دروس تمهیدیه

جلسه دهم

00:35:33
63

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا ابوالقاسم مصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
خب، با توجه به اینکه جلسه قبلی مجازی بود و قطع و زیاد شد، ممکن است درس را متوجه نشده باشند، یک اشاره‌ای دوباره به مطلب قبلی می‌کنم و متن را می‌خوانم: «و الاکتفاء بالتوکیل». اینی که گفتیم می‌شود اکتفا کرد به وکیل گرفتن؛ خودمان نخوانیم. وکیل بخواهد فل پس «اطلاق دلیل مشروعیت الوکاله»؛ به خاطر اینکه آن دلیلی که به وکالت مشروعیت داده، اطلاق دارد. «الذی تقدمه الا اشارت الیه عند البحث عن الوک». اون دلیل قبلاً در بحث وکالت بهش اشاره شد.
«و روایات الخاصه» و روایات خاصه‌ای داریم «کسحیحت داوود بن سرحان عن ابی عبدالله علیه السلام»، مثل صحیحه داوود بن سرحان از امام صادق (علیه السلام) در مورد «رجلن یرید ان یذوجه». یک مردی می‌خواهد خواهرش را به ازدواج درآورد. «فان ق» اگر اون خانم بگوید: «زوجنی فلان»، «مرا به ازدواج فلانی درآور»، «زوجها من ترز»؛ تزویجش می‌کنند به هر کسی که راضی باشد. و غیر از این روایت هم هست.
و علی هذا، بر اساس این کفایت می‌کند «ان یقول وکیل الزوجت» اینکه وکیل زوجه به وکیل زوج بگوید: «موکلتی فلان تن موکلک فلانن علی مهر»؛ وکیل زوجه می‌گوید: من موکله خودم را به ازدواج درآوردم (الو، به وکیل زوج می‌گوید: به ازدواج موکل تو درآوردم) بر فلان مهریه. «ثم یقول وکیل الزوج»؛ وکیل زوج هم در پاسخ می‌گوید: «قبلتو ازدواج عن موکلی علی المهر المذکور»؛ منم این ازدواج را از جانب موکلم پذیرفتم، بنابر همین مقدار مهریه.
خود این صیغه یعنی خیلی دلالت بر این دارد که این صیغه مخصوص شریعه نیست؛ یعنی یک چیزی صیغه ساده‌ای هست، مثل آیه قرآن. چیزی که فساد و بلاغت دارد نیست، ساده هست. این خودش هم دلالت دارد.
«و اذا کانت الزوجة قد وکلت فقط»؛ اگر فقط زوجه وکیل گرفته، «کفا ان یقول وکیلها»؛ کفایت می‌کند که وکیل زوجه به زوج بگوید: «موکلتی علی مهر کذا»؛ موکله خودم را به ازدواج درآوردم بر فلان مهریه. «ثم یقول الزوج بعدم ز»؛ زوج در پاسخش می‌گوید: «قبلتو ازدواج علی المهر المذک»؛ منم این ازدواج را بنابر این مقدار مهریه پذیرفتم.
«و اذا کان زوج قد وکل فقط»؛ اگر این‌جوری است که فقط زوج وکیل گرفته، «کفا ان تقول الزوجه لوکیل زوج»؛ کفایت می‌کند که زوجه به وکیل زوج بگوید: «زوجت نفسی موکلک الا مهرک»؛ بگوید: من خودم را به ازدواج موکل تو درآوردم بر فلان مهریه. «ثم یقول وکیل الزوج»؛ وکیل زوج هم در پاسخش می‌گوید: «قبل ازدواج عن موکلی علی المهر الم»؛ منم از جانب موکلم این ازدواج را پذیرفتم بنابر فلان‌قدرمهریه.
و اما جواز «و تولی شخص واحد طرفه العقد». گفتیم می‌شود یک نفر متولی دو طرف عقد بشود. این از کجاست؟ فل پس «عدم الممانع من به»؛ به خاطر اینکه مانعی ازش نیست «بعد شمول اطلاق ادلت مشروعیت الوکالت»؛ بعد از اینکه آن ادله‌ای که می‌آمد به وکالت این شخص مشروعیت می‌داد، اطلاق داشت. چطور اصل وکالت را داده بودند، بهش اطلاق دارد، وکالت از یک نفر یا وکالت از دو نفر فرقی نمی‌کند.
«و اتحاد الموجب والقابل لا محذور فی»؛ اینی که موجب و قابل اتحاد دارند، یکی می‌شوند، محذوری درش نیست، مشکلی پیش نمی‌آید، گرفتارمان نمی‌کند «بعد کفایت المغایره الاعتباریه». چون مغایرت اعتباری که ما مغایرت اعتباری را داریم، اینی که ایجاب می‌کند و قبول می‌کند، یک نفر است. در حقیقت اشکالی ندارد چون به حسب اعتبار دو نفر است.
«و منه یتضح الوجه»؛ از همین جا این وجه واضح می‌شود «فی جواز تولد»؛ اینکه خود زوج یا زوجه متولی دو طرف عقد بشود. یعنی فرقی نمی‌کند. یک وقت می‌رویم پیش یک حاج آقایی، آن حاج آقا هم وکیل من می‌شود وکیل خانمم. یک وقتی من خودم وکیل خانمم می‌شوم، از طرف خودم به اصالت عقد را جاری می‌کنم، از طرف خانمم هم همینطور. یا خانمم وکیل من می‌شود، از طرف خودش بالاصالت عقد را جاری می‌کند، از طرف من هم همینطور.
«انقلت»؛ ممکن است شما یک اشکالی بکنی. آن هم متن این روایت: «ان موفققت عمار ساباتی عن ابوالحسن علیه السلام». یک روایتی داریم از عمار ساباطی از امام کاظم (علیه السلام). عمار که سؤال کرد: «امراة تکون فی اهل بیت فتکره ان یعلم بها اهل بیتها»؛ یک خانمی توی خانواده است، خوشش نمی‌آید که خانواده‌اش خبر داشته باشند. «ایهل لها انتکل الرجلاً یرید ان یتزوجها»؛ می‌شود به همان آقایی که دارد باهاش ازدواج می‌کند وکالت بدهد؟ «تقول لها بهشم اینطور بگه: قد وکلتک فشه الا تزویجی»؛ «من بهت وکالت دادم پس شاهد بر ازدواج من باش». می‌شود این کار را بکند؟ یک خانمی هست، نمی‌خواهد بقیه بفهمند. به آن آقایی که می‌خواهد باهاش ازدواج کند وکالت می‌دهد، می‌گوید که: «تو را وکیل گرفتم پس شاهد بر ازدواج من باش». آفرین! می‌شود این کار را بکند؟ حضرت فرمودند: «نه». «قال الله فدا»؛ «فداتون بشم و ان کان ای ما این خانم باکره نیست»، «قیمه بیوه است». حالا اگر اَیّم باشد (قبلاً شوهر داشته)، حالا چی؟ این فکر کرد شاید مسئله به خاطر این است که فرق باکره و غیر باکره است. حضرت فرمودند: «قال و ان کانت ای ما». اگر اَیّم هم باشد، قَیّم هم باشد، فرقی نمی‌کند، باز هم جایز نیست. اَیّم هم باشد جایز نیست.
«قلت فان وک غیره به تزویجها». من گفتم: «اگر این خانم بیاید به یکی غیر از همین آقا وکالت بدهد، که این خانم را به ازدواج این آقا دربیاورد، درست می‌شود؟». آقای سید کمیل، شوهر این خانم. درست است؟ یک خانمی داریم به اسم پریسا. دوست داری پریسا؟ خود شخص، حالا تو بگو اصلاً چه می‌دانم منیژه، مثلاً فرقی نمی‌کند. حالا منیژه خوبه. منیژه دوست داری؟ همان همان که دوست دارد. آن خانم بهش می‌گوید که: «من به تو وکالت می‌دهم، شاهد بر ازدواج من باش». حضرت می‌فرمایند: «نمی‌شود». سؤال می‌کند: «آقا آن خانم، آن پریسا منیژه اینا بیوه است، می‌آید به سید کمیل وکالت می‌دهد که آقا من را به ازدواج... شاهد بر ازدواج من باش». حضرت فرمودند: «باز هم نمی‌شود». گفتم: «آقا چی کار باید بکند؟ این بردارد به آقای سید علی وکالت بدهد بگوید که تو را وکیل گرفتم که من را به ازدواج سید کمیل درآوری». درست است؟ حضرت فرمودند: «درست است».
این روایت دارد نشان می‌دهد آقا نمی‌شود یک نفر دو طرف عقد را به عهده بگیرد. دیدی نذاشت سید کمیل وکیل خانم بشود. چرا؟ چون خودش یک طرف عقد بود. روشن است اول اصل مطلب فهم شود. دیگه مطلبی نداشته باشیم. اصل بر همین است، می‌توانیم اخراج کنیم از اینکه، از این روایت ... از این روایت که اخراج نمی‌شود. پس چی شد؟ «تدل»؛ می‌گوید آقا این روایت دلالت دارد «الا عدم جواز تولد زوج». چرا طرفین عقد نمی‌شود که شوهر متولی دو طرف عقد بشود؟ دیدید آقا سید کمیل نتوانست متولی دو طرف عقد بشود. خوشش آمد، بله ماشاالله. پدر خانم‌تان خبر دارد؟ اینجا الان سر کلاس آنقدر خوشحال شدیم.
این اشکال حالا پاسخ‌اش چیست؟ «قلت هی اجنبیة عن ذالک». پاسخ‌ام این است که آقا این ربطی ندارد به این مطلب. این روایت اجنبی از این مطلب است. «فانها ناظره الی ان الزوجه اذا کان وکیلاً فلا یصلح ان یکون شاهدا». بله شاهد «و لابد من کونه مغایراً للوکیل فی التزوی». آفرین! روایت ناظر به این است که بابا این شوهر را اگر وکیل گرفتی، دیگر نمی‌تواند شاهد بر ازدواج باشد. وکیل ازدواج یک چیز است، شاهد ازدواج یک چیز دیگر است. اولاً شاهد که ما در شیعه برای ازدواج شاهد واجب نیست، نه اینکه نداریم. شاهد واجب نیست، مستحب است. که گفتند علت شهادت «فاشهد علی تزویجی». گفت: «تو را وکیل می‌گیرم، شاهد بر ازدواج من باش». آخر سؤالی که می‌کند می‌گوید: «زن وکالت بدهد به یکی بگوید من را به ازدواج این درآورد». خب معلوم است که درست است. می‌گوید: «به شوهر خودش دارد می‌گوید: به تو وکالت می‌دهم، شاهد بر ازدواج من باش». این حواسش نبوده که بابا دارد با امام دارد صحبت می‌کند. امام به تک تک این واژه‌ها حساس است، دقیقه. این‌ها بار حقوقی دارد. «شاهد بر ازدواج من باش»؛ جاری کن. خب چرا می‌گویی «شاهد برای ازدواج من باش»؟ بگو «عقد را جاری کن». ولی برگشته گفته که «شاهد بر ازدواج من باش». خب معلوم است که نمی‌شود. وکیل که نمی‌تواند شاهد باشد. وکیل یکی است، شاهد یکی دیگر. البته شاهد واجب نیست، مستحب است. ولی اگر داری شاهد می‌گیری، یکی دیگر باید باشد. پس این ناظر به این است که شوهر اگر وکیل شد، دیگر صلاحیت ندارد که شاهد باشد، بلکه شاهد حتماً باید یک کسی باشد مغایر از وکیل در ازدواج خودش. شوهر می‌تواند شاهد باشد؟ چی؟ شاهد کلاً می‌تواند باشد؟ نه دیگر. شاهد ازدواج که شاهد ازدواج است, یکی باید باشد که نه شوهر باشد نه وکیل عقد باشد. وکیل نیست، از وکیل شوهر که مشخص است که من که خودم دارم اینجا دارم، بله، «می‌گویم که ازدواج کنم، خودم شاهد ازدواج باشم». این شاهد به هر حال اونی که گفته شاهد، شاهد را گفته. اگه منظور این بوده که عقد را جاری کند، آن را می‌گفت. ولی این را که گفته احتمالاً منظورش همین بوده که شاهد می‌خواسته.
اینم شد این مطلب.
بعدی این است که آقا شما اینکه وکالت دادی. مثلاً آقا سید کمیل در ازدواج بعدی‌شان که دارند انجام می‌دهند، با همان پریسا یا منیژه و این‌ها، ایشان وقتی که زنگ می‌زند به آقای شایان سید علی می‌گوید که شما عقد را برای من جاری کن وکیلش می‌کند. این نیست که همان‌جا که زنگ زد، بعد دیگر به پریسا خانم بگوید: «شما روسری‌ات را بردار». درست شد؟ «زنگ زدم به دوستم گفتم عقد را جاری کن». باید مطمئن بشود پریسا خانم می‌خواهد روسری را بردارد؟ می‌گوید: «نه، صبر کن بگذار من یک زنگ دیگر به سید علی بزنم سؤال کنم ببینم عقد را خواند یا نخواند». یا باید گوشی دستش باشد تا پیامک بیاید از آقا سید علی هر وقت پیامک آمد که عقد را خواندم، بعد به پریسا می‌گوید که: «روسری را بردار». درست شده؟ خوب الحمدالله.
و اما عدم وجواز جواز الاستمتاع لزوجین. این زوجین حق استمتاع از همدیگر را ندارند «الا بعد تعکد من اجرا الوکیل للعبد». مگر اینکه خاطرشون جمع بشود که وکیل عقد را جاری کرده است. هر وقت مطمئن شدند، می‌توانند استمتاع داشته باشند. چرا آقا؟ دلیل این چیست؟ فل پس «استصحاب عدم تحقق»؛ چون شک می‌کند که عقد محقق شده یا نشده است. استصحاب می‌کند عدم تحققش را. هر وقت که یقین پیدا کرد، الان شک دارم. یقین سابق من به این است که این خانم محرم من نبود. استصحاب می‌کنم همان عدم محرمیت را.
مطلب بعدی این است که آقا شاهد لازم نیست برای ازدواج. «و اما اعتبار الاشهاد ف النکاح». اینی که در ازدواج شاهد لازم نیست «فیکفی ل اثباته عدم الدلیل الاعتباره». برای اینکه ثابت بشود همین‌قدر کافی است که بگوییم آقا دلیلی برای اعتبارش نداریم. دلیلی نداریم که شرط کرده باشد که برای ازدواج شاهد بگیریم. همینی که شرط نکرده، دلیل نداریم، خودش می‌شود دلیل برای عدمش، برای عدم. «فیتمسکو آن پس در این وقت آن در این آن در این وقت تمسک می‌شود به اطلاق ادلت صحت النکا». اینجا تمسک می‌کنیم به اطلاق ادله صحت نکاح. آن ادله‌ای که آمد گفت: «آقا ازدواج درست است». قید زد، گفت: «باید شاهد بگیری»؟ نزده بود. اطلاق داشت. ما به همان‌ها تمسک می‌کنیم. می‌گوییم آنجا حرفی نزده بودند که اگر می‌خواهی عقدت درست باشد، ازدواجت درست باشد، باید شاهد بگیری.
«الا انه قد قامت دلیل علی عدم اعتبار ذا». تازه این را هم اضافه کن که ما دلیل هم اصلاً داریم برایش که شاهد لازم نیست. تا به حال می‌گفتیم دلیلی نداریم که شاهد لازم است. خود همین دلیل می‌شد برای اینکه شاهد لازم نیست. دوباره می‌گویم دقت کنید جمله را. تا به حال می‌گفتیم دلیلی نداریم که شاهد لازم است. خود همین دلیل می‌شد برای اینکه شاهد لازم نیست. الان می‌گوییم دلیل داریم برای اینکه شاهد لازم نیست. «الا» یعنی اضافه بر اینکه دلیل قائم شده، قیام کرده «الا عدم اعتبار ذال». درست است. یک دلیل هم داریم برای اینکه این شرط نیست «حتی اصبه ذالک من معالم مذهبنا». دیگر یک طوری شده که این شده جزو بدیهیات مذهب شیعه با اینکه در بین اهل سنت حتماً باید برای ازدواج شاهد بگیرند.
«و فی الحدیث ان الامام الکاظم علیه السلام» در حدیث امام کاظم (علیه السلام) «قال لبی یوسف القاضی». به ابی یوسف قاضی فرمودند: «ان الله امر فی کتابه با الطلاق و اکد فیه به شاهدین». خدا در قرآن دستور داده به طلاق و تأکید کرده که دو تا شاهد لازم است. «ولم یرغ بهما الا عدلین». راضی هم نشده به آن دو تا شاهد مگر اینکه دو تا عادل باشند. «و امر فی کتابه باتزوی فاحم له». تو همان قرآن دستور به ازدواج هم داده ولی مهمل گذاشته، توضیحی نداده، قیدی نزده. «فهحمله بلا شهود». حرفی از شاهد نیست. «احمل». احمال کرد، نداشت به این مطلب. احمال کرد آن را، مهمل گذاشت بدون شاهد. «فسبتم شاهدین فی ما احمل و ابطلتم شاهدین سیما اکت». آنجایی که گفته دو تا شاهد بگیرید، آن دو تا شاهد آنجا را باطل کردی. تو طلاق شاهد نمی‌خواهی. آنجایی که مهمل گذاشت گفت: «شاهد نمی‌خواهد»، برداشتی شرایط گذاشتی. این نیست جز مرض. «شاهد عادل». و پشتش بشود نماز. لحظه شهدایی که جلوی در دادگاه می‌روند پول می‌دهند. طرف می‌آید طلاق‌ها خیلیاش مشکل‌دار می‌شود. همین شاهد.
و اما توقف صحت نکاح الباء علی موافقتها و موافقت ولیی‌ها. مطلب آخرم این است که گفتیم اگر این خانم باکره است، هم خودش باید راضی باشد به ازدواج، هم ولی او باید راضی باشد به ازدواج. این مطلب را از کجا آوردیم؟ «به خلاف طیب». ولی اگر «طیب» باشد، غیر باکره باشد، دیگر موافقت ولی‌اش لازم نیست. «فیاتی بیان الوجه فیه انشاالله تعالی فی البحث التالی». در بحث بعدی ان‌شاءالله توضیح این مطلب.
بحث بعدی ولایت الابوین. امروز داریم رکوردشکنی می‌کنیم، درس تعطیل چهارشنبه را جبران می‌کنیم. بله، ولی از فردا دوباره روزی یک صفحه می‌خوانیم ان‌شاءالله. ولایت الابوین، بحث بعدی. ولایت دو پدر، نه پدر و مادر. آها! تو قرآن گاهی اولاً گفته شده منظور پدر و مادر است، گاهی گفته شده منظور پدر و پدربزرگ پدری است. اینجا منظور پدر و پدر پدر است، یعنی پدربزرگ پدری. پدربزرگ مادری نیست. پدربزرگ پدری.
ولایت «للعب و الجد للعب». پدر و جد پدری. «الولایت علی السغیرین فی تزویج حم». اگر پسر صغیره یا دختر صغیره است، پدر و جد پدری ولایت دارند برای ازدواج. «خیلی کودک‌همسری بهش می‌گن تو ایران علیه السلام». خیلی بله.
«و علی المجنون». حالا جالب این است که با ازدواجش مشکل دارند ولی با زنا و فحشا و این‌هایش مشکل ندارد، یعنی اتفاقاً ترویج هم می‌کنند که هر چی سن کم... پدر... دوست است. خیلی خوب! اینجا پدرش اگر قابلیت تشخیص مصلحتش را ندارد، یعنی درک نمی‌کند مصلحت بچه را. مثلاً می‌گویند آقا باباش معتاد است و بچه را مثلاً دارد هفت سالگی دخترش را ازدواج، به ازدواج درمی‌آورد که پولش را بگیرد برود مواد بخرد. خب این که ولایت ندارد اصلاً. این هست که این بنده خدا که دارد ازدواج می‌کند، نمی‌داند این را دوست می‌دارد یا نه. حالا آنی هم که خودش برای خودش تشخیص می‌دهد، هم خیلی وقت‌ها نمی‌داند که بعداً این را دوست می‌دارد یا نه. آن هم نمی‌تواند تشخیص بدهد. اگه ملاک فقط آن تشخیص است، آدم‌های سی چهل ساله اگه می‌توانستند تشخیص بدهند آنقدر طلاق نمی‌گرفتند. درست است. اتفاقاً قدیم که پدرها انتخاب می‌کردند، طلاق هم کمتر بود. اگه بخواهیم آن‌جوری استدلال بیارید اینگونه است.
«و علی المجنون البالغ المتصل جنونه به بلوغه». یک ولایت دیگری که دارند بر مجنونی که بالغ است و جنونش متصل به بلوغش است، یعنی وقتی که بالغ می‌شود مجنون است. درست شد؟ یک وقت حالا مثلاً چهار پنج سال بچه بوده مجنون بوده، خوب شده، الان هم بالغ شده. نه. این دیگر پدر ولایت ندارد برای ازدواج. ولی یک وقت است الان این بچه مشکل روانی دارد. کدام بیماری؟ در مورد جنون ان‌شاءالله صحبت خواهیم کرد.
«بلقیل به ثبوتها علیه فی حاله الانفصال ایضاً». بلکه آقا یک "قیل"ی هست که حتی اگر انفصال هم دارد، باز همان ولایت ثابت است. این مجنون، انفصال از بلوغ.
«بقی ثبوت الولایت لهما علی البکر البالغ خلاف». اینی که اگر یک دختری باکره باشد، حالا نه مجنون است، نه صغیره. درست شد؟ صغیر نیست، بالغه، ولی باکره. باز هم پدر و جد پدری ولایت دارند. حالا اگه باباش هست که باباش، اگه نیست جد پدری‌اش. این‌ها ولایت دارند. این اختلافی آقا. این محل اختلاف است. همه قبول ندارند اینجا هم ولایت پدر و جد پدری‌اش باشد که لازم باشد آن‌ها اذن بدهند برای ازدواج. اگه باکره است، اگه باکره هست اختلافی بله بله فکر بالغ. سری قبل که کتاب نکاح را درس دادیم، کلاس آتش هم هست. این را مفصل بحثش را باید بگردم پیدا کنم منابعش را. آن موقع نشستم کار کردم. آره. حالا صوتش را اگه بشود ببینم کجاست، بدهم.
«به خلاف طیب». این به خلاف ثیبه است، یعنی اگر قبلاً شوهر داشته، باکره نیست، دیگر اذن پدر لازم نیست. «فانه لا خلاف فی استقلالها فی». دیگر این هیچ اختلافی نیست اینکه در امر خودش مستقل است.
«و المستند فی ذالک». اما «ثبوت الولایت لل والجد»، فلم ینصب فیه خلاف لاحد. اینی که آقا پدر و جد پدری ولایت دارند، مطلبی است که درش اختلافی به کسی نسبت داده نشده، یعنی محل اجماع است، یعنی همه قبول دارند. صبا صباح ابن ابی عقیل فقط ابن ابی عقیل مخالف است. هیس! «و نصب لهو انکار الولایت للجد». آن هم ولایت پدر را انکار نکرده، ولایت جد را انکار کرده. آن هم خودش تصریح نکرده، بهش نسبت داده شده. درست شد؟ در جواهر. جلد؟
در روایات کثیره اولاً که پس درش اختلاف نیست. روایات فراوانی هم داریم که به پدر و جد پدری ولایت دادند، که «صحیحت محمد بن مسلم ابی جعفر علیه السلام». مثل صحیحه محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام): «الصبی یتزوج صبیه یتبارسان». آقا یک بچه‌ای تو مهد کودک، مهد کودک می‌دونی؟ مهد کودک شنیدی؟ تو مهد کودک یک دختر دیگه همکلاسی بودن، به هم علاقه‌مند شدن، ازدواج کردن با هم، از هم ارث می‌برند؟ «فقال اذا کان ابوااهما اللذان زوجاهما فنا». فرمود: «اگر باباهاشون این دو تا را تزویج کردند، بله». یعنی اینکه تو مهد کودک به آن یکی برگشت گفت: «آرمیتا میای زن من بشی؟». درست شد. این هم گفت: «باشه امیرعلی». خب این امیرعلی و آرمیتا که تو مهد کودک با هم ازدواج کردن، عروسک‌های آن را از این ارث نمی‌برد. آن هم شکلات این را ارث نمی‌برد. یک کاکائویی دیشب باباش خریده برایش، این ارث نمی‌برد. حالا اموالشون چیست ارث ببرند. این هم نکته مهمی است. حضرت فرمود: «اگه باباهاشون این‌ها را به ازدواج درآوردن، بله».
«قلت و فقط یجوز طلاق العب». خب حالا می‌شود باباش هم طلاقش بدهد؟ مثلاً بابائه، بابای امیرعلی دیده بابای آرمیتا خیلی پول‌دار است، گفته که: «بیا این امیرعلی را بیام به ازدواج این آرمیتا درآورم». آره. «این داماد آن بشود. بگویم که آقا به بابای آرمیتا بگویم که این دامادت است. تو نمی‌خواهی یک دنگ از کارخانه‌ات را به اسم این بچه کنی؟ ویلای شمالت را نمی‌خواهی به اسم این بچه کنی؟». ویلای شمالش را به نامش می‌کنیم، می‌رویم فرداش طلاق می‌گیریم. درست شد. می‌شود آقا طلاق هم بگیرد؟ طلاق نمی‌شود بابا نه. آره. بله.
«و غیرها». غیر از این صحیحه هم روایت دیگری داریم. «انکار ابن ابی عقیل ولایت جده ناشران من اختصار روایت مذکوره و غیرها علی خصوص العب». شاید اینی هم که ابن ابی عقیل انکار کرده ولایت جد را، از همین جا نشئت گرفته که آقا این، این روایت، همین روایتی که الان گفتیم، روایت محمد بن مسلم، فقط حرف از پدر زده بود، حرف از جد نزده بود. فقط فرمود: «ابواهما». خصوص العبد نه العب. عنوان اب هم می‌تواند پس شاید انکارش به این دلیل باشد. «ولاکنه دف». ولی آقا این انکار، این اشکال برطرف می‌شود «بکون الجد مصداق للعب». به خاطر اینکه اصلاً خود جد هم مصداق اب است. همین کلمه اب هم که گفته شده شامل جد هم می‌شود.
«و به روایات الاخرا». غیر از این هم ما روایاتی داریم، فقط که همین روایت‌ها نیستش که اسم از اب آورده، اسم از جد نیاورده. روایت دیگر هم هستش که اسم از جد هم آورده. «الدالته علی ان الجد و العب لو تضاح ما فی اعمال الولایه قدم الجد». حالا آقا امیرعلی باباش می‌گوید: «این را به ازدواج آرمیتا در نیاوریم». بابابزرگش می‌گوید: «در بیاوریم». بابابزرگ امیرعلی می‌گوید: «نه، شما خبر ندارین. بابای آرمیتا خیلی پول دارد و ازش می‌شود یک پول حسابی کند». حالا بابای امیرعلی هنوز عقلش به این چیزها نمی‌رسد، چرا؟ امیرعلی ۷ سالش است، باباش ۲۷ سالش است. ولی بابابزرگ امیرعلی ۵۷ سالش است. آن خیلی بیشتر از این‌ها تجربه دارد. بله. بله. حالا بابای امیرعلی می‌گوید: «نه». بابابزرگ امیرعلی می‌گوید: «آره». حرف کی مقدم می‌شود؟ حرف بابابزرگ امیرعلی. بله. قدم مقدم الجد. محمدی بله. آره دیگر ازدواج خراب می‌شود. بله. کسائی کسانی حتی محمد بن مسلم الاخرا. یک صحیحه دیگری از محمد بن مسلم داریم «ان احدهما» از یکی از صادقین (علیهم السلام) که: «اذا زوجه رجل ابنت ابننه فهو جائز علی». فردا دیگر آره. چون این طولانی می‌شود. امروز هم خیلی زیاد خواندیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00