منطق

جلسه پنجم

منطق . 1394/08/10
00:51:04
42

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. از بدیهیات، دو مورد را عرض کردیم: اولیات و مشاهدات. سومی‌اش «تجربیات» یا «مجربات» است. توضیحات پیش‌تر اشاره شد. خیلی با سرعت بخوانیم و لابه‌لا اگر نکته‌ای بود، عرض کنم.
تجربیات یا مجربات، قضایایی است که عقل به آن‌ها حکم می‌کند، به واسطه‌ی تکرار مشاهده در احساس. یعنی از محسوسات نیست؛ (به یک معنا از محسوسات هست، به یک معنا از محسوسات نیست.) از محسوساتی است که باید تکرار شود تا به قاعده برسیم. مقابله با تکرار باش!
الان ما مثلاً، خب الان یک سؤال خوب اینجا مطرح می‌شود، مثلاً من می‌گویم: «این گل خوش‌بوست.» این گل خوش‌بوست، این چه نوع قضیه‌ای است؟ بدیهی است. اینکه «این گل خوش‌بوست»، مگر ما نگفتیم یکی از بدیهیات مشاهدات و مشاهدات، محسوساتِ وجدانی است؟ آهان! لذا ما گفتیم که در محسوسات و در مشاهدات، این برای دیگری به درد دیگری (دو تا چیز را گفتیم، خاطرتان هست چی بود؟ توی آن شرح شمسی بود کجا بود؟) دو تا چیز به درد دیگری نمی‌خورد: یکی همین حدسیات بود، یکی از مشاهدات مال خودِ طرف است و به درد دیگری نمی‌خورد. الان «این گل خوش‌بوست.» «این فیلم ترسناک است.» «این چهره زیباست.» مشاهده است، چرا جز مشاهدات وجدانی است؟ ورزشی وجدانی است؟! بعضی‌ها محسوس است.
الان چند تا وجدانی بود؛ دیگر زیبایی، حس زیبایی، غَضَب، ترس. محسوساتِ وجدانی برای خود من است. یعنی من به دیگری نمی‌توانم این را منتقل کنم. بدیهی است برای خودِ من. خب، این یکی از مغالطات است که لابه‌لا هر چه می‌رسیم، بحث مغالطات را بگوییم. برهان مغالطه. یکی از مغالطات همین است که انسان بگوید که: «آقا، این غذا خیلی خوش‌مزه است.» آن دیگری بگوید: «من خوردم، چیز خاصی نبود.» از بدیهیات است که این خوش‌مزه است، طعمش این‌جوری است! «شما نفهمیدید خوش‌مزه است؟» نمی‌داند که اصلاً زبان گفت‌وگوی دوطرفه ما نداریم اینجا. اینجا واقعاً نسبیت به معنای کاملش هست در مشاهدات و در محسوسات. خیلی این‌ها مهم است. از مغالطات سنگینی که گاهی می‌شود، همین ا ست و گاهی باز هم بعضی‌ها اینجا را هم بدیهی می‌دانند. یعنی باید برای همه بدیهی باشد. یک مغالطه، یک مغالطه دیگر این است که بعضی از عدم بدیهی بودن اینجا برای همه می‌خواهند نسبیت همگانی را اثبات کنند. یعنی بگویند که: «چطور یه غذا می‌بری، یکی خوش‌مزه است، برای یکی خوش‌مزه نیست؟» من دیدم از این مغالطات، طرف نوشته بود که: «واقعاً آدم نمی‌داند چی بگوید؟!» من دیگر قلبم به درد می‌آید، در این بحث منطق هر روز قلبم به درد می‌آید بس که این مزخرفات آدم یادش می‌آید. استاد ما بودی، بنده خدا صاحب تألیفات، چپ‌زمینه، چپ کرد و ماجرای ۸۸. متنی ازش خواندم، استاد نویسندگی ما بود. نوشته بود که: «من بچه که بودم، همیشه فکر می‌کردم بهترین قورمه‌سبزی دنیا مال مادرمه. از این قورمه‌سبزی خوش‌مزه‌تر تو دنیا وجود نداره و عرض کنم که...» حالا یه قلمی دیگر با یه ادبیات... «تا این‌که یک‌بار مادرم از دنیا رفت و مادر من چند روزی نبود و من مجبور شدم چند روز قورمه‌سبزی عمویم را بخورم. تازه فهمیدم که قورمه‌سبزی، قورمه‌سبزی نبوده.» «این قورمه»... در مورد خدا هم: «از کجا معلوم که خدای کوروش و خدای هخامنش و خدای زرتشت، بعد خدای یهود و خدای مسیح و این‌ها خوش‌مزه‌تر نباشه از خدای ما؟ از بچگی به ما این را گفتند.» چه بسا مغالطه کجاست؟ احسنت! باریک‌الله! یعنی دارد می‌گوید که: «چون اینجا آن‌جوری است...» خب، این اصلاً چه ربطی دارد؟ این‌ها نسبیت دارد. بله، شما تا یک وقتی با یک حقیقتی مواجه بودی که خب، این اصلاً کاملاً نسبیت تو ذاتشه. یک قورمه‌سبزی می‌خوری و قورمه‌سبزی دیگری، چون نخورده بودی، این هم مهم‌ها! از بحث خارج نیستیم. این‌ها لابه‌لا باید بگویم. حاشیه‌ای که می‌گویم، عین متن است. این‌ها از نکات خیلی مهمی است که تو کتاب نیست. این‌ها اصل است. به نظرم مچ طرف را می‌گیرد. عرض کنم، یک امری که اصلاً نسبیت تو ذاتش هست. ذاتش این است که شما تا وقتی از یکی از یک جا قورمه‌سبزی خوردی، خب، این نسبی است اصلاً. مزه! محسوسات، مشاهدات. نسبیت در آن است. شما عسل که شیرین‌ترین چیزهای عالم است، تو خودِ عسل ما نسبیت داریم. بعضی عسل‌ها یک خورده عسل گون، مثلاً عسل چه می‌دانم پرتقال، مثلاً عسل چه می‌دانم آویشن، مثلاً عسل‌ها تو خودش عسل زرشک، تا حالا خوردید؟ یا عسل زرشک را که بخوری بالا می‌آوری. این‌قدر ترش است! در عین شیرینی، ترش است و خیلی هم خوب است، اصلاً فشار آدم می‌افتد. خب، یک وقت عسل زرشک است، یک وقت عسل آویشن است، یک وقت عسل گون است. این‌ها اصلاً قابل مقایسه نیست با هم. نسبیت در ذاتش است. مزه اصلاً نسبت بردار است. خب، بعد بیاید دست بگذارد، بگوید: «آقا، تو مثل مزه‌ها که...» احسنت! احسنت! احسنت! احسنت! خیلی عالی! خلاصه، این ادعای فلسفه‌شان هم گوش عالم را کر کرده این آقایان. بله! حرفه‌ای ندانستن، بلد نباشند. آنی که القائات دارد به دلشان، یعنی حضرت ابلیس، بلد است چه جوری به این‌ها... استاد مغالطه‌ است خودش. به نظرم مرحوم شهید مطهری می‌فرمایند که: «کار شیطان با نفوس از طریق مغالطه است.» تعبیر قشنگی است. من شنیدم از ایشان. گشتم، پیدا پیدا نکردم. این عبارت خیلی قیمتی. چند سال پیش خیلی دنبال این عبارت گشتم. واژه‌ی مغالطه را سرچ کردم تو کتاب او. کلی هزاران مورد بحث‌های فلسفی استفاده کرده. فرصت مبسوطی می‌خواهد آدم برود بگردد، ببیند این عبارت خیلی قیمتی است. یعنی انسان در فضای اخلاقی، در فضای اعتقادی، خصوصاً خیلی دچار شیطان می‌شود. شیطان کار... خب، یکی از جاها همین است دیگر. تو محسوسات و شهدای انسان حکم تسلی بدهد. آقا، شما جذب پیدا نکن. ببین، تو فلان جا جذب پیدا کردی، بعداً دیدی یک دانه خوش‌مزه‌تر بود. تو این هم صفر نگو. مَسَلک یهود، خدا خوش‌مزه‌تر است. اولیات است. اصلاً آقا شما صفر نگو که مثلاً یکی از اولیات این است دیگر، یک چیزی وقتی با چیز دیگری مساوی باشد و شیء سومی با شیء دوم مساوی باشد، اول هم مساوی است. می‌گوید: «نه، حالا صفر نگو، شاید باشد، اول مساوی درنیاید.» «ببین، فلان جا می‌گفتی گلابی مثل خربزه می‌مانَد، مثلاً رفتی دیدی همه می‌گفتن ... رفتی دیدی نمی‌ماند. صفر می‌گفتی هست.» این آقا شکلش شبیه او است، مزه آنجا نبود. یا مثلاً همه پرتقال‌ها شیرین است، بعد برداشتی دیدی که بعضی‌هایش ترش است. بله، آقا دیگر از پرتقال چیزتر دیدی. هر چی پرتقالی می‌گفتی: «آقا من هزار تا خوردم. ۱۰۰ تا خوردم. توی شمال ما مثلاً همه پرتقال‌ها این مزه‌ای است.» رفتی فلان کشور دیدی که پرتقال‌ها این مزه. این‌جوری شد. کل از جزء کوچک‌تر. ما تو این دنیا بودیم با این محسوساتمان، با این چیزها. از مغالطات خیلی فنی و خیلی بد و رایج همین بحث خلط محسوسات و غیرمحسوسات. امر محسوس ذاتش نسبی است. حالا تو بحث تجربیات این‌ها را عرض کردم به عنوان مقدمه. تجربیات ما، تکرر مشاهده در احساس. در تجربیات باید این مشاهدات تکرار شود، تکرار شود، تکرار شود که انسان دسترسی به علت پیدا کند. آن علت را که پیدا کرد، دیگر حکم تصری می‌دهد. می‌گوید: «این است و جز این نیست.» این می‌شود جز تجربیات. به تکرر مشاهده حاصل می‌شود: «آنچه که موجب رسوخ در نفس می‌شود که در نفس رسوخ کند، حکمی که در آن هیچ شکی نیست.» این قاعده‌اش به این است، علت این است. این که می‌بینی این‌جور می‌شود، آن آن‌جور می‌شود، مثلاً آب یخ می‌زند. احسنت! این مثالی هم که هست که خودشان گفتند، مثلاً توی فضای فیزیک و این‌ها می‌گویند رسانا و نارسانا (غیررسانا). که این که می‌بینی این موجب برق‌گرفتگی می‌شود به خاطر این علت است، علتش رسانا بودنش است. آب، شما دست خیس می‌زنی به برق، به پریز برق، برق می‌گیرد، یا مثلاً سیم خیس است، این برق را رد می‌کند، یا مثلاً شما دست و پایت خیس است یا هرجا رطوبتی چیزی. این که برق دارد، برق ما مشاهده کردیم. یک بار، دو بار، سه دیدیم که این موجب برق‌گرفتگی می‌شود، آن موجب برق‌گرفتگی نمی‌شود. انسان مثلاً زمین خیس است، دمپایی پایش نباشد، پا روی زمین باشد، این دست بزند به برق، مثلاً برق می‌گیردش و مثلاً دمپایی که پایش است، برق نمی‌گیردش. خب، این تکرر مشاهده ما را به... برساند. یعنی علتش را می‌فهمیم که این به خاطر رسانا بودنش است، آن به خاطر نارسانا بودنش است. این می‌شود جز تجربیات مثل حکم به این که «هر آتشی حار است.» این هم نکته مهمی است در استقراها. خب، این‌ها را ما با استقرا داریم. مغالطه کند، بگوید: «آقا، این‌ها که استقرا است. شما مگر هر چی آتش تو دنیا بوده دیدی؟ شما همه‌ی آتش‌های ایران را دیدی؟ آتش‌های برزیل را هم دیدی؟ آتش‌های مریخ را مگر...» خب، ما دسترسی به علت پیدا کردیم. فهمیدیم «آتش به ما هو آتش» یعنی سوزاننده، یعنی حرارت‌دار. یک چیز دیگر ممکن است باشد، شباهت داشته باشد به آتش جای دیگر. بابا، آن کار نداریم. ما دو تا، سه تا، صد تا جاهای مختلف دیدیم که آنچه را که بر آن «اطلاق آتش» می‌شود، این ویژگی را دارد. یعنی دسترسی به علت پیدا کردیم. فهمیدیم که این «ناریت» علتش، آن حرارت علتش ناریت است، ناریت که باعث شده که حرارت پیدا شود. این پس ما وقتی با استقراها دسترسی به علت پیدا کنیم، حکم یقینی در هر صورت استقلال تام نیست دیگر. استقلال تام نیست. ولی استقلال... بله، بله. حالا اونجا می‌شود «انقلتا» این شکلی که آورد. حالا در مورد خود آن آتش که بحث انقلت، که اصلاً آنجا آتش از بین رفت یا حرارتش از بین رفته. یعنی آتش بود و «بردن و سلاما» بود، از بین رفت. بله، بله. بله! تأکید می‌کند دیگر: «عَلٰى ابراهیم و...» خب و این که بوده، رایج هم هستش که خیلی‌ها دست به آتش می‌زنند، نمی‌سوزند، از روی آتش رد می‌شوند، نمی‌سوزند. «آتش پس سوزاننده نیست؟» نه! بحث این است که یک کسی مانع از بحث... هم به قول شما از سوزاننده بودن آتش. یا این که یک کسی، یک انسانی، ما می‌گوییم انسان قابلیت سوختن دارد. خب، این توش انقلت می‌شود آورد که بله، بعضی انسان‌ها هستند که این‌ها به جایی می‌رسند که قابلیت سوختن ندارند. وسط آتش می‌نشینند. نمی‌سوزند. خیلی مهم است که ما بتوانیم دست روی کجا بگذاریم. یعنی جنبه تأثیر و تأثر را قاطی نکنید. جنبه تأثیر در حرارت ثابت است، در آتش ثابت است که حرارت دارد و سوزاننده است و ولی جنبه تأثری (همه چی قرار است با این آتش بسوزد.) این مغالطه است دوباره. آتش سوزاننده است برای چیا؟ شما عرض کنم که مثلاً چیزهایی که قابل اشتعال نیست، سوزاننده بودن موقعیت نار. عرض کنم که چیزهایی که نمی‌سوزد تو آتش چیست؟ گداخته‌تر می‌شود. طلا ظاهراً آب می‌شود. نمی‌شود؟ چه جوری است؟ بعضی چیزها هستش که تو حرارت، تو آتش آب نمی‌شود، از بین نمی‌رود. سوختنی که برای کاغذ متصور هستیم، برای پول (تو ذهنم یه سری چیزهایی که تو آتش آتش اثر ندارد.) مثال مثال رایجش آب است دیگر. شما آتش را در تماس با آب اگر بیاورید که سطحی را مماس کنید آتش را با آب، این آتش منتقل به آب نمی‌شود. آب نمی‌سوزد. مثال این زیاد است. خب، این غیر از این است که بگوییم: «پس آتش سوزاننده نیست؟» این از جهت تأثیر آتش نیست، از جهت آن متأثر است که او قابلیت سوختن ندارد. کدام دسته؟ ابراهیمم که خب، این یک بعدش هم تو بحث‌های استقرا ما استقرای ناقص هم داریم. این‌ها بحث‌های خوبی ها! از درس خارج نیست. استقرای ناقص داریم و با استقرای ناقص به علت می‌رسیم. اگر به علت برسد، استقرای ناقص موجب یقین می‌شود، موقن می‌شود، یقین‌آور می‌شود. این از...
و جسم به وسیله حرارت متمدد می‌شود. تجربه می‌کنیم. انواع جسم مختلف را (آهن و سنگ و جیوه و چی و این‌ها را، مثلاً مس و فلان و این‌ها)، چندین بار مختلف بررسی می‌کنیم. می‌بینیم که این‌ها همه به وسیله حرارت تمدد پیدا می‌کند. ما جذب حکم یقینی پیدا می‌کنیم با یقین، حکم یقینی پیدا می‌کنیم که ارتفاع درجه حرارت جسم از شأنش این است که موجب تمدد در حجمش بشود. وقتی درجه می‌رود بالا، این حجمش را بیشتر می‌کند. درست است؟ تمدد به جز یخ روی همین واحد است. یعنی چی؟ حجمش بیشتر از آب عادی خودش است. اکثر مسائل علوم طبیعی و کیمیا (یعنی شیمی، همان شیمی) و طب از نوع مجربات علوم اکثراً چه شکلی؟ و این استنتاج در تجربیات از نوع استقرای ناقص است که مبنی بر تعلیلی است که ما در جزء دوم گفتیم و در حقیقت این حکم قطعی معتمد بر دو قیاس مخفی است. دو تا قیاس دارد: یک قیاس استثنایی و یکی قیاس اَقترانی که انسان در داخل نفس خودش و فکرش بدون این که غالباً التفات داشته باشد، دارد این‌ها را انجام می‌دهد.
قیاس استثنایی مثل «لو کان حصول هذا الا اثر اتفاقی، یا لاله علت توجبه لما حصل دائما» اگر حصول این اثر اتفاقی بود، نه به خاطر علیت (یعنی رابطه‌اش رابطه علی و معلولی نیست، رابطه اتفاقی است. اتفاقاً این را زدیم، آن صدایش در آمد.) علت و معلول نیست. اگر علت و معلول نبود، نباید دائماً حاصل می‌شد. «لکنه قد حصل دائماً»، حاصل می‌شود. به چی؟ به مشاهده ما. با مشاهده این که هی دارد حاصل می‌شود، پس حصول این اثر اتفاقی نیست. بلکه ما به علیت می‌رسیم. یعنی از دوام، علیت را کشف می‌کنیم دیگر. اتفاقی باشد که نباید همیشه این جوری باشد. مثل این که یک پدری مثلاً می‌گوید: «آقا، هر وقت من در اتاق بچه‌مان...» خب، این یک بار، دو بار، سه بار، صد بار. اتفاقی باشد، یک بار، دوباره... هر سری یک مرضی دارد، یک گیر و گوری دارد، یک چیزی هست.
قیاس اقترانی: صغرا، صغرا همان نتیجه قیاس استثنایی قبلی است. می‌گوییم: «حصول این اثر معلول برای علتی است.» این کبرا بدیهی اولیه است. یعنی ما علی‌ای‌حال یک بدیهی داریم. مثلاً بحث دوام و علیت. این بدیهی اولیه است دیگر. یعنی خب، وقتی چیزی اتفاقی اگر باشد، نباید همیشه لازم و ملزوم باشند. این لازم... حالا باز اصطلاح خوبی نیست. نباید دائماً این معلول پس از بودن علت حاصل شود. علت که می‌آید، بلافاصله و بلااستثنا معلول هم بیاید. خب، این دیگر علیت است دیگر. این دیگر اتفاق نیست. بدیهی اولیه است دیگر. رابطه تخلف، عدم تخلف معلول از علت. علت تامه که باشد، معلول هم می‌آید و تخلف ازش... حالا ما یک وقت قیاس استثنایی می‌آوردیم، یک وقت قیاس اقترانی. قیاس اقترانی بگوییم: «آقا، این اثر معلول برای علتی است.» کبرا محمدی اولیه. «هر معلول برای علتی تخلف ازش ممنوع، ممتنع.» نتیجه: «این اثر تخلفش از علتش ممتنع است.» ما این‌ها را دسترسی به علیت پیدا... حالا تو بحث علیت، این هم می‌تواند ذو مراتب باشد، تشکیکی باشد. این هم یک نکته است برای این که این‌جاها خیلی بحث دیگر رهزنی می‌کند. دیگر پزشکی تا سال‌های سال گفتند: «فلان قرص مؤثر است. فلان اثر مثبت می‌شود.» بعد چندین سال این اثر مثبت که ندارد، صد تا اثر منفی دیگر هم دارد. فلان نوع جراحی، فلان... عرض کنم که در مورد آثار ورزش‌های مختلفی که مثلاً به میوه‌ها می‌دادند. این ورزش بله مضر است، اصلاً مفید نیست. خب، این‌ها مگر به علیت دسترسی پیدا نکرده بودند؟ چرا، بله، زیر آبش را زدند. یک وقت اولاً که انسان... حالا این هم نکته‌ای است که انسان کلاً در نظریه‌پردازی و کشف علیت «خلق الانسان من عجل». حضرت آیت‌الله جوادی آملی تو درس مدت‌ها یادم است که آن اولی که ما درس ایشان می‌رفتیم، نوجوان بودیم ۱۶-۱۷ سالمان. ایشان مدت‌ها، ماه‌ها در مورد همین بحث ارتباط علوم بحث می‌کردند با دین که ما علم دینی داریم یا نداریم. امتحان درس تفسیرشان اول تفسیر، می‌گفتند ۱۰ دقیقه، یک ربع آخر و هر روز این بحث را داشته. یکی از مباحثی که آن‌جا مطرح می‌کردند همین است: جان علم دینی نمک علم دینی داریم یا نه؟ نداریم. یعنی که ما می‌توانیم بگوییم: «آقا فیزیک اسلامی شیمی اسلامی یا نه، فیزیک اسلامی غیر اسلامی ندارد. علم علم دیگر.» خلاصه، علوم اسلامی همش اصلاً علم غیر اسلامی نداریم، علم غیر دینی نداریم. آن هم به دلایلی. جاهایی که تعارض دیده می‌شود بین علم با دین، جای سروش هم از این‌ها استفاده کرده دیگر. در مقابله با قرآن پزشکی در نمی‌آید. علوم جدید اصلاً اثبات نمی‌شود. لازم شود. وقتی می‌آوریم نظریه‌پردازی انسان، مشکلش این است که عجله تویش است. «خلق الانسان من عجل».
انسان تا یک جا می‌بیند که این با آن آمد، روی موش امتحان می‌کنند، دو بار، سه بار روی موش همچین واکنشی و اثری از این قاعده. عجله! خب، این باعث می‌شود که انسان یک نظریه‌ای بدهد. بعد ده‌ها سال... آهان احسنت! یک علت دیگر پیدا، عرض می‌کنیم. از بحث‌های ما این‌ها که می‌گوییم هیچ کدام خارج از بحث نیست. علی‌ ای‌ حال، پس ما می‌بینیم یک نظریه مطرح است. انسان به امر تجربی می‌گیردش. جز امر بدیهی می‌گیرد. دهه‌های بعدی، تو سده‌های بعدی، اصلاً واضح، یعنی بین‌الغیه مشخص است که غلط است، مشخص، بین‌البطلان، واضح‌البطلان. مشخص است که اصلاً خنده‌آور است. هیئت بطلمیوس، خب در نجوم و هیئت و این‌ها، نظریه پوست‌پیازی که مطرح می‌کرد، نظریه مسطح بودن عرض. که بعضی وقت‌ها به ظواهر قرآن هم: «کیف الارض کیف سُطحَت»، مسطح. خب، در حالی که ما می‌بینیم تو کرویتش، اگر قرار بود که عرض مسطح باشد، یکی از دلایلش این است دیگر، آن کشتی که دارد از ته دریا می‌آید این را شما باید یک دفعه یا ببینی یا نبینی. این که خرد خرد می‌بینی برای چیست؟ یک تکه‌اش می‌آید، هی واضح‌تر می‌شود. انگار دارد این‌جوری کجکی می‌آید، سرش. حالا معلوم شده بقیه‌اش دارد می‌آید. یکی از دلایل این است که این کروی بدیهیات بوده اصلاً. کسی زمین کروی است مثل گالیله بوده دیگر. حرکت کی بوده که گفته بود زمین کروی؟ بله. این‌ها به خاطر این است که انسان عجله می‌کند علت‌یابی. یعنی علت غیرتامه را علت می‌داند. می‌فرمایند که این دو تا مقدمه برای استثنایی بدیهی بود و این کبرای اخترانی هم بدیهی بود. رجوع حکم در قضای مجربات به قضایای اولیه و مشاهدات است در نهایت. یعنی مجربات ما قیاسی که از دو تا قضیه درست می‌شود. یک قضیه محسوس است با یک قضیه اولیه. ترکیب محسوسات و اولیات می‌شود مجربات. که مخفی نماند که ما منظورمان از این کلام که «هر تجربه‌ای مستلزم حکم یقینی مطابق با واقع می‌شود.» پس، بسیاری از احکام عامه‌ی مردم که مبنی بر تجاربشان، بعداً خطرشان در این‌جا کشف می‌شود. «خطر» هم درست است. به قول استاد «الخطا خطا والخطأ صحیح.» خطا غلط است، خطر به خاطر این که آن چیزی را که علت نیست را علت می‌یابند. این یک مسئله. اصلاً چیزی که علت نبوده، اتفاقاً حالا صد بار هم اگر پیش اتفاقی بوده. پس چیزی که علت نبوده را علت دانستن. این ۱. علت ناقصه را علت تامه دانستن. ۳. «ما بالعرض» را به جای «ما بالذات» گذاشتن. اصلاً برای علت‌یابی، باید ما برویم سراغ «ما بالذات». «ما بالعرض» که نمی‌شود ازش علیت‌یابی کرد. بدن‌ها مثلاً یک واکنشی نسبت به یک قرصی نشان می‌دهد. این واکنش با مثلاً ایجاد هورمون. یعنی مثلاً یک سری هورمون‌ها ترشح می‌شود در بدن که این هورمون‌ها اصالتاً مال فلان حالت انسان است که وقتی مثلاً حالت شادی دارد، این هورمون‌ها ترشح می‌شود. حالا این خود هورمون‌ها «ما بالعرض» ترشح شده، نه «ما بالذات». یعنی از آن حالته نبوده. خودش فعال شده. یک قرصی بوده، این‌ها فعال. من از ترشح این هورمون‌ها کشف بکنم که این موجب شادی می‌شود در انسان. ماه رمضان داریم آمپول‌هایی داریم که وقتی شما می‌زنید، بدن شما قند رها می‌کند. من ابتدا می‌گفتم: «این چون قند رها می‌کند بطلان مشکل‌دار می‌کند.» آمپول را که می‌زنی، خودش مقوی حساب نمی‌شود، مغذی حساب نمی‌شود. اما توی بدن که می‌رود، باعث رهایی شدن... احسنت! یعنی «ما بالعرض» آن این است که قند را بالا می‌برد. «ما بالذات»اش نیست. یعنی غرض اصلی ازش این نیست که قند برود بالا. غرض اصلی یک چیز دیگر است و آن موجب می‌شود که حالا قند هم برود بالا. خب، حالا انسان فکر کند که اصلاً این آمده آمپول را زده که برای این که قندش برود بالا. بالاخره که این قندت رفت بالا، مگر قندت بالا نرفت؟ دلیل نمی‌شود. حالا این تو مثال پزشکی بود. تو بحث‌های دیگر هم زیاد داریم دیگر. مثلاً گاهی خنک شدن هوا به خاطر مثلاً برودت هوا به خاطر رطوبت است. هوای سر، برودت، خنک شدن از رطوبت. رطوبت مثلاً رفته بالا. خب، بعد رطوبت به خاطر بر فرض دارم می‌گویم‌ها، حالا این‌ها خیلی برخیش علمی هم نیست. به خاطر این است که مثلاً دریاچه‌ای در این نزدیکی است. خب، انسان این‌جا «ما بالعرض» را «ما بالذات» بگیرد. «بالعرض» یعنی این‌جا خنک شده‌ها. «بالذات» آهان، «بالذات» مال آب دریاچه است، مال رطوبت است. هر جا رطوبت باشد، برودت هم هست. در حالی که اصلاً مال رطوبت نبوده، مال دریاچه بوده. باید بگویی: «هر جا دریاچه باشد، برودت هم هست.» قاطی کرده تو حکم تجربی. تجربه کردیم، رفتیم این‌جا، آن‌جا، آن‌جا. هر جا دریاچه، هر جا که رطوبت بوده، برودت هم بوده. در حالی که خب، می‌شود موارد پیدا کرد که رطوبت از برودت نیست. آن رطوبتی بوده که وقتی کسی که حرفه‌ای است می‌گوید: «رطوبتی بود که کنار دریاچه بود، دریاچه بوده. نه به خاطر آن. آن کاری کردی این جوری شد.» حالا تو بحث‌های جن و من و این هم که شما تو این حالت دیدی، مثلاً سرما بود، بخاری روشن می‌گوید: «آقا، این اصلاً مال جن نبوده. این سر و صداها مثلاً این توهمات شما بوده. یا مثلاً حالت گازگرفتگی بوده.» آن اثرات خود آن بخارات بخاری چه آثاری دارد؟ انسان یک توهماتی بهش دست می‌دهد. فکر می‌کند که مثلاً کسی آمد رد شد، رفت تا من آمپول نزنم. بعد مثلاً شما حتی آب مقطر هم بهش بزنی تو اون مریض خوب می‌شود. چرا؟ چون تو آن ناحیه تلقین تأثیر وضعیت. یعنی بالذات به آن سوزن تأثیر نمی‌گذارد. احسنت! احسنت! احسنت! خیلی جالب! حکم بدیهی که من آمپول می‌خورم خوب است. نمی‌دانی که مال آمپول نیست. یعنی مال آن ماده‌ای که به بدن منتقل می‌شود نیست، مال آن سوزن است و سر خطا. این‌ها این است که این‌ها ملاحظه‌شان برای اشیا در تجاربشان دقیق بر وجهی که موجب صدق مقدمه ثانیه بشود نیست. ببینید. باید به یک نحوی باشد که مقدمه ثانیه در قیاس استثنایی که گذشت، آن درست در بیاید. یعنی اولیه بشود. این‌ها به نحوی تجربه ندارند که آن قضیه کلیتش ثابت بشود و اولیه بشود. تجربیات باید این شکلی باشد. یعنی کبرا در قیاس استثنایی گفتیم که دائمی نیست، اتفاقی. مجرب، آن کسی که تجربه می‌کند، گمان می‌کند که این دائمی است. به خاطر اعتماد بر اتفاقاتی که این همیشه دائماً پیش می‌آمد. حالا یا به خاطر جهلش بوده یا به خاطر غفلت بوده یا به خاطر قصور ادراک بوده یا به خاطر تصرف در حکم بوده. خلاصه، جمله‌ای از حوادث را اهمال کرده و درش تخلف اثر را لحاظ نکرده. لذا یک حکمی را دائمی دانسته که دائمی نبوده. این و گاهی ملاحظه‌اش برای حوادث قاصر است به این که یک سری حوادث قلیل را ملاحظه می‌کند و حصول اثر را همراه با فرضش علت می‌داند. یعنی فکر می‌کند که همین‌هاست. علت تامه این‌هاست. «این‌ها نیست. این‌ها هر وقت فلان ذکر را می‌گویم...» حالا مثلاً تو بحث‌های توحید افعالی و این‌ها، ما می‌گوییم علت‌های مادی را بگویید که آن‌وریا خیلی... احسنت! احسنت! کی می‌گوید: «آقا، علت تامه خوب شدن من فلان قرص پارک.» علت تامه نیست. ولو درست است. در یک حدش درست است. یعنی بحث دیگر این نیستش که این اتفاق این‌هاست دائمی است. هر وقت فلان قرص بخورد خوب می‌شود. ولی بحث این است که این علت تامه نیست. چرا علت تامه نیست؟ به خاطر این که این مظهر شافی بودن خداست. خدای متعال اسم شافی بودن خودش را این‌جا تجلی داده. در نگاه کسی که عارف است و حقایق عالم همه را تجلی اسماء و صفات خدا می‌بیند. او می‌بیند که کسی دارد به این‌ها (یعنی به مجردها) تکیه می‌کند. «این است و جز این نیست.» این تو «این جز این نیستش» مشکل دارد. یا من با اسم یا شافی خوبت می‌کنم! این نمی‌داند که آن آمپول مظهر یا شافی بوده. لذا مردم استبعاد دارند که یک کسی مثلاً یا مثلاً فوت کند، این خوب بشود. یا مثلاً دست بکشد، خوب بشود. نگاهش بکند، خوب بشود. فلان ذکر، فلان دعا. می‌گوید: «آقا، با این چیزها آدم خوب نمی‌شود. این باید یک آمپول بخورد، قشنگ سرحال بشود.» خلاصه، خونمان موش آمده بود. هر چی تله مله گذاشتیم. خلاصه می‌آمد. خیلی حرفه‌ای بود. پنیرها را از یک جا می‌خورد که تله نزندش. قبلاً دوره دیده بود. چه جوری بود؟ یک دعایی تو مفاتیح بود دفع این حیوانات موذی. جلوی چشمم رفت! از در رفت بیرون! خیلی راحت. انسان می‌گوید: «آقا، خیلی عجیب بود!» عجیب نیست! این تا الان هم که داشته آن کار را می‌کرده به خاطر این تجلی اسماء و صفات خدا بوده. حال شما خودمان از خود اسم کمک گرفتی. حالا تازه باز این هم علت تامه نیست. باز پشت این‌ها می‌شود چیزهایی را کشف. در هر صورت اگر استمرار در تجربه داشته باشد و تغییر بدهد در آن چیزی که تجربه کرده، می‌بینی که غیر آن چیزی که اولاً اعتقاد داشته، پیش می‌آید. گاهی این‌جوری است. مثلاً گاهی انسان تجربه می‌کند که: «چوب یطفو علی الماء فی عده حوادث متکرراً.» چوب روی آب می‌ماند. درجه‌بندی داریم، سطح‌بندی داریم. در کجا از پوسته‌ای تامه، ولی اگر بخواهیم یک سطح بالاتر این درست است. این حرف خوبی است. شما بیا بگو: «آقا، من در حد دلایل مادی و طبی خودم کشف کردم که این موجب شفاست.» در مورد صدقه و صله رحم دیگر نمی‌توانی حرف بزنی. آن یک سطح دیگر است. آهان! شما در این حد می‌توانی بگویی مجربات ماست و این هم بدیهی است. هیچ گیری هم نیست. شما در این حد حرف بزن، همه حرفت را قبول می‌کنند. ولی مسخره کنی: «آقا، صدقه چیست؟ صله رحم چیست؟ بیا قرصت را بخور.» «صله رحم، صدقه چی؟» این دیگر حرف شما نیست. این حق شما نیست. شما در حد خودت، تو پوسته‌ی خود آن نظام علت و معلول را کشف بکن و نظر بده. به شرطی که به علت تامه برسی. عجله نکن. این‌ها همه را آقای جوادی فرمودند. مدت‌ها درسشان. خیلی هم قابل استفاده واقعاً. احسنت! یعنی امر بدیهی اولی توش داشته باشی. محسوسات قشنگ درست باشد. شرایطش را با همه ضوابط و دقت‌ها و این‌ها توش رعایت بشود. «ما بالعرض» را به ذات قاطی نکن. همه این‌ها سر خودش. حالا بیا نظرت را بگو. این در محدوده تجربه‌بردار. تجربه بردار برای شما نیست. آن برای کسی در فاز خودش مجربات است. مجتهدی می‌فرمودند: «از مجربات ما این است.» زحمت آقای مجتهد آیت الله مجتهدی می‌فرمودند که: «از مجربات ما این است.» روایت هم داریم که اگر بچه‌ای مر یض شد (برای شما خیلی روایتش خوب نیست.) بچه مریض شد، «به میزان ویزیتی که پول دکتر می‌دهند، این را بزن زیر سر بچه شب تا صبح. صبح بزن صدقه، این بچه خوب می‌شود.» مجرب. خب، برای ایشان مثل یک امر بدیهی است. یعنی صغرا کبرا چیده که: «صدقه که موجب شفاست. این که امر بدیهی است، تو این هیچ بحثی نیست. این هم که جز مشاهدات ماست که ما صدقه را گذاشتیم این‌جوری و فلان زیر سر گذاشتیم این‌ها. این هم جز مشاهدات ماست.» صغرا کبرا نتیجه این است که شما این کار را بکن، بچه ات خوب می‌شود. این‌ها نکات خوبی‌ها. بعد حالا تو بحث مغالطات خیلی کمک می‌کند. یکی ممکن است مغالطه است. عین برهان است. بله. این برهان، برای این که صغرا کبرا جفتش یقینی نیست. آهان! در تجربیات اگر علت ما برسیم... حالا چون یک طرف قضیه از محسوسات است و نتیجه تابع اخص مقدمات است. یعنی نتیجه ما خیلی مهم است‌ها. نتیجه ما باید یک قضای شخصیه بشود. ببینید. دو تا بحث. یکی خود محسوسات جز چیاست؟ قضایی که برای خود من حجت است. حجت الاغیر نیست. حالا من یک تجربیاتی دارم. تجربیات من دو تا مقدمه: یک مقدمه‌اش عملیات است این که مال همه است. یک مقدمه‌اش چیست؟ مشاهدات. نتیجه ام تابع چیست؟ اخص مقدمات. الان اخص مقدمات ما چیست این‌جا؟ مشاهدات. اخص از چه جهت؟ از جهت حجیت لغیر، حجیت لنفس. پس نتیجه باید چی بشود؟ روش حجت لنفس. پس چرا شما می‌آیی می‌گویی مجربات برای همه است؟ یعنی یک حکم پزشکی می‌شود. می‌شود کتاب. هر کی می‌خواهد دکتر بشود باید این را بخواند. آهان! احسنت! احسنت! این پس یعنی تا قبل از این که من تجربه نکنم برای من یک امر بدیهی نیست. اگر من بیایم بگویم: «آقا، من این تحقیق را الان سیر این که باید شرایط تجربه را برداری به خاطر همین است دیگر.» که الان آمدند یک چارتی دادند. به چارتی که همه عقلای علوم مختلف پذیرفتند تو بحث تحقیق این است که شما باید آن نمونه بگیری روی این نمونه‌ها کار بکنی از معلول به علت برسی. یعنی این حرکتی که یا از علت به معلول برسی. حالا بر طبق این ضوابط. این ضوابط اگر اجرا شد، یعنی این که: «آقا، اگر به یک کس هم بدهی بخواهد تجربه بکند شرایط را هم براش قید بکنی، او به این نتیجه می‌رسد.» یعنی صرف بحث شخص خود من نیست. برهان که تجربیات بالاخره برهان است یا نیست؟ تجربی به سفتی برهان که نیست. حالا بحث برهان می‌رسیم ان‌شاءالله. برهان آن نقطه اصلیش می‌گوید: «قیاسی که مولف از یقینیات باشد که نتیجه‌اش یقین به ذات اضطراری باشد.» که حالا این دیگر این تعریفش است. بعد دیگر توضیح می‌دهم. خب، الان ما از یقینیات باید برهان بسازیم. من الان در برهان خودم می‌توانم از این تجربیات استفاده بکنم. مراتبه. تو آن بحثی نیست. الان این جمله‌ای که: «آقا، شما این کار را بکنی از تجربیات ماست.» این الان برهانی است یا مغالطی است؟ حالا من به شما می‌گویم که شما این کار را بکن، از تجربیات ما این است که این جوری خوب می‌شود. نام مغالطه کرده بود. بچه ام خوب نشد به خاطر مغالطه آقا بود. درگیریم تو این بحث‌ها. صغرا کبرا: «این امر از مجربات ماست. شما هم تجربه کن، بچه‌ات خوب می‌شود.» انشا. خوب قضیه که انشایی می‌تواند باشد مشکلی ندارد. مجید خبری و ان. باید برگردد به یک قضیه خبری که حالا ما می‌توانیم موضوع محمول داشته باشیم. تو انشا موضوع محمول داریم. فقط حکم ثابت نمی‌شود. حکم این قضیه از تجربیات ماست. بله مؤثر است. شما هم تجربه کن اثرش را ببین. نتیجه: «ما تجربه کرده‌ایم که این امر موجب شفاست. شما برای شفای بچه از این امر استفاده کن.» نتیجه این که از مجربات این است که با مجربات ما بچه شما خوب خوب. یعنی امر بدیهی است که خوب. بچه شما در اثر این علت، خوب در صد این دعا، این کار. برهان یا مغالطه است؟ یعنی وقتی این طرف نتیجه ندید، باید بگوید که: «آقا، مغالطه کرد.» یا برهانی بود من مشکل داشتم. یعنی تو قیاس او مشکلی بود یا در عمل من مشکلی. بحث‌های مهمی الان درگیریم ما بین مفاتیح نوشته این‌ها که مغالطه ای است. یا روش تعاملی بفرمایید. بحث برهان برسیم خیلی بازتر ان‌شاءالله. خب، مثلاً طرف دیگر دو سه جمعش کنیم، می‌بیند که چوب را روی آب می‌گذارد وای‌می‌ ایستد. فکر می‌کنی که معتقد است که این خاصیت در چوب و آب است. حکم می‌کند که هر چوبی روی آب وامی‌ ایستد. ولی اگر این را تجربه بکند: بعضی از انواع چوب سنگین را می‌بینی که این روی آب دیگر روی آب شیرین وای نمی‌ ایستد، ته می‌ماند، یا می‌رود وسط آب. این دیگر این‌جا شکی اعتقاد الاول آن اعتقاد اولش دیگر بدون شک برطرف. آقای این حرف‌ها نیست. ما دیدیم. یک چوب سنگین آوردیم، رفت آن ته. از این الوارهای جنگل سنگین. اگر تجربه را تغییر بدهد در عده‌ای از اجسام غیر چوب و دقیق بشود در ملاحظه‌اش و وزن کند اجسام و سوائل سیالات را به دقت و وزن بعضی‌اش و بعضی مقایسه کند، برایش حکم دیگری حاصل می‌شود به این که علت در این که چوب بر آب وای‌می‌ ایستد این است که چوب وزنش از آب کمتر است. در واقع چگالیش، وزن حجمیش و برایش قاعده عامه‌ای حاصل می‌شود به این که جسم جامد بر سائل سیال وای‌می‌ ایستد وقتی که وزنش از او کمتر باشد و رسوب می‌کند به قعرش وقتی که وزنش بیشتر باشد و به وسطش وقتی که وزنش با آن مساوی باشد. پس آهن مثلاً رسوب می‌کند به ته آب. زُب. چرا این را واژه‌اش را بررسی نکردم. این می‌ماند روی آب چون وزنش از او کمتر است. زُب. بله.
حالا باید برویم سراغ چهارم. متواترات را هم سریع بخوانیم. چهارمین نوع قضایای بدیهی متواترات است. این‌ها قضایایی است که نفس به آن‌ها ساکن می‌شود. سکونی که دیگر با آن شکی نیست. یک آرامش خاطر شک بردار و جذب قاطع برایش حاصل می‌شود و این به واسطه اخبار جماعتی است که تواضعشان بر کذب محال نمی‌شود. این‌ها همه با همدیگر دست به یکی کرده باشند می‌خواهند دروغ بگویند و اتفاق خطرشان در فهم حادثه هم همه غلط فهمیدند. تقاط به معنای مشارکت. «لیتواتوا» عده «ما حرم الله». توافق به معنای توافق، تقاط. عرض کنم که بگوییم: «آقا، یک عده این‌ها همه اشتباه فهمیدند.» یعنی یکی با تفنگ گرفت یک نفر را زد. صد نفر دارند می‌گویند: «ما دیدیم این او را زد. تفنگ، تفنگ گرفت. تهدیدش کرد. با قصد زد.» ولی هر صد تا غلط فهمیدند که این تو تهدید کرد. غلط فهمیدند که این به قصد هر صد تا غلط فهمیدند. حالا بحث تواتر تو اصول که برسیم، یک چیزهایی از توش در می‌آید و یک جاهایی تفاوت دارد که بحث‌های خیلی خوبی است. تو بحث اجماع. اجماع خیلی ربط دارد با تواتر که حالا ضبطش ان‌شاءالله توضیحاتش خواهد آمد. مثل علم ما به وجود شهرهای دوری که ما تا حالا ندیدیمش. مال ایالات واشنگتن، نرفتیم نیویورک، نرفتیم. ولی می‌دانیم که هست. هیچ شکی هم توش نیست. یقین قطعی است برام. و به نزول قرآن کریم بر پیامبر اکرم. این جز متواتر است. به وجود بعضی از امم گذشته، بعضی از اشخاص گذشته. ناپلئون برای شما یقینی است یا غیر یقینی که وجود داشته؟ یقین بدیهی (به خاطر تواتر.) کریم خان زند قبرش هم نمی‌دانیم کجاست. یقینی که بوده (به خاطر تواتره.) و بعضی حصر عدد مخبرین به خاطر حصول تواتر در عدد معین. (اشتباه است.) بعضی گفتند ۴۰ نفر یک حد نصابی گفتم برای تواتر. نه، تواتر حد نصاب نمی‌خواهد. مدار همان حصول یقین است از شهادت. شهادت سه تا شهادت آدم دیگر واقعاً قتل پیدا می‌کند که ماجرا همین بوده. یک وقتی هم ۵۰ نفر می‌گویند آدم هنوز مطمئن نیست. خود افراد هم که برای طمأنینه نفس متفاوت. هنگامی که علم امتناع تواضع بر کذب حاصل شود، دیگر خیالش راحت می‌شود که امکان ندارد این‌ها دست به یکی کرده باشند که بخواهند دروغ بگویند و خطای همگی‌شان هم نمی‌شود. خطای همگی‌شان هم آهان! این دو تا بله. از ذهن ما خود به خودمان استفاده. پس یکی تواترشان بر کذب، یکی تواضع بر خطا. همه تواضع نگوییم، اجتماع بگوییم. دست به یکی نکردند، همگی دارند با همدیگر اشتباه می‌کنند. آخه نمی‌شود این همه آدم وقتی این همه... با نگاه قرآنی می‌شود همه دنیا، همه مردم اشتباه بفهمند، یک نفر درست اخبار. احسنت! توی آن اخبار عن حس. این خیلی مهم است. قید اصلیش این است نه ان هتسن حدس. یک وقت همه دنیا می‌نشینند حدس می‌زنند به این که آمریکا خوب است، مثلاً ایران، جمهوری اسلامی بد است، صدام خوب است. بحث سلیقه، سقیفه. احسنت! همه جمع شدند این را می‌گویند. این برای ما اخبار این‌ها به دردمان نمی‌خورد، مفت نمی‌ارزد. اخبار عن حسد. بگوییم: «همه بگویند ما دیدیم، ما شنیدیم، این را گفت.» بعد افرادی که هیچ ارتباط دست به یکی با هم ندارند و نمی‌شود اصلاً یکی از این ور، یکی از آن ور. افراد مختلف، جاهای مختلف، با سلیقه‌های مختلف، همه بخواهند یک اخبار بکنند عن حس و همه هم دارند غلط می‌فهمند و مربوط نیست. یقین به عدد مخصوصی از مخبرین که درش زیادت و نقصان تاثیر داشته باشد. ۵۰ نفر شد این بشود یقین، ۴۹ نفر دیگر. الان حد عدد ندارد. یک جوری که این‌ها با همدیگر هی تراکم پیدا می‌کند، هی می‌رود احتمالات به یک طرف زیاد، به یک طرف کم. دیگر خیالش راحت. این را می‌گویند بدیهی بودن توا. خوب بحث حدسیات هم بحث بعدی ماست که ان‌شاءالله فردا بهش خواهیم پرداخت. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00