منطق

جلسه دهم

منطق . 1394/08/18
00:56:05
40

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. قضایای مشهوره شامل شش قسم می‌شود که پنج قسم آن را قبلاً ذکر کردیم. گفتیم که "واجبات‌القبول"، "تأدیبات صلاحیه"، "خُلقیات"، "انفعالیات" و "عادیات". این پنج مورد را گفتیم و اکنون می‌رسیم به "استقرائیات".
"استقرائیات" آن‌هایی هستند که جمهور آن‌ها را می‌پذیرد و سبب مشهور بودن این قضایا نزد جمهور، استقرای تام یا استقرای ناقص آن‌هاست؛ یعنی یک قضیه مشهور می‌شود چون مردم استقرای تام یا استقرای ناقص انجام می‌دهند. مثلاً یک دکتر، دو تا دکتر، سه تا دکتر می‌بینند و می‌گویند: «آه! این‌ها...» بله، گاهی لطیفه‌هایی مردم می‌سازند و همین احساس در مشهورات است. لطیفه‌ای ساخته بودند که شخصی در بیمارستان دید که یک آقای روپوش‌سفید بالای سر جنازه‌ای آمد. کسی که روپوش سفید داشت، گفت: «شما کی هستی؟» گفت: «من عزرائیلم.» ترسید و گفت: «آمدی جانش را بگیری؟» گفت: «نه، من آمدم نجاتش بدهم. دکترها دارند به زور می‌کشندش. این هنوز وقت مردنش نرسیده. من آمدم نجاتش بدهم.»
خب! حالا مردم یک ماجرا ببینند، یک دکتری اهمال کرد، دو تا دکتر، سه تا دکتر؛ بعد دیگر قضیه کلی می‌سازند: «آقا دکترها این‌جورند!» گاهی استخدام نکرده‌اند، فقط خودش با خیالات درست می‌کند. خلاصه استقرا می‌کنند: یک ماجرا، دو ماجرا، سه ماجرا... یا همیشه همه موارد باشد، حالا استقرای تام یا استقرای ناقص. مثل اینکه مثلاً استقرا می‌کنند به اینکه: «آقا، یک کار واحد را اگر انسان تکرار بکند، خستگی‌آور و خسته‌کننده است. آدم همیشه یک کار بکند و تکرارش کند، این آدم را خسته می‌کند.» یا می‌گویند: «آقا، پادشاهِ فقیر ناگزیر است از اینکه ظالم باشد. امورات مملکتش اگر می‌خواهد بگذرد، پادشاه فقیر باید ظلم کند. «الملکُ الفقیرُ لابدّ أن یکونَ ظالماً.» یعنی زیردست‌ها ظلم کند، مالیات به زور بگیرد، خلاصه فشار به مردم بیاورد که امورات مملکت بچرخد.» خب! این همه موارد را که نرفته‌اند هر پادشاه فقیری را که همین کار را می‌کند، ببینند یا بعضی موارد را دیده‌اند. خب! شهرت بر اساس استقرا است.
استقرائیات امثال این‌ها هم زیاد از قضایای اجتماعی و اخلاقی و مانند این‌هاست و بسیاری از موارد، عوام مردم و جمهور مردم اکتفا می‌کنند به وجود یک مثال واحد یا چند مثال برای قضیه‌ای. یک مورد که ببینند، دو مورد؛ دیگر تعمیم می‌دهند. تعمیم هم که خیلی بین مردم شایع است. دیگر «همه این‌جور...» سریع تا یک مورد می‌بیند که «سین» این کار را کرده، مثلاً یک کارگری از فلان شهر. خیلی پیش می‌آید دیگر: «ما کجا کی مثلاً معامله کردیم؟ اهل فلان شهر... ما دیگر با فلان شهری معامله... دیگر با فلان شهری‌ها دختر نمی‌دهیم، دختر نمی‌گیریم، فلان...» استقرای ناقص، حکم عام. یک مورد دیدم: «فلان شهری‌ها، ان‌قدر کشیدیم. همه‌شان، مگر این‌ها این‌جوری‌اند؟ این‌ها بخیل‌اند. این‌ها نمی‌دانم فلان‌اند. این‌ها خسیس‌اند. آن‌ها چه می‌دانم بی‌غیرت‌اند!» شروع می‌کند. یک مورد، دو مورد که دیده، حکم به همه می‌کند که خب! این‌جا از مواردی هم هست که واقعاً غیبت و تهمت است. خیلی وقت‌ها هم غیبت و تهمت باشد که دیگر غیبت هم نیست، چون غیبت عیبی است که در طرف وجود دارد و ذکر می‌کند. وجود...
پس مشهور می‌شود بین آن‌ها نزد آن، چیزی که توقف نکردند و نقض ظاهر برای آن. یعنی این‌ها وقتی یک چیزی می‌بینند دیگر نمی‌آیند خلافش را بگویند. همین را سریع تأمین می‌دهند و سرایت نمی‌دهند، نمی‌آورند. مثلاً اروپایی‌ها این‌ها عدد ۱۳ را نحس می‌دانند. شاید یک مورد، دو مورد، صد مورد برایشان مواردی پیش آمده، موارد تاریخی بوده، موارد فردی بوده. «اومد» نداشته است. "فوتبال" نه ولی رسم اروپایی‌هاست. خیلی تو این فضاها نیستند. «۱۳» درجه و فلان و حالا مثلاً فلان شخصیت... حالا ممکن است احتمال... حالا خیلی محکم نمی‌شود اظهار نظر کرد ولی تو آن مواردی که عرض می‌شود استقرا بوده؛ یعنی طرف یک بار آمد از در خانه بیرون، دید صدای کلاغ می‌آید. رفت مثلاً تو آن روز، فلان مصیبت برایش پیش آمد. روز دوم، روز سوم... دیگر این حکم را ثابت می‌کند. می‌گوید: «آقا، هر وقت ما صدای کلاغ بشنویم اول صبح، دیگر آن روزمان مشهور است.» مشهور بر اساس استقرای ناقص.
اروپایی‌ها آمدند گفتند: «آقا، فلان شخص ما را مثلاً در صندلی ۱۳ فلان‌جا کشت.» در روز سیزدهم هر ماه برای ما یک اتفاق بدی می‌افتد. نمی‌دانم مثلاً ۱۳ چی چی باشد، آن‌جور می‌شود. این‌ها عدد ۱۳ را دیگر دو مورد، سه مورد چیزهایی که پیش آمده، باعث شده که برایشان مشهور شود به‌خاطر اینکه یکی از این‌ها یا بیشترشان اتفاق دارد برای او. این برایش نحس است. وقتی که این عدد پیش بیاید، عدد ۱۳، این اومد نیست، شُئون ندارد، شگون خجستگی ندارد. برای این‌ها تلقین هم هست. بله، حالا تلقین غیر از این استقرائیات است دیگر. استقرا مواردی بوده، یک مورد، دو مورد، طرف تعمیم می‌دهد. پیش آمده چیزی تو تلقینات ولی پیش آمده، یک مورد، دو مورد این‌جوری پیش آمده، بعد دیگر آمده تعمیم می‌دهد. می‌گوید: «آقا، ما هر وقت روزمان اول صبح...» وزیر! آدم‌های جاهل! نفهم! واقعاً یا من اول روز اگر سید ببینم، آن روزم دیگر خراب است. بله، اداره. تفعل به خیر می‌زند. پیغمبر اکرم بالاخره فرزند پیغمبر اکرم به فال نیک می‌گیریم. خود پیغمبراکرم هم تفعل به خیر داشتند. معراج که توی ماجرای فتح مکه بوده، ظاهراً پیامبر اکرم جوانی می‌پرسند که: «اسمت چیست؟» این‌جوری یادم است. گفت: «که سعد.» حضرت فرمود: «تفعل به خیر می‌زنیم.» و چون اسم تو سعد است و ما به تو راه بلد... ماه با سعادت. خلاصه تفعل به خیر این شکلی می‌شود زد ولی تو استقرائی‌ها طرف می‌گوید: «آقا، من برایم پیش آمده. اول صبح دیدم سید سوار ماشینم کردم. آن روز من دیگر روز نشد.» یک مورد، دو مورد، سه مورد، ده مورد پیش آمده. پس دیگر یقین، این دیگر قضیه مشهور است.
حالا مشهوره را عرض کردیم که نزد یک فرد اگر باشد، مشهور نمی‌شود. برای جمعی باشد، یعنی برای یک جمعی چندین بار پیش آمد. برای مردمی مثلاً گفتند: «آقا، ملت...» می‌گوید: «آقا، ما تجربه کردیم. هر وقت انتخابات مثلاً توی فلان ماه بوده، انتخابات ازش خیلی برای ما درنیامد.» مثلاً هر رئیس‌جمهوری مثلاً معمّم بوده، بر فرض مثال، مثلاً خراب‌ی‌هایش بیشتر از آباد‌ی‌هایش بوده است. مشهوراتی که با استقرا بوده دیگر. دو مورد، سه مورد: «آقا، من دیگر... دیگر فلان شهری را رأی نمی‌دهم. مسئول درست‌حسابی از فلان شهر نداشت. فامیلی‌اش فلانه.» یعنی مثلاً منسوب فلان شهر فلانه: «من دیگر به این رأی نمی‌دهم.» گفتم: «شما می‌شناسی؟ مگر می‌دانی از این شهر آدم درست‌حسابی درنمی‌آید برای این مملکت؟»
استقرائیات خوب، مثل اینکه عرب‌ها از صدای قارقار کلاغ و صیحه جغد تشاؤم می‌کنند، شوم می‌دانند. این را به فال بد می‌گیرند. سندش خیلی محکم نیست. «آدم گرسنه دین و ایمون...» این از استقرائیات است دیگر. شماره ۱ سه مورد، ده مورد دیدیم: «دیدیم طرف گرسنه بود، ایمون نداشت. آقا، پس دیگر اصلاً آدم فقیر مؤمن نمی‌شود.» گیر... خلاصه این‌جا هم خدمت شما عرض کنم که استقرای "لا معاش لمن لا معاد له" =کسانی که معیشت ندارند، معاد هم ندارند. خیلی مهمّ است. این روایت است. روایت ولی در چه مقامی؟ در مقام استقرائیات. یعنی با فرهنگ عامه مردم. برهانی نیست. «لا معاد لمن لا معاش له.» کسی که زندگی ندارد، دنیا ندارد، آخرت هم ندارد. کسی که دنیا دارد، معادی نیست برای کسی که معاشی ندارد. زندگی‌اش خراب است. بدبخت! پول ندارد، کار ندارد، آخرتی ازش درنمی‌آید. وقتی هیچی ندارد، توضیحات دارد. باید این‌ها را... یعنی نمی‌تواند کار نیک آن‌چنانی مثلاً بکند. «لا معاد له.» بعد چیزی در تقدیر بگیریم، اصلاً معاد ندارد یا یعنی آن‌جور معاد مطلوب ندارد یا نه، حساب و کتاب ندارد. «لا معاد له.» حساب و کتاب «لمن لا معاش له.» کسی که تو زندگی چیزی نداشته، حساب و کتاب هم ندارد. برهان است. برهان خوبی است. یعنی کسی که: «آقا، حساب و کتاب مال کیست؟ مال کسی است که تو دنیا بهره‌مند بوده.» خب! کسی تو دنیا همه‌اش رو فشار و ضعف و مشکلات و این‌ها بوده، خب دیگر حساب و کتاب ندارد. معاد به معنای حساب و کتاب ولی معاد به معنای جزای نیک. خب! کسی چیزی نداشته، جزای نیک هم ندارد. یعنی کار خوبی انجام نداده که بخواهد جزای نیکی ببرد. چیزی نداشته که بخواهد کار خوب... یا نه، کسی که اصلاً فقیر است، دین ندارد. چیست؟ مردم هم زیاد می‌گویند. روایت را از عوام آدم زیاد می‌شنود که «آدم گرسنه ایمون ندارد.» یک اصطلاحی که مردم خیلی زیاد شنیده‌اند.
علی ای حال، یک وقت استقرائیات دیگر است. استقرا هم در مقام چیست؟ استقرائیات اصلاً ذیل مشهورات است. مشهورات خودش در مقام چی بود؟ در مقام جدل. در مقام جدل است که این‌ها کاربرد دارد وگرنه خیلی برهانی این حرف‌ها نیست. استقرائیات خیلی برهانی نیست. مثل این هم بین مردم زیاد است. مردم از این‌جور مثال‌ها زیاد دارند. دو مورد، سه مورد می‌بینند. واقعاً آدم فقیر دین ندارد؟ این همه فقیر دیندار. ما اصحاب صفّه را شما ببینید. در رأس اسلام به چه فقری زندگی می‌کردند! با چه وضعی زندگی می‌کردند! دین و ایمان قوی. تو خود اصحاب اهل‌بیت، تو خود اهل‌بیت. فقیر شد، برود به فحشا بیفتد، به گناه... روایت هم که زیاد داریم در مورد فال بد زدن. از "تطیّر" و شرک. "تطیّر" شرک است. یعنی کسی بخواهد فال بد بزند به این اتفاقات طبیعی دنیا: «دوشنبه‌ها برای ما اومد نیست. فلان ساعت برای ما اومد ندارد.» به فلان چیز، به فلان واقعه، به فلان ساعت، به فلان... البته بحث قمر در عقرب و این‌ها سر جای خودش هست و آن بحثش جداست. اثر ولی اینکه حالا تعادل ایام با روزها دشمنی نکن. نحن‌الأیم. می‌گوید: «آقا، دوشنبه‌ها چه روز نحسی!» سه‌شنبه. «خودت نحسی. دوشنبه نحس نیست. نحسی خودت! خود تو. جمعه چه روز نحسی!» دین عوام. «جمعه روز نحس مذاکره است.»
"تطیّر و الشّرک" حاجته. «فقط أشرکه، کسی که تطیّر او را از حاجتش باز بدارد، این مشرک است.» یعنی می‌گوید: «آقا، من به فلان فال بدی که زدم، یکی عطسه کرد. دیگر نمی‌روم. صبر...» اومد نمی‌رود. این کار را انجام نمی‌دهد. این مشرک است. می‌روم سراغ روایت. بحثش جداست ولی وقتی انسان تهش به جایی بند نیست. سر یک چیز استقرائی: «نه، من یک بار برایم پیش آمده که عطسه کرد، رفتم این‌جوری.» سه بار پیش آمد. فال بد زدن. یک چشم، حالا چشم‌زخم خودش اصلش حق است، درست است ولی مواردش من دیده‌ام این‌جوری که طرف می‌گوید: «این بعداً چشم...» استکان‌ها که پشت سر هم جمع می‌شود: «این بعداً مهمان می‌آید.» نمی‌دانم فلان که می‌شود آن‌جور است. کفشت پشت در این شکلی که می‌افتد آن شکلی می‌شود؛ کف دستت که بخارد، پول می‌خواهد. بهت از این حرف‌هایی... «اذا تطیّرت فامضه.» =اگر فال بد زدی، آن را عمل کن. «کفارة الطّیره، کفارة الطّیره التوکل.» کفاره فال بد زدن، توکل است. یعنی شما اگر جبران نکنی، توکل کن. توکل به خدا.
که طرف به امیرالمؤمنین گفت: «آقا، روزی که شما می‌گویی روز خوبی نیست برای جنگ. بالاخره تو این جنگ یکی می‌برد، یکی می‌بازد. چه‌جور روز خوبی نیست که وقتی یکی برنده دارد، یکی بازنده دارد؟ بالاخره ایام به حساب می‌آید.» از این کارها زیاد است. حالا این یک وقتی استقرائی است، یعنی یک مورد، دو مورد داشتیم. یک وقتی توهمات.
بریم سراغ قسم چهارم. بحث ما در چی‌ها بود؟ در مبادی قیاس. مبادی عقیسه یا عرض شد که مبادی استدلال. قسم اولش بدیهیات و یقینیات بود. بله، بله. یقینیات اصلش بدیهیات بود. بدیهیات شش بدیهیات را گفتیم. یقینیات هم گفتیم. تمام شد. دومی‌اش مظنونات بود، مظنونات را هم گفتیم. سومی‌اش مشهورات بود، گفتیم. چهارمی می‌شود: وهمیات. بریم سراغ "وها".
آب و هوا می‌گویند: «کاد الفقیرُ أن یکونَ کُفراً.» =نزدیک است که فقر، به کفر منجر شود. آنی که گفتیم الان یادم آمد، ضرب‌المثل معروف عوام است: «الفقرُ أن یکونَ کُفراً.» نزدیکی که فقر تبدیل به کفر شود. کجا؟ کدام فقر؟ کدام کفر؟ توضیح داده می‌شود. همه‌اش تازه نهایت چی می‌شود که می‌شود استقرائیات؟ بر فرض آخر ما هرچی فقیر دیدیم، ده تا، صد تا فقیر دیدیم، این‌ها کافرند. در ورزش استقرائی‌اش دیگر مشهور مشهوری که جز مشهور تو برهان به درد نمی‌خورد. شما برهان بیاوری برای اینکه: «آقا، همه پولدار باشند.» چرا؟ «به‌خاطر اینکه اگر کسی فقیر باشد، دین ندارد.» او که برهان نشد. مغالطه است. چون یک امر مشهور را بیاوری، ازش برهان دربیاری. امر مشهور می‌شود برای جدل. فقر تو دین مردم اثر دارد؟ اثر دارد. ببینید، چرا می‌گویم اثر دارد؟ چون شما ببین چقدر هستند که به‌خاطر بی‌پولی، بی‌دین‌اند. این می‌شود جدل نه برهان. در مقام جدل کسی که قبول ندارد که یک رابطه‌ای است بین بی‌دینی و بی‌پولی، بهش می‌گوید: «آقا، بیا ببین. نمی‌بینی این همه آدم به‌خاطر بی‌پولی، بی‌دینی می‌کند؟» برهان بیاورم: هر آن‌کس که بی‌پول است، بی‌دین است. پس نباید کسی بی‌پول باشد. بعد بیایم برای قیاسش کنم یا استدلالش کنم: اصل پول است. شما خیلی به دین مردم کار نداشته باشید. شما به پول مردم... ایام انتخابات خیلی این آدم می‌شود. می‌گوید: «دین مردم درست می‌شود. شما وضعشان را خوب کن.» اتفاقاً اونی که به دین مردم کار ندارد، می‌آید هم دین را خراب می‌کند، هم دنیا را. وضع اقتصادی را هم بدتر می‌کند.
وهمیات، قسمت چهارم. وهمیات. مقصود به آن قضایای وهمیه صرف است. محض. مقصود از وهمیات، قضایای وهمیه صرفِ محض است. صرفِ این قضایای وهمیه، مزایای کاذب است. دروغ. که این‌جا دیگر "وه" قضاوت شدیدالقوه می‌کند و ضد آن را، یعنی خود وهم آمده یک چیزی را دارد می‌گوید، ضدش هم قبول نمی‌کند. مقابلش هم هرچی بیاید، قبول نمی‌کند. حتی برهان هم بیاوری، قبول نمی‌کند. حالا عرض می‌کنیم. یعنی چی؟ وهم می‌آید در وهمیات صرفه. ما یک وهمیات صرفه داریم، یک وهمیات غیر صرف.
وهمیات صرف. توهم و در این توهم، حس و عقل دیگر به کمک وهم نمی‌آید. عقل، عقل و حس به کمک وهم نمی‌آید. ما چهار تا قوه داریم: قوه حس داریم، قوه خیال داریم، قوه وهم داریم و قوه عقل. قوه حس چیست؟ همانی که محسوسات را درک می‌کند: چشیدنی و بوییدنی و دیدنی و شنیدنی. این قوه حس. قوه خیال، این محسوساتی که شما درک می‌کنی، یک صورت ازش می‌سازد. یعنی صورت چیزهایی که محسوس است. صورت چیزهایی که محسوس است را قوه خیال است که انجام می‌دهد. که مثلاً خوش‌بو بودن یک گل، این در قوه خیال صورتش می‌افتد. خوش‌مزه بودن عسل. الان من می‌نشینم به شما می‌گویم که: «آقا، مثلاً عسل شیرین است.» شما در قوه خیالتان می‌آید دیگر. آب از دهن آدم راه می‌افتد. شیرینی عسل را که لحاظ می‌کند، این کار چیست؟ شیرینی عسل را می‌آورد تو ذهن، قوه خیال. قوه خیال پس از محسوسات صورت می‌گیرد.
قوه وهم چه‌کار می‌کند؟ قوه وهم نمی‌آید دیگر صور محسوسات را درک کند. معانی جزئیه و مجرد را درک می‌کند. جزئیه و مجرد. مثلاً دشمنی. خب! دشمنی که صورت محسوسات نیستش که. از یک امر محسوس، یک صورتی به اسم دشمنی برنمی‌داری که. دشمنی امر مجرد است. یک معنای جزئی است و مجرد. دشمنی کجاست؟ شیرینی عسل، یک عسل. این عسل را شما می‌خوری، شیرین است. زیبایی یک منظره، زیبایی چهره. این‌ها همه کار خیال است دیگر. یک چهره داریم. چهره را شما تصور می‌کنید از آن محسوس، از آن دیدن آن چهره. این را قوه خیال می‌آورد. چهره عرض کنم که قوه خیال. ولی یک وقت معنا، معنای مجرد است. ما چیزی به اسم دوستی و دشمنی نداریم در بیرون. قوه وهم است که ادراک می‌کند. می‌گوید: «فلان‌کس با من دشمن است. فلان‌کس با من دوست است. فلان‌کس مهربان است.» ببینید، یک وقت می‌گویم: «طرف لبخند به روی لب دارد.» یعنی چهره‌اش را با لبخند تصور می‌کنم. می‌شود کار قوه خیال. ولی یک وقت مهربان بودن او را تصور می‌کنم. این کار قوه وهم است. معانی جزئیه را درک می‌کنم. معانی جزئی و مجرده.
قوه عقل چه‌کار می‌کند؟ امور کلیه را درک می‌کند. این دیگر کار قوه عقل است. چه در بخش نظری، چه در بخش عملی. کل از جزء بزرگ‌تر. اجتماع نقیضین محال است. این کار چیست؟ قوه عقل. امور کلیه. در وهم امر جزئی بود دیگر. معنای مجرد بود ولی جزئی بود ولی در عقل معنای کلی است. بانک کلیه. حالا یک وقت هستش که شما وهم داری ولی در کنارش حس و عقل، قوه حس و قوه عقل به کمکت می‌آید. این می‌شود وهمیات غیر صرفه. صرف. صرف یعنی محض. از صرف با صاد می‌آید. ولی اگر به کمک نیامد، عقل، خیال، عقل نمی‌شود. قوه وهمیه صرف. صرف. پس عقل ایمان می‌آورد به نتیجه برهان ولی وهم معانده می‌کند. یعنی شما یک وقت کسی که در توهم صرف است، برایش برهان می‌آوری، قبول می‌کند ولی وهمش... «درست است، حرف شما درست است ها.» تو توهم است. تو وهم می‌گوید که: «آقا، حالا مثال خیلی معروفش اینکه ما خدا را بالا می‌دانیم دیگر. همین که خدا را بالا می‌دانیم. از آداب دعاست. دست بالا می‌گیریم.» ولی بعضی دست را بالا می‌گیرند به‌خاطر اینکه خدا را بالا می‌دانند. دست را باید بالا گرفت نه به‌خاطر اینکه خدا بالاست. به‌خاطر اینکه رزق... ولی می‌گوید: «خدا با انگشتش هم نشان می‌دهد. خودت اونی که بالا نشسته. خدای بالاسر.» قسم بالاسر. خدای دست راست. اصلاً خدا اصلاً دست راست، دست چپ، بردار بالا پایین، بردار نیست. او بالا پایین آفرین است. بله، بله.
خلاصه ولی می‌گوید: «آقا، شما این‌هایی که می‌گویی درست است ها، خدا مجرد و لامکان و زمان و فلان و این‌ها. این‌ها همه درست. من نمی‌توانم. آخه نمی‌توانم تصور کنم. من فقط خدا را بالا تصور می‌کنم.» نمی‌شود. قوه وهمیه صرف. یعنی هرچه که حالا تو مغالطات، اصل مغالطات وهمیات است. یعنی مغالطات از چی درست می‌شود؟ از وهم می‌آید. ان‌شاءالله بحثش را می‌رسیم تو مغالطات عرض می‌کنیم. بسیار بخش عمده‌ای از مغالطات همین است: «می‌گوید: ببین، این‌هایی که می‌گویی درست است. آخه من نمی‌توانم تصور کنم یک همچین چیزی. تصورش برای مح...» اقسام مغالطه. «من آخه من این‌جور فکر می‌کنم. ببین، به نظر من این‌جوری است. این‌ها همه مغالطه. به نظر من، من این‌جور فکر می‌کنم. به نظر من نمی‌شود. به نظر من جز این نمی‌شود فکر کرد. این باید همین‌جوری باشد.» دیگر حالت دیگر ندارد؟ این‌ها همه مغالطات. چرا؟ از کجا نشئت می‌گیرد؟ از وهمیاتش. تو قوه وهم او برنمی‌تابد. نمی‌تواند این را. حالا حس و عقل هم کمک نمی‌کند ها. وهم صرف است. اگر حس بیاید بگوید: «آقا، بله. عقل من تأیید می‌کند.» یا وهم من این را می‌گوید، عقلاً تأیید می‌کند. عقلم هم تأیید می‌کند. حسم هم تأیید می‌کند. یک وقت خب! الان اینی که خدا بالاست، این را حس تأیید می‌کند؟ عقل تأیید می‌کند؟ بلکه برهان می‌آید بر ضدش. ولی طرف می‌گوید: «آقا، من نمی‌توانم. آخه ببین، درست است ها که شما می‌گویی درست است ولی نمی‌توانم تصور بکنم.» خدا را غیر "بالا". «آن بالایی! آن بالایی خوب می‌داند.» بله. «اول خدا، دوم آقای دکتر!» «اول خدا، بعداً شما!» این‌ها همه وهمی. عموماً زندگی ماها تو وهم می‌آید.
معصیت عملی. یک وقت معصیت اعتقادی. بله، معصیت اعتقادی. یعنی انسان افکارش با حقایق جور درنمی‌آید. اعتقاداتش با عقاید حقایق جور درنمی‌آید. کسی فکر می‌کند: «آقا، ما کافر خوب هم داریم. کافر به‌درد‌بخور. کافر از মুসলমান بهتر هم داریم.» معصیت‌های اعتقادی. این‌ها موجب عذاب می‌شود. فحش بدهد و چرا فلان دروغ هم نمی‌گوید. بله، بله. هیچ حرف هیچ چرخ کفرآمیزی نمی‌زند. توهینی نمی‌کند. به اعتقادات توهین نمی‌کند ولی در فکر خودش تاریکی دارد. تاریک است. فکر ظلمانی. فکر می‌کند که کافر بهتر از مسلمان داریم. دروغ هم نمی‌گوید ها. واقعاً طرف یعنی این‌جوری نیستش که دارد فیلم‌بازی می‌کند. این‌جوری نیست که دارد دروغ می‌گوید. همین واقعاً بنده خدا قبول دارد. راست می‌گوید نسبت به اونی که قبول دارد. نسبت به اونی که حق می‌داند. دروغ نمی‌شود. چون دروغ یعنی چی؟ یعنی من بدانم که این‌جا هست، بعد بگویم نیست. این دروغ. ولی یک وقت هست شما اونی که فکر می‌کنی این‌جا هست، واقعاً نیست. این می‌شود معصیت اعتقادی. دروغ دروغ اعتقادی داریم. دروغ لسانی و عملی داریم. یک وقت من می‌دانم که الان این‌جا خیلی وارد بشویم، بحثش دامنه‌دار می‌شود. آره، می‌خواهیم اشاره بکنیم. خیلی دیگر خودم بهش فکر می‌کنم. باشد. تو همون بحث مغالطات بهش مفصل بپردازیم. فقط در حد اشاره. کسی تو تصوراتش، تو توهماتش چیزهایی را قبول دارد که این‌ها ما به ازای خارجی ندارند. این هم دروغ فکریه. این‌ها فکری. در تصورات و توهماتش مثلاً می‌گوید غول، مثلاً می‌گوید شانس. غول نداریم. چیزی به اسم شانس نداریم. کسی اعتقاد دارد به چیزی به اسم شانس هست. دروغ هم نمی‌گوید. بنده خدا دروغ فکری دارد. قسمت به معنای قضا و قدر الهی. قسمت به معنای اینکه شانس همان شانس امشب. اعتقادات باطل. دروغ فکری. معصیت فکری. حقوق مردم مبتلا به این معاصی هستند. دیگر حالا از آیه شریفه می‌خوانم. چرا؟
آخرین بحث. «وَ ما یؤمِنُ أَکثَرُهُم إِلَّا وَ هُم مُشرِکُونَ.» =و بیشترشان ایمان نمی‌آورند مگر در حالی که مشرکند. اکثرِ مومنین مشک‌اند. چه برسد به غیرمؤمنین. همین آدم‌خوب‌هایی که ایمان دارند، نماز می‌خوانند، خدا و پیغمبر این‌ها... این‌ها تو اعتقاداتشان، تصورشان نسبت به امام، تصور نسبت به خدا، همه این‌ها مخلوط به وهمیات است. یعنی چیزهایی را در مورد امام قبول دارد. در مورد خدا قبول دارد که واقعاً این‌جوری نیست. خدا اصلاً این‌جوری نیست. یک چیزهایی را یک افکاری دارد. مستضعف فکری حکمش فرق می‌کند. مستضعف فکری آن عقاب برش بار نمی‌شود. این‌جوری نیست که حالا چون نمی‌داند، نور هم دارد. نورش را ندارد. ولی ظلمتش دامنش را نمی‌گیرد. بله، طرف نمی‌داند. یعنی نور دارد. نخ. نمی‌داند، نور ندارد ولی حالا یک وقتی مقصر بوده. این هم نور ندارد، هم ظلمت است. دامنش را می‌گیرد. یک وقتی قاصر بوده. نور ندارد ولی ظلمت دامنش را نمی‌گیرد. خیلی فرق است.
و دائماً تمثیل می‌کند. آن‌چه را که برهان بر خلافش آمده است، را همان‌جوری که گفته شد، «ممتنعاً من قبول خلافه.» =امتناع‌ورزیدن از پذیرفتن خلافش. می‌خواهد خلاف آن وهمش را قبول نکند. برای همین وهمیات از معتقدات شمرده می‌شود. قبول نمی‌کند. یا طرف برهان برش می‌آید. چون وهمش این را برنمی‌تابد. عقلش قبول می‌کند. می‌گوید: «عقلی، درست است.» وهم این را قبول نمی‌کند. واسه همین زیر بار برهان نمی‌رود. وهمیات واسه همین از اعتقادیات، از معتقدات است. حالا با مثال‌های بیشتر قشنگ را حل شما نمی‌بینی. وهم اکثر این است که از تاریکی می‌ترسند. وحشت دارند. برایش استدلال می‌آورد. می‌گوید: «آقا، الان این خانه وقتی روشن است با وقتی تاریک است، فرق می‌کند.» می‌گوید: «نه، مرده...» بله، بله، بله.
هم حس به شما می‌گوید: «می‌گوید: آقا، دست بزن. ببین جان ندارد. ببین چه‌کار می‌تواند بکند. دستش را بردار. بنداز.» درست شد. برهان می‌آوری، می‌گوید: «آقا، بیا بزن تو گوش این مرده. هیچ کاری ندارد.» خیلی عجیب است ها. الان بنده و شما که این‌جا نشستیم، حالا شما که خوب هستید و از وهمیات هم به دورید. یکی از مبتلا به وهمیات باشد، همین الان من بیفتم بمیرم، نیم ساعت بعد حرف می‌زنیم. گرم و صمیمی. تنها باشی. آقا! همین الان نشسته بودیم، درست شد؟ یعنی از مرده می‌ترسد. خب! این همانی که الان نشسته بود دیگر. الان همون زور هم ندارد. اگر زنده بود که می‌توانست یه کاری بکند. الان که دیگر همون زور هم ندارد، بدبخت! یعنی زنده ش... مرده ترس دارد؟ زنده می‌تواند یه کاری بکند؟ این هم مرده می‌ترسد! داره جان... عقلا تاریخی که حضرت عیسی مرده را که زنده می‌کردند، معجزه‌شان زنده کردن مرده بود دیگر. بعد مرده را می‌آوردند جلوی چشم مردم زنده می‌کردند. مردم می‌دیدند مرده را حضرت عیسی زنده کرده. پا می‌شود. «مرده زنده شد!» می‌ترسیدند. بله. یا بوده در زمان جنگ، بعضی شهداء را که رو تابوت می‌بردند، اول اعلام می‌شود که شهید شده. بعد بعداً می‌بردند دفن کنند. تو تابوت بوده. تکان که زیاد می‌خورد و این‌ها، این نفس مثلاً برمی‌گشته. این شهید از تو تابوت بلند می‌شود. مردم می‌انداختند رو زمین درمی‌رفتند. «زنده است! زنده بوده.» چه می‌ترسی شما؟ از مرده‌اش چرا می‌ترسی؟ از زنده شدن مرده چرا می‌ترسی؟
تو قبرستان مردم شب‌ها می‌ترسند. خب! تو روز شما می‌ترسی؟ نه، قبرستان شب و روز چه فرقی با همدیگر می‌کند؟ هم عقل می‌گوید، هم حس به شما می‌گوید. جفتش یکی است ولی وهم قبول. توهم. خب! این می‌شود از اعتقادیات یاد بگیریم. می‌شود اعتقاد باطل. دروغ فکری. دروغ فکری مبتلابه. یعنی فکرش شبیه خودش دروغ می‌گوید. بخش عمده از مغالطات هم همین است که آدم خودش به خودش دروغ می‌گوید. وهم دارد بهش دروغ می‌گوید. وهمش دارد کلاه سرش می‌گذارد. آدم دارد خودش سر خودش کلاه می‌گذارد. چی سر آدم کلاه می‌گذارد؟ خودش. به قوه وه... هیچ وقت قوه عقل سر آدم کلاه نمی‌گذارد. قوه وهم است که سر آدم کلاه می‌گذارد. یعنی یک جایی وهم با عقل قاطی شده و عقل را کنار زده و آمده. عقل را کنار زده. اگر این‌ها با هم باشند، خوب است. اگر عقل و وهم با هم می‌آیند و وهم از عقل کمک بگیرد: «آقای اقدس! من را بگیر. من را هدایت کن.» خب، هیچ اشکال ندارد ولی عقل و وهم بیایند با همدیگر، وهم با لگد بزند عقل را، بگوید: «شما برو. من خودم الان همین‌هایی که من دارم می‌گویم سهمیت.» وهم با لگد بزند عقل. وهم می‌آید چون واقعاً این‌جوری نیستش که حالا می‌آید عقل را کنار می‌زند. این زمینه را ایجاد می‌کند برای اینکه یک حرف باطلی را به خورد ما بدهد یا از حس وهم می‌آید یک چیزی اشتباهی برداشت می‌کند. از محسوسات اشتباه برداشت می‌کنیم. یعنی طرف مثلاً می‌آید... بله، من خیلی جالب است. چند روز پیش بنده خدا می‌خواهد سوار ماشین ما بشود. بعد ماشین را برده بودیم ته یک جایی که تو مسیر همه‌اش گل بود. بعد ما از سر محبت به این بنده خدا گفتیم که: «آقا، شما این سر این‌جا وایسا. تو نیا تو گل. تیم پارکینگ نمی‌خواهد بیایی. من می‌روم با ماشین می‌آیم دنبالت.» بهش برخورد. گفتش که: «شما نگران نباشید. من یه جوری می‌آیم کفش‌هایم گلی نشود که ماشینت گلی نشود.» آلبوم این نیست. منظور این بود که: «آقا، تو گل نیا. اذیت نشوی.» گفتم: «ماشین من به درک. می‌خواهم شما اذیت نشوی.» خب! ببین، محسوس یک چیز. حرف من یک چیز. گل یک چیز. این تو وهمش دارد اشتباه برداشت می‌کند. فکر می‌کند مگر حرفی که زدم منظورم این است که ماشینم تمیز بماند. قوه دارد کلاه سرش می‌گذارد. قوه وهمش. خیلی هم واقعاً آقا آدم تو بطنش برود، می‌بیند که مشکلات زیاد است. آدم خیلی کلاه می‌گذارد. قوه وهمش سرش.
خیلی راهش این است که قوه عقل قوی بشود. انسان برهانی باشد. تکیه به یقینیات بکند. خیلی حالا این‌جا آدم می‌فهمد که من آیت‌الله العظمی بهجت چی فرمودند؟ فردا که فقط یقینیات و آن بچسب است. انسان وقتی به یقینی‌ها تکیه می‌کند، قوه عقلش قوی می‌شود. در برابر وهم دیگر وهم نمی‌تواند سرش کلاه بگذارد. الان تو همین مسئله بچسبی الان به این آقا گفتم که شما دو تا احتمال می‌دهی: یک احتمال که دارد واسه من محبت می‌کند. یکی دارد ماشین خودش دلسوزی می‌کند. خب! الان احتمال شد دیگر. وقتی احتمال شد، باید چه‌کار کنیم؟ یقین چیست؟ این وسط هیچی. الان من این‌جا یقین ندارم که هیچ تصوری پیدا نکن. حالا می‌خواهم تصور پیدا بشود. حرفم هم بزند. یعنی صرف احتمال، یک چیزی هم بگوید: «فاجتنبوا کثیرًا من الظّنّ إنّ بعض الظّنّ إثمٌ.» =پس از بسیاری از گمان‌ها بپرهیزید، چرا که پاره‌ای از گمان‌ها گناه است. او همین ظنون. جلیقین. ظن پیدا کند. خب! ظن بعضی‌هایش گناه. گناه چیست؟ گناه فکری. اسم فکری. گناه فک فکری. گناه اعتقادی. همین که تازه شما اگر به زبان نمی‌آوردی الان این‌جا زبان به زبان آوردی که نیش زدی. این که معصیت است. به زبان هم نمی‌آوردی تو دلت از من مکدّر می‌شدی: «ببین برای ماشینش دارد دل می‌سوزاند.» خود همین هم گناه بود. چه نوع گناهی؟ کلاه فک. گناه اعتقادی. افسرده گفتن. بله، بله. عالم هیچ مشکلی نداشت. خیلی. پس این‌جا هم شما به یقین. یعنی تا بگذار به یقین برسی. تا به یقین نرسی، ترتیب اثر نده. محل ندارد. مخصوصاً جاهایی که دیگر زمینه برای معصیت و گناه و این‌ها خیلی جور فراهم است.
خیلی از مردم از ظلمات می‌ترسند. فرار می‌کنند. با اینکه عقل فرقی نمی‌بیند در مکان بین اینکه تاریک باشد یا روشن. مکان همان مکان است. در هر دو حال. ظلمت هم تأثیر درش نیست که بخواهد موجب ضرر یا هلاکت بشود. ولی با این حال می‌ترسد یا از میّت می‌ترسد. در حالی که میّت یک جمادیه که حرکت ندارد. ضرر ندارد. نفع ندارد. اگر دوباره به حیات هم برگردد، دوباره یک انسان مثل خود ما، مثل وقتی که زنده بود. خب! چرا شما می‌ترسی؟ وقتی زنده بود از محبوب‌ترین افراد به شما بود. طرف بابایی می‌میرد. شب حاضر نیستند بچه‌ها جنازه بابا تو خانه بماند. «ببرینش.» بابای ماجرایی بود دیگر. حالا معروف که این مسجد نمی‌رفت و گفت که: «من مشغول کارم.» «چرا کار انقدر کار می‌کنی؟» «گفت: برای بچه‌هایم بعد از مرگ چیزی داشته باشند.» بعد تو خانه مرد و زنگ زدند آمبولانس و فلان. جایی کسی نیامد ببرد. گفتند: «الان تعطیل است.» و بعد صبح این‌ها دیگر آخر کار، کارگر از تو خیابان برمی‌دارند، می‌آورند و می‌گویند که: «شما این را، بابای ما را ببر تو مسجد که صبح بیایند از آن‌جا ببرند.» در مسجد بسته است. در دست‌شویی مسجد باز است. جنازه را تو دست‌شویی مسجد تا صبح. بابایی که مسجد نمی‌رفت، می‌گفت برای بچه‌هایم باید کار کنم. بچه‌ها بعد از من داشته باشند و... بچه‌ها همان شب اول بابا را برده بودند تو توالت مسجد گذاشتند. از عجایب، از عبرت‌هاست. بله، خب! این‌ها از وهمیت است دیگر. هم وهمیت آن باباست، هم وهمیت این بچه‌ها. همه در توهمات سیر می‌کنند. این وهمش به این است که من و بچه بچه‌هایم، زندگی بچه‌ام را اداره کنم. «من باید یک کاری بکنم بعد از من بخورند، زندگی کنند.» بابا! بله. «لاتکن خازنًا لغیرک.» =خزینه‌دار دیگران مباش. امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه می‌فرماید: خسالم بود. بله، خزانه‌دار دیگری نباش.
به همراه توجه نفس به این بدیهه عقلیه، وهم این را انکار می‌کند و باهاش دشمنی می‌کند. این‌جا وهم می‌آید مستولی بر نفس می‌شود. دیگر از ظلمت اضطراب پیدا می‌کند. از میت می‌ترسد چون بدیهه وهمیه. پس ما یک بدیهه عقلیه داریم، یک بدیهه وهمیه داریم. یک وقت یک چیزی بدیهی عقلی است. یک وقت بدیهه وهمی. یک وقت یک چیزی برای عقل بدیهی است. یک وقتی چیزی برای وهم. این خیلی مهم است. بدیهی که می‌گوییم از کدام یک از بدیه است؟ بدیهی است که فلان چیز این‌جوری است. کدام بدیهیات؟ بدیهی خودش مشترک لفظی است. بدیهی عقلی و بدیهی وهمی. حالا کسی که تحت تصرف قوه وهم است، این بدیهی وهمی می‌آید بر بدیهی عقلی غلبه می‌کند. یعنی عقلاً برایش بدیهی است که مورد ضرری ندارد ولی برایش بدیهی وهمی است که مرده ترس دارد. این‌جا تأثیر بدی وهمی بر نفس بیشتر از برهان می‌شود. برای اینکه برای شما این ابرو توضیح بدهیم و بیشتر جا بیفتد، شما خودت یک تجربه کن و از رفقایت بپرسی چون مربوط به مظفر کف یتمثل عهدکم فی وهمی دوره‌الشهور. س =چگونه ماهیت شما در تصور وهمی سال‌ها تبلور می‌یابد؟ وقتی برای شما می‌گویم: «آقا، ماه‌های سال.» ماه‌های سال را که می‌گویم، شما چی تصور می‌کنید؟ سریع یک دایره تصور می‌کنیم مثلاً یا یک خط می‌آوریم پشت هم می‌چینیم یا مثل یک سررسید از این سررسیدهای برگ برگی از کل ماه‌های سال را یک برگه می‌کنیم. ۱۲ برگ. همه این‌ها قوه وهم. روز و ماه و سال و سلام علیکم. این‌ها همه از وهمیات. از چیست؟ از مجردات. چون معانی مجرد را داری تصور می‌کنی. معانی مجرد را داری به به، چه نحوی تصور می‌کنی؟ یک صورت برایش می‌سازی. این کار چیست؟ وقتی از معانی مجرد صورت می‌سازد، این کار قوه وهم است. درست شد. روز و ماه و سال که صورت ندارد. سال این شکلی. ماه‌های سال چه شکلی است؟ یکی می‌گوید دایره. یکی می‌گوید خط. یکی می‌گوید مثلث است. اصلاً شکل ندارد. در حالی که هیچ شکلی ندارد. پس ما همه قوه وهم را داریم. اصلش درست است. قوه وهم نباید تحت تصرف قوه عقل برود. درست شد. یعنی من تصور این‌جوری دارم، اشکال ندارد. یعنی همه هم داریم. خجالت هم می‌کشیم برای همدیگر. کسی یک امر مجرد را واقعاً مجرد تصور کند. دیگر اصلاً دیگر خیلی شدنی است. کسی بتواند تصور کند. خیلی خیلی قوه قوی می‌خواهد. قوه فکری که هیچ صورتی برای آن یعنی چیزی که صورت ندارد، شما تصورش کنید بدون اینکه هیچ صورتی برایت بیاید. خیلی قوت فکری خیلی بالایی می‌خواهد. تصور کنی الان ما سال را تصور کنیم بدون هیچ صورتی. خوب هیچ شکلی، صورت هیچی نمی‌آید. حالا این مثال چیزش است ولی حالا بریم بالاترش. چه چیزهایی در مورد خدا؟ مثلاً مال خدا را تصور کنیم. اونی که صورت ندارد. تصور خیلی سخت است.
«تحمل کن آن‌چه را که می‌خواهم برای شما بگویم.» پس انسان بیشتر اوقات ناچار است اینکه توهم کند دوره ماه‌های سال یا ایامش را به شکل محسوسی از اشکال هندسی. شما در خودت جیدان جیداً تحمل کن. مرحوم مظفر می‌گوید که ناچار است از اینکه توهم کند این دوره را به شکل یک دایره منظم یا یک دایره غیرمنظم. یک خلاصه شکلی به عدد ماه‌ها یا شکل ضلع داشته باشد. اضلاعش مساوی باشد یا مساوی نباشد. چهارضلعی باشد، کمتر باشد، بیشتر باشد. با اینکه سال و ماه و روز و این‌ها از معانی مجرد غیر محسوس است. مجرد. محسوس هم نیست. اعتبار عقل... ما چیزی به اسم روز نداریم. به اسم ماه نداریم. ما یک امر مجرد داریم که ما تصور می‌کنیم. امر محسوس نیست. اعتباریه. احسنت. از اعتباریات. این واضح است برای عقل، غیر از اینکه وهم وقتی سال برایش خطور می‌کند، آن را به شکل هندسی هندسی وهمی. این‌ها خیلی مباحث مهمی است در علم اصول و این‌ها و در فلسفه. این تیکه که از بخش‌های مهم فلسفه است در کتاب اسفار مرحوم ملاصدرا غوغایی کرده در این بخش. انسان حالا بحثش را اگر لازم شد از جلسه بعدی اگر بخش از اسفار بیارم. تیکه خوبی است. یا از منظومه بیاوریم.
انسان مراحلی که طی می‌کند، اول فقط با محسوسات و این‌ها. بعد قوه وهم. بعد قوه خیال. بعد به دوران بلوغ، قوه عقلش می‌خواهد فعال بشود. اول فقط محسوسات. هیچی نمی‌فهمد. نه اینکه عقل ندارد. قوه عقلی که در فلسفه می‌گوییم، آن دارد فعال می‌شود. بچه وقتی مادرش را می‌بیند، قوه عقلی دارد. این صورت از مادر. یک صورتی دارد. تو این صورتی به آن صورت تطبیق می‌دهد. می‌گوید: «مادر من.» قوه عقل است. آن قوه عقلی که ادراک کلیات می‌کند. در فلسفه بهش می‌گوییم عقل، عقل فلسفی. آن دیگر تو دوران بلوغ ملاصدرا می‌فهمد که کم کم شکل می‌گیرد. می‌خواهد دیگر انتخاب کند، اختیار کند، بفهمد که عالم چه خبر است. کی به کی است. جایگاه من کجاست. من کیم. این‌جا چه‌کار می‌کنم. بحران بلوغ که می‌گویند برای همین است. طرف بحران هویت پیدا می‌کند که من کیم، چیم، چه‌کارم. علی ای‌حال این تصورش می‌کند تو شکل هندسی وهمی که آن را در ایام کودکی‌اش بدون اینکه بداند اختراع کرده. به همین حال این وهمش می‌ماند و معاند مصر بر این تمثل کاذب هم هست. خب! مصر بر این نیست یعنی عقلش را کنار نمی‌زند. یک وقتی عقل دارد این را می‌گوید. می‌گوید: «تو این را تصور نکنی بهتر است.» این دیگر تحت تصور قوه وهم است. درست شد. اصل اینکه انسان وقتی ماه می‌شنود، ماه‌های سال تو ذهنش دایره بیاید، این اشکال ندارد ولی اینی که ان‌قدر این قوی بشود که آن قوه عقل را تحت‌الشعاع قرار بدهد، امر مجرد است. «چرا این را این‌جوری تصور می‌کنی؟» می‌گوید: «نمی‌توانم. من باید ماه که می‌گویند با دایره تصور کنم.»
خب! برای علم انسان به کذب این وهم و سخافتش گاهی انسان از ذکرش برای دیگری خجالت می‌کشد ولی خودش در درون خودش از آن نمی‌تواند جدا بشود. و من این را فقط ذکر می‌کنم برای اینکه ساده بود و خطری در ذکرش نبود چون غرض از ذکرش را می‌رساند. می‌خواهم مثال‌های اعتقادی نزنم چون در مثال‌های اعتقادی که ما فراوانی مشکلاتی داریم. بله، تو روایت هم هست که مورچه فکر می‌کند که خداش به شکل یک مورچه گنده است. مورچه. تو روایت حیوانات تصورشان نسبت به خدا این شکلی است. خدا از جنس خودش یک چیز گنده است. فقط حالا اینکه موجودات عالم تسبیح می‌کنند یعنی چی؟ سر جای خودش بحث بشود. تسبیح می‌کنند یا اینکه آن که تو ذهنش می‌آید، می‌گوید: «خدایا این نیست.» یا می‌گوید: «خدایی هست. این تسبیح چیست؟ تسبیح در برابر چیست؟ تسبیح از چیست؟» یک خلاصه قوه وهم در حیوانات هست دیگر. به سگ محبت می‌کنی. او محبت می‌فهمد. دم تکان می‌دهد. همین که محبت می‌فهمی یعنی قوه وهم. قوه عقل فلسفی را این‌ها ندارند. ادراک کلیات نمی‌توانند بکنند وگرنه هم قوه خیال دارند. چه بسا قوه خیال هم داشته باشند. بله دیگر. قوه خیال دارد که شما استخوان جلوش می‌گیری، آب دهنش راه می‌افتد به‌خاطر قوه خیال. می‌داند که این خوش‌طعم است. یعنی من به این علاقه‌مندم. این همانی است که فلان مزه را می‌دهد. بله، بله. در حسیات هم که در عقل تفاوت نیست.
خلاصه وهم کارش این است که می‌آید به همه چیز یک شکل محسوس می‌دهد. محسوسش می‌کند چون خودش تابع بی‌چون‌وچرای حس است. خیلی امروز نکته گفتیم. لباس محسوسات می‌دهد چون خودش هم تابع بی‌چون‌وچرای حس است و چیزی را می‌پذیرد که حس آن را بپذیرد. یعنی انسان انس با محسوسات دارد دیگر. وهم می‌گوید خدا. شروع می‌کند تو ذهنش یک شکل درآوردن برای خدا. می‌گویی روح انسان، روح. روح دیده‌ام. روح که دیدنی نیستش که! روح دنبالم کرد. روح دنبال کسی نمی‌کند که! شروع می‌کند برای امر مجرد سریع صورت‌سازی. نمی‌تواند تصور کند بدون صورت. چیزی خب مجرد دیگر. مجرد را مجرد ببین. مجرد را. ببین راهش این است عرض کنم که جواب قانع‌کننده بود. دیگر چیزی که یک شکلی می‌سازد دیگر. نفت این شکلی است. خدا این شکلی است. مثلاً روح این شکلی است. آدم مثلاً روحش این شکلی است. قوه فکری هم متفاوت است دیگر. تو بعضی‌ها خیلی سطح فکر پایین است. تو بعضی سطح فکر بالاست. قوه وهمشان تو یک سری چیزهای دیگر تصرفات دارد. یک چیزهایی توهم می‌زند که سونیک، قرص ایکس می‌خورند. توهمش این شکلی است دیگر. ماشین در حال حرکت است. این توهم می‌کند که ماشین وایساده جلوی در بقالی. ماشین وسط اتوبان دارد می‌رود. معروف بوده دیگر. می‌گفتند که نفر اول در را باز کرد: «من بروم یک سیگار از این بقالی بگیرم.» وسط اتوبان با سرعت ۱۲۰ تا. این افتاد پایین و بعد پشت سری زود گفت: «این خیلی طول داد. چرا نیامد؟ بگذار من بروم دنبالش.» بله، حالا زنده مانده بود ظاهراً که کسی تعریف کرده بوده. خلاصه این قوه وهم دیگر تو بعضی دیگر خیلی لجن‌مال شده دیگر. ان‌قدر دیگر این در توهمات اسیر شده است. تو بعضی‌ها هم دیگر حالا به نحو خودشان یدالله، دست خدا. سریع تصور می‌کنیم دست خدا. نمی‌توانی تصور کنی قدرت خدا. قوه وهممان بتواند بفهمد. قوه خیالمان بتواند بفهمد. یدالله. صورت تصور می‌کنیم ولی حالا خود معنا را به صورت محسوس می‌خواهیم تصور بکنیم. یک چیزی که بشود برایم قابل لمس بشود. محسوس باشد. این می‌شود که چون وهممان از حسیات گرفته می‌شود دیگر. ما باید چیزی معمولی که مخصوص برایمان است. ازش ادراک ارتزاق می‌کنیم. وهمیات انس به این‌ها دارد. دائماً از محسوسات می‌گیرد. سخت است که یک چیزی را بدونه امر محسوسی بخواهد. شما بهش بگویی: «بیا، من بهت یک معنا می‌دهم ولی صورت ندارد.» درست.
خب! این هم از این. پس غذای وهمی اگر جاری در امور محسّسه باشد یا در امور توضیح می‌دهم. فردا توضیح. و الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00