‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم مصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
بحث ما در مورد این بود که ابن ابیعقیل گفته بود که جد ولایت ندارد. ولایت پدر را قبول دارم، ولایت جد را قبول ندارم. شاید اینکه ایشان انکار کرده، بهخاطر همین باشد که این در صحیحه محمد بن مسلم حرفی از جد نزده بود؛ فقط حرف پدر بود: پدر دختر و پدر پسر. «أبوا» حرفی از جد نزده بود. شاید ایشان بر اساس همین روایت و روایات شبیه به این، گفتند که ولایت ندارد.
ولی خب، این مطلب دفع میشود، رد میشود. چرا؟ **الجدّ. این «با» برای سببیت است. بهواسطه این که جد مصداق کلمه «ابو» است. شمول دارد، اطلاق دارد، وسعت دارد، شامل جد هم میشود. روایات دیگری هم داریم که دلالت دارد بر اینکه اگر «پدر» و «جد» در اعمال ولایت تزاحم پیدا کردند، پدر میگوید: «این دختر را به ازدواج این آقا درنمیآورم»، پدربزرگش میگوید: «من راضیام». دختره میخواهد برود محضر عقد بخواند، باباش میگوید: «من نمیآیم». پدربزرگش میگوید: «اشکال ندارد، من میآیم». اینجا چطور میشود؟ درست میشود یا نمیشود؟
حالا نکته اینجا مطرح شده است. گفتند که روایتی داریم که «قَدّمَ الجدّ». جد مقدم میشود. اگر پدره گفت نه، پدربزرگه گفت آره، حرف جد مقدم است. در بازی اختلاف جد مقدم است. اگر پدره گفت آره، پدربزرگه گفت نه، دختر هم راضی است، «قَدّمَ الجدّ». اینجا هم حرف جد مقدم میشود. «و بر روایات الأخری الدالة علی أن الجد و الأب لو تزاحما فی أعمال الولایة قدم الجد». اگر تزاحم پیدا کردند در اعمال ولایت، جد مقدم میشود.
روایات داریم. آفرین. پدربزرگ مهربان است. این از صحیحه محمد بن مسلم بود. روایت دیگری هم داریم. یک صحیحه محمد بن مسلم دیگر داریم: «إن أحدهما یعنی از یکی از صادقین علیهمالسلام». «إذا زوّج الرجل ابن بنته فهو جائز علی ابنه». اگر یک مردی آمد، دختر پسرش را به ازدواج درآورد. آقا رسول یک پسر دارد. پسرش دختر دارد، یعنی نوه دارد. آقا رسول یک پسری دارد به اسم — اسم ترکی بگو — اسم بچهاش این است: اسم ترکی. دوست ندارد. یک دختری دارد به اسم — اینکه اسم دخترم ترکیب دوست ندارد — درست شد.
آقا به نام اسم ترکی دوست ندارم. دخترش برایش خواستگار آمده. خود آن آقا که اسمش را دیگر نمیگویم چون طولانی است، راضی نیست دخترش ازدواج کند. ولی آقا رسول ازدواج درآورده. اصلاً خبر نداده پسرش. دختره آمده، دختر از ترکیه آمده ایران، آمده قم زیارت. با یک طلبهای آشنا میشود، خوشش میآید. میآید به آقا رسول میگوید که: «حاجآقا، من خیلی از این نوه شما خوشم آمد». آقا رسول دیگر نمیگوید: «آخه این پدرش ترکیه است». اصلاً خبر ندارد اینها. «محضر»؟ من سراغ دارم. «آشنا». در واتساپ میفرستد برای پسرش: «مبارکت باشد، داماد جدید». این بر پسرش جایز است، یعنی در واقع این «جایز» اینجا به معنای این است که نافذ است.
«و لابنه أن یزوجها». پسرش هم این حق را دارد که دختر ش را ازدواج دهد. پدربزرگه میتواند. نه، پسرم میتواند، پدرم میتواند. یعنی پدر و پدربزرگ. پدر هم میتواند، پدربزرگ هم میتواند. پدربزرگ اگر به ازدواج درآورد که دیگر عقد تمام است. پدر دیگر حق ندارد به هم بزند، بگوید آقا من خبر نداشتم، من راضی نبودم. او هم ولایت دارد. ولایتش هم بر این جاری است.
«فقلت»؛ محمد بن مسلم به حضرت عرض کردم: «فإن هو أبوها رجلاً و جدها رجلاً». اگر باباش یک مردی را دوست دارد. حالا این نوه آقا رسول که آمده بود قم، پسر آقا رسول میخواست این دخترش را بدهد به یک پسر ترکیهای، یک تاجر ترکیهای پولدار. ولی خود آقا رسول میخواهد بدهد به یک طلبه گشنه. پدر یکی را دوست دارد، «إن هو» یعنی میل داشت، «أبوها» پدر دختره «رجلاً» به یک مردی، و «جدها» پدربزرگ دختره «رجلاً» به یک مرد دیگری. «فقال»؛ امام فرمود: «الجد أولی به نکاحها». آنکه شایستهتر است برای اینکه این دختر را شوهر بدهد، جدّش است. دیگر دعواهای خانوادگی، قتل و کشتار میشود. در الان دیگر وضعیت دست خانم است. احسنت. آخ، نکته خیلی مهم. بله. الآن که متأسفانه خیلی اوضاع خراب است. مثلاً مادر راضی میشود، بعد اینها اول دوست میشوند، بعد دوست میشوند و اینها. دیگر بماند که آن دختر هم دیگر حالا از آن «دختر بودن» خارج میشود و اینها. خیلی متأسفانه، دیگر عملاً دیگر جایی اصلاً برای ولایت و اینها نمیماند. اصلاً موضوع منتفی شد. دیگر اصلاً خودش بکر نیست که دیگر اصلاً نیاز به ولایت پدر داشته باشد.
یک بحثی هست. بعضیها گفتند که آن کسی که در واقع دختر باکره است که گفتند اذن پدرش لازم است، اگر به حرام از بکارت خارج شد — چون باز شک میشود — استصحاب میکنیم همان بکارتش را. شک در این میشود که آقا آیا شارع این موضوع را عوض شده میداند، این همان حکم سابق است؟ تا قبل میگفتیم اذن پدرش لازم است. الان دوباره استصحاب میکنیم، میگوییم دوباره باز هم اذن پدرش لازم است. احسنت! این هم نکته خیلی فنی بود.
خب، پس این شد این روایت. مطلب بعدی و غیرها روایات غیر از این صحیحه محمد بن مسلم هم داریم. پس اینجا از این فهمیده شد که ولایت دارد. تازه ولایتش مقدم میشود بر ولایت پدر. مطلب بعدی این است که چرا ما گفتیم پدربزرگ پدری؟ نگیم پدربزرگ مادری؟ این را از کجا آوردیم؟ تعبیر «جد» آمدی. «الجدّ أولی به نکاحها». نگفت که: «جدّ پدری».
«و أما اختصاص الولایة بالجدّ للأب، أما اینکه ولایت اختصاص دارد به جد پدری، دون ما لو کان للأم». نه اینکه جد مادری. بله، آقا. «فتدل علیه مضافاً إلی کفایة القصور فی المقتضی صحیحة ابن مسلم المتقدمة». دلالت دارد بر این مطلب، بر این اختصاص. در این اختصاص دلالت دارد؛ اضافه بر اینکه استدلال اول میگوییم: آقا، کفایت قصور در مقتضی. مقتضی قاصر است، قصور دارد. یعنی چه؟ یعنی اینکه ما دلیل میخواهیم دیگر. دلیل، دلیل ما این است که بخواهد دلیل ما این شامل پدر مادر هم بشود، قصور دارد، نمیرساند. مقتضی آنقدری قدرت ندارد، مقتضی قاصر است برای اینکه خدمت شما عرض کنم که شامل جد مادری هم بشود. آنقدری دلالتش وسیع نیست. این شد دلیل. پس «قصور مقتضی» شد دلیل.
دلیل دوممان چیست؟ دلیل دوممان این است که صحیحه محمد بن مسلم. صحیحه ابن مسلم المتقدم. همین صحیحه محمد بن مسلم که گذشت، «فإنها ظاهرة فی اختصاص الولایة بالجدّ للأب». این آقا ظهور در چی داشت؟ ظهور در جد پدری. چه شکلی ظهور در جد پدری داشت؟ برای اینکه گفتش: آقا، پدرش یکی را میخواهد، پدربزرگش یکی دیگر را میخواهد. کدام مقدم میشود؟ پدرش یکی را میخواهد، پدربزرگش یکی دیگر را میخواهد. یعنی آقا رسول یکی را میخواهد، پدر آقا رسول یکی دیگر را میخواهد. نه اینکه آقا رسول یکی را میخواهد، پدر زنش یکی دیگر را میخواهد. درست است. الان نوه آقا رسول، حالا الان مثالش را بگویم: بچه آقا رسول است، او یکی نوهاش بود ؟. دختر مثلاً دخترش میخواهد ازدواج کند. آقا رسول پدرش است. پدر آقا رسول هم جد پدریاش است. پدر خانم آقا رسول هم جد مادریاش است. الان از این روایت، از این سؤال که دارد از معصوم میکند، شما چی میفهمید؟ میگوید: آقا، باباش یکی را میخواهد، پدربزرگش یکی دیگر را میخواهد. کدام مقدم میشود؟ سؤال مطرح میشود. این کلام، این سیاق بهش پدربزرگ مادری نمیخورد. همان روایتی که گفت: «پدرش یکی را میخواهد، پدربزرگش یکی دیگر را میخواهد.» از همین اصلاً ظهور همین در این است که اختلاف بین پدر و پدربزرگ. یعنی آقا رسول با بابای خودش اختلاف پیدا کرده. واسه همین دارد سؤال میکند که بالاخره آقا رسول هم ولایت دارد، ولی به هر حال احترام باباش هم باید نگه دارد. بعد باباش هم نسبت به او ولایت دارد. هم نسبت به دختر آقا رسول ولایت دارد، هم نسبت به خودش. ولی دیگر اینکه آقا رسول یکی را میخواهد، پدر خانمش یکی دیگر را میخواهد که اصلاً دیگر محل بحث نیست، تزاحمی پیش نمیآید.
پس ظهور روایت در چی بود؟ در اختلاف بین پدر و پسر، یعنی پدر و جد پدری. ظهور در جد مادری نیست. پس هم قصور در مقتضی داریم، هم ظهور روایت را داریم برای اینکه یعنی اینکه آقا دلیلی که بخواهد جد مادری را هم بهش ولایت بدهد، نداریم. آره، دلیل نداریم و با بقیه ادله هم نمیشود این را محکم گفتش که اینها دارد جد مادری را میگوید. چیزی که دلالت داشته باشد، ظهور قوی داشته باشد برای اینکه شامل ولایت جد مادری بشود. این یکی هم که هست که عنوان «الجد» بهنحو مطلق تویش آمده، بر اساس سیاق و قرائن داخلی روایت ازش چی فهمیده میشود؟ جد پدری فهمیده میشود. به جد مادری نمیخورد. لازم نیست رضایت پدر باشد.
در فقهای فعلی یا قدیم الان خاطرم نیست. قدیم را باید نگاه کنم. توی یک کتاب آقای شاهرودی دارد: «فرهنگ فقه اهلبیت». دیدید؟ ۹ کتاب خیلی خوبی است. اینجا ندیدم تو کتابخانه. بگید بگیرم تو کتابخانهتان. خیلی استفاده میشود. ذیل هر واژهای بحثهای فقهیاش را آورده. هر کلمهای که مطرح بوده، هر بحث فقهی که مرتبط با مثلاً کلمه «باکره» است؛ هر چیزی که در فقه شیعه مرتبط با باکره بوده، تو هر بابی که بوده، آورده. مثلاً چه میدانم «گوسفند»؛ هر چیزی که به گوسفند مربوط بوده، تو هر بابی از نمیدانم باب زکات، حج، قربانی، فلان، عقیقه، هرچی که بوده، آورده. این هم این بحث هم آنجا هست که ولایت. بله، بله. آیتالله شاهرودی، مجموعه در واقع زیر نظر رهبری بود دیگر؛ که کتاب آنجا و خدمت شما عرض کنم که آنجا هم ولایت ذیل واژه ولایت، ولایت جد، ولایت پدر و آنجا میگوید که مثلاً آدرس میدهد که اینها موافقند، آن ها. یک دوره دیگر سنگینتر دارند. ۵۰ جلد. اینجا فقط تو این ۹ جلد الفاظ را آوردند و ذیلش یک توضیح اجمالی. تو آن ۵۰ جلد هر واژهای که آوردند. تمام مباحثی که ذیل آن بوده در کلمات فقها را آورده. ابن ادریس این را گفته، شهید اول این را گفته، علامه حلی این را گفته، شهید اول این را گفته، شهید ثانی این را گفته. خیلی عالی است. خیلی خیلی اثر فاخر و فوقالعاده است. فقط قیمتهایش نجومی. ۵۰ جلدی که هر جلدش ۵۰۰ هزار تومان باشد چقدر میشود؟ میشود ۲۵ میلیون تومان. تو توی نرمافزار، نرمافزارش را هنوز نزدند. آن ۹ جلدی هم تو نرمافزارها هست. ولی ۵۰ جلد باید بیاید دیگر. اگر نیاید کسی نمیخواهد. نه، همین اینجا توی میدان معلم چیست؟ اینجا میدان روحالله انتشاراتی دارند آنجا. یادم آمد.
مطلب بعدی این است که آقا، اب و جد بر مجنون هم ولایت دارند. این مجنون، مجنون در برابر واژه «لیلی»؛ «یه لیلا شدی مجنون بشم. آره، مجنون تو را خیلی دوست دارد». این او مجنون نیست. خلاصه این بود که آخرش هم میگوید: «دنیا به ما یک کربلا آقا بدهکار است».
«و أما ولایة الأب و الجدّ علی المجنون». این است که اول جد بر مجنون ولایت دارد. حَلّ صحیحه ابیخالد غمات. « صحیحة ابیخالد غماط عن أبیعبدالله علیهالسلام». به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: «الرجل الأحمق الذاهب العقل». یک آقایی است عقلش کم است، نادان است، عقل ندارد. «ذاهب العقل»، عقلش پریده. «یجوز طلاق ولیّه علیه؟» میشود ولی او طلاقش بدهد؟ یعنی جایز است طلاق ولیِّ او بر او؟ یعنی آقا این عقلش پریده. بعد خانمش هم از دست این ناراحت است و طلاق هم نمیتواند بگیرد. طلاق دست مرد است. بابای پسره میشود به او بگوید: بیا طلاق بده. دخترش را، عروسش را خلاص کند از شر این دیوانه. میشود؟ پدربزرگ دخترم که بودی و دیگر حالا شوهرش هم طلبه. دخترت. نوَت را تو دادی به آن دیوانه. از کار امشب از درس برمیگردد، کمربندش را درمیآورد، میگیرد میزند. بعد یک کاری هم کردی. بابای دخترت هم که ناراحت است. تو ترکیه اصلاً باهات قهر کرده. دختر نوَت هم رویش نمیشود برگردد ترکیه. چکار میکنی آقا رسول؟
فرمود: «برای چی طلاق ندهد؟ چطور طلاق؟ برای چی طلاقش ندهد؟» «قلت: و لا یؤمن أن یطلق هو أو یقول قد لم أطلق». محمد بن مسلم گفت: آخه امنیت نداریم فردا ممکن است بیاید امروز طلاق بدهد، فردا بیاید بگوید: «من طلاق ندادم.» میزند زیرش. دیوانه است دیگر. امروز حالش خوب است، میآید میگوید که طلاق. فردا دوباره حالش به هم میریزد، میگوید: «من طلاق ندادم.» بعد میگوید: «همه را میزند، میگوید: فلان فلان شده شما دارید دروغ میگویید.» پدربزرگ دختر را هم میزند. «أو لایحسن أن یُطَلق». یا ممکن است خوب نتواند طلاق بدهد. میخواهد مثلاً بگوید: «زوجتی فرشته طالق». میگوید مثلاً: «زوجتی منیژه طالق». دیوانه است دیگر. به جای فرشته، منیژه را میگوید. «ما أری ولیّه إلا بمنزلة السلطان». حاکم شهر عزیزم! فرمود: آقا، همان ولیش هم به منزله سلطان است. فرمود: من نمیبینم ولیِ او را مگر به منزله سلطان. درست شد آقا جان؟ آره دیگر.
یعنی همانطور که حاکم شهر اینجا وقتی پسره طلاق نمیدهد و مصلحت در طلاق است، حاکم شهر با ولایتی که دارد طلاق میدهد، اینجا پسره طلاق نمیدهد، مجنون هم هست. اگر طلاق هم بدهد ممکن است درست طلاق ندهد، خرابش بکند. پذیرفتیم. تمام شد. از این به بعد هر وقت میگوییم «ولی» منظورمان هم «اب» است، هم «جد»؛ «ابوی جد ابی». «و غیرها». غیر از این صحیحه ابیخالد غماط هم ما روایاتی تو ازدواج ولی داریم. فقط اذن به، اگر بالغ است؟ اگر بالغ است نمیتواند بیاید بگوید: «مبارکت باشه، شوهر خوب برات پیدا کردم». به دختر که تو طلاق که رضایت دختر یک طرفه است و فقط میماند خود آن «ایقاع» آن مرد. نه، نمیشود عرض کنم خدمت شما که ولی اگر مجنون بود، آن هم ببینید حضرت فرمود: «چرا با اینکه اولش میگوید: «الأحمق الذاهب العقل». میگوید طرف عقلش کم است. یکی دیگر به جایش طلاق بدهد. توضیحی که طرف داد، حضرت فرمود: «خیلی خب، حالا ولی! او طلاق دهد.» آقا ممکن است درست نتواند، یا مثلاً بعداً بزند زیرش. فرمود: «خیلی خب، ولی او به منزله سلطان است.» این هم نکتهای دارد. این از باب حکومت دیگر. حکومت توسعه دارد، میدهد. میگوید: آن سلطان بود که این جور جاها میتوانست اعمال ولایت کند. من به شما میگویم: «ولی او هم به منزله سلطان است». من دارم دایره «السلطان» را توسعه میدهم، شامل او شود. درست شد.
«و غیرها». غیر از این روایت هم داریم. «فإن القدر المتَیقن من المراد من الولی هو الأب و الجدّ». آقا، قدر متیقن از «ولی»، این «ما آری ولیه» با بحثهایی که قبلاً کردیم، از ولی کیست؟ «اب و جد». درست شد. «و إذا ثبت کونه بمنزلة السلطان، وقتی ثابت بشود که در طلاق دادن به منزله سلطان است، به منزله حاکم شرع است». بحث طلاق ما داشتیم. در مورد نکاح صحبت میکردیم. بحث طلاق نیست. ما که در مورد طلاق مجنون نمیخواهیم صحبت کنیم. ما در مورد نکاح مجنون میخواهیم صحبت کنیم. ما میخواهیم ببینیم میشود پدر برود برای مجنون زن بگیرد؟ درست شد. برای مجنون زن بگیرد. میشود این کار را بکند؟ مجنونی پیدا شد. ما یک همسایه داشتیم. آقا، ما تهران چند سال زندگی میکردیم، غرب تهران. یک همسایه داشتیم روبروی خانهمان. یک خانمی بود اسمش سارا. بعد یک شوهری، اسمش علی بود. یک پسری داشت اسمش حسین. سارا مشکل عقلی داشت. خدا رحمت سارا. سارا مشکل عقلی داشت. شوهرش علی هم مشکل عقلی داشت. یک بچه، بچه داشتن، حسین. او آنقدری مشکل عقلی نداشت، ولی این هم یک کم مشکل عقلی داشت. درست است؟ خیلی عجیب بودند این زن و شوهر. هر دو مشکل روانی داشتند. نه روانی آره. واضح حاد، یعنی سارا دیوانه میگفتند، علی دیوانه. بعد آن بچه خیلی اذیت بود دیگر که مثلاً پدر مادر مشکل عقلی دارند و اینها. بعد چیزهایی دیده میشد از رفتارهای اینها که اصلاً نمیتوانم توصیف کنم. از نمیدانم توهین به خدا و اهلبیت و اینها معاذالله! تا کارهای عجیب غریب. ما خانهمان دو طبقه بود. اشراف داشتیم. بچه هم بودیم، کنجکاو هم بودیم. خانه آنها تو حیاط داشت. صحنههای عجیب. شوهرش هم همینطور. بعد هر کدام یک جنس دیوانگی خاصی هم داشتند. یعنی اصلاً علاقه داشتن، خلاصه حالا اینجا فرض کنید که بابای علی یک سارایی برایش پیدا کرده. برای بهترین نکاح ولایت دارد. این پسر و جدش برای اجرای نکاح ولایت دارد. پس همانطور که طلاق را میتوانست بدهد، طلاقی که فقط ایقاع بود، طلاقی که تویش به مراتب سختگیری بیشتر است، به قیاس اولویت، به طریق اولویت، نکاح هم میتواند برایش انجام بدهد. «الإستدلال بالأولوية الفحوی».
درست. نکته بعدی این آقا: «و بقطع نظر عن الصحیحة المذکوره». اصلاً فرض کنیم ما همچین صحیح مذکورهای، این صحیحه محمد، صحیح ابیخالد غماط که اینجا داشتیم، فرض کن این را نداریم. «یمکن التمسک باستصحاب الولایة الثابتة قبل البلوغ». یک استدلال دیگر. دلیل و اصل است. الآن به دلیل اشاره اماره بود. بر اساس روایت، بر اساس قیاس اولویت. مفهوم موافق روایت رسیدیم به اینکه اگر در طلاق میشود، بهترین قلاب در نکاح هم میتواند باشد. نه آقا این قیاس اولویت اینجا معنا ندارد و از باب طلاق نمیشود منتقل شد به باب نکاح و این حرفها. خیلی خب، نوبت اصل میشود دیگر. تو اصل استصحاب میکنیم. چه شکلی؟ قبل بلوغ این علی دیوانه قبل بلوغش باباش بهش ولایت داشت. میتوانستید تزویجش بکنید دیگر. سن را در ازدواج که شرط نمیدانیم. شرط فقهی نمیدانیما. یک بحثی دارد. حالا بعداً شاید یک اشاره بهش بکنم در مورد صغیر که میشود این را به تزویج درآورد. الان امروز وقت نیست. نکاتی هست انشاءالله جلسات بعد عرض میکنم که امروز خیلی شبهه است در موردش.
بچه یک روزه را هم، دختر یک روزه را هم میشود به ازدواج درآورد و حتی شما میگویید که وقتی همسر او شد جمیع تمتعات جایز است. بچه یک روزه را تمتع جنسی به یک مرد مثلاً ۳۰ ساله میخواهید بدهید؟ آخه این چه دینی است؟ چه اسلامی؟ چه فقهی؟ این نکته دارد، توضیح دارد که آقا، همه احکام دائمالمدار بر مصلحت و مفسده است. اگر این مفسده داشته باشد که خب این مورد نمیشود، اصلاً باطل است. و آن ولایت میخواهد بگوید که آن ولایت دارد. این ولایتش هم تا این حد شمول دارد. ولی اگر یک جایی است که مفسده دارد و شما میدانید که اگر به ازدواج درآورد، او اصلاً میخواهد برای همین تمتع بچه یک روزه و این چه مفاسدی دارد؟ هم مفاسد جسمی برای این بچه دارد، هم مفاسد روحی برایش دارد. آسیبهای فراوان دارد. معلوم است که ممنوع است. اگر پدری هم میداند که اینها هست، در عین حال میخواهد اجازه به این ازدواج بدهد، آن هم ولایت ندارد. ولایتش هم از او هم سلب میشود. نکته مهمی است که بهش توجه نمیشود.
ما یک قاعده اولیه داریم، قاعده ثانویه داریم. قاعده اولیش به این است که آقا این حق به ازدواج درآوردن فرزندش را دارد. اگر نابالغ باشد، از یک روزه گرفته تا یک روز قبل بلوغ، درست شد؟ این پدر این حق را دارد. ممکن است مصلحتی باشد. چون ازدواج که همه مصلحتش تو آن تمتعات جنسی نیستش که. ممکن است مصالح دیگری باشد. فرض بفرمایید که اینها مثلاً دو تا خانواده دارند توی خانه زندگی میکنند و محرم و نامحرم خیلی مشکلاتی برایشان درست کرده. این دختر مثلاً ۵ روزهاش را به ازدواج مثلاً آن آقا درمیآورد که مادر این دختر، همسر خودش محرم بشود با آن برادرش. مثلاً دو تا داداش دارند توی خانه زندگی میکنند. همسر این خیلی معذب است از اینکه آقا برادر شوهره این را میبیند. حجابش را رعایت میکند، ولی حالا صدای خندهای از این میشنود. گاهی اینها ممکن است بدون روسری ببیند. خیلی اذیت میشود. خیلی تو فشار روحی است. یک عقدی جاری میکنند روی این بچه یک ساعت، بدون تمتعات جنسی. چون شرطش که نیست. کل زندگی مادر خانم تا ابد محرم است. اینها طلاق هم بگیرند مادر خانمش، مادربزرگ خانمش، همه اینها محرم میمانند یکی از فوایدش این است. یکی دیگر از فوایدشان وقتی که یک بچهای را از فرض بفرمایید که مثلاً شیرخوارگاهی جایی گرفتند، از پرورشگاهی، بچه یتیمی. البته آن حالا شرایطی دارد. خلاصه آقا به واسطه اینها محرمش میکنند. بچه که خودش نمیفهمد که از این ولایت. ۵ دقیقه هم باشد تا ابد محرم است. پس اینطور. این یکی از مصالحش است. شارع مقدس بر اساس این مصالح آمده اجازه داده. تو حتی آنجایی که آسیب جسمی برای این بچه دارد، آسیب روحی دارد. تو هم ولایت داری؟ آن هم حق دارد این کار را انجام بدهد؟ معلوم است که شارع که به مفاسد راضی نمیشود، به آسیب جسمی و روحی که راضی نمیشود. آن میشود قاعده ثانویه. جایی که فساد میآید، جایی که آسیب میآید. دلیل بیرونی، دلیل حاکم است.
چطور تو زمان طفولیت، زمان قبل بلوغ بهش ولایت داشت؟ پدرش میتوانست این را به ازدواج در بیاورد. الان شک کردیم که آن ولایت ثابت است یا نیست؟ چرا شک کردیم؟ چون مجنون است. چون قدرت تشخیص و تصمیمگیری برای خودش را ندارد. استصحاب میکنیم همان ولایت قبل از بلوغ. «بناءً علی جریان الاستصحاب فی الشبهات الحکمیة و عدم المعارضه». آره، بنا بر اینکه قائل به این باشیم که در شبهات حکمی، استصحاب جاری میشود. یک بحثی دارد. چون استصحاب در خیلیا گفتند که استصحاب فقط در شبهات موضوعی جاری میشود، در شبهات حکمی جاری نمیشود. این را انشاءالله فردا در مورد این داستان شبهات حکمیه نکاتی را عرض میکنم و عدم مبارزه که این هم باشد برای فردا. صلی الله علی سیدنا محمد و…
در حال بارگذاری نظرات...