متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُلِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ أَبِوالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنَ الَى قِيَام.
در ادامه مباحث مربوط به بیت‌المال که بحث بسیار مهم و درخور دقتی است و لازم است که توجه فراوانی به آن صورت گیرد. ما با مسائل بیت‌المال همگیمان درگیریم. البته بخشی از این مسائل مربوط به بودجه دولتی است که در بیت‌المال قرار می‌گیرد و بخش دیگر آن مربوط به اموالی است که از دیگران نزد ماست. گاهی مثلاً یک صندوق خانوادگی داریم که پول‌ها را در آن می‌گذاریم، یا مسجدی، هیئتی، حسینیه‌ای. این‌ها به‌آن معنا بیت‌المال نیست؛ ولی به‌هرحال مال مردم است.
خانه مردم، مثلاً منزل اجاره‌ای که دست ماست، یک نمونه است. خب، این بیت‌المال به حساب نمی‌آید، اما مال مردم است. نسبت به این منزل اجاره‌ای، نهایت دقت را باید داشت تا ذره‌ای خراش روی دیوارش نیفتد. اگر میخی به‌اضافه زده می‌شود یا چسبی زده می‌شود، باید گفته شود و صاحب‌خانه راضی شود، مگر تصرفات معمول و رایجی که استفاده از آن‌ها کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد و درواقع این مقدار اجازه داده شده است. وگرنه اضافه‌تر از آن، مثلاً در بحث در اختیار قرار دادن منزل به کسی، فقها درباره آن بحث کرده‌اند. وقتی به شما می‌گویند این را در اختیار شما قرار می‌دهیم، آیا اجازه دارید آن را در اختیار کس دیگری قرار دهید یا نه؟
مثلاً من یک ماه در خانه نیستم و پدر و مادرم در آنجا ساکن می‌شوند، یا چهار نفر خانه‌ای را اجاره کرده‌ایم، ولی سه یا چهار ماه مهمان داریم که رفت‌وآمد می‌کنند. در اثر این رفت‌وآمدها، اصطکاک وسایل خانه زیاد می‌شود. ظاهراً برخی فقها گفته‌اند که باید از صاحب آن خانه اجازه و رضایت گرفته شود. به‌هرحال، بحث این‌گونه مسائل از مباحث بسیار دقیق و سنگین فقهی است و بخش عمده‌ای از مباحث فقهی ائمه همین‌هاست. حجم فقه عبادات ما به اندازه فقه معاملات ما زیاد نیست؛ معاملات، تعاملات ما با مردم که همه این مباحث را تحت پوشش قرار می‌دهد: اجاره، صلح، عاریه، ودیعه، امانت و…
این‌ها همه بحث‌هایی است که در مباحث فقهی مطرح شده و بحثی بسیار مهم، پر از ریزه‌کاری و ظرافت است. مثلاً در یک مشارکت، وقتی دو نفر با هم شریک می‌شوند، چقدر ظرایف و ریزه‌کاری وجود دارد! این‌ها بحث‌هایی است که دیگر ما فرصت نداریم در این جلسات مطرح کنیم. جا دارد عزیزانمان کار کنند؛ نمی‌دانم اساتیدی، فایل‌های صوتی، جلساتی هست که این‌ها را شفاف و گویا توضیح داده باشند. حالا عزیز دل ما حاج‌آقای فلاح‌زاده که در این بخش‌ها خیلی وارد و مسلط هستند و بیان خوبی هم دارند، نمی‌دانم این بحث‌ها را توضیح داده‌اند یا نه؛ می‌شود توضیح دهند و با جزئیات این مسائل را بگویند. احکام اجاره منزل، احکام شراکت، احکام امانتی که انسان می‌گیرد؛ این‌ها را همه را به ما یاد دهند. مسائل را بگویند و فتاوای فقها را ببینیم؛ ببینیم چقدر ریزه‌کاری و ظرافت و دقت دارد و چقدر بحث‌های پرچالشی است که گاهی انسان از یک اداره دولتی وقتی چیزی دست ماست، از آن خودکاری که هست تا آن کاغذی که هست، تا آن برقی که روشن است که انسان دارد استفاده می‌کند، از آن مترویی که سوار است، قطاری که سوار است و آسیبی که گاهی در اثر استفاده ما وارد می‌شود؛ به‌هرحال همه این‌ها، تا آن دستگاه خودپردازی که داریم استفاده می‌کنیم، وسایل بیرونی، آن گلی که شهرداری در خیابان کاشته و طرف می‌آید و میرود و از توی باغچه برمی‌دارد و می‌برد خانه‌اش، این که دیگر خیلی عجیب است! از همین قبیل مسائل می‌گیریم تا بحث‌های دیگری که هی جزئی‌تر می‌شود.
حالا بنده ان‌شاءالله بنا دارم چند جلسه‌ای کمی بیشتر در این موضوع صحبت کنیم؛ چون جای کار زیاد دارد و جای دقت زیاد. گاهی هم بعضی چیزها اپیدمی می‌شوند، مثل همین کرونا که وقتی خیلی رایج می‌شود، دیگر انگار طبیعی هم می‌شود؛ دیگر مراقبت‌ها را هم از دست می‌دهیم، همه‌گیر می‌شود و دیگر عادی می‌شود. بعضی مسائل این شکلی شده است؛ مثلاً بحث‌های مربوط به محرم و نامحرم از این چیزهایی است که اپیدمی شده است. بعضی از این شوخی‌های سبک، مستهجن، زشت، دور از ادب؛ یک وقت بنده با چهار تا طلبه نشسته‌ام که همه متأهل‌اند، یا با چهار تا دانشجو نشسته‌ام که جوان‌اند. فضای ذهنی این‌ها را می‌دانم، یک فضایی است که فضای بسته‌ای است، ما مخاطبمان را می‌شناسیم، شوخی می‌شود، شاید یک کمی هم مثلاً شائبه خاصی هم داشته باشد، برداشت‌های خاصی.
یک وقت هست که من مخاطبم عامه است؛ زن و مرد، کودک و جوان، پیر و مجرد و متأهل و همه سنین. بدترین و رکیک‌ترین شوخی‌هایی که من شاید در جمع متأهلیم نتوانم این شوخی‌ها را بگویم، از روی آنتن تلویزیون پخش می‌کنند و حساسیت‌ها را می‌بینی که کم شده، از بین رفته، بلکه یک جورهایی هم توجیه می‌کنیم. چهار تا نکته مثبت هم که بالاخره هر سریالی، هر فیلمی، هر آدمی چهار تا نکته مثبت به هر حال دارد. ترامپ هم بالاخره نه چهار تا، ۴۰۰ تا نکته مثبت دارد؛ یزید هم ۴۰۰ تا نکته. این‌جوری که نمی‌آیند نمره‌دهی بکنند که یک گوشه ماجرا را نگاه کنیم که مثلاً فلان جا فلان جمله را گفت که تازه در بسیاری از این نقاط مثبت هم مناقشه‌های جدی است. حالا من نمی‌خواهم در نقد سریال‌ها و فلان وارد بشوم. در مورد اپیدمی دارم عرض می‌کنم که در یک سریالی وقتی این حدود و ضوابط رعایت نمی‌شود، می‌بینیم که دیگر حساسیت نشان نمی‌دهیم، عین خیالمان هم نیست، طبیعی شده است. می‌گوییم: بابا! این‌که دیگر همه جا هست! خیلی بد است؛ این نقطه اول سقوط فرهنگی یک جامعه و یک فرد است که گناه و مسائل این‌شکلی برایش عادی شود، این حریم‌ها برایش عادی شود. خصوصاً نسبت به بیت‌المال که وقتی ما می‌بینیم افرادی را، مسئولینی را که متشرع نیستند، مقید نیستند، منضبط نیستند، دل نمی‌سوزانند نسبت به حق‌الناس، نسبت به وعده‌هایی که می‌دهند، نسبت به دروغ‌هایی که می‌گویند، نسبت به تهمت‌هایی که می‌زنند؛ هیچ حساسیتی ندارند، امروز مثل آب خوردن دروغ و تهمت‌شان را می‌گویند، فردا تکذیب می‌کنند، فردا یک جور دیگر خودشان را نشان می‌دهند. این‌ها باعث اپیدمی گناه در جامعه می‌شود و باعث فراگیری می‌شود. همان‌طور که نسبت به کرونا حساسیت نشان می‌دهیم، صد برابر نسبت به این مسائل، چون کرونا دوران مادی ما را دچار آسیب می‌کند، بیست سال زندگی ما، سی سال زندگی ما را دچار آسیب می‌کند. تازه نکته‌اش این است که کرونا در اجل ما دخالتی ندارد، این‌ها آخر آدم باید بمیرد، چه با کرونا چه بی‌کرونا! کرونا که جای اجل نمی‌آید، کرونا بروز اجل است. مسئله این است که گناه ابدیت ما را آسیب می‌زند. خصوصاً بحث مربوط به حق‌الناس، خصوصاً بحث مربوط به حقوق مردم و آسیب زدن به اموال و حقوق مردم و این‌ها، گاهی اپیدمی و رایج می‌شود.
به‌هرحال، من مسئولم، بالاخره فامیل توقع دارند، دیگر دستمان بند شده است. بالاخره خواهر سفارش می‌کند، برادر سفارش می‌کند، خواهرزاده توقع دارد. باجناق بالاخره شب چشم تو چشم می‌شویم، یک فضایی فراهم شده است. آدم اول از رفقا شروع می‌کند. خب بله، اشکال ندارد آدم دست و بال عزیزانش را بند بکند، به شرط صلاحیت. چون اگر بخواهد این‌جوری هم نباشد که یعنی باید بگوییم که هر کس آقازاده فامیل مسئول نیست و این‌ها، باید برود بمیرد! چون عمویش مسئول فلان‌جاست، این دیگر هیچ کاری نباید بهش بدهند. نه، ممکن است بنده جای مسئولیتی هم داشته باشم، لازم ببینم فرزندم آنجا بهش مسئولیت بدهم، شاید هم صلاحیت در او می‌بینم، هم امین‌تر از او سراغ ندارم، نزدیک‌تر به خودم سراغ ندارم؛ لذا خیلی از این کارها را بین علما هم رایج بود. مسئولیت‌های اصلی را، آن گره‌های کار را به دست نزدیکان خودشان. امام را، حاج احمد آقا را مثلاً خیلی مهم در بیت خودشان بهش دادند و همین‌طور برادری باشد، برادرزاده‌ای باشد، فرزندی؛ این‌ها اشکال ندارد، ولی به‌شرط صلاحیت. نه این‌که با فرض عدم صلاحیت و فرض نزدیک بودن، یعنی من بیایم بچه‌ام را این‌جا کار ندهم، بعد بچه فلانی را این‌جا. بحث، بحث صلاحیت است و این‌که این فرد با بقیه افراد برای مشترکین، هر کس دیگری هم بود این امکان و این شرایط در او بود. این‌قدر به من نزدیک بود، این‌قدر امین بود، این‌قدر صلاحیت داشت، این‌قدر دانا بود. برخی رفقایی که هفت پشت غریبه‌ایم و کاملاً امینمان، بحث کارهای مربوط به خودمان را سپردیم. بسیاری از افراد دیگر هم هستند که خیلی ظاهراً به ما نزدیک‌اند، ولی این احساس پیوند وثیق و اطمینان و فلان و این‌ها را نداریم. یعنی آنی که باید ملاک باشد، آن بحث صلاحیت و آنی که آدم احساس می‌کند، یعنی آن ضابطه مهم است، نه رابطه و نزدیک بودن. چه می‌دانم، سببی و فامیلی و خانوادگی و همسایگی و هم‌محلی و همشهری؛ خصوصاً جایی که حق مردم مطرح می‌شود و آدم می‌خواهد یک چیزی را به کسی بسپارد که وظیفه‌ای دارد نسبت بهش و حق مردم. خیلی این‌جاها سخت است، این رودربایستی‌ها. بخش عمده جهنم رفتن‌های ما همین رودربایستی، این‌جاست که جایی با حق مردم مواجهیم و به خاطر رودربایستی نمی‌توانیم؛ هست، سختمان است. آخه من که روم نمی‌شود بهش بگویم، آخه دلخور می‌شود، آخه در فامیل بد می‌شود، آخه این‌طور. آخه پس‌فردا باز ما می‌خواهیم در جمع فامیلی همدیگر را ببینیم، چشم تو چشم بشویم، تو هم در همسایه است. بنده به موقعیتی برسم، بعد مثل همسایه بیاید درخواست داشته باشد، بعد جواب رد بهش بدهم، دلخور می‌شود. بعد تازه بدتر از چی می‌گوید؟ می‌گوید: فلانی! بابا! ما همسایه‌ایم! همچین آدم بیخودی! آدم ذهنش نسبت به کسی خراب می‌شود، دلش خراب می‌شود، عیب‌های کوچکش بزرگ می‌شود، عیب‌های نداشتش هم تولید می‌شود، عیب‌های بزرگش هم که در حد کفر می‌رود. یک وقت اگر ما مثلاً ماشینی جلوی در خانه این‌ها گذاشتیم، هیچ! اگر یک وقتی صدای خنده‌مان بالا رفته، دیگر هیچ! یک وقتی کفش پشت در گذاشتیم، دیگر هیچ! یک وقتی رد شدیم و یا الله نگفتیم، دیگر هیچ! از این‌ها هرچه جمع می‌شود، دلخوری که پیش می‌آید، هیچ می‌شود. بزرگ‌ترین مبلغ علیه من، رسانه حرف‌های افشاگری‌های همسایه فلانی علیه فلانی.
بخش عمده‌ای از مظلومیت‌های آدمی که در مسیر خدا و پیغمبر و این‌ها قرار می‌گیرد، این‌جاهاست. بخش عمده‌ای از مظلومیت امیرالمؤمنین، صلوات‌الله و سلام علیه، که در این روز آخر ماه رجب، روز آخر ماه امیرالمؤمنین، که امروز هم می‌خواهیم به یاد حضرت باشیم، ان‌شاءالله. مظلومیت‌ها را آدم در امیرالمؤمنین به‌طرز عجیبی میبیند. این‌که آدم هیچ‌کس برایش نمی‌ماند. شما به یک موقعیت که می‌رسید، چون دو حالت دارد. به‌محض این‌که کسی به کوچک‌ترین موقعیت دنیوی می‌رسد، دو تا واکنش بسیار عمده علیه او دیده می‌شود: یکی این‌که به‌شدت حساسیت و حسادت در مورد او بالا می‌رود. چهار تا مخاطب پیدا می‌کند، چهار تا طرفدار پیدا می‌کند، چهار تا تعریف می‌کنند، چهار تا روزنامه ازش تیتر می‌زنند، چهار نفر مدحش را می‌گویند، ازش حمایت می‌کنند، چه می‌دانم، در جلسه شرکت می‌کند، هر مدل. سریعاً در آماج حسادت‌ها و بدبینی‌ها و حساسیت‌ها و این‌ها قرار می‌گیرد؛ واکنش‌هاست.
یک ور دیگر واکنش‌ها، به‌شدت در آماج توقعات قرار می‌گیرد، بین حساسیت‌ها و توقع. یک وقتی هم آدم ناچار است، یعنی می‌افتد در این‌که در معرض قرار می‌گیرد. خودش برای خودش کاری نمی‌کند، می‌اندازندش، یعنی یک قدم برای خودش برنداشته است برای این‌که بخواهد خودش را به جایی برساند. در موقعیتی قرار می‌گیرد، یک اقبالی بهش می‌شود، به‌شدت در آماج این دو تا قرار می‌گیرد. این توقع دارد که او یک شهرتی دارد، به این هم یک چیزی برسد. آن هم حسادت می‌کند که این چرا شهرت دارد؟ من! و از دو سیبل دائم تیرباران می‌شود، رگبار روی او می‌بندند و یک بخش مهمی از ابتلائات دنیوی انسان مؤمنی است که در مسیر خدا و اهل‌بیت است. این یکی از آن پنج تا آسیبی است که مؤمن با آن مواجه می‌شود. یکی از ابتلائات در مسیر این است.
به‌هرحال، این توقعات و مدیریت حسادت‌ها و حساسیت‌ها و توقعات، خیلی کار هر دو تا آدم است که مدیریت کند که به فکر ابدیتش باشد؛ هم در حساسیت‌ها کاری نکند که خدایی نکرده کسی برنجد، حقی به‌عهده‌اش بیاید، کسی را حساس‌تر کند، بخواهد زهرچشم از کسی بگیرد، روی کسی را کم بکند، کم بشود. دیدی تو بد گفتی! ببین چهار نفر خوب می‌گویند هی فرو می‌کنند در چشم او. هی می‌خواهد یک "منی" بگوید، هی می‌خواهد خودش را از این آماج تیرباران و سرکوب‌ها و سرزنش‌هایی که شده، بیرون بیاورد. نفس بالاخره خیلی لگد خورده و گاهی باعث می‌شود که آدم لگد می‌زند. این یک‌جاست که انسان خیلی مراقبت خودش را بکند در برابر این لگدهایی که می‌خورد، لگد نزند. و یکی هم نسبت به توقعات که این‌ها باعث نشود انسان منعطف بشود و بخواهد دست از حق بردارد. بالاخره فلانی شاگرد من است، بالاخره توقع دارد. می‌گوید: آقا! ما رفیقش بودیم. این رفت فلان‌جا مسئولیت گرفت، انگار نه انگار با هم صمیمیت داشتیم. ما توقع داشتیم که ما مثلاً همسایه‌اشیم، یک کاری.
این‌ها را گفتم به‌عنوان مقدمه. وارد خطبه ۲۲۴ نهج‌البلاغه می‌شویم. درخواست از همه عزیزانی که دسترسی دارند: اگر کتاب را دسترسی دارند، اگر گوشی‌شان نرم‌افزارش را دارد، می‌توانند سرچ کنند در اینترنت، به هر نحوی، خطبه ۲۲۴ نهج‌البلاغه را بیاوریم. در این ساعات پایانی ماه رجب، ماه امیرالمؤمنین، دقایقی در محضر این کلمات باشیم. ببینیم آقا، باور به قبر و قیامت و این‌ها، چه‌کار می‌کند آدم را. مدیریت مبتنی بر باور به معاد و حسابرسی خدا، با مدیریت‌های شارلاتانی و بی‌باک که برخی هیچ باوری نسبت به این مسائل ندارند. به‌قول اباعبدالله الحسین، "وَلاَ تَخاَفُونَ الْمَعَادَ"؛ خطاب به شیعه اباسفیان فرمود: ای شیعیان اباسفیان! اگر ترس از خدا و ترس از معاد ندارید، لااقل آزاده باشید در دنیا. یعنی لااقل پایبند به قواعد انسانی باشید، اگر قواعد ایمانی را رعایت نمی‌کنید، لااقل قواعد انسانی، به معنای همین قواعد حیوانی، یعنی لااقل این‌جور باشید! من با شما جنگ دارم، زن و بچه‌ام جنگ ندارند. با این‌ها چرا؟
گاهی این است، یعنی طرف هیچ مقید به قواعد ایمانی نیست. گاهی حتی مقید و منضبط به قواعد انسانی هم نیست. کسی که داعیه ایمان دارد، گاهی یک جوری جفتک می‌اندازد و از خودش جسارت و رفتار جسورانه نشان می‌دهد که کفارشان هم دیگر این جوری نیستند؛ دروغ نمی‌گویند. کفارشان هم این‌قدر وقیح نیستند که این آدمی که داعیه هزار تا چیز دارد، این‌قدر وقیح است، این‌قدر بی‌شرم است، این‌قدر بی‌حیا. حالا ببینید این حیا، وقتی می‌آید، حیای در محضر خدا، این رودربایستی‌ها را چقدر کنار می‌برد.
عمده مشکل عمده‌ای از این رودربایستی‌های ما این است که حیایی از خدای متعال نیست. اگر حیایی از خدای متعال باشد، بخش عمده‌ای از این رودربایستی‌های ما از بین می‌رود. استاد ما فرمود که یک جایی بودیم، کسی داشت قرآن می‌خواند و به آیه سجده‌دار رسید. طرف خودش داشت قرآن می‌خواند، آیه را خواند. گفتم: این آیه سجده دارد. من خودم رفتم سجده، بلند شدم، بهش گفتم: تو هم برو سجده. گفت: نه، من جلوی جمع خجالت می‌کشم! قطع رابطه کردم. آدمی که از خدا خجالت نمی‌کشد، از امر و نهی خدا خجالت نمی‌کشد، رودربایستی با بقیه دارد، با خدا ندارد، این آدم صلاحیت ارتباط ندارد! چون آدم به‌شدت در معرض سقوط است، مگر این‌که خودش باور کند، اذعان کند و باعث شود که ما نجاتش بدهیم، کمک بخواهد وگرنه اگر از این حسی هم که دارد، هیچ شرمندگی ندارد، خیلی خودش را درست می‌داند و این جور هم ضعف نفس دارد، خب این طبعاً روی ما اثر بد می‌گذارد و باعث می‌شود که ما هم این به‌هرحال بحث بیت‌المال، یکی از چالش‌های جدی‌اش همین بحث خجالت‌هاست. وقتی با حق مردم مواجه می‌شویم، رودربایستی‌ها و مراعات‌ها و این‌ها خیلی به ما آسیب می‌زند.
خب، خطبه را با همدیگر می‌خوانیم. نکاتی که عرض می‌کنم، ممکن است برخی‌ها به نحو دیگری بخواند، این ماجرا را قرائت بکنند یا تحلیل دیگری ارائه دهند. ما بر اساس فرمایشات حضرت آیت‌الله العظمی مکارم شیرازی در کتاب شریف "پیام امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام" که ۱۵ جلد و تفسیر نهج‌البلاغه ایشان است که با یک تیمی از فضلا و محققین این کتاب را نوشته‌اند، جلد ۸، صفحه ۳۹۷، چند صفحه ۴۰ تا ۶۰، ایشان این‌جا بحث می‌کنند که ما بر اساس همین بحث ایشان اول مقداری که فرصت باشد، امروز عرض می‌کنم. اگر فرصتی ماند، یک سری نکات دیگر هم از سیره برخی بزرگان عرض می‌کنیم. از نهج‌البلاغه باز هم نکات دیگری داریم. بحث هنوز نمی‌خواهیم خیلی سریع از کنار بحث بیت‌المال رد بشویم.
خب، خطبه ۲۲۴ نهج‌البلاغه، عنوانش این است. در این خطبه حضرت تبری از ظلم می‌کند و ماجرای آهن و آهن تفتیده و حدید مهم. اصطلاحاً به این خطبه می‌گویند: "خطبه حدید مهمات"؛ آهن تفتیده. و ماجرای خیلی جالب. اکثر ما هم شنیدیم، ولی آن تعابیر و لطافت‌هایی که در کلام است، نیاز دارد که کمی بررسی شود. اصل ماجرای عقیل را تقریباً شاید هیچ شیعه‌ای و مسلمانی خصوصاً در ایران نباشد که این ماجرا را نشنیده باشد.
اولین نکته‌ای که می‌فرمایند، در مقدمه این است که می‌فرمایند که این سخن را وقتی امیرالمؤمنین بیان فرمودند که بعضی از اطرافیان به حضرت خرده می‌گرفتند که معاویه دارد بذل و بخشش می‌کند از بیت‌المال، خیلی‌ها را جذب کرده، بیت‌المال را کم می‌کرد، و راضی می‌کرد. خیلی عصبانی شدند. این مطلب را فرمودند، این خطبه را فرمودند که سه بخش دارد: بخش اول خطبه در مورد تبری از ظلم و ستم است و این‌که به هیچ قیمتی امیرالمؤمنین حاضر نیست کمترین ظلمی به کسی بکند؛ چون کمترین ظلم، بیشترین غضب را از جانب خدا خواهد داشت. بخش دوم مصداق بارز آن است، همین ماجرای حدید مهمات که آهن تفتیده و ماجرای عقیل و درخواست از بیت‌المال است. و یکی از ماجراهای اشعث که حلوایی آورده و حلوای ملفوفه که حالا عرض می‌کنم توضیحات و حضرت به‌شدت با او برخورد می‌کنند و ماجرای بخش سوم این خب.
تعابیر را ببینید: "وَاَللَّهِ" یعنی کلمه به کلمه جا دارد این خطبه را. جا داشت یک دهه بنشینیم مقایسه بکنیم کلمه به کلمه‌اش را با دقت کار. "وَاللَّهِ! لَأَنْ أبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّدًا وَ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّدًا أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِمًا لِبَعْضِ الْعِبَادِ". خیلی این‌ها توش درس دارد، خیلی این‌ها. "وَ غَاصِبًا لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ الَّذِي بِلَا قَوْلِهَا وَ تَتَوَالَى فِيهِ الصَّرَاخُ الْحُلُولُهَا". جان به فدای امیرالمؤمنین، جان به فدای این مکتب، جان به فدای این نفس عالی، جان به فدای این حقیقت نهفته در سر امیرالمؤمنین که این‌طور حقایق را می‌بیند و ترسیم می‌کند و دارد از ابدیت به ما خبر می‌دهد، از ملکوت به ما خبر می‌دهد، از راه پیش رو به ما خبر می‌دهد. چه مسیری در پیش ماست! حسابرسی را جدی بگیریم، دقت بکنیم. با مال مردم شوخی نکنیم، با حق مردم شوخی نکنیم. شوخی‌پذیر نیست زندگی مردم، حقوق مردم، شوخی‌پذیر نیست. حالا این تازه بحث‌های مادی است. شما ببینید، اگر کسی انحراف فکری در کسی، انحراف عقیدتی ایجاد کرد، عالمی را بگینم که این عزیز دل ما اصلاً در این ماجرای کتاب "سه دقیقه در قیامت" با مسائل مواجه نشده.
اگر حرفی به کسی زد، فکر غلطی داد، باور مسمومی به کسی داد و یک ابدیتی را در کسی خراب کرد، او دیگر اصلاً قابل بحث نیست. این‌جا حق و حقوق پول؟ بهش حق و حقوقی ندارد! آیا انحرافی در کسی ایجاد کرده، فکر غلط، باور غلط؟ بحث دیگری است که برخی روایت هم دارد. می‌فرماید که طرف توبه هم کرد، در روایت دارد، و بدعت گذاشته بود، یک چیزهایی درآورده بود از خودش به اسم دین و حرف و فلان و توبه. پیامبر در آن زمان، روایت دارد که خدای متعال بهش وحی کرد که من این را نمی‌گذرانم، مگر این‌که همه این‌هایی که بر این عقیده مسموم این شخص بودند و از دنیا رفتند، همه را برگردانم به دنیا، فکرشان را اصلاح کنند، بعد این‌ها را بفرستم به برزخ. در این حالت من از این راه برگشتی هم خیلی بحث بحث سختی است، اگر انسان خدایی نکرده فکر کسی را خراب بکند، پمپاژ یک عقیده باطل و فاسد بخواهد بکند. خیلی دقت! آدم باید حجت داشته باشد. حجت ما هم همین قرآن و عترت و علمایی که متصل به قرآن و عترت‌اند. حجت ما امثال حضرت امام‌اند، حجت ما علامه طباطبایی است، حجت ما این اساتید بزرگواری که حق به گردن ما دارند و ذوب شده‌اند در قرآن و عترت و در روایات و در فقه اهل‌بیت. این‌ها حجت می‌شوند برای این‌که انسان عقیده‌ای را قبول بکند، با این حرف‌های من‌درآوردی و کشکی و ذوقیات و نامفهوم با این‌ها نمی‌شود آدم دینش را بپذیرد، باورش را شکل بدهد و خدای نکرده بخواهد باور.
خب، ببینید این خطبه می‌فرماید که یک تعدادی شروع کردند خیرخواهی و من حالا دارم اول توضیحات این شرح را می‌گویم که بعد ترجمه متن. این‌ها می‌گفتند که آقا! شما هم یک کاری بکنید. یک دستی به سمت این‌ها دراز کن از بیت‌المال! و اگر شما کمی بذل و بخشش کنید، گردن‌ها به سمت شما کشیده می‌شود، اطرافتان را می‌گیرند. حضرت خیلی پاسخ تندی به این‌ها دادند. معلوم می‌شود که این انحراف فکری بود که دامن یک عده را گرفته بود و داشت فرهنگ می‌شد و حضرت خیلی برخورد.
ماجرای عقیل برای این است که حضرت در واقع یک عملیات رسانه‌ای انجام دادند برای مبارزه فرهنگی. یک نمادسازی کردند و این خبرش کل جامعه آن روز را دربرگرفت و حتی به معاویه رسید. ماجرای کاری که امیرالمؤمنین با عقیل کردند، خیلی اثرگذار بود و هنوز هم که هنوز است، برای ما یک ماجرای تاریخی بسیار اثرگذار به حساب می‌آید. این کاری از باب درس بود و از باب نمونه؛ و این سخت‌گیری امیرالمؤمنین ممکن است برای بعضی‌ها بگویند که: خب آقا! آتش را چرا به دست برادر نزدیک کرد؟ صدای دادش بلند شد. حضرت در واقع این مصلحت کلانی را در این مسئله دیدند که کمی حرارت به دست برادرشان نزدیک شود و که نابینا بود کمی اذیت شود، خبر به همه عالم و به طول تاریخ برسد. نحوه برخورد با توقع نابجا نسبت به بیت‌المال، نسبت به حق‌الناس این است و دیگر حجت تمام بشود بر همه بشریت در طول تاریخ که کسی حق ندارد نسبت به بیت‌المال مماشات و کوتاهی نشان دهد.
این‌جا چند تا عبارت خیلی خاص و جالب حضرت به کار می‌برند. می‌فرمایند که: به خدا قسم! "وَاللَّهِ" قسم جلاله شروع می‌کند. اهل‌بیتی که در خیلی موارد آن‌جا دارد که یک حقی را می‌خواستند بگیرند و آن قاضی گفتش که آقا! قسم بخورید من حق را به شما می‌دهم. حضرت فرمودند: من اسم خدا را بالاتر از این می‌دانم که قسم بخورم به خاطر این‌که فلان پول به من برسد. قسم نخوردند، از حقشان گذشتند. در دادگاه که قسم می‌خورند، حق را می‌گیرند. حضرت قسم نخوردند، از حقشان گذشتند. این اهل‌بیتی‌اند که قسم نمی‌خورند. این‌جا امیرالمؤمنین برای مطلب زننده قسم می‌خورند. "وَاللَّهِ! به خدا قسم اگر شب‌ها روی حَسک سعدان بخوابم." حَسک سعدان چیست؟ البته "سعدان" سگ. سعدان چیست؟ حَسک یعنی: خار. به خار بیابان. آن خاری که در شکم ماهی است، می‌گویند حَسک. سعدان چیست؟ یک گیاه پر از خار و سه‌شاخه. در سه طرف دارد؛ طوری که اگر در زمین بیفتد و درواقع یک طرفش در زمین برود، دو طرفش رو به بالا می‌ماند و از هر طرفش دست بزنی خار است، مثل جوجه‌تیغی از همه‌طرف خار است، به‌شدت هم خطرناک است، به‌شدت هم خارش عمیق و کاری است. فرمود: من حاضرم شب تا صبح بیتوته کنم، شب تا صبحم را رو خار سعدان، رو حَسک سعدان، خار بیابانی این شکلی به سر کنم، "أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّدًا" حاضرم که من را توی این اغلان، توی این غُل و زنجیر مصفت کنند، دست و پای من را ببندند با غُل و زنجیر. حال من در دنیا این‌جوری باشد، همه شب‌ها را خار سر کنم و همه بدنم هم غُل و زنجیر. "أَحَبُّ إِلَيَّ" این را بیشتر دوست دارم. این‌جوری زندگی کنم تا این‌که خدا و رسولش روز قیامت ملاقات کنند در حالی که به بعضی از بندگان خدا ظلم کرده باشم. به‌قول طلبه‌ها اطلاق هم دارد، همه جور ظلمی را شامل می‌شود. غیبت کردم، تهمت زدم، دست روی او بلند کردم، ترساندمش، آبرویش را بردم. حاضرم همه زندگی دنیای من این شکلی باشد، چون دنیاست، تمام می‌شود، در خار سعدان شب تا صبح بگذرانم و در غُل و زنجیر باشم. "وَ غَاصِبًا لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ" یک چیز شکسته‌بسته‌ای را از کسی غصب کرده باشم. به آن چیز بی‌ارزش می‌گویند. به آن درواقع یک چیز شکسته، بی‌ارزش، فرسوده که می‌ریزند بیرون. ولو من یک حطامی را از کسی غصب کرده باشم، در حد این زباله‌ای که در بیرون می‌ریزد، در حد کاغذ یک کیک، پوست نمی‌دانم، یک تیتاپ مثلاً، کاغذ یک شیرینی. بخواهم خدا! حاضرم شب‌ها را خار سعدان سر کنم و در غُل و زنجیر باشم، هم‌چین چیزی دست من نباشد و غصب کرده باشم روز قیامت.
حالا بعضی ریاست و غصب کردن میز و غصب کردن مدیریت و غصب کردن. و تو خود ما هم امام جماعت مسجدی صلاحیت ندارم، می‌دانم بهتر از من هست، کارایی هم ندارم، غصب کردم این‌جا. منبر را دست چهار نفر دیگر نمی‌سپارم. هر چیزی که به‌ناحق دارد تصرف می‌شود. این‌جا توضیح می‌فرماید که بدترین شکنجه این است که کسی بخواهد روی خار سعدان بخوابد. کارهای سپلو که سه طرف دارد و بخواهد اجر تعبیر امیرالمؤمنین باشم. اجر من را بکشانند در غُل و زنجیر، در کوچه و بازار بکشانند با غُل و زنجیر. این‌جا من را این شکلی رسوا کنند، آقا! در فضای مجازی هشتگ می‌شوی، ترند می‌شوی، فحش می‌دهند. با همه فک و فامیل مصاحبه می‌گیرند. این که دیگر بدتر از این نیست که در غُل و زنجیر کنند من را، بچرخانند در خیابان‌ها. حضرت می‌فرماید: من حاضرم در غُل و زنجیر من را بچرخانند، ولی با ظلم به یک نفر، بنده خدا، نهم ملاقات خدا و نشود من از دنیا بروم، به یک سرسوزن ظلم در پرونده‌ام باشد.
توضیح می‌دهم که باز تعابیر عجیب‌غریب می‌شود آخرش، بخش سوم یک کم جلوتر که برویم تعبیر عجیب‌غریب. بعد می‌فرمایند که: من چطور به کسی ظلم بکنم؟ احدا! چطور می‌توانم به کسی ظلم کنم؟ برای خودم، برای این بدنم، برای این آدمی که، این آدم مادی "بِلَا قَوْلِهَا" برای کسی که دارد به سمت فرسودگی می‌رود، دارد نابود می‌شود، چیزی از عمرش نمانده، تاریخ انقضایش دارد تمام می‌شود. شما برای مثلاً یک شیری که یک ساعت یا یک روز از تاریخ انقضایش مانده، می‌آیی مثلاً برای این شیر خود را با آب و آتش بزنی؟ مثلاً کلی هزینه بکنی که مثلاً این شیر را یک چیزی بهش بزنی باهاش بخوری، مثلاً می‌گویم؛ یا مثلاً این را یک کاریش بکنی که یک ساعت تاریخ انقضایش عقب بیفتد. یک چیزی که تمام شدنی است، تاریخ انقضایش دارد می‌رسد، خیلی این حالت با آن حالت برایش فرقی نمی‌کند، به‌هرحال تمام می‌شود. آدم خودش را برای این چیزی به آب و آتش و هزینه کلانی بکند، سرمایه‌اش را بدهد که مثلاً این شیری که فاسد شدنی است و دارد خراب می‌شود، این مثلاً بخواهد کمی وضعیتش این‌وری بشود یا آن‌وری بشود، تبدیل فرنی بشود، تبدیل مثلاً به شیربرنج. این آدمی که آخر به زیر خاک می‌رود، تاریخ انقضایش تمام می‌شود، ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۱۰ سال، ۴۰ سال، هر، یک روز، دو روز، معلوم نیست. با این کرونا که الان حساب کتاب هم ندارد، صبح می‌گیرد، عصر تمام می‌کند. خدا به داد آدم بیاید. ظلم بکند برای اینی که روی کره زمین است و تمام شدنی است، این موجود خاکی که باید برود زیر خاک، برای این بیایم ظلم بکنم به کسی دیگر، حق یکی دیگر را بگیرم، حقش را نادیده بگیرم، ظلمش بهش بکنم که به این برسم، "وَ يَتَوَالَى فِي الصَّرَاحِ حُلُولُهَا" کسی که قرار است خیلی زیر خاک باشد. برای این بدنی که قرار است بپوسد، زیر خاک برود، مدت‌ها زیر خاک باشد. برای این. برای این‌که این شکم این سیر بشود به نان و نوایی برسد. این پشت میز بنشیند. این چهار نفر عکسش را ببینند. این همه تهمت می‌زند که چهار نفر فالویش کنند، چهار نفر شیر کنند، چهار نفر فوروارد کنند، فقط دیده بشود. بعضی واقعاً بیمارند. با خودم به این فکر می‌کنی که: بدبخت! تو اگر دین داری، تو اگر عقل داری، تو اگر فهم داری، می‌فهمی که قرار است بپوسی! چهار نفر بیایند ببینندت. چهار نفر فالو، تو کانالت را، پیام‌هایت را. همه این‌ها تمام می‌شویم. ۲۰۰ سال بعد اصلاً کسی نمی‌گوید هم‌چنین کانالی بود. تو همین الان تمام بکنی، این دماغت را بگیر، بمیری، تا دو هفته دیگر هیچ‌کدام از این ممبرهای کانال نمی‌مانند. بمیری، جذبت بشوند، فالو بکنند این دکمه جوین! چقدر ارزش دارد که این لمس این دکمه که تو داری یک ابدیت را می‌سوزانی که یکی بیاید فقط این را بزند برای تبلیغات کانال‌هایی که می‌کنند، دروغ و راست و تهمت و حق‌الناس، به اسم خودش، یعنی مطلب یکی دیگر را به اسم خودش منتشر می‌کند، تازه اسم طرف را هم محو می‌کند. چقدر ارزش دارد این سین خوردن؟ این ویو شدن؟ این پایینش که می‌رود بالا آن عدد، مثلاً می‌شود دو کا، سه کا، فلان. این چقدر ارزش دارد که ابدیتت را دارد می‌سوزاند؟ دو نفر ببینندت. این همه ماجرا برای این‌که دو تا لایک، دو نفر تقسیم کنند، چهار تا کامنت. این را به توپ می‌بندد، آن را به رگبار می‌بندد. آبروی این را، حیثیت برایش قائل نیست. خیلی این‌ها مرزهای باریک و دقیقی است و خیلی کار سخت است. خیلی شوخی می‌گیریم.
کسی که قرار است زیر خاک بپوسد، این ماجراها را دارد. بعد حضرت در ادامه می‌فرمایند که: "واللهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَ قَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صاعا". به خدا! من برادرم عقیل را دیدم، کمی ماجرای آهن داغ، آهن تفتیده است. برادرم عقیل فقیر شده بود، "فَقَدْ أَمْلَقَ" خیلی در تنگنا افتاده بود، فشار. از من یک "صاع" گندم بیت‌المال خواست. یک صاع می‌شود سه کیلو. خداوکیلی شما ببینید، به خاطر سه کیلو گندم؛ فرض کنید الانش بشود مثلاً سه لیتر بنزین سهمیه‌بندی. مثلاً من کارت سوختم، کارت سوختم را به من بده، تو مثلاً در شرکت نفتی فلان‌جا هستی، سه لیتر بنزین دولتی به من بده، سهمیه‌بندی، آزاد نزنم. مثال امروزی چی می‌شود؟ بنده مثلاً در شرکت نفتم، دستم بند به این مسائل، می‌توانم یک بنزین به کسی بدهم، دستم باز است. بعد یکی بیاید بگوید: آقا! سه لیتر به من بنزین دولتی پانصد تومانی که من از این سه‌تومانی‌ها نزنم. بعد آهن داغ دیدن؟ آخه کی این کار را می‌کند؟ آقا! بگو نمی‌دهم دیگر. یک تشر بزن، بلاکش کن، از این کارها کن. خیلی برخورد، برخورد امیرالمؤمنین برخورد تندی است، می‌خواهد از کنه ماجرا خبر بدهد، بابا! تو با آتش طرفی، با ابدیت طرفی، این واقعیت، کنهش این است. همان که قبلاً عرض می‌کردم، جلوه‌های جهنم در دنیا که این آتش و این آهن داغ دیده و این‌هاست، این‌ها جلوه‌های تنزل عذاب جهنمی و عذاب دوزخ در دنیا شده است. این شده این آهن داغ شده و تفتیده و آن آهن گداخته و آن پَتک و این‌ها هم‌شان جلوه‌های یک حقیقت بالاتر است که این پایین تنزل پیدا کرده است.
بعد فرمود که: این از من درخواست کرد. "اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صاعًا" از گندم شما، از من درخواست کرد که بهش ببخشم، از من طلب بخشش کرد، یک چیزی بهش بدهم. بعد تازه منظور عقیل از "یک صاع" که می‌شود سه کیلو، سهمیه منظم هر روز بوده که این ماده غذایی‌اش به‌طور کامل تأمین بشود. وگرنه اگر فقط یک صاع برای یک روز بوده، نه مشکل عقیل را حل می‌کرده. البته پس نکته‌ای می‌شود، یک سه، یک سه کیلو که به دردش نمی‌خورد، یک سه کیلو اضافه بدهد. برای ما همون مثلاً سه لیتر بنزین اضافه. هر روز من یک سه‌کیلویی گندم اضافه‌تر سهمیه داشته باشم، بالاخره من داداش رئیس‌جمهورم دیگر، داداش رهبرم، داداش فلانم. بالاخره شما اگر تازه کسی من کاری هم کردم، خلاف کردم، کسی خواست به من نزدیک بشود، باید بگوید: اعلام جنگ می‌کند! من که تو با خود من اعلام جنگ کنی. تعابیر هم ببینید. خب، آقا! مثلاً شما به فکر آن بچه‌های مظلوم و فقیر و فلان و این‌ها نبودید. " وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ قُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْأَذْلَمِ." حالا یکی از این بچه‌ها مسلم بن عقیل است که حضرت به‌شدت به مسلم علاقه داشتند. می‌فرمایند: بچه‌های عقیل را دیدم، بچه‌های کوچک را دیدم. از شدت فقر، موهایشان ژولیده-پولیده است، رنگ صورتشان پریده. یک جوری انگار با اَذْلَم. اَذْلَم یک ماده‌ای بوده که آن موقع می‌خواستند مثلاً رنگ بکنند و این‌ها. یک گیاهی بوده برای رنگ، مثل حنا. که این اَذْلَم باهاش رنگ سیاه درست می‌کردند. مثلاً این دوده‌هایی که به صورت می‌مالند، این حاجی فیروز و فلان و این‌ها. دیدم از شدت گرسنگی و فقر و نداری و فِلاکت، قیافه بچه‌های عقیل انگار با اَذْلَم سیاه کرده‌اند، سیاه‌شان کرده‌اند، این شکلی شده‌اند این بچه‌ها. بعد می‌فرماید: "وَ عَاوَدَنِي مُؤَكِّدًا" هی هم چند بار آمد پیش من، یعنی یک بار نبوده، مکرر به من مراجعه کرد. "وَ كَرَّرَ عَلَيَّ اَلْقَوْلَ مُرَدَّدًا" و هی چندین بار حرفش را تکرار کرد برای من. "فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي" من هم خوب گوش می‌کردم، حرف‌هایش را گوش می‌کردم، محل نمی‌گذاشتم. "فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي" این کم‌کم فکر کرد که من دینم را به او می‌فروشم. یعنی اگر حرف عقیل را ترتیب اثر می‌دادم، دینم را فروخته بودم. من! چیزی از این ارتباط من با ملکوت قطع می‌شد. اتصال من با حق‌تعالی قطع می‌شد، به همین سادگی. "وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقًا طَرِيقَتِي" این فکر می‌کرد که من به دلخواه این، با فرماندهی این، با افساری که دست این می‌سپارم، از مسیر خودم درمی‌آیم. فکر می‌کرد من افسارم را دست خودم قشنگی... نیست، "قیاد" یعنی این. یعنی کسی وقتی که فرمان را دست کسی می‌دهد. حالا فرمان را می‌دهم که هرجا خواست ببرد.
خیلی نکات، نکات دقیق و ظریف. آن محبتی که امیرالمؤمنین داشت وقتی فقیر می‌دید گریه می‌کرد، دست چه می‌دانم کارگر را می‌بوسیدند. پیغمبر اکرم، امیرالمؤمنین، آن حالی که این‌ها داشتند. حالا برادرزاده‌اش است، اینم بچه گرسنه، بابا نابینا، از کار افتاده. درخواستم هم درخواست خاصی نیست. حالا شما که بخواهی می‌توانی یک وجهی برایش بتراشی. آقا! بگوییم آقا! به‌عنوان حق نابینا، چه سازمان بهزیستی؟ مثلاً از طرف سازمان بهزیستی این سه کیلو گندم اضافه، مثلاً جزو سهمیه‌اش بهش بدهیم. تفاوت قائل نشدم بین این‌ها. من چه‌کار کردم؟ "فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً" یک تکه آهن را با آتش داغ کردم. این تصویر را شما ببینید، رسانه امیرالمؤمنین. خیلی تصویر عجیب‌غریبی. پا شده، رفته امیرالمؤمنین، یک تکه آهن داغ کرده. "ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ" این را نزدیکش کردم به بدنش. وقتی که این خیلی تکرار می‌کرد، تأکید می‌کرد، هر روز می‌آید، هی هر روز می‌گوید، هر روز می‌آید توی پی وی مثلاً، هر روز پیام می‌دهد. "لِيَعْتَبِرَ بِهَا" تا عبرت بگیرد. با این تکه آهن داغ شده. "فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي أَلَمٍ مِنْ عِلْمِهَا" فَوَجَهَ جَوِيعًا! مِن عِلْمِهَا! مثل کسی که یقه یک درد شدید بهش وارد می‌شود. همین حرارت که سمتش آمد، دیدم یک جیغ بلندی کشید. ضجه زد عقیل. "وَ كَادَ أَنْ يَتَرَقَّعَ مِنْ مَيْسَمِهَا" نزدیک بود از این داغی این آهن آتش بگیرد، احتراق پیدا کند. چیزی نمانده بود که بسوزد از این آتش. بهش گفتم: "فَقُلْتُ لَهُ، ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ! أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ؟" زن‌های بچه‌مرده به عزایت بنشینند. خبر مرگت بیاید. "ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ" عبارت فارسی چی می‌شود؟ خبر مرگت بیاید. خبر مرگت بیاید! ای عقیل! "أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسانُهَا لِلَعِبِهِ" یک آتشی را، یک آدمیزادی، صاحب آتشی، صاحب آهنی برداشته برای شوخی، داغ کرده، در اثر بازی داغ کرده، "وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا" بعد می‌خواهی من را بیندازی توی آن آتشی که خدای جبار با غضبش این آتش را گداخته کرده؟ آتش داغ شوخی هم نیست. این آتشی که من سر شوخی آوردم. آتش دنیا شوخی ندارد. خدای جبار این را گداخته کرده، برافروخته کرده. تو می‌خواهی من را به آن بیندازی؟ تو از یک اذیت شوخی کردم، کمی اذیت شدی، اذیت جیغت رفت هوا، ناله‌ات بلند شد. حالا من می‌خواهی از ناپیدا که آن آتش عجیب‌غریبی که شعله می‌گیرد "لَظَى" که سوره مبارکه معارج می‌فرماید، آتشی خالص است که دود و این‌ها هم ندارد. آتش بدون دود. بهش می‌گویند "لَظَى". تو می‌خواهی من از آن آتش "لَظَى" ناله نکنم؟ تو می‌خواهی من را به آن بیندازی؟ قدرت کردی! تو می‌خواهی من را توی آن آتش بیندازی؟ این باور یک آدمی که بیت‌المال و حق‌الناس و قیامت و حسابرسی و این‌ها را باور دارد، این‌جوری است. این مدلی.
فرصت بشود سیره بزرگان. بعد می‌فرمایند که این خبر همه جا پیچید و آقای مکارم می‌فرماید: به گوش معاویه هم در شام رسید و این‌ها دیدند آقا! آن دوران عثمان تمام شده. آن حاتم بخشیا و آن حیف‌ومیل‌های در بیت‌المال، آن ماجراهای با بیت‌المال و این‌ها تمام شده. دیگر علی به برادرش هم رحم نمی‌کند اگر بخواهد در بیت‌المال کسی دست ببرد.
یک ماجرای دیگر بعد این‌جا هم جالب است که نقل می‌کنند، می‌گویند که این در نهج البلاغه نیست، این بخشش دیگر. این بخش دوم بود که ماجرای عقیل بود و تمام شد از نهج البلاغه. کمی توضیحات از ماجرای یک، کلاً ارتباط عقیل با امیرالمؤمنین بگویم. خیلی مسائل جالب این‌جا هست که در همین پیام امام مطرح کردند، جلد ۸، صفحه ۴۰۸. آمده. می‌گویند که در بعضی روایات آمده که عقیل این‌جا به امیرالمؤمنین گفت: حالا که این‌طوری است، من می‌روم پیش کسی که بذل و بخشش او بیشتر است؛ رقیب معاویه: "راشدا مهدیا!" خوش آمدی. "راه باز، جاده دراز." بفرمایید مشرف. یا علی! "راشدا مهدیا!" بفرما! ناراحتم شد امیرالمؤمنین، ولی خب چاره چیست؟ آقا! شما عقیل را ضد انقلاب کردی. راحت می‌شد آقا! کمی جذبش کرد. من احساس می‌کنم اگر ما کمی به این آنتن می‌دادیم، بیت‌المال می‌دادیم، بخور بخورهاش. بالاخره این‌ها بهش وقتی به این‌ها نمی‌رسد، بالاخره این‌طور می‌شوند. جیغ و داد می‌کنند، سروصدا می‌کنند. آقا! صلاحیت دارد، حقش هست، آورده برای مردم، دارد فایده برای مردم دارد، بهش می‌دهیم. اگر ندارد، حق مردم. به چه‌حقی من از سلیقه شخصی خودم از بیت‌المال، حالا مثال‌های سیاسی دیروز زدم، باز این‌ور مثال سیاسی هم می‌زنم که یک این‌ها که جناحی نیست. فساد و این‌جور مسائل و بیت‌المال و این‌ها فراجناحی است.
یکیش همین نمونه برجام. این محصول مشترک اصلاح‌طلبان و اصولگرایان است. دیگر از هر دو طیف تصویبش کردند و با قوت آوردندش جلو و این خسارت محض را تحمیل کردند به مملکت. حق‌الناس بزرگ به عهده خودشان آوردند. رهبر انقلاب در مسیر تصویب گفتند که این‌ها که می‌خواهند تصویب بکنند، در نماز عید فطر این‌ها فقط حواسشان به این باشد که در محضر خدا بتوانند جواب بدهند. برجام. رأی بدهند. حواسشان به این باشد که بعد مدت‌ها که: من از اولش مخالف بودم و در همان مذاکره‌ها هم که اجازه دادم که وزیر امور خارجه برود، اشتباه کردم. اجازه مطلب! این است. حالا این‌وری‌اش را هم می‌خواهیم بگوییم که مثلاً فراجناحی بکنیم. یک بابایی امکانات مملکت دستش بود. در اوج تحریم و یکهو سه‌برابر شدن دلار و پا می‌شد استان به استان می‌رفت رئیس‌جمهور که بعدش هم این رفیق‌هایش یکی‌یکی تقشان درآمده، افتادند در دادگاه با پرونده‌های سنگین و این‌ها. بعد می‌آمد وصل می‌نشست، نمی‌دانم عبدالعظیم کجا و فلان. هرچند امکانات رسانه‌ای و این‌ها داشت. هرچی عزت و آبرو از مبارزه با صهیونیست و آمریکا و این‌ها کسب کرد و گذاشت به پای چهارتا نادان. حیثیت و آبرو هیچ‌چی هم برای خودش نگه نداشت و عمل! به این‌ها هم بالاخره شوخی‌بازی با بیت‌المال است. این‌ور و آن‌ور ندارد.
ممکن است آدم دوروزی هم خوب عمل کرده. این آقا کسی بود که اگر یک جایی یک جلسه‌ای بود، چهار تا مهمان خارجی بودند، ناهاری در آن جلسه می‌خورد، باید پولش را واریز می‌کرد به بیت‌المال. این‌جور کسانی بودند. پول نمی‌دانم بنزینش را اگر مثلاً یک جایی را مسیر شخصی بود، با محافظ‌هایش می‌رفت، پول بنزین را حساب می‌کرد، پول آن امکانات را حساب می‌کرد. این‌جور افرادی بودند. خدا به داد ما برسد. مسئله، مسئله جدی‌ای است و آدم کم‌کم شل می‌شود. یک جوری نیست که آدم سفت بماند و مثل عقیل این‌جا کم می‌آورد. امیرالمؤمنین این‌قدری مقاومت به خرج می‌دهد که دشمن برای خودش درست می‌کند. عمده دشمنی‌ها از این‌جا درمی‌آید و ما دیده بودیم در برخی اساتید و بزرگان. یکی از اساتید بسیار بزرگ ما که خدا حفظشان بکند، ایشان یک وقت در موقعیتی قرار گرفته بود به بیت‌المال و این‌ها در دسترس ایشان قرار گرفته بود. با بنده درد و دل فرمودند که: فلانی! در عمرم تا حالا این شکلی ضجه نزده بودم که الان به ضجه افتاده‌ام، شب‌ها از این‌که نکند من یک کاری بکنم که این با حق مردم و با این مسائل این شکلی و این‌ها خدایی نکرده جور درنیاید و خیلی امتحان، امتحان. وقتی عمل بکنی، دشمنی‌هایی که باهات می‌شود، مشکلاتی که درست می‌شود، اذیت‌هایی که پدر آدم را درمی‌آورد، خیلی این‌جاها کار سخت است.
خدا را شکر کنیم امثال بنده کنج خانه‌مان نشسته‌ایم. نه حقی از بیت‌المال دستمان است، نه پولی دستمان است. ما همین دستگاهی که با کمک مردم خریدیم، خانواده ما نگاه می‌کنیم می‌گوید: من تنم می‌لرزد این را نگاه می‌کنم. حالا خیرات داشت، برکت داشت، هزینه شد. با شوق و ذوق هم مردم تأکید کردیم گفتیم: رفقا! که می‌خواهند اعلام بکنند که اگر کسی خواست کمک بکند، بگویند این هزینه‌اش چقدرها! که مردم اصلاً به هوایی نباشد که هزینه کمی دارد، مثلاً ۵ تومن، ۱۰ تومن حل می‌شود. بگویید: آقا! هزینه‌اش این‌قدر است و واقعاً اگر نمی‌خواهند بدهند، ندهند! چیزی به گردن ما نمی‌آید. و خیلی بیش از آنی که لازم بود، با محبت مردم، محبت عجیب‌وغریب مردم، پول واریز شد و کار دیگری که مربوط به همین بحث‌ها بود، رفقا باهاش پیگیری کردند. آن هم با اجازه خود مردم و با اعلام شفاف اعلام شد که آقا! این هزینه شده و این‌قدر مانده. این‌طور بود. باز ما هنوز می‌ترسیم، یعنی بیرون ببریم با خودمان، تنمان می‌لرزد. با این‌که الان اصلاً بیت‌المال نیست، یعنی مردم کمک کردند و این مال خودمان به حساب می‌آید، هدیه و خریدیم. ولی احساس می‌کنیم مال مردم این‌جا در خانه ماست. تن ما می‌لرزد. آقا! کسی به این نزدیک نشود. آقا! دست بهش نزن. آقا! فلان نشود، یک وقت از دست نیفتد. خب، آدم واقعاً می‌ماند چطور بعضی‌ها نسبت به ما هیچ ادعایی از خودمان نداریم، یعنی می‌خواهم بگویم ما خدا را مسئولیتی نداریم از این جهت. و این‌که آدم کسی مسئولیت دارد. شهید رجایی فرموده بود که: من احساس می‌کنم یک جایی در جهنم مخصوص ۳۶ میلیون آدم، آن هم جایگاه من است که از من حسابرسی می‌کند نسبت به ۳۶ میلیون. یک معلم ۴۰ تا شاگرد دارد، نسبت به این چهل تا مسئولیت دارد. یا حرف غلطی به این‌ها یاد ندهد، یک وقت اخلاق غلطی به این‌ها یاد ندهد، رفتار غلط، کردار غلط، چیزی از من یاد نگیرند که این در شخصیت اثر سوء داشته باشد. این‌هایی که محدود است. آدم این‌طور تنش می‌لرزد، چه برسد به آن چیز سنگین.
در ماجرای امیرالمؤمنین و عقیل، یک ماجرای دیگر هم نقل شده از یک منبع دیگری. آیت‌الله مکارم این ماجرا را نقل می‌کنند در شرح ابن ابی الحدید، جلد ۱۱، صفحه ۲۵۳. داشته باشیم. خود عقیل می‌گوید که از پیش برادرش امیرالمؤمنین رفت، در شام معاویه خیلی اموال فراوانی از بیت‌المال به این داد. ازش پرسید که: مایلم که داستان این آهن تفتیده را خودت برایم تعریف کن. عقیل می‌گوید: من خیلی تنگدستی شدیدی به من دست داد و پیش برادرم رفتم. عرض حال کردم، چیزی از ناحیه او نصیب. بچه‌هایم را جمع کردم پیشش بردم. آثار ناراحتی و فقر برای بچه‌های من ظاهر بود. حضرت فرمود: "شب بیا تا ببینم چه‌کار می‌توانم." خدمت حضرت رفتم و یکی از بچه‌هایم هم دست من را گرفته بود. حضرت به فرزندم فرمود که: "تو برو آن دورها، عقب." قشنگ مدیریت عصبانی، هیجانی، آنی نبوده. یکهویی عصبانی بشوم. با برنامه، برنامه‌ریزی بوده. حضرت فرمود که: "بگیر." من هم فکر کردم که کیسه آورده. امیرالمؤمنین با شوق و ذوق به امید این‌که پولی؟ نابینا! کیسه را بگیرم. یکهو این حرارت از دور دستم را گرفت. یکهو دستم نزدیک شد به این داغی آهن و جیغم بلند شد. حضرت به من فرمود که: "مادرت به عزایت بنشیند. این آهنی است که با آتش دنیا داغ شده. تو چطور می‌خواهی من را در قیامت در زنجیرهای جهنم که بسته است، بیندازی؟" "إِذِ الْأَغْلَالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَ السَّلَاسِلُ یُصْحَبُونَ" این آیه را حضرت خواندن. آن وقتی که غُل و زنجیرها را به گردن و دست و پای این‌ها می‌بندند، به سمت جهنم می‌کشیده می‌شوند. که در سوره مبارکه غافر، آیه ۷۱. بعد فرمود که: "بیش از حقی که خدا برای تو قرار داده، پیش من چیزی ندارم. اگر همین چیزی که می‌بینی، آهن داغ می‌خواهی، که بگیر وگرنه برگرد به خو!" معاویه خیلی اینجا متأثر شد. جمله عجیبی هم به کار برد معاویه. معاویه برگشت گفت: "هَیهَاتَ هَیهَاتَ! أَقَامَتِ النِّسَاءِ أَنْ یُلِدَ مِثْلَهُ" هیهات! هیهات! زن‌ها عقیم‌اند که مثل علی بزاند. (برادر امیرالمؤمنین می‌گوید.) زن‌ها عقیم‌اند؟ زن‌های عالم عقیم‌اند که بتوانند مثل علی. "مادر گیتی نزایید در جهان مثل علی / آسمان گویی که در ترکش همین یک تیر داشت." مجلسی باز جور دیگری نقل می‌کند این ماجرا را. در بحار بعد از این ماجرا یک چیز دیگر نقل می‌کنند. اینم ماجرای عجیبی است. اینم دقت بکنید که ماجرا جالب.
می‌گوید: عقیل آمد خدمت امیرالمؤمنین. حضرت به فرزندشان، امام حسن، دستور دادند که لباسی بیاور تن عمویت بپوش. شاید لباس خوبی نداشته. یکی از پیراهن‌های امیرالمؤمنین و یک عبایی را از عباهای امیرالمؤمنین برداشتند آوردند انداختند روی عموشون. موقع شام هم یک نان و نمکی را بر سفره آوردند و عقیل گفتش که: "چیزی غیر از این نداری؟" خب، توقع داشت دیگر. رفته در خانه حاکم، رئیس. یک کبابی، یک پلویی، یک گوشت بره‌ای. نان و نمک گذاشته جلوی ما. آدم بهش برمی‌خورد دیگر. وقتی رئیس می‌شود، وقتی بقیه می‌آیند پیشش، توقع دارد که زنگ بزند: آقا! فلان سر کوچه شیشلیکی بگیر، یک کوبیده‌ای بیار، یک کباب سلطانی برگی! تا قبلش مثلاً وقتی می‌رفتیم، بهمون لااقل زرشک‌پلو با مرغ را می‌داده. الان می‌رویم عدس‌پلو می‌گذارد جلوی ما. خجالت بکش! بابا! من مهمان توام. این‌جا آمدم. تو هم وضعت که بهتر شده. نه! توقعاتی است که ما هم داریم. معمولاً این ذهنیت‌ها، این ذهنیت آدم را نابود می‌کند، این ذهنیت آدم را جهنم می‌برد. این توقعات بقیه این و آن، اطرافیان. بعد می‌گوید که عقیل گفت: "چیزی غیر از این نداری؟" حضرت فرمودند: "مگر نعمت خدا نیست؟ خدا را خیلی باید بابت این نعمت شکر کرد." عقیل گفت که: "خب، حالا کمکم کن که بدهی‌ام را زودتر بدهم. بدهی چقدر است؟" گفت: "صد هزار درهم." به خدا! من همچین مبلغی ندارم که در اختیارت بگذارم، ولی بگذار سهمم از بیت‌المال که داده شد، با تو نصف می‌کنم. از این‌جا فهمیده می‌شود که حضرت یک سهمی از بیت‌المال به‌هرحال داشتند که زندگی‌شان را باهاش اداره می‌کردند. حالا چون بعضی جاهای دیگر دارد که نان‌خور بیت‌المال نبودند، این‌جا دارد که سهمشان از بیت‌المال. شاید به این معناست که مثلاً غنائم و این‌ها که مثلاً سهم شخصی‌شان بشود، وگرنه دریافتی ثابت از بیت‌المال نداشتند. این دو تا کنار همدیگر این‌جور فهمیده می‌شود. "اگه خانواده‌ام نیاز نداشته باشند، همه سهمم به تو." عقیل گفتش که: "بیت‌المال دست توست. من را حواله می‌دهی به سهمیت؟" می‌گوید: "هر وقت حقوقم را گرفتم." یک نامه است، کارش یک سفارش است، یک پیام: "آقای فلانی! این را دریاب." مگر سهمیه چقدر است که بخواهی آن را به من بدهی؟ حقوق مگر چقدر می‌گیری؟ همش را هم که من بدهی، به جایی نمی‌رسد. حضرت فرمودند که: "من و تو مثل بقیه مردم، سهم ما با این‌ها برابر است." همان‌طور که با هم حرف می‌زدند، این‌جا ظاهراً به‌خاطر گرما روی پشت بام نشسته بودند، پشت بام منزل بودند. حضرت نگاهی از آن‌جا به صندوق‌هایی که در بازار بود انداخت. فرمود: "اگه به اونی که گفتم، قانونی نیستی. پایین برو، نابینا بوده دیگر، پایین برو. قفل بعضی از این صندوق‌ها را بشکن." بیرون بازار بوده.
حضرت فرمودند که: "خیلی خوب. من می‌خواهم از حقوقم بدهم، قبول نمی‌کنی." گفت: "معلوم است که نه!" "یک نامه سفارش بده. برو پایین بازار، این پایین
یک سری صندوق است. قفلش را بشکن، هرچی هست توش بردار." صندوق‌های مربوط به خود حضرت است. اموال تجار این بازار است. گاوصندوق‌شان است، شب رفتن خانه، پول‌ها را گذاشتن، در قفل کردن. صندوق کسانی است که به خدا توکل کرده‌اند، اموالشان را آن‌جا گذاشته‌اند. "بروم این‌ها را بشکنم، سرقت کنم؟" حضرت فرمودند: "تو مگر غیر از این به من چیزی می‌گویی؟" این‌جا تو حالا تعبیرش جالب است. حضرت فهمیده می‌شود که تو داری به من حالا جلوتر می‌گویم: "تو از یک نفر قرار است سرقت کنی، چنین می‌گویی. یک صندوق می‌خواهی بشکنی. تو به من می‌گویی از مال همه مردم سرقت کنم، بیت‌المال را باز کنم، اموالش را به تو بدهم؟" این‌ها توکل به خدا کرده‌اند، قفل بهش زده‌اند. مگر کلیدش را دست من نداده‌اند؟ توکل به خدا نکرده‌اند؟ یک راه دیگری بهت نشان می‌دهم. خیلی راه عجیب‌غریب! حضرت ملکوت این‌ها را واقعاً یکی می‌بیند. هیچ تفاوتی ندارد، بلکه بد!
"بیا شمشیرت را بردار. من هم شمشیرم را برمی‌دارم. بریم منطقه حیره، آن‌جا تجار ثروتمند زیاد است. غارتشان کنیم. نظرت چیست؟ از یک نفر دزدی کنی بهتر از این است که از همه دزدی کنی." این‌جا بود که دیگر با ناراحتی پا شد. جلد ۴۱ بحار، صفحه ۱۱۳ و ۱۱۴. نقل. خب، این‌جا برای مناسبت من نکته‌ای هم عرض بکنم. یک سؤالی که مطرح می‌شود با توجه به آن صحبت‌هایی که دیروز کردیم، سؤالی مطرح شده که چطور رهبری مثلاً بدهکارند و از بیت‌المال مثلاً نمی‌گیرند؟ و خب، ما می‌بینیم که در روایت دارد: بدهی داشتن خوب نیست. اگر اصحاب امام زمان مثلاً کسی هست که بدهی دارد، حضرت رد می‌کند. شب عاشورا فرمود: "کسی این‌جا بدهی نداشته باشد." بدهی داشتن خوب نیست.
اولاً که نه، بدهی داشتن بد نیست لزوماً. خود اهل‌بیت هم کلی مقروض می‌شدند، امیرالمؤمنین به‌شدت مقروض قرار می‌گرفتند در ماجراهای مختلف، قرض می‌کردند. اهل‌بیت قرض می‌کردند. این یک چیز رایجی بوده. قرض از بیت‌المال هیچ وقت نمی‌کردند. رهبری هم قرض از بیت‌المال، از این رفقایشان که حالا مثلاً متمول‌اند، اطرافیان، نزدیکان، آشنایان، که در کتاب "خون دلی که لعل" خاطرات خیلی جالبی از ایشان نقل شده که توصیه می‌کنم حتماً این کتاب خوانده بشود. حتماً! کتاب فوق‌العاده و به‌شدت اثرگذار و جالبی است این کتاب. رهبری پس از اطرافیان قرض و بدهی داشتن. اصلش بد نیست. مسلم بن عقیل وقتی که داشت به شهادت می‌رسید، بهش گفتند: "وصیتی نداری؟" گفت: "چرا، من یک مقدار این‌جا قرض کردم. چند روز که کوفه بودم، به فلانی بدهکارم، این را از طرف." اصلا داشتن بدهی بد نیست. این است که آدم بخواهد در معرض مرگ قرار بگیرد. یعنی آن لحظه شهادت که می‌داند دیگر از دنیا می‌رود، با بدهی مردن بد است. لذا اگر آدم بدهی دارد، خوب است که ثبت و ضبط بکند قرضش را که بعد از مرگش بدانند چه‌کار بشود. و اگر می‌دانی که الان دیگر خودش است و خودش باید قرضش را بدهد و دارد به شهادت می‌رسد، خودش قرضش را پرداخت بکند.
این نکته خیلی خوبی. این شبهه برطرف بشود. و خب، حالا سوال می‌شود که آدم قرض می‌کند به پشتوانه دارایی که دارد. منی که هیچی دارایی نداشته باشم، چه شکلی قرض می‌کنم؟ خب، رهبر انقلاب دارایی به آن معنا ندارند، ولی گاهی از کانال‌های غیر بیت‌المالی و این‌ها، مثل هدایای شخصی، موقوفاتی که گاهی مثلاً برخی برای ایشان وقف می‌کنند و هدایایی که به ایشان می‌شود. خیلی از این ماجراها زیاد است که برای شخص ایشان است. امام هم همین‌طور بودند. ولی شخص ایشان هدیه می‌فرستد، طرف بنده از این‌جا پا می‌شوم می‌گیرد از آن‌ور که آن هم باز از هزینه‌های شخصی ایشان. همین چفیه‌هایی که گرفته می‌شود، از هزینه‌های شخصی ایشان خود آغاز و همین‌جور نامه می‌زنند ملت را، آقا چفیه می‌فرستند. حتی گاهی انگشتر می‌فرستند، سجاده می‌فرستند. همان‌جور که از این‌ور می‌فرستند، از آن‌ور هم هست دیگر. الان مایی که یک طلبه فکستنی، زپرتی، بی‌س، هیچ‌چی هستیم، این همه مردم لطف دارند چقدر فقط دنبال این هستند که آیا شماره کارتی از ما بگیرند، پولی بریزند به یک نحوی، کمکی دیگر. خب، رهبری که در اوج این ماجراهاست. خود بنده هم حاضرم خودم را، زندگی‌ام را، هرچی هم دارم برای ایشان بدهم، از سر شوق و رغبت و عشق. خب، این مسیر هم زیاد است دیگر. می‌آیند یک چیزی را وقف می‌کنند، نذر می‌کنند، هدیه می‌کنند. این‌ها می‌شود آن در واقع کانال مالی ایشان که بخشش این شکلی است. حالا مثلاً شاید تألیف کتابی بوده. مثلاً کتابی از طرف ایشان چاپ می‌شود که هزینه‌اش به ایشان می‌رسد. از این ماجراهای این شکلی. درآمدهای شکلی هست که درآمدشان هم کم است واقعاً. یعنی سطح زندگی ایشان آن‌جوری که برخی اساتید ما که در ارتباط بودند می‌گفتند، واقعاً در حد مستضعفین جامعه. خود ایشان هم در این کتاب توضیح می‌دهند قبل انقلاب. وضعیت زندگی‌شان این شکلی بود که ایشان در "بانک اقوام" درجه یکشان، برادر خانم‌هایشان در کار فرش بودند. ماجرای قالی که می‌گیرند، قالی نمی‌شود نشست. "ما موکتی گرفته بودیم، زبر بود و این‌ها. به ما گفتند که: برو آقا! ما بهت می‌گوییم چه قالی بخر. تو می‌خواهی که در حد مستضعف جامعه." یک آقا می‌فرمایند که: "من الان که رهبرم آن قالی که آن موقع خریدم و کسی خانه ما می‌آمد روی این قالی نمی‌نشست هنوز کف خانه ما همین پهنه." خاطرات بعد از رهبریشان که گفتن از قبل رهبری، این کتاب خیلی خوانده شد. خیلی کتاب اثرگذار و فوق‌العاده‌ای است که همه باید بخوانند. اولم عربی بوده این خاطرات برای جوان‌های عرب گفتند. شب‌ها چند دقیقه می‌شد عربی صحبت می‌کردند که این‌ها در غم ارتباطی با این عرب‌زبان‌ها داشته باشند. هم عربی در واقع مکالمه ایشان قوی بشود که حالا بعد چند سال ترجمه هم شده، فارسی‌اش هم نوشته شده. اصل کتاب "أن مع الصبر نصرا". خود کتاب فارسی‌اش هم که "خون دلی که لعل". به‌هرحال، این هم نکته‌ای بود این‌جا عرض کردم.
و این ماجرای امیرالمؤمنین و عقیل. عقیل البته شخصیت مورد احترامی بوده. پیغمبر هم فرمودند که: "من عقیل را دوست دارم، به‌خاطر این‌که هم فامیل علی است و هم این‌که عموی من ابوطالب خیلی عقیل را دوست داشت." و امیرالمؤمنین فرمودند که: "این عقیل، پسرش در راه، یعنی پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمودند که: این پسر عقیل در راه محبت پسر تو کشته می‌شود و اشک مؤمنین بر او جاری می‌شود." حضرت مسلم. و ملائکه مقرب برای او صلوات می‌فرستند و پیغمبر گریه کردند تا اشکشان بر سینه مبارک جناب عقیل. با کم‌وکاستی‌هایی مواجه بوده. یکی از بزرگ‌ترین نسب‌شناس‌های عرب بوده که گفتند جزو نسب‌شناس‌های اصلی عرب به حساب می‌آید. ولی از جهت روحی و شخصیتی به‌هرحال ضعیف بوده و در این ماجراها این‌جور توقعاتی، آدم‌های ضعیف این‌جوری می‌شوند دیگر. طمع پیدا می‌کنند، حساسیت نشان می‌دهند. این ماجرا این شکلی است. و یک بحثی را هم این‌جا در مورد بیت‌المال و مساوات مسلمین و این‌ها می‌آورند که من دیگر این‌جا مطرح نمی‌کنم.
این تفسیر نهج‌البلاغه آیت‌الله مکارم فایلش در اینترنت است، در سایت خود آیت‌الله مکارم شیرازی. کتاب از خوبی‌های ایشان این است که هر کتابی که ایشان چاپ کرده‌اند رایگان در اختیار مردم. خدا بهشان طول عمر بدهد و کور بشود چشم هر کسی که نمی‌تواند ایشان را ببیند و همه خدمتگزاران دین را نمی‌توانند ببینند. این مرد بزرگوار و این وجود بابرکت، فلسفی و این‌ها. فضای فکری ایشان با فضای فکری خیلی از علما و این‌ها به‌هرحال متفاوت است. ولی خدمات ایشان قابل انکار نیست و این کتاب ایشان هم یکی از آثار ماندگار ایشان است، مثل تفسیر نمونه، مثل تفسیر صحیفه سجادیه و مثل همه آثار ایشان. خیلی کتاب خواندنی! توصیه می‌کنم هرکی می‌تواند.
بخش سوم کتاب را بگوییم، جلسه امروز تمام کنیم. حضرت ماجرای بعدی را که تعریف می‌کند، ماجرای اشعث. عجیب‌تر از ماجرای عقیل. چی بود؟ "طارقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِی وِعَاءٍ." یک کسی بود که نصف شب آمد در خانه ما، که اشعث. اشعث حالا توضیح می‌دهم ان‌شاءالله در موردش. جزو منافقین بود ولی اول جزو مسئولین مملکت بود. عرض. این نیمه شب آمد در خانه امیرالمؤمنین را زد. یک حلوای ملفوفه‌ای را آورد. یک ظرف سرپوشیده‌ای را آورد پر از حلوای خوش‌طعم و شیرین بود.
حضرت فرمودند که: "این برای من هدیه." "وَمَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيِئِهَا." یک حلوای ملفوفه‌ای که حالا گفتند احتمالاً یک حلوای خاصی بوده، حلوای خیلی شیرینی بوده. مثلاً الان می‌شود قطاب، مثلاً باقلوا، مثلاً یک حلوای خاص، مثلاً "دهین"، دهین عراقی. همچین چیزی را برداشت آورد. بعد تعبیر "معجونه‌ای" آورد. خیلی حالم به، خیلی بدم می‌آمد از آن چیزهایی بود که خیلی بدم می‌آید. حالم به هم می‌خورد. از ملکوتش خبر می‌دهد. این رشوه ها و این هدایا و این‌ها. هر کسی در هر موقعیت هر جا، هر مدل، به هر سبک، هر جایی بالاخره این هست. این‌که من یک هدیه ای بگیرم و یک حقی را ناحق کنم، یک چیزی را زیرسیبیلی رد کنم، به یک چیزی حساسیت نشان بدهم، به یک چیزی حساسیت نشان ندهم. یک چیز چربی، یک چیز شیرینی. یک چیز در واقع سیبیلم را چرب کنم. فرمود: "این انگار با آب دهن مار یا با استفراغ مار خمیر شده بود." حالا شما مار، کسی به سمت خود مار نمی‌رود. آب دهن مار کی، پر از زهر است.
این حلوا نبودا، این خمیرش را می‌دانید، خمیر ترشش را از چی گرفته بودید؟ خمیر ترش این حلوا از استفراغ مار بود. آیت‌الله جوادی می‌فرمودند که استفراغ مار در اوج بلاغت است، چون استفراغ مار چیست؟ مار یک چیزی را خورده بعد بالا آورده است. یعنی دوبار از مجرای زهرآلود رد شده. یک بار رفته پایین، زهر بهش خورده. یک بار آمده بالا. آن هم چیست؟ یک چیز متعفن، کثیف، درهم‌آمیخته، متلاشی‌شده‌ای که باز دوباره بهش زهر خورده آمده بیرون. ملکوت این این است. اگر آدم عاقل باشد و بفهمد، این رشوه ها و این پول‌های حرام و این‌ها، ملکوتش این است، این استفراغ مار است. رئیس منافقین بود. حضرت می‌فرماید که من از این حلوا متنفر بودم، چون هدف اشعث این بود که قلب امام را برای رسیدن به یک غرض دنیایی به سمت خودش جلب بکند. و گفته شده که با یکی از مسلمان‌ها به ناحق سر آب و ملکی نزاع داشته، پرونده این مخدوش قاسم به امیرالمؤمنین در دادگاه حکومت امیرالمؤمنین. این می‌خواسته از این طریق دل حضرت را متوجه کند، رأی حضرت را بخرد. حضرت ملکوت این حلوا را می‌بینند و با این عبارات رسا این‌طور می‌فرمایند: "ملفوفه" را گفتند که به هم پیچیده، پارچه‌پیچیده بوده یا در ظرف مثلاً پیچیده بوده یا یک مدل خاصی برای یک حلوای بسیار مرغوب بوده. کرمان هدیه می‌آورد. منظور از "قی" استفراغ مار نیست، زهر مار. فلان غذا مثل زهر مار. خب حالا مگر شیشلیک به ما داده‌اند؟ این را چه می‌دانیم؟ وضعیت اداره دولتی از فضای این شکلی این را چه می‌دانی؟ استفراغ مار می‌دانی یا نه؟ دعوت کنم، امسال رفتیم دعوت نکردند، همان یک بار شد، فلان شد دوباره ببرند تا ناواضح. این‌ها فضاهای ماست.
بهش گفتم که: "أصلَتْ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ؟" یعنی هدیه؟ زکات؟ صدقه؟ از چیست؟ اگر زکات و صدقه است که این دو تا بر ما اهل‌بیت حرام است. او هم برگشت گفتش که: "لا، ذا و ناواضح ذاک، وَلَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ." نه این است، نه آن است، نه زکات و صدقه است. این هدیه است. "صلة" یعنی برای این‌که کسی به یک چیزی برسانی، یک پولی بهش می‌دهی که یک کسی به یک چیزی برسد. یک غرضی، یک غایتی مد نظر است. دوست داشتم، آمدم هدیه بدهم. حالا به حضرت چه برخوردی می‌کند. چقدر این‌ها ظرافت، چقدر این‌ها توش درس است. اگر کسی آمد به من محبتی کرد بله. حالا اگر یک وقتی بنده می‌توانم حق کسی را بگیرم، این باز قاطی نشود. اگر می‌توانم حق مظلومی را بگیرم، از مجاری قانون اقدام بکنم، نه با سفارش، نه با زد و بند. طرف مجاری قانونش را بلد نیست، نمی‌داند به فلانی اگر بگویم راهنمایی‌اش می‌کند، می‌گوید یا مثلاً تو در اولویت قرار می‌گیرد به‌خاطر مشکلی که دارد. از همان قانونی اولویتی برایش قائل می‌شوند. این‌جا حتماً باید اقدام کنم، قاطی نشود. طرف درخواست ناحق دارد، زد و بند می‌خواهد، می‌خواهد از اعتبارت استفاده کنی برای این‌که برای یک چیزی بگیری از نزدیکانت هست یک هدیه شیرینی هم می‌دهد. فقط تماس می‌گیرند، جواب رد بهش می‌دهند. یک وقت می‌برد قشنگ یک هفته مهمانت می‌کند، پذیرایی می‌کند. بعد یک هفته باید بگذاری یک دو سه ماهی بگذرد، بعد می‌آید مثلاً یکهویی خواسته‌هایش را مطرح می‌کند. این‌جا مرد می‌خواهد که آدم.
چه تعبیری به کار می‌برند؟ حضرت می‌فرمایند که: "هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ!" خیلی تعبیر، تعبیر عجیب‌غریبی است. می‌فرمایند: "زن‌های بچه‌مرده به عزایت بنشینند!" زنی که بچه برایش نمانده، اشکش بند نمی‌آید. "به عزایت بنشیند مادر مرده!" شمشیر تعبیری ناواضح: "أَتَتْنِي لِتَخْتَدِعَنِي عَنْ دِینِ الْحَقِّ!" تو از راه دین خدا وارد شدی که به من خدعه کنی! عناوین مقدس. شیطان از این راه‌ها وارد می‌شود دیگر. آقا! این‌که هدیه است، می‌گوید: اشکال ندارد! به‌خاطر شخص شماست. این اثر محبت است. این فلان است. امیرالمؤمنین چشم، چشم ملکوتی. شیطان را در همه چهره‌هایش می‌شناسند. "تَهْجِرُ تَعَادُلَ فِكْرِكَ مَعَ الْجَنِّ" فکری، تو تعادل فکریت را از دست دادی. جن‌زده شدی. "هَذیان" می‌گویی. کدام یکی از این‌ها؟ چه تعابیر تندی. خل شدی؟ پرت‌وپلا می‌گویی؟ هذیان می‌گویی؟ کی این‌جوری حرف می‌زند؟ آقای بی‌ادب! چقدر این آقا تند است؟ آداب معاشرت ندارد؟ مردم را نمی‌تواند جذب بکند؟ آقا! مسئله بیت‌المال است، شوخی نیست.
در ادامه حضرت می‌فرمایند که: "وَاللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلاَكِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُ!" جان به فدای این آقا. و اگر این آقا و اگر وضع ما حسابرسی با این آقاست. چطور خواهیم بود؟ خدا می‌داند. می‌فرمایند که: "به خدا اگر اقلیم‌های هفت‌گانه روی زمین، حالا مثلاً ما الان می‌گوییم پنج قاره، آن موقع می‌گفتند هفت اقلیم. اگر این هفت اقلیم با هرچی که زیر افلاک‌هاش هست به من بدهند تا به من بگویند یک پوست جوی را از دهن مورچه‌ای بگیرم، خدا را معصیت بکنم در مورد یک پوست جوی که در دهن مورچه است، من این کار را در حد ظلم به یک مورچه که بخواهم بگیرم و پوست جوی را در این حد، به یک مورچه، پوست جو در یک مورچه بخواهم ظلم بکنم، این کار را نمی‌کنم." تازه حضرت خود جو را هم نمی‌فرمایند: "جو بگیرم از دهنش." "جُلْبَ شَعِيرَةٍ" آن پوست روی جو که هیچ ارزشی ندارد. این دنیا در چشم این اولیاء خدا این است. این‌ها نگاهشان نسبت به این دنیا، این مادیات. این‌ها بیایند ظلم بکنند، حق و ناحق. چه از این دنیا چی به آدم می‌رسد؟ خدا کند این‌ها را بفهمیم. خدا کند روشن بشود این و "وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا!" این دنیای شما پیش من از برگ درختی در دهن ملخی که دارد می‌جوّد ناواضح. ملخ خودش چیست؟ یک تکه برگ. دیگر نه میوه، برگ درخت چیست؟ بعد در دهن ملخ باشد چیست؟ بعد آن ملخ در حال جویدنش باشد چیست؟ برگ درختی که در دهان ملخ جویده شده و له شده چیست؟ کی برای این ارزش قائل است؟ کدام احمقی حاضر است به خاطر رسیدن به این، حق و ناحق کند، ظلم بکند، جنایت بکند، دست‌اندازی به دیگران بکند؟ عمده مشکلات ما همین است.
آن اساتید می‌فرمودند: آقا! راه کنترل غضب، همین. عمدتاً غضب ما به‌خاطر چیست؟ به‌خاطر مسائل دنیایی. راه درآمدن از غضب بله، اگر یک وقت آدم به‌خاطر حق‌الناس دارد غضب می‌کند، به‌خاطر این‌که کس دیگری را آزار می‌دهد، بحث‌های این‌هاست که این خوب است. چقدر باشد؟ چطور باشد؟ آن یک بحث دیگر. ولی عمده غضب‌های ما چیست؟ به‌خاطر دنیایمان. فرش را کثیف کرد، دیوار را خط کشید، ناراحتی‌هایمان از یک دست به این دستگاه زد، کتاب‌هایم را برداشت. ما حساسیتمان عقلش نمی‌رسد در مورد عقل بچه‌ها صحبت. حالا آدم بزرگ چقدر مجرم است؟ چقدر مستحق عقوبت است؟ آن باز یک بحث دیگری است که حق‌الناس. عمده بحث‌های عصبانیت ما، غضب‌های ما دلیلش به‌خاطر اعتنا کردن به مادیات است. اگر به مادیات اعتنا نکنیم، خشم ما، کنترل غضب او مهار. راهش این است. بخش عمده‌ای از زمینه گناه در ما از بین می‌رود. "حُبّ الدُّنیا راسُ كلّ خطیئة" امام این را خیلی مطرح. آقا! سرمنشأ همه اشتباه‌ها، همه گناهان، همه خطاها، علاقه به مادیات است. این امیرالمؤمنین و این تصور و تصویر امیرالمؤمنین در مورد مادیات است. اگر این را بفهمیم در ملکوت باورمان بشود، ها! این نهج‌البلاغه است که آدم فرمود که این برگ در ناصحیح دهن ملخ "تقضمهَا". دارد می‌جوّد، خوب جویده چی شده؟ دیگر شما یک "تو" در دهن یک آدم حسابی که جویده باشد، هضمش کرده، این را لهش کرده، کی حاضر در دهن این بگیرد. حالا یک برگ درخت در دهان ملخ جویده شده، له شده، کی برای این اصلاً ارزش قائل است؟ اصلاً به چشم کی می‌آید؟ کی برای غصه می‌خورد؟ کی برای رسیدن به این فعالیت می‌کند که بخواهد برای این ظلم بکند، حق و ناحق کند، سفارش بپذیرد، فحش بدهد، غیبت کند، تهمت بزند؟ خدا به دادمان برسد. این است. این ماجرای عالم این است. این حقیقت این است. خدا! حقیقت را قبل از این‌که بمیریم به ما از خدا یک چیز بخواهیم. یک ثانیه حقیقت را در این عالم بفهمیم، بعد بریم. حقیقت را، این‌ها حقیقتاً همه زندگی ما این فرش ابریشم دستباف فلان، آن نمی‌دانم! حریر فلان، آن نمی‌دانم! کولر گازی کاخ فلان. همه این‌ها در نگاه امیرالمؤمنین مادیاتی است که تمام‌شدنی است. مادیات به معنی ماده نه مادیاتی که در راه خدا استفاده می‌شود. پول ارزش دارد، سلامتی ارزش دارد. همه این‌ها ارزش دارد. این بدن ما ارزش دارد، چشم ما، دست ما، پای ما. اگه دارد در راه خدا استفاده می‌شود، مادیات نیست. این‌ها را در بحث واقعیت و جذابیت توضیح دادیم. اما از حیث خود مادیاتش.
فرش برای خود فرشش دوست دارم، خانه‌ام این فرش خوشگل باشد. همین ماجرا که مبل گرفتیم که در زندگی کنیم، استفاده کنیم. روکش انداختیم و می‌گوییم کسی هم سمتش نرود. برای کدام قبرستانی می‌خواهیم این را با روکش روی آن بنشینیم؟ مارک در اختیار این‌هاییم. ما در اختیار ماشین ظرفشویی، ما در اختیار ماشین لباسشویی، ما در اختیار مبل، ما در اختیار لوستریم. این‌ها در اختیار ماست. این‌ها استفاده از فرش استفاده می‌شود، استفاده می‌شود. کثیف می‌شود، چیزی روی آن می‌ریزد. آدم مراقبت می‌کند، ولی حالا ریخت، غصه بنشینم بخورم، افسرده بشوم. به هم آدم از حقیقت اتصال به حقیقت ندارد، فهم حقیقت ندارد. این امیرالمؤمنین مال علی. جان به فدای تو یا امیرالمؤمنین! جان همه عالم به فدای تو یا امیرالمؤمنین! تو کی؟ تو چی هستی؟ کی می‌؟ جان به این اسمی که از خودت تلفظ می‌کنی. "مال علی". "وَ لَنَعِيمٌ يَفْنَى" یعنی علی را با نعمتی که تمام می‌شود چه کار؟ علی را با لذتی که باقی نمی‌ماند چه؟ سرمنشأ همه ماجراهای ماست. ریشه همین بدبختی‌های ماست. از این‌جا درمی‌آید. علی را با این‌ها چه‌کار؟ نعمتی که تمام می‌شود، فانی می‌شود. لذتی که باقی نمی‌ماند. دل امیرالمؤمنین با این چیزها نمی‌لرزد. دست و پایش نمی‌لرزد. متأثر نمی‌شود، منفعل نمی‌شود. غم و غصه بخوری چه موقعیتی از دست این موجود دوپای بدون عقل این شکلی می‌شود. حسرت این را می‌خورد که چرا من آن‌جا نرفتم. در این جهنم این تنهایی دارد می‌خورد. بدبختی‌های ماست. نمی‌شود خدا را شکر بکند هزار بار که من از چه آتشی نجات پیدا کردم. این همش به‌خاطر توجه به ماده و مادیات است. این چشم حقیقت‌بین امیرالمؤمنین می‌خواهد ببیند، بفهمد که آقا این‌ها ارزش این‌که تو بخواهی برای سرسوزنی به کسی ظلم بکنی. این‌ها می‌شود معنای.
می‌گوید که زن شجاعی از شیعیان مخلص امیرالمؤمنین به اسم "دارمیه هجومیه" یک ملاقاتی با معاویه داشت. معاویه ازش پرسید که "علی را دیده‌ای؟" گفت: "بله، دیدم." "چگونه دیدی؟" گفت: "رَأَيْتُهُ لَا يَفْقَهُ مِنَ الْمُلْكِ الَّذِي فَتَنَكُم وَ لَا تَشْكُرُ نِعْمَةَ الَّذِي خَلَقَكَ." دیدمش. این حکومتی که تو را فریب داده، او را فریب نداده بود. نعمت‌هایی هم که تو را مشغول کرده، او را مشغول. فرق علی با تو. علی شکار این‌ها نبود. دنیا در شکار علی بود. مادیات در شکار علی بود. علی در شکار مادیات نبود. این اگر باورمان بیاید، بسیاری از این رذائل و مشکلات ما حل می‌شود. جلب توجهی بکنیم. مشتری جلب بکنیم. ضرری دفع بکنیم. لذتی نصیبمان بشود. همه این‌ها به همین برمی‌گردد که ما تعلق به ماده داریم و می‌افتیم به این گناهان و این ظلم‌ها و این مفاسد.
ان‌شاءالله من در جلسات بعد باز نکاتی را در این زمینه عرض می‌کنم. اگر خدای متعال فقط قبل این‌که این را تمام بکنم، در مورد اشعث یک نکته‌ای بگویم و بیشترش ان‌شاءالله بماند برای بحث‌های بعدی. و آن هم این است که این آقای اشعث به ظاهر مسلمان بود. بعد از پیامبر اسیر شد، پیش ابوبکر اظهار ندامت کرد، عفو‌ش کردند. در دوران امیرالمؤمنین با دشمنان امیرالمؤمنین همکاری داشت و جالب این است که اوایل حکومت حضرت، چون در خلفای قبلی به او مسئولیت داده بودند، حضرت هم به او مسئولیت داد. بعد حضرت تعابیر بسیار تندی در مورد اشعث به کار بردند که مسئول مملکت اسلامی بوده. حالا بعداً اگر وقتی فرصت بشود، بعضی مناسبت‌ها، چون یکی دو تا ماجرا دیگر هست در مورد اشعث. شاید یکی‌اش را بگویم آن‌جا در موردش بیشتر نکاتی عرض می‌کنم که به دردمان می‌خورد در تحلیل‌هایمان که این آدم فاسد را حضرت بهش مسئولیت دادند. یعنی مصالح کلان آخرش شاید به این‌جا برساند ما را که یک آدم فاسدی مثل اشعث، مثل زیاد بن ابیه که این‌ها مراعات آن‌چنانی نسبت به بیت‌المال ندارند را در آن سیستم کلانی که امیرالمؤمنین که این‌جور حساسیتی دارد، مسئولیت هم به این‌ها می‌دهد. جلوی فتنه‌ها گرفته می‌شود. یک ضررهای کلان‌تری به امنیت مردم آسیب وارد نمی‌شود. به زندگی مردم، به دین مردم خیلی خطرها را برمی‌دارند. با همین مسئولیت سپردن به هم‌چین افرادی باز نظارت البته دارند. این‌جوری نیست که ولش کنند هر کاری بکند. ما هم سکوت بکنیم. اسلحه سنجی که اثر ضعف باشد، اثر زبونی باشد، این‌ها نیست. نه، مهارش می‌کنند، تذکر می‌دهند، با افکار عمومی درگیرش می‌کنند، فرصت نقد می‌دهند. مردم نقدش بکنند، بشناسندش. این‌ها همه هست. در عین حال مسئولیت هم می‌دهند. این‌ها نکته مهمی است که باید بهش توجه داشته باشیم. چون ممکن است در ذهن ما بیاید که آن کسی که باید اقدام بکند، یک کسی که مجلس شورای اسلامی باید عزلش بکند، ما مثلاً توقع داریم که قوه قضاییه عزلش بکند، مثلاً دستگیرش یا مثلاً رهبری بگیردش یا مثلاً سپاه دستگیرش بکند. این هر کاری تعریف شده است. بنده یک جایی هستم، مسئول بالادست من او باید اقدام بکند. باز مسئول بالادست، مسئول بالادست باید به او. نمی‌شود همه سیستم را دور بزنیم، همه را بیندازیم گردن یک نفر. سر جای خودش نمی‌خواهم فعلاً واردش بشوم. شاید بعداً لازم بشود کمی در مورد این مسائل صحبت. به‌هرحال، از خدا می‌خواهیم که ما را نجات بدهد از این مسائل و مشکلات و آسیب‌ها به‌حق امیرالمؤمنین. ان‌شاءالله با حق‌الناس و مسائل این شکلی از این دنیا نریم.
وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00