متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ
چاپ جدید کتاب «سه دقیقه در قیامت»، یک سری مطالب ساخته شده. تا این‌جاش که خواندیم، مشترک بود. متنِ دیروز را به من دادند، متن اصلی کتاب را. این بخش آخری که خواندیم، که در مورد دو سال عبادت ایشان بود که از دست رفت، توی پاورقی نوشته‌اند که: «اینجا را وقتی برادر جانبازم تعریف می‌کرد، چندین بار هی این بخش قطع شد، به خاطر گریه ایشان و یادش که می‌آمد، همچین ضرری بهشان خسارت وارد شده بود، به هم می‌ریخت و ماجراها.» و «آن حسابرسیِ مصاحبه با راوی این کتاب، بارها به خاطر گریه‌های ایشان قطع شد. یادآوری این خاطرات بسیار سخت بود.»
یادش می‌آید یک مثلاً خانه‌ای را از دست او درآورد، یک زمینی را تو سیل از او گرفت، ماشینش را دزد برد. خب، این‌ها قابل جبران است. و بر فرض هم که مثلاً با سیل و این‌ها آدم ندهد، با مرگ تحویل بدهیم و برویم. وقتی به یاد این‌ها می‌افتیم، به این‌ها فکر می‌کنیم، این‌همه به هم می‌ریزیم؛ چه برسد به اینکه انسان تو آنجایی که به شدت به اعمال نیاز دارد، گرفتار بشود و این‌ها را از دست بدهد و ببیند این عمل هیچ اثر و کارکردی برای او ندارد.
اینجا، به مناسبت این بخش و مناسبت بحث بعدی‌مان که در مورد تهمت است، داستان میرزای شیرازی را می‌خواهم عرض بکنم. هرچند قبلاً تعریف کرده‌اند، ولی تو این بحث‌های آن‌سوی مرگ و «سه دقیقه در قیامت» تا حالا نبوده، و دانستنش خالی از لطف نیست. ماجرای جالب و اثرگذاری است. این را امروز -ان‌شاءالله- عرض می‌کنم. حواس‌مان را جمع می‌کنیم.
مرحوم شهید کافی تو منبر نقل می‌کردند، و سلسله سند ایشان هم خلاصه، معتبر بود. خیلی مطلب را ایشان مطلب قرصی می‌دانست، در اینکه حتماً بوده و از کانال‌های مختلف برایشان اثبات شده. این ماجرا هم مال مرحوم میرزای شیرازی و حسابدار ایشان، محمدامین است.
میرزای شیرازی، صاحب فتوای تنباکو، یک حسابداری داشت به اسم محمدامین. همان دوران، ایشان یک شخصی بود خیلی ثروتمند بود تو شیراز. این بابا قصد می‌کند برود، شروع می‌کند اموالش را جمع می‌کند، آماده سفر می‌شود. بعد از اینکه اموال را جمع می‌کند، همه قرض‌ها را می‌دهد و دِینش را پرداخت می‌کند. اموالش سکه، به پول آن دوره که خب پول خیلی زیادی بود. هرچی هم نگاه می‌کند، می‌بیند تو اطرافیان کسی نیست که بهش اعتماد داشته باشد، بخواهد این مال را در اختیار این‌ها بگذارد. همه سرمایه جوانی و هرچی دار و ندارش را خلاصه همین پول می‌کند که با خودش ببرد. اعمال حج را بخواهد با این‌ها به جا بیاورد. راهزن زیاد بوده، دزد زیاد بوده. این می‌بیند که چاره‌ای ندارد، باید بالاخره مال را به کسی بدهد.
یک مدت فکر می‌کند، و می‌گوید: «خب مرجع، میرزای شیرازی است. ایشان هم اموال زیادی دستش است، وجوهات دستش است. این را هم ببرم، بدهم به ایشان. هر کاری با آن بقیه پول‌هایم می‌کند، با این پولم یک جای امنی می‌کند.»
پول ما را قرار برمی‌دارد. از شیراز پول‌ها را با خودش می‌برد کربلا و می‌رود خدمت مرحوم میرزای شیرازی. پول‌ها را به ایشان می‌سپارد و عزم سفر می‌کند. قبل از اینکه بخواهد پول بسپارد... راه می‌افتد، حرکت می‌کند، می‌آید و می‌رود خدمت میرزا. موضوع را با ایشان مطرح می‌کند. ایشان سکوت می‌کنند، لبخندی می‌زنند به این تاجر و می‌گویند که: «تو نجف ما یک حسابداری داریم، محمدامین. این خیلی امانت‌دار است و آدم خوبه‌ای و من همه کارهای مالی‌ام را می‌دهم دست ایشان. من به تو ضمانت می‌دهم که پول‌هایت را ببری نجف، دست ایشان بسپاری. مشکلی برایت پیش نمی‌آید. برو نجف، سراغ ایشان را بگیر و بگو هزار تا سکه را برای من نگه دارد.»
این هم با اطمینان راه می‌افتد و این امین‌التجار... می‌آید می‌رود نجف. یکم پرس‌وجو می‌کند، محمدامین را پیدا می‌کند. می‌گوید: «آقا من رفتم خدمت میرزای شیرازی. ایشان به من گفتند که بیایم پول‌ها را بدهم دست شما.» قبول می‌کند. این هم با خیال راحت از نجف راه می‌افتد به سمت مکه. تقریباً شش ماه طول می‌کشد که می‌رود و برمی‌گردد. و از مکه مستقیم می‌رود نجف و می‌رود خانه محمدامین. ولی وقتی که در می‌زند و این‌ها، باخبر می‌شود که محمدامین از دنیا رفته! خیلی شوکه می‌شود. سریع به این ورثه می‌گوید که: «آن هزار سکه‌ای که به ایشان سپردم را برای من بیاورید.» آن‌ها می‌گویند: «ما خبر نداریم. تو دفتر ایشان هم چیزی نوشته نشده.»
تاجر خیلی دیگر بیچاره می‌شود، مستأصل می‌شود. تک‌تک رفقا و آشناهای محمدامین را می‌رود سراغ‌شان، که نکند به این‌ها سپرده، خبر نداریم. انگار این هزار سکه آب شده رفته تو زمین. خبری ندارد. این هم خیلی با بی‌قراری و بی‌تابی راه می‌افتد، می‌رود کربلا. می‌رود خدمت میرزای شیرازی، جریان را تعریف می‌کند. می‌گوید: «مگر شما نگفتید من ضامنم؟ به ضمانت من بده به او. به دادم برسید. الان هیچ خبری از این پول‌های من نیست.»
میرزا کمی فکر می‌کنند و می‌گویند که: «غصه نخور. پول‌هایت را برایت پیدا می‌کنیم. محمدامین آدم خوبی بوده، آدم پاکی بوده. این احتمالاً روحش در وادی‌السلام است.» شما برو وادی‌السلام. این ذکرهایی که بهت می‌گویم را آنجا بخوان. دو تا ملک ظاهر می‌شود. به این‌ها بگو که من از طرف میرزا آمده‌ام.»
«ذکر و نقل»، البته تو برخی روایات به یک نحو عامی روایت این شکلی داریم که بنده خیلی سال پیش دیده بودم. بعداً هرچی گشتم پیدا نکردم. در کتاب کافی هم دیدم، روایت قبرستان: «برید این ذکر را بگید، و اگر خدا اراده کند و اذن بدهد با میتی که می‌خواهید...» خیلی سال پیش دیده بودم، پیدا نکردم. الان دنبال حدیث هستم، اگه بشه. اگر کسی پیدا کرد در کافی که برای ما بفرستد. تو هم بحث‌های مربوط به مرگ بود، کافی بود، بحث سکرات موت و این‌ها بود تو ذهنم. به هر حال، از کار این شکلی داریم. این علما که دست و بال‌شان باز بوده دیگه. بالاخره کسی که فتوا می‌دهد و از زبان امام زمان فتوا می‌دهد و حکم می‌کند در ماجرای تنباکو، ان‌قدر دست و بالش باز است که بخواهد این‌جور مسائلی را هم داشته باشد.
میرزا فرمود: «سلام. آنجا این ذکر را بگو. دو تا ملک ظاهر می‌شود. بگو از طرف میرزا آمده‌ام؛ محمدامین را بفرستید پیش من، بیاورید پیش من، ازش سؤال دارم. وقتی هم که محمدامین را آوردند، بپرس که این پول‌های من را کجا گذاشته است.»
تاجر می‌گوید که: «بالاخره منم تعجب کردم، این چه حرفی بود؟ این چه ماجرایی بود؟ رفتم وادی‌السلام، ذکرهایی که میرزا به من گفته بود را آن‌جا خواندم. دو تا ملک از دور ظاهر شدند. خیلی ترس افتاد به تنم. این ملک‌ها، دو تا فرشته آمدند سمت من. بهشان گفتم که من از طرف میرزا آمده‌ام، با محمدامین کار دارم.»
این دو تا ملک رفتند و بعد از مدت ی برگشتند، گفتند: «محمدامین اینجا نیست. اونی که تو می‌خواهی، اینجا نیست.» خب، خیلی عجیب است. محمدامین، حسابدار مالی میرزای شیرازی، در وادی‌السلام نیست! البته «وادی‌سلام» غلط است. در وادی سلام نیست. خیلی ناراحت شدم. برگشتم پیش میرزا و همه داستان را تعریف کردم. دیدم رنگ میرزا پرید. گفت: «که این آدم خوبی بوده. برای چی وادی‌السلام نبردند؟ یعنی کار بدی کرده؟ آدم بدی بوده؟ من خبر نداشتم.»
یک ذکر دیگر به من یاد داد و فرمود که: «فردا برو این را وادی‌السلام نجف بخوان. ملائکه عذاب می‌آیند پیش تو. به این‌ها بگو که میرزا من را فرستاده سراغ محمدامین.» اگه –خدایی نکرده- این‌ها آوردند محمدامین را، بگو پول‌هایت کجاست؟ ازش سؤال کن. ورثه از طرف من بپرس که برای چی آوردنت اینجا؟ چرا تو تو وادی‌السلام نیستی؟ در برهوت. وادی حق‌الناس هم یکی از وادی‌های برهوت است. سرزمین برهوت که اصل زمینش در یمن است. یکی از اساتید ما فرمود که: «من یمن رفته بودم. گفتم این بیابون چیه؟ گفتند برهوت. دو دقیقه پیاده شدم. به محض اینکه پیاده شدم، پام را تو بیابون گذاشتم. تب همه تنم را گرفت.» مثل ملکوتی روی آن ملک، آن زمین هم اثر دارد دیگر. برای کشمیر هم می‌رفتم. وادی‌السلام، شب‌ها تا صبح، آن موقع. الان آدم جرئت نمی‌کند برود. به آن‌ها گفتند که: «آقا اینجا چی می‌بینید؟ شما که شب تا صبح می‌آیید وادی‌السلام، نمی‌ترسید؟» می‌گوید: «همون روح و ریحان می‌بینم.» به هر حال، آن ملکوت در ملک هم اثرگذار است.
میرزا فرمود: «برای چی آوردنت اینجا؟ تو چرا تو وادی حق‌الناس هستی؟ تو چرا تو وادی برهوت هستی؟ چرا وادی‌السلام نیستی؟»
البته ذکرها را این تاجر رفت تو وادی‌السلام خواند. از آنجا ملائکه عذاب را در واقع.... مجرم که شیخ عباس خمینی نقل می‌کند که: «صدای عذاب شنیدم که احساس کردم انگار شتری را دارند داغ می‌کنند!» این هم همین‌طور. تو وادی‌السلام، صدای عذاب شنیده. صدای برهوت را تو وادی‌السلام شنید. تاجر عذاب امین‌التجار را در وادی‌السلام دیده.
تاجر ادامه می‌دهد: «سلام و ذکرها را گفتم، و ملائکه را دیدم. خیلی چهره‌های ترسناک و وحشتناکی بودند. و به این‌ها گفتم من دنبال محمدامین می‌گردم. این‌ها رفتند و بعد از یک مدت دیدم یکی را دارند کشان‌کشان با قل و زنجیر می‌آورند. صورت زخمی و خونی و خیلی داغ. او را آوردیم پیش من و از این بابا، محمدامین، سراغ پول‌هایم را گرفتم. گفت: «تو فلان کوچه، تو فلان باغ، زیر فلان درخت دفن‌شان کردم. برو پولت را بردار.»
تاجر می‌گوید: «همه را از سر گرفت. خیلی خوشحال شدم. می‌خواستم خداحافظی کنم. یاد حرف میرزا افتادم که گفت: «تو کجا، اینجا کجا؟ تو برای چی اینجا هستی؟» ازش پرسیدم. و این هم یک آهی از دل کشید و گفت که: «امان از قصاب نجف! امان از قصاب!» کشیدند و بردند. و حرفش ناتمام بود. من فقط «قصاب نجف» شنیدم.»
تاجر ادامه می‌دهد: «خیلی خوشحال بودم که آدرس را گرفتم. سریع رفتم به آن آدرسی که گفته بود و درخت را پیدا کردم. همان‌جایی که گفته بود، سکه‌هایم را پیدا کردم. رفتم کربلا پیش میرزای شیرازی، جریان را تمام و کمال برایش تعریف کردم. میرزا خیلی متغیر شد. سپس میرزا فرمود که: «یک مجلسی را همین الان فراهم بکنید. همه قصاب‌های نجف را دعوت کنید. بگویید میرزا سؤال کرده، قصاب‌های نجف می‌خواهد با شما ملاقات کند.»
میرزا آمد به نجف و تو مجلس نشست. و هرکی که از در وارد می‌شد، سلام و علیک می‌کرد، میرزا بهش می‌گفتش که: «سلام فلانی! تو امین‌التجار ما را می‌شناختی؟ ازش راضی بودی؟» معروف بود تو نجف. بالاخره آدم سرشناسی بود، حسابدار مالی میرزا بود. هر قصابی که می‌آمد، می‌گفت: «بله آقا! خدا رحمتش کند. چقدر آدم پاکی بود! چقدر آدم امینی بود! چقدر آدم خوبی بود!» تک‌تک همین‌جور میرزا سؤال می‌کردند، این‌ها وارد می‌شدند.
تا یکی از این قصاب‌ها وارد شد و میرزا بهش گفتند که: «امین‌التجار ما را می‌شناختی؟ چطور آدمی بود؟» گفت: «بله! خدا لعنتش کند! خدا عذابش را بیشتر کند!»
برای چی؟ حالا ماجرا از این قرار است. ماجرا از این قرار بود که این بابا برگشت گفت: «آقا! من تو نجف قصابی داشتم، کاسبی می‌کردم. یک مشتری داشتم، اهل عراق نبود، ظاهراً اهل کویت بوده. تاجر بود و هر گاهی می‌آمد عراق و نجف و گوشتش را از من می‌خرید. خیلی سال بود که ما با هم آشنا شده بودیم و سالی دو سه باری می‌آمد اینجا خرید می‌کرد. کم‌کم با هم صحبت و گفتگو می‌شد و معلوم شد که این پسر دارد، پسر ش هم سن ازدواج است. من هم دختر داشتم، دخترم دم‌بخت. قرار و مدار بالاخره گذاشتیم که دفعه بعدی که تاجر می‌آید عراق، با زن و بچه‌اش بیاید که بالاخره بساط ازدواج فراهم شود.»
این آقای تاجر هم می‌رود شهر خودش و با همسرش صحبت می‌کند. همسرش عصبانی می‌شود. می‌گوید: «تو برای چی ان‌قدر زود قول و قرار گذاشتی؟ ندیده و نشناخته؟ اول می‌رفتی تحقیق می‌کردی در مورد خانواده این‌ها. از کجا معلوم که دخترش هنوز خودش باشد؟ بررسی می‌کردی. برو یک تحقیق تو نجف بکن، بعد ما پاشیم بیایم ببینیم ازدواج بکنه یا نه.»
تاجر هم به صورت مخفیانه، بدون اینکه این قصاب بفهمد، این تاجرِ رفیقِ قصاب که اهل عراق نبود، پا می‌شود می‌آید نجف. شروع می‌کند به تحقیقات. از همین می‌پرسد که: «آقا! من از کی تحقیقات بکنم؟ آدم خوبی باشد، همه را بشناسد؟» بهش می‌گویند که: «برو پیش امین‌التجار. این حسابدار مالی میرزای شیرازی است. همه را می‌شناسد. با همه سر و سر دارد. آدم خوبه‌ای، آدم پاکی است. همچین کسی است که میرزا- کنایه به امام زمان است- همه اموال را سپرده به این بابا. خیلی آدم حسابی است دیگر.»
این هم پا می‌شود می‌آید پیش امین‌التجار. سراغ دختر قصاب را ازش می‌گیرد. قصاب و امین‌التجار معامله کرده بودند قبلاً، و این قصاب گوشت را به امین‌التجار انداخته بوده. گوشت برای گوشتش کمتر بوده، چربی‌اش زیاد بوده. معامله کرده، خلاصه کار خوبی نکرده بوده. این قصاب نجف دلخور بوده بابت از امین‌التجار. می‌پرسد که: «آقا! نظرتان نسبت به این فلان قصاب چیست؟ نسبت به خانواده و خودش و این‌ها؟»
دل‌چرکین بوده بابت اینکه گوشت درست حسابی نداده، و مثلاً آداب معامله را به جا نیاورد. ایشان حالا بر اساس نقل مثلاً این‌طور بگوییم، می‌گوید که برگشت. گفتش که: «هی چی؟» این تاجری که اهل عراق نبود، می‌گوید: «من با خودم گفتم ببین این وضع این قصاب چیه؟»
تجار که ان‌قدر آدم خوبه‌ای است، می‌خواست غیبت نکند، این‌طور گفت که: «هی چی بگم؟» می‌گوید: «دیگه از شهر گذاشت رفت و دیگه خواستگاری هم نیامد.» از یک طرف تو نجف هم چو افتاد که: «این‌ها شیرینی خورده این دختر فلانی‌اند. قرار شده دختر این قصاب را بدهند به پسر فلان تاجر.» حرف و حدیثش افتاده بود و سر همین دیگه کسی هم خواستگاری دختر ما نیامد.
این قصاب می‌گوید: «از آن موقع به بعد که یک مدتی گذشت، این دختر ما هم دیگه کسی خواستگاریش نیامد.» ماجرا این شکلی شد. «من هر وقت به دخترم نگاه می‌کنم، باخبر شدم که به خاطر حرف امین‌التجار بوده که این دیگه نیامد.» امین‌التجار چیز بدی نگفته بود ها، تهمت نزده بود ها، حتی غیبت هم نکرده بود. ولی چیزی گفته بود که نمی‌دانست از حرف او چه می‌شود.
«خانواده اش و خودش گوشت بد به تو داده.» یا می‌گفت: «خیلی آدم خوبی است؛ ولی مثلاً گاهی تو معامله‌اش رعایت نمی‌کند.» چون تو مشوره غیبت، در این حد اشکال ندارد، اگه ضروری طرف لازم دارد که آشنایی پیدا بکند. یکی از موارد جواز غیبت همین «نصیحه‌المستشیر» بهش می‌گویند. دلسوزی برای آدمی که دارد مشورت می‌گیرد. می‌گفت: «خیلی آدم خوبی است. خیلی خانم خوبه‌ای، دختر خوبی دارد. البته گاهی هم تو معامله این‌جوری است دیگر. مثلاً من تازگی رفتم به من به جای گوشت چربی داده. چربی زیاد بوده.» همینو می‌گفتی. چرا می‌گویی «چه عرض کنم؟ چی بگم؟» برداشت دیگری می‌کند از حرف شما، به جای دیگر منتقل می‌شود.
قصاب گو: «از آن موقع هر وقت من دخترم را می‌بینم، می‌گویم خدا عذاب تو را زیاد کند، امین‌التجار! که این نان را تو دامن ما گذاشتی. این دختر تو خانه مانده و کسی برای خواستگاریش نمی‌آید. این‌طور تو ما را گرفتار کردی.»
میرزای شیرازی یکم فکر کردند، فرمودند که: «من اگه تو همین مجلس دخترت را شوهر بدهم، امین‌التجار ما را حلال می‌کنی؟» گفت: «آره! تازه پای شما را هم می‌بوسم!»
جمعیت و این قصاب گفتند که: «کی حاضر است که دختر این آقا را بگیرد؟» بالاخره هم‌شغل هم می‌شوند دیگر، با پدرخانم. «من همه هزینه‌های ازدواج را می‌دهم.» یکی از این‌ها پا شد، گفت که: «من حاضرم.»
میرزا، قصاب، گفت که: «دخترت را تو مجلسی حاضر کن.» و میرزا آقا آمدند تو مجلس و همان‌جا صیغه عقد را خواندند. بعد رو کرد به قصاب، و گفت که: «راضی شدی؟» قصاب گفت: «راضی شدم.»
میرزا دوباره فرستادند این تاجر شیرازی را. امین‌التجار هم تاجر شیرازی. که آن تاجر شیرازی را بهش گفتند که: «دوباره فردا برو وادی‌السلام و ذکرهایی را که بهت گفتم را بخوان، تا از احوال این محمدامین باخبر بشوی.»
تاجر می‌گوید: «فردایش رفتم وادی‌السلام. دیدم تو وادی‌السلام -تکرار است- گفتم دو تا ملک آمدند.» و این‌ها گفتند: «که این محمدامین غرق در نعمت و تو لباس بهشتی و این‌ها است.» این همان آسمان اول و غیبت و آثار عمل و تبعات عمل.
یک زندگی آسیب‌دیده، یک نسل. ببینید آقا! ماجرا شوخی نیست. و حالا کسی می‌خندد و مسخره می‌کند و می‌گوید خیلی دیگه شما دارید سختش می‌کنید. و کرونا، این دکترها که توصیه می‌کنند، تذکر می‌دهند. خیلی داری سختش می‌کنی. سفرها به راه و این‌ور و آن‌ور، ما یک چهار روز هم مراعات کردیم، تو خانه نشستیم و ماسک زدیم و این‌ها. دیگه الان دیگه همه راحت. همه، که یعنی بعضی‌ها مثل من راحت و می‌رویم و می‌آییم و مسافرت می‌رویم، دیدنی می‌رویم. دیگه مگر تا ابد میشه تو خانه بنشینیم؟
ماجرای تقویم شکلی است دیگر. یک دو سه روزی این حرف‌ها اثرگذار است. ولی رو ما نمانده. غیبت و تهمت و وادی حق‌الناس و این‌ها، بعد دو زندگی طبیعی. کرونا را جدی نمی‌گیریم. کرونا که جلو چشم‌مان است. داریم می‌بینیم. تک‌تک می‌میرند. هزار و خرده‌ای نفر تا حالا تو این چند روز از ایران از دنیا رفته‌اند. بعد می‌خواهیم یک امر نادیدنی و... اگه بریم، دیگه راه برگشت نداریم ها! بریم دیگه راهی نداریم برگردیم ها! تمام ها! این‌ها هم راست است ها! این ماجراها راست است ها! دروغ نیست ها! آخوندها نبافته‌اند ها! یک ذره احتمال بده که تو داری می‌بافی. تو برای خودت یک زندگی دیگری بافتی. فکر کردی که هرکی را زدی و پرپر کردی و با زندگی هرکسی هرجور دوست داشتی برخورد کردی و بازی کردی، تا کردی و هیچ حساب‌وکتابی ندارد؟ نه آقا! ماجرا خیلی جدی است. فقط باید بگیم خدا به دادمان برسد.
اگه این‌ها واقعیت دارد، اگه این‌ها حقیقت است، وضع ما چه خواهد بود؟ اینجا گرفتار بودیم. محمدامین تا قصاب نجف بیاید حسابرسی بشود دیگر. و مثلاً باید عبادت چند سالش را می‌داد. و چقدر راضی کردن اینجا راحت است، آنجا سخت است. دل به دست آوردن اینجا راحت است، آنجا... آنجا هزینه‌ها خیلی بالاست. تا اینجا هستیم هزینه‌ها کم است، پایین است، راحت است. قدر این دنیا را. قدر این نفس‌ها را. قدر این ساعت‌ها را. قدر این دقیقه‌ها را. الان چند ساعت دیگر یک سال عوض می‌شود. سال نود و نه. چقدر راحت. ما دیشب برنامه تلویزیون نشان داده بود برای تحویل سال. «حول حالنا الی احسن الحال». به زبان‌هاست دیگر. حال ما بهترین حال بشود. بعد به سبک من و تو عروسک درست کرده‌اند که از مسئولین خدمتگزار ایشان آوردند؛ یک چهار پنج دقیقه رو آنتن فقط مسخره. بسم‌الله الرحمن الرحیم. می‌گفت: «یک آدم سبک‌مغز، بی‌عقل، لوده، مسخره نشسته، خیلی خودش را مثلاً آدم جنتلمن، عاقل، متفکر.» که نمی‌خواهم فعلاً تحلیلی نسبت به این افراد داشته باشم. خیلی من ناراحت شدم وقتی این صحنه را دیدم. خیلی بدم آمد. خیلی بدم آمد.
این احسن حال ما شد؟ همه جای دنیا رایج است الان. کرونا همه جای دنیا رایج است. بی‌شعوری هم همه جای دنیا رایج است. حالا بحث مسئولین و این‌ها را داریم. ان‌شاءالله هم سختی‌های کار مسئولین داریم، هم اینکه تهمت مسئولین که تو همین بحث حسینیه که الان می‌خوانیم همین را مطرح می‌کنم. خیلی کار دقیق است. خیلی کار دقیق است. ما خودمان کسی هستیم که تندترین مواضع را داریم نسبت به برخی از هیچ ابایی هم نداریم. قصد تقرب هم داریم. از خدای متعال می‌خواهم که از ما بپذیرد این مواضعی که می‌گیریم. از باب نهی از منکر، از باب آشنا کردن.
از این کلمات در نهج‌البلاغه زیاد داریم. امیرالمؤمنین علیه‌السلام، برخی تعابیر تند. البته ملاک دارد، مبنا دارد، ضابطه دارد. در مورد هر کسی هر نوع افشاگری نیست. یک استاندار از امیرالمؤمنین رفته سر سفره کباب نشسته. خبرش پخش شده بین مردم. بعد حضرت نامه علنی و عمومی می‌زنند. اصطلاحاً می‌گویند دیپلماسی عمومی می‌کنند. همه مردم در جریان قرار می‌گیرند. این می‌شود همین کار الان. ما که مثلاً توییت می‌کنیم، خبر می‌دهیم، نقد می‌کنیم. نقد مسئولین بوده، رایج بوده، باید باشد. چون حفاظت از شخصیت نظام اسلامی حق مردم است. محافظت حق مردم است.
یک بحث است، یک بحث دیگر این است که آقا شما بیایی مسئول را مسخره کنی. من با این آقایی که آوردند کار ندارم ها. انتخاباتی هم بنده به ایشان رأی ندادم. بحث دیگری است. کسای دیگری هم اگه بیارند، می‌گویم «من فلانی و فلانیم می‌خواهیم بیاوریم.» آن هم بد است. آن هم زشت است. نه! حرمت دارد این‌ها. شخصیت دارند. ما نقد داریم نسبت به این‌ها. نقدهای جدی هم داریم. تو ابعاد خودش قائلیم که بعضی از این‌ها حق‌الناس بسیار سنگینی گردنشان است. حق‌الناس سنگین گردنشان است. بعضی چیزهایی که این‌ها تو بعضی معاملات دادند، رفته. حق هشتاد میلیون آدم بوده. لااقل مادی‌اش را فقط نگاه کنید که چند میلیارد تا حالا هزینه برای این‌هایی که این‌ها دادند رفته، شده. عجیب است. ملت یک بخششه. شب‌ها خواب دارند الان؟
بعد از شدت گریه و ناله، بعد از این ماجراها، آب شده‌باشند. این‌ها اگه بفهمند چه خبر است. شخصیت کسی را هک بکند، تهمت بزند، مسخره بکند. رو آن مملکت اسلامی. ما مسلمانیم. ما اصلاً حالیمان است اسلام به چی است؟ به پشم. حق‌الناس و این مسائل. مشغول کارها بودم. این اخبار ورزشی که لجنزاری است واقعاً. این خبرهای ورزشی، روزنامه‌های ورزشی، خبرهای ورزشی. آدم می‌ماند واقعاً دیانت دارند؟ ندارند؟ دو نفر آورده. این می‌گوید که: «از یک باشگاهی هرچی گفته دروغ بوده، ال بوده، بل بوده.» بعد می‌رود با آن یکی مصاحبه می‌کند، می‌گوید: «هرچی گفته شروع کرده از آن اِفِ...» چشم مردم، این بی‌اعتماد کردن مردم، این لجن‌مال کردن شخصیت همدیگر. بر فرض همین دو نفر این حرف‌ها را زده‌اند. توی صدا و سیما، توی رسانه باید بیایی این‌ها را پخش بکنی؟ چی برای تو دارد؟ چه فایده‌ای دارد؟ غیر تشویش ذهن مردم؟ غیر از به هم ریختن... حالا از حیث ورزشی می‌خواهی نگاه کنی؟ غیر از حاشیه‌درست کردن برای آن تیم، برای باشگاه؟ یک ذره شعور، یک ذره عقل، یک ذره درایت. نه! این بازتاب رسانه‌ای‌اش خوب است. خوراک رسانه‌ای. «ما این را که می‌گذاریم، سینش می‌رود بالا!»
الان الان‌ها اکثراً خیلی‌ها به خاطر سین می‌روند جهنم. قطعه‌ای داریم در جهنم: قطعه سِین‌ها. «مطلب العلم ولو به سین!» این همان سِین است، وصل «اِلَه‌اُ» جهنم ولو به سین. «جهنم را طلب کن ولو به سین.» فقط سِین بکنند. «جهنم رفتیم، جهنم!» این خبر سِین می‌شود. می‌آییم شرورمان را رو آنتن می‌گوییم. تکذیبش را تو لایوهایمان می‌گوییم. رو آنتن، جلو هشتاد میلیون نفر سؤال داشتیم، این بازی کردن با ذهن و روان و فکر مردم است. به یک نفر شخصیت یک نفر، به زندگی یک نفر گرفتاریش است. با هشتاد میلیون، گاهی با زندگی هشتاد میلیون. شب خوابیدیم، صبح پا می‌شویم. می‌بینیم بنزین سه برابر شده.
تو چطور می‌خواهی جواب خدا را بدهی؟ «وظیفه بوده باید گران می‌کردی؟ راه دیگر نبوده؟» این مردم انسان نیستند؟ این مردم حالیشان نیست؟ این‌ها زندگی... صبح پا می‌شوند می‌بینند قیمت سه برابر شده. فشاری که به قلب و روح و شخصیت و زندگی این‌ها می‌آید. تک‌تک این‌ها. تو چه جور می‌خواهی جواب بدهی؟ تو اصلاً اعتقادی به معاد داری؟ تو اصلاً خدا را قبول داری؟ تو غیر از سیاست و قدرت و ریاست و چیز دیگری بلدی؟ چیز دیگری حالیت می‌شود؟ به چیز دیگری اعتقاد داری؟ سؤال. سؤال مبتنی بر شخصیت یک نفر. در عمل باورمان... باورمان بیاید.
ایام انتخابات که می‌شود، می‌بینی یکی دو ماه روزی چهار تا شهر، چهار تا استان کار می‌کند. «خب بزرگوار! دو ماه به‌کوب کار می‌کند، خسته می‌شود چهار سال بعد استراحت کند!» کوران ماجرا. هفته‌ای یک بار من جلسه ویدئو پروژکتوری، کنفرانس. نظر خدا را می‌خواهید جلب کنید. ایام انتخابات هم ویدئو کنفرانسی این‌ور و آن‌ور می‌رفتند با ماشین شاسی‌بلند سفرهای انتخاباتی‌شان را می‌رفتند. این‌ور و آن‌ورشان می‌رفتند. جلو دوربین صدا و سیما که می‌رسیدند تو جام‌جم با یک ماشین ایرانی معمولی. این‌ها به تمسخر گرفتن همه چی است.
روراست باشیم. همین باشیم. بگیم: «مردم! من مسئولیتی دارم. بعد ماشین این‌جوری سوار می‌شوم.» من که جلو آنتن که می‌آید.... این یکی دو تا نیست این مسائل. این این‌ور قضیه حق‌الناس که آن مسئول را مراعات کند. این هم این‌ور قضیه حق‌الناس که ما باید مراعات کنیم. خیلی هم ارزش باریک و خیلی اینی که گفتی می‌توانی اثبات بکنی؟ می‌توانی اثبات بکنی چه اونی که تعریف کردی، چه اونی که رد کردی؟
«پیام داده که من مثل تو زیاد دیده‌ام که همین‌جوری بودند و بعد هم آن طور شدند.» به قول خودش تند. ماییم، و شما، و قیامت، و حساب و کتاب. می‌توانی اثبات کنی این‌هایی که من گفتم تندروی بود؟ بسم‌الله. شاخص برای تندروی چیست؟ اگه نفس خودت را شاغول کردی، اولاً از دین چقدر می‌دانی؟ از خدا چقدر می‌دانی؟ چی دستت است؟ چقدر خواندی؟ چقدر بلدی؟ چقدر مطالعه داری؟ چقدر درس گرفتی؟ چقدر استاد دیدی؟ خط‌کشت چیست؟ قرآن بلدی؟ روایت بلدی؟ نهج‌البلاغه بلدی؟ صحیفه سجادیه بلدی؟ با کدام یکی از عبارت معیارت چیست؟ این نکته اول.
نکته دوم، چه شکلی تطبیق دادی؟ این یکی مثلاً این تندرو است، آن کندرو. تهمت از این سنگین‌تر و شدیدتر هم داشتیم. خب! این هم که می‌گوید آقا من می‌دانم و تو. از این باب که حواست را جمع کنی. آخه بعضی‌ها یک جوری می‌گذرند از این‌ها که غیبت و تهمت می‌کنند که جری می‌شود. حالا اینکه ما آخرش از این‌هایی که تهمت می‌زنند، غیبت می‌کنند می‌گذریم یا نمی‌گذاریم با خودمان. ولی الان می‌گوییم نمی‌گذریم. برای اینکه تو می‌خواهی از من بشنوی که من می‌گویم می‌گذرم، که راحت بروی غیبتت را بکنی.
شیخ بهایی دیشب می‌خواندم، یک بیت یادم نیست. شیخ بهایی از قول صائب البته نقل می‌کند که می‌گوید: «من غصه‌ام از قیامت این است که قراره راز خلُق‌الله را ببینم تو قیامت.» می‌خواهم این‌ها را ببینم. یک نگاه لطیفی است. بعضی‌ها نمیان حق و حقوق‌شان را بگیرند به خاطر همین است. می‌گوید آقا حوصله مواجه نشم. بعضی‌ها مثل ما، نه! دوست دارند. مردم می‌گویند ما می‌خواهیم ببینیم.
خریده‌ای چیزهایی گفتن این‌ورش هم است. اگه انسان بر اساس علم، بر اساس باور، بر اساس یقین، تخصص، حجت شرعی حرفی را زده، پایبندش بوده. این آن طرف حجت. و این سخت است آقا جان. خیلی این بخش خیلی سخت است. خیلی مرز باریکی است. یک کلمه جابه‌جا می‌شود، کلاً عوض… یک جوری دیگر منتقل می‌شود، یک چیز دیگر طرف می‌فهمد. این هست دیگر.
مثلاً بیشتر انتقاد داریم تا سؤال. یعنی از کسی معمولاً سؤال نمی‌کنیم. نسبتی می‌دهد، تهمتی می‌زند. سؤال ندارد دیگر. دارد تهمت می‌زند دیگر. تحلیلی دارد می‌دهد، حرفی دارد می‌زند که جایی هم ندارد برای بررسی. جا دارد برای اینکه آقا! از کجا این را آوردی؟ از کجا داری می‌گویی؟ پیشنهادی داده به یکی از سران نظام. مثلاً: «تو خجالت نمی‌کشی دیگر؟ اومدی به رهبری هم پیشنهاد می‌دهی؟ آقا! جرم است مگر؟ مگر گناه است مگر؟» پیشنهاد که اصلاً خیلی خوب است. که درخت… تا قبل از این درخت‌های غیر میوه‌ای می‌کاشتم. یک کسی پیشنهاد داد به شما که روز درختکاری درخت می‌کارد، درخت میوه‌دار بکارید. از آن روز دیگه من درخت میوه‌دار می‌کارم.
پیشنهاد که خیلی خوب است. خیلی وقت‌ها اصلاً این پیشنهاد فضاسازی تو جامعه است. برای اینکه دست و بال آن رهبر باز بشود، یک سری کارها بتواند بکند. شما موج رسانه‌ای می‌دهی برای اینکه دست او باز بشود. فضا آماده بشود. برای غیر از اینکه نمی‌آید بپرسد: «آقا چرا این کار را کردی؟ خجالت نمی‌کشی؟» خب، تو خجالت نمی‌کشی از تهمت زدن؟ تو خجالت نمی‌کشی نیش زدن؟ این‌ها خجالت دارد. یکم باورمان بیاید بابا! به خدا این حرف‌هایی که می‌زنیم، این‌ها اثر دارد تو باطن و روان یکی دیگر. بعد ممکنه کسی متأثر از این‌ها بشود. پنج تا، ده تا، صد تا، دویست تا. وقتی شنید می‌خواهد حرف بزند. به همه برسد حرف‌هایم. بسته بشود. دویست نفر دیگر هم محروم بشوند. بعد آن وقت این دویست نفری که محروم شدند، به خاطر همون چهار تایی بود که حالیشان نبود، بلد نبودند، نمی‌دانستند.
چند جمله بگذار من از مرحوم آیت‌الله حق‌شناس برایتان بخوانم. مطالب خیلی قشنگی است. مدت‌ها بود می‌خواستم عرض بکنم. دیگه کتاب «از مُلک تا ملکوت» ایشان. این بخش که الان دارم می‌خوانم، دفتری است که در واقع آن متن سخنرانی ایشان را پیاده کرده‌اند. دفتر دوم، صفحه ۲۲۹. در مورد زبان و غیبت و این‌ها نکاتی را دارند. خیلی این جمله را خود من خیلی اثرگذار دیدم. ما که آدم نشدیم. زبانمان هم اصلاح نشد. ولی از خیلی سال پیش که این جمله را بنده ازشان شنیدم، البته با واسطه شنیدم، خیلی چیز عجیبی بود برایم.
«خدا شاهده که از ابتدای ۱۸ سالگی، استاد من، من را ملزم کرد به اینکه کم صحبت بکنم. از سمت باب کلمه نادرست است لغت صحیح: سمتِ بابا / سمتِ ربابه، من ابواب کلمۀ نادرست است. لغت صحیح: از بابِ حِکمةٍ، السکوتِ، یک دری از درهای حکمت است. خاموش بودن، دری از درهای حکمت. در مباحث اخلاق، اولین مسئله‌ای که بنده یاد گرفتم، باب غیبت بود. چون دیدم اگه این بابا را یاد نگیرم، نمی‌توانم صحبت بکنم. هرچه حرف بزنم، استاد خواهد گفت که غیبت است. داداش جون! غیبت است! غیبت است! دیدم من تو بحث غیبت را مسلط نباشم، حواسم را جمع نکنم، هیچی دیگه نمی‌توانم بگویم. هر که زیاد حرف بزند، مثل من زیاد اشتباه می‌کند. مَن کَسُرَ کلامُهُ کَسُرَ خَطَئُهُ. آدم‌های پرحرف، آدم‌های پراشتباهند. کم‌حرف است برای کسی که صبح تا شب پشت فرمان با ماشین بخواهد کار بکند. جریمه‌اش هم زیاد می‌شود دیگر. کسی که هفته به هفته ماشینش را بیرون نمی‌آورد، جریمه هم نمی‌شود. آدم‌هایی که پر رانندگی‌اند، پر جریمه هم هستند. پرحرفی هم پر اشتباهی، مگر کسی که مجتهد باشد، باسواد باشد. آخه تو چه می‌دانی سود و زیانت در چیست داداش جون؟ تو که سود و زیان خود ندانی، به وصلش کی رسی؟ هیهات! هیهات!»
نبی اکرم در ادامه فرمودند: «وَ لا يَسْتَقِيمُ لِسَانُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ عَمَلُهُ.» یعنی وقتی عمل انسان بد شد، زبان او آن عفت اولیه خودش را از دست می‌دهد. غیبت می‌کند، تهمت می‌زند. «بنده در یک مجلس شرکت کرده بودم. دیدم همه ساکت نشستند؛ اما کم‌کم می‌خواهند دو به دو با هم مشغول صحبت بشوند. بنده گفتم حالا که شما ساکت هستید، بنده یک روایت برای شما می‌خوانم.» حالا که تو آن مجلس افراد مختلفی از داخل و خارج کشور بودند. «بنده ملاحظه‌ها را نمی‌کنم؛ اما شما نمی‌توانید مجلس را تحت کنترل خودتان بگیرید. داداش جون! کلاه شما پشم ندارد. مجلس را نمی‌توانید تو اختیار خودتان بگیرید. آن وقت آن ها به شما مسلط می‌شوند. شما باید مراقب باشید. از پروردگار یاری بخواهید.»
بعد می‌فرماید که: «گمان نمی‌کنم هیچ کدام از این بخشش خیلی قشنگه. گمان نمی‌کنم هیچ کدام از شماها در دفاع از مؤمن به اندازه بنده جدیت داشته باشید.» حق‌شناس توی مجلسی شرکت کرده بودم، یکی از حضار شروع کرد به غیبت کردن یک مؤمن. ایشان می‌فرماید که: «هرچی او گفت، بنده رد کردم؛ اما باز هم به غیبت کردن ادامه داد. بنده گفتم: «حضرت می‌فرماید: «کذب سمعک و بصرک. عن برادر مؤمن خودت هرچی گوشت شنید و چشمت دید، تکذیب کن!»»
چشم دیده‌ها! آقا با چشمم دیدم. اگه مؤمنه، این قصدش این نیست. نمی‌خواست این کار را بکند. این هم می‌خواست این را بگه.
تو کلمات مرحوم آیت‌الله پهلوان تهرانی دیشب می‌خواندم: «یکی از الطاف خفیه و بزرگ الهی، تهمت‌هایی است که بر زبان دیگران در شأن شما، در وصف شما جاری می‌شود. باعث نجات شماست. عنایت خداست.» تهمت‌هایی که این‌ها می‌زنند. حالا تعبیر ایشان این بود برای سالکین راه حق. این‌ها نقل و نباتی است که باید مثلاً باشد. اصلاً این‌ها خیلی خوب است. غصه‌ای ندارد. غصه به این است که آخه تو باورت هست که قراره بمیری؟ حساب و کتابی هست. من باورم هست. باورمان می‌شود واقعاً؟ خداوکیلی بابا! به خدا جدی است ها! به هرچی نرسد یکی می‌رسد ها! آبروی دیگران. این که گفتی نسبت دادی، از کجا؟ برای چی گفتی؟ دلیلت چه بود؟ دلیل همیشه امینی؟
آقای به کلمه نادرست است خانمه می‌گوید که: «هیچ وقت من ندیدم تو فلان چیز را درست بگذاری سر جایش.» می‌گوید که بچه… به مادر ش می‌گوید که: «هیچ وقت هیچ‌چیزی را پیدا نمی‌کنی.» آشپزخانه مامان اش می‌آید، یک ثانیه پیدا می‌کند. می‌گفت: «دیگه می‌خواهم به مامانم بگویم که ده میلیارد پول تو آشپزخانه گم کردم.» مامانم بیاد در کابینت را باز کند، بگذارد جلوم. بگوید: «ها! کوری! این‌ها کوری است!»
این‌ها می‌گوید: «هیچ وقت هیچ‌چیزی را پیدا نمی‌کنی.» خیلی خب. این را شما نسبت دادی. مکتوب شد دیگه. نوشتم. این خانم به این بچه گفت: «هیچ وقت هیچ چیز را پیدا نمی‌کنی.» اغراق، مبالغه‌اش. بالاخره آن را هم باید آنجا جواب بدهد دیگه. توضیحش با خود ایشان است. این‌ها می‌نویسند. فقط این‌ها کار توضیحات توضیحش با ماست. می‌رویم آنجا می‌گوییم اغراق بود، مبالغه بود. بالاخره نسبت داده دیگر. آن ها ممکنه دل‌شکسته باشند. ممکنه که معمولاً می‌شکند دیگه دل آدم وقتی با آدم این جوری حرف می‌زنند. سنگ که نیست. «هیچ وقت هیچ‌چیزی را پیدا نمی‌کنی!» خیلی خب! این «هیچ وقت»ها را لطفاً با ذکر مثال توضیح دهید. هر دو تا سه تا می‌آورد. می‌گوید: «بقیش چی شد؟» صد تا بوده که این پیدا کرده و تو گفتی که «هیچ وقت پیدا نمی‌کنی!» بابت آن صد تا حساب و کتاب. معادل‌گذاری می‌کنند. این صد تا مثلاً چقدر می‌شود؟ از تو اعمالش برمی‌دارند، می‌آورند معادل به این می‌دهند.
یکی دو تا نیست آقا جان! عزیز من! بزرگوار! خدا به دادمان برسد. موارد این شکلی فراوان. عروس‌کشی می‌کنند. بوق بوق زدن و نصف شب ساعت یک شب، دو شب. خیابان هم هستیم، آن ور هم تالار. ماجرایی داریم. شب‌های عید، اعیاد و مناسبت و این‌ها، یک شب، دو شب، بزن‌وبکوب، سروصدا، بوق. خب، این تبعات حق‌الناس میاید زندگی‌ات را نابود می‌کند. بنده خدا تو شب اول عروسی شب عروسی اطعام کن. صدقه بده. وقتی است که دعا مستجاب است. آثارش را تو زندگی‌ات می‌بینی. برکاتش بیاید تو زندگی‌ات. ابتدای یک کاری با دعای دیگران باشد، با برکت کار خیر باشد. تو اول زندگی‌ات را با نفرین بقیه داری شروع می‌کنی. طلاق اثر دارد. بعد می‌گوید «شوهرم یک‌هو دلش از من کنده شد. یک‌هو با هم سرد شدیم. یک‌هو فلان شد. یک‌هو ال شد. یک‌هو بل شد.» یک‌هو‌ها مال کجاست؟ ما را بستن. آخه من نمی‌دانم چقدر ما تو این مملکت بیکار و الاف داریم. هی نشست و احساس می‌کنم. بسته‌شدن! «یکی این‌ها را بسته.» آقا! کی می‌آید من را ببنده؟ آخه من در مورد خودم خداوکیلی می‌گویم چقدر باید طرف را ببندی؟ ترجمه کنه. فقط گفتن که: «آقا! دفع چشم زخم می‌کنه.» آدم می‌ماند بابا! این چوب عمل مان است. چوب عمل مان است. شب عروسی حق‌الناس، بوق، سروصدا. تو مجلس گناهی که تو گرفتی، آن بچه چهارده، پانزده ساله اولین بار تو عمرش رقصید. به زور رقصید. آن زندگیش عوض شد! از آن شب‌ها خطش عوض شد. خیلی چیزها برایش شکسته شد. آن پشت رفته بودید، هی ته استکان می‌رفتید بالا. آن پسر نوجوان از روبرو دید، آن خیلی چیزها برایش عوض شد. یک مسیر دیگری را انتخاب کرد. هشتاد سال یک ور دیگری رفت و این‌ها همش این تبعات آن است. بستی خودت، خودت را با آن کارها. چرا باورت نمی‌آید؟ آخه من که خوبم، همه چی‌ام هم خوبه. «یکی یک نامردی دارد، حسودی می‌کند.» درست شد؟ بخوانیم حل بشود؟ مثلاً صلوات و نمی‌دانم آب ریختن رو چی‌چی و این‌ها، همه حل می‌شود؟
«اَلا اُخبِرُکُم بِدَائَکُم وَ دَوَائَکُم؟» خبر بدهم دردتان چی است؟ دارویتان چی است؟ «دَائَکُمُ الذُّنُوبُ وَ دَوَائَکُمُ الإِستِغفَارُ.» پیامبر فرمود: «دردتان گناه است، دارویتان هم استغفار است.» استغفار از هر گناهی، متناسب با خودش. تهمت زدیم، آبرو بردیم، آبرو برگردانیم. آبرو بدهیم. آبرو بدهیم بهش. آبرو بدهیم. این روایت را حتی شیخ هم در رسائل آورده است. شیخ انصاری: «هرچه شنیدی و دیدی، بگو من اشتباه شنیدم و دیدم.» ان‌قدر مؤمن احترام دارد.
متأسفانه در آن مجلس یک اهل علمی هم بود که حرف آن شخص را تأیید می‌کرد. طرف غیبت می‌کرد، یکی دیگر. عوض کنید. چون وقتی یکی بگوید نه آقا این‌طوری نیست، همیشه غیبت... اگه می‌دانی یک جایی مطمئن نیستی از اینکه اگه از کسی تعریف بکنی، بقیه پشتت را بگیرند و حمایتت بکنند، تعریف زمینه غیبت است. بابا! فلان‌جا دیدی فلان پست را گذاشته؟ این جوری کرده، آن جوری گفته. یک چیزی زهرش را بالاخره باید بپاشد. نیش اقتضای طبیعتش این است. عقرب است، دیگر. عقرب زهرش را نپاشد؟ مار نیش نزند؟ مار طعمه ببیند نبلعد؟ مگر می‌شود؟ مگر داریم؟ نکن! تو می‌دانی که این مار است. تو به این مار طعمه نده. آماده می‌شود برای اینکه بیاید ببلعد.
خدا می‌داند تو این مجالس ما. یکی از الطاف خدا امسال این بود که این مجالس تعطیل است: صله رحم، شب‌نشینی‌ها، دور هم‌نشینی‌ها، فحش‌های سیاسی و غیبت مسئولین و سراپای نظام پاشیدن. آخوندها و مداح‌ها و زائرها و این‌ها. همه‌شان همین نظری و فعل نامشخص و همه‌شان فلان‌اَند و همه‌شان اَلَند و همه‌شان بلند و کلاً. به خدا می‌داند چه ظلمتی می‌آورد!
مرحوم آیت‌الله سلطان‌آبادی می‌فرمود: «من از کنار زمین‌هایی رد می‌شوم، می‌بینم قلبم سنگین می‌شود. می‌فهمم در این زمین تهمت زده شده.» آن زمین تاریک شده. چه برسد به آن آدمه؟ فوروارد کرده، استوری کرده. در همین ایام عید، خیلی‌ها… آیت‌الله حق‌شناس در مورد ایام عید و مهمانی‌ها و این‌ها مطلب زیاد دارم تو این سه جلد کتابشان. یکی از نقل‌قول‌هایشان این بود: «در همین ایام عید بنده را به یک مجلسی دعوت کردند، بنده هم به تله افتادم. به تله افتادم. اقوام دعوت می‌کنند، من هم برای صله رحم اجابت می‌کنم. یک کسی شروع کرد به صحبت کردن و گفت می‌خواهم صحبت بکنم. بنده به صحبت‌هایش گوش کردم.»
یاد بگیریم این بزرگان این جوری بودند ها! این مقامات و این ماجراها و این‌ها. حالا می‌خوانم برایتان. یک مکاشفه‌ای برای ایشان دست داده. بخوانم برایتان. خیلی قشنگ است. نکته خیلی قشنگ دارد. الان یادم افتاد که پیدا کنم برایتان بخوانم. ادامه مکاشفه: «بنده به صحبت‌هایش گوش کردم؛ اما همین که دیدم می‌خواهد نسبت به مؤمنی اهانتی بکند، با کمال نزاکت و ادب بهش گفتم آقا جان! بار ما سنگین است، سنگین‌تر نکن! گفت نه خیر! شمام باید استفاده کنید!» باز دوباره دیدم شروع کرد به… بعضی‌ها واقعاً خیلی عقلشان کم است. این عالم، خود این عالم، این ولی خدا کنار تو نشسته. تو باید ادب بکنی. پیش عالم حرف نزنی. ساکت باشی. دهان ت را ببندی. رو دو زانو، سر پایین. او حرف بزند اگه خواست حرف بزند. نخواست، سکوت بکند، تو هم ساکت باشی. ته‌اش این است که تو یک حرفی بزنی که از آن استفاده کنی. در حالی که من که او ساکت نشسته دارد غیبت می‌کند. بعد می‌گوید نگو. می‌گوید: «نه! تو هم باید یاد بگیری. گوش بدهی. مفید است!»
باز دوباره دیدم شروع کرد به عیب‌جویی کردن از دیگران. گفتم آقا! «بر حذر باش که در کلام و رفتار دیگران واقع نشوی!» اما دیدم به تذکرات بنده توجه نمی‌کند. گفتم: «شما از حلم بنده سوءاستفاده می‌کنید.» بنده هم به صاحبخانه گفتم: «اگه می‌خواهی که بنده در خدمت شما باشم، باید این آقا ساکت باشد.» تذکر داد. غرض از این است که اگه نمی‌توانید مجلس را تحت کنترل خودتان بگیرید، باید یک همچین صحنه‌هایی به وجود بیاورید. «تو که سود و زیان خود ندانی، به وصلش کی رسی؟ هیهات!» که ذکر خیری از ایشان شد. آن ماجرای دیگر را هم برایتان بگویم. حالا از این خاطره‌هایشان زیاد دارد.
می‌فرماید که: دفتر سوم، صفحه ۱۹۱: «انسان باید مراقب حرف زدنش باشد. غیبت نکند، مذمت نکند. بنده در یک مجلسی بودم. دیدم این‌ها همدیگر را مذمت می‌کنند. گفتم همدیگر را مذمت نکنید. تو کلمه نامشخص حرف نزنید. این کارها حقیقتاً مفسده دارد. قوانین شهر، تابع مصالح و مفاسد. نقش الاَمریه کلمه نامشخص است.» امام صادق فرمود: «اگر از رفیق خودت بدگویی بکنی، در امواج هوا اثر می‌گذارد. وقتی فردا او را ببینی، می‌بینی که اوقاتش تلخ است.» عجب حدیثی است! می‌بینی که خیلی نگران است. پس بنابراین اگه شما در صدد این باشید که اعمالتان را خالصاً به پروردگار تحویل بدهید، پروردگار هم مصالح زندگی شما را خودش متقبل می‌شود. «دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی // دیوانه تو هر دو جهان را چه کنم.» خیلی کلمات اثرگذاری داشتند مرحوم آیت‌الله حق‌شناس. نفس خیلی حَقّی داشت. تَشَرُّفاتی خدمت امام زمان داشت. انسان فوق‌العاده‌ای بود.
من حالا آن ماجرا را پیدا کنم برایتان که تو مسجد آیت‌الله شاه‌آبادی ایشان برایش مکاشفه‌ای صورت گرفته. سیدی را می‌بیند که احتمالاً امام زمان باید باشند. حالا این هم تذکرات ایشان. می‌فرماید که: «از علائم محبت، دوست داشتن وسایل رسیدن به محبوب است. اگه من بخواهم به محبوب برسم، باید نماز جماعت بخوانم. داداش جون! باید کارهایی که من را به محبوب می‌رساند را دوست داشته باشم. باید نمازم اول وقت بخوانم. غیبت نکنم، اهانت نکنم، کسی را مذمت نکنم، بدگویی نکنم. به استاد احترام بکنم. نسبت به مقام روحانیت کرنش بکنم. پس باید وسایل وصول به محبوب که طاعت و بندگی است را از صاحب شهر یاد بگیرم و به کار ببندم. داداش جون!»
این هم باز یک مطلب دیگر از ایشان. روز یمان باشد، پیدا کنم. مطلب قشنگی است. این را هم بگویم. این هم قشنگ است. حالا دارم می‌گردم پیدا کنم آن بخش را. هنوز پیدا نشده. می‌فرماید که: «مرحوم علامه طباطبایی که هم در معقول و هم در منقول مجتهد بودند، زبانشان همیشه مشغول به ذکر، مگر اینکه مورد سؤال واقع شده و جواب می‌دادند.»
آن وقت، ما چرا باید ان‌قدر حرف بزنیم؟ خدا رحمت کند آقای مطهری را که گفته است: «خیلی روایت است. تَکثُرُ فِی کَلَامِکُمْ وَ تُمِرُّ فِی قُلُوبِکُمْ.» اگر یک قدری از حرف زدن خودداری می‌کردید، اگه این دره‌ها را به دلدار می‌دادید، کینه و حسد و عجب و بخل و تمام صفات رذیله را ازش خارج می‌کردید، آن وقت گوش شما عوض می‌شد. گوشتان را عوض می‌کردند. شما که نمی‌توانید درست صحبت بکنید برادر من! یا صحبت‌هایتان غیبت است یا اهانت است یا مذمت دیگران است. آن کسی می‌تواند درست صحبت بکند که تمام و کمال به این جهات توجه داشته باشد.
وقتی بنده می‌آمدم، یکی از رفقا گفت: «حالا مال شب قدر هم هستی. سخنرانی.» یکی از رفقا گفت: «آقا! راجع به غیبت و اهانت و تهمت یک قدری صحبت بکنید.» من انتظار نداشتم امشب که شب بیستم ماه رمضان است، این آقا به من بگوید درباره غیبت و اهانت صحبت بکن.
خدا شاهده... آهان! این پیدا شد. عنایت ایشان بود. «خدا شاهده که من در عالم رویا دیدم که در همین مسجدی که آقایون شاه‌آبادی و رفیعی کلمه نامشخص و رفیعی نماز می‌خواندند، یک سید محترمی سر حوض وضو می‌گیرد. احتمالاً امام زمان. گفتم آقا! اگر من بخواهم همیشه به زیارت شما نائل بشوم، چه باید بکنم؟ فرمود: «مذمت کسی را نکن. بدگویی نکن. زبانت را از بدگویی نگه دار. این مقام مقام اول ورع است.»» ظاهراً امام زمان بوده. حضرت داشتند وضو می‌گرفتند توی آن مسجد. ایشان تو مکاشفه تو رویا دیده. خدا به داد من برسد! پس این هم آقا جان! از این از مرحوم آیت‌الله حق‌شناس. رضوان خدا بر همه بزرگان که این‌ها اهل حقیقت بودند. وصال پیدا کردند به عوالم بالا.
حسابی حالمون گرفته است. امروز، روز آخر سال ۲۰ میلادی است. ماجرای حسینیه را بخوانم برایتان. «دلا آماده است. الحمدلله ادامه کتاب. می‌خواستم بنشینم و همان‌جا زار زار گریه کنم. برای یک شوخی بی‌مورد، دو سال عبادت‌هایم را دادم. برای غیبت بی‌مورد، بهترین اعمال من محو می‌شد. چقدر حساب خدا دقیق است. چقدر کارهای ناشایست را به حساب شوخی انجام دادیم، و حالا باید افسوس بخوریم.»
«در این زمان، جوان پشت میز گفت: "شخصی اینجاست که چهار سال منتظر شما است. این شخص اعمال خوبی داشته و باید به بهشت برزخی برود؛ اما معطل شماست." با تعجب گفتم: "از کی حرف می‌زنی؟" یکی از پیرمردهای امنای مسجد مان را دیدم که در مقابلم و در کنار همان جوان ایستاده بود. خیلی ابراز ارادت کرد و گفت: "کجایی؟ چند سال منتظر تو هستم." این چند سال "منتظر تو هستم" برزخش طول کشیده است ها! آب و نون و علف زمان گفتیم تو برزخ تابع خودت است. این از همان وقتی که آمده، همان ورود دالان ورودیش به عالم برزخ بوده. زمان بر او خیلی طول کشیده. اگه حق‌الناس نداشت، زمان خیلی سریع می‌شد. یعنی این عبور از این دالان خیلی طولانی بوده است. وایستاده تا صاحب حق بیاید. بعد از کمی صحبت، این پیرمرد ادامه داد: "زمانی که شما تو مسجد به بسیج مشغول فعالیت فرهنگی بودید، تهمتی را ... برای همین آمدم که حلالم بکنی."»
آن صحنه برایم یادآوری شد. «من مشغول فعالیت تو مسجد بودم، کارهای فرهنگی بسیج و غیره. این پیرمرد و چند نفر دیگر تو گوشه نشسته بودند. بعد پشت سر من حرفی زد که واقعیت نداشت. او به من تهمت بدی زد. او نیت ما را زیر سؤال برد. عجیب‌ترین اینکه زمانی این تهمت را به من زد که من ابتدای حضورم تو بسیج بودم و نوجوان بودم. "آدم خوبی بود؛ اما من نامه اعمالم خیلی خالی شده." به جوان پشت میز گفتم: "درست است، ایشان آدم خوبی بوده؛ اما من همین‌طوری از ایشان نمی‌گذرم. دست من خالی است. هرچی می‌توانی ازش بگیری، بگیر.» تازه معنای آیه ۳۷ سوره عبس را فهمیدم که هر کس در روز جزا برای خودش گرفتاری دارد و همان گرفتاری خودش برایش بس است و مجال این نیست که به فکر کس دیگری باشد.
«جوان رو به من کرد و گفت: "این بنده خدا یک وقف انجام داده که خیلی با برکت بوده و ثواب زیادی برایش می‌آید. او یک حسینیه را تو شهرستان شما خالصانه برای رضای خدا ساخته که مردم از آنجا استفاده کنند. اگه بخواهی، کل حسینیه‌اش را از او می‌گیرم و در نامه عمل شما می‌گذارم، تا او را ببخشی."»
«حسینیه به خاطر یک تهمت؟» خیلی خوب! «بنده خدا این پیرمرد خیلی خیلی ناراحت و افسرده شد؛ اما چاره‌ای نداشت. ثواب یک وقف بزرگ را به خاطر یک تهمت داد و رفت به سمت...»
برای تهمت به یک نوجوان، یک حسینیه را که با اخلاص وقف کرده بود، داد و رفت. تو مسجد گفته بود که: «این‌ها بابا معلوم نیست فرار می‌کنند. کلاً این بسیجی‌ها فلان.» بنده خدا کلاً بدهکار می‌شود. به همه بدهکار می‌شود.
«اما تمام حواس من در آن لحظه به این بود که وقتی کسی به خاطر تهمت به یک نوجوان، یک چنین خیراتی را از دست می‌دهد، پس ما هر روز و هر شب پشت سر دیگران مشغول قضاوت کردن و حرف زدن هستیم، چه عاقبتی خواهیم داشت؟ ما که به راحتی پشت سر مسئولین و دوستان و آشنایان خودمان هرچی می‌خواهیم می‌گوییم.»
باز جوان پشت میز به عظمت آبروی مؤمن اشاره کرد و آیه ۱۹ سوره نور را خواند: «کسانی که دوست دارند زشتی‌ها در بین مردم با ایمان رواج پیدا کند، برای آن‌ها در دنیا و آخرت عذاب دردناکی است.» امام صادق در تفسیر آیه می‌فرمایند: «هر کسی آنی که درباره مؤمنی ببیند یا بشنود برای دیگران بگوید، از مصادیق این آیه است.» دیده یا شنیده؟ اگه ندیده باشی که هیچی. اگه نشنیده باشی که هیچی. خودت دیدی؟ برای چی می‌گویی؟ آبش را...
خب، یک بخشی را اینجا تو این چاپ جدید اضافه کرده‌اند به اسم «اعجاز اشک». یک کمی باز اینجا من روایت بخوانم برایتان. تو موضوع تهمت و این‌ها که فضایش فراهم است، و بخش اشک بماند باز برای فردا که روز اول سال مان می‌شود. در مورد آزار دادن دیگران خیلی روایات بود. جلسات قبلاً خوانده بودیم. حالا در مورد بسیجی و این‌ها، چون شد بخوانم. در مورد این‌هایی که در راه خدا مجاهدتی دارند، تلاشی می‌کنند، امنیت ما را تأمین می‌کنند، فعالیتی دارند. در مورد این‌ها به خصوص روایت دارد که اگه کسی غیبت این‌ها را بکند یا این‌ها را آزار بدهد، جزای خاصی دارد.
«مدافعان حرم، بابا! این‌ها پول می‌گیرند، این‌ها فلان می‌شوند.» این‌ها گفتند که: «بیایید، نمی‌دانم دختر ایرانی را صیغه کنی.» کلمه نامشخص می‌زند. شأن و حق هم همین است که برود کنار فلان خواننده عیاشی بنشیند که عربستان سعودی را بیشتر از ایران دوست دارد. جایگاه این آدم همون است. به معادل خودش برگشت: «حشر محبان علی با علی، حشر محبان دگر با دگر.» خونی ریخته می‌شود اینجا. یک طلبه‌ای را می‌گیرند، ترور می‌کنند. پادرمی تووییت آدم، جایش معلوم می‌شود.
می‌فرماید که: «مَنِ اغْتَابَ مُؤْمِناً قاضياً.» «قاضی» با «غ» و «ز» زنبور. یعنی کسی که در راه خدا دارد می‌جنگد، مجاهد است. «اگه کسی غیبت یک مؤمن مجاهد را بکند یا اذیتش کند، او خلفه بِسُو». وقتی او نیست، با خانواده او بد برخورد بکند. «نَصَبَ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ حَسَنَاتٍ». حدیث از پیغمبر در کافی هم هست. روایت جلد ۵، صفحه ۸. فرمود: «روز قیامت، این را ترازوی اعمالش را نصب می‌کنند.» که این‌ها قبلاً دیگه چون توضیح دادیم، الحمدلله فهمیده می‌شود دیگه. برداشت‌های ابتدایی مفهومش برایمان روشن است. کفه اعمال خوبش سبک می‌شود. ان‌قدر سبک می‌شود که دیگه… «ثُمَّ یَرْکِسُ فِی النَّارِ» پرت می‌شود. ملق می‌زند، سر کَلَش برعکس می‌شود، می‌افتد تو آتش. «حَيْثُ كَانَ الْقاضِي فِي طَاعَةِ اللّهِ». به شرط اینکه مجاهد در مسیر طاعت خدا بوده باشد.
حالا در مورد شهدا، در مورد مدافعان حرم، قاسم سلیمانی را می‌گویم. به زبان بیاورند چه تهمت‌هایی بهشان نزدند. چه حرف‌هایی نزدند. این همین است. پرونده این شکلی.
فرمود که: «اگه کسی مسلمانی را…» حالا باز در مورد مجاهدین یک روایت دیگر بخوانیم. «اتقوا اذیت المجاهدین. حواستان باشد یه وقت مجاهدان را اذیت نکنید.» «فَإِنَّ اللَّهَ یَغْضَبُ لَهُمْ کَمَا یَغْضَبُ لِلرُّسُلِ». خدا همان جوری که برای انبیاء و رسولان غضب می‌کند، برای این‌ها غضب می‌کند. «وَ یَسْتَجِیبُ دُعَاهُمْ کَمَا یَسْتَجِیبُ دُعَاءَ الرُّسُلِ». همان جور که دعای پیغمبران مستجاب می‌کند، دعای مجاهدین، این آدم‌های پاک‌باخته و سلحشوری که در راه خدا هرچی داشتند گذاشتند. مثل محسن حججی‌ها و مثل شهید همدانی‌ها. و بعد کسی در مورد این‌ها...
شهید همدانی وقتی که شهید شد، جشن گرفتند. تو این شهید بزرگوار تو این کتاب «خداحافظ سلا» یک چند روزی ازشان خبری نبود. بعد چند روز داماد ایشان آمده گفته بود که: «دعا کنید برای حاج آقا و فلان و این‌ها.» پرس‌وجو می‌کنند، آخر معلوم می‌شود که چند روزی ایشان رفته بوده برای شناسایی توی داعشی‌ها. کرونا می‌آید، پدر و مادر و بچه و این‌ها هیچ‌کی، هیچ‌کی را بغل نمی‌کند. همه از هم درمی‌روند. «زندگی نداشتند این‌ها. خانواده نداشتند این‌ها. محبت و عاطفه نداشتند این‌ها. خوشی نداشتند.» خوشی‌های ایمانی ها! نه خوشی یعنی ویلا و کاخ و این‌ها. رفته بوده بین داعشی‌ها برای شناسایی. سه چهار روز بین این‌ها بود. فقط اگه احتمالی سردار همدانی از پانصد کیلومتری دارد رد می‌شود، کل آنجا را به آتش می‌بستند. حالا چه مدلی رفته بوده؟ با چه صورتی؟ با چه قیافه‌ای؟ بعد می‌گفته که به فلان: «نگید تکفیری. به همه این‌ها بگید مسلحین.» خیلی از این‌ها گول خورده‌اند. همه این‌ها تکفیری آداب را رعایت می‌کردی که در مورد دشمنش تعبیر دقیق به کار ببرد.
قرآن وقتی می‌خواهد در مورد کُفار می‌گوید، می‌فرماید که: «أَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ.» «أَكْثَرُهُمْ فَلَان.» عکس را می‌گوید. بیشترشان هم خدا دارد حرف می‌زند. «أَکثَرُهُم فاسقون.» بابا! در مورد اهل کتاب داری حرف می‌زنی، خدایا! یهود داری حرف می‌زنی. دقت‌ها، این ضوابط، این اصول. بعد ایشان شهید می‌شود. تو تهران جشن می‌گیرند.
چطور باید برخورد کند؟ خدا همان جوری که برای رسولانش غضب می‌کند، برای این‌ها غضب می‌کند.
«مَنْ آذَى قاضياً، أَيُّمَا قَاضِيٍنَا.» هر کسی مجاهدی را اذیت بکند، «فَقَد آذَانی.» پیغمبر فاطمه را اذیت کند، من را اذیت کرده. پیغمبر فرمود هر کی یک مجاهدی را اذیت کند. حالا بگیم بسیجی، بگیم پاسدار، بگیم مدافع حرم، بگیم طلبه. آن هم یک جور مجاهد است دیگه. مجاهد درس فرهنگی زندگیش را گذاشته برای خدا و پیغمبر و تبلیغ دین. راحتی میای حیثیت این را لکه‌دار می‌کنی. هرچی دلت می‌خواهد بهش می‌گویی. دمپایی‌مان. بسیجی که تو این ماجرای کتاب بخش حسینیه بود.
پیغمبر فرمود: «اگه او را اذیت کنی، و من آذانی فقط حرّم الله علیه الجنه.» هر که من را اذیت کند، خدا بهشت را بهش حرام می‌کند. «و مأواه النار.» باطنش آتشی است.
روایت در مورد آزار رساندن به مسلمان. پیغمبر اکرم می‌فرماید که: «خدا فرمود: "خیلی روایت عجیبی است این‌ها. این روز آخر سال. حلالیت بطلبیم. بگوییم، زنگ بزنیم، پیام بدهیم."» «هرکی بنده مؤمن من را اذیت کنه، این اِعلام جنگ با من کرد.» «وَ مِنَ الیَاسِ مِن غَضَبِی.» «مَن أَکرَمَ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنَ.» هر که هم که بنده مؤمن من را تحویل بگیرد، احترامش بکند، اکرامش بکند، «از غذای من در امان.» تو روایت دیگر جز مناجات‌های خدا با پیغمبر اکرم این بود: «یا محمد! من عادی ولیاً فقد ارشدتنی بالمحاربه.» هرکی با یک ولی از اولیای من اذیتش بکند، آزارش بدهد، من را وسط جنگ با خودش آورده. یعنی انگار برای من رفته کمین کرده برای جنگ. «و مَن حاربنی حارَبَتهِ.» هر کی هم با من بجنگد، باهاش می‌جنگم. «مَن عادی وَلِیاً فَقَد استَحَقَّ حَرب.» عجیب است از پیغمبر اکرم.
«مَنْ آذَى مُؤْمِناً وَلَو بِشَطْرِ كَلِمَةٍ.» کسی مؤمن را اذیت کند، ولو به یک تیکه کلمه، به یه نصف کلمه‌ای، به یک بخشی از یک کلمه، «دَاعَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَكْتُوباً بَينَ عَينِهِ.» روز قیامت در حالی میاید که بین دو تا چشمش اینجا وسط دو کلمه نا واضح است رحمت‌الله. این آدم بهره از رحمت خدا ندارد. «وَ کَانَ هَدْمَ الْکَعْبَةِ.» مثل کسی است که کعبه را خراب کرده. «وَ بَیْـتَ اللهِ الْمَأْمُورِ.» بیت‌الله مأمور. بود. آسمان چهارم ده بار خراب کرده. «وَ قَتَلَ أَلْفَ مَلَكٍ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ.» انگار ده هزار فرشته را کشته. یک مؤمن! کارهای ده هزار تا فرشته را. ده هزار تا فرشته نمی‌توانند. ترکیه جمعی را هدایت بکنن. نمی‌توانند خاصیت این شکلی داشته باشند که یک مؤمن دارد. آسیب زدی به شخصیت او، به حیثیت او تو جامعه. آبرو آوردی. جایگاهش را خراب کردی.
«مَنْ آذَى مُسْلِماً.» هرکی یک مسلمانی را اذیت بکند. «مسلماً» هم می‌گوید. «مؤمن» هم نمی‌گوید. مسلمان که باز کلمه نامفهوم است مؤمن. «مگر کسی مؤمن است.» «مِثْلَ مُنَابِتِ النَّخْلِ.» گناهان این آدم به اندازه نخلستان‌هاست. هر جایی که یک نخلی از توش در آمده. نخلستان چه جور انبوه است؟ نخلستان‌های دنیا را نگاه کنید. همه را کنار هم فرض کن. یک دانه آزار مسلمان می‌شود. همه این‌ها این‌طور انبوه می‌شود. آن چیزی که قراره سر آدم بیاید.
روایت بعدی از پیغمبر: «مسلم مسلماً فلا ربما متوائف فی اقمار لو اقسام علی الله لعبر.» «مسلمانی، مسلمان دیگری را اذیت نکند. چون خیلی وقت‌ها می‌شود که فقیر کلمه نامفهوم است قبایی. اگه خدا را قسم بدهد، خدا قسمش را می‌پذیرد.» دست‌کم نگیر. دست‌کم نگیر مسلمان را.
«مَنْ أَحْزَنَ مُؤْمِناً.» این عجب روایتی است! این روایت از آن روایت‌های کمرشکن است. از پیغمبر اکرم: «هر که یک مؤمنی را ناراحت کند، ثُمَّ أعْطَاهُ الدُّنْیَا.» برای اینکه از دلش در بیاورد بعداً. «همه دنیا را بهش بدهد، لَم یَکُنْ ذَلِکَ کَفَّارَتَهُ.» این کفاره او نمی‌شود. «وَ لَمْ یُعْجِرْ عَلَیْهِ وَ لَوْ تَرَضِیَ.» و بال ازش برداشته بشود. ناراحتیش که از دلش شکست. این ناراحتی دلش را بشکند. اگه دل کسی را شکستی، بعد برای اینکه از دلش در بیاوری، کل دنیا را بهش بدهی، اولاً که این کفاره او نمی‌شود. یعنی اگه ببخشی، از فضل و کرمش بخشیده. جبران نمی‌شود. و تو هم اگه همه دنیا را دادی، اجری هم نداری. چون جبران نکردی. می‌خواهد بگوید دلشکستن با هیچ‌چیزی جبران نمی‌شود. چون دل مال عالم قدس است. تو یک آسیب به عالم قدسِ طرف زدی، بعد می‌خواهی تو عالم ماده برای جبران کنی؟ مگر قدس را جبران کند؟ مگر ماده می‌تواند معنا را جبران کند؟
«مَنْ آذَى مُؤْمِناً بِغَيْرِ حَقٍّ.» اگه کسی یک مؤمنی را بدون حق اذیت کند، «فَكَأَنَّمَا هَدَمَ مَكَّةَ.» انگار مکه را تخریب کرده. «وَ بَيْتَ اللَّهِ الْمَعْمُورَ.» بیت‌الله مأمور بود. آسمان چهارم. ده بار خراب کرده. «وَ قَتَلَ أَلْفَ مَلَكٍ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ.» انگار هزار تا از ملائکه مقربین را کشته. بحث ملائکه و بیت‌المعمور همه این‌ها دستمان است. الحمدلله می‌دانیم.
فرمود که: «مَنْ اَشارَ اِلی اَخِیه بِحَدِیدَهٍ.» پیغمبر فرمود که: «اگه کسی با یک آهنی به برادرش اشاره کند.» مثل تیغ، شمشیر، چاقو. بد است دیگر. توهین‌آمیز است دیگر. این‌جوری. این آقا آن آنجا زشت است. اگه با این آهن کلمه نامفهوم است این‌جور کنم. می‌فرماید که: «فَنَّ الْمَلَائِكَةُ تَلْعَنُهُ.» ملائکه لعنش می‌کنند. «برادر پدری مادریش باشد، بشکند برادرش را حق دارد. دلش را بشکند؟ حق همچین کاری؟» مگر ما تفسیر کنیم دیگر. تو آن بخش روضه امام حسین و این‌ها تبشیر کردیم.
حالا «أَحَدَكُمْ یُؤَدِّي أَخَائُهُ فِى الأَْمْرِ.» نه! اتفاقاً اینجاها را باید سفت بگیم. چون خیلی بابا! حق‌الناس. امام حسین هم شب عاشورا به اصحابش فرمود: «کسی حق‌الناس دارد پاشه بره حق‌الناس ادا کنه.» دیگه از این دیگه. شهادت پای رکاب امام حسین. البته اگه واقعاً انسان از دستش در رفته و چی و این‌ها که حالا جلسات قبل توضیح دادیم. آنجا دیگه طرف حساب امام حسین می‌شود و آن دیگر برای یک وقت‌های امیدش را داریم. ولی قاعده اولیه بر این است. بابا! کسی که باردار است مثلاً کپسول گاز بلند نکند. این قاعده است. بچه‌ات می‌افتد. من بلند توسل هم می‌کنم. حالا می‌گوییم یه کسی مجبور است، شوهرش نیست. هیچ‌کس نیست. این پخت و لنگ. گیر هیچ‌کس را ندارد. این دیگر ناچار است که این کپسول گاز را بلند کند. این دیگر توسل کن. ایشالا اثر دارد. قاعده را که به هم نمی‌زنیم دیگر. حالا از دستمان در رفته، نمی‌دانستیم، آبروش را بردیم، آزار دادیم. تا آنجایی که می‌شود اقدام می‌کنیم. پیگیری می‌کنیم. حلالیت می‌طلبیم. راضی‌اش نمی‌دانیم. هرچی فکر می‌کنیم یادمان نمی‌آید. طرف مثلاً نمی‌شناسیم. نمی‌دانیم کجاست. ناامید نمی‌شویم. دروازه رحمت، رحمت‌الله الواسعه، اباعبدالله الحسین. امیدمان به آن دریای بیکران است. ولی قواعد سر جای خودش. حواسمان نسبت به قواعد جمع کنیم. یک نیم‌نگاهی هم به آن دریای رحمت داریم.
این‌ها قاعده است. این‌ها روایتی برای من و شما گفتند. پیغمبر اکرم بیکار نبودند. پیغمبری که صمد بوده، حرف نمی‌زده. تک و توک ازشون کلمه در مورد اذیت و آزار فرموده. «چرا بعضی از شما برادر…» عربیش را نمی‌خوانم که تندتر برویم جلو. «چرا بعضی از شما برادرشان را آزار می‌دهند؟» تو یک کاری. حتی اگه حق با این‌هاست، آزارش می‌دهی؟ چرا متلک می‌گویی؟ چرا نیش می‌زنی؟ بابا! اصلاً حق با تو است. اصلاً اشتباه.
فرمود که: «هرکی مؤمنی را اذیت کنه، من را اذیت کرده. هرکی من را اذیت کنه، خدا را اذیت کرده.» خدا را اذیت کنه. در تورات و انجیل و زبور و فرقان لعن شده. هرکی مسلمان‌ها را تو راهشان اذیت کند. راه را می‌بندد. پارک کردن این ماجرا این شکلی که الان ما داریم دیگر. بساط کردن یک جوری که راه مردم تنگ می‌شود. از این قبیل ماجراهایی که اذیت و آزار درست می‌کنیم برای مردم. اکثر اوقات می‌آییم جلو در خانه این ماشین، پارک نداریم. وقت تلف می‌شود. از کلاست می‌افتی. بعد باید در بزن. تک‌تک خانه‌ها را پیدایش بکنی. بابا! به خدا این‌ها حق‌الناس است. وقت تلف می‌کنی. اذیت آزار مسلمان‌ها تو راهشان اذیت کند، لعنت آن‌ها بر ایشان واجب می‌شود. هرکی مسلمان را ناراحت کند، پیغمبر فرمود: «من را ناراحت کرد.» هرکی من را ناراحت کند، خدا را ناراحت کرده.
امیرالمؤمنین تو سخنرانی که اول خلافتشان بود فرمودند که: «خدا چیزهایی را حرام کرده که معلوم است. چیزها را حلال کرده که از عیب خالی‌اند. حُرمت مسلمانان را بر هر حرمتی برتر قرار داده. حقوق مسلمان‌ها را به خاطر کلمه لااله‌الاالله محکم کرده. مسلمان کسی است که مسلمان‌ها از دست و زبانش در امان باشند، مگر آنجایی که حق باشد.»
منافقین باید در شما غلظت ببینند. «كُفَّارُهُمْ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ اغْلُظ عَلیْهِِمْ.» دیگه خیلی دیگه از آن‌ور بوم افتاده. «خیلی آدم خوبی است. آقا! دارم ملت را می‌چاپم. پدر ملت را درمی‌آورند. هشتاد میلیون. خونشان را تو شیشه کرده‌اند.»
«ادو ادب را رعایت کن. تهمت نزن. غلظت نشان بده. تشر بزن.» خوراکشان بود. رد پای سفید به کدامش بود؟ می‌گوید: «یک آقایی یک مکاشفاتی بهش دست داده بود.» می‌خواهم این‌ور ماجرا دستمان باشد ها! قاطی‌بازی نکنیم. گل و بلبلی. اخلاق سکولاری صهیونیست‌ها. همه چیز را ببرند. نفتمان را ببرند، هسته‌ای را ببرند، گاز را ببرند. سندهای تربیتی به ما حقنه کنند. پدرمان را در بیاورند. بعد ما خوش‌اخلاق، نایس، لبخند بزنیم. کراوات‌زده، ادکلن‌زده. عزیزان من! «او لوله ناز کلمه نامفهوم است حَسَنَاء.» ما باید با هم خوب باشیم. بخند. دنیا به روت بخنده. مسخره‌بازی‌ها را سر اول قبر. نه شب اول قبر. آنجا بخند. هرچی می‌خواهی بخندی.
طرف چهار تا چیز می‌دید و به همه گفته بود. بهترین طلبه‌هایی که می‌آمدند نماز، آقا بهجت، آقای بهجت تحویل نمی‌گرفتند. معمولاً خیلی مهربان بود ها! عجیب و غریب مهربان بود. لبخند می‌زد و نگاه خاصی می‌کرد و این‌ها. دیگه امامزاده است. «برو سر کوچه نخ‌سوزن بخر. لب‌هایت را بدوز.» می‌نا کلمه نامفهوم است. «این‌ها را بدوز به کسی نگو. میشه نگفت.» «هر که را اسرار حق آموختند // مهر کردند و دهانش دوختند.»
کسی اسرار ما اهل بیت را منتشر بکند، قتل منتشر بکند، ما را کشته. قتل خطا هم نه ها! قتل عام. قتل خطایی هم نیست. قتل عمد است. سفت و سخت برخورد کرده. محکم!
باید ما دیده بودیم در بین اساطیر، بزرگان می‌زدند. آقا! حسابیا. آقای پهلوانی فرموده بود که: «اگه کسی از من به کسی خبر بده، ایشان مخفی زندگی می‌کرد تو کنج بازار. وضع الطاف خدا این بود که ماهی دو سه کوچه فاصله داشتیم با ایشان.» البته در طول حیات ایشان، ایشان زیارت نکرده. این شاگردها خاص ایشان را پیدا می‌کردند. می‌رفتند، رفت‌وآمد داشتند. و کسی حق نداشت به کس دیگری معرفی کند. ایشان فرموده بود: «اگه کسی خبری از من به کسی بده، کله‌اش را می‌شکنم. نفرین می‌کنم. اگه کسی من را به کس دیگری معرفی بکند، خودش دیگه محروم می‌شود. نمی‌تواند از من استفاده کند.» این سختی‌ها و سفتی‌های این‌ور هم هست ها! آزار مسلمان است. الان که بامزه می‌گوید: «جواب من را دیر می‌دهی.» تو این حق‌الناس است. مغناطیس این جور ماجراها قرار ندهیم. این‌ها حق‌الناس است عزیز من! این این جور حرف زدنی. خدا نجات بدهد ما را. این زبان ما رو. خودم خودم خودم. زبان ما درست بشود، نجات پیدا کنیم. به هر حال، یک جاهایی هم پس واجب است تشر زدن. واجب است یک تکانی دادن. واجب است سخت صحبت کردن. واجب است.
حالا یک بخش دیگر در مورد والدین. نمی‌خوانم. والدین باشد طَلَبتان. در مورد زن و شوهر. دو سه تا روایت بخوانم. در مورد اولاد هم روایت. در مورد آزار بانوان. از اینجا که دارم می‌خوانم اول در مورد آزار زن شوهرش است. ولی من اول روایتی که شوهر زنش را اذیت می‌کند را می‌گویم. برای اینکه مشتریش هست.
می‌فرماید که پیغمبر فرمودند که: «خدا و پیغمبر بیزارند از مردی که به زنش ضرر وارد کند. آزار برساند تا جایی که زن حاضر بشود چیزی به این بدهد و طلاقش را بگیرد. جانش به لب برسد که حاضر بشود یک چیزی بدهد، طلاقش را بگیرد.» تعجب می‌کنم کسی که زنش را می‌زند، در حالی که خودش به کتک خوردن سزاوارتر است. چون کی را می‌زنند؟ دست بلند می‌کند. انسان که دست بلند نمی‌کند. کسی که روایت دیگر دارد که: «هر زنی که شوهرش را با زبانش آزار بدهد، لَمْ يَقْبَلِ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْهَا صَرْفاً وَ لَا عَدلاً.» خدا دیگه از این خانم هیچ توبه‌ای را، هیچ جایگزینی را، هیچ عمل خوبی را قبول نمی‌کند. «تا اینکه» چی بشود. «و لا حسنه من عملها حتی ترضیه.» تا بره شوهرش را راضی کند.
«و إن صامت نهارها…» می‌خواهد همه روزها روزه باشد. «و قامت لیلها.» به قول استاد ما: «همه شب‌ها شبِ کلمه نامشخص است باشد.» مشغول عبادت باشد. «الرقاب کلمه نامفهوم است». برده آزاد کند. «و حملت علی جیاد الخیل فی سبیل الله.» می‌خواهد اسب‌های تیز و خوب برای کلمه نامفهوم است تجهیز کند، بفرستد تو راه خدا. این‌ها هیچ کدام ازش قبول نمی‌شود. «و کانت فی أول من یُردُّ النَّارَ.» جز دسته اولین که می‌فرستندشان تو آتش. «وَ كَذَلِكَ الرَّجُلُ إِذَا كَانَ لَهَا ظَالِماً.» مرد هم همین طور است اگر به زن ظلم کند. حالا جالب است روایت. حضرت در مورد زن‌ها گفتند. آنجا که در مورد «هستگیر» مرحوم صدوق در امالی نقل کرده و در من لا یحضره فقیه نقل کرده.
این هم بخشی از روایات بود دیگه. حالا خسته شدید و روایت هم مانده. حالا به مناسبت بحث‌های بعدی ان‌شاءالله باز تعداد دیگری از این روایات را می‌خوانیم. خدا عاقبت ما را به خیر کند. ساعات آخر سال ۹۸. خدایا! تو از ما در این سال خیلی چیزها دیدی که شایسته ما نبود. خیلی کارهای مالی کردیم که حق بندگی انجام دادن این نبود. حق دیگران را به جا نیاوردیم. حق تو را به جا نیاوردیم. از ما گناه زیاد دیدی. از ما خطا زیاد دیدی. از ما اشتباه زیاد دیدی.
امشب شب شهادت موسی بن جعفر است. این دقایقی است که نمی‌دانم حالا سال‌های شمسی هم پرونده دارد یا نه. سال قمری که پرونده دارد و عملی هم دارد. روز آخر ذی‌الحجه نمازی دارد که باعث می‌شود پرونده آن سال تمیز بشود. نماز دو رکعتی هم است. به نظرم شیطان می‌گوید: «من یک سال زحمت کشیدم!» پرونده یک سال کثیف بودیم. با این نماز مقداری که تو رابطه با خداست. حق‌الناس تمیز. حالا نمی‌دانم این عمل را می‌شود انجام داد؟ نمی‌شود؟ سخت است گفتنش که آقا انجام بدهیم یا عمل تو این یک سال از ما اشتباه زیاد است.
آبروی اهل بیت. به آبروی موسی بن جعفر که امشب شب شهادت این سال است. این پرونده امسال ما را از گناهانمان، از خطاهای ما پاک بفرما. و پرونده سال بعدمان را، به ما توفیق بده این پرونده را آلوده نکنیم. تمیز این پرونده را نگه داریم. در محضر امام زمان سرمان را بیاوریم بالا. با افتخار بگوییم آقا! «ما لااقل جلوی چشم شما کاری نکردیم که دل شما بشکند.» البته واقعاً هنر می‌خواهد آدم این‌طور بشود. ولی آرزو می‌کنیم. آرزو بر جوانان عیب نیست. آرزو می‌کنیم یک وقتی این شکلی بشود پرونده ما جلو چشم شما تمیز باشد. مایه رسوایی نباشد. شما برای ما دعا کنید. ساعت‌ها در این لحظات. در این شب جمعه شما هم برای ما دعا کنید. در این شب جمعه‌ای که شما زیارت کربلا می‌روید. زائر جدتان اباعبدالله هستید. این حرم‌هایی که بسته شده، یک زائر بیشتر ندارد. آن هم حجت ابن الحسن است. دست ما که از این حرم‌ها بسته شد به خاطر گناهان و نادانم‌کاری‌هایمان. ولی شما برایتان حرم‌ها باز است. شما به یاد ما باشید. شما به ما توجه داشته باشید. شما نایب‌الزیاره ما باشید. شما به ما عنایت بکنید. کلمه نامفهوم است دست ما را.
و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00