منطق

جلسه هفتم

منطق . 1394/08/13
00:56:02
39

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
یقینیات را عرض کردیم که ما یقینی داریم و غیر یقینی داریم و یقینیات، اصلش بدیهیات است و بدیهیات هم ۶ تاست که اینها همه اشاره است و اینها را به‌عنوان مبادی قیاسی عرض کردم که مطرح کرد، ۸ تا مبدأ گفت. یک نکته‌ای که حالا نکته خوبی بود دیروز حضرتعالی اشاره فرمودین، از این کتاب‌های «مظفر»، مقدم، واژه بهتری که می‌شود در نظر گرفت به‌جای «مبادی قیاسی»، «مبادی استدلال» است؛ یعنی ما به‌جای اینکه بگوییم: «در قیاس مبدأ این است»، بگوییم که: «استدلال مبادی‌اش این هشت تا چیز است»؛ چون یک‌وقت‌هایی دیدیم که نمی‌شود قیاسی چید و طرف دارد استدلال به یک‌چیزی می‌کند، در قالب یک قیاس منطقی نمی‌توانیم دربیاوریم؛ ولی می‌توانیم بگوییم که این مثلاً جزو بدیهیات یا جزو مظنونات یا مخیلات، مشبهات و اینهاست. واژه «مبدأ استدلال» به نظر می‌آید که بهتر است. این هشتایی هم که عرض شد: یقینیات، مظنونات، مشهورات، وهمیات، مسلمات، مقبولات، مشبهات، مخیلات. این ۸ تاست.
اولین قسمش یقینیات بود که خودش ۶ تا داشت. می‌رویم سراغ قسمت دوم که می‌شود «مظنونات». خوب، یقینی‌ها در برهان؛ یعنی برهان جزو… چرا جفتش می‌شود؟ ولی بدیهیاتش این شش تاست. نه، دیگر نظری را تو این شش تا، لوازم... چون نظری خودش بدیهی نیست دیگر. بدیهی، بدیهی است دیگر، نیاز به استدلال ندارد. نظری نیاز به استدلال دارد. این شش تا استدلال‌بردار نیست؛ یعنی می‌گوید: شیرین است، قبول نکرد، می‌گوید: آب را بخور، ببین شیر... مثلاً این نمک را بخور، این شور است. استدلال دیگر ندارد؛ مگر اینکه حالا استدلال، دایره‌اش را گسترده بگیریم دیگر. مثلاً بگوییم که: «اِنَّ هذا طعامٌ مَلیحٌ لِاَنَّ فیه مِلحٌ.» غذا شور یا بانمک است. مثلاً ملیح، حالا واژه شور را در زبان عربی چی می‌گویند؟ الان تو ذهنم نیست. «طعامٌ لِاَنَّ فیه سُکَّرٌ.» غذا شیرین است به خاطر اینکه درش شکر است. استدلال ماست. خودش یک استدلال است، استدلال برای یک قضیه است که آن قضیه هم از محسوسات است، از مشاهدات و ظاهراً بدیهی است. جهت اختلاف مثلاً مرحوم علامه حلی قبول ندارد که محسوسات جز بدیهیات باشد و دیدیم که آن چارتهای دیگر را هم حتی ایشان قبول نشد، فقط اولیات را قبول داشت که جزو بدیهیات باشد.
می‌فهمم که بقیه‌اش همه است، بدیهی نیستش. بله، من مظفّر، برخی نظرم شأن ایشان را هم لحاظ نمی‌کنند. واقعاً محمود مظفر را می‌شود در کنار کسانی مثل علامه حلی آورد. مرحوم آیت‌الله‌العظمی وحید می‌توانند. من در عمرم عالمی پرکارتر از محمود مظفر... خب، یک کسی مثل آقای بهجت، با آن سن و سال، از آن سن و سال تا آن سن و سال، این همه آدم دیده، کتاب «در محضر وحید»شان را تازگی اتفاقاً دوباره می‌دیدم. ممنون. در عمرم کسی... آقای قاضی هم بوده. همین کتاب‌ها را به دستور آقای قاضی نوشته، اصول فقه. بله، بله. منطق و اصول فقه و اینها را به دستور آقای قاضی نوشتند و برای اینکه یک تحولی تو حوزه شکل بگیرد و اینها. این کتاب «بدایع المعارف» ایشان هم خیلی قابل استفاده است در کلام. واقعاً یک استوانه بوده، محمود مظفر، تو انواع مختلف. در تاریخ، مقتل. حتی ایشان در مقتل ورود پیدا کرده، در تاریخ ورود پیدا کرده، کتب مختلف و واقعاً علامه بوده. واژه «علامه» واقعاً سزاوار ایشان است. اینی که ما می‌گوییم: علامه حلی، علامه مظفر... و فرمودند برای برخی استبعاد دارد: «که با که مقایسه می‌کنی؟» نه، بله. جایگاه‌ها را ما ... لحاظ درهرصورت از بدیهیات است و استدلال‌بردار نیست؛ ولی خب به نظر می‌آید که در مورد محسوسات، این شیرین است به خاطر اینکه؛ یعنی استدلال که بعدش می‌شود: «الکل اعظم من الجزء.» حالا یک‌وقتی استدلال که می‌گوییم خیلی استدلال نیست، تنبه است. در مورد اولیات مثلاً ما تنبه می‌توانستیم بدهیم. یک‌چیزی می‌تواند از اولیات باشد، بعد ما استدلال بیاوریم برایش. استدلال است دیگر. استدلال نیست، تنبه است. مثلاً عرض کردیم که: خدا، وجودش برای همه بدیهی است. یا مرگ. مرگ بدیهی‌تر است. ما، انسان، موجود فناپذیر عملیات است، خیلی واضح است. اگر کسی ندیده باشد شاید اولیه نباشد تجربیات مجرب، جزو فطریات انسان این است که دوست دارد بماند دیگر. در نظر بگیریم، بعد بگوییم: مرگ هم هستا. یک مرگ چیست؟ اگر ندیده مرگ هست یک‌وقت می‌گوییم: انسان می‌میرد. تو ذهنش، یعنی کسی که حالا کلام را بفهمد ولی مرگ را ندیده باشد، روند قانونی مرگ توی بیرون را هنوز ندیده باشد، چی می‌خواهیم بگیریم جز فطریات بگیریم؟ مجربات، تکرار مشاهده باعث می‌شود که انسان قیاس خفی. بحث الهیات را ندارد؛ یعنی افراد مختلفی مردند و او قیاس کرد که انسان می‌میرد. تجربیات خب، حالا فرض را بر این بگیریم که کسی توی فضای حالا دیگر فضاها دخالت البته خیلی ندارد. در اولیات محل تأمّل است این مسئله‌ای که تنبه. برایش او نمی‌فهمد، بزرگ؛ یعنی اینکه این یکی که کنار این می‌گذاری اینجوری باشد. ولی بعضی موقع‌ها هست که اصلاً نه. وقتی این دو تا را می‌فهمد تا بیرون را ندیده باشد، نمی‌تواند این را خب.
مثلاً مخلوق بودن خود انسان، مخلوق بودن که جز اولیات است. درست است؟ بعدش استدلال می‌آوریم، تنبه می‌دهیم. خود قرآن استدلالش دیگر تو ذهنم هستش. بله، جای دیگر حالا اگر یادم باشد پیدا کنم، واژه «خلق» اگر تو قرآن بگردیم پیدا می‌شود. واسه تو همه استمالاً حیاتش را باید عرض کنم که: اینجا می‌گوییم که: «انک مخلوقٌ، لِاَنَّکَ لَم تَکُ خالقٌ لِنَفسک.» اینجا به خاطر اینکه تو خودت، خودت را خلق نکردی، ما «لانّ» را آوردیم، استدلال آوردیم؛ ولی استدلال، درواقع استدلال نیست، تنبه است. شما مخلوقید، جزو اولیات است. کسی انسان را تصور کند، مخلوق را تصور کند، انسان و مخلوق را تصور می‌کنیم، سریع می‌گوید: «بله.»
«اَلْاِنسَانُ مَخلُوقٌ.» ایمان به خدا برای حضرت ابراهیم، به خدا اولیه نظری بوده. دارد بهش می‌گوید. نه، این اولین قضیه سفت‌تر بشود. خود بحث اعتقاد به خدا جز اولیات است دیگر. ما علم داریم، علم به علم نداریم. همین تعبیر «علم مرکب» که می‌شود که اشرف علوم است، خود علم به ما، عمدتاً نسبت به خیلی حالا اصلش، اصل حقایق همین است. نسبت به خدای متعال که ۱۰ بدیهیات، اظهر ظهورات «نور السماوات و الارض» است. همه حقایق به او روشن است و اگر استدلال هم می‌آوریم به خاطر اینکه نظم عالم اینجوری است. به خاطر اینکه دو نفر اگر باشند فلان می‌شود، به خاطر اینکه فلان. اینها دیگر استدلال درواقع به معنای اصلی خودش نیست، تنبه است. نکته خیلی مهم.
پس ما در یقینیات یک بدیهیات داریم، یک نظریات. نظریات، یقینی است، استدلال‌بردار؛ یعنی امر یقینی است ولی استدلال برمی‌دارد. واسه همین است که گفتیم که: «انسان می‌میرد.» «انسان می‌میرد.» یقینی است. امیرالمؤمنین، در یقینیات امری ندیدم که این‌قدر باهاش معامله مشکوکات بشود. هیچ امری از یقینیت نیست که جان با مرگ؛ یعنی یقینی‌ترین چیزی که مردم مشکوک‌ترین چیز فرضش می‌کنند و زنده‌ماندن در دنیا مشکوک‌ترین چیزی که همه یقینی فرض می‌کنند؛ یعنی همه. «فردا که هستیم.» کاملاً مشکوک که اصلاً معلوم نیست باشد؛ ولی اینکه قطعی است، «من که حالا معلوم نیست کی بیاید.» امری که کلاً قطعی است ولی مشکوک است. مرگ امر یقینی است ولی استدلال‌بردار است. روی این حساب، فلانی مرد. یا مثلاً مرگ انسان‌های خوب، این دیگر حالا یک امر باز خیلی بهتر. اینی که انسان‌های خوب می‌میرند، یقینی است.
شکی درش یقین. قراری که هرکه انسان خوبی است از دنیا نرود. «انَّکَ میِّتٌ وَ انَّهُم میِّتُون.» پیغمبر هم از دنیا می‌رود، انبیا از دنیا رفتند. همانی که اباعبدالله به زینب کبری سلام‌الله‌علیها فرمودند، ماجرای کربلا که فرمودند: «پدرم از من بهتر بود، برادرم از من بهتر بود، جدم از من بهتر بود، همه از دنیا رفتند.» دنیا جای ماندن نیست. انسان‌های خوب هم از دنیا می‌روند و انسان استدلال هم می‌تواند برایش بیاورد. ببین فلان عالم از دنیا رفت. یا مثلاً آقا اینکه می‌شود انسان خوبی، مرگ بدی داشته باشد؟ می‌گفتش که: «خوب این آدم، مثلاً کسی که از اولیای خدا باشد یک هم‌چین مرگی آخه می‌کند؟» گفتم که: «از امام حسین ولی‌الله‌تر شما سراغ داری؟» گفت: «نه.» گفتم: «مرگی فجیع‌تر و بدتر از مرگ امام حسین سراغ داری؟» گفت: «نه.» پس می‌شود کسی در اوج ولایت الهی باشد و در بدترین... یقینی است ولی استدلال‌بردار است؛ یعنی امر یقینی نظری است. امر یقینی بدیهی است، آن دیگر استدلال نمی‌خواهد. اگر چیزی هم بیاید دیگر استدلال نیست. چیست؟ تنبه است. خیلی خب. اینها نکات خوبی‌ها است. خیلی نکات مهم.
پس، برهان را با چی باید شکل بدهیم؟ ماده برهان را چی تشکیل می‌دهد؟ یقینی‌ها. در مورد برهان، نکاتش عرض خواهد شد.
قسم دوم از این هشت تا، «مظنونات». مظنونات از «ظن» اخذ شده. «ظن» در لغت اعم از اصطلاح منطقیین است. اینجا پس ما یک معنای لغوی داریم برای «ظن»، یک معنای اصطلاحی. معنای لغویش اعم از معنای اصطلاحی است. معنای اصطلاحی که حالا عرض می‌کنیم محدود به حالت بین شک و یقین می‌شود اصطلاح. ولی در لغت به حسب تتبّع موارد استعمالش، معنای لغوی را مرحوم مظفر می‌فرماید که ما از کجا معنای لغوی را درآوردیم؟ در استعمالات رفتیم تتبّع کردیم. دیدیم که آنی که در همه ثابت است این است: «اعتقاد نسبت به امر غایب.» که حالا این اعتقاد یا به وسیله حدس است یا تخمین، بدون اینکه مشاهده یا دلیل یا برهان باشد. این را می‌گویند «ظن». یعنی در آیات قرآن وقتی می‌فرماید که: «اِنَّ الظّنَّ لَا یُغنِی مِنَ الْحَقِّ شَیاً.» یا «اِن تَتَّبِعُونَ اِلَّا الظّنَّ.» اینها فقط دنبال ظن هستند، هیچ‌چی غیر از ظن ندارند. از عقایدشان فقط ظن است و ظن هم که از حق بی‌نیاز نمی‌کند. ظن که به‌درد نمی‌خورد. ظن ارزش ندارد. اینها آیات قرآن. ظنی که آنجا می‌گوییم یعنی چی؟ یعنی حالت بین شک و حالت یقین؟ نه. یعنی اعتقاد نسبت به یک امر غایب؛ یعنی اعتقادش، اعتقاد حضوری نباشد؛ چون وقتی حضوری باشد که دیگر امر حاضر است دیگر. علم حضوری اشرف علوم است دیگر. خودش پس نسبت به یک امر غایب اعتقادی دارد. آن اعتقادش را با چی تشکیل داده؟ با حدس یا تخمین. حدس هم از آن حدسیات بدیهی است. حدس؛ یعنی احتمالات. احتمال می‌دهد یک‌چیزی را، تخمین می‌زند. درست شد؟ خرس، تخمین، اصطلاح قرآنی «خرص» با «صاد». «اَنتُم تَخرُصُونَ.» تخمین می‌زنید یک‌چیزی.
حالا عرض کنم که بدون اینکه حالا این تخمین و حدس او نه مستند به مشاهده باشد، نه مستند به دلیل باشد، نه مستند به برهان؛ یعنی نه مبنای طریق حسی دارد، نه مبنای طریق عقلی دارد، نه مبنای طریق نقلی دارد. یا آیه داریم در سوره مبارکه صافات، آیه کاربردی است در سوره مبارکه صافات آیه ۱۴۹. سوره صافات، حالا ان‌شاءالله ارجاعات قرآنی تو بحث منطق بعداً بیشتر خواهد شد. بحث برهان و اینها برسیم. صفحه ۱۴۹. «فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ.» از اینها استفتا کن، سؤال کن. آیا برای رب تو دختران است و برای اینها پسران؟ اینها خودشان دخترها را زنده‌به‌گور می‌کردند، پسر دوست بودند، بعد می‌گفتند: «خدا، ملائکش دخترند.» دخترها را می‌گفتند: «مال خداست.» پسرها مال ما. «أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ.» آن وقتی که ما ملائکه را به‌شکل مؤنث خلق کردیم، اینها شاهد بودند؟ طریقه حسی. «أَلَا إِنَّهُم مِّن إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ وَلَدَ اللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.» این که دروغ است! اینها می‌گویند: «اِصطَفَی البَنَاتَ عَلَی البَنینَ.» خدا دختر را بر پسر ترجیح بدهد؟ «مَا لَکُم کَیفَ تَحکُمُونَ.» «أَفلَا تَذَکَّرُونَ.» «أَمْ لَكُمْ سُلْطَانٌ مُّبِينٌ.» خب، اولی‌اش چی بود؟ «وَهُمْ شَاهِدُونَ.» طریق حسی. دومی: «أَمْ لَكُمْ سُلْطَانٌ مُّبِينٌ.» طریق عقلی، استدلال. «فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ.» «وَجَعَلُوا بَيْنَهُ وَبَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً.» «وَلَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ.» «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ.» «فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ.» طریقه نقلی. شما یک کتاب بیاورید، حداقل یک پیغمبری این حرف را زده باشد. یک جایی به طریق نقلی من جایی گفته باشم، پیغمبری جایی حرفی زده باشد. کمر یقینی بشود. شما نه شاهدید، نه: «أَنْتُمْ شَاهِدُونَ.» طریق حسی دارید، نه دلیل دارید، سلطان مبین دارید، نه کتاب دارید. طریق نقلی، کتابی که از کسی باشد که امر یقینی باشد، «خرص» می‌شود «ظن». این ظن قرآنی که واژه را قشنگ دیگر به کنهش انسان می‌رساند. سه تا حالت پیدا می‌شود در «ظن» پروراندن.
احسنتم. ظن لغوی غیر از «ظن» اصطلاحی است. ما خیلی وقت‌ها خلط می‌کنیم. یکی از اقسام مغالطات هم همین است دیگر. خلط دو تا مفهوم؛ یعنی وقتی یک‌چیزی مفهوم لغوی دارد، شما مفهوم اصطلاحی‌اش را خلط می‌کنی، می‌شود مغالطه. تو فنون مختلف هم کاربرد دارد. بله، بله. که البته حالا عرض می‌کنم. نکته، «ظن» لغوی سه تا شاخه دارد. یک: یک‌وقت، اعتقاد جازم مطابق با واقع. این اشرف است. هم اعتقاد جازم، هم مطابق با واقع، خیلی به یقین نزدیک است. یک تفاوت دارد: مستند به علت نیست. نه «هم شاهدون» دارد، نه «سلطان مبین» دارد، نه کتاب. حدس، از امر حدس. تفاوتش این بود که مستند به اینها بود. حدسیات، مجربات با اضافه بود. اِنَّ الحدسیات مجربات مع تجربه شده بود. تجربه خودش چی داشت؟ «مُشاهدات فعال شده بود» بدون اینکه یک مسیر فکری پیش برود. خیلی این ظرافت‌ها مهم است. یک تک‌واژه بحث را کلاً ساختارش را می‌شنوم. پس حدس، همان تجربه است با یک قید اضافه که تعیین سبق می‌کند، ماهیت سبب را تشخیص. تجربه چیست؟ همان تکرار مشاهده و قیاس خفی. ولی ظن چیست؟ ظنی وقتی اعتقاد جازم مطابق واقع هست ولی مستند به علت پشتش نیست. مثل اعتقاد تقلیدی برای... مثل اینکه پدرانشان این کار را انجام دادند. خب ما می‌رویم هیئت. مثلاً هیئت‌رفتن ما، مجلس روضه شرکت‌کردن ما، تقلید از قبلی‌هاست. بر فرض می‌گویم؛ یعنی خود طرف مستند به علت نیست. ازش «شما چرا روضه می‌گیری؟ چرا هیئت می‌روی؟ عاشورا چرا زنجیر می‌زنی؟» عملی که مطابق با واقع است؛ یعنی کار درستی است. زنجیرزنی برای امام حسین، یا سینه‌زنی برای امام حسین، اشک‌ریختن برای امام حسین، همه‌اش خوب است، مطابق با واقع است. ولی او الان کارش چیست؟ کار ظنی است. چرا مطابق با واقع است؟ چون خود او مستند به علت این کار را نمی‌کند. ولی همین‌جوری‌ام یک‌وقت به نحو مشهورات، که حالا عرض می‌کنیم. یک‌وقت به نحو مظنونات. یعنی همان ارکانی که داشت. اعتقاد نسبت به امر غایب با حدس یا تخمین، بدون اینکه مشاهده، دلیل و نقل برهان. آدم‌خوب‌ها دارند این کار را می‌کنند. این دیگر می‌شود استدلال از ظن خارج؟ آدم‌خوب‌ها دارند این کار را می‌کنند. «خوب»اش الان اینجا کلی است و مبهم. منظور: آدم مذهبی، فلان عالم را من دیدم. البته باز به نحو تقلید نباشد ها. خیلی ظریف است. چرا؟ دیگر نه دیگر. با یک نفر که به تواتر رسیده بود و قبولش داشتیم، آن برایمان شد متواتر. دیگر آن دیگر خبر و اگر تواتر، تواتر است که بله. پشت‌سرهم، نسل‌اندرنسل، تواتر. ولی بیایند بگویند آقا در فلان زمان می‌شود. خب استدلال می‌شود، خبر است دیگر. خبر نقلی می‌شود. فتوا غیر از خبر واحدهای ارائه نظر اینکه دیگری یک کاری می‌کند، این غیر از این است که او استدلال آورده است یا او نقل کرده است، دلیل نقلی من از او دارم، استدلال از... خب دیگر ما تقلیدمان ظنی است دیگر. روی حساب اصطلاحی ظن. ولی ظنی که شاره جایز است. سید تفاوتش این است. یعنی خود ظن به معنای «ظن»اش هست ولی ظن دو نوع است. یک‌وقت، شاره می‌گوید این با اینکه ظن است من قبولم، اشکال ندارد. تقلید از مجتهد از اقسام ظنیاتی است که شارع گفته: می‌دانم ظن است ولی شما دیگر چاره‌ای ازش نیست. باید انجام بدهید.
ظنون، مظنونات. قسمت اولش شد که: اعتقاد جازم مطابق با واقع ولی مستند به علت نیست. این یک. دومین اعتقاد جازم است ولی مطابق با واقع خب، تو حالت دوم که اعتقاد جازم است ولی مطابق با واقع نیست، مثل جهل مرکب است. شفاف، واضح، اشتباه. مثل آن آقای منبری که اعلام کرد، تازه گفت: «من یک‌عمر اشتباه می‌کردم.» فایلش درآمده بود و بحث لعن و فلان و اینها. کشورهای اطراف آدم می‌کشند با فایل سخنرانی ایشان. الحمدلله خدا را شکر بالاخره مستبصر شدند. فرمودند که: «من یک‌عمر اشتباه می‌کردم. به‌جای اینکه جهل را بزنم، جاهل را می‌زدم.» آره. من خودم یک‌وقت به ایشان عرض کردم که آقا مواضع را اصلاح بفرمایید. برخوردش خوب بود ولی الحمدلله حالا خیلی قبل بود و اینها. الحمدلله ایشان فرمودند که خودشان اقرار کردند دیگر. «اقرار العقلاء علی انفسهم جائز.» ما یک‌عمر جنگ، جهل را بزنیم، جاهل را می‌زدیم و آن بدتر می‌شود. دو جهل خودش جری‌تر می‌شود. این درست است، این غلط است. می‌گوید: تو فلان فلان شده! کارت گیر است، مشکل معلوم است که در امر خودش ثابت است. یک‌وقت انسان اعتقاد جازم دارد به اینکه باید این را بزند. این اعتقاد جازم ظن بوده؟ بله، جهل مرکب. و سومی‌اش هم اعتقاد غیرجازم است به معنای آنچه که درش ترجیح داده می‌شود یکی از دو طرف قضیه که یا نفی یا اثبات. این حالت سوم همان اصطلاح منطقی است. تو حالت سوم ما اعتقادی داریم ولی جازم اصلاً نیست. از سه قسم ظنیت داشتیم. اعتقاد جازم مطابق با واقع غیرمستند به علت. اعتقاد جازم ولی غیر مطابق با واقع. اعتقاد غیرجازم. این اعتقاد غیرجازم همان اصطلاح منطقی است. اعتقاد ولی جازم نیست؛ یعنی احتمال اگر در طرف نفی، طرف اثبات و احتمال در طرف اثبات، طرف نفی، احتمال برای شدت، ضعف ترجیح، ولی یک‌طرف ترجیح دارد دیگر. طرف دیگر هم تجویز دارد. می‌گوید: آن هم محتمل است ولی ما این طرفش نزدیک به یقین است دیگر. یعنی «أَث.»
می‌شود یک کسی جانب نفی بگیرد؟ ظن تعریف اول منطق یقین را داشتیم. می‌گفتیم ۱۰۰. ظن را داشتیم. می‌گفتیم خب، یقین، بله. خب، حالا نکته این است که آن یقین را به چی می‌گیریم؟ به نفی می‌گیریم یا به اثبات؟ وقتی بالای پله به اثبات. نه دیگر، به اثبات نیست. من یک‌وقت یقینی دارم به اینکه این منتفی است این قضیه. من باشد اثبات این انتفاع است دیگر. نفی هرچیزی یک اثباتی توش بالاخره هست. هر نفی هم یک اثبات هست. خود نفی من یقین و خود نفی دارم. یقین دارم که خدا را شریک الباری نیست. خب، این نفی را دیگر نفی شریک الباری را از عالم؛ یعنی نفی وجود شریک الباری را یقین، نفی‌اش را، درست شد؟ حالا درست است که اثبات می‌شود عدم دوگانگی. اثبات عدم دوگانگی را کار نداریم. خود نفی وجود شریک الباری. درست شد؟ خب من یقین به این دارم. خب، یک‌وقت ظن به این دارم. نفی داشته باشم، یقین به نفی داشته باشم. پس این حالتی که ما اعتقاد داریم ولی جازم نیست، این را می‌گویند ظن به معنای اخص. خیلی خوب. ظن مقصود مورد نظر در اصطلاح منطقیون همین معنای اخیر فقط. ظن به اصطلاح؛ یعنی می‌آید مقابل یقین به معنای اعم از ظن به اخص در برابر یقین به اعم. ترجیح یکی از دو طرف قضیه است که یا نفی یا اثبات با تجویز طرف دیگر. و ظن، معنای اخصش مظنونات. بنابراین این می‌شود قضایایی که تصدیق به آن می‌شود به خاطر اتباع، به خاطر برای قالب ظن؛ یعنی من تصدیق می‌کنم چرا؟ چون قالب ظن را دارم تبعیت می‌کنم. قالب ظن این است، قالب با غین. قالب ظن این است. ظن ۸۰ درصدی این است. من دنبالش راه... بعد نقیضش را هم تجویز می‌کنم. می‌گویم: آقا من می‌گویم ۸۰ درصد می‌گویم: هست. شاید هم ولی چند نفر این را از مثلاً آقای فلانی نقل کردند که ایشان فرمودند که من فلانی را قبول ندارم. من هم ظن برایم شکل گرفته. ظن به معنای منطقی، ظن به اخص. تجویز هم می‌کنم. اگر کسی بیاید به یکی: «ایشان نگفته.» من هم مثلاً می‌گوید: «آقا فلانی همراز دشمن من است. پس دارد حتماً پشت‌سر من حرف می‌زند.» همین هم که تو آیات قرآن می‌فرمایند که: «اِجتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَنِّ، اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ.» بسیاری از ظن اجتناب کنیم. بسیاری از ظن، بعضی از ظن گناه است که انسان احتمال نقیض را بدهد درعین‌حال اعتقاد جازم و حکم جازم بکند، معصیت است دیگر. مساجد. در قضاوت می‌گویند آقا گمان و اینها که معصیت‌بردار نیستش که چون افعال نیست. اینها فعل معصیت و اینها را طاعت و معصیت به فعل اطلاق می‌شود. خب، حالا یا آن نتیجه فعلی که از این درمی‌آید و مورد نظر است که در فعلش بخواهد کاری بکند یا نه، بگوییم خود این هم یک فعل جوانحی است دیگر. جوارحی نیست. جوارح بله دیگر در درون خودش بله. بروز ندارد. بله. بروز که حتماً دارد. تو افعال دیگر تأثیر یا حتی اگر تو افعال به‌هیچ‌وجه هم بروز پیدا نکند، در نفس او که بروزاتی دارد. نسبت به کسی بدبین می‌شود، از کسی بدش می‌آید. تو حب و بغض‌هایش بالاخره اثر دارد. عرض کنم که درهرصورت این ظنی که هست همین است. می‌گوید: فلانی با دشمن من نشسته. پس دارد الا و لابد دارد پشت‌سر من حرف می‌زند. یا می‌گوید: فلانی بیکار است، پس آدم پستی است. خب، هرکه که بیکار است که لزوماً آدم پستی نیست. یا فلانی ناقص‌الخلقه است در یکی از جوارح خودش. پس در آن مرکب نقص آدم کامل نیست. آدم کامل می‌تواند. من این‌همه جانباز نداریم؟ کد رهبر معظم انقلاب. واقعاً در بین ابنای بشر یک کسی در این حد از کمال آدم می‌تواند پیدا بکند؟ بعد از: جسم ناقصی... جسم ناقص که دلیل نمی‌شود برای اینکه انسان هم خودش هم ناقص. در اوج کمال باشد و جسمش هم ناقص. این از...
برویم سراغ مشهورات. خب، مظنونات کجا کاربرد دارد؟ در خطابه. کاربرد مظنونات در خطابه است. این دیگر اینجا نیامده. حالا بعداً بهش می‌رسیم. ما تو خطابه عمدتاً با مظنونات کار داریم دیگر؛ یعنی برهان نیست دیگر و یقینیات هم نیست. فلانی ترک گناه کرد، چشم برزخی‌اش باز... داستان‌ها و اینها عمدتاً از اینهاست. خب، این مظنون است برای ما که واقعاً هر ترک فلان گناه بکند، چشم برزخی‌اش باز می‌شود و امر یقینی هم توش نیست. «کشف علت تامه» انسان نمی‌کند که بگوید تخلف معلول از علت تامه پیش می‌آید. اشتیاق پیدا می‌کند به اینکه برود. دیگر به نامحرم نگاه نکند، می‌رود ۱۰۰ سالم نگاه نمی‌کند، هیچ‌چی نشده. یک خواب خوب هم خطابه است. اینها برهان که نیستش. نسبت به یک کاری ایجاد حذر بکند، نسبت به یک امری. «نتیجه فقاهت» را هم. «لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیَرجِعُوا وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ اِذَا رَجَعُوا اِلَیْهِم لَعَلَّهُمْ یَحذَرُونَ.» یعنی کأنّه انسان فقیه بشود که بیاید خطابه کند، انذار قوم. خطابه کند که اینها حذر... فقیه بشوی، بیایی برهان بیاوری برای اینها. مِنبَری، خطیب بشوی. سیاق آیه را با نگاه منطقی وقتی نگاه می‌کنی: باسواد شو، بیا قشنگ استدلال بیاور، برهان بیاور. مردم استدلال برهان خیلی نمی‌خواهند. این هم نکته.
طبع مردم، طبایع مختلف است. به نظرم این نکته را از حضرت آیت‌الله جوادی تو ذهنم دارم. برایم خیلی آشناست. از ایشان است. طبایع مردم مختلف است. برخی طبایع خیلی به سمت برهان. برهانی حرف‌زدنشان برهانی است. نوع زندگی‌شان هم یک سبک زندگی خیلی شق و رق، مرتب و پودمانی، خلاصه. بعضی‌ها خیلی خطابی سبکشان، رفتارهایشان، نوع حرف‌زدنشان هم این است، خطابی است. و مدل زندگی‌شان هم زود شوق می‌آید، زود نفرت پیدا می‌کند. حالا این در آدم‌های برهانی هم هستا؛ ولی این مثلاً خیلی مستند به علت و اینها نیست. خیلی پی دلیل نمی‌گردد. زود نسبت به امری جازم می‌شود بدون اینکه مثلاً ظنیات زندگی به یقین تبدیل بشود تا یک حرفی را بزنند، تا یک نظری را پیش بکشند. برخی که دیگر اصلاً جدلی. مطالعاتشان هم جالب است دیگر. برهانی آخوندند، مطالعاتشان چیست؟ مشخص است. یک عده خطابی‌اند. کتاب‌های اخلاقی، داستان، اینها مثلاً خیلی علاقه دارند. یک عده جدلی. اینها فقط به مناظرات، شبکه‌هایی که مناظره می‌کنند. کی با کی دعوا کند؟ تو خیابان می‌نشینند دعوا را نگاه می‌کنند. اصلاً حال می‌کنند از جدل. خودشان هم نوع برخوردشان جدلی است. هرچی ازش بپرسی با جدل جواب. برخی شعری‌اند. توی فضای گل و بلبل و احساسات و خیالات و هنر و قوه خیال خیلی غلبه دارد و اصلاً برجسته است. در عالم خیال می‌رود توی فضای معاشقه دارد می‌کند با یکی. توی فضا و با یکی ازدواج کرده، طلاق هم گرفته تو همان عالم خیال قوی. مطالعات مشخص است دیگر، کسی که تو فضای شعریه حالا لزوماً یعنی حتماً شعر به معنای رایج را نمی‌خواند. مطالعاتش، مطالعات رمان. مثلاً خودش یک جنبه شعری‌اش قوی است. خیال. تعریف منطقی رمان را می‌آوریم ذیل شعر. نه ذیل خطابه؛ مگر اینکه داستان واقعی باشد. ولی داستان خیالی اگر باشد ذیل شعر. و بعضی‌ها هم که اصلاً مغالطه. کلاً ماس و دروازه. همه چی را به هم می‌بافند. از این‌ور به آن‌ور می‌بافند، از آن‌ور به این‌ور می‌بافند. سر و ته، واقعاً شیادند. واقعاً قلتاق. بله. برجام از افتخارات نظامی! یعنی چی؟ افتخار دارد ۱۰ تن مواد را داریم می‌دهیم، افتخار دارد. حق نداریم بسازیم این افتخار دارد. سانتریفیوژهای نسل بالا حق نداریم ازش استفاده کنیم این افتخار دارد. مغالطه‌هایی می‌کنند. بله، من هم به‌عنوان یک نفر توی این کشور می‌گویم: نظام یک تصمیم عقلانی باید تو این قضیه می‌گرفت. تصمیم عقلانی هم گرفت. حالا تو شرایط جمع کرد. این تصمیم عقلانی را گرفت ولی افتخار نیست. خیلی هم آدم سرخورده است ولی خب چاره‌ای نبوده. اینطوری باید تصمیم… بله، یک کسی هست برمی‌گردد می‌گوید افتخار. آن طرفش هم یک... خب، پس این طبایع را. این نکته مهمی را عرض می‌کردیم. مظنون در خطابه.
مشهورات کجاست؟ کلاس اول تعریفش را باید بکنیم. مشهور را در جدل، خیلی خاص برای اینکه بزنی آدم. اینی که رایج است و همه قبول دارند و اینها، این انسان واسطه می‌کند برای اینکه اعتقاد طرف را در جدل. ما خیلی برایمان معتقدشدن طرف مهم نیست. متقاعدشدن طرف، ساکت بشود، دهنش را ببندد. هیچ سیستم جدلی، مدل جدلی زن و شوهر تهش هم به جایی بند نیست. حرف‌ها و برخوردها و کارها. داری صحبت می‌کنی: «پسر شما فلان است.» شرکت بعد مستمع اگر استدلالی باشد برمی‌گردیم یا: «خوب آقا حالا هست، مشکلش چیست؟ آیا از راه نامشروع رفته؟» ولی چون مشهور تو ذهن مردم این است که پسرها آقازاده... تا شما این را بگویی در واقع از این مشهوری که تو ذهن مردم هست استفاده مشهورات ضایعات هم می‌گویند. ضایع با «ذال» و «عین». «ضایع»؛ یعنی به‌هم‌ریخته. رادیو می‌گویند: «إذا موضع.» یعنی کسی شایعه کند. شایعات تو اصطلاح فارسی. این در اصطلاح عربی بهش دیگر شایعات نمی‌گویند. می‌گویند: «ضایعات» با «ذال». اِنشایات هم غلط است؛ چون شایعات چیز خوبی است که شایع می‌شود؛ یعنی اصلاً مبنای عقلی‌بودن شایعات است. می‌گوید: وقتی یک‌چیزی شیوع دارد در مورد مرجع تقلید، وقتی که شیوع پیدا کرد اینکه این آقا اعلم است. شایعه شده که این آقا اعلم است. می‌گوید: این دلیل بر اینکه اعلم است. می‌گوید: چون شایعه شده اعلم است. شیوع چیز خوبی است. شیوع علامت این است که هست و این‌طور است. ولی ضایعات؛ یعنی الکی حالا پخش شده. الکی ندهد بارگذاری نمی‌خواهیم بکنیم رو مشهورات که صاف بگوییم یا مثبت است یا منفی. مشهورات اساساً تهش به چیزی بند نیست. حالا عرض می‌کنم ولی مشهورات پابندش به همین شهرتش است. چه کارش کنم؟ مشهور است. یعنی استدلالی دیگر تهش نیست. اینجا که داریم بحث می‌کنیم این هشت قسم همه از این جهت ۸ قسم شده که به اینجا که می‌رسیم دیگر مرحله بعدی ندارد. یقه می‌آید. دیگر مرحله بعد ندارد. مظنونات دیگر مرحله بعد ندارد. تقلید دارد می‌کند. می‌گوید: بابام این را گفته. البته استدلال می‌شود آورد ولی این ته فکر طرف؛ یعنی اینها می‌شود ته فکر. یک کسی. علما، آن کسانی‌اند که یا آن خواص نخبه‌ها و اینها که ته فکر مردم می‌شود ابتدای فکر اینها. تازه تهش رسیده، رفته بالا بالا رسیده. مشهورات که این با مشهورات افکارش را چیده. مشهور که این الان رنگ خوبی است. مشهور است که این الان ماشین خوبی است. مشهور این است که این الان گوشی خوبی است. زندگی مردم این است دیگر. مشهور این است که فلان چیز سیستم گرمایشی تو خونه خوب است. مشهور این است که فلان نوع کولر خوب است. همه اینها مشهورات. ما چند نفر پرسیدیم. این را گفتند. تو بازار این را می‌گویند. مردم به چند حج. دیدم این را دارند استفاده می‌کنند. برای آدم خاص نخبه می‌شود اول فکرش. تازه اول الکلام. «اَوَلَمْ یَعْقِلُونَ شَیئاً وَ هُمْ لَا یَهْتَدُونَ.» بی عقل بودن. حالا چی؟ امکان «اَبُوکَ اَحمَق.» بابات احمق بوده تو هم باید احمق باشی. اول فکر.
مشهورات بر ضایعات هم می‌گویند. قضایایی که بین مردم مشهور است و تصدیق به آن «شایع بند نیست». این خودش سه نوع است تو یک تقسیم ابتدایی. یک‌وقت نزد همه مشهور است؛ یعنی جمیع عقلا. این بحث فوق‌العاده کلیدی است. فوق‌العاده، فوق‌العاده، فوق‌العاده. یکی تو اجماع و بحث شهرت در اصول ما باهاش کار داریم. یکی تو بحث حسن و قبح عقلی خیلی کار دارد. بحث حسن و قبح عقلی از بحث‌های سنگین اصول ثبت‌نام مسعودی کجا؟ آها. حالا بحث حسن و قبح عقلی. چه عقلا؟ به ما هم عقلا. و بنای عقلا را کشف کنیم یا عقلا خوششان. معروف مظفر در کتاب اصولشان سخت‌ترین جای کتاب اصول ایشان همین‌جاست که به‌قول شهید صدر می‌فرماید که: «این تیکه مظفر از کفایه سخت‌تر است.» ایشان کتاب نوشته برای اینکه مقدمه کفایه باشد. این تیکه را که رسید از کفایه سخت‌تر گفته زده. دیگر آن درش خیلی رفته. بحث‌های سنگین که این بحث را کسی نمی‌فهمد آن که مشهوراتی که در منطق توضیح دادیم خوب فهمیده. از الان آدم بسته که آنجا قرار است چه بلایی سرش بیاید. اصل بحث اول همین‌جاست که این مشهورات کجاست؟ «عِنْدَ جَمِیعِ الْعُقَلاءِ»، «عِنْدَ اکْثَرِ الْعُقَلاءِ»، «عِنْدَ طَائِفَةٍ خَاصَّةٍ.» یک‌وقت مشهور نزد همه است. همه بلااستثنا برایشان این هم رایج است، قبول دارم، تصدیقش عق. همه جامعه، اینجا همه جامعه منظور نیست. همه عقلا. سه قسمت در جامعه انسانی هست. بله، این قسم اول از مشهورات را همان اولیات خودم. «مشهور است که کل بزرگتر از جزء است.» مشهور، همه می‌گویند. همه می‌گویندش. اینجا یکی از اقسام مغالطه همین قاطی‌کردن «همه می‌گویند»، «همه می‌گویند برجام چیز خوبی است.» امروز بدیهیات اولیه ضروری است. اجازه: نظریات. واقعاً حالم بد می‌شود. اصلاً به یاد اینها که می‌افتم حالم بد می‌شود. بله، بله. کسی نیست الان تو مملکت ما بگوید که این آقا ما رفتیم آنجا مثلاً وا دادیم و با شکست خوردیم. همه می‌دانند که این این‌جوری است. جمیع العقلا یعنی این قضیه‌ای که جز مشهورات است آن هم مشهورات عند طایفه خاصه. آن هم طایفه خاصه که منافع به همه عقلا. به ما عقلا به نحو قضیه ضروریه اولیه واقعاً خیانت است. خب اینکه برای همه است. مثل حسن عدل. همه می‌گویند: عدل چیز خوبی است. خوبی منات و مبنای عقلی. همه می‌گویند ظلم چیز بدی است. مشهور، مشهوری که مبنای عقلی دارد. یک‌وقت بیشتر مردم طبق این حکم می‌کنند. اکثر مردم، بیشتر، بیشتر مردم قبولند که خدا هست. واقعاً آدم قیاس می‌کند می‌بیند مشهور بین مردم این است که خدا هست یا مشهور بین مردم که خدا نیست. تو همه واقعاً اینکه خدا هست. گاد و الله و رب و فلان اینها از زبان مردم نمی‌افتد. همه جای دنیا با همه گویش بله. خدا هست، خدا. بله، یک کمونیستی باشد که خدایی نیست. حالا می‌خواهم بگویم که تو آنهایی که چیز. مشهورات نزد اکثر. یک‌وقت هم مشهورات نزد طایفه خاص است. مثل این آداب و رسوم تُرک‌ها، آداب و رسوم کُردها، آداب و رسوم لُرها، بلوچی‌ها، فارس‌ها، قمی‌ها. هرجا یک آداب و رسومی هست. این می‌شود مشهورات نزد طایفه خاصه. توش می‌ماند. سنگ‌کوب می‌کند. یعنی چی؟ تهش به کجا بند است؟ برای چی؟ همین که ته فکر دیگران می‌شود اول فکر. یادم یا در ازدواج باید این مراسمی بود، عقدی بود، عقد جاری شد. حالا من هم بودم، شاید تو عقدشان جاری کردیم و اینها. عقدشان که بله ما وکیل پسر بودیم. بعد دیدیم که یک تیکه کله‌قند برداشتن آوردن وسط و گفتم: «خب آقایون باید جمع بشوند دور کله‌قند.» جمع شدیم و بعد گفتم: «خب یکی باید این قندشکن را دستش بگیرد، بگذارد وسط، از بالا بزند تو سر این قندشکن، یک تیکه قند بپرد.» بپرد. برویم بغل کی می‌افتد. زدند و پرید بغل یکی. گفتند: «خیلی جایزه در نظر گرفته.» از رسوم. اصلاً حرفشان حجت شرعی می‌خواهد. حضرت امام «تحریر» بسته. گفتیم: «انسان کوچک‌ترین فعلی که انجام می‌دهد باید حجت داشته باشد. یا اجتهاداً یا تقلیداً یا احتیاطاً وگرنه شما اجتهاداً این را بهش رسیدی؟» تقریباً بهش رسیدی. تقلید از کی است؟ کسی که حجت شرعی داشته باشد. احتیاطاً بهش رسیدی؟ احتیاطاً باید جاهایی باشد که تقلید معنا دارد. احتیاط نسبت به امر تقلیدی است؛ یعنی چند جا که احتمال عقلی تقلیدی داده می‌شود، آنها را رعایت. اگر نیست مسئولی پیش خدا. اسراف هم نیست. هیچ‌چی. خود این فعل اینکه اینها جمع بشوند وقتی که از اینها تزئین شد آن هم بگیریم نیست. این مستند به چی بود؟ مشهور. مشهور طایفه خاصه از کدام قسمت مشهورات می‌شود. خیلی اینها مهم‌ها است. خیلی. زندگی می‌کنیم. زندگی ما اینهاست. اینها واقعاً زحمت کشیدند که اسلوب تراشیدند برای این مباحث. درآوردند، چینش زندگی‌های ما اینهاست؛ یعنی مبنای رفتاری و مبنای عقلی همه زندگی ما از اینها خارج نیست. یا بر اساس یقینات. بله. گوگل زندگی ما تصور است. بله.
مشهورات حالا روی یک تقسیم دیگر دو تا معنا دارد. مشهورات من الاخص. مشهورات من الاعم. همانی که مطابق با اعتقاد آراء عقلاست. همه عقلا به آن قبول دارند. هرچند آنی که دعوت به آن اعتقاد می‌کند این است که اولیه ضروری است فی حد نفسه و یک واقعی دارد؛ یعنی مردم همه قبول دارند. پشت این قبول‌داشتن هم یک واقعیتی، مطابقت با نفس الامر هست. همه قبول دارند. مبنا هم دارد. پشتش هم به جای گرم. همانی که می‌گفتیم اولیات؛ یعنی مشهورات به معنای اولیات را هم در بر... مشهورات من الاخص هم در بر می‌گیرد. خب، مشهورترین امر هم مشهورات من الاخص را در بر می‌گیرد هم شامل یقینیات و اولیات و اینها هم فطریات و اینها هم می‌شود. خوب فطریات از قضایایی است که همه قبولش دارند. پشتش واقعیتی. و اولیات از قضایایی است که همه قبولند. پشتش واقعیت است. مشهورات معنای اخص همه قبول دارند ولی پشتش... پشتش هم واقعیتی هست. آن واقعیتش چیست؟ خود شهرت است. همان قضیه که هرچی به طرف می‌گویی: «چرا این را می‌گویی؟» می‌گوید: «همه می‌گویند.» بله. حالا البته این هم که مفت نمی‌ارزد. توضیحاتی دارد. مطلقاً مفت نیزه. حالا توضیح دارد دیگر. باید بهش برسیم. بحث دقیقی فنی است. خیلی. ما اولیات و فطریاتی که می‌گوییم کنار قسم یقینات، بدیهیات. این هم ذیل مشهورات من الاعم می‌آید. بر این اساس قضیه واحد از حیثیت‌های مختلف ذیل چیزهای مختلف. الان می‌گوییم: «کل از جزء بزرگتر است.» از یک حیثیت از حیث اینکه تصور اطرافش، تصدیقش را می‌آورد می‌شود قضیه اولیه ضروری. از حیث اینکه همه به اعتقاد دارند می‌شود قضایای مشهور. تو مشهورات ما نگاهمان به این است که همه قبول داشته باشند. یک نگاه برون‌گرایانه داریم. تو اولی نگاه برون‌گرایانه نداریم. نگاه درون‌گرایانه داریم؛ یعنی خودم به خودم که مراجعه می‌کنم تصور دو طرف این تص... نکته مهمی است. درست است. شما چه نگاه درون‌گرایانه داشته باشید برون‌گرایانه داشته باشید، این قضیه درست است.
مشهورات سرفه هم می‌گویند. آن واژه «شهرت» که می‌گوییم اصلش این است که به همین صدق بکند؛ یعنی وقتی می‌گوییم از مشهورات است معمولاً منظورمان همین مشهورات اخص به خاطر اینکه اینها قضایایی است که عمدتاً برای اینها در تصدیق نیست مگر شهرت و عموم اعتراف. دلیلش؛ یعنی آنی که پشت‌بندش است چیست؟ اینی که همه می‌گویند. حالا اینکه همه می‌گویند یک‌وقت‌هایی همه می‌گویند واقعاً درست می‌گویند. مثل همان حسن عدل. چون واقعاً پشت آن حسن عدل هم یک‌چیزی هست. یک‌وقت‌های همه می‌گویند، همه غلط می‌کنند. همه می‌گویند که مثلاً آدم باید برای جهیزیه مثلاً بهترین چیزها را تهیه. در امر ازدواج مثلاً همه می‌گویند باید آدم برود زنی بگیرد که خوشگل مثلاً. از مشهورات است ولی یعنی پشت‌بند این حرف چیست؟ یک امری که فقط مشهور است. پشت‌بند آن امر مشهور چیست؟ هیچ واقعیت نفس‌الامری‌ای ندارد. حقیقتی پشتش نیست. مثل حسن عدل، قبح ظلم، وجوب دفاع از حرم، مستهجن‌دانستن اذیت حیوان بدون غرض. این هم از مشهور واقعی. برای این قضایا پشت، تطابق آراء بر آن نیست بلکه واقعش چیست؟ واقع، واقعیتی که پشت این است چیست؟ واقعیت واقعیتش همان شهرتش است؛ یعنی اگر انسان خودش با عقل مجردش تنها بماند، با حس و وهمش تنها بماند، هیچ‌کدام از اسباب شهرتی که حالا بعداً می‌گوییمم نداشته. یک انسان بدوی باشد در یک جایی که با هیچ‌کسی ارتباط ندارد و خود اوست و قوه حس و وهم و هیچ‌کدام از این مشروطه را نمی‌تواند بهش دسترسی پیدا کند که مثلاً آدم باید زن خوشگل... خیلی نوع مستهجن است مشهورات. ولی حالا مشهورات خوب هم داریم. مثل حسن عدل. تنها به حسن عدل نمی‌رسد؛ چون ذاتاً اضافه است. در امور در ارتباط با دیگران این کسر می‌شود. اینها خیلی مباحث مهم. یک مبانی پیدا می‌کند. می‌شود مبانی جامعه‌شناسی غربی. در واقع ماییم که از بیرون چیزی را اخذ می‌کنیم. جامعه از ما چیزی اخذ نمی‌کند. انسان از جامعه اخذ می‌کند. مبانی مهم در افکار سروش این از حرف‌های خیلی مهم مبنایش است. رضا می‌گوید: پیغمبر هم پیغمبر به جامعه عربی چیزی نداد. از جامعه عربی اخذ کرد. لذا قرآن مأخوذ از جامعه عربی است. دِعَ الْکِهْرِ شوهرم انداختی. چرا؟ چون مبانی‌شان تو مشهورات اینهاست؛ یعنی انسان کسب می‌کند از بیرون اینها همه از قضایای مشهور است. انسان با مشهورات زندگی می‌کند. همه اینها از همین سنخ است. مثل حسن عدل می‌ماند. اینکه شما می‌گویی دروغ بد است، خوب است، بد نیست چون مبنای اینکه دروغ خوب است یا بد چیست؟ یک حقیقت نفس‌الامریه دارد. نخیر. مبناش همین است که همه نسبت... بعد مبانی دموکراسی درمی‌آید. خیلی اینها مهم‌ها است. خیلی مهم است. کل دنیا گیر همینهاست. پس حاصل نمی‌شود برای او حکمی به این قضایا و عقلش، قضاوت عقلش یا حسش یا وهمش.
سلام علیکم. ساعت چند است؟ یا الله، بعد ۱۰ دقیقه این دو سه خط را من بخوانم. این جمله از بوعلی بود در اشارات ایشان. می‌گوید که: «کسی تنها باشد به هیچ‌کدام از این مشهورات نمی‌رسد.» درعین‌حال می‌بینیم انسان خودش به‌خودی‌خود عادل را مدح می‌کند، ظالم را مذموم. منافات دارد؟ نه، این منافات ندارد. چنین غیر از «حکم به تطابق آرا» بر آن است و این حال، این حکم مثل آن نیست که بگوییم: «کل اعظم از جزء است»؛ چون انسان اگر خودش تنها باشد به این حکم می‌رسد. لذا ما درست است در مشهورات ما دو تا مبنا داریم. یکی اینکه همه این را می‌گویند. یکی اینکه انسان خودش تنها باشد به این می‌رسد. مشهوراتی که انسان خودش تنها بهش می‌رسد این چه نوع مشهوراتی است؟ مشهورات درون‌گرایانه است. اولی انسان عادل را مدح می‌کند. اینکه انسان عادل را مدح می‌کند، من انسان با خارج هم هیچ ارتباط نداشته باشم، هیچ عادلی هم نبینم. این از قضایای اولیه است. از قضایای درون‌گرایانه است؛ یعنی می‌گوید: «تو خودت اگر اهل عدالت باشی خوب است.» می‌گوید: «بله.» قضایای اولیه. نکته مهمی بودا. انسان اصل بحث چی بود؟ می‌گوید که: «شما می‌گویی که انسان اگر تنها باشد هیچ ارتباطی با بیرون نداشته باشد، این پی به حسن عدل نمی‌برد، مشهورات را درک نمی‌کند، حسن عدل از مشهورات است.» درعین‌حال خب ما می‌بینیم که خودمان تنها اگر بیرون هم نباشیم، یک انسان خودش به‌تنهایی باشد این عادل را مدح می‌کند. اینها با هم منافات ندارد برای اینکه اینی که شما عادل را مدح می‌کنی از قضایای اولیات است، درون‌گرایانه است. اینی که حسن عدل را قبول داری از قضایای مشهورات و برون‌گرایانه است. درست؟ نکته‌ای اینجا دارد. فرق بین مشهورات و یقینیات ان‌شاءالله جلسه بعد عرض خواهیم کرد. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00