‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث بعدی این است که ولایت عموم دارد و شامل دو حالت میشود؛ هم جنون متصل و هم جنون منفصل. جنون متصل چیست؟ جنون متصل وقتی است که این بچه مجنون با همان حال جنون بالغ میشود. اینجا جنونش به بلوغش اتصال دارد. یک وقت هم هست که در بچگی سالم است، بزرگ که میشود دچار جنون میشود به هر دلیل، یا عامل بیرونی، حادثه و سانحه، یا اینکه آرام آرام زوال عقل پیدا میکند؛ این جنون منفصل است.
مصنف کتاب قائل است که چه جنون متصل باشد چه جنون منفصل، در هر صورت پدر بر مجنون ولایت دارد و بر اساس ولایت میتواند او را به نکاح دربیاورد و ازدواجش دهد. این را برخی از فقها هم گفتهاند و برای استدلال این مطلب میشود به اطلاق همان صحیحه ابیخالد قماط اشاره کرد که حالا در متن عرض میکنم: «و اما القول بعموم الولایه لحاله الجنون الطارع بعد البلوغ الذی ذهب الیه بعض الفقهاء». اما قول به عموم ولایت اینکه قائل شدیم به اینکه ولایت عامه شامل حالت جنونی که طارع است، یعنی عارض شده، آن جنونی که عارض شده بعد از بلوغ، این عموم را «ذهب الیه بعض الفقهاء»؛ بعضی از فقها قائل به این عموم شدهاند.
این را چطور میشود ثابت کرد؟ «فیُمكن الاستدلال له»؛ میشود برای استدلالش تمسک کرد به اطلاق صحیحه سابقه، به اطلاق این صحیحه ابیخالد قماط. مگر در این صحیحه چه گفته بود؟ فرموده بود: «الرجل ذاهب العقل». سؤال کرده بود از حضرت که آن مردی که عقلش ... «الا احمق ذاهب العقل». احمق که عقلش رفته، خب این اطلاق دارد. کدام احمق ذاهب العقل؟ آنی که متصل به بلوغ است یا آنی که منفصل از بلوغ است؟ شامل جفتش میشود. و «ما هو بمضمونها»، آن چیزهایی هم که به مضمون همین حدیث است، اینها همه دلالت دارند به اینکه هر دو مجنون، هر دو دلالت دارند به اینکه هم شامل جنون متصل میشود و هم شامل جنون منفصل.
بحث بعدی در مورد ولایت ابوین در ازدواج باکره است. آقا رسول خیلی به دردت بخورد! این خیلی مهم است. بحث مفصلی هم هست؛ یعنی هم امروز در خدمت این بخش هستیم، هم فردا که چهارشنبه است، هم شنبه. انشاءالله میخواهم کمی روی این بحث، از آن بحثهای خیلی مهم که اگر بنده بخواهم امتحان شفاهی بگیرم، احتمالاً یک تکه از متن همین را ازتان میپرسم. اینجا مثل لمعه نبود که هی بگویم اینش در امتحان میآید، آنش در امتحان میآید. این یک دانه، خوب اگر قرار شد نیاید، همین یک دانه نیاید، نه ده تا را بگویم هیچکدامش، خیلی بهتر است، خیلی.
«و اما ولایه الابوین فی ازدواج البکر»؛ اما اینکه ابوین ولایت دارند در ازدواج دختر باکره، «فقد وقعت محلا للاختلاف»؛ آن ولایت محل اختلاف واقع شده. «فقیل»؛ سه تا نظر اینجا قطعاً دیگر، «اما» دیگر «اما» ندارد، فقط سه تا نظر. «فقیل باستقلالهما فی ذلک». متن دقیقهای، قطعاً در امتحان کتبی که انشاءالله حتماً از این بخش سؤال میآید، برای امتحان شفاهی متنش خیلی خوب است، خیلی چالش. «فقیل باستقلالهما فی ذلک و قیل با استقلالها و قیل تشریک».
یک «قیل»، یک قول این است که آقا هر دو استقلال دارند در آن. این هر دو کیان؟ آفرین، نگویید هم پدر هم دختر، نه، نه؛ هم پدر، هم پدربزرگ. استقلال «هما بین» در ازدواج. «و قیل با استقلال لها»؛ قول دوم این است که خودش مستقله، دختر باکره. «تشریک»؛ کیا شریکاند؟ پدر و دختر. دختر شریکاند که آخر مصنف قائل به کدامش است؟ تشریک. آخر قائل به تشریک میشود با یک فن و مهارت خاصی هم، یعنی یکی از جاهایی که خیلی فنی اجتهاد کرده است، واسه همین یکی دو روز در بحث اجتهادیش باید بمانیم. خیلی فنی کار میکند، بله. اینکه با روایات چه برخوردی میکند و اینها. یک بخشیش تعارض ندارد، یک بخشیش تعارض دارد. بعد آن بخشی که تعارض ندارد، قدر مطلقاً میشود. آن جا که تعارض اسقاط میشود. بعد آن که ساقط شد، بعد چهکار میکند؟ بعد نوبت اصل عملی که میشود، چهکار میکند؟ خیلی فنی است این بحثش، خیلی بحث قشنگ و جالبی است. ممکن است کسی قبول نداشته باشد، ممکن است فقیه مسیر ایشان، کار ایشان را قبول نداشته باشد، ولی اینکه این کار یک کار فقهی است همچین اجتهادی درجه یک، درش بحثی نیست که، خیلی مهم است، خیلی به دردمان میخورد.
«و منشأ ذلک اختلاف الروایات». چرا اینجا اختلاف پیش آمد؟ به خاطر اختلاف روایات. روایات یک طوری است که ازش این سه دسته برداشت میشود؛ «فانها البته چهار دسته برداشت میشود، ولی آن دسته چهارم را باز با یک دلیل فنی قبول نمیکند روایتش را. روایت سودان مسلم که میخوانم ایشان در واقع چهار دسته که میشود، دسته چهارم را قبول نمیکند، میشود سه دسته. «فانها علی طوائف نذکر من بینها»؛ این روایات بر چند طایفه است که ذکر میکنیم از بین آنها، یعنی از هر طایفهای یکیاش را ذکر میکنیم.
«الطائفه الاولی ما دلت علی استقلال الأب». دسته اول دلالت دارد بر اینکه پدر مستقل است. حالا بگو پدر مستقل است یعنی چه؟ اصلاً لازم، دختر، پدر مستقل است. میآید در خانه به دختره میگوید: «مبارک باشد.» دخترم میگوید: «چی شده بابا؟ ماشین برایم خریدی؟» میگوید: «نه.» میگوید: «مثلاً گوشی خریدی برایم؟» میگوید: «نه.» «تولد برایم آوردی؟» میگوید: «آره.» میگوید: «کی در میزند؟» یک آقایی میآید با قد ۱۴۰ سانت میآید تو. میگوید: «این چیست بابا؟ به عنوان برده برایم خریدی؟» میگوید: «نه، این شوهرت است دخترم.» میشود اینجوری. اگر دسته اول از روایت را بپذیریم رضایت دختر شرط نیست. پدر دختره را تزویج درمیآورد هیچ سؤالی هم ازش...
«و هو روایات متعدده تبلغ سته او اکثر و فیه صحاح». چندین روایت که بیشتر از ۶ تا میشود، به شش تا میرسد، شاید بیشتر هم بشود، درش چند تا روایت صحیحه هم هست؛ «کصحیحه الحلبی عن ابی عبدالله علیه السلام». حلبی از امام صادق (علیه السلام) سؤال کرد از حضرت: «عن البکر»؛ در مورد باکره سؤال کردن: «اذا بلغت مبلغ النساء»؛ وقتی به آن چیزی میرسد که خانمها بهش میرسند، به بلوغ میرسد، به وقت ازدواجش میرسد: «ألها مع أبیها أمر؟» آیا برای دختر همراه پدرش امری، یعنی حق دخالت دارد؟ اختیار دارد؟ میتواند تصمیم بگیرد برای خودش؟ همان طور که بابایش میتواند برایش تصمیم بگیرد؟ حضرت فرمودند: «فقال: لیس لها مع أبیها أمر ما لم تسیب». فرمود: «وقتی بابایش هست خودش دیگر حق تصمیمگیری ندارد، تا وقتی که سیب نشده، از بکارت خارج نشده. چون «بوبت موزیل ولایت». بوبوت است از باکرگی که خارج میشود میشود بوب طی. وقتی که از بکارت خارج شد، ولایه از ولایت هم خارج میشود. خیلی رابطه عجیبی است بکارت و ولایت. از بکارت که خارج بشود از ولایت هم خارج میشود. «بوبت موزیل ولایت»، این جمله را فرمود: «تا وقتی که از بکارت خارج نشده حق تصمیمگیری ندارد، بابایش است که تصمیم میگیرد برایش.» از این چه میفهمیدیم؟ استقلال اب را میفهمیدیم.
دسته دوم: «ما دلت علی اعتبار اذن الأب من دون دلاله علی الاستقلال». دسته دوم آنی است که دلالت دارد بر اعتبار اذن پدر بدون دلالت بر استقلالیت؛ یعنی میگوید: «آقا باید پدر نظر بدهد، اذن بدهد ولی پدر مستقل نیست.» یعنی از این روایت استقلال عَبْد فهمیده نمیشود که بگوید دختر هیچ اختیاری ندارد، هر چه بابا، ولی فهمیده میشود که بابام باید تصمیم بگیرد، اذن بدهد، بابت اجازه بدهد. معنایش استقلال تام پدر نیست.
«و هو روایات متعدده تبلغ سته او اکثر». این هم چندین روایت است که به ۶ تا بلکه بیشتر هم میرسد، سنت قطعیه دارد شکل میدهد. «و فیه صحاح أیضًا». چند تا صحیحه هم درش هست؛ «کصحیحه ابن ابی یعفور عن ابی عبدالله علیه السلام». مثل صحیحه ابن ابییعفور از امام صادق (علیه السلام) فرمود: «لا تنکح الأبکار من الأبکار الا بإذن آبائهن». آن کسانی که، آن دختران باکرهای که پدر دارند، به نکاح درآورده نمیشوند مگر به اذن پدرانشان. خوب نشان میدهد که اذن پدر برای نکاح بکر شرط است، ولی اینی که دختر اختیار دارد یا ندارد، این روایت نسبت بهش ساکت است. چیزی نگفته. آن یکی: «ابیها أمرًا» اصلاً وقتی بابایش هست، این هیچ حقی ندارد. ولی اینجا میگوید: «بدون اذن پدر ازدواج نمیکنند.» بدون اذن پدر یعنی فقط اذن پدر لازم است؟ اذن دختر لازم نیست؟ سکوت کرده. گفته فقط میگوید که اذن پدر لازم هست. اما اینکه کنار اذن پدر، چیزی که لازم هست یا نیست، چیزی نگفته. ازدواج میکند، یعنی...
دسته سوم: «ما دلت علی اعتبار اذن البکر و عدم استقلال الأب». دسته سوم آنی است که دلالت دارد بر اینکه اذن دختر باکره هم لازم است، بالاخره خودش هم باید نظر بدهد و پدر استقلال ندارد. این نیست که بیاید بگوید: «مبارکت باشه، برایت شوهر گرفتم، برو دم در پارک کردم ازش. راضیهای؟ رنگش خوشت میآید یا نه؟» یک دست دو برایت پیدا کردم، دورش رنگ شده، یک ماشین به روی شوهر برایت گرفتم. این شکل.
«و هو روایتان». دو تا روایت. «إحداها صحیحه منصور بن حازم». اولین صحیحه منصور بن حازم از ابیعبدالله (علیه السلام) فرمود: «تستأمر البکر و غیرها». خوب دقت بکنید: «تستأمر البکر». از باکره کسب تکلیف میشود و از غیر باکره. باکره هم نبود معلوم است، ولی از باکره هم نظر گرفته میشود، کسب تکلیف میشود: «نظرت چیست بابا؟ موافقی با این؟ ازدواج میکنی؟ خوشت میآید؟» هم از بکر و هم از غیر بکر که سِیِّب باشد. «ولا تنکح الا بأمرها». جزء به امر خود این دختر، باهاش نکاح نمیشود. تصمیم او محوریت دارد. بعد کلمه «امر» را آورده. «امر» آقا از اجازه و اذن صریحتر است. درست شد؟ خوب الان اینجا این «لا تنکح الا بأمرها» با صراحت کامل تعارض پیدا کرد با آن جمله: «لیس لها مع أبیها أمر». به طور خیلی واضحی تعارض پیدا شد بین این عبارت و آن عبارت. پس دسته سوم و دسته اول تعارض پیدا کرد، باید با این تعارض بکنیم. این یک روایت در دسته سوم.
یک روایت دیگر هم دارد. دسته روایت دوم دسته سوم، صحیحه صفوان است. «صحیحه صفوان استشار عبدالرحمن موسی بن جعفر علیه السلام». عبدالرحمن آمد از امام کاظم (علیه السلام) سؤال کرد، مشورت گرفت: «فی تزویج ابن اخیه». گفت: «آقا میخواهم دخترم را به ازدواج پسر برادرم دربیاورم.» «دربیاورم، خواستگار دارد؟» «فقال: افعل و یکون ذلک برضا». «انجام بده در حالی که این کار با رضایت دخترت باشد. به ازدواج دربیاور، ولی رضایت دخترت هم باشد. «فان لها فی نفسها نصیباً». به هر حال او هم در مورد خودش حق تصمیمگیری دارد.
یک «سؤال و استشار خالد بن داوود موسی بن جعفر علیه السلام». خالد بن داوود هم آمد از امام کاظم (علیه السلام) مشورت گرفت: «فی تزویج ابنته علی ابن جعفر». که آقا دخترش را به عقد علی بن جعفر «علی ابن جعفر» در بیاورد، برادر امام کاظم (علیه السلام). «فقال: افعل و یکون ذلک برضاها فان لها فی نفسها حقا». «انجام بده در حالی که با رضایت خود دختر است. او هم به هر حال یک بهرهای دارد در مورد خودش.» «به هر حال خودش سهم دارد، او هم حق تصمیم دارد.» «ان لها» جمله تعلیلیه است، علت علت عمم و خاصمه بعدها، به دردمان هم عمومیت میدهد و هم تخصیص.
پس برای دسته سوم دو تا روایت داشتیم، دلالت بر این داشت که نظر دختر هم لازم است، پدر نمیتواند خودسر عمل کند، مستقل عمل کند.
بله، دسته چهارم چیست؟ «ما دلت علی استقلال البکر فی أمرها». دسته چهارم میگوید: «بابا اصلاً خود باکره میتواند مستقل عمل کند.» دختره میآید تو خانه میگوید: «بابا مبارک باشه.» میگوید: «چی شده دخترم؟ کادوی تولد گرفتی برایم؟ روز پدر؟» «نه بابا، برایت داماد آوردم.» به طوری که بعد هفت هشت سال تازه پدر مادرها میفهمند که اینها مثلاً با هم بودند.
پناه میبریم به خدا از فرهنگ کثیف و منحط غرب که بیچاره کرده. «ولا توجد روایت صریح تدل علی ذلک سواء روایت سودان بن مسلم». چرا سودان بن مسلم خواندم؟ چون سودان غیرمنصرف است. آقا روایتی که صریح در این مطلب باشد نداریم. یک دانه روایت داریم، روایت سودان بن مسلم که از امام صادق (علیه السلام) روایت کرد، حضرت فرمودند: «قال اباعبدالله علیه السلام: لا بأس بتزویج البکر اذا رضیت غیر اذن ابیها». فرمود: «اشکالی ندارد که باکره ازدواج بکند وقتی خود دختر باکره راضی است، حتی اگر پدرش هم اذن ندهد.»
پس شد چهار دسته روایات:
دسته اول گفت فقط مهم پدر است، دختر اصلاً کنار پدر تصمیم ندارد.
دسته دوم گفتش که اذن پدر شرط است، ولی ازش استقلال فهمیده نمیشد.
دسته سوم گفتش که نظر دختر هم باید پرسیده بشود، باید با رضایت دختر باشد.
در دومی گفتش که باید اذن پدر باشد ولی نسبت به اینکه دختر هم اذن بدهد یا ندهد سکوت کرده.
در سومی تصریح کرده بود که دختر هم باید اذن بدهد.
دختر باکره مستقل است در امر خودش بدون اذن پدرش میتواند ازدواج بکند.
خب، بحثهای حقوقی مهمی شده. بنده هم دور آخری که اینجا دو سال یا سه سال پیش بود که کتاب نکاح گفتم، به این بحث یادم هست پرداختم، بحثهای حقوقی که الان مطرح است در قانون که اذن پدر لازم است یا لازم نیست؟ استدلالهایی که دارند، حالا آنجا و یک بخشش همین روایت. خب آقا اینجا یک مطلبی پیش میآید که وقت گذشت، باید ببینیم با این چهار دسته روایت چهکار بکنیم که انشاءالله فردا.
در حال بارگذاری نظرات...