار را از او گرفت و او را کشت و شهرش را خراب کرد و گوشت زن او را خوراک سگها کرد. غضباً للمؤمن. فقط به خاطر غضب برای یک مؤمن. در شهر پیچید. ستمکار دیگری (ستمکار دوم) و گناهکاری در این شهر پیدا شد. بعد از خروج ادریس، اینها بیست سال با این پادشاه زندگی کردند. در این مدت، آسمان قطرهای از آب خودش را بر اینها نبارید. پس به سختی افتادند، حالشان خیلی شدید شد و برای به دست آوردن غذا به شهرهای دیگر میرفتند.
بعد از این داستان... وقتی که بعضی از آنها تلاش میکردند، بعضی دیگر میگفتند: «این مصیبت به خاطر دعای ادریس بر ما نازل شده است.» این مطلب پخش شده بود که آسمان بر ما نبارد تا اینکه او از خدا بخواهد. ادریس هم که مخفی شده است از ما و نمیدانیم کجاست. «خدا مهربانتر است به ما از او.» پس اینها کار خودشان را جمع کردند برای اینکه توبه کنند به سمت خدا و او را بخوانند و به او التماس کنند و از او بخواهند که آسمان بر آنها ببارد و اطراف و حوالی شهرشان و هر چه که شامل شهرشان میشود، هر چه که این شهر حاوی آن است.
پس بر خاکستر نشستند و لباسهای خیلی فقیرانه و اینها پوشیدند. روی سرشان خاک میریختند و با گریه و توبه و استغفار و تضرع به سمت خدا برگشتند. وحی کرد به او: «ای ادریس، اهل و قریه تو دارند با توبه و استغفار و گریه و تضرع به سمت من ضجه و ناله میزنند. و منم که الله رحمان و رحیمم، توبه هر کس را قبول میکنم و از گناهش میگذرم. پس من اینها را بخشیدم و هیچ چیز مانع نشده است که من بخواهم به اینها باران ببارم، مگر آن چیزی که تو از من خواسته بودی.» (خدا فرمود): «آسمان را بر آنها بارانی نمیکنم تا اینکه تو بخواهی. پس بخواه ای ادریس، آسمان را بارش کنم برای اینها.»
ادریس گفت: «خدایا، من این را از تو نمیخواهم.» خدا عز و جل فرمود: «آیا از من نخواستی ای ادریس؟» خدا وحی کرد به آن فرشتهای که مأمور بود که هر روز و هر شب غذای ادریس را بیاورد: «غذا را از ادریس باز دار و به او نده.» پس وقتی شب آن روز رسید و غذا برای ادریس نیامد، غمگین شد و گرسنه شد. صبر کرد. پس وقتی روز دوم شد، دوباره برایش غذا نیاوردند، غمش بیشتر شد و گرسنگیش بیشتر شد. روز سوم غذا نیاوردند، غمش بیشتر شد و گرسنگی و غمش بیشتر شد و صبرش کم شد.
با پروردگار خودش مناجات کرد: «ای پروردگار، روزی من را قبل از اینکه روحم را بگیری، قطع کردی؟» خدا به او وحی کرد: «ای ادریس، جزع کردی از اینکه سه روز و شب غذایت را قطع کردم؟ آیا گرسنگی اهل شهرت را و سختی آنها را برای بیست سال انکار نمیکنی و جزع نمیکنی؟ و رحمت من به آنها این است که از من بخواهی آسمان را بر آنها ببارانم. اجازه ندادی و از من نخواستی و بخل کردی در همین حد که سؤال کنی و درخواست کنی که من برای آنها...» (خدا فرمود): «من گرسنگی را به تو چشاندم، صبرت کم شد، اینجا جزع ظاهر شد. از جایگاه خودت پایین بیا، پس برو دنبال غذا برای خودت. از این به بعد دیگر آقا، مفتخوری تمام شد! من تو را در طلب روزی خودت وانهادم.»
ادریس از جایگاه خودش پایین آمد، رفت سراغ غیر خودش، یک لقمه غذا از شدت گرسنگی میخواست. وقتی وارد شهر شد، به دودی که در بعضی خانهها بود، نگاه کرد. پس به آن سمت رفت. به پیرزن خیلی از کار افتادهای برخورد که دو قرص نان را برای خودش درست میکرد. به او گفت: «ای زن، به من غذا بده. من دیگر از کار افتاده شدم از شدت گرسنگی.» زن گفت: «بنده خدا، دعای ادریس چیزی اضافه برای ما نگذاشته است که ما بخواهیم به کسی دیگر بدهیم. آن دعایی که کرده، الان وضع ما چه جوری شده است؟ نهایت این است که خیلی گیرمان بیاید، خودمان بخوریم.» دعای ادریس روزگار!
و قسم خورد که هیچ چیز را مالک نمیشوی، هر چه بگردی، هیچ چیز گیرت نمیآید. برو خودت از اهل غیر این روستا، از یک روستای دیگر... «روحم را نگه دارم و پایم را تحمل کنی!» (یعنی چیزی بده که روحم در بدنم بماند و توان راه رفتن داشته باشم.) زن گفت: «اینها دو قرص هستند، یکی برای من و دیگری برای فرزندم است.» (یعنی اگر این را به تو بدهم، خودم میمیرم، و من پیرزن غذای بچهام را به تو بدهم، او میمیرد. قطعهای از آن را بدهم؟) «من چیزی ندارم که بخواهم به تو بدهم. این بچه کوچولو نصف این قرص برایش بس است تا زنده بماند.» (چه اصراری!) زن قرص خودش را خورد و قرص دیگر را بین ادریس و فرزندش شکست.
پس وقتی فرزندش ادریس را دید (فلما رأی ابنها ادریس یأکل من قرص استرب حتی مات). وقتی بچه دید که ادریس از نان میخورد، مضطرب شد و مرد. مادرش گفت: «ای بنده خدا، فرزندم را کشتی به خاطر غذایش!» (گفت: «نترس آقا جان، غصه نخور مادر جان.») ادریس بازوی بچه را گرفت، بعد گفت: «ای روح که از بدن این بچه خارج شدی، به اذن خدا به بدنش برگرد. و من ادریس پیامبرم.» پس روح غلام به بدن بچه به اذن خدا برگشت. وقتی زن کلام ادریس را شنید (که من ادریسم) و به بچهاش که بعد از مرگ زنده شده بود، نگاه کرد، گفت: «شهادت میدهم که تو ادریس پیامبری.»
و در خیابان شروع کرد به آواز خواندن: «ادریس را پیدا کردم. مژده دهید به فرج!» شهر پادشاه اول... ادریس را برداشتند و در جایگاه شهر پادشاه اول نشاندند. مردم از اهل شهرش گرد او جمع شدند. روی تپه یعنی این شهر روی تپهای بود. مردم آمدند دور ادریس و گفتند: «ای ادریس، رحم نکردی به ما در این بیست سالی که ما بیچاره شدیم؟ گرسنگی ما را گرفت، قوت و قدرتمان تمام شد، بیچاره شدیم. برای ما از خدا بخواه که آسمان بر ما باران نازل کند.»
ادریس گفت: «نه، تا وقتی که این ستمکاری که داشتید، همین بیاید پیش من، پیاده و پابرهنه. همه مردم این روستا با پای برهنه بیایند، پس این را از من بخواهید.» پس به ستمکار خبر دادند. ستمکار دوم گفت: «آقا، ادریس اینجوری گفته است.» چهل مرد را فرستادند که ادریس را بردارند و برایش بیاورند. آمدند و گفتند که پادشاه تو را میخواهد، برو پیشش. پس ادریس بر آنها دعا کرد، پس چهل نفر همه افتادند و مردند. به ستمکار خبر دادند که آقا اینجوری شد، چهل نفر را فرستادی رفتند و خودشان هم رفتند.
پس پانصد نفر را فرستاد. پانصد مرد آمدند که ادریس را بردارند و ببرند پیش او. الکی نبود از تحفه بهشتی خوردی، بالاخره داستانهایی داشته. «گرسنگیها... اینجوری بالاخره ادریس...» (گفت: «ستمکار ما را به سمت تو فرستاده است، اسکورت.») «به مصارع اصحاب خود نگاه کنید!» (یعنی رفیقانتان افتادند و مردند.) «بیست سال است که ما را کشتی با گرسنگی. بیست سال است که گرسنگی و بدبختی! سپس میخواهی دعا کنی علیه ما؟ بیست سال است که داری ما را بدبخت میکنی، آخرش هم میخواهی ما را نفرین کنی و بمیریم؟» (گفت: «اما آیا تو رحم داری؟»)
«رحمت من پیش او نمیرسد، و من از خدا نمیخواهم تا اینکه...» (یعنی ستمکار پیاده و پابرهنه و برهنه و اهل شهرتان بیایند.) خبر دادند به او حرف ادریس را. از او خواستند: «آقا جان مادرت، پاشو بیا برویم سمت ادریس، پیاده و پابرهنه.» همه آمدند، حتی آمدند پیش ادریس ایستادند. این جماعت از او میخواستند که از خدا بخواهد. پس ادریس به آنها گفت: «آیا الان الان از خدا میخواهید؟» پس ادریس در آن هنگام از خدا خواست که: «خدایا، باران بباران بر شهر آنها و نواحی مختلف آن.» ابرها در آسمان سایه انداختند و رعد و برق و باران شدید در همان ساعت بر آنها بارید.
پس به خانههایشان برنگشتند تا اینکه خودشان را به سختی انداختند از شدت بارانی که بود. به سختی توانستند برگردند به خانه. این داستان حضرت ادریس بود که حالا این داستان خیلی طولانی است، دوازده و نیم صفحه تقریباً حدیث. حالا نکتهای هم که بود، این خود دعا نکرد. حالا اگر حدیث سند داشته باشد و معتبر باشد و اینها، خدا از او خواست، او اجابت نکرد و اینها همه خودش سری دارد. حالا اینجوری نیست. این خواستن خدا هم به نحو امر اینجوری که مثلاً تأکیدی و اینها نبوده. بالاخره آن غرضی که حضرت ادریس داشته پشتش که اینها را به خضوع بیندازد و همه مردم را یکجا برگرداند، عوض کند این حدیث را.
ولی با آن حدیث قبلی اصلاً تناسب نداشت. آن حدیث قبلی چی بود؟ گفت که این تعداد جمع شدند. منافاتی هم تقریباً ندارد با آن حدیث که بعد از... چون تعداد کمی را آنجا ذکر کرد، ولی اینجا ظاهراً همه مردم ایمان آوردند به حضرت ادریس. قصصالانبیا هم با اسناد خودش که به صدوق اسناد داده، همین داستان را نقل کرده. بعد مرحوم مجلسی این پایین پاورقی زده و شرح و توضیحی همین پایین داده است. بعضی کلمات را توضیح داده است. کلمه «سنی» که ما در بحثشیم که چیست و اینها...
«بفروش به من اسم رکعتیک السمن.» بدون که ظاهر این است که امر خدا به ادریس که دعا کن برای اینها حتمی و وجوبی نبوده، بلکه ندبی و استحبابی بوده. همین که الان عرض کردم با تأکید و اینها نبوده. دعا نمیکند، دنبال غذا میبیند. خب، یک پیامبر این سختیها را ببیند، بعد هی دعا نکند؟ لجاجت که با خدا ندارد؟ یک غلط دیگر دارد. سختیها را هم به خودش میدهد. نکتهای دارد که خدا از او میخواهد، او عمل نمیکند. بعد حالا خودش هم باید بیاید در دایره این کسانی که به جزع افتادند، خود ادریس هم باید اضافه شود. این خیلی نکته عظیمی است ها!
این وسط ادریس به خاطر اینکه اینها به خضوع بیفتند و به سمت خدا بیایند، باران را بیست سال قطع کرده است. حالا خود خدا هم این را آورده است جز اینها: «تو هم یکخورده بیفت در جزع و فضای اینها، دنبال یک لقمه نان مصیبت بکش، بچه اینجوری کن.» با چه خفت و خواری باید تازه بیفتد، بمیرد، زندهاش کن. چهل تا باز بیایند، پانصد تا بیایند. داستان همینجوری ادامه پیدا کند برای اینکه یک مملکتی را توحیدی کند. قشنگ است. بحث فرج هم ربط دارد. «ابشرو بالفرج» که پیرزن راه افتاد گفت: «اینها در آن نکتهای است.»
بالاخره دوران قبل از ظهور... ببین، فرج عمومی وقتی میخواهد بشود، فرج جمعی... فرج فردی میشود برای ادریس. فرج فردی بود. فرج عمومی وقتی میخواهد بشود، این فرجهای فردی هم بعضیهایش بسته میشود، حتی برای ولی. ولی هم به اضطرار میافتد. نه تنها امت به اضطرار میافتند نسبت به ولی، ولی هم باید در دایره اضطرار اینها وارد شود. ادریس هم به اضطرار میافتد: «یک لقمه بده که من نمیرم.» فقط برای حضرت علی (علیهالسلام) هم همینطور است. یعنی اضطرار حضرت هم، بله دیگر، یعنی اصل مضطرها بالاترین مضطرین خود حضرت است. او فقط این را تحمل میکند، تا بقیه هم همه در دایره اضطرار قرار بگیرند.
هی مستأصل شوند، جیغ همه در بیاید، «حفاتا مشاتا» بیایند با پای برهنه و خوار و ذلیل و خاضع. تا اینجور نشود، دعا نمیکند. (خدا فرمود): «من بخشیدم، تو فقط بگذار.» همین است. این فقط دایره اضطرار باید در دایره اضطرار قرار بگیرد. فصل یکم و بله. این هم غضبی که خدا میکند. غرض حضرت ادریس در تأخیر و در طلب قومش این بود که آنها ذلیلانه بیایند پیشش. «تنبیهم و زجرهم عن طغیان والفساد.» اینجوری بیایند که دیگر دست از طغیان و فساد بردارند، با این حالت ذلت و خضوع. بله دیگر، خوار و خفیف و مخالفت با پروردگارشان نکنند بعد از ورود او بین آنها. و «ان اولیاء الله یغضبون لربهم اکثر من سخ تعالی لنفسه.» اولیای خدا برای پروردگارشان بیشتر از آن سختی که خود خدا برای خودش میکند، غضب میکنند.
ادعای لذات رحمه. بله، میگوید اینها غضب اولیای خدا برای خدا بیشتر از غضب خود خدا برای خداست، چون رحمت خدا بیشتر است، حلمش هم بیشتر است. واسه همین غضب خدا برای خودش کمتر از غضب اولیای خدا برای خداست. واسه همین خدا زود بخشید، ادریس نبخشید. اینها را مجلسی برداشت کرده است. ادریس هم، اللهم صل علی... همه آنهایی که آمدند و گریه کردند و زاری و ستمکاری که توبه کرد و آن چهل تایی که مردند و آن بچهای که مرد و زنده شد و اصحاب حضرت ادریس، آن مؤمن اولی که مرد، اینها برای همش... اللهم صل علی...
**حدیث بعدی را هم بخوانیم، سریع. حدیث سوم**
از حضرت صادق (علیهالسلام). خدای تبارک و تعالی بر فرشتهای از فرشتگان غضب کرد. در یکی از بالهایش زد. او را به جزیرهای از جزایر دریا انداخت. مدت طولانی در این دریا ماند. پس وقتی خدا ادریس را مبعوث کرد، این فرشته آمد پیش ادریس، گفت: «ای پیامبر خدا، دعا کن، از خدا بخواه که از من راضی شود و بالم را به من برگرداند.» گفت: «بله.» ادریس از پروردگار خاص دعا کرد، پس خدا بال او را به او برگرداند. عجیب است که محور همه دعاها این وسط الان سه تا حدیث خواندیم، هر سه تا مانورش روی دعاهای حضرت ادریس بوده است.
این هم بحثی شاید بحث «رفعناه مکاناً علیاً» به خاطر این بود که ادریس... حالا این دلیل آن است یا آن دلیل این؟ یعنی چون خیلی اهل دعا بود و از این فاز «رفعناه مکاناً علیاً» بوده مثلاً؟ فاز دعایی چهجوری است که همه میآیند خودشان را میاندازند در این کانال که وصل شوند به فاز دعایی حضرت ادریس؟ حضرت ادریس از خدا خواست، بال او را به او برگرداند، ازش راضی شد. فرشته به ادریس گفت: «آیا کاری داری؟» گفت: «بله، من میخواهم که من را به آسمان ببری تا اینکه به ملکالموت نگاه کنم.» (میخواهم بروم بالا، ملکالموت را ببینم. اسمش میآید گوشت تن...)
پس فرشته او را با بالش گرفت و به بالا برد. در دعا، این واسطه میشود در دیدن ملکالموت. آن واسطه میشود. گاهی ولیالله برای امری محتاج است که پایینتر از خود او واسطه شود. تا پایینتر از او واسطه نشود، کار درست نمیشود. احسن! مردم پایینتر از حضرت هستند، ولی واسطه اعلی بالا. اینها برای حضرت واسطه بین فرج و حضرت. اینها بالاتر است که عجیب است ها! یعنی قواعدی که در ملکوت خدا کار گذاشته، هر کدامش عالمی است. هر یک دانه از قواعدش جا دارد آدم صدها سال عمرش را بگذارد فقط یکی از این قواعد را از آنور بفهمد.
ملکوت را گرفت تا اینکه او را به آسمان چهارم رساند. از این نوع بوده احتمالاً، شاید. پس وقتی رسیدند دیدند که ملکالموت نشسته و سرش را از تعجب تکان میدهد. گفت: «خدا به من امر کرده بود که جان آسمان چهارم و پنجم را بگیرم.» (خدایا، آخه ادریس جانش را بین آسمان چهارم و پنجم چهجور بگیرم؟ آخه فاصله اینها از آسمان اول... ببخشید! این آسمان چهارم، بین اینجا و آسمان چهارم یعنی آسمان پنجم تا آسمان چهارم مسافت پانصد سال است. از آسمان چهارم تا سوم هم پانصد سال، از سوم تا دوم پانصد سال، و «کل سما و ما بینهما کذلک.» هر آسمانی تا مابین خودش همینجور. هر آسمان تا آسمان بعد پانصد سال فاصله دارد. قبض روح کنم ادریس را؟ اینقدر فاصله دارد از ما فاصله است.)
داستانهای احادیث مختلف است. حالا الان اینجا انشاءالله بهش برسیم. روح ادریس بین آسمان چهارم و پنجم، مکان علیا. این همان مکان علیا. گفت: «و سمی ادریس به کثرت دراسهالکتب.» به او ادریس میگفتند چون خیلی درس میداد. مدرس بود. آقا، مدرس! مدرس افغانی شنیدی؟ مدرس الهی، مدرسه معانیالاخبار، درس به حکم لازم، تدریس تدریس احکام خدا و سنتهای اسلامش زیاد بوده است. ادریس، ادریس مبالغه درس است. مثل مثلاً «افلیج» میگویند از فلج میآید، یعنی شدت فلج بودن. ادریس یعنی شدت درس دادن. خود شاید درس دادنم «رفعالله مکاناً علیاً» مدرس باشد. زیاد درس بده، صبح تا شب درس! خسته میشود، شب میبیند که نیست دیگر.
**حدیث پنجم**
«انزل الله علی ادریس ثلاثین صحیفه.» خدا به ادریس سی صحیفه نازل کرد. (کتاب)
**حدیث ششم**
بحار اشاره دارد به همین حدیثی که ما محل بحثمان است که با اینجا اثبات کرده که ادریس «رفعهالله مکاناً علیاً» بعد از وفات، که بعد از وفاتش بوده است. این اطعام از ...
**حدیث هفتم**
از رسول خدا. «ملکی از ملائکه منزلتی داشت.» خدا... این حدیث شبیه به همان حدیث قبلی است که ما خواندیم. من سریع میخوانم. این ملک باید میآمد، مثلاً... خود همین که این ملائکه چهجور میشود که اینها هبوط میکنند؟ بحث مفصلی است که چون عقل محض، غذا و شهوتی ندارند که بخواهند... حالا خود بحث این است که بعضی میگویند تأخیر در تکلیف، این را اختیارش را دارند و به همان مناسبت گاهی هبوط میکنند در تکلیفشان، گاهی تأخیر. نه اینکه انجام تأخیر میکنند، به همان میزان از درجاتشان کاهش پیدا میکند. در مورد ملائکه سماء در مورد ملائکه ارض ما چیزی نداریم که اینها معصوم باشند، ناممکن. ملائکه سماء مختار باشند، گاهی بهشان امری برسد و عصیان هم بکنند، تأخیر بیندازند.
حالا این فرشته شاید از همین حکایت ارض بوده است. «ملکهالسماء که یقیناً لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون.» آیه قرآن «یعملون» قرآن در مورد اینها دارد که اینها ملائکه سماء سبقت نمیگیرند، هر چه هم که بهشان میرسد گوش میدهند. عصیان ملائکه ارض... «اختلا منزلتی داشت. خدا او را از آسمان به زمین فرستاد.» آمد خدمت ادریس پیامبر، گفت: «علی نزد پروردگارت متوسل شو. پس سه شب نماز خواند، خسته نشد. و سه روز روزه گرفت، افطاری نکرد. همان فرشته سحر... او هم سحر. بله، برای ملک سحر. واسط دعای سحرشان فرق میکند. کسی مشمول دعای سحر حضرت ولیعصر بشود، یا مثلاً دعای بعد از ظهر باشد، دعای صبح، موقع نماز شب باشد، موقع قرآن باشد، موقع زیارت باشد. اینها هر کدام آثار مثلاً باز فرق.»
«فأذن له فی الصعود الیالسماء.» بهش اجازه دادند که برگردد به آسمان. ملک بهش گفت: «کاری داری برات انجام بدهم؟» گفت: «ملکالموت را میبینی؟ میخواهم با او انس پیدا کنم، چون دیگر زندگی برای من شیرین نیست، با ذکر او هیچ شیرینی نداشته است.» برای آن آقا میخواهد یک وقتی بیاید سراغ ما، دیگر مزام میپرد. الهی! سوار شدند و رفتند و به ملکالموت در آسمان دنیا رسیدند. پس گفته: «فقیل انه قد سعد فاستقبله بین السماء الرابعه و الخامسه.» رفتم بالا و بین آسمان چهارم و پنجم، حضرت عزرائیل خودشان سراغ ادریس آمدند. (در حدیث قبلی تکمیل میشود.)
یعنی آن یک سری بهش نفهمیده میشود اینجا. آنجا بود که گفتش که: «من گفتم آخه این همه راه است! من هر کدامش پانصد سال، پانصد سال فاصله. اینقدر...» پس از بال فرشته پایین آمد ادریس. وقتی این را شنید، روحش را گرفت و قبل از ملکالموت روحش در همان مکان قبض شد. این همان است. این حدیث هفتم. حالا نمیدانم وقتمان چقدر گذشته، یک ساعت و بیست و چهار دقیقه. احادیث قیمت...
**حدیث بعدی**
«ادریس نبی روزها میگشت و روزه میگرفت و شبها وقتی شب سایه میانداخت، شب را میگذراند و روزیاش را هر وقت افطار میکرد به دست میآورد.» و اعمال صالح از او آنقدر بالا میرفت مثل اعمال همه اهل زمین. (یعنی به اندازه همه اهل زمین اگر با هم جمع میشدند، عمل صالحی که اینها بالا میبردند، به اندازه ادریس به تنهایی بود.) تکتک عبارات اینها جای دقت دارد.
ملکالموت و خودش را برای زیارت ادریس دعوت کرد. اینجا داستان از آنور کیست؟ ملکالموت وقت ملاقات گرفت. «سلام بدهم ادریس؟» پس اجازه گرفت و آمد پایین و... «فعال اصحابک فکون معک نهار.» (آیا با تو باشم روز؟) سه روز با هم روزه میگرفتند و موقع افطار هم که میشد، افطار ادریس میآمد، او میخورد. ملکالموت را هم دعوت میکرد به این افطار. خودش میخورد، دعوت میکرد، میگفت: «من احتیاج به شرابشان تسبیحه، طعامشان تحلیل ملائکه سما، شرابشان تسبیح و تحلیل. چیست؟ تسبیح و تحلیل نماز جماعت امامت حضرت ملک.» بله، و ادریس نماز میخواند و خسته میشد و میخوابید. (نماز میخواند خسته نمیشد، نه نمیخواند.)
رسیدند به یک گله گوسفند. «گوسفند کر صدا میزند.» ملکالموت گفت: «آیا میشود از این برهای بگیریم یا از این بزها؟ پس با آن افطار کنیم؟» (حالا سبحانالله!) «ادعوک الی...» (از مال خودم افطار کنم.) ادریس فرمود که آقا با ما همنشین بودی، خوب اتفاقاتی بین من و شما افتاد. «من انت؟» شما کی هستی آقا جان؟ ملکالموت... «و ما هی؟» (گفت: «تصعدبی الیالسماء.») (ملکالموت؟) «از خدا اجازه گرفتی؟» (این کار را انجام دهم؟) «فأذن له.» (اجازه آمد.) «فاحمله علی جناحه.» (بر بالش حملش کرد.)
سپس ادریس به او برگشت. بله، سپس ادریس به او گفت: «و ماهیه؟» (چیست؟) «بلغنی منالموت.» (من از مرگ خیلی بهم شدت رسیده است، سختم است.) «فانظره و کما بلغنی.» (یکنمش را بهم بچشان، ببینم چهجوری است؟ ببینم آزمایشی یک دور بزنیم، ببینیم چهجوری است؟ همانجوری که تعریف کردند یا نه؟ شیرین است؟ مزه میدهد؟ حال میدهد؟) «فاستأذن ربه له.» (از خدا برای ادریس اجازه خواست.) «فأذنه.» (اجازه داد.) «فخذ بنفسه ساعه ثم خلا.» (یک لحظه گرفت و ولش کرد. دویست و بیست ولت، یک لحظه میگیرد، یک لحظه گرفت و...) «و انه لاشد من ما بلغنی.»
«استأذن ملکالموت صاحبالنار.» ملکالموت از صاحب جهنم اجازه گرفت. «ففتح له.» (برایش باز کردند.) «فلما رآها ادریس سقط مغشیاً علیه.» وقتی ادریس جهنم را دید، غش کرد و افتاد. درخواست: «تورینیالجنه.» (بهشتم ببینم.) خازنالجنه، خزانهدار بهشت را خواست. ملکالموت ازش اجازه گرفت. «فدخلها.» (رفتند توش.) «فلما نظر الیها قال یا ملکالموت ما کنت لأخرج منها.» تا رفت تو بهشت، (گفت): «من دیگر از اینجا خارج نمیشوم.» (من دیگر آدم از اینجا خارج نمیشوم.) «ما کنت لأخرج منها.»
آخ! خدا میگوید که هر کس مرگ را میکشد، دیگر... (ما چشید جهنم.) دیگر همهتان وارد جهنم میشوید، فقط برای توبه خارجین منها. از بهشت هم که خارج نمیشود. مرحوم مجلسی میفرماید این دو تا حدیثی که آخر نقل کردیم، اینها اقوی هستند، قویترند، سندشان هم صحیحتر است. همانجور که مخفی نیست، پس تکیه بر اینها میشود. موافقتر است با روایات اهل سنت هست. حالا فعلاً هشت روایت. روایات حضرت ادریس زیاد شیرین هم هست. آدم دلش نمیآید رها کنی، چون شبیه به هم هم هست مضامینش.
خسته شدیم. حدیث چند؟ نهم. «ادریس مردی بود قد بلندی داشت، زخمالبطن (شکمش بزرگ بود)، عظیمالصدر (سینهاش پهن بود)، قلیلالصوت (صدایش کم بود)، رقیقالمنطق (گفتارش نرم بود). وقتی راه میرفت گامهایش را کوچک برمیداشت.» سی صحیفه بر او نازل شد. اولین کسی بود که با قلم نوشت. اولین کسی بود که لباس دوخت و پوشید. تا قبل از او، مردم پوست میپوشیدند، پوستهای حیوان، چیز دوخته شده حالا نداشتند با نخ و اینها. خیاط، گهرکه. خیاطیش بده. ادریس متوسلش (به خدا) میشد. «کل ما خاطه سبح الله.» هر وقت خیاطی میکرد خدا را تسبیح میکرد، تحلیل میکرد، اکبره و وحده و مجده. (توحید میگفته، تمجید میکرده.) اعمال او به آسمان میرفت در هر روز مثل اعمال اهل زمان خودش. (به اندازه همهشان. یکتنه همه را حریف بود در عمل.)
ملائکه در دوران حضرت ادریس «یصافحون الناس.» با مردم دست میدادند و به آنها سلام میکردند و با آنها صحبت میکردند و با آنها مجالست میکردند. زمانه خوبی بود. صلاح... بله، آدمهایش هم آدمهای خوبی بودند. «فلم یزلالناس علی ذلک.» مردم دائم اینجوری بودند تا اینکه زمان نوح رسید، دوران قوم نوح. سلام صلاح صالح بودن. جان! اسلام از سرویس سی تا کتاب داشته. من قطعه ذلک. این فرشتهها میآمدند و مینشستند و با هم گپ میزدند. اینها دیگر قطع شد. «و کان من امره مع ملکالموت ما کان حتی دخل فاحتاج به وحی.» از امر او همراه ملکالموت آنی که بود، بود تا اینکه داخل بهشت شد. پس ربطش به او (که گفت: «ادریس با تو محاجه کرده، حجتشم وحی من است، بیرون نمیآید مرد حسابی یک موتور، محاجه کرده، احتجاج کرده، بحث کرده، حجت آورده، دلیل آورده، بهره از تو عفو بهشتی برده.») چرا رفت تو خود بهشت؟ پیامبر تو دنیا از تو تحفه بهشت... این همه حدیث خواندیم اینجا یک فازی از معارف باز میشود. ادریس رفته آنجا مانده، دیگر نشسته خورد. عوالم قبل خودش درخواست کرد. بله. خدا «تعجیل دخولالجنه.» خدا فرمود که به ملکالموت: «من برایش مهیا کردم که زود بیاید تو بهشت.»
احادیثی که خیلی حرف میشود، یعنی چهجور میشود کسی که برزخ نرفته، بریز سر از بهشت در بیاورد؟ تمام جام بماند؟ چون بهشت برزخی توش خروج هست، خلود ندارد، چون میآیند دوباره تو صحنه قیامت، بعد میروند آنجا. میشود خودش یک بابی. میشود کسی بدون که برزخ داشته باشد، صاف برود تو بهشت و بماند آنجا؟ خارج هم نشود؟ بعید نیست. شاید بشود، چون بهشت موجود است و اهلی دارد. همین اصلاً بدون اینکه کسی قیامت داشته باشد، یعنی اصلاً بدون قیامت کبری کسی مگر میتواند وارد بهشت بشود؟
یک مسئله خیلی، یعنی میشود گفت یک عده هستند که قیامت ندارند، اینجا از اینجا صاف میروند تو بهشت؟ یا حتی مثلاً حتی بهشت هم نمیروند؟ مثلاً کسانی که اهلاللهاند، اصلاً صاف میروند، بهشت را هم رد کرده، برزخ هم. اینجا به معنای این است که این به این معنا نیست که اینها دیگر تصرفی در برزخ ندارند ها! احاطه هیچچیزی بهش نمیرسد. صلوات به روحش میفرستیم، اصلاً هیچچیزی، نه تو برزخاند و از برزخ جلوتر نرفتهاند، منتظر قیامتاند. یک برزخ را رد کردند، قیامت را هم رد کردند، بهشت را هم حتی شاید رد کردند، رفتند ته... فرض کنید حضرات معصومین الان تو برزخاند، تو بهشت نیستند. زیارت حول العرش... هر شب از همه اینها بالاتر، اینها دیگر صادر اولند، دیگر مخلوق اول و فیض اولند. یقیناً همین است.
بهشت هم احتیاج به واسطه دارد، یعنی نعمت بهشتی بعد از یک کانالی رد بشود. خدا افاضهای که به بهشت میکند واسطه میخواهد. خود بهشت الان این درخت میخواهد. حضرت معصوم، امام رضا (علیهالسلام) فرمود که کسی که ایمان به این نداشته باشد که بهشت همین الان موجود است و اهلی در آن هستند، از ما نیست. مسئله اول، پس الان بهشت هست و اهلی در آن هستند. این دوم. احتیاج به واسطه دارد این بهشت بین خودش و خدا. مسئله سوم. واسطه باید از او بالاتر باشد و محیط باشد بر او. مسئله چهارم. نتیجه میگیریم حضرات معصومین الان هستند و از بهشت هم رد شدهاند، قبل از ورود بله، قبل از ورودشان به دنیا که حول عرش بودند، محتقین بودند، مثل هدر. مثل چشم حدقه پلک چه حالتی نسبت به چشم دارد، احاطه اینها به عرش این شکلی بوده. بعد از ورود به دنیا بالاتر. نفسه و جسده.
حالا چی شد که ادریس اینجوری شد؟ خدا فرمود: «این خود را به سختی میانداخت، خود را، نفسش را، جسدش را، بدنش را به خاطر من به سختی میانداخت.» «تکان حق علیه حق به گردن من داری که من حقش را به جای آن سختیها که کشیده، راحت و به تواضعه لی و به صالح عبادتی، من مقعد و مکان علیاً.» به ازای آن تواضعی که به خاطر من کرده، من بیاورم. «مکاناً علیاً.» در ازای اعمال صالحی که برای من انجام داده، مقعد خوبی در بهشت. او همیشه نشست در عبادت من، من مینشانمش در بهشت خودم. او به خاطر من رفت پایین، میبرمش بالا، «مکاناً علیاً.»
(دانلود) انبیا کلاً یکخانه ابراز نظر کردند. حسابوکتاب... حالا اینها همه خود ادریس بالا بردن است. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود که پیامبر ذکرش را هم بالا بردن است. ادریس نمونه داستان بود. خودش را بردن بالا. پیامبر خودش که هیچچی، ذکرش را هم بالا برد. رفته بالا با ذکر پیامبر رفت. صلوات فرستاده. دقیقاً اینکه هست. این که هست حتماً با صلوات بوده. «والذی یصلی علیکم و ملائکه لیخرجکم من الظلمات.» صلوات خودش معراج است. حتماً برداشت کرد. امیرالمؤمنین جواب دادند: «ادریس خودش رفت بالا، با چی رفت بالا؟ صلوات بفرست، برو.» اللهم صل علی...
**حدیث دهم**
امام صادق (علیهالسلام) فرمودند که: «وقتی وارد کوفه رفتی، برو مسجد آنجا و در آنجا نماز بخوان و حاجتت را برای دین و دنیایت از خدا بخواه.» (دین و دنیا، حاجت دنیوی و دینی.) «فن مسجد سهله بیت ادریس النبی.» مسجد سهله خانه ادریس پیامبر بوده است. «کوفی.» حدیث کوفی. «الذی کان یخیط فیه.» آنجا خیاطی میکرده است. (مزون بوده آقا! مسجد سهله مزون بوده، خیاطی میکردند تو مسجد سهله.) «کان یخیط فیه و یصلی فیه.» آنجا خیاطی میکرده، نماز هم در اتاق کارش بوده و هم نمازخانهاش بوده. «و من دعاء الله فیه بما احب.» هر کس دعا کند به آن چیزی که میخواهد در این مسجد سهله، «قضی الله حوائجه.» خدا حوائج او را برطرف میکند.
در مقام ادریس کسی دعا کند، چه اتفاقی برایش میافتد؟ «رفعه یوم القیامه مکاناً علیاً.» خدا روز قیامت مکان علیاً، چون سنخیت پیدا کرده است با کسی که اینجا. علامه طباطبایی رفتند تو مقام ادریس نشستند، مشغول ذکر شدند. مقام ابلیس نشست، مکان علیا بود. سنخیت. بعد ما این سفر قبلی عرض کردیم که مقام ابلیس که این طرف است، آن طرف هم دقیقاً روبروش مقام رحمت من عندنا و مکان علیاً میبرند. آنور هم بنشینی ذکر بگیری، رحمت میبارد به مقام انبیا و صالحین. آن طرف مسجد. آن که باز خودش هیچچی. به اندازه مثلاً صحن یکخورده بزرگتر از صحن آزادی مثلاً کلاً مثلاً شاید با همه حواشی و اینها به اندازه صحن جامع شاید نشود. کوچکتر از همه. گوشه مقام ابراهیم دارد، مقام امام صادق (علیهالسلام) دارد که دو رکعت نماز دارد بعد از نماز عشا، توش دعا دارد و خیلی هم دعای خاصی دارد.
ادامه حدیث خیلی قشنگ است. کسی تو مسجد سهله دعا کند، چه اتفاقی میافتد برایش؟ «و رفعه یوم القیامه مکاناً علیاً الی درجه ادریس.» روز قیامت مکان علیاً، آنجایی بود که ادریس رسید. مثل همانجا. تو خود مکان علیاً معلوم میشود که باز هر کس درجهای دارد. مکان علیا یک جایی است که باز خودش درجه بردارد. خودش یک درجه ثابت نیست. درجه دارد، یک درجهاش ادریس است. «و اجاره من مکروه الدنیا و مکائد اعدائه.» سختیهای دنیا، مکروهات دنیا، این آدم را در پناه نگه میدارد. «و مکائد اعدائه.» از کید دشمنان هم نگه میدارد. شاید این یک تناسبی با مطلب قبلی داشته باشد. مثلاً شما مکان علیاً آن بالا که میروی، آنجا خاصیتش چیست؟ آن درجه ادریس دیگر مکائد دشمنان بهت نمیخورد، آن بالا که رفتی. شاید اینجور مثل این حدیث را در باب مسجد سهله آوردیم.
مسعودی گفته است که اخنوخ همان ادریس پیامبر است. «سابعه» ستارهپرستها، اینها میگویند که اینها فکر میکنند که هرمس ادریس پیامبر است. هرمس همان عطارد است و او همان کسی است که خدا در کتاب خودش خبر داد: «انه رفعه مکاناً علیاً.» عالم به نجوم بوده است. دوران حیاتش در زمین سیصد سال بوده است و گفته شده بیشتر از این. اولین کسی است که طرح و الگو درست کرد. الگوی خیاطی. خیاطی کرده است. «و انزل علیه ثلاثین.» سی صحیفه بر او نازل شده است. قبل از آن به آدم بیست و یک صحیفه نازل شده بود. پیامبر بعد از آدم. اول آدم، بعد شیث. به شیث هم بیست و نه تا. آدم بیست و یک، شیث بیست و نه، ادریس چند تا. «فیها تحلیل و تسبیح.» این بیست و نه صحیفه تو چی بوده؟ همش تحلیل و تسبیح بوده.
طبرسی و بعضی گفتهاند که جد پدری نوح بوده است. اسمش هم اخنوخ بوده است. اولین کسی است که خیاطی کرد و دوخته است و تا قبلش ابناثیر در کامل گفته است که انوش بن شیث بعد از مرگ پدرش عهدهدار سیاست ملک شد و تدبیر مردم دستش افتاد به جای پدرش. پسر شیث، عمر انوش هفتصد و پنج سال بوده است. ولادتش بعد این بوده که پدرش شیث ششصد و پنج ساله که شده بوده، این تازه به دنیا آمده بوده. این قول اهل تورات. ابنعباس میگوید که بچه شیث انوش بوده است. آدمهای زیادی هم با او بودند. علیه اوصاء. شیث به او وصیت کرده بوده. سپس برای انوش پسرش به دنیا آمد به اسم قینان. بعد از گذشت نهصد سال از عمر انوش، به همراه او آدمهای زیادی بودند. وصیت به او کرده بوده. قینان بچه به دنیا آورد به اسم مهلائیل. او هم بچههای زیادی... وصیتش به او بود. مهلائیل، یرد رو... (بابا شد.) گفته شده یارت یا یارد. سلسله سند ادریس به کجا برمیگردد؟ خوب است. همراه عدهای بودند. وصیت به او شد. یرد، ادریس. وصیت بین... بعد حکمای یونان اسم او را گذاشتند هرمس حکیم. یرد بعد از به دنیا آمدن ادریس هشتصد سال عمر کرد و برای بچهها و پسرها و دخترانی به دنیا آمدند. عمر او نهصد و بیست و شش سال بود.
پدر آدم بعد از گذشت از... خیلی جالب است. حضرت ادریس سیصد و هشتاد و شش سال بود، تازه آدم از دنیا رفت. ناپدید. نقل قول حکمای یونان تو تورات گفتهاند که خدا ادریس را بالا برد بعد از گذشت سیصد و شصت و پنج سال قبل از عمرش و بعد از اینکه از عمر پدرش پانصد و بیست و هفت سال گذشته بود. پدر ادریس بعد از اینکه ادریس بالا رفت چهارصد و سی و پنج سال عمر کرد. همه عمرش هم نهصد و شصت و دو سال بود. عمر بابای همه عمرها کلاً بالا بوده دیگر. حالا بعید هم نیست، چون وقتی قرآن تصریحاً میگوید که آقا نهصد و پنجاه سال فقط دعوت کرده، حالا عمرش چقدر بوده. برای اخنوخ، متوشلخ به دنیا آمد. بعد از اینکه به دنیا آمد، سیصد سال، یعنی متوشلخ سیصد ساله بود که باباش رفت بالا. نوزده سال عمر کرد، بعد از دنیا رفت و اوصا الی ابن هی لمک. بعد وصی متوشلخ، لمک بود که این بابای حضرت نوح است.
طاووس در کتاب سعد السعود میگوید: «در صحف ادریس این را پیدا کردم که نوشته: فک انک بالموت قد نزل.» میگوید که در صحف ادریس دیدم اینجور نوشته: «میبینم که انگار مرگ دارد میآید و داد درآمده، عرق راه افتاده، لبانت خشک شده، زبانت ترک برداشته، آب دهانت خشک شده و الا سواد عیناک فبازه سیاهی چشمانت رفته، سفید شده و اذبد فوهک. دهانت خشک شده، کف راه افتاده از دهانت و اهتز جمیع بدنک. همه بدنت میلرزد و آلشت و قصهالموت و سکرته و مرارته و تلفت بنوده و فلم تسمع صوت. نفست را خارج کردم و جیفهای بین اهلت مرد. در تو عبرتی است برای غیر تو. پس عبرت بگیر در معانی موت. همانا کسی که نازل کرد...» (نازل را برای تو اینی که نازل شد به تو لامحاله و کل عمر و انفال حتماً برای همه میآورد، هرچند طول بکشد. «فان قلیل لعن کل ما هو آت قریب لخت معلوم فاعتبر الموت یا من یموت. بعلم ایها الانسان ان شد الموت ما قبله والموت اهون.»)
بدون، تازه شدیدترین مرگ ماقبلش است. اتفاقات بعد از مرگ. مرگ سادهترین است نسبت به اتفاقات بعد از خودش. از مرگ میترسی؟ تازه مرگ اول راه تو ترسهای قیامت و قبر. «ثم ذکر من احوالالصیحه والفناء.» در صحیفه ادریس از احوال صیحهای که در قیامت است، فنایی که آنجا هست و روز قیامت، مواقف حساب و جزا و مسائل. طاووس میفرماید که «ما یجوز عن سماعه قوه اغویا.» (یک چیزهایی است که اگر بگویم آدمهای قوی، ضعیف میشوند.) در صحف ادریس از احوال قیامت و مواقف حساب و جزا و اینها. بعد حالا یک نقلی را اینجا آوردهاند که مرحوم سید بن طاووس از صحف ادریس مخاطبه خدا با پیامبر ماست. در صحف ادریس، صحف ادریس، آنجا خدا دارد به پیامبر ما حرف میزند در روز قیامت که مرحوم مجلسی میگوید در باب بشائر از کتاب احوال پیامبر انشاءالله آنجا میآوریم. حالا ما هم دیگر انشاءالله بقیه بحث باشد برای روزهای بعد.
تمام شد. من چند خط مانده. باب حضرت ادریس تمام بشود. میخواهم بخوانم. یک صفحه مانده. «کتاب مفرد فی وقف المشهد المسمی با الطاهر بالکوفه علیه مکتوب سنن و ادریس.» مرحوم سید بن طاووس (رحمةاللهعلیه) ایشان میفرماید که در کتابی که تنها بود، یکجلدی بود، وقف مشهدی بود که به اسم طاهره در کوفه آنجا پیدا کردم که رویش نوشته بود سنن و ادریس. و به خط عیسی بود که از سریانی نقل کرده بود الی العربی عن ابراهیم بن هلال صابئی الکاتب. «و کان فیه اعملوا وسیقنوا.» تو این کتاب خطی چی نوشته بود سید بن طاووس؟ سنن ادریس را پیدا کرده. کتاب خطیش را. چه زحمتهایی کشیدهاند.
«خط عیسی بوده. عیسی شخصیتهای کاتب.» بدانید و یقین داشته باشید که تقوای الهی حکمت کبری است. چقدر تعبیر! و نعمت عظمی است. حکمت کبری! (تقوا داشته باشی، حکمت کبری.) نعمت عظمی است. «سببی که به سمت خیر میخواند.» (خیرات به روت باز.) «و الفاتح الابوابالخیر.» درهای خیر را به روت باز میکند. (میگویی چکار کنیم یک دری برایمان باز شود؟ تقوا.) «لوابالخیر و الفهم.» باب فهم را به روت باز میکند. «و العقل.» عقل را به روت باز میکند. «لعن الله لما احب عباده و وهب لهمالعقل.» چون خدا وقتی بندههایش را دوست داشته باشد، بهشان عقل میدهد. (کسی محبوب خدا باشد، چی میشود؟ عاقل!) «و اختص انبیاء و اولیا به روحالقدس.» روحالقدس و روحالقدس را خدا مخصوص انبیا و اولیایش قرار داده است. «فکشفوا لهم عن سرائر الدیانه.» کشف کردند برای آنها از سرائر دیانت و حقایق حکمت تا از ظلال دست بردارند و دنبال رشاد بیفتند. «لیتفکروا فی نفوس.» تا قرار پیدا کنند در نفس خودشان انبیا و اولیا. (وسیله کیست؟ روحالقدس.) اینکه خدا با روحالقدس آرام میکند چیست؟ یک باب جدیدی از فهم.
خود روحالقدس هم همین است. «ان الله اعظم من ان یحیط به الافکار.» خدا بزرگتر از این است که بخواهد افکار بر او احاطه پیدا کند. «یا ابصار.» چشمها او را ببیند و درک کند. «یا اوهام.» اوهام او را تحصیل کند. «یا احوال.» حالات مختلف او را کوچک کند. و او محیط به هر چیزی است و مدبر برای اوست. هر جور که خودش بخواهد. افعالش تعقیب نمیشوند. «ولا یخاف عقباها.» خدا از عاقبت هیچ کاری نمیترسد. (خودت هیچ وقت تحت پیگرد قانونی قرار.) «ولا تدرک آیاته.» آخر کارهایش هم هیچ وقت فهمیده نمیشود. علیه تهدید خدا محدود نمیشود. تحصیل نمیشود. اشاره بهش نمیشود. خدا اعتبار نمیشود. فهمیده نمیشود. تفسیر نمیشود. مطالب توحیدی شما از آن اول هسته ادریس. «توانایی مخلوقین به معرفت ذاتش ختم نمیشود و به علم کنه و ذاتش نمیرسد.»
در یک جای دیگر از کتاب مذکور این را آورده است: «ادعوا الله فی اکثر اوقاتکم.» خدا را در اکثر اوقات بخوانید. «متعهّدین متعلقین فی دعاکم.» همه با همدیگر خدا را بخوانید. بازو به بازوی هم متعلق هم باشید، دلداده خدا. «ان یعلم منکم التوافر و تواضع یجیب دعاکم.» خدا اگر ببیند شما پشت یکدیگر دعایتان را اجابت میکند، حاجاتتان را برطرف میکند. «و یبلغکم امالکم.» شما را به آرزوهایتان میرساند. «علیکم عطاهه.» عطاهاش را بر شما «فیضان جاری میکند از خزائن خودش که فانی نمیشود.» در یک جای دیگر از کتاب دارد که: «وقتی داخل شدید در روزه، پس نفوس خودتان را از هر دنس و نجسی پاک کنید و برای خدا روزه بگیرید با دلهای خالص و صاف که از افکار پلید منزه و از خطورات زشت این دل منزه است.» پس خدای تعالی «سیحبس القلوب بنیات المدخوله.» دلهایی که کرکسصفت باشد را خدا نگه میدارد. حبس میکند، نمیگذارد اینها پرواز کنند. و نیتهایی که توش یک چیزی وارد شده، اینها را خدا نگه میدارد. روزه برای پروازت، چون نیتت درست نیست، نمیتوانی پرواز کنی. توش یک چیزی اضافی آمده. افکارت یک چیز اضافی توش آمده. «و معصیان افواحکم المعاکل فلتسمع جوارحک من المعاصم.» همانجور که جسمتان روزه میگیرد از خوردنیها، جوارحتان هم از گناه روزه بگیرد. معلوم میشود روزه از همان دوران ادریس هم بوده است.
«کت علیکم.» پس خدا راضی نمیشود از شما اینکه از مطاعم فقط به تنهایی روزه بگیرید از خوردنی. «ولکن من المناکیر کلها.» اینهایی که منکر است، از همه اینها هم باید روزه بگیرید. «و از فواحش به عصرها.» هر چه که زشت است، با همه وجود. «داخل در نماز شدید، فاصلاحوا لها خواطرکم.» افکار فقط برای نماز باشد. «و افکار و خدا را دعای طاهر متفرق کنید و از او مصالحتان را بخواهیم و منافعتان را وسیله خضوع و خشوع.» وسیله خضوع و خشوع، طاعت و استکانت. «و اذا برکتو.» وقتی به سجده افتادید، «نفوس خودتان را از افکار دنیا دور کنید و افکار سوء و از افعال شر و اعتقاد مکر و از مال حرام، نامردی و کینه و اینها و از کینهها، خودتان را از دشمنی و کینهها و تفرقه بینکم ذلک کله.» همه اینها را از بین خودتان بریزید بیرون. «ثلاث حق نمازهای هر روز به جا آورید که آنها سه تاست.»
(دانلود) یکی نماز غدات که آن عددش هشت تا سوره است. بله، سورهای بوده. نماز رکعتی اینها احتمالاً نبوده. «به دو تا صورت سه تا سجده است با سه تا تسبیحات.» نماز اول نماز غدات، نماز صبح. (کتاب خودشان دیگر.) هشت تا سوره که با هر دو تا سوره سه تا سجده بوده که تو آن سه تا سجده سه تا تسبیحات. نماز وسط ظهر که پنج تا سوره است. نماز غروب خورشید که پنج تا سوره است با سجدههای اینها. که اینها بر شما فرض است. «هر کس هم اضافه نافله بخواند، فله علی الله المزید فی الصواب.» خدا ثواب زیادی بهش میدهد. نمازشان بامزه بوده. سه تا نماز بوده است.
حدیث آخری هم که از کافی نقل شده، دارد که مسجد سهله خانه حضرت ادریس بوده که توش خیاطی میکرده.
و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
آفتاب در کلام ماه
جلسه چهارم
آفتاب در کلام ماه
جلسه پنجم
آفتاب در کلام ماه
جلسه ششم
آفتاب در کلام ماه
جلسه هفتم
آفتاب در کلام ماه
جلسه نهم
آفتاب در کلام ماه
جلسه دهم
آفتاب در کلام ماه
جلسه یازدهم
آفتاب در کلام ماه
جلسه دوازدهم
آفتاب در کلام ماه
جلسه سیزدهم
آفتاب در کلام ماه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات آفتاب در کلام ماه
جلسه اول
آفتاب در کلام ماه
در حال بارگذاری نظرات...