آفتاب در کلام ماه

جلسه ششم

00:23:10
24

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

نکته دیگری که می‌ماند در مورد بحث رفعت حضرت ادریس است و با این نکته، ان‌شاءالله از این بحث خارج شویم. تعابیری که در مورد حضرت ادریس در قرآن آمده، سه تا تعریف در سه آیه جداگانه است و معمولاً در ردیف بقیه انبیاست. نکته‌ای که هست این است که وقتی قرآن جایی از پیغمبری فضیلتی را بیان می‌کند، جای دیگری دقیقاً دلیل این فضیلت را هم گفته است. این «تفسیر قرآن به قرآن» همین است. "و رفعناه مکان علیًا". شما باید یک سیری بکنی در قرآن تا ببینی که دلیل این چه بوده است. در مورد خود حضرت ادریس، حتماً یک جایی اشاره شده به این. در بخش صفات حتماً اشاره‌ای به این مطلب هست. هرجا هر فضیلتی را نسبت به کسی می‌گوید: «فلان چیز را دادیم، فلان چیز را عطا کردیم، فلان چیز را بخشیدیم»، حتماً جای دیگری استحقاق این بخشش را بیان کرده است. تفسیر قرآن به قرآن، یک فازش همین است که مطالب به این نحو تفسیر می‌شود.

در مورد حضرت ادریس، در مورد موهبتی که خدای متعال به او کرده، دو تا چیز آمده است: یکی در سوره مریم. این آیه را در خدمتش بودیم: «و رفعناه مکانا علیًا». یکی این آیه است، یکی آیه بعد، آیه ۵۷ و آیه ۵۸: «اولئک الذین انعم الله علیهم من النبیین من ذریه آدم و ممن حملنا مع نوح و من ذریه ابراهیم و اسرائیل و ممن هدینا و اجتبینا». صفات را ملاحظه می‌فرمایید! هی دارد قید می‌زند: «این‌ها از ذریه آدمند، از آن کسان که ما حملشان کردیم همراه نوح، از ذریه ابراهیم و اسرائیل (یعنی حضرت یعقوب)، از کسانی هستند که هدایتشان کردیم، از کسانی که اجتباء کردیم.» اجتباء، معنی "جبایه" کردن است. وقتی میوه را شما آن خوب‌هایش را جدا می‌کنی، به این می‌گویند اجتباء؛ یعنی آن چیزی که، بله، بله. این‌ها همه هست. حضرت ادریس شامل این مطالبی که گفته شد، می‌شود.

عرض شود که بحث عهدی که خدا از حضرت آدم گرفت و بحث سجده‌ای که ملائکه به آدم کردند، در آن فاز مطرح می‌شود. بحث خلافت‌اللهی و این‌ها. «اذا تتلی علیهم آیات الرحمن خروا سجدا و بکیا»؛ یعنی وقتی این‌ها آیات خدای متعال برشان تلاوت می‌شود. همون نحوه‌ی خلاصه، این یک صفت. این دو تا موهبت: یکی «رفعناه مکانا علیًا»، یکی زیر مجموعه آن شاخه گسترده‌ای که «انا انعمنا علیهم».

حالا صفاتی که گفته شده، دو تا آیه است در قرآن: یکی «انه کان صدیقًا نبیًا»، جای قبل از «رفعناه مکانا علیًا». «صدیقٌ نبی» یعنی صدیقی که نبی هم بود. ممکن است صدیق باشد و نبی نباشد. صدیق، مرحله اوج صدق است دیگر: اول صادق، بعد صدوق، بعد صدیق. بزرگان مرتبه‌بندی کرده‌اند که حالا مثلاً صادق در قول، صدوق در فعل، صدیق در نیت و فعل. باز بعضی دیگر به نحوه‌های دیگر مرتبه‌بندی کرده‌اند. حضرت ادریس و صفاتی که مطرح می‌شود، یکی اینجاست: موهبت‌هایی که داده شده از آن طرف، چه صفاتی؟ این دو تا موهبت، از آن طرف در دو برهه و دو سپاس معین شده است. یکی همین برهه است: «انه کان صدیقًا نبیًا». نه «انه صدیقٌ نبیٌ»؛ «کان صدیقًا نبیًا». «کان» اینجا ثبوت را می‌رساند، مقام را می‌رساند. ما یک "حال" داریم، یک "مقام". حال، وقتی که طرف دوام ندارد. مثلاً حالت خشوع گاهی برای آدم حال است، گاهی مقام. یک نماز الان خواند و در آن خشوع داشت، ولی این حال است. وقتی کسی در این مقام ثابت بشود، می‌شود مقام. همیشه حالت خشوع. «کان صدیقًا نبیًا». صدیق و نبی بود. این‌ها مقام شده است، حال نبود. بحث صدیق بودن نبی که دیگر مقام است. بله.

برهه دیگری از صفات که مطرح می‌شود، در سوره انبیاست. چون آنجا حضرت ادریس را در ردیف اسماعیل و ذی‌الکفل قرار می‌دهد: «و اسماعیل و ادریس و ذالکفل کل من الصابرین و ادخلناهم فی رحمتنا انهم من الصالحین». باز یک بحث مقامی دیگر است. دوباره از صابرین بودن. این‌ها را داخل در رحمت خودمان کردیم. این‌ها از صالحین بودند. ببینید! اول مرحله صبر است، بعد دخول در رحمت خدا. وارد در رحمت خدا می‌شوند. آنجا «فادخلهم فی رحمتنا انهم من الصالحین» که بعضی اشاره به این دارند که کسی اگر وارد در رحمت خدا بشود، از صالحین می‌شود. بحث محسنین قبلاً داشتیم، یادتان هست؟ مرحله اول، مرحله اسلام، بعد ایمان، بعد تقوا، بعد احسان. بعد «و رحمه الله قریب من المحسنین». محسنین تازه نزدیک می‌شوند به رحمت خدا. رحمت خدا که درش داخل بشوند، از صالحین می‌شوند. مرحله بعد از محسنین، صالحین است. چرا؟ چون محسنین هنوز تازه نزدیک‌اند به رحمت خدا، هنوز داخل در رحمت نشده‌اند. از این طرف، از آن‌ور محسن بودن. از این‌ور این‌ها را داخل در رحمت کرد. صبرشان چه شد؟ صبر و احسان. خود احسان چه بود؟ صبر و تقوا.

هر مرحله‌ای که درش ارتقا می‌خواهد پیدا بشود، آن محرکی که به مرحله بالاتر می‌برد، چیست؟ صبر است. شما در مرحله اسلام هستی، می‌خواهی مؤمن بشوی، چه می‌خواهد؟ اسلام و صبر. مؤمن هستی، می‌خواهی متقی بشوی، چه می‌خواهد؟ ایمان و صبر. تقوا داری، می‌خواهی محسن بشوی، تقوا و صبر. محسن هستی، می‌خواهی صالح بشوی، چه می‌خواهد؟ احسان و صبر. این است که صبر صالح هم با درجه بالاترش می‌شود واسش در نظر. خود صبر اینکه به منزله رأس است، به خاطر این است. در یک جسد، به منزله سر است. چون سر فرماندهی می‌کند، سر رشد می‌آورد، سر تدبیر دارد، برنامه‌ریزی می‌کند. صبر این‌جوری است. درجه به درجه. آدم کدام نقطه از بدن که رشد می‌کند؟ از سر دیگر. نقطه اصلی رشدتان دستتان که نیست که اگر این رشد بکند، بقیه جاها رشد بکند. مرکز فرماندهی باشد، مرکز رشد باشد، سر دیگر. غدد مختلف، عرض شود که قوای مختلف، این‌ها همه مرکز فرماندهی‌شان آنجاست. آنجاست که این‌ها را تغذیه می‌کند، تزریق می‌کند، این‌ها را رشد می‌دهد. حالا مراتبی هم که آدم می‌خواهد رشد بکند، آن عضو کلیدی که این را رشد می‌دهد، چیست؟ صبر است. خود صبر چون بالا می‌برد، این صبر گاهی حقیقت تمثلش به شکل «رفعناه مکانا علیًا» است. چون مرحله مرحله او داشت بالا می‌برد دیگر. چه شد پس؟ در قرآن شاید «رفعناه مکانا علیًا» اینکه جای بالایی از صبرش گرفته شده است. البته آن طرف هم «صدیقًا نبیًا» هم هست. چون خود نبی هم به معنی کسی است که رفعت پیدا کرده است. خود کلمه نبی از "نبأ" می‌آید. این را اشتباه نکنید. یک غلط بسیار مشهوری که ما داریم، از "نبعه" یا از "نبیه" می‌گیرند که هر دو غلط است. "نبأ" می‌گویند کسی که خبر آورده، نبی. در حالی که این نیست. یک دلیلش را فقط من عرض بکنم که این را باید در بحث‌های ادبی دنبالش بگردیم. ما می‌گوییم کلمه وقتی که منسوب می‌شود (منسوب با سین)، به اصل خودش برمی‌گردد. مثلاً شما می‌خواهی بگویی قاضی، این وقتی می‌خواهد منسوب بشود، می‌شود "قضوی". واو می‌گیرد. چرا؟ چون اصلش واو داشت. اصل "قضی" است. یا مثلاً می‌گویید که ربا، وقتی می‌خواهد منسوب بشود، چی می‌شود؟ می‌شود "ربوی" چون واو داشت. "اب" وقتی می‌خواهد منسوب بشود، می‌شود "ابوی". نبی وقتی می‌خواهد منسوب بشود، چی می‌شود؟ می‌شود "نبوی". نمی‌شود "نبئی". اگر اصلش "نبأ"ی "نبوی" "نبئ" بوده، "سیره نبوی" پس "نبی" از "نبأ" گرفته شده است. "نبوی" به معنی چیزی که ارتفاع درجه دارد. یک جایی وقتی آن قله باشد، آن بالای بالا باشد، بهش می‌گویند نبی. خود اینکه کسی به این درجه برسد، از رفعت او حکایت می‌کند. که حالا حضرت ادریس چون نبوتش، باز بین خود کلمه نبوت هم واو دارد، "نبوات"، خود نبوتش ترکیب شده با صدیقیتش. یعنی چه؟ یعنی در مقامی که لغزش‌بردار نیست. حضرت ادریس صدیق نبی است؛ یعنی با صدیق بودنش به آن مرحله نبوت راه پیدا کرده است. در خود نبوت، راه‌های مختلفی دارد دیگر. هر کسی از یک فازی به قله اعلا راه پیدا می‌کند. این دامنه گرداگرد ۳۶۰ درجه. هر کس از یک زاویه‌اش می‌آید. در خود آیات قرآن ملاحظه بفرمایید. در همین سوره مریم که الان در محضرش هستیم، آیات قبل‌ترش را ببینید. می‌فرماید: «و کان رسولًا نبیًا». یک وقتی کسی با رسالتش نبی می‌شود. جای دیگر مثلاً می‌فرماید که حالا تعابیر مختلف است دیگر. «کلا جعلنا نبیًا و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون نبیًا». یا بعضی‌ها با رحمت نبی می‌شوند. بعضی‌ها با موهبت نبی می‌شوند. بعضی‌ها با رسالت نبی می‌شوند. بعضی‌ها با صدیقیت نبی می‌شوند. اول صدیق‌اند، بعد نبی می‌شوند. از چه کانالی آمد در فاز نبوت؟ از کانال صدیقیت. صدیق بود. صدیق بود، یعنی ذرات وجود او را صدق گرفته بود. همه حقیقت این آدم شده بود صدق. خیلی لطایفی درش عجیب است که صدق فقط به آدم نسبت داده نشده، به متعلقات آدم نسبت داده شده است. «فی مقعد صدق عند ملک مقتدر». محل نشستن، خود محل نشستنش صدق است. «و لسان صدق فی الآخرین». آنجایی که می‌نشینند، جایگاه، جایگاه صدق است. یعنی از بس خود این آدم صدق دارد، آنجایی هم که روی‌اش نشسته است. «و ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق». عرض شود که «مدخل صدق»، محل ورود صدق. «مخرج صدق»، محل خروج صدق. «و اجعل لی لسان صدق فی الآخرین». برای من در بین دیگران، زبان صدقی قرار بده. در مورد من دروغ نگویند. در مورد من راست بگویند. «لسان صدق». این هم یک چیزی است دیگر. در مورد من، حرفی که دارد زده می‌شود، صدق است. که این ویژگی‌های خاصی که در مورد حضرت ابراهیم ما داریم. انبیای دیگر خیلی بهشان دروغ گفته می‌شود. حضرت ابراهیم مصون مانده. «لسان صدق» بهش دادند.

«لسان صدق». گاهی صدق را به خود آدم نسبت می‌دهد. گاهی می‌گوید: «صادق باش». گاهی می‌گوید: «با صادقین باش». گاهی آدم آن‌قدر صدق در وجودش هست، آن‌هایی که اطرافش هستند، یک ربطی، آن‌ها هم از وجود این آقا صدق گرفته‌اند. می‌دانید که صدیق، یکی از القاب خاصه امیرالمؤمنین است. در مورد حضرت یوسف در قرآن، تعبیر صدیق دارد. در مورد مریم هم صدیقه دارد: «و امه صدیقه». این‌ها مرتبه خاصی است. گاهی طرف با صدیق شدنش به نبوت راه پیدا می‌کند. یعنی چه؟ یعنی اول اوج گرفته، بعد در این اوج خودش یک حالت دوامی داشته، قدم به قدم راست گفته، رفته جلو. همه وجودش صدق بوده. ذکری که گفته، صدق بوده. عملی که انجام داده، صدق بوده. مطرح می‌شود دیگر. چون روایتی که بزرگوار می‌خواند، کرک و پر می‌ریزد که آدم نماز می‌خواند، نمازش تمام می‌شود، ندا می‌آید که «کذبته یا کاذب». دروغ گفتی. گفتی «الله اکبر»، قبول نداشت. گفتی «سبحان ربی العظیم و بحمده»، قبول. دعا کردی، ته دلت این نبود. سجده رفتی، دلت سجده نکرد. رکوع رفتی، دلت رکوع نکرد. تشهد گفتی، دروغ گفتی. این همه شریک برایش گرفتی. هرچه گفتی، دروغ بود. این‌ها اگر همه راست بشود، می‌شود صادق. مرحله اول. بهتر بشود، خیلی خیلی خوب‌تر بشود، آنجا صدیق می‌شوی دیگر. صدیق شدن، مرحله چسبیده به نبوت است. برای بعضی عفتشان مرحله چسبیده به نبوتشان است: «و کاد العفیف ان یکون نبیًا». برای بعضی حلمشان: «و کاد الحلیم...» اگر اشتباه نکنم تعبیر این است. در یک تعبیری دارد که نزدیک است که آدم عفیف پیغمبر شود. چقدر چسبیده عفت به نبوت؟ چسبیده. برای که بود در قرآن؟ پس یوسف. گاهی حلم آدم چسبیده به نبوتش است. حلم تحمل، توی خودش می‌ریزد. سینه وسیعی دارد. هرچه از بیرون می‌آید، خصلت بهشت است دیگر. آدم وقتی بهشت می‌شود، این شکلی است. خاصیت جهنم این است که جا ندارد. به زور باید جا بدهیم. ماها خودمان بهشت و جهنمیم دیگر. این‌جوری نیست که بهشتی یا جهنمی باشیم. خودمان یا بهشتیم یا جهنم. در درونمان علامتش چیست؟ اگر بهشت باشیم، جا داریم. هنوز خیلی جا داریم. اگر جهنم باشیم، «مکان ضیقا». جا کم است. تنگ است. به زور. کوچک‌ترین انتقاد باید به زور به این آقا فهماند. انتقاد را. باید آن‌قدر فشار داد. جا ندارد. داد می‌زند. آن‌قدر بیداد، آن‌قدر مرافعه، آن‌قدر توهین. تو نمی‌پذیری، قبول نمی‌کنی. از این‌ور بدترین توهین‌ها و تهمت‌ها و افتراها را به این آقا می‌زند. هنوز جا بهشت است، وسیع: «سماوات و الارض». تازه عرضش کل آسمان‌ها و زمین است. طولش چقدر است؟ این‌ها همه چسبیده به نبوت است. مراحل چسبیده به نبوت. حکمت. حکمت چسبیده به نبوت است. کسی حکیم بشود. گاهی آدم از راه حکمت به نبوت می‌رسد. الان که دیگر در نبوت بسته است. طمع نکنید. لا. دیگر بعد پیغمبر، نبی نداریم. ولی آن مرحله قبلیه این‌ها همه باز است: حکیم شدن، حلیم شدن، عفیف شدن، صدیق شدن. آن هم باز، آن هم در باز است. چون بیت نبوت است. جمعشان هم در نظر دارند دیگر. همه با هم یکی‌اند.

بعد تعبیری آیت‌الله کشمیری یک وقتی تلویزیون درس تفسیر آیت‌الله جوادی آملی را گذاشته بود. ایشان نگاه کرد و پرسید: «این آقا کیست؟» گفته شد: «ایشان از صدیقین است.» در مورد آقای جوادی فرمودند. راه صدیق شدن باز است. همه وجود آدم صدق بشود. هرچه می‌گوید نه تنها در نیتش هست، نه تنها در عملش هست، ذرات وجود این آقا دارد این حرف را داد می‌زند. ذرات وجودش. در مورد بعضی بزرگان، در مورد شیخ فضل‌الله نوری دارد که ایشان بعد از رحلتش، بدنش قرآن می‌خواند. بعد از اعدامش، بدن بعد از یک سال درآورده بودند، بدن قرآن می‌خواند. ذرات وجودش شده قرآن. ذرات وجود دارد فریاد می‌زند. ذرات وجود دارد تسبیح می‌گوید. البته این‌ها همه به یک نحو دیگر هست. در ماها، ذرات وجودمان دارد تسبیح می‌گوید، ولی با اختیار ما نیست. اختیارش با الله است. اگر رشد پیدا کردیم، اختیارش را الله به ما می‌سپارد. با اختیار ما، ذرات بدن تسبیح می‌کند. احسنت. یا داستان‌های دیگر. ذرات وجود دارد تسبیح می‌کند. ذرات. حالا این بحث را ربط به ادامه داستانم می‌شود داد. توی دست پیغمبر آمد، این تحفه بهشتی تسبیح کرد. خلاصه مراتبی که از حضرت ادریس دیدید. این‌ور این جور مقامات اول آمده. آن جور آثاری واسش هست. «رفع الله مکانا علیًا». از این‌ور قبر ادریس مطرح است. «من الصابرین». از آن‌ور داخل شدن در رحمت خدا و از صالحین شدن. همه این‌ها قبل از نبوتش است. از آن‌ور صدیق بودنش. الله. بحث نبی بودن آنجا دیگر. بحث نبی را که مطرح می‌کند و «رفعناه مکانا علیًا». کسی که آن‌قدر دیگر ارتفاع پیدا کرد. خوب، این در مقایسه با رسول‌الله، «و رفعنا لک ذکرک». آنجا خود او بالا رفته، خودش آن‌قدر ارتفاع پیدا کرده که خودش بالا رفته. رسول‌الله، متعلقاتش هم آن‌قدر اوج دارد که ذکر او هم آن‌قدر رفعت دارد. ذکر او هم نبوت دارد.

ویژگی دیگر که مطرح بود، بحث تحفه بهشتی بود که حالا امروز می‌خواستیم بهش بپردازیم که مجال نشد. پنج تا حدیث را اینجا آوردیم که بررسی بکنیم کدام یکی از این‌ها نزدیک‌تر است به این داستانی که اینجا امیرالمؤمنین مطرح کردند. ان‌شاءالله فردا.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات آفتاب در کلام ماه