متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله طیبین الطاهرین و لعنت الله من الآن الی قیام یوم الدین.
بحثی را در مورد القای خصوصیت داشتیم. بنا شد که در مورد آن صحبت کنیم که القای خصوصیت چیست؟ و دیدیم که آنجا مصنف، از نساء اهل ذمه، القای خصوصیت کرد به مطلق غیرمسلمه. ایشان القای خصوصیت کرد.
بحث القای خصوصیت، جزء بحثهای بسیار مهم فقهی است. خیلی از این روایاتی که به نحو قضیه شخصیه مطرح شده یا جوری است که سؤال از یک مورد خاصی است، با بحث القای خصوصیت میشود تبدیلش کرد به یک قاعده و کُبری. نکته روایات طبی را دیدید؛ معمولاً القای خصوصیت میشود. اینهایی که طب اسلامی و اینها… که حتماً شما، خب نیست اینها معمولاً چهکار میکنند؟ (القای خصوصیت) میرود. از لحاظ پزشکی مشکلی ندارم، از لحاظ… خب، آن یک بحث اشکال روشی بهشان هست، متدولوژی (که) اگر شما قرار است که با اسلوب تجربه بیایید جلو، نمیشود که به شما بگوییم آقا این روایت از کجا میگویی معتبر است؟ میگوید: «برو امتحان کن. تو هم جواب میگیری.» تجربی، تجربی میشود. علم تجربی. فقط مسئله این است که شما این را از کجا یافتی؟ آن یکی میگوید: «من از آزمایشگاه یافتم.» (این میگوید) «از روایت یافتم.» ولی آخرش باید آن چیزی که در متد تجربه کشف میشود، ملاک باشد. تجربه را هم بگذاری کنار، بگویی آن خطا میکند. این را من به خاطر اینکه روایت گفته، امام صادق (علیه السلام) گفته… اگر میخواهی بگویی امام صادق (علیه السلام) گفته، فهم کلام معصوم، کشف کلام معصوم، متد و ضوابط خودش را دارد. میشود اصول فقه. میشود رجال. میشود درایه. با متد فقهی باید اثبات بکنی. نمیشود وقتی ازت میپرسم متد فقهیاش چیست، بگویی: «تجربه کن.» میگویم متد تجربی چیست؟ میگوید: «روایت گفته.» اشکال جدیای که بنده هم دارم به این دوستان. درست شد؟ شما روایت را نهایتش این است که بگویید آقا ما یک اصول فقه دیگری داریم برای فهم روایت. طبیعی است. اشکال ندارد. بیایید همینو بگویید. حرف را با انضباط، با قاعده و دقیق بزنید که مشخص شود این چه کبرایی درش به کار رفته. آن کبرَییاتی که در این قضیه محل نظر است و باهاش اجتهاد میکنند، یکی از کبرَییاتی که خیلی بهش کار دارند، همین القای خصوصیت است.
مثلاً میگوید: «آقا آنجا گفته لیموترش.» این فقط لیموترش نیست. این شامل نارنج هم میشود. چرا؟ به خاطر اینکه مثلاً جفتش اسیدی است. میگوید: «القای خصوصیت میکنیم از لیموترش. میگوییم خصوصیت لیموترش اینجا منظور نیست. آن خصوصیت اسیدی بودنِش است که منظور.» یا مثلاً خصوصیت فلان طبع و فلان مزاجاش است که منظور است. مثلاً این چون میوهای است که طبعش مثلاً گرم است، برای فلان بیماری مثلاً گفته که آقا برای شستوشوی عفونت گفتند: « فلان چیز را بخور.» این اختصاص به فلان چیز ندارد. هر چیز دیگری هم که باشد، طبعش مثلاً گرم و مثلاً خشک باشد، برای این خوب است. القای خصوصیت میکنیم از این قاعده. این خیلی بحث مهمی است. اصلاً بحث القای خصوصیت جزو بحثهای بسیار (مهم) است.
تو (بحث) تنقیح مناط، ضابطهاش را کشف کردیم، از روایت کشف کردیم یا از جای دیگر کشف کردیم. آن تنقیح مناط را بر اساس حالا گاهی خود متن روایت، گاهی با ضوابط دیگری است که کشف میکنی. میگوییم آقا این مثلاً آن مناتِش فلان چیز است. منات یعنی عنادَش، منوط بودن. تو فارسی (میگوییم) منوط به فلان چیز است. اینی که مثلاً من امتحان را ساده بگیرم، منوط به این است که شما تو کلاس منظم باشید. پس منات ساده گرفتن امتحان، میشود منظم بودن شما. درست شد؟ مناتش. بعد حالا آن منات را که کشف کردیم، هر جای دیگر هم که این منات باشد، میگوییم تنقیح میکنیم منات را. میگوییم چون این موضوعیت ندارد، آن موضوعیت دارد. میگوییم که مثلاً فلان چیز موضوعیت ندارد. آن نظم شماست که موضوعیت دارد برای آن خدماتی که به شما داده شود. نمرهتان مثلاً موضوعیت ندارد، نظمتان موضوعیت دارد. منات اینی که دارد به شما سادهگیری میکند، مناتش نمرهتان نیست. مناتش حضورتان است. آن تنقیح مناط است. آن یک چیز دیگر است.
اینجا القای خصوصیت است. میگوید آقا مثلاً گفتم که این رکوردر ضبط نمیکند. منظورم این است که یک رکوردر دیگر بیاور. منات این… حالا به یک نحو منات، به یک نحوی القای خصوصیت. من دارم القا میکنم از این رکوردر (که) برای من این رکوردر موضوعیت ندارد، ضبط کلاس موضوعیت دارد. این دوربین موضوعیت ندارد، فیلمبرداری این کلاس مثلاً موضوعیت دارد. (اسم) خصوصیت موضوعیت ندارد. یک خصوصیتی دارد. مثلاً میگویم آقا ماژیکِتان نمینویسد. سبز میآوری که بنویسد. نمیگویی که این قرمز بودن موضوعیت است. مگر اینکه قراینی باشد، دلایلی باشد که ازش خصوصیت کشف شود. قرمز میخواهد. تنقیح منات، (مناتش) نوشتن است. آن یک نحو القای خصوصیت است. ماژیک خصوصیت ندارد. هر چیزی که باهاش بشود روی تخته نوشت. کما اینکه توی اینجا هم نمیدانیم که میگوید چیز ندارد، حرمت ندارد. ما نمیدانیم چرا (است). علت حکم را نمیدانیم. بحث علت یک چیز دیگر است. موضوعی داریم. این موضوع به نحوی بیان شده که آدم احساس میکند خصوصیت ندارد. اول که نگاه میکند، احساس خصوصیت میکند. دقیق که نگاه میکند، خصوصیت ندارد.
مثلاً از معصوم سؤال میکنند: آقا رجلٌ شَکّ… این استاد ما یک مثال زیاد میزد: رجلٌ شَکّ فصَلّی الی الاربعه. آقا یک مردی شک کرده بین ۳ و ۴، چهکار کند؟ مثلاً در نماز دو رکعتی شک کرده. حضرت فرمود: «یُعیدُ الصلاه.» نمازش را اعاده کند. خب، سؤال چی بود؟ مردی در نماز دو رکعتی شک کرده. موضوع چی شد؟ مردی که شک کرده. شما میگویید: «مردی که شک کرده، زن چی؟» اینجا خصوصیت ندارد. مرد بودن و زن بودن خصوصیت ندارد. مُکَلّفِ شاکّهای که در صلاة دو رکعت و سه… آفرین، حاج آقای مفیدی!
و بحثی که مثلاً میگوید آقا «مرد نماز صبح را این شکلی بخواند.» سؤال با جهر (بلند خواندن). اینجا قشنگ خصوصیت دارد. مرد بودنش خصوصیت دارد. یعنی یک ضابطهای دارد. یک بحث، یک نکته مهمی که حالا من خلاصه میخواهم بگویم، بحث القای خصوصیت را از این کتاب «الفائق فی الاصول»، صفحه ۱۷۸ بحث را شروع میکند تا صفحه ۹۶، ۱۸ صفحه بحث میکند. بحث مفصلی است، بحث خوبی.
آیا عرف عام داریم یا عرف خاص؟ یک وقت از عرف عام، به این (صورت) این را ارائه میدهی، میگوید: «آقا خصوصیت ندارد.» عرف عام برای ماژیک، مثلاً میگوید: «آقا میخواهم یک چیزی بنویسم روی تخته.» میگوید: «آقا این ماژیک، این رنگی بودن، آن رنگی بودن، حتی مارکش، فرمش، اینها هیچکدام خصوصیت (ندارد). صرف اینکه ماژیک وایتبرد باشد، (فقط) آن خصوصیت است.» این را عرف عام (میفهمد). وقتی من به شما میگویم مثلاً ماژیک بیاور، یا مثلاً به شما میگویم یک ماژیک قرمز بیاور. شما از آن قرمزش القای خصوصیت میکنی، میگویی قرمز خصوصیت ندارد. ماژیک میخواهد روی تخته بنویسد. نگاه کرد، دید ماژیک قرمز است. اینجا میگوید: «آقا ماژیک قرمزت نمینویسد، یکی دیگر بیاورید.» شما یکی دیگر که میروی، میآوری، آبی میآوری. برایت یقینی است که آن استادی که بهت گفته ماژیک قرمز بیاور، ناراحت نمیشود اگر آبی بیاوری؟ از کجا برایت یقینی است؟ این میشود عرف عام. عرف عام یعنی هر عاقلی، هر آدمی که با این جمله مواجه شود، القای خصوصیت میکند، (یعنی) خصوصیت (وجود ندارد).
ولی وقتی عرف خاص… عرف خاص یعنی هر فقیهی، هر دینشناسی با این مطلب که مواجه میشود، میفهمد که این خصوصیت ندارد. چرا؟ چون ضوابط فقه دستش است. مثلاً اگر مربوط به لباس (است)، میگوید بین زن و مرد تفاوت (است). مربوط به صدا (است)، میگوید بین زن و مرد (تفاوت است). مربوط به شک، که نه؛ بین زن و مرد تفاوتی نیست. شک زنانه، شک مردانه که نداریم. ولی لباس زنانه، لباس مردانه، صدای زنانه، صدای (مردانه)… یعنی صدا وقتی میآید بیرون، مرد و زن بودنش فرق میکند. احکامش فرق میکند. این را عرف خاص میفهمد. عرف عام نمیفهمد. اونی که دینشناس است میفهمد. در نگاه خدای متعال: «فیتمع الذی فی قلبه مرض» در حرف زدنت خضوع در قول نداشته باش. با ناز و کرشمه صحبت نکن. با ادا و اطوار صحبت نکن. وقتی که این را میفهمد، دینشناس، فقیه، میبیند: عجب! پس برای خدا بین صدای زنانه با صدای مردانه تفاوت است. پوشش زنانه با پوشش مردانه تفاوت (است). بعد تو فقه وقتی مواجه میشود با یک مسئلهای که به پوشش مربوط است، میگوید: «گفته زن اینطور بپوشد.» خصوصیت نمیکنم. زن باید اینطور بپوشد. ولی آنجا گفته: «زن شک کرده، اینطور بشورد.» شستن زنانه، شستن مردانه که فرقی نمیکند. غسلشان یکی است. وضوشان یکی است. اگر اینجا گفته: «مرد وضو بگیرد.» زن هم وضو بگیرد. روشن است. عرف… پس یک عرف عام داریم یا عرف…
حالا چند تا چیز منشأ عدم خصوصیت (است). یعنی ظهور در عدم خصوصیت و القای خصوصیت از چند تا چیز کشف میشود. یکیاش ظهور در تمثیل است. خیلی وقتها معلوم میشود که آقا این مثال است. به نحو مثال: «رجلٌ شَکّ» یعنی فارسیاش چی میشود؟ بر فرض مثال یک مردی شک کرده است. رجلُ مثلاً خودت! این «مثلاً»ها را میفهمی. ببین، یک مثلاًی توش پنهان است. مثلاً میگوید که آقا «یک طلبه پاکستانی رفته مثلاً فلان جا، بهش بن ندادن. چهکار کند؟» شما بهش میگویی که آقا «یک طلبه ترکیهای رفت فلان جا، مراجعه کرد، بهش دادن.» پاکستانی بودن، ترکیهای بودن موضوعیتی توی این قضیه ندارد. سؤال که میکنی، این اول (بحث) القای خصوصیت میکند، پاکستانیاش را میگیرد به شما جواب میدهد که شما وقتی میشنوی، باز ترکیهایاش خصوصیت (به شما) میرساند. چون از شما که پاکستانی میشنود، میفهمد مطلق طلبه خارجی مثلاً جامعهالمصطفی مَد. نه، طلبه. ولی خصوصیت نمیکنی. «طلباهای پاکستانی مثلاً فلانقدر به شهریهشان اضافه شده» مثلاً. خب، این احتمالاً خصوصیاتی در پاکستانی بودنشان دارد یا ویزاشان مثلاً اینطور شده. نام کشور پاکستان حتماً یک قاعده دیگری دارد. یا طلبه تاجیکستان. کشور ما مثلاً ممنوعیتی گذاشته. طلبه تاجیک، طلبه تاجیک مثلاً با طلبه عراقی فرق میکند. چون رابطه ایران با تاجیکستان متفاوت با رابطه ایران مثلاً با عراق. بر فرض آذربایجان، ضابطه دیگری دارد. درست شد؟ آنجا القای خصوصیت نمیکنی. کشف خصوصیت میکنی.
خلاصه، یک وقتی میفهمیم به نحو مثال «علی سبیل المثال» این را ظهور دارد چه برای عرف چه برای عرف… خب، بسیاری از روایات ما تو ابواب مختلف آقا این شکلی. اگر خصوصیت را توانستیم (رد کنیم)، قبول کنیم، عرف خاص و عرف عام. آفرین! آن بحث قیاس، بحث مفصل است. واسه همین هنوز هم آقایانی در بین علما، اسم نمیآورم، درس خارج دارند الان در قم که اینها میگویند آقا مطلقاً تنقیح مناط، القای خصوصیت، همه اینها قیاس است. همش باطل است. از کجا؟ نه، اگر علت باشد که میشود منصوص العله دیگر. منات نمیشود. آنجا نصب دارد، به علت تذکر داده. علت اینجا (نه)، ما خودمان علت اینطور برداشت میکنیم. ظهور در علیت دارد. آنجا نص بر علیت است. میگویم: «چرا به آقا رسول من مثلاً این چایی را دادم، به آقای کاظمی ندادم؟» به خاطر اینکه آقا رسول مثلاً فلان جزوه را آورد. «فلان جزوه را آورد.» این میشود علت. (علت) هم تصریح شده بهش. ولی یک وقتی من یک چایی به شما میدهم. (میپرسید:) «چرا به ما چایی نداد؟» یک نگاهی میکنند، میگویند: «چه تفاوتی بین ما و این است؟» (میگوید:) «مثلاً، خب این جزوه نوشته. ما ننوشتیم.» احتمالاً این است. ظهور در این دارد. ولی خیلی تفاوت بین همه اینها (با) قیاس است. شما چهمیدانی؟ معصوم نیست. شاید آخرش از معصوم بپرسی، یک چیز دیگر باشد. خب شاید که ممکن است. ولی اعتنا بهش نمیشود.
بعد جالب است. خود اهل بیت (علیهم السلام) آقا یک القای خصوصیتهایی کردند در آیات مخصوصاً در آیات قرآن که اصلاً آدم مبهوت میشود. مثلاً آیهای که مربوط به مهریه زن است، مثلاً. حالا این بحثش مفصل است. حیفم میآید ای کاش چند جلسه وقت میگذاشتیم روی این مباحث. وقت وقت نکاح میرود. آخه اشکال ندارد. احسنت، احسنت. تکبیر! احسنت. چشم.
بحث پیش (آمد). آیهای که حضرت اشاره میکند. آیا مربوط به محلات «آتوهن نهلاته»؟ القای خصوصیت. قاعده اصولی تو اصول، الان این «الفائق الاصول» کتاب جدید است دیگر. مباحث اصولیای که باید اضافه شود به اصول. آمده اینجا بحث آیه «و آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَهً» آیه ۴ سوره نساء. «فَإِن طِبْنَ لَكُمْ عَن شَيْءٍ مِّنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.» حالا اینجا آقا تو روایاتی آمدهاند. روایت دارد از امام صادق (علیه السلام)، چندین روایت مختلف. تلاوت جالبی. آیه در مورد چی دارد صحبت میکند؟ میگوید: «به زنها مهریهشان را بدهی. بعد اگر خودشان از یک بخشی از این مهریهشان گذشتند، بخورید. نوش جانت. «فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.»» بستنی چیست؟ نه! مهریه است. امام صادق (علیه السلام)، روایت از زراره است در تهذیب، تهذیب شیخ (شیخ طوسی). فرمود: «لا يَرْجِعُ الرَّجُلُ فِي مَا يَحِبُّ الْامْرَأَةَ.» اگر مرد یک چیزی به زنش هدیه داد، نمیتواند رجوع کند از هبه زن و شوهر. پدربزرگها، لازم (است) توجه (کنند): بین پدر و مادر و بچه هم همینطور. همسر، همسر نیست فقط. پدر و مادر. بچه. حالا اینجا که این روایت بحث فقهیاش… شرمنده من لازم است… ولی اگر من پدر شما باشم، به شما گوشی هدیه بدهم، پسفردا نمیتوانم بگویم این را برگردان. در مورد زن و شوهر هم همینطور است. اگر چیزی به همدیگر هدیه دادند، معمولاً بررسی کنیم مرجعتان پرسیدند: هدیهای که داده لازم است، نمیتواند برگردد (و) رجوع کند. حضرت میفرمایند که «مرد نمیتواند رجوع کند.» زن هم اگر چیزی به شوهرش بخشیده، نمیتواند رجوع کند. «أولم یَحزْ» حالا حیازت شده باشد یا نشده باشد. مانده، برنداشتی. حیازت نکردی. فرقی نمیکند. من به شما هدیه دادم، حیازتش هم نکرده باشی، دیگر نمیتوانم (پس بگیرم). اگر مثلاً زن و شوهر باشیم.
بعد فرمود: «این آیه را خواندن: «لا یَحِلُّ لَكُمْ أَن تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئًا» برای شما حلال نیست که اخذ کنید از چیزهایی که به اینها عطا کردید.» در حالی که این آیه مربوط به مهریه (است). و این آیه را خواندن: «طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.» اگر خودش اجازه داد و بخشید، اشکال ندارد، بخورید. در حالی که این «خودش بخشید» این عبارت آیه مربوط به مهریه بود. فرمود (اینطور است): «اگر خودش از مهریه صرفنظر کرد، نوش.» حضرت فرمود: «اگر خودش از هدیهای که بهش دادی، صرفنظر کرد، نوش جانت. بردار، بخور.» قیاس درجه یک. یعنی مطلبی که مربوط به مهریه بود را سرایت دادند به هبه. از چی به چی؟ استناد کردن به آیه قرآن. روش! به قرآن. گفته قرآن گفته خصوصیتی در مهریه نداشت. القای خصوصیت میکنیم از مهریه. میگوییم منظور این بود که هر چیزی که ما یملک او باشد. هر چیزی که ملک اوست. حتی الان دیگر شما از همین روایت هم حتی القای خصوصیت میکنی. روایت هبه را گفته بود. هر پول دیگر ارثیهاش باشد. هر پول دیگری که مال خودش است، دارد صرفنظر میکند. بخور. نوش جانت. وامش را… وامش را خودش برنمیدارد، به شما داده. وام بانکیاش. وام ازدواج تو ایران میدهند دیگر. هرکی جدا جدا میدهند، به آقا جدا، به خانم جدا. معمولاً مثلاً خانمه وامش را میدهد به آقای (مرد) برای پول پیش خانه. حالا نکته این است که اگر هدیه کرد، دیگر بعداً نمیتواند پس بگیرد. مسئله این است که زن و شوهر… آیه قرآن گفته مهریه را گفته: «نمیتوانی برداری.» القای خصوصیت کرد. از آنور اگر بخشید، نوش جانت. بابا مهریه را گفته بود اگر بخشید، نوش! نه وام هم اگر بخشید، نوش. القای خصوصیت.
این یک روایت. با چند تا روایت دیگر هم داریم که حالا اینها خیلی قیاس به خلاف اینقدر امامان فرمودند، خودشان دارند انجام میدهند. چهقدر جالب است! سَمِعْتُ بنِ مُحَرَّا از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند، میگوید: «آقا پرسیدم: «نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.»» حضرت فرمود: «یعنی بذلُ اموالهن التی فی أیدیهن من ما ملک.» اموالی که مالکشان هستند تو دستشان است (هرچیاش را که به شما دادند بخورید، نوش جان!). اینجا مطلق آن چیزی. یعنی از این دیگر کلیتر نمیشد از این آیه برداشت کرد. شامل این را هم میشود. گفت آقا عرف عام میفهمد، هم عرف خاص میفهمد. حتی عرف عام من میخواهم (بگویم): شما به عرف عام بگویی آقا «زن از مهرش بگذرد.» میگوید: «خب معلوم است، مال خودش را دارد میگذرد.» مهریه که اختصاص ندارد به مال خودش. نکته مهم. «فلان طلبه خیلی مراعات میکند، غیبت نکند.» خب بالاخره طلبه است دیگر. طلبه مراعات (میکند). اختصاص به این آدم که ندارد که تو داری میگویی طلبه است. هرکی که طلبه است، «به ماهو طلبه» باید اینطور باشد. القای خصوصیت از این آدم. عرف عام همچین توقعی دارد. یا حق الناس، حلال، حرام، اینها باید سرش بشود دیگر. طلبه (اینها را میفهمد). این هم همین. خیلی از این مسائل این شکلی است. یعنی با این متن وقتی مواجه میشود، عرف عام میگوید: «خب معلوم است دیگر.» این، خدمت شما عرض کنم که مال خودش. این جالب است. میگوید به امام صادق (علیه السلام) گفتم که: «جعلت فداك، امرأه دفعت الی زوجها مال یعمل به.» یک خانمی به شوهرش مالی داده، شوهره با این کار کند. «فَقَالَتْ لَهُ حِينَ دَفَعَتْ إِلَيْهِ: أَنْفِقْ مِنْهُ.» وقتی هم این پول را میداد، «انفاق کن.» حالا اینجا یا منظور انفاق به دیگران است، یا منظور اینکه نفقه بدهد. نفقه؟ شاید منظور نفقه است. «نفقه بده.» «فَفِينَ حَدَسٍ بِحَدَسٍ» (با حدس و تخمین). «فَمَا أَنْفَقَتْ مِنْهُ» البته ادامه دارد. گفت: «ولی اگر حادثهای پیش آمد برای من، «فَمَا أَنْفَقَتْ مِنْهُ فَلَكَ حَلَالٌ طَيِّبٌ» دیگر هر چقدر که از این خرج کردی، حلال و طیب باشد برایت.» «وَ إِنْ حَدَثَ بِكَ حَدَثُنَا» ولی اگر برای تو حادثهای پیش آمد، «فَمَا أَنْفَقَتْ مِنْهُ فَلَكَ حَلَالٌ طَيِّبٌ» هر چی هم که برای تو حادثهای پیش آمد، هرچی ازش خرج کردی، حلال و طیب باشد.
حضرت فرمود: «أُعِدْ عَلَيَّ الْمَسْأَلَةَ» دوباره بگو ببینم چهشد. «فَلَمّا ذَهَبَتْ أَعْرُضُ عَلَيهِ الْمَسْأَلَةَ، اِرْتَضِ فِيهَا صَاحِبُهَا» و «كَانَ» میگوید: «همین که آمدم دوباره تکرار کنم، صاحب سؤال بغل من بود. خودش برگشت گفت: یک جوری ازش سؤال (کن). تو نیست اصلیاش. باید بپرسی.» «فَسَأَلَ عَلَيْهِ مِثْلَ ذَلِكَ.» همین را دوباره او پرسید از حضرت. «فَلَمَّا فَرَغَ أَشَارَ بِإِصْبَعِهِ إِلَى صَاحِبِ الْمَسْأَلَةِ: یَا هَذَا إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا قَدْ أَفَاضَتْ بِذَلِكَ إِلَيْكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ اللَّهِ، فَحلالٌ طيبٌ.» «آی فلانی! اگر میدانی که این افاضه کرده به تو، این خانمه در آن چیزی که بین تو و ایشان و بین خدا، بخشیده بهت. به خاطر جمع میدانی که به تو سپرده، تفویض به تو کرده، حلال و طیب است برای تو.» میگوید حضرت سه بار این را فرمودند. بعد این آیه را خواندند: «لکم عن شیء منه.» مضاربه بود. آن کجا و مهریه کجا! آیه مهریه را حضرت مربوط به مضاربه خواند. روشن است.
این جزء آن بحثهای جالب است که جاهای دیگر باز استفادههای دیگری از آیه شده که آن باز خیلی جالب است که حتی تو بحثهای طبی و درمانی ازش استفاده کردند که مثلاً چون فرموده «فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.» (گوارا باشد برایتان). فرمودند: «برو عسل بگیر با آب باران.» خدمت شما عرض کنم که امیرالمؤمنین (علیه السلام) گلایه کرد، دردی داشت. حضرت فرمود: «برو از خانمت یک درهم از مهریهاش را بخواه.» (و) بگذار یک درهم از مهریهاش بگذرد. بعد باهاش برو عسل بخر. آب باران هم به این عسل اضافه کن. بخور، رفع بشود. این کار را انجام داد، خوب شد. از امیرالمؤمنین پرسیدند: «آقا این چی بود؟ چیزی بود از پیغمبر شنیده بودیم؟» فرمود: «نه، این آیه قرآن بود.» گفتند: «آقا؟» (فرمود): «قرآن فرمود، میگوید اگر خانمتان از چیزی بخشید، بروید بخورید. نوش جانتان، گوارا باشد برایتان.» این «گوارا باشد» یعنی درمان دردت باشد. آنور هم که در مورد عسل هم گفته: «فِیهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ.» در مورد آب بارانم که گفته: «أَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُّبَارَكًا» پس جمع شد: «الهَنِيئُ الْمَرِيءُ وَالْبَرَكَةُ وَالشِّفَاء.» پس جمع شد (در یک جا) بود که هم حنیء و مریء بود، هم شفا بود، هم برکت بود. خب وقتی این سه تا با همدیگر جمع بشود، آدم امید دارد که همه دردها درمان بشود. آره. خورد، خورد. ببخشدش… یعنی بدهد که طرف برود بخورد. همهشان نوش جان.
خدمت شما عرض کنم که پس آقا اولین منشأ برای القای خصوصیت شد ظهور در تمثیل. یعنی نشان میدهد که این از باب مثال است. همینجا هم انگار از باب مثال مهریه را فرموده. منظور مال خودش است. مهریه موضوعیت ندارد. یعنی هر چیزی که مال طرف است، از مالش میگذرد، به شما میدهد، بخور، نوش جانت. خانمت از مال خودش گذشت، نوش جان. از باب مثال مهریه را گفته. یک نکته مهم. و تشخیصش هم سخت است آقا. اینجا مخصوصاً تو آن روایت طبی و اینها خیلی سختتر هم میشود. اثرش ظاهر است دیگر. خوب میشود، خوب نمیشود. ولی اگر مربوط به قبر و قیامت و اینها باشد که دیگر هیچی!
مثلاً آقا، تو روایتی دارد، موثق ابن فضاله میگوید: «برای امام رضا (علیه السلام) نوشتم: فَهُوَ رَجُلٌ کَانَ خَلْفَ إِمَامٍ یَأْتَمُّ بِهِ.» همون مثال. البته حالا بخش فالرجلش یک بخش است. یک دونه القای خصوصیت، دو تا خصوصیت دارد این روایت. یکی رو آن «رجل»ش. میگوید آقا یک مردی پشت یک امامی بود. نماز جماعت میخواندند. قبل اینکه امام برود رکوع، این رفت رکوع. «وَ هُوَ یَظُنُّ أَنَّ الإِمَامَ قَدْ رَکَعَ.» تو خیالش این بود که امام رکوع رفته. در واقع او (امام) نرفته بود. رفت رکوع. وقتی دید که امام رکوع نرفته، سرش را بلند کرد. «ثُمَّ أَعَادَ رُکُوعَ الإِمَامَ.» بلند شد. بعد باز امام رفت رکوع. اینم با امام رفت رکوع. «ذَلِكَ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ.» نمازش باطل شد. چون دو تا رکوع (بیش از یک) رتبه دیگر اضافه بشود. «أَمْ تَجُوزُ تِلْكَ الرَّكْعَةُ؟» یا جایز بود مسلاتش درست است؟ «وَ لَا تَفْسُدُ بِمَا صَنَعَ صَلَاتَهُ.» آن کاری که کرده، نمازش فاسد نشد. چون نماز جمع (جماعتی). تو نماز جماعت این رکنی که اضافه بشود اشکال ندارد. نماز فرادا باشد، حتی سهوی هم اگر اضافه بشود، نمازش باطل است. درست شد؟ خاله خانم باشد، این جوری باشد هم چی؟ اشکال ندارد. خصوصیت دیگر میکنند از آن کلمه زن (کلمه «رجل»). یَظُنُّ أَنَّ الإِمَامَ قَدْ رَکَعَ. «یَظُنُّ» گمان داشت. ظن منطقی و فقهی میشود احتمال ۸۰ درصد. یک یقین داریم که میشود ۱۰۰. یک اطمینان داریم میشود ۹۰ درصد. یک ظن داریم میشود ۸۰ درصد. پایینتر احتمال کم میشود تا ۵۰ ۵۰ که میشود شک. درست شد؟ اینجا تو این روایت ظن گفته بود: «یَظُنُّ.» گفته بود. ولی هم شامل ۵۰ درصد میشود، هم ۷۰ درصد، هم ۸۰ درصد، هم ۹۰ درصد، هم ۱۰۰%. صددرصد فکر کردم که این «الله اکبر»ی که گفتن، امام جماعت گفته پا شد. اینکه به طریق اولی نمازش جایز است. آن که ظن داشت، پا شد، نمازش جایز بود، اینکه یقین داشت! آن جماعت از یک طرف میشود گفت قیاس اولویت نسبت به یقینش. ظن هم این هم میتوانند بگویند. اشکال چرا؟ چون اصلاً آن ظن و شک، این، آن موضوع مهم نبود. مهم این بود که این بنده خدا یقین به خلاف نداشته باشد. یعنی من یقین دارم که امام جماعت تو رکوع، عالِماً آمدند از رکوع بلند میشوم. خصوصیت میکنم کلمه ظن «علی سبیل المثال». «رجل» «علی سبیل المثال». نه مرد موضوعیت دارد، نه زن (به معنای ظنّ). نه ظن موضوعیت دارد. نه ظن (به معنای زن) در برابر ظن (به معنای گمان). اینها همش میشود مثال. عُذره، حَسَنت. اینها مثال عذر است. طرف مثلاً معذور است. حواسم نبود. سهو، اشتباه. ولی به هر حال عرف عام همینطور میفهمد.
جلسات بعد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله طیبین الطاهرین و لعنت الله من الآن الی قیام یوم الدین.
بحثی را در مورد القای خصوصیت داشتیم. بنا شد که در مورد آن صحبت کنیم که القای خصوصیت چیست؟ و دیدیم که آنجا مصنف، از نساء اهل ذمه، القای خصوصیت کرد به مطلق غیرمسلمه. ایشان القای خصوصیت کرد.
بحث القای خصوصیت، جزء بحثهای بسیار مهم فقهی است. خیلی از این روایاتی که به نحو قضیه شخصیه مطرح شده یا جوری است که سؤال از یک مورد خاصی است، با بحث القای خصوصیت میشود تبدیلش کرد به یک قاعده و کُبری. نکته روایات طبی را دیدید؛ معمولاً القای خصوصیت میشود. اینهایی که طب اسلامی و اینها… که حتماً شما، خب نیست اینها معمولاً چهکار میکنند؟ (القای خصوصیت) میرود. از لحاظ پزشکی مشکلی ندارم، از لحاظ… خب، آن یک بحث اشکال روشی بهشان هست، متدولوژی (که) اگر شما قرار است که با اسلوب تجربه بیایید جلو، نمیشود که به شما بگوییم آقا این روایت از کجا میگویی معتبر است؟ میگوید: «برو امتحان کن. تو هم جواب میگیری.» تجربی، تجربی میشود. علم تجربی. فقط مسئله این است که شما این را از کجا یافتی؟ آن یکی میگوید: «من از آزمایشگاه یافتم.» (این میگوید) «از روایت یافتم.» ولی آخرش باید آن چیزی که در متد تجربه کشف میشود، ملاک باشد. تجربه را هم بگذاری کنار، بگویی آن خطا میکند. این را من به خاطر اینکه روایت گفته، امام صادق (علیه السلام) گفته… اگر میخواهی بگویی امام صادق (علیه السلام) گفته، فهم کلام معصوم، کشف کلام معصوم، متد و ضوابط خودش را دارد. میشود اصول فقه. میشود رجال. میشود درایه. با متد فقهی باید اثبات بکنی. نمیشود وقتی ازت میپرسم متد فقهیاش چیست، بگویی: «تجربه کن.» میگویم متد تجربی چیست؟ میگوید: «روایت گفته.» اشکال جدیای که بنده هم دارم به این دوستان. درست شد؟ شما روایت را نهایتش این است که بگویید آقا ما یک اصول فقه دیگری داریم برای فهم روایت. طبیعی است. اشکال ندارد. بیایید همینو بگویید. حرف را با انضباط، با قاعده و دقیق بزنید که مشخص شود این چه کبرایی درش به کار رفته. آن کبرَییاتی که در این قضیه محل نظر است و باهاش اجتهاد میکنند، یکی از کبرَییاتی که خیلی بهش کار دارند، همین القای خصوصیت است.
مثلاً میگوید: «آقا آنجا گفته لیموترش.» این فقط لیموترش نیست. این شامل نارنج هم میشود. چرا؟ به خاطر اینکه مثلاً جفتش اسیدی است. میگوید: «القای خصوصیت میکنیم از لیموترش. میگوییم خصوصیت لیموترش اینجا منظور نیست. آن خصوصیت اسیدی بودنِش است که منظور.» یا مثلاً خصوصیت فلان طبع و فلان مزاجاش است که منظور است. مثلاً این چون میوهای است که طبعش مثلاً گرم است، برای فلان بیماری مثلاً گفته که آقا برای شستوشوی عفونت گفتند: « فلان چیز را بخور.» این اختصاص به فلان چیز ندارد. هر چیز دیگری هم که باشد، طبعش مثلاً گرم و مثلاً خشک باشد، برای این خوب است. القای خصوصیت میکنیم از این قاعده. این خیلی بحث مهمی است. اصلاً بحث القای خصوصیت جزو بحثهای بسیار (مهم) است.
تو (بحث) تنقیح مناط، ضابطهاش را کشف کردیم، از روایت کشف کردیم یا از جای دیگر کشف کردیم. آن تنقیح مناط را بر اساس حالا گاهی خود متن روایت، گاهی با ضوابط دیگری است که کشف میکنی. میگوییم آقا این مثلاً آن مناتِش فلان چیز است. منات یعنی عنادَش، منوط بودن. تو فارسی (میگوییم) منوط به فلان چیز است. اینی که مثلاً من امتحان را ساده بگیرم، منوط به این است که شما تو کلاس منظم باشید. پس منات ساده گرفتن امتحان، میشود منظم بودن شما. درست شد؟ مناتش. بعد حالا آن منات را که کشف کردیم، هر جای دیگر هم که این منات باشد، میگوییم تنقیح میکنیم منات را. میگوییم چون این موضوعیت ندارد، آن موضوعیت دارد. میگوییم که مثلاً فلان چیز موضوعیت ندارد. آن نظم شماست که موضوعیت دارد برای آن خدماتی که به شما داده شود. نمرهتان مثلاً موضوعیت ندارد، نظمتان موضوعیت دارد. منات اینی که دارد به شما سادهگیری میکند، مناتش نمرهتان نیست. مناتش حضورتان است. آن تنقیح مناط است. آن یک چیز دیگر است.
اینجا القای خصوصیت است. میگوید آقا مثلاً گفتم که این رکوردر ضبط نمیکند. منظورم این است که یک رکوردر دیگر بیاور. منات این… حالا به یک نحو منات، به یک نحوی القای خصوصیت. من دارم القا میکنم از این رکوردر (که) برای من این رکوردر موضوعیت ندارد، ضبط کلاس موضوعیت دارد. این دوربین موضوعیت ندارد، فیلمبرداری این کلاس مثلاً موضوعیت دارد. (اسم) خصوصیت موضوعیت ندارد. یک خصوصیتی دارد. مثلاً میگویم آقا ماژیکِتان نمینویسد. سبز میآوری که بنویسد. نمیگویی که این قرمز بودن موضوعیت است. مگر اینکه قراینی باشد، دلایلی باشد که ازش خصوصیت کشف شود. قرمز میخواهد. تنقیح منات، (مناتش) نوشتن است. آن یک نحو القای خصوصیت است. ماژیک خصوصیت ندارد. هر چیزی که باهاش بشود روی تخته نوشت. کما اینکه توی اینجا هم نمیدانیم که میگوید چیز ندارد، حرمت ندارد. ما نمیدانیم چرا (است). علت حکم را نمیدانیم. بحث علت یک چیز دیگر است. موضوعی داریم. این موضوع به نحوی بیان شده که آدم احساس میکند خصوصیت ندارد. اول که نگاه میکند، احساس خصوصیت میکند. دقیق که نگاه میکند، خصوصیت ندارد.
مثلاً از معصوم سؤال میکنند: آقا رجلٌ شَکّ… این استاد ما یک مثال زیاد میزد: رجلٌ شَکّ فصَلّی الی الاربعه. آقا یک مردی شک کرده بین ۳ و ۴، چهکار کند؟ مثلاً در نماز دو رکعتی شک کرده. حضرت فرمود: «یُعیدُ الصلاه.» نمازش را اعاده کند. خب، سؤال چی بود؟ مردی در نماز دو رکعتی شک کرده. موضوع چی شد؟ مردی که شک کرده. شما میگویید: «مردی که شک کرده، زن چی؟» اینجا خصوصیت ندارد. مرد بودن و زن بودن خصوصیت ندارد. مُکَلّفِ شاکّهای که در صلاة دو رکعت و سه… آفرین، حاج آقای مفیدی!
و بحثی که مثلاً میگوید آقا «مرد نماز صبح را این شکلی بخواند.» سؤال با جهر (بلند خواندن). اینجا قشنگ خصوصیت دارد. مرد بودنش خصوصیت دارد. یعنی یک ضابطهای دارد. یک بحث، یک نکته مهمی که حالا من خلاصه میخواهم بگویم، بحث القای خصوصیت را از این کتاب «الفائق فی الاصول»، صفحه ۱۷۸ بحث را شروع میکند تا صفحه ۹۶، ۱۸ صفحه بحث میکند. بحث مفصلی است، بحث خوبی.
آیا عرف عام داریم یا عرف خاص؟ یک وقت از عرف عام، به این (صورت) این را ارائه میدهی، میگوید: «آقا خصوصیت ندارد.» عرف عام برای ماژیک، مثلاً میگوید: «آقا میخواهم یک چیزی بنویسم روی تخته.» میگوید: «آقا این ماژیک، این رنگی بودن، آن رنگی بودن، حتی مارکش، فرمش، اینها هیچکدام خصوصیت (ندارد). صرف اینکه ماژیک وایتبرد باشد، (فقط) آن خصوصیت است.» این را عرف عام (میفهمد). وقتی من به شما میگویم مثلاً ماژیک بیاور، یا مثلاً به شما میگویم یک ماژیک قرمز بیاور. شما از آن قرمزش القای خصوصیت میکنی، میگویی قرمز خصوصیت ندارد. ماژیک میخواهد روی تخته بنویسد. نگاه کرد، دید ماژیک قرمز است. اینجا میگوید: «آقا ماژیک قرمزت نمینویسد، یکی دیگر بیاورید.» شما یکی دیگر که میروی، میآوری، آبی میآوری. برایت یقینی است که آن استادی که بهت گفته ماژیک قرمز بیاور، ناراحت نمیشود اگر آبی بیاوری؟ از کجا برایت یقینی است؟ این میشود عرف عام. عرف عام یعنی هر عاقلی، هر آدمی که با این جمله مواجه شود، القای خصوصیت میکند، (یعنی) خصوصیت (وجود ندارد).
ولی وقتی عرف خاص… عرف خاص یعنی هر فقیهی، هر دینشناسی با این مطلب که مواجه میشود، میفهمد که این خصوصیت ندارد. چرا؟ چون ضوابط فقه دستش است. مثلاً اگر مربوط به لباس (است)، میگوید بین زن و مرد تفاوت (است). مربوط به صدا (است)، میگوید بین زن و مرد (تفاوت است). مربوط به شک، که نه؛ بین زن و مرد تفاوتی نیست. شک زنانه، شک مردانه که نداریم. ولی لباس زنانه، لباس مردانه، صدای زنانه، صدای (مردانه)… یعنی صدا وقتی میآید بیرون، مرد و زن بودنش فرق میکند. احکامش فرق میکند. این را عرف خاص میفهمد. عرف عام نمیفهمد. اونی که دینشناس است میفهمد. در نگاه خدای متعال: «فیتمع الذی فی قلبه مرض» در حرف زدنت خضوع در قول نداشته باش. با ناز و کرشمه صحبت نکن. با ادا و اطوار صحبت نکن. وقتی که این را میفهمد، دینشناس، فقیه، میبیند: عجب! پس برای خدا بین صدای زنانه با صدای مردانه تفاوت است. پوشش زنانه با پوشش مردانه تفاوت (است). بعد تو فقه وقتی مواجه میشود با یک مسئلهای که به پوشش مربوط است، میگوید: «گفته زن اینطور بپوشد.» خصوصیت نمیکنم. زن باید اینطور بپوشد. ولی آنجا گفته: «زن شک کرده، اینطور بشورد.» شستن زنانه، شستن مردانه که فرقی نمیکند. غسلشان یکی است. وضوشان یکی است. اگر اینجا گفته: «مرد وضو بگیرد.» زن هم وضو بگیرد. روشن است. عرف… پس یک عرف عام داریم یا عرف…
حالا چند تا چیز منشأ عدم خصوصیت (است). یعنی ظهور در عدم خصوصیت و القای خصوصیت از چند تا چیز کشف میشود. یکیاش ظهور در تمثیل است. خیلی وقتها معلوم میشود که آقا این مثال است. به نحو مثال: «رجلٌ شَکّ» یعنی فارسیاش چی میشود؟ بر فرض مثال یک مردی شک کرده است. رجلُ مثلاً خودت! این «مثلاً»ها را میفهمی. ببین، یک مثلاًی توش پنهان است. مثلاً میگوید که آقا «یک طلبه پاکستانی رفته مثلاً فلان جا، بهش بن ندادن. چهکار کند؟» شما بهش میگویی که آقا «یک طلبه ترکیهای رفت فلان جا، مراجعه کرد، بهش دادن.» پاکستانی بودن، ترکیهای بودن موضوعیتی توی این قضیه ندارد. سؤال که میکنی، این اول (بحث) القای خصوصیت میکند، پاکستانیاش را میگیرد به شما جواب میدهد که شما وقتی میشنوی، باز ترکیهایاش خصوصیت (به شما) میرساند. چون از شما که پاکستانی میشنود، میفهمد مطلق طلبه خارجی مثلاً جامعهالمصطفی مَد. نه، طلبه. ولی خصوصیت نمیکنی. «طلباهای پاکستانی مثلاً فلانقدر به شهریهشان اضافه شده» مثلاً. خب، این احتمالاً خصوصیاتی در پاکستانی بودنشان دارد یا ویزاشان مثلاً اینطور شده. نام کشور پاکستان حتماً یک قاعده دیگری دارد. یا طلبه تاجیکستان. کشور ما مثلاً ممنوعیتی گذاشته. طلبه تاجیک، طلبه تاجیک مثلاً با طلبه عراقی فرق میکند. چون رابطه ایران با تاجیکستان متفاوت با رابطه ایران مثلاً با عراق. بر فرض آذربایجان، ضابطه دیگری دارد. درست شد؟ آنجا القای خصوصیت نمیکنی. کشف خصوصیت میکنی.
خلاصه، یک وقتی میفهمیم به نحو مثال «علی سبیل المثال» این را ظهور دارد چه برای عرف چه برای عرف… خب، بسیاری از روایات ما تو ابواب مختلف آقا این شکلی. اگر خصوصیت را توانستیم (رد کنیم)، قبول کنیم، عرف خاص و عرف عام. آفرین! آن بحث قیاس، بحث مفصل است. واسه همین هنوز هم آقایانی در بین علما، اسم نمیآورم، درس خارج دارند الان در قم که اینها میگویند آقا مطلقاً تنقیح مناط، القای خصوصیت، همه اینها قیاس است. همش باطل است. از کجا؟ نه، اگر علت باشد که میشود منصوص العله دیگر. منات نمیشود. آنجا نصب دارد، به علت تذکر داده. علت اینجا (نه)، ما خودمان علت اینطور برداشت میکنیم. ظهور در علیت دارد. آنجا نص بر علیت است. میگویم: «چرا به آقا رسول من مثلاً این چایی را دادم، به آقای کاظمی ندادم؟» به خاطر اینکه آقا رسول مثلاً فلان جزوه را آورد. «فلان جزوه را آورد.» این میشود علت. (علت) هم تصریح شده بهش. ولی یک وقتی من یک چایی به شما میدهم. (میپرسید:) «چرا به ما چایی نداد؟» یک نگاهی میکنند، میگویند: «چه تفاوتی بین ما و این است؟» (میگوید:) «مثلاً، خب این جزوه نوشته. ما ننوشتیم.» احتمالاً این است. ظهور در این دارد. ولی خیلی تفاوت بین همه اینها (با) قیاس است. شما چهمیدانی؟ معصوم نیست. شاید آخرش از معصوم بپرسی، یک چیز دیگر باشد. خب شاید که ممکن است. ولی اعتنا بهش نمیشود.
بعد جالب است. خود اهل بیت (علیهم السلام) آقا یک القای خصوصیتهایی کردند در آیات مخصوصاً در آیات قرآن که اصلاً آدم مبهوت میشود. مثلاً آیهای که مربوط به مهریه زن است، مثلاً. حالا این بحثش مفصل است. حیفم میآید ای کاش چند جلسه وقت میگذاشتیم روی این مباحث. وقت وقت نکاح میرود. آخه اشکال ندارد. احسنت، احسنت. تکبیر! احسنت. چشم.
بحث پیش (آمد). آیهای که حضرت اشاره میکند. آیا مربوط به محلات «آتوهن نهلاته»؟ القای خصوصیت. قاعده اصولی تو اصول، الان این «الفائق الاصول» کتاب جدید است دیگر. مباحث اصولیای که باید اضافه شود به اصول. آمده اینجا بحث آیه «و آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَهً» آیه ۴ سوره نساء. «فَإِن طِبْنَ لَكُمْ عَن شَيْءٍ مِّنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.» حالا اینجا آقا تو روایاتی آمدهاند. روایت دارد از امام صادق (علیه السلام)، چندین روایت مختلف. تلاوت جالبی. آیه در مورد چی دارد صحبت میکند؟ میگوید: «به زنها مهریهشان را بدهی. بعد اگر خودشان از یک بخشی از این مهریهشان گذشتند، بخورید. نوش جانت. «فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.»» بستنی چیست؟ نه! مهریه است. امام صادق (علیه السلام)، روایت از زراره است در تهذیب، تهذیب شیخ (شیخ طوسی). فرمود: «لا يَرْجِعُ الرَّجُلُ فِي مَا يَحِبُّ الْامْرَأَةَ.» اگر مرد یک چیزی به زنش هدیه داد، نمیتواند رجوع کند از هبه زن و شوهر. پدربزرگها، لازم (است) توجه (کنند): بین پدر و مادر و بچه هم همینطور. همسر، همسر نیست فقط. پدر و مادر. بچه. حالا اینجا که این روایت بحث فقهیاش… شرمنده من لازم است… ولی اگر من پدر شما باشم، به شما گوشی هدیه بدهم، پسفردا نمیتوانم بگویم این را برگردان. در مورد زن و شوهر هم همینطور است. اگر چیزی به همدیگر هدیه دادند، معمولاً بررسی کنیم مرجعتان پرسیدند: هدیهای که داده لازم است، نمیتواند برگردد (و) رجوع کند. حضرت میفرمایند که «مرد نمیتواند رجوع کند.» زن هم اگر چیزی به شوهرش بخشیده، نمیتواند رجوع کند. «أولم یَحزْ» حالا حیازت شده باشد یا نشده باشد. مانده، برنداشتی. حیازت نکردی. فرقی نمیکند. من به شما هدیه دادم، حیازتش هم نکرده باشی، دیگر نمیتوانم (پس بگیرم). اگر مثلاً زن و شوهر باشیم.
بعد فرمود: «این آیه را خواندن: «لا یَحِلُّ لَكُمْ أَن تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئًا» برای شما حلال نیست که اخذ کنید از چیزهایی که به اینها عطا کردید.» در حالی که این آیه مربوط به مهریه (است). و این آیه را خواندن: «طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.» اگر خودش اجازه داد و بخشید، اشکال ندارد، بخورید. در حالی که این «خودش بخشید» این عبارت آیه مربوط به مهریه بود. فرمود (اینطور است): «اگر خودش از مهریه صرفنظر کرد، نوش.» حضرت فرمود: «اگر خودش از هدیهای که بهش دادی، صرفنظر کرد، نوش جانت. بردار، بخور.» قیاس درجه یک. یعنی مطلبی که مربوط به مهریه بود را سرایت دادند به هبه. از چی به چی؟ استناد کردن به آیه قرآن. روش! به قرآن. گفته قرآن گفته خصوصیتی در مهریه نداشت. القای خصوصیت میکنیم از مهریه. میگوییم منظور این بود که هر چیزی که ما یملک او باشد. هر چیزی که ملک اوست. حتی الان دیگر شما از همین روایت هم حتی القای خصوصیت میکنی. روایت هبه را گفته بود. هر پول دیگر ارثیهاش باشد. هر پول دیگری که مال خودش است، دارد صرفنظر میکند. بخور. نوش جانت. وامش را… وامش را خودش برنمیدارد، به شما داده. وام بانکیاش. وام ازدواج تو ایران میدهند دیگر. هرکی جدا جدا میدهند، به آقا جدا، به خانم جدا. معمولاً مثلاً خانمه وامش را میدهد به آقای (مرد) برای پول پیش خانه. حالا نکته این است که اگر هدیه کرد، دیگر بعداً نمیتواند پس بگیرد. مسئله این است که زن و شوهر… آیه قرآن گفته مهریه را گفته: «نمیتوانی برداری.» القای خصوصیت کرد. از آنور اگر بخشید، نوش جانت. بابا مهریه را گفته بود اگر بخشید، نوش! نه وام هم اگر بخشید، نوش. القای خصوصیت.
این یک روایت. با چند تا روایت دیگر هم داریم که حالا اینها خیلی قیاس به خلاف اینقدر امامان فرمودند، خودشان دارند انجام میدهند. چهقدر جالب است! سَمِعْتُ بنِ مُحَرَّا از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند، میگوید: «آقا پرسیدم: «نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.»» حضرت فرمود: «یعنی بذلُ اموالهن التی فی أیدیهن من ما ملک.» اموالی که مالکشان هستند تو دستشان است (هرچیاش را که به شما دادند بخورید، نوش جان!). اینجا مطلق آن چیزی. یعنی از این دیگر کلیتر نمیشد از این آیه برداشت کرد. شامل این را هم میشود. گفت آقا عرف عام میفهمد، هم عرف خاص میفهمد. حتی عرف عام من میخواهم (بگویم): شما به عرف عام بگویی آقا «زن از مهرش بگذرد.» میگوید: «خب معلوم است، مال خودش را دارد میگذرد.» مهریه که اختصاص ندارد به مال خودش. نکته مهم. «فلان طلبه خیلی مراعات میکند، غیبت نکند.» خب بالاخره طلبه است دیگر. طلبه مراعات (میکند). اختصاص به این آدم که ندارد که تو داری میگویی طلبه است. هرکی که طلبه است، «به ماهو طلبه» باید اینطور باشد. القای خصوصیت از این آدم. عرف عام همچین توقعی دارد. یا حق الناس، حلال، حرام، اینها باید سرش بشود دیگر. طلبه (اینها را میفهمد). این هم همین. خیلی از این مسائل این شکلی است. یعنی با این متن وقتی مواجه میشود، عرف عام میگوید: «خب معلوم است دیگر.» این، خدمت شما عرض کنم که مال خودش. این جالب است. میگوید به امام صادق (علیه السلام) گفتم که: «جعلت فداك، امرأه دفعت الی زوجها مال یعمل به.» یک خانمی به شوهرش مالی داده، شوهره با این کار کند. «فَقَالَتْ لَهُ حِينَ دَفَعَتْ إِلَيْهِ: أَنْفِقْ مِنْهُ.» وقتی هم این پول را میداد، «انفاق کن.» حالا اینجا یا منظور انفاق به دیگران است، یا منظور اینکه نفقه بدهد. نفقه؟ شاید منظور نفقه است. «نفقه بده.» «فَفِينَ حَدَسٍ بِحَدَسٍ» (با حدس و تخمین). «فَمَا أَنْفَقَتْ مِنْهُ» البته ادامه دارد. گفت: «ولی اگر حادثهای پیش آمد برای من، «فَمَا أَنْفَقَتْ مِنْهُ فَلَكَ حَلَالٌ طَيِّبٌ» دیگر هر چقدر که از این خرج کردی، حلال و طیب باشد برایت.» «وَ إِنْ حَدَثَ بِكَ حَدَثُنَا» ولی اگر برای تو حادثهای پیش آمد، «فَمَا أَنْفَقَتْ مِنْهُ فَلَكَ حَلَالٌ طَيِّبٌ» هر چی هم که برای تو حادثهای پیش آمد، هرچی ازش خرج کردی، حلال و طیب باشد.
حضرت فرمود: «أُعِدْ عَلَيَّ الْمَسْأَلَةَ» دوباره بگو ببینم چهشد. «فَلَمّا ذَهَبَتْ أَعْرُضُ عَلَيهِ الْمَسْأَلَةَ، اِرْتَضِ فِيهَا صَاحِبُهَا» و «كَانَ» میگوید: «همین که آمدم دوباره تکرار کنم، صاحب سؤال بغل من بود. خودش برگشت گفت: یک جوری ازش سؤال (کن). تو نیست اصلیاش. باید بپرسی.» «فَسَأَلَ عَلَيْهِ مِثْلَ ذَلِكَ.» همین را دوباره او پرسید از حضرت. «فَلَمَّا فَرَغَ أَشَارَ بِإِصْبَعِهِ إِلَى صَاحِبِ الْمَسْأَلَةِ: یَا هَذَا إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا قَدْ أَفَاضَتْ بِذَلِكَ إِلَيْكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ اللَّهِ، فَحلالٌ طيبٌ.» «آی فلانی! اگر میدانی که این افاضه کرده به تو، این خانمه در آن چیزی که بین تو و ایشان و بین خدا، بخشیده بهت. به خاطر جمع میدانی که به تو سپرده، تفویض به تو کرده، حلال و طیب است برای تو.» میگوید حضرت سه بار این را فرمودند. بعد این آیه را خواندند: «لکم عن شیء منه.» مضاربه بود. آن کجا و مهریه کجا! آیه مهریه را حضرت مربوط به مضاربه خواند. روشن است.
این جزء آن بحثهای جالب است که جاهای دیگر باز استفادههای دیگری از آیه شده که آن باز خیلی جالب است که حتی تو بحثهای طبی و درمانی ازش استفاده کردند که مثلاً چون فرموده «فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَّرِيئًا.» (گوارا باشد برایتان). فرمودند: «برو عسل بگیر با آب باران.» خدمت شما عرض کنم که امیرالمؤمنین (علیه السلام) گلایه کرد، دردی داشت. حضرت فرمود: «برو از خانمت یک درهم از مهریهاش را بخواه.» (و) بگذار یک درهم از مهریهاش بگذرد. بعد باهاش برو عسل بخر. آب باران هم به این عسل اضافه کن. بخور، رفع بشود. این کار را انجام داد، خوب شد. از امیرالمؤمنین پرسیدند: «آقا این چی بود؟ چیزی بود از پیغمبر شنیده بودیم؟» فرمود: «نه، این آیه قرآن بود.» گفتند: «آقا؟» (فرمود): «قرآن فرمود، میگوید اگر خانمتان از چیزی بخشید، بروید بخورید. نوش جانتان، گوارا باشد برایتان.» این «گوارا باشد» یعنی درمان دردت باشد. آنور هم که در مورد عسل هم گفته: «فِیهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ.» در مورد آب بارانم که گفته: «أَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُّبَارَكًا» پس جمع شد: «الهَنِيئُ الْمَرِيءُ وَالْبَرَكَةُ وَالشِّفَاء.» پس جمع شد (در یک جا) بود که هم حنیء و مریء بود، هم شفا بود، هم برکت بود. خب وقتی این سه تا با همدیگر جمع بشود، آدم امید دارد که همه دردها درمان بشود. آره. خورد، خورد. ببخشدش… یعنی بدهد که طرف برود بخورد. همهشان نوش جان.
خدمت شما عرض کنم که پس آقا اولین منشأ برای القای خصوصیت شد ظهور در تمثیل. یعنی نشان میدهد که این از باب مثال است. همینجا هم انگار از باب مثال مهریه را فرموده. منظور مال خودش است. مهریه موضوعیت ندارد. یعنی هر چیزی که مال طرف است، از مالش میگذرد، به شما میدهد، بخور، نوش جانت. خانمت از مال خودش گذشت، نوش جان. از باب مثال مهریه را گفته. یک نکته مهم. و تشخیصش هم سخت است آقا. اینجا مخصوصاً تو آن روایت طبی و اینها خیلی سختتر هم میشود. اثرش ظاهر است دیگر. خوب میشود، خوب نمیشود. ولی اگر مربوط به قبر و قیامت و اینها باشد که دیگر هیچی!
مثلاً آقا، تو روایتی دارد، موثق ابن فضاله میگوید: «برای امام رضا (علیه السلام) نوشتم: فَهُوَ رَجُلٌ کَانَ خَلْفَ إِمَامٍ یَأْتَمُّ بِهِ.» همون مثال. البته حالا بخش فالرجلش یک بخش است. یک دونه القای خصوصیت، دو تا خصوصیت دارد این روایت. یکی رو آن «رجل»ش. میگوید آقا یک مردی پشت یک امامی بود. نماز جماعت میخواندند. قبل اینکه امام برود رکوع، این رفت رکوع. «وَ هُوَ یَظُنُّ أَنَّ الإِمَامَ قَدْ رَکَعَ.» تو خیالش این بود که امام رکوع رفته. در واقع او (امام) نرفته بود. رفت رکوع. وقتی دید که امام رکوع نرفته، سرش را بلند کرد. «ثُمَّ أَعَادَ رُکُوعَ الإِمَامَ.» بلند شد. بعد باز امام رفت رکوع. اینم با امام رفت رکوع. «ذَلِكَ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ.» نمازش باطل شد. چون دو تا رکوع (بیش از یک) رتبه دیگر اضافه بشود. «أَمْ تَجُوزُ تِلْكَ الرَّكْعَةُ؟» یا جایز بود مسلاتش درست است؟ «وَ لَا تَفْسُدُ بِمَا صَنَعَ صَلَاتَهُ.» آن کاری که کرده، نمازش فاسد نشد. چون نماز جمع (جماعتی). تو نماز جماعت این رکنی که اضافه بشود اشکال ندارد. نماز فرادا باشد، حتی سهوی هم اگر اضافه بشود، نمازش باطل است. درست شد؟ خاله خانم باشد، این جوری باشد هم چی؟ اشکال ندارد. خصوصیت دیگر میکنند از آن کلمه زن (کلمه «رجل»). یَظُنُّ أَنَّ الإِمَامَ قَدْ رَکَعَ. «یَظُنُّ» گمان داشت. ظن منطقی و فقهی میشود احتمال ۸۰ درصد. یک یقین داریم که میشود ۱۰۰. یک اطمینان داریم میشود ۹۰ درصد. یک ظن داریم میشود ۸۰ درصد. پایینتر احتمال کم میشود تا ۵۰ ۵۰ که میشود شک. درست شد؟ اینجا تو این روایت ظن گفته بود: «یَظُنُّ.» گفته بود. ولی هم شامل ۵۰ درصد میشود، هم ۷۰ درصد، هم ۸۰ درصد، هم ۹۰ درصد، هم ۱۰۰%. صددرصد فکر کردم که این «الله اکبر»ی که گفتن، امام جماعت گفته پا شد. اینکه به طریق اولی نمازش جایز است. آن که ظن داشت، پا شد، نمازش جایز بود، اینکه یقین داشت! آن جماعت از یک طرف میشود گفت قیاس اولویت نسبت به یقینش. ظن هم این هم میتوانند بگویند. اشکال چرا؟ چون اصلاً آن ظن و شک، این، آن موضوع مهم نبود. مهم این بود که این بنده خدا یقین به خلاف نداشته باشد. یعنی من یقین دارم که امام جماعت تو رکوع، عالِماً آمدند از رکوع بلند میشوم. خصوصیت میکنم کلمه ظن «علی سبیل المثال». «رجل» «علی سبیل المثال». نه مرد موضوعیت دارد، نه زن (به معنای ظنّ). نه ظن موضوعیت دارد. نه ظن (به معنای زن) در برابر ظن (به معنای گمان). اینها همش میشود مثال. عُذره، حَسَنت. اینها مثال عذر است. طرف مثلاً معذور است. حواسم نبود. سهو، اشتباه. ولی به هر حال عرف عام همینطور میفهمد.
جلسات بعد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفدهم
دروس تمهیدیه
جلسه هجدهم
دروس تمهیدیه
جلسه نوزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه بیستم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و یکم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و سوم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و ششم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و هفتم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...