‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
ضروریات ششتا هستند، همانطور که بحث کردیم شش ضروری داریم و عرض شد که: اولیات، مشاهدات، تجربیات، متواترات، حدسیات و فطریات. از این ششتا، اولیات را گفتیم، مشاهدات را گفتیم، تجربیات را گفتیم، متواترات را گفتیم. دو تا از آنها باقی میماند: حدسیات و فطریات.
حدسیات چیست؟ حدسیات قضایایی است که مبدأ حکم آن حدس از نفسی بس قوی جدا باشد، نه حدس همینجوری روی هوا. حدسی که انسان دیگر مطمئن میشود، نتواند در آن تردید بکند. در مورد قاضیِ حدس جالب این است که در احکام هم این اختیار را به قاضی دادهاند که با حدس خودش بخواهد اعمال حکم کند. بله، در روایات من الان استعمال نمیکنم. چرا؟ یعنی قانون مدنی ما از باب نظامسازی بهتر است، جلو محدودیتهایی ایجاد شود که هر کسی بعداً نتواند هر کاری بکند. در روایات، در کتاب قضاوت در وسائل، آنجا حضرت فرمودند که: «فَاستَفتِ صَدرَک.» همچین تعبیری. از سینه خودت، چه وقتی که همه چیز به هم ریخته، خودت از خودت بپرس، به خودت چه میگویی؟ تعبیر عجیبی حضرت! یادم نیست، حالا میشود تعبیر را یادداشت کنم، فردا بیاورم. نکته قشنگ این است که الهامات و اینها را هم حتی در حد قضاوت (قاضی بالاخره کم کسی نیست؛ انسانی که مجتهد و عادل است، نه این قاضی که پرونده را قشنگ خلاف آن بینه، همه چیز…!). بله، آنجور قاضی که در روایات دارد که ما ادله ولایت فقیه را از قاضی درمیآوریم، یعنی قاضی یعنی ولی فقیه.
در تقریرات درس آقای فاضل (رحمت الله علیه) میخواندم. درس اصول ایشان به طلبهها توصیه میکردند، فرمودند که: «آقایان! حضرت امام از برخی نظریات خودشان و فتاوا و استنباطاتشان به خاطر مصالح کلیه در انقلاب صرفنظر کردند.» یکیاش بحث احکام قاضی بود، شرایط قاضی، احکام قضا. الان که سی سال از انقلاب گذشته، حالا آن سالها، سال ۷۲، بلکه زودتر ۶۸ و اینها بوده. ظاهر بعد از رحلت امام، همان اوایل ۶۹ و اینها بوده. الان که مثلاً ده سال از انقلاب گذشته، دوازده سال از انقلاب گذشته، ما هیچ توجیهی نداریم برای اینکه قاضیان مجتهد نیستند. الان نسبت به اول انقلاب وضع خیلی بدتر است؛ یعنی واقعاً تعداد مجتهدین به نظرم درصدی کمتر شده. قوه قضائیه فاجعه است. در هر صورت، با آن قاضی و آن شرایط و اینها… خوب، حدسش هم کسی که مجتهد عادل است و تا آن حد جزئیات و اهل مراعات و دقت و اینها، با آن شرایط و اینها که گفته شده، استفاده بکند. اشکالی ندارد. باید بحث شود که آنجا منظور حدس «فَاستَفتِ صَدرَک» از سینه ات استفتاء کن، که ظاهرش به حدس میخورد، یا منظور چیز دیگری است؟
در هر صورت، حدس آن احتمال قوی برای انسان به نحوی بیاید که نفس انسان مطمئن شود و شک دیگر زائل شود و ذهن مضمونش را اذعان کند برای خودش. این دیگر چیز شخصی است، مثل مجربات تمیز داده بود. «یَزولُ مَعَهُ الشَّکُّ وَ یُذعِنُ الذُّنُّ بِمَضمونِها.» نه، نه، قبلش گفته: «مِنَ النَّفسِ قَویٌّ جِدّاً، قَویٌّ جِدّاً»! قوی، قوی وصف نفس نیست، وصف حدس است. حدس از نفس که آن حدس جداً قوی است، نه اینکه نفس قوی است. اگر وصف نفس بود، باید الف لام «نفس قوی جدا» میآمد. مثل این حکم که ماه و زهره و عطارد و سایر کواکب سیاره نورشان را از نور خورشید میگیرند، و اینکه انعکاس شعاع نورشان به زمین، مثل انعکاس اشعه از آینه و اجسامی میماند که مقابل آینه است. و منشأ این حکم یا حدس، اختلاف تشکل اینهاست نزد اختلاف نسبتشان از شمس. بعداً هر کدام که نزدیکتر است، نورش بیشتر است. هر کدام دورتر است، نورش کمتر. ربطی به نور خورشید دارد که هر کدام نزدیکتر است، نورش بیشتر است و حکیم دورتر است. ما دلیل هم برایش نداریم؛ یعنی دو تا چهار تا استدلال نمیتوانیم بیاوریم و جزو اولیات هم نیست.
انسان تا تصور بکند و تصدیق بکند، یک پروتکلی باید طی کند، یک واسطهای میخواهد. اینجا آن واسطه چیست؟ نه، حدس خودم است؛ یعنی در نفس من، وقتی که من مینشینم بررسی میکنم، مال من است، مال همه نیست. در هر کسی بررسی بکند، به شرط اینکه با تصور بتواند بکند. یعنی همین قدر که تصور بکند، تصدیقش میآید. تصور کند ماه را، تصور کند نور این را، تصور کند نور آن را. تصور کنید از اولیات که نیست، از متواترات هم نیست، عرض کنم که مشاهدات هم نیست. این این اثر را خودش دارد. نه اینکه این با آن اینجوری است؛ یعنی ذات، لا اضافه نیست، قیاسی نیست. و مگر اینکه چند تا قضیه اش کنیم. این عسل شیرین است، آن قند شیرین است، شیرینتر است. مثلاً عرض کنم خدمت شما که در تجربیاتم که اصلاً ربطی به تجربیات، حدسیات و مجربات جفتش برای شخص دیگر مجرب این برای خود شخص.
حالا اینجا به نظرم گفتن، حالا الان من اینجا در حاشیه کتاب که زمانها نوشتیم، اولیات و مشاهدات برای همه است. مجربات و حدسیات برای اهلش. ولی خوب محسوسات هم به نظر میرسد که این هم مربوط به افراد میشود، مال همه است. مگر حس اصل حسش که خوب مال همه است، یعنی اصل حس را همه دارند، خواص خمسه و حواس باطنی همه دارند. حکمی که میخواهد بار شود نسبت به این حواس، به نظر میآید که همگانی نباشد. این شیرین است، این خوشمزه است. این بله، «کیوت»ی در انگلیسی هست، استعمال دارد. «کیوت»، بامزه و بانمک. «کیوت» چندین استعمال دارد: بانمک و بامزه و عرض کنم که خوشگل و جذاب و حتی منم جیگر و اینها را احتمالاتش را یک برنامه به خصوص من دقت کردم، جنس مخالف نسبت به همدیگر که فاصله سنی هم باشد، خیلی مثلاً جذاب باشد. فرض کنید مثلاً دختر بیست و غریبه بچه کوچک. بچه کم و بیشتر بین محدوده دوازده تا هجده سال بیشتر من دیدم که «کیوت» در این مورد. شیطون. در صورت اینها دیگر مراتب، یعنی در نظر یکی ممکنه «کیوت» باشد، یعنی حس باطنی دیگر، یا «بیوتیفول» باشد. یکی در صورت اینها محسوسات باطنی میشود. محسوسات هم به نظر میآید که امر شخصی باشد.
و مثل حکم ما به اینکه زمین بر هیئت کره است، و آن به خاطر مشاهدهی سفون است، مثلاً در بحر که اول اولین چیزی که از آن ظاهر میشود، آن قسمتهای بالاست. بعد به تدریج به ساحل نزدیکتر میشود، بقیه کشتی هم میآید. خوب نشان میدهد که زمین کروی است دیگر. اول بالای کشتی میآید، بعد بقیه اجزای کشتی دیده میشود. حدس را در ما ایجاد میکند که این استدلال میگوید چرا زمین کروی است؟ میگوید به خاطر این. اگر مثلاً زمین کروی نبود، انسان سوار هواپیما که میشد، از اینور دنیا میخواست برود آنور دنیا، از یک جایی میافتاد. خوب این را میچرخاند. بعد شما مثلاً چین و آمریکا را میبینی که از اینور نقشه اینها. بعد مشرقین و مغرب دارند با همدیگر، ولی از آنور از آبها میتوانند بزنند، از آن طرف کسی از چین برود آمریکا. همه حدس را ایجاد میکند برای آدم در کرویت ارض. اگر زمین مسطح بود که خوب وقتی که چیزی در مشرق و مغرب است که این نباید بیاید دور بزند از پشت بیاید. ببینیم که راه دارد. به این یک راه دارد دیگر. یک خط مستقیم بینش هست. و همین.
و مثل حکم علمای هیئت به تازگی که سیارات به دور خورشید میچرخند، به جاذبیت شمس برای آنها، برای آن سیارات و به خاطر مشاهده اختلاف اوضاع این سیارات به نسبت به شمس و به نسبت به ماه، به وجهی که حدس را برمیانگیزد. حدسیات جاری مجرای مجربات در دو امر مذکور؛ یعنی تکرر مشاهده و مقارنهی قیاس. دو تا چیز میخواست دیگر. یکی باید زیاد، یعنی چند بار مشاهده میشد. قیاس خفی ما میداشتیم. حالا چه قیاس، استثنایی باشد، چه قیاس ما اقترانی باشد. پس مثلاً در قیاس گفته میشود که این مشاهده از اختلاف در نور قمر، اگر اتفاقی بود یا به یک امر خارجی غیر از خورشید بود، نباید بر یک روش واحد در طول زمان این سقوط را، این در واقع الان در این قضیه که ما گفتیم صغری و کبری و نتیجه همه توش بود. و به خاطر آنچه که بود بر این صورت از اختلاف، پس ذهن حدس میزند که سبب آن، انعکاس اشعه خورشید بر آن است. هست دیگر. انسان میگوید آقا این، اولاً که مشاهد من است و به تکرر هم مشاهده کردهام که این وقتی خورشید نیست این میآید. مثلاً عرض کنم که نورش هم همیشگی است و از امر چیز خارجی هم نیست. از چیز دیگری میدانم که نیست. اگر بخواهد از خورشید نباشد، باید یا از خودش باشد، یا امر سوم. امر سوم که میدانم نیست، از خودش هم میدانم نیست. بعد اگر هم از خورشید نباشد، نباید دائمی باشد. باید اتفاقی باشد. دائمی در طول زمانها! پس من یک قیاسی چیدم اینجا الان و تکرر مشاهده هم جزو همین حدسیات. پس ذهن که سبب انعکاسش اشعه خورشید است. و این قیاس مقارن با حدس مختلف است به اختلاف علل ماهیاتش به اختلاف موارد.
کتاب چیست؟ منطق مرحوم مظفر. و «رَئیس کَذَلِکَ الْمُجَرَّبَاتُ فَإِنَّ لَهَا قِيَاسًا وَاحِدًا لَا يَخْتَلِفُ.» قیاسی که مقارنه با حدس به سبب اختلاف علل در ماهیاتش مختلف میشود به اختلاف موارد؛ یعنی علل در ماهیات باعث میشود که موارد مختلف شود. ولی مجربات اینجوری نیست. یک قیاس واحدی دارد که مختلف نیست. در مجربات ما یک قیاس داریم که آقا این اگر اینجوری نبود، مثالی که زدیم گفتیم آقا اتفاقی و لزوم دائمی و فلان! ولی همش بحث یعنی در موارد فرق میکند. یک جا شباهتها را ما در نظر میگیریم. حکم اینجوری میکنیم، موارد مختلف. ولی در مورد تجربیات ما قیاسمان در واقع یک شکل دارد. این اگر این شکلی نبود و همیشه اینجوری نبود، پس معلوم میشود علت ما کشف علت و معلول و اینها در حد لزوماً کشف علت و معلول نیست. یک سری چیزها را کنار هم میچینیم، یک چیزی یک دفعه برایمان حدس میکند! کارهای کارگاهی و اینها، کارآگاهی و اینها معمولاً این شکلی است دیگر. در دو تا سه تا چیز را کنار هم میچیند و میشود از آن نتیجه گرفت. یعنی میشود در برهان قرارش داد. بله، اصلاً برهان، مادهاش همین ضروریات، اصلش عرض خواهیم کرد. خوب از حاج سبزواری انشاءالله عبارت را میخوانیم. جلسه بعد عبارت خوبی.
چون در مجربات، ما سببمان ماهیتش «معلومُ الْماهِيَة» نیست، مگر از جهت اینکه سبب است فقط. و این جهت مختلف نمیشود به اختلاف موارد. پس مجربات و حدسیات این تفاوت را داشت. در مجربات ما یک قاعده، اسلوب ثابتی داریم که همیشه به سبب میرسیم در واقع، ولی حدسیات لزوماً بحث سبب است. و آن به خاطر اینکه فرق بین مجربات و حدسیات این است که مجربات در آن حکم میشود به وجود سبب ما، و اینکه این سبب در شیئی که الان این ماجرا، ظاهر ظاهری که الان ما داریم، آن سبب دائماً برایش هست، بدون اینکه ما بخواهیم ماهیت سبب را تعیین کنیم. اما در حدسیات، آن به اضافه به آن است که حکم میشود در آن به تعیین ماهیت سبب. کانهای شیء ان هو.
پس ما در تجربیات با سببیّت فقط کار داریم، به ماهیت سبب دیگر کار نداریم. در حدسیات به ماهیت سبب کار داریم که این ماهیت سبب خودش چیست. تفاوت. و در حقیقت حدسیات، مجربات با اضافه است. حدسیات، همان مجربات. شما یک چیزی را تجربه میکنی، ولی صرف تجربه نیست که به سبب بودن برسی. مثلاً من حدس میزنم که این سوئیچ الان مال فلان ک است. خب این یک جنبه تجربی توش هست، ولی همش هم که بحث تجربه نیست. این سوئیچ بهش میخورد که آقا ظاهرش میخورد. اولاً که بحث سوئیچ را میدانم که بالاخره کسی که ماشین دارد، باید سوئیچ داشته باشد. الان در این پنج نفری که نشستهاند، دو نفر ماشین دارند، سه نفر ماشین ندارند. پس لزوماً برای سه نفر نیست این بخش تجریاش. ولی حالا تعیین ماهیتش را چهجوری شما حدس زدی که این مال فلان کس است، مال آن یکی نیست. خوب من گفتم که این اگر ماشین، ماشینش آخرین سیستم، آن ماشینش مثلاً مدل پایین. سوئیچ ماشین آخرین سیستم معمولاً سوئیچ در و داغون، درب و پیت فلان اینها نیست. یک سوئیچ مرتب و شکیل و اینهاست. این قوه حدس من را برانگیخت. این مال فلانی، ماشینش مدلش بهتر است. این تعیین ماهیت هم در واقع توش هست. فقط صرف سبب را ما کاری نداریم که میدانم که این سبب برای اینکه انسان سوار ماشین میشود. این جزو تجربیات میشود که انسان به علت میرسد، به سبب میرسد. شما از کجا فهمیدی توانستی ماهیت را تشخیص بدهی؟ در حدسیات ما تعیین ماهیت هم داریم. پس حدسیات همان مجربات است، به اضافه این تعیین ماهیت. این اضافه همان حدس به ماهیت سبب است. برای همین حدسیات ملحق به مجرب است. و شیخ عظیم خواجه نصیرالدین طوسی (رضوان الله علیه) در شرح اشارات فرموده که: «سبب در مجربات معلومُ السببیه، غیر از معلومُ الماهیه. و در حدسیات معلومه به.» پس در مجربات ما فقط سببیّت را میشناسیم، ماهیت را نمیدانیم، کارش نداریم. در حدسیات هم سبب را رسیدیم، هم ماهیتش را. این نکته مهمی است که بشود تشخیص داد این الان دارد یک نکته تجربی به ما میگوید یا نکته حدسی دارد میگوید.
در بحثهای علمی خیلی وقتها اینها با همدیگر خلط میشود، خیلی وقتها خلط میشود. طرفداری نظریه میدهد که اساساً نظریه بر اساس حدسیات اوست، نه تجربیات. که حالا بماند که خود تجربیات را هم گفتند که این برای خود شخص حجت است، مگر اینکه به نحوی باشد که من هم تجربه کنم، حجتٌ لِلغَیر نیست. تجربیات یک نفر محققی، پژوهشگری، کسی که هفت آزمایشگر او تجربه کرده، خب برای خودش نفسش مطمئن است، خیالش راحت است به اینکه این نظام اسبابش شناسایی شده. ولی من که نمیتوانم به این نظام اسباب برسم به خاطر تجربه دیگری. یعنی نمیتوانم برسم، تقریباً میتوانم برسم. ولی تقلید. ما گفتیم چی نیست آقای دکتر؟ خاطرتان هست؟ تقلید را گفتیم چی نیست؟ آها، تقلید چی نیست؟ یقین. یقین منطقی نیست. لذا من اگر از یک دکتری شنیدم که این نظام سبب و اسبابش این است، فلان چیز فلان خاصیت دارویی را دارد، بساط تجربیات آن آقا. این الان برای من یک قضیه یقینی است؟ نخیر. یقینی منطقی. نکته خیلی مهم است. میتوانم به معناش یقین داشته باشم؛ یعنی اعتقاد جازم داشته باشم. ولی یقین اخص منطقی نیست که در برهان و اینها ما میگوییم یقین. یقین معنا الاخص منظورمان است دیگر. صرف اعتقاد جازم نیست.
تجربیات و حدسیات و اینها برای دیگری میتواند یقین درست بکند، کسی که خودش تجربه کرده، خودش حدس زده. حدسیات هم که یک چیزی اضافهتر از تجربیات داشت. و در نظریات علمی هم خیلی اینها با همدیگر خلط میشود. شخص تجربه کرده، یک بار، دو بار، سه بار، اصل سببیّت را پی برده. معون ماهیتش را حدس زده. میآید به عنوان یک قضیه تجربی این را مطرح میکند. یعنی اصل تربیت را حدس زده که مثلاً فلان بیماری در اثر کمبود فلان مثلاً عرض کنم که ویتامین است مثلاً. بعد حدس زده که فلان میوه فلان ویتامین را توش دارد. بعد آمده گفته که فلان بیماری با فلان میوه خوب میشود. به تجربه خلطی صورت گرفت اینجا. در حالی که کل قضیه، قضیه تجربی نبود، حدس شما بود. آن را قاطی کردی به عنوان یک قضیه تجربی دارد برایم مطرح میکند. تازه تجربی هم اگر باشد، برای خود شماست، برای من. مگر اینکه شما بیاورید به حد محسوسات و مشاهدات و اینها برسانید. تازه آنجا حاضر. اول الکلام که مشاهدات هم باز دوباره میتواند برای من باشد یا نمیتواند باشد. میشود مشاهدات را میشود برای کسی باشد و برای دیگری هم بدیهی شود. یعنی از اینکه او میگوید، برای من بدیهی شود ها. نه که خودم بچشم یا خودم ببینم. و خیلی ریزهکاری دارد ها، بحث تحقیق.
آها، یعنی برای بدیهی بودنش، قوامش به شخص است دیگر. در مجربات آها، این دیگر برای خود ایشان. برای خودشان بدیهی است، برای من میشود تقلیدی. میشود تقلید. حتی اگر من یقین پیدا کنم، یقین تقلیدی. یقین تقلیدی دیگر یقین منطقی به متواتر هم همینطور. برای کسی که با تواتر سروکار داشته و به یقین رسیده، او یقینی که از تواتر پیدا کرده، به دیگری بدهد. من در یک مجموعه کار میکنم که آقا آن قدر شواهد برایم رسیده و کانالهای مختلف گفتند که من میدانم فلانی جاسوس است. خیلی وقتها اینجوری پیش میآید دیگر. یک نفر که خیلی مثلاً در مسائل سیاسی و پشت پرده خبر دارد، میگوید: «آقا فلانی آمریکایی است.» شما اصلاً کلاً جا میخوری. بعد تو خود این عدالت این آقا شک میکنی. بعد ده سال تازه میفهمی عجب کسی بوده. بگردی پیدایش کنی. مسیری که من طی کردهام، مسیر تواترم را بهش برسان. شما برایت یقین حاصل شد. برای همین مردم در حدسیات و مجربات متواترات مختلف. هرچند همه اینها از مراتب است. یک وقتی درجاتش کمتر، یک وقتی درجاتش بیشتر. یک بخش عمومیتر است، یک بخش خصوصیتر است. و اینچنین نیست اولیات. چون مردم در یقینشان نسبت به آنها همگی با هم. در اولیات همه با هم یقین دارند. و همچنین است محسوسات نزد کسانی که صحیح الحواس باشند.
ایشان محسوسات را از چیزهایی گرفته، چیزی که برای همه بدیهی است. کاش ما این را خیلی بهمان نچسبانند. یعنی از برخی اقوال دیگر هم داشتیم که قبول نشود. از اختلافات منطقی و فطریاتی هم که بعداً میآید همین شکلی است. پس ما سه دسته داریم که برای همه «عند الجهِمّیه» بدیهی است. چه چیزهایی است؟ اولیات و محسوسات و فطریات، طبق نظر کی؟ مرحوم مظفر. چه چیزهایی برای همه بدیهی نیست؟ مشاهدات که محسوسات. تجربیات. حدسیات و متواترات. ذیل مشاهدات باشد. قوه حواس ظاهری. بله، اصل غباری که همه دارند، اصل قوا را همه دارند. اگر ناظر به اصل قوا باشد تا این قوه بدیهی، ولی خیلی بحث در محسوسات سر اینها نیست. بحث سر تطبیق این قواست. یک چیزی برای کسی ترسآور است، برای یک چیزی اصلاً ترس ندارد. یک چیزی برای یکی شیرین است، برای یکی اصلاً تلخ. اگر «صحیح الحواس» باشد، حواسش یک چیزی را یکی میخورد، شیرین نباشد. کسی فلفل تند را میخورد، تند نیست. نه، نه، او دارد از باب مبالغه میگوید تند نیست. او هم تندی را حس میکند، ولی تندی اذیتش نمیکند؛ یعنی بهش بگوییم که ببین این با آب برای تو یکی است. اگر غرض مرض نداشته باشد، آتیش؛ یعنی اصل قضیه یکی است. حالا مگر اینکه انطباع نباشد، درک درست. نه، بود و نبود اصلی. میترسد اصلاً از بغل سگ. هزار تا ماجرای دیگر که چقدر رخ بدهد.
– آخرین قسمت ضروریات ششگانه، فطریات است. قضایایی است که قیاساتش با خودش است. قیاس، قیاس تو دلش است. یعنی عقل به مجرد تصور دو طرف آن را تصدیق نمیکند. مثل اولیات نیستش که تا دو طرف را تصور کرد، تصدیقش. بلکه باید واسطه بخورد. مگر اینکه این، الا اینکه این واسطه از آن چیزهایی نیستش که ما هی از هوا عن الذ، از ذهن بخواهد بگذرد. اینجوری نیستش که من باید بروم به واسطه برسم. واسطه خودش هست. در تجربیات، انسان به واسطه، لازم است واسطه که باید پیدایش کنیم. برای بعضی حاصل میشود، بعضی حاصل نمیشود. اولی برای همه حاصل میشد بدون واسطه. محسوسات برای همه حاصل میشود و طبق نظر ایشان بلاواسطه. عملیات برای همه حاصل میشود با واسطه. همه هم این واسطه را دارند. در حدسیات و مجربات فلان و اینها برای برخی حاصل میشود با واسطه. هی میآید درجهبندیش پایین. اول، اولیات. بعد محسوسات اگر قبول بکنیم. بعد فطریات. بعد دیگر متواترات. بعد مجربات. بعد حدسیات. پس احتیاج به طلب و فکر ندارد.
– دیگر فکری نیست. هست. در این قضیه با ذهن آدم هست. فقط مستقیم نیست. یعنی تصور و تصدیق با واسطه. هر سه تاش تو ذهن است. تصور و تصدیق کنی، بلافاصله واسطه میآید و بلافاصله شما قضیه را. پس هر وقت که مطلوب در ذهن حاضر شود، تصدیق به آن هم به خاطر حضور واسطه با آن حاصل میشود. مثل حکم ما به اینکه دو خمس عشر است. دو یک پنجم، عشر است – یک پنجم ده. این حکم بدیهی است. مگر اینکه به واسطه معلوم شود. هم بدیهی است، هم واسطه خورده. دو یک پنجم یعنی چه؟ یعنی دو پنج تا ده. واسطه بینش خورده دیگر. شما سریع آن را میآوری تو. ولی احتیاج به فکر ندارد. تصور دو، تصور یک پنجم، تصور ده. با این واسطهای که این را در آن ضرب کن، یعنی آن بشود، درست شد؟ این واسطه هست، ولی احتیاج به فکر دیگر ندارد. بدون تأمل، بدون. خوب آن واسطه چیست؟ میگویی دو عددی است که تقسیم بر «اَلاِثنَین» عدد قسمت «اَلاعشَرَةُ اِلَیهِ.» دو عددی که ده قابل تقسیم است بر آن. قسمت «اَعشَرَةُ اِلَیهِ.» ده تقسیم شده به دو میرسد و به چهار قسم دیگری که همه با آنها مساوی است؛ یعنی پنج تکه شده. یکی شده دو. دو در واقع با چهار تا همجنس خودش که بیاید کنار هم، میشود ده. و هر آنچه که عددی منقسم بر آن شود و به چهار قسم دیگری که همه نامساوین، میشود خمس آن؛ یعنی ما خمس را میدانیم دیگر. با یک قیاسی میدانیم خمس یعنی چه. یعنی یک پنجم. یک پنجم یعنی چه؟ یعنی پنج تا جزء مساوی از یک چیز کلی که تقسیم شده، یکی از آن پنج جزء مساوی. درست شد؟ که این یک قسم با آن چهار قسم دیگر همقسیم خودش با همدیگر میشوند آن اصلی که تقسیم شده. پس میشود دو خمسش. ولی همه اینها به سرعت پیش میآید دیگر. یعنی یک قضیه است، ولی قضایایی که بدون فکر تو ذهن حاصل میشود.
و مثل این قیاس حاضر است در ذهن. احتیاج به کسب و نظر ندارد. و مثل این قیاس جاری است در هر نسبت عددی به دیگری. غیر از اینکه این نسبتها مختلف است، بعضیاش از بعضی در سرعت مبادلات ذهن. بله، ممکنه حالا این هم خودش مجهول از تشکیک باشد. برای کسی معادله دو مجهولی میشود جزو فطریات، قیاساتش باهاش، ولی کسی یک مجهولی برای یک کسی هم همان دو دو تا چهار درجاتش فرق میکند. به حسب اینکه طرف چقدر کار کرده، چقدر ورزیده شده، چقدر در این مسائل دقیقتر است. به سبب غلط اعداد زیادترش یا به سبب عادت انسان بر تفکر در آن و عدمش. پس شما میبینی فرض را واضح.
در صورت انتقال ذهن بین نسبت دو به چهار و بین نسبت سیزده به بیست و شش، به کدامش آدم زودتر میرسد؟ دو به چهار. ممکنه یک کسی دو به چهار همان قدر برایش زمان ببرد که سیزده بیست و شش. نسبت ۲۴ نصف. به سرعت، همان سرعت. ولی یک کسی نه، میگویی دو به چهار، نسبت سیزده به بیست و شش، آها یک فکری! ۱۲۸ به ۵۶! تمرینی که نسبت واحده و آن نصف یا بین نسبت سه به دوازده و نسبت هفده به شصت و هشت. همراه اینکه نسبت و وهاكذا.
– خیلی خوب. حالا مرحوم صدر یک پاورقی اینجا شیروانی زدهاند: «هرچند بدیهی و نیز یقینی بودن قضایای نامبرده نزد منطقدانان گذشته معروف بوده، امروزه مناقشات عمدهای بر آن وارد شده و تحلیلهای اخیر نشان میدهد که بسیاری از آنها را نمیشود در شماره بدیهیات و بلکه یقینیات جای داد.» برای تحقیق در این باره نگاه کنید به علامه محمدباقر صدر، «أسس المنطق للاستقراء.» کتاب استقرایشان. یک وقتی هم عرض شد، کتاب خوبی است. اگر بتوانیم استفاده بکنیم، وقت بشود بیاوریم.
– محمود سعدی دیگر واقعاً در هر علمی وارد شده، غوغا کرده. یک جهشی داده، رفته. من که کلاً ایشان ۴۸ سال عمر کرد (رضوان الله علیه)، یعنی اولی بوده که تازه باید بار میداده در حوزه. خدا انشاءالله به اضعاف مضاعفه عذاب صدام و صدامیها و رژیم بعث را بدهد.
به عقیده برخی از منطقدانان معاصر و نیز قدیم، قضیه یقین ضروری که اساس همه یقین است، تنها اولیات است. البته به عقیده نگارنده، وجدانیات که مبتنی بر علم حضوری است، نیز باید به آنها ملحق شود. وجدانیات جلوتر به آن میرسیم. ایشان میگوید وجدانیات را باید به ضروریات ملحق کنیم. شیروانی خواجه نصیر طوسی در «منطق تجرید» مینویسد: «مبادی برهان قضایایی هستند که از تصدیق به آنها گریزی نیست.» شش قسمت: اولیات، مثل علم اینکه کل از جزء بزرگتر است. محسوسات، مجربات، متواترات، حدسیات، قضایایی که قیاس آنها فطری است. مثل علم به اینکه دو نصف چهار است. اما دو قضیه اخیر را از مبادی به شماره در نیاوردهاند، بلکه دو قضیه پیش از آنها را نیز. بلکه «عمده همان اولیات»، در «جوهر النظیر» خواجه تهش ضروریات را خیلی ضروری هم ندانسته است.
– استدلالبردار نباشد. شما میگویید حدس من است. خوب باید استدلال بیاوری. میگویی تجربی است، باید استدلال بیاوری. انتقال در انتقال نیاز به استدلال پیدا شد دیگر. پس ضروری چه؟ ضروریات شش هستند. آنی که استدلالبردار نیست، الا و لا بد اولیات. حتی فطریات هم استدلال، درست است استدلالش خیلی سریع است، احتیاج به فکر ندارد، ولی استدلال که دارد. که شما دارید. ضروریات همان بدیهیات است دیگر. یک قسمی از یقینیات که بله، شش تا یقین ضروری بود که اینها را اصول. نه، ببینید یقینیات داشتیم، از آنها هشتایی که یقینیات بود. آها، اخص داشتیم، گفتیم که یقین معنا الاخص. این ببینید، یک وقت ممکنه که یقین، یقین دایرهاش خیلی بیشتر از این شش تاست. یعنی هر جا یقین داریم، لزوماً از شش تاست؟ نه. ولی اصل یقینیات یعنی یقین نیاز ما تهش ختم میشود به شش تا چیز. ضروریات شش هم به نظر مرحوم خواجه و دیگران تهش ختم میشود به اولی. ته تهش اولیات. بدیهی بوده، بدیهی. بله، یقینیاتی هم هستش که استدلالبردار است. ضروری یعنی دیگر استدلال نمیخواهد. این هم از این.
– حالا چند تا سوال من بپرسم. هشت و چند است الان؟ خوب پنج دقیقه. پنج دقیقه هم چند تا سوال بپرسیم. اینها را که عرض میکنم، بفرمایید که از کدامیک از این اقسام ششگانه است: «اَنَّ لِکُلِّ مَعلولٍ عِلَّةً.» اولی. «لا یَتَخَلَّفُ الْمَعْلُولُ عَنِ الْعِلَّةِ.» «یَسْتَحِیلُ تَقَدُّمُ الْمَعْلُولِ عَلَی الْعِلَّةِ.» «یَسْتَحِیلُ تَقَدُّمُ الشَّیْءِ عَلَی نَفْسِهِ.» قبل از اینکه باشم، بودم. از اولیاتی که تصور اگر بشود، تصدیق. تقدم شیء علی نفسه را بداند. یعنی این کتاب از روز مثلاً اول فروردین تولید شد، ولی قبل از اینکه از اول فروردین تولید بشوم، بود است. خودش از خودش مقدم است، خودش از خودش جلوتر است. ماهیتش از خودش. نه، کلاً وجوداً خودش بر خودش مقدم. مقدم باشد دیگر نداریم. نمیشود یک چیزی از خودش مقدم شود. یعنی من از یک جایی بودم، با اینکه در عین حالی که از یک جایی بودم، ولی قبلش بودم وجوداً بر خودش. همین دیگر، غلط است دیگر. نیست دیگر.
– قطار بحث ازلی و ابدی اینها غلط است. ولی بحثش این است که قدیم خودش مقدم باشد. «یَسْتَحِیلُ تَقَدُّمُ الشَّیءِ عَلَی نَفْسِهِ.» میشود چیزی برای خودش محال نیست. «لَا یَسْتَحِیلُ.» یعنی محال نیست. قضیه کلاً از زندان. «لَا یَجْتَمِعَانِ.» این ظروف «مِنَ الْمَظْرُوفِ.» ظرف از مظروف بزرگتر است. وسیع. الان این این ظرف را پر کنم. ظرف وسیعتر است یا مظروف؟ این از کدامتان است؟ از کدامتان است این اولیات است؟ ولی از مجربات هم میتواند باشد. یعنی به صرف تصور دو طرفش کانّه خیلی نیست. انسان باید تجربه کرده باشد. یک یک قیاسی میخواهد. به واسطه کفایت نمیکند. باید بدانی که ظرف و مظروف دیده باشی. تجربه کرده باشی. تکرر مشاهده میخواهد. قیاس خفی میخواهد. تجربی میشود.
– از باب کل و جزء. اگر بگیریم، که درست است. در بزرگی از نظر مساحت است. دو تا حیثیت دارد. قضایای این شکلی هم زیاد داریم. قضایایی هم نکته خیلی مهم، قضایایی هست که حیثیتهای گوناگون دارد. یکی ممکن است روی حساب یک حیثیت این قضیه بشود بدیهی اولی. روی حیثیت بشود تجربی. روی حیثیت اصلاً بشود مظنون. آها، یعنی احسنتم. کدامش اول به ذهن میآید؟ بعد در عین حال ممکن است همان بحث ظهور است دیگر. ظهور و اجمال و اینها. این عبارت ظهور در چی دارد؟ آنی که ظهور دارد درش، حالا این نسبت به آن معنا چیست؟ بدیهی است؟ نظری است؟ از کدام قسمت از بدیهیات است؟ یعنی بین افراد مختلف. بله، در اینجا نسبیت به پشتوانه مطلقگرایی و حقایق ثابت و اینها را ما قبول داریم. نسبیتی که تهش بخواهد نسبیت دربیاید، آن را قبول نداریم. نسبیتی که کلاً همه چی میرود هوا. حقایق ثابته نداریم. از مغالطاتی که الان رایج است. «الصلاة واجب فی الاسلام.» از اینجا دیگر. أحسنت. «السماء فوقنا و الارض تحتنا.» عملیات. محسوسات. «اذان تف.» لازم انتفاع الملزوم. بزن تف لازم، لازم منتفی بشود، ملزوم منتفی است. یک قیاسی وسطش نمیخورد. فطریات نمیشود. قیاسی که با خود ملازمان داریم. اصل ملازمه را وسط داریم. لحاظ میکنیم دیگر. که نمیشود، نمیشود لازم باشد که ملزومش نباشد. این وسط دارد میخورد. صرف تصور فهمیده نمیشود. آخه از «ثلاثه لا تنقسمُ به متساوی.» أحسنت. «انتفاع الملزوم لا یلزم منه انتفاع اللازم لِجَواز کَأنَّ أعمَّ المَلزوم.» اگر منتفی بشود، لزوماً لازم هم نباید منتفی بشود. چون ملزوم أعم است. این چیست؟ فطری. «نقیضُ الْمُتَسَاویَینِ متساویان.» نقیض دو تا متساوی، متساوی میشود. دو تا نقیض دو تا مثال نقیض این و نقیض این. فطریات. بحثمان دیگر میرود در مظنونات که انشاءالله جلسه بعد عرض خواهیم کرد.
الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...