‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث ما در مشهورات بود، از مبادی عقلیه یا مبادی استدلال. به اینجا رسیدیم که فرق بین مشهورات و یقینیها چیست. من از مظفر میفهمم که بر این اساس، فرق بین مشهورات و یقینات، تفاوتی مهم است. تفاوت بین مشهورات _همراه اینکه هر کدام از اینها مفید تصدیق جازم است_ خب، یک شباهت دارد؛ این است که هر دو تصدیق یقینی و جازم ازش شکل میگیرد؛ هم مشهورات، هم یقینیات. یقینیات به معنای اولیات و فطریات و اینهایی که گفته شد. مشهورات منالاعم، همهشان، آنهایی که تطابق آرا برشان هست؛ یعنی ما مشهوراتی داریم که همه یقینیاند، نه آنهایی که تطابق آرا برش هست، مثل اولیات و فطریات و مشاهدات و اینها. همه اینها تصدیق یقینی هستند. تجربیات، حدسیات، تجربیات، آرا برش نیستند. حدسیات هم اینجوریاند. متواترات هم همینطور. ولی ما در اولیات و فطریات و مشاهدات تطابق آرا داریم. این یقینی است. فرقش با مشهورات چیست؟ مشهورات هم تطابق آرا است. شباهتش این است که هر دو تصدیق یقینی میآورند. یعنی مشهورات هم مفید تصدیق جزمیهاند. انسان وقتی همه مردم یک چیز را میگویند، همه عقلا این را قبول دارند، یک امر مشهوری است. حالا عرض شد دیروز که یک سری چیزها تهش به جایی بند نیست.
تفاوت اینها چیست؟ معتبر در یقینیات این است که مطابق باشد بر آنچه مطابقت لما علیه الواقع؛ مطابق با چیزی که واقع بر آن است. یعنی در یقینی هم تطابق آرای عقلاست، آن طرف مطابقت با واقع و نفسالامر هم تطابق دارد و هم با عقلا تطابق دارد. اما نفسالامری که از آن تعبیر میشود به حق و یقین، تعبیر حق میآید اینجا، تعبیر یقین میآید. در مشهورات، آنی که معتبر است این است که مطابقت کند با توافق آرا بر آن. یعنی پشتش نفسالامر واقعی نیست. فقط تطابق آرای عقلاست یا نمیتواند باشد. نظر به آن نیست. لا واقع لها غیر ذالک. اصلاً واقعی ندارد غیر از تطابق آرا.
مرحوم مظفر میفرماید: «اصلاً واقع ندارد، نفسالامر ندارد، تسامحی باشد، تناسب داشته باشد.» ما نظر به واقع نداریم؛ یعنی برای ما ملاک اینجا واقع نیست. ملاک همین تطابق آرا و عقلاست. ولی آنجا در یقینیات ملاک همان واقع است. میگویند: «و واقعاً همین را میگوید.» واقعاً همین است. ما اینجا نمیگوییم واقعاً همین است. میگوییم: «همه همین را میگویند.» این دوتا تفاوت مشهورات با یقینیات است که حالا این معنا، توضیح بیشترش، ایشان میفرماید که به زودی و به خاطر همین مقابل مشهور کاذب نیست. در برابر قضیه مشهوره نمیگویند قضیه کاذبه. در برابر قضیه مشهوره میگویند قضیه شنیع. شنیع یعنی چه؟ یعنی آن چیزی که کافه مردم یا اکثر مردم، همه یا اکثر آن را انکار میکنند. شنیع شعارش کاری نداریم. خود وجود این قضیه کاری بنی. که مردم آن را میپسندند و قبول میکنند یا قبول نمیکنند. لذا به دروغ و راست بودنش کاری نداریم. به اینکه مردم میپذیرند _اصل دموکراسی خیلی با دموکراسی سروکار دارد_ مردم چه میگویند، خیلی مهم نیست که راست است یا دروغ؟ لذا، قضیهای که همه قبول دارند، نمیگویند در برابر دروغ، یا قضیهای که همه قبول دارند، یا دروغ است، این مغالطه است. یا همه قبول دارند، یا همه بدشان میآید. حالا میشود آنی که همه قبول دارند، راست باشد یا دروغ. میشود اینی که همه بدشان میآید، راست باشد یا دروغ. مثل اینکه همه از مرگ بدشان میآید. در حالی که مرگ یک واقعیت و واقع صدق است. همه از باقی ماندن تا ابد در دنیا خوششان میآید، ولی کذب است. من میگویم مثلاً کلاغ قارقار کند یا مثلاً صدای جغد اگر بیاید شوم است. بله، واقعش همین است. کاری نداریم. عدد ۱۳ هم همینطور مشهور به شرط اینکه همه قبول کنند. حالا بحث این است. آها، حالا این باید بحث بکنیم که همه و اکثرش توی فقه بحثش دورتر است. مقابل کاذب صادق، مقابل مشهور شنیع است. مشهور یعنی همه یا اکثر میپسندند. شنیع یعنی همه یا اکثر انکار میکنند. صادق و کاذب که ناظر به واقعاند. پس صادق و کاذب ناظر به واقعاند. اینها اصلاً ناظر به واقع نیستند.
دو تا عبارت از مرحوم بوعلی و مرحوم علامه حلی، چرا در کتاب نیامده؟ از بیرون بنده عرض میکنم. خیلی اینجا به درد این بحث ما میخورد. مرحوم بوعلی در اشارات، در کتاب شریف اشارات و تنبیهات که اشارات و تنبیهات را بعداً شرح زده، توسط کی؟ خواجه نصیر. شرح اشارات مال خواجه نصیر است. اشارات و تنبیهات از کتابهای خوب جناب بوعلی. و کتابهای خوب که شفای او ناظر بحثهای منطقی، فلسفی و اینهاست و طبیعیات. البته اشارات مرحوم بوعلی میفرمایند که: «و این مشهورات و هذه المشهورات قد یکون صادقاً کاذباً.» مشهورات یک وقت میشود راست باشد، یک وقت میشود دروغ باشد. اگر صادق باشد دیگر منسوب به اولیات نمیشود. منسوب به اولیه و مانند او نمیشود وقتی که بیّنالصدق نباشد نزد عقل اول، الا به نظر است. من عبارت بوعلی را اینجوری میخوانم دیگر. هی تکهتکه برگردانم: «اذا کانت صادقاً،» اگر قضیه مشهوره صادق باشد، «صادقا لیسه تنسب الی الاولیات و نحوها اذا لم یکن بیّنة الصدق عند العقل الاول الا به نظر.» ما یک دانه بیّنالصدق داریم نزد عقل اول؛ یعنی انسان برای او قضیه اولی بدیهی است. حالا پس یک وقت بدیهی است؛ یعنی بیّنالصدق عند العقل الاول میشود بدیهی، الا به نظر؛ یعنی آن ضروری است. این وقتی که نظری باشد، مشهورهای که نظری باشد، این را دیگر نسبت به اولیات به او نمیدهند. مشهور است، ولی جزء اولیات نیست، به شرطی که نظری باشد. «ان کانت محمودتاً عنده و الصادق غیر المحمود.» اگر محمود باشد نزد عقل، یعنی آن قضیه نزد عقل محمود باشد. و صادق غیر محمود باشد. حالا عبارات بوعلی یک امر بدیهی، یک حرف سنگین است. واقعاً زحمت میبرد اینها را توضیح دادن. کسی مثل خواجه نصیر دارد شرح میکند. ممکن است که قضیه بدیهی باشد ولی محمود عقلا به یک معنا؛ یعنی خوششان نیاید. بدیهی است ولی خوششان نمیآید، نمیپسندند. مثل همین مرگ و اینها. بدیهی است که آدم میمیرد ولی همه میخواهند انکارش کنند. پس ما یک محموده داریم، یک صادقه داریم. عبارت خیلی مهم بود. یک محموده داریم؛ قضایای مشهوره محمود است. قضایای اولیه صادق است. مشهور نه دیگر مثبتش محمود است. محمود عند الناس دیگر. و مشهور غیر محمودند. میتوانیم سلب و ایجاب کنیم. یعنی قضیه سلبی، قضیه ایجابی. در هر صورت سلبش محمود است نزد مردم، ایجابش محمود است نزد مردم. قضیه سالمه داریم که محمود است. نزد مثلاً: خوب نیست انسان دستش را در بینیاش کند. خود این قضیه سالمه است. چه میشود؟ میشود محمود. خوب نیست انسان باد گلو بدهد. مثلاً میشود قضیه محمود. همه عقلا این را قبول دارند. البته این ظاهراً اختلافی، عند الغربیین با ما تفاوت دارند. چیزهایی که ما بد میدانیم، عروس خانم کاری کرده که اروپا، در محدوده عقلا اینجا در مشهورات هم از وصف عقلا را آوردند. دوگانه است، هم مردم هم عقلا. ولی لازم نیست که مردم عاقل تو این قص باشند. نه، عاقل به آن معنای چیزش نیست. مورد قبول اعتقاد همه یا بیشتر. این یک نکته، همه یا بیشتر مردم یا اعتقاد بسیاری از دانشمندان یک طایفه خاص. اینجا توافق آرا ملاک است دیگر. بله، آن حیثیت عقلاییشان دیگر مد نظر نیست که بخواهد ختم به یقینیات و بدیهیات و اینها بشود.
خوب، به همچنین میگویند: «این از کاذب غیر شنیع است.» یعنی کاذب غیر شنیع هم دروغ است ولی شنیع نیست، این هم میشود جزو چیها؟ مشهور. مردم بدشان نمیآید دروغ است ولی خوششان میآید. پس چه بسا شنیعٌ حق و ربّ محمودٍ کاذب. این عبارت بوعلی خیلی عبارت خوبی است: «چه بسا شنیعی که حق است.» در واقع، در واقع این شنیعی که برای مردم است، حق است. «و چه بسا محمودی که کاذب است.» یعنی در واقع شما میدانستید یک همچین چیزی ما نداریم. روز قیامت مردم همه میفهمند که آقا این تهش خالی بود. هیچ و پوچ بود. هیچ نبود. اینکه همه دنبالش بودند و همه فکر میکردند که این چیزی توشه، چه خبر است؟ هیچ خبری پشتش نیست. و آنی که همه بد میدانستند، این اصل ماجرا همین بود. تو آمریکا من فکر میکنم ایرانیا بدویاند و وحشیاند و فلان. مثلاً. بله، توافق آرا به شرط اینکه باشد، باز تفاوت با مسلمات و اینها پیدا میکند. بررسی بکنیم گزینه درست و غلطش را. عرف عوامشان الان این ذهنیت را برایشان ایجاد کرده. رسانهها این ذهنیت را دارند. حالا بحث در مورد اینکه مشهورات برای عراق آمده، رسانههایشان تو مخشان کردهاند که اینها بمب اتم دارند. بله، اصلاً کاری به اینکه حالا بیایند بحث را مسلم کنند یا نکنند، نداشتند دیگر. آمدهاند بر اساس همینم. حالا بحثی که، حالا بحثی که مشهورات مبنای افکار جامعه است یا مشهورات مأخوذ؟ یعنی آن چیزی که اخذ بشود را ما میتوانیم جزء مشهورات بگوییم؟ یعنی یک عده دارند تغذیه فکری میکنند، جهتدهی میکنند افکار را و یک چیزی را باورسازی، تلقین میکنند. این جزو مشهورات میتواند باشد یا نه؟ مشهورات یعنی همانی که خودشان دارند قبول میکنند. آن نسل بعدی این هم خب یک نکته دیگر از مرحوم علامه حلی بخوانم: «میفهمی که هر مشهوری صادق نیست.» پس مشهور متن علامه خیلی شفافتر و سلیستر است: «در برابر کاذب نیست تا واجب بیاید که صادق باشد، بلکه در برابر شنیع است، همان گونه که صادق در برابر کاذب است.» پس فقط مشهور در برابر شنیع به خاطر اینکه مشهور انکار نمیشود، شنیع انکار میشود و این دوتا متقابلانند. تقابل.
بریم سراغ اقسام مشهورات. بدان که مشهورات گاهی مطلقه است که همان مشهوره عند الجمیع و گاهی محدود است که همان مشهوره نزد قومی دون قومی است. یک وقت همه مردم عالم یک چیز را میگویند. این میشود قضایای مشهوره مطلقه. یک وقت در یک قومی قضیه مشهوره است، در یک قوم دیگر نیست. توی یک فضایی هست، توی یک فضایی نیست. تو قم مشهوره، تو تهران نیست. این میشود چی؟ مشهوره محدوده. مثلاً، نزد متکلمین مشهور است که تسلسل محال است. متکلمین دیگر. و همچنین این مشهورات تقسیم میشود به جمله اقسام. اختلاف اسباب شهرت، اینکه اسباب شهرت چی باشد، هم خودش دخیل است در اینکه ما مشهورات را چی بگیریم و آن به حسب استقرا ممکن است که نهایتاً این چندتایی که ذکر میشود، بیاید ذکر میکند: الواجبات للقبول و التأدیبات الصلاحیة. بعضی چیزها قبولش واجب است و بعضیها تأدیبات صلاحیة یا آرای محمود به حسب اسباب شهرت، واجبات القبول. مشهوراتی که عقل به حکم وجدان و بداهت و ضرورت ملزم به پذیرش آنهاست. یعنی عقل وجداناً برایش روشن است. ضرورتاً، بداهتاً این برایش روشن است و همه عقلای عالم بر آن حکم میکنند و آن چیزی که سبب در شهرتش این است که حق جلیه است. یعنی هم حق است، هم مطابق با واقع. چون مطابق با واقع است. همینجور حکم میکند به یک معنا مشهور به میشود، اولی میشود همان بحث حیثیتهاست دیگر. از حیث شهرتش میشود جزو مشهور. ولی شهرتش را از کجا آورده؟ به اینکه واقع این است، آن را نقش کرده. پس مطابقت دارد. از این جهت بر اعتراف به آن، همه عقلا مطابقت دارند. هم اتفاق آرا و عقلا را داریم، هم مطابقت با واقع. مثل اولیات و فطریات و مانند اینها که میشود مشهورات. و این همان چیزی است که نامیده میشود به مشهورات به حسب معنیالاعم. همانطور که گذشت از جهت عموم اعتراف تو مشهورات گفتیم همین بود.
دومیش از تأدیبات و صلاحیة است که اسمش را محمودات هم میگویند و آرای محموده هم میگویند. این مبحث، بحث فوقالعاده مهمی است و مرحوم مظفر در بحث حسن و قبح عقلی کتاب شریف اصول فقهشان این را استفاده کردهاند و اجرا هم انجام دادهاند. و این آن چیزی است که آرا بر آن مطابق است به خاطر قضایای مصلحت عامه برای حکم به آن به اعتبار اینکه به وسیله آن محموده و اینهاست که نظام حفظ میشود و بقای نوع انسان میشود. یعنی مردم قبول دارند این را به خاطر آرای مردم. یعنی میدانند که مصلحت عامه در این است. بله، یعنی اصل قانون، اصل حکومت، اصل رهبری: «لابد للناس من امیر فاجرٍ او بَرٍ.» امیرالمؤمنین میفرماید: مردم بالاخره امیر میخواهند چه خوب، چه بد. مشهور است. یعنی تطابق آرا برش هست. خوب باشد یا فاجر؟ معلوم است که فردی امیرالمؤمنین را قبول ندارد که فاجر باشد یا بر باشد. ولی خب از جهت شهرتشان استفاده میکنند به عنوان مشهورات و در مقام خطابه یا در مقام جدل. گفت: در مقام کجاست؟ در مقام جدل. مشهورات در جدل؛ یعنی شما با یک کسی که بحث میکنی میگوید: «آقا من قبول ندارم.» میگویی: «بالاخره قبول داری که یکی باید رهبر بشود؟ نباید قبول نداری؟ مملکت قانون میخواهد یا نمیخواهد؟ خب کی بنویسد؟ طاغوت بنویسد؟ کسی که خودش زندگیاش را نمیتواند جمع بکند بنویسد؟ کسی که سر تا پا شرارت و کثافت و رذالت است بنویسد؟ یک کسی بنویسد که دست از پا خطا نکرده، پاک است، علم دارد، تقوا دارد؟ خب کدامش را؟» از خود مقولاتی که عامه قبولش دارند از آرای محمود است و همه تصدیقش میکنند. شما از این دارید استفاده میکنی. و این مصلحت یعنی این حکم از کجا میآید؟ از اینکه مصلحت عامه در این است. حفظ نظام، نظام، نظام جمهوری اسلامی، حفظ نظام، نظام انسانی، بقا نوع بر این است. بحث سلامت، بحث شما میگویی که آقا باید مثلاً شبکههای حالا مثلاً مثال خوبش شبکههای اجتماعی کنترل بشود. اصل فیلتر مثلاً در فضای مجازی لازم است. یعنی چه؟ مردم آزاد بشوند خودشان عقل دارند، خودشان تشخیص میدهند، خودشان تفکیک میکنند. خیلی خوب! مردم خودشان تفکیک میکنند. پس ما دیگر نه چیزی به اسم وزارت بهداشت میخواهیم، نه چیزی به اسم شهرداری میخواهیم. آشغالها را دیگر کسی نیاید جمع بکند. کسی نیاید تعیین بکند. نظام سلامت چیست؟ نمیخواهد معیار نمیخواهد. الان این بحث تغذیه و اینها. هیچ نظارتی نیست، مردم شما هر غذایی که برای شما آوردند توی رستوران، خودت امتحان کن ببین که مسموم است یا سالم است. نظارت از بیرون ما نداریم که بخواهد بیاید برود آن پشت پرده را چک بکند که آنجا سالم است، تمیز است، کثیف است. چه خوب. اصل نظارت که لازم است. فیلتر که لازم است. شما فیلتر نکن. مواد مخدر بیاید. مردم خودشان تشخیص میدهند. آقا من میگذارم اینجا جلوی بچهام. گذاشتم مواد مخدر. «استفاده نکنیا!» منم گوشی برای بچهام خریدم، اینترنتش هم هست و یا ماهواره خریدم. بدون فیلتر بهش میگویم: «پسر، نگاه نکنی!» عقل سالم، خوبی. از مشهورات، مصلحت عامه در چیست؟ مصلحت عامه در فیلتر، در نظارت است، در قانون، کنترل، مهار. این مصلحت عامه است. در مقام جدل انسان از این استفاده میکند. مثل قضیه حسن عدل و قبح ظلم. عدل چیز خوبی است. ظلم چیز بدی است. معنای حسن عدل این است که فاعل عدل ممدوح نزد عقلاست. کسی اگر به عدل عمل بکند، عقلا او را مدح میکنند. معنای قبح ظلم این است که فاعل ظلم مذموم نزد عقلاست. و این احتیاج به توضیح و بیان دارد. و ما چی میگوییم؟ انسان وقتی که کسی بهش احسان بکند، «الانسان عبید الاحسان.» انسان برده قدردانی میماند در برابر احسان. کسی بهش احسان بکند، اصلاً رام میشود. خورد و خاکشی میشود در برابر او. چرا اینجوری است؟ وقتی یک کسی یک فعلی انجام میدهد که آن فعل با مصلحت شخصی این آدم ملایمت دارد. یک کسی در حق من کاری میکند که با مصلحت شخصی من جور در میآید. من چرا در برابر او کرنش میکنم؟ او در مقام جزا، خیر بر میآید: «هل جزاء الاحسآن الا الاحسان؟» کسی احسان کرد، انسان در صدد این بر میآید که به او احسانی بکند که کمترین حد احسان این است که از او تشکر کند، مدحش کند، در او رضایت را بر میانگیزد که اول از اولین مرحله اینکه من راضی میشوم از کسی در مقام احسان به من بربیاید. مصلحت شخصی من را برآورده میکند، منظور راضی میشود. اولین مرحله. و بعدش میآیم سمت جزایش اینکه پاداشش بدهم، ازش تشکر کنم. اقل مراتب جزا همین است که حداقل تشکر. وقتی هم کسی به من بدی بکند، یک کاری بکند که با مصلحت شخصی من جور در نیاید. اول از همه سخت پیدا میکنم و از آن ناراضیام. بعد در صدد این برمیآیم که به نحوی به او جزا بدهم که کمترین جزای او میشود چی؟ اینکه بروم مذمت کنم، سرزنش کنم، یک چیزی بهش بگویم، یک حرف درشتی بزنم. خوب و این چنین است انسان. اینها را نسبت به مصلحت عامه هم همین کار را میکند. نسبت چه جور نسبت به مصلحت شخصی خودش اینجوری است. پس ما یک احسان در مصلحت شخصی داریم، یک احسان در مصلحت عامه داریم. آن احسان در مصلحت عامه ممکن است مستقیماً چیزی گیر من هم نیاورد ولی میدانم یک نفر آقا مثلاً یتیمخانه زده. یتیم هم نه، یتیم دارم نه اصلاً با یتیم سروکار دارم ولی همه مدحش میکنند. از این آنجلینا جولی، جنیفر لوپز اینجور شخصیت ها استفاده میشود بحث دوزار بحث وجهه اجتماعی پیدا کردن است. بعضیها هم که توی اینجور چیزها مالی میبرند عجیب و غریب اینطور چیزها حساب و کتاب ندارد. مدیری بود توی مدارس غیرانتفاعی میرفت مثلاً به این مدیر میگفت: «سایت کامپیوتری بزنیم.» آموزش و پرورش سایت کامپیوتری بزنیم. کامپیوتری که ۱۲ میلیون هزینه شده ۶۰-۷۰ میلیون تومان میگیرد. چند تا از اولیا را میشناختمشان میدانستم کی با فاصله زیاد. احتمال اینکه برخورد بکنند کم است. از این گرفته و از آن گرفته و از آن گرفته. خیریهها هم الان بعضی از ارازل که وارد قضایا میشوند، یک قسمتشان هم همین است. درآمدهای هنگفتی از آن پول کثیفی که باید بگیرد و خرج اینطور چیزها بکند. بله، در واقع از همین حس مصلحت عامهای که مردم بله، از همین قبول مصلحت عامه و آن مشهوری که نزد عقلاست استفاده میکند. مثل حرکت سرهنگ نظامی که همیشه اصلاً نه. مشهور اینکه حرکت گازانبری را یک حقوقدان انجام میدهد یا یک سرهنگ. نزد مردم تا میگویی کی؟ میگوید: «کی انجام داد؟ سرهنگ.» مطیع، مدیر، دیپلمات است. حالا دیپلمات یعنی دیپلماسی یعنی دیپلمات آن خط اول را میزند بعد دیگر سرهنگ مجبور است که سیاستهای او را پیگیری کند. علی ای حال از اینی که نزد مردم است. یعنی شما میگویی که خب آقا حمله گازانبری ریختند توی دانشگاه، بگیر و ببند. یک حقوقدان میتواند انجام بدهد یا یک سرهنگ؟ من سرهنگ نیستم. من حقوقدانم. عقلا معروف است دیگر. مشهور، مسلمات و اینها باز آن تفاوتی دارد. شاید یک وقتهایی اینها زیر مجموعه مسلمات و اینها باشند. و همچنین انسان وقتی که احسان کند به او احدی به فعلی که ملایم به مصلحت عامه باشد از نظام اجتماعی و بقای نوع انسانی که اینجا هم انسان در صدد این بر میآید که اول جزا بدهد و کمترین جزا هم همان است که تشکر میکنم، مدحش و ثنا بکند بر آن. هرچند این کار برای آن شخص منفعت شخصی نداشته باشد. یک نفر یتیم را سیر کرده، ولو من خودم نه یتیم دارم، نه مصلحت شخصی به چیزی گیرم میآید، من مدح میکنم این طرف میشود از آرای محموده از مشهورات. و این جزا به خاطر آن غایت، همان غایت این است که مصلحت عامه دارد حاصل میشود. یعنی یک وقتی میبینم مصلحت من دارد حاصل میشود لذا من در صدد جزا بر میآیم و تشکر میکنم. مصلحت عامه دارد حاصل میشود و در صدد جزا و تشکر میکنم. قانونگریز نیست. ولو ناگزیری او، چیزی گیر من نمیآید. یا قانونگریز است، ولو از قانونگریزی او ضرری به من نمیرسد. من آن قانونگریز را مذمت میکنم. آن قانونپذیر را مدح. پس وقتی انسان میبیند که به مصلحت عامه دارد خللی وارد میشود، به نظام و بقای نوع اینها، این هم دعوت میکند به اینکه اقلش میشود مذمت. هرچند آن فعل ضرری برای شخص من نداشته باشد. این به خاطر غرض دفع مفسده عامهای است که ضررش به او میرسد و هر عاقلی برای او این داعی برای مدح و ذم حاصل میشود به خاطر غرض تحصیل آن غایت عامه. این همان قضایایی است که آرای عقلا بر آن مطابق است از مدح و ذم به خاطر تحصیل مصلحت عامه که اسمش را میگذاریم آرای محمود و تأدیبات صلاحیه. حالا اینجا را تا اینجا که توضیحش روشن بود و عرض کردیم و این واقع آن پشتش چیزی نیست. اما دسترسی به واقع نداریم. در واقع کشف کنیم واقعاً اینی که همه میگویند درست است، همین است؟ نه، اینجا همه ماجرا آنی است که برای ما هست. این است که همه عقلا این را میگویند. میگوییم پشتوانه از نفسالامر و واقع دارد؟ این برای ما محرز نیست. معلوم نیست. و نظر نداریم و سبب تطابق آرایشان شعور جمعی است. این بحث شعور جمعی هم خیلی مهم است. حالا بحث انشاءالله ما چون قرار است که بعد از این کتاب منطق که حالا انشاءالله با سرعت خوانده میشد تمام میشود، بحثهای کلامی داشته باشیم. انشاءالله آنجا از یک سری مبانی بحثهای کلامی استفاده میکنیم. اگر لازم بشود از مباحث فلسفه غرب و اینها هم استفاده خواهیم کرد. بحث فلسفه اخلاق و اینها که خیلی داغ است. که همان شعور جمعی اینها را من مواجه بودم توی فضای دانشگاهی، انسان زیاد میبیند. طرف میآید میگوید که خب دزدی الان توی جامعه ما بد است. توی جامعه همجنسبازی. این از حرفهای سروش است دیگر. یک همجنسبازی. کی گفته بد است؟ یک جامعهای که همه پذیرفتهاند همجنسبازی را، این از آرای محمود است، از تأدیبات صلاحیه. چرا شما میگویی بد است؟ ببخشید، مگر مشهورات نزد قوم نیست؟ نزد قم بد است ولی نزد قوم آنها خوب است. قمیها میگویند این کار بدی است ولی قوم غربی میگوید این کار خوبی است. خب چرا شما میگویی بد است؟ مگر این از مشهورات نیست؟ همه را میآورد ختم میکند به مشهورات. یعنی بدیهیاتم میگوید اینها به خاطر مشهور بودنش بدیهی است. از مغالطههای عجیب. آره، از مغالطههای بدی که اینها میکنند همین است. میگوید: «الکل اعظم من الجزء.» به خاطر اینکه مشهور، همه میگویند خوب است، همجنسبازی هم خوب است. همه میگویند توی نظام، توی فضا، توی تمدن، همه میگویند او از جهت استدلالم به این نتیجه رسیده. میگوید آقا نسل آینده کمتر میشود. بچه برای تهدید نسل بهتر است و تبعاتش کمتر است. شکست عشقیاش کمتر است. و اما قص علی هذا هرچه میخواهد بگو مشکلات اینجوری خیلی کمتر میشود. من میآیم میگویم آقا خلاصه ترویج گی میکنم. مثلاً بر حساب این، بر حساب تأدیبات صلاحیه و آرای محمود. سؤال! جواب این چیست؟ چه جوابی میدهید؟ مغالطه! یعنی این یک قضیه فطریه است. قضیه فطریه ما دسترسی به نفسالامر داریم. قضیه فطریه صغری و کبری دارد و یک قیاس خفی هم باهاش ملازمش است که آقا طبیعت بشر اصلاً به این خلق نشده. اصلاً جهت آن جهاز تناسلی از جهت خاستگاه بشر انسانش انسان را خود بحث تولید نسل اصلاً خدای متعال به یک نحوی این آناتومی را آفریده که بخواهد نسل تولید کند. ناگزیر از اینکه زن و مرد به هم روی بیاورند. شما همه نظام را داری دور میزنی. میگویی مشهوره. واقع در دسترس ماست. ما با فطریات داریم به واقع میرسیم. بعد میگوییم ما آرای محموده داریم، تأدیبات صلاحیه. یک وقتی یک چیزهایی به زبانم میآید. به اینها اگر همینجا کفایت بکند که خوب است. بعد میآید زیر آب چیها را میزند؟ بعد میآید میگوید که خب توی جامعه بدوی عربی مدینهالنبی یک روز مشهورات بوده و اینها همه قبول. الان اینها را قبول نداریم. تمام شد. دیگر. یعنی چی؟ یک جامعه این حرفها را پذیرفته بود. توی فضای بدوی بوده. الان فضای تمدنی، فضای مدرنیته است. پیشرفته است. این دیگر نسبت به اینها کرنش ندارد. این اصلاً میخندد به این حرف تو. آداب ازدواج، آداب عروسی، آداب خواستگاری، توی بحث نگاهش به زن. توی فضای بدوی بوده که زن آنجا زنده به گور میشده و چی بود و اینها. همه پذیرفته بودند که زن تو سریخور باشد و خانهنشین باشد و کار بکند و عملگی بکند. الان فضای مدرنیته نمیپسندد این را. همانطور که آن موقع از مشهورات بود، الان از مشهورات آن موقع خوب بود. الان بد است. چیزهایی در میآورد! مغالطههای سروش. لازم بشود مزخرفات اینها را هم میآورد. زیاد است. حالا یک کتابی ازش دارم. مراجعه در این به اسمش یادم است، پسرش جمع کرده. آرای دینشناسانه دکتر سروش. اسم کتاب یادم نمیآید. عکس مزخرفی هم دارد. موضوعبندی کرده. خیلی جالب است. حالا اگر لازم بشود مغالطات عجیب و غریبی دارد. میتواند لقب سلطان مغالطه را بگیرد. بله، پس شعور جمعی باعث میشود که آرای محموده را ما بهش برسیم و مشهورات شکل بگیرد. مشهورات یعنی تطابق آرا بر آن باشد.
حالا این معنای تحسین و تقبیح عقلی. حسن و قبح عقلی که میگوییم همین است. یعنی آرای محمود یعنی تأدیبات صلاحیه که درش اختلاف در اثباتش بین اشاعره و عدلیه. عدلیه دو گروه یعنی یک اشاعره داریم، یک عدلیه. عدلیه خودشان اختلاف مبنا دارند با همدیگر. عدلیه یکی امامیه و معتزله. امامی و معتزله اینها میگویند آنها از دین خارجاند. آنها میگویند اینها از دین خارجاند. ولی در مورد عدل با هم وحدت دارند. هر کدام یک نقطه اتحادی با همدیگر دارند. ابن ابیالحدید خیلی جالب است. سنیها وقتی میخواهند بگویند شیعه یک حرفی زده، میگویند ابن ابیالحدید گفته. شیعه وقتی میخواهد بگوید سنی حرف زده، میگوید ابن ابیالحدید گفته. این مثل مرغ میماند. هم تو عروسی میکشند، هم تو عزا. در حالی که واقعش معلوم است که سنی است. یعنی هیچ گیری توش نیست که این سنی، سنی تندی هم هست. دوآتشه است. «الحمد لله الذی قدم المفضول علی الفاضل.» خدا مفضول را بر فاضل مقدم کرد. و جاهای مختلف عباراتی داریم. بله، انگار بله، یک عباراتی هم گاهی دارد. یعنی واقعاً این عبارات ملسه. یعنی آدم اینها را دست بگیرد برود یک جا میگویند. میگوید که این کتابش خواندنی است. کتاب شرح نهجالبلاغه مصلحت مصلحت مشهور استبصاری دارد. برای بقیه میگوید. یعنی مفضول کنایه است، استعاره. یک عبارتی دارد خیلی جالب است. میگوید که یعنی بعضی عباراتش باید واقعاً اینها واتساپیه. بعضی عباراتش بعد تو واتساپ و تلگرام به شرط اینکه حالا به وحدت لطمه نزند. میگوید که این کاری که امالمؤمنین عایشه در برابر علی علی بن ابیطالب کرد، لشکرکشی و این جنگ و فلان و اینها و آن بردباری و برخورد کریمانه امیرالمؤمنین در برابر امالمؤمنین، اگر این کار را امالمؤمنین در زمان عمر بن خطاب میکرد، عمر اول او را میکشت، بعد تکهتکه میکرد، بعد میسوزاند، خاکسترش را به باد میداد. خیلی عبارت تندی است. یعنی اینها این است که سنیها میگویند: «این مال ما نیست.» خلاصه گاهی تند میشود. یک چیزهایی میگوید. خلاصه شرح اشارات از کتابهای فوقالعاده است. منابع از رفرنسهای خوب است.
مبانی خودمان، منابع خودمان ماندهایم. اصول کافی هنوز طلبه نداریم یک دور خوانده باشد. توی حوزه باید لژیونهایی باشد. گروههایی باشد. انجوهایی باشد. روی اینها کار بکند. محصولات بدهد. یک گروه تمرکز کند روی المیزان. یک گروه حالا مؤسسه میخواهد باشد. به نفع مؤسسهای باشد. به نحو مدرسه علمیه باشد. حمایت بشود. کار بکنند. دیگر ما چی بگوییم؟ دلمان خون است از این ساختار حوزه. اشاعره و عدلیه با همدیگر اختلاف دارند در مورد حسن عقلی. اشاعره قائلند به اینکه حسن و قبح اشیا تابع امر و نهی شارع است. هرچی خدا گوید: «الحسن ما حسنه الشارع القبیح ما قبحه الشارع.» کار خوب، کار خوب. ما نمیدانیم. هرچی خدا. یک وقت دیدی یزید را برد بهشت و جهنم. العین: قبیح آن است که خدا قبیح بداند. ما که یک امر ثابتی نداریم تشخیص بدهیم. مواقع رسیدی مشهور است. مشهوری که میگویند آدم خوب میرود بهشت، مشهوری که این کار خوب است، مشهوری که عدل خوب است، مشهوری که ظلم بد است. به واقع رسیدی؟ فهمیدی که ظلم بد است. رفتیم قیامت، یافتیم به خدا ظلم خوب است. یالا سلام کن. عدل، عدل، سلام. پس حسن قبح عقلی را اینها قائل نیستند. اشاعره، اشاعره میگویند که هرچی که شارع بگوید خوب است. هرچی شارع تحسین میکند آن خوب است. هرچی تقبیح بکند بد است. اشاعره یعنی چه؟ اشاعره اسم مکتبشان است دیگر. اشعری مسلک است. اشعری، حالا ظاهراً یک طایفه اشعری بودند. اسم قبیلهشان بوده. چون یک قبیله اشعری که ما توی قم داشتیم کنار اعرابی که آمدند قم را گرفتند، اشعریون بودند دیگر. که این جناب زکریا بن آدم و اینها اینها سرآمد آن اشعریون بودند. احمد بن اسحاق قمی که مسجد امام حسن عسکری(ع) را تأسیس کردند به دستور امام عسکری(ع)، ایشان از سرآمد آن اشعریون بودند. طایفه اشعریون و اعراب قم. روایات عجیبی هم در مورد اینها دارد. میفهمند که خیلی روایت خواندم، چشمانم چهار تا شد. میفرماید که زمین کعبه ولایت ما اهل بیت را پذیرفت. زمین مکه ولایت ما اهل بیت را پذیرفت. خدا بهش کعبه را داد. زمین کوفه پذیرفت، خدا بهش قبر امیرالمؤمنین(ع) را داد. زمین کربلا پذیرفت، خدا بهش قبر سیدالشهدا(ع) را داد. مدینه پذیرفت، قبر رسول الله را داد. قم پذیرفت، خدا بهش چی داد؟ اشعریون. خیلی عجیب است. خدا عذاب را از همین اشعریون برمیدارد به خاطر زکریا بن آدم. امام رضا(ع) فرمود: «عذاب از همین اشعریون برداشته میشود به خاطر زکریا بن آدم.» که این بغل ما رد میشویم. اگر جای دیگری از عالم بود، جا داشت انسان سینهخیز برود خودش را به این قبر برساند. بغلمان! وسط بازار علی بن ابراهیم قمی وسط بازار لطف کرده یک مقدار ظریف در آورده. اینها. خدا میداند اینها چه جایگاهی دارند. کین مؤلف اشعری هم شاید اشعری بودن. ربط بین اشعریون میگویند که ما خوب و بد را نمیدانیم چیست. حسن قبح عقلی نداریم. معلوم نیست قیامت وقتی ظلم خوب است، عدل به ناحق انداخت شد جهنم. یک کافر را برد بهشت. هیچچی معلوم نیست. هیچچی به هیچچی بند نیست. اوضاع به هم ریخته است.
و اما عدلیه که امامی و معتزلهاند، میگویند که اول یک حسن قبح عقلی و ذاتی هست. شارع بر اساس آن حکم میکند. مرحوم مظفر توی اصول فقه به نحو دیگری بحث را پیش میبرد. میفرماید که خود شارع از عقلاست. و رئیس عقلاست. بله، رئیس العقلا: «هو من العقلا.» رئیس العقلا. این عبارت قشنگ رئیس عقلاست. عدل خوب است. رئیس که نه خودش از عقلاست. عقلا کشف کرد از اینکه رئیس را قبول کرد. فرقه اولاً اشاعره روشن این را نفی کردند. فرقه ثانیه پس فرقه ثانی کیا بودند؟ عدلیه. عدلیه کیا بودند؟ امامی و معتزله. اینها چی میگفتند؟ امامی و معتزله در بحث عدل خیلی به هم نزدیکاند دیگر. ابن ابیالحدید هم که گفتیم ایشان هم معتزلی است و افکارش از این جهت به شیعه نزدیک است. میگوید: «اوامر و نواهی شارع تابع مصالح و مفاسد واقعی است.» یک واقعیتی دارد. نفسالامری دارد. عدلیه میگویند حسن قبح عقلی و مرادشان این است که حسن از آرای محمود است. و قضایای مشهوره است که آرا بر آن متفق است. در آن شکل میگیرد تأدیبات صلاحیه. و واقعی برای آن ندارد. درست است ما دسترسی به نفسالامر نداریم ولی خود همین مراد از عقل وقتی که میگویند عقل حکم به حسن شی میکند یا قبحش میکند. عقل عملی در برابرش عقل نظری است. عقل یک چیز است. ما دو تا عقل نداریم. الان در وجود ما اینجوری نیست که دو تا قوه در کمالدرک داریم. ما دو تا مدرک داریم. نه، یک مدرک داریم. به اعتبار مدرکمان عقل دو قسم میشود. میشود عقل نظری و عقل عملی. عقل نظری اموری را میفهمد که نظری است. ممکن است نتیجه عملی نداشته باشد. عقل عملی چیزهایی میفهمد که نتیجه عملی دارد. عقل این را میفهمد. کل از جز بزرگتر. یک جنبه نظری مدرک ما نظری است. عقل این میشود عقل نظری. ولی العدل حسن. عدل کار خوبی است. این جنبه نظری دارد. میشود عقل عملی. پس دو تا عقل داریم به اعتبار مدرک: عقل عملی و عقل نظری. مغالطهای که اشاعره کردند، خلط عقل عملی و عقل نظری است. قاطی کردند. حالا ببینیم چی. پس اگر مدرک از چیزهایی باشد که شایسته است دانسته بشود. مثل الکل اذا من الجزء که علاقه ربطی به عمل ندارد. این میشود عقل نظری. چیزهایی باشد که شایسته است که عمل بشود و اتیان بشود یا عمل نشود. مثل حسن عدل و قبح ظلم. میگویند عقل عملی. از این تقریر ظاهر میشود چگونه امر مشتبه شده بر کسی که حسن قبح را در استدلالش نپذیرفته به اینکه میگویند آقا اگر حسن عقلی بود، نباید تفاوتی بین این حکم و حکم عقل به اینکه کل اعظم از جزء میبود. میگوید آقا این حکم عقلی نیست. چرا این با الکل اذا من الجزء یکی است؟ الکل عظیم است همه قبول دارند ولی عدل و حسن را همه قبول ندارند. در مورد اینکه کل از جزء بزرگتر است احدی شک نمیکند ولی در مورد حسن قبح عقلی اینجوری است که احدی شک نکند. کدام اشاعره شک نکند؟ میگوید آقا بین الکل و اذا من الجزء با العدل حسن تفاوت است. پس دیگر شما العدل و حسن را یقینیات نگیر. امر عقلی نگیر. عقلی حسن و عقلی نیست. چرا؟ چون اگر عقلی بود باید مثل الکل و اعظم من الجزء میشد. ولکن نیست. یعنی لازمه قائله در قیاس استثنایی با ملازمه میخواهیم بعد نفی ابطال لازم میکنیم ازش نفی ملزوم در میآید. چون علوم ضروریه تفاوت ندارند. این ملازم است. اگر یک چیز ضروری باشد، دوتاش باید دو تا مثالش یکی باشد دیگر. چه جور این مثالش همه قبول دارند آن مثالش را همه قبول ندارند. پس معلوم میشود که العدل الحسن چی نیست؟ ضروری نیست و عقلی. ولکن شکی نیست به وقوع تفاوت بین حکم دو تا حکم نزد عقل. حالا مرحوم مظفر دو تا جواب میدهد. من سریع این دو تا جواب را بگویم. در استدلالشان غافل شدند وقتی که قیاس کردند قضیه حسن و قبح در مثل قضیه الکل و اذا. و گویا اینها گمان کردند که هر آنچه که عقل بهش حکم میکند از ضروریات، ضروری باشد. همراه اینکه قضیه حسن و قبح از مشهورات من الاخص و از قسم محمودات خاصه از حاکم به آن عقل عملی است. یعنی اولاً که این قضیه الکل و اذان از یقینیات واقع دارد. نفسالامر دارد. العدل حسن از یقینیات نیست. واقع ندارد. نفسالامر ندارد. تطابق آرا فقط دارد. مغالطه کردید. قیاس معالفارق. وقتی قیاس معالفارق شد دیگر یک چیزی را به یک چیزی که ربطی به او ندارد قیاس کردیم. میشود مغالطه. حتی کسانی که قائل به قیاسند، خود اهل سنت که قائل به قیاسند قیاس معالفارق را قبول ندارد. قیاس کنید. الان آرای محمود این عدل و حسن از آرای محمود است. ربطی ندارد به یقینیات. این اصلاً در زمره مشهورات من الاخص. آن از مشهورترین اعم. آن یقینیات و بدیهیات را در بر میگیرد. واقع دارد، نفسالامر دارد. این اصلاً نظر به واقع نفس ندارد. این تفاوت اول. تفاوت دوم: حاکم به این عقل عملی و حاکم به آن عقل نظری است. چه ربطی دارد؟ اصلاً قضیه الکل من الجزء از ضروریات اولیه است و حاکم به آن عقل نظری است. فرق بین این دو تا هم گذشت. همان که فرق بین مشهورات و ضروریات گذشتن است. نکته خیلی مهم. پس قیاسش میشود قیاس معالفارق عظیم. و تفاوت هم واقع بین لا محاله است. تفاوت قبول داریم. بله، عقل عملی تفاوت عملی همه چیز را قبول ندارد. تایم اوت عقلی باشد این برایشان قاطی شده. معنای عقلی که اینها چه کار کردند؟ مغالطه اشتراک لفظی. امر عقلی بود باید آنجا هم میبود. آنجا نیست. ولکن عقلی نیست پس عقلی نیست. در حالی که عقل، عقلی که شما در صغری آوردی به معنای عقل عملی. عقلی که در کبری آوردی به معنای عقل نظری است. در نتیجه هم عقل کلی. بله، این مغالطه است. این از عقل نظری است. آن از عقل عملی است. این عقل نظری همه قبول دارند. عقل عملی میشود شک ولی اینی که همه آرا برش هست، خودش میشود پشتوانه اینکه این از مشهورات واحد به حساب آوردن در حالی که اینها دو قسم متقابل هستند. گفتیم مشهورات و یقینات دو قسم است. بعد شما اگر از این است بعد جزو آن باشد. در این حال که از مشهورات باید جزو یقینیات باشد. دو تا چیز است. الحمدلله رب العالمین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
منطق
جلسه چهارم
منطق
جلسه پنجم
منطق
جلسه ششم
منطق
جلسه هفتم
منطق
جلسه نهم
منطق
جلسه دهم
منطق
جلسه یازدهم
منطق
جلسه دوازدهم
منطق
جلسه سیزدهم
منطق
در حال بارگذاری نظرات...