‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
بخش بعدی کتاب که جزو مباحثی است که تازگی به کتاب و در چاپ جدید اضافه شده است. این هم قبلاً عرض شد؛ این برادر عزیزمان بسیاری از خاطرات را نگفت؛ فکر میکرد که اهمیت ندارد. بعضیها را هم فراموش کرده بود. در اثر مسائلی که پیش میآمد، یادش میآمد. مثلاً یک وقتی در یک جمعی حضور پیدا کرده بود، صحبت شد. بعد چون گفت که در این جمع چند نفری را دیدم که فهمیدم، یادم آمد که اینها را هم جزو شهدا دیده بودم؛ بچههای شهرستان دیگر بودند و در یک اردویی دیده بود و شناخته بود و حتی رفتم روبوسی کردم و اینها، و خودشان نمیدانستند چرا ابراز علاقه میکنم. گفت: "اینها را که دیدم، یادم آمد که اینها جزو خیل شهدا هستند." از این قبیل مسائل برای ایشان بوده.
حالا برخی حمله بر این کردند که مزه کرده به زبان نشر «شهید ابراهیم هادی» و همین جور دارد اضافه میکند به کتاب. بههرحال، «سهدقیقه در قیامت» کتابی است که شاید، شاید، شاید با زعم شما و به قول شما ساختگی و توهم باشد، ولی جهنم و قیامت واقعی است. «سهدقیقه در قیامت» شاید توهم باشد، ولی قیامت آنجا بیش از سهدقیقه است. آنجا صدها هزار سال است. هر یک کلمه و هر یک حرفش واقعیت دارد. اثبات بکنیم، بتوانیم دفاع بکنیم و کلمه به کلمه حرفهایی که زدیم را (فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَیرًا یَرَهُ و مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ) کلمهبهکلمهای که گفتیم را خواهیم دید. حسابش را به ما میرسند.
بههرحال، این هم نکتهای بود در مورد اینکه چرا کتاب اضافه شده و به آن اضافه میشود. هنوز هم خاطرات دیگری هست و نکاتی هست که حالا ایشان نگفته؛ بعضیها واقعاً مصلحت نیست منتشر شدنش و به درد عموم اصلاً نمیخورد و بیشتر دچار شبهه میشوند. آنقدری که به درد عموم میخورد، همینهاست.
البته یک مقداری هم حالا گفته نشده یا یادشان رفته یا بنا نداشتند بگویند. مصلحت ندیدند. ممکن است به طول زمان و به مرور زمان اضافه شود؛ خاطرات این کتاب و مطالبی که این برادر عزیزمان فرمودند. بههرحال، نکات خوبی است و تنبهآفرین، اگر امثال بنده پنبه از گوش در بیاوریم و بشنویم و باورمان بیاید که اینها واقعیت است.
عنوان بخش بعدی هست: «شیطنتهای جوانی». ماجرای اعصابخوردکنی است؛ ولی تأثیرگذار. اذیت کردن و زور گفتن در دوران مدرسه، یکی از ویژگیهای من بود. این را تمام رفقایم میدانستند. ما برخلاف بقیه همسایگان، در منزل تلویزیون داشتیم. بچههای کوچک همسایه هر روز عصر به خانه ما میآمدند تا برنامه کودک ببینند. ساعت ۵ تا ۷ تلویزیون برنامه داشت و منزل ما پر از بچههای کوچک بود. من هم که در زور گفتن و اذیت کردن مشهور بودم، به یکی از بچههای همسایه میگفتم: "اگر میخواهی برنامه کودک ببینی، باید مشقهایم را بنویسی." آنها مجبور بودند قبول کنند.
چقدر اینها را اذیت کردم و چقدر در آن سوی هستی به خاطر این کارها شرمنده شدم! یکی از دلایلی که دوست داشتم به دنیا برگردم، کسب حلالیت از چیزهایی بود که در حق آنها بدی کرده بودم. بههرحال، ظلمهایی که در کودکی کردیم، آزارهایی که دادیم، هم حسابوکتاب میشود. تنها راهش این است که به نحوی خودمان را خالی کنیم از این حقوق با اهدای اعمال، شریک کردن حقوق در کارهایی که میکنیم: زیارت عاشورا، ختم قرآن، زیارت اهل بیت، صلوات، فکر، استغفار، اهدای صله رحم و از این قبیل چیزهایی که ثوابهایی که میشود هدیه کرد و دیگران را شریک کرد که به نحوی فارغ بشویم. من از صدها نفر باید رضایت میگرفتم. من در آن سوی هستی فهمیدم باید بمانم تا آن افراد بیایند و از من راضی بشوند.
خب، این هم نکتهای است که ایشان فهمیده بود که باید بماند؛ یعنی میدانست که به دنیا برمیگردد از باب اینکه از چند نفر به طور خاص باید حلالیت بطلبد. این نکته مهمی است. البته، اینکه کی قرار شد برگردد و به چه نحوی برگردد، یک بحث دیگر است. بعضی اینها را خلط کردهاند با هم. گفتهاند که این حساب این بندهخدا به خودش معلوم نبود. آخر نفهمیده که میخواهد برگردد یا میخواهد بماند. یک جا میگوید که اینجوری شد، یک جا میگوید که نمیدانم آنجا دیدم با یتیم بود، به خاطر دعای یتیم برگردد. بله، خب به بهانه دعای یتیم و به اثر دعای یتیم ایشان را برگردانده بودند؛ ولی در عین حال، معلوم بوده و این دیدنهای ایشان هم قاطیپاطی نبوده که مثلاً یککم از این وَر ببیند. بعد گفتند در نقلش، مثلاً دچار تشویش. معلوم میشود که ساخته ذهن است.
عرضی نداریم ما در مورد این مطالب دفاع از کتاب و آن عزیزی که این مسائل را نقل کرده. یکی از دوستانمان است و آن عزیزی که کتاب را نوشته که ایشان، نه دوستانمان است. چیزی به ما عایدمان نمیشود و از باب اینکه بههرحال، به نظر میرسد که این مطالب، مطالب درستی است و خدشههایی که میشود هم متقن نیست. فرهاد شاید منظور "فراتر" باشد از این نکاتی عرض میشود، بههرحال.
اما یکی از بدترین خاطراتم مربوط به ۱۶ سالگیام بود. بله. آن زمان در پایگاه بسیج شهرستان فعالیت داشتیم. شبها با رفقا در پایگاه بودیم. پایگاه بسیج ما شبیه به یک مدرسه بود. حیاط و ساختمان نسبتاً بزرگی داشت. پشت پایگاه بسیج، قبرستان شهر قرار داشت و انتهای قبرستان، مدرسه شبانه. هر شب ساعت ۸ مدرسه شبانه تعطیل میشد و گروه حدوداً ۲۰ نفره از جوانان شهر از آخر قبرستان به سمت پایگاه میآمدند و سپس به سمت منزل خودشان میرفتند. این افراد به خاطر ترسی که از قبرستان تاریک داشتند، معمولاً یک پیت حلبی با خود میآوردند. آنها با هم دست میزدند، شعر میخواندند و راه میآمدند تا بر ترس غلبه کنند.
آن ایام، هر جایی میرفتم به دنبال سرکار گذاشتن و اذیت کردن دیگران بودم. یک بار که در بسیج بودم، فکری به ذهنم رسید. باز هم از همان شیطنتهای جوانی. با یکی از رفقا، با پارچههای سفید که برای تبلیغات پایگاه بود، تمام بدنش را پوشاندم. از این پارچههایی که پارچههای چلوار، اینها که روش تسلیت و تبریک و اینها میزنند، پوشانده بود؛ حتی صورتش مشخص نبود. بعد او را داخل یک قبر خالی فرستادم. خیلی دیگر نوآوری آزاردهنده! بهش گفتم: "هر وقت صدای ضرب و دست زدن دانشآموزان مدرسه شبانه نزدیک شد، بلند شو از قبر بیرون بیا." من جلوی پایگاه بودم. با رفقا از دور نگاه میکردیم. همین که آنها نزدیک شدند، این دوست ما از قبر بیرون آمد. سرش را که بالا گرفت، آن جماعت فریاد کشیدند و از ترس فرار کردند. آنها حتی کیف و کتابشان را رها کردند و میدویدند. خیلی خندیدیم! بعضیها در حین دویدن به زمین میخوردند و خیلی ترسیده بودند.
رفقایمان که از ماجرا خبردار شدند، سر من داد زدند و گفتند: "این چه کاری بود؟ الان از ترس میمیرند." یکی از آن جوانها داخل قبری خالی افتاده بود و همینطور داد میزد. با وحشت به سمتش دویدیم و او را (جوانی حدوداً ۳۰ ساله بود که روزها سر کار میرفت، شبها در مدرسه شبانه درس میخواند) کمک کردیم تا از جا بلند شود. بعد به پایگاه آوردیم و آبقند و بقیه مسائل. پرسیدم: "میتوانی به منزل بروی؟" سکوت کرده بود و خیلی خجالتزده بود. بعد گفت: "میتوانم بروم؛ اما شلوارم را نجس کردم. بروم خانه، آبروم میرود. من دو تا بچه دارم." خیلی خندهام میگیرد؛ اما خودم را کنترل کردم. لباس مهیا کردم و جوان را کمک کردیم تا به خانهاش برود.
خلاصه، تا چند وقت هر بار با رفقایم جمع میشدیم یا به خاطر آن شب، زنده میکردیم و میخندیدیم. هرچند که مسئولین بسیج حسابی با من به خاطر این کار برخورد کردند. سالها از آن ماجرا گذشت تا اینکه در آن سوی هستی، این صحنه را دیدم. خیلی شرمنده شدم. گویی این بار من بودم که جای آن جوان قرار گرفتم. اینجا سرکار گذاشتیم و ترساندیم و خندیدیم. متفق میفرماید که امروز... حالا این مؤمنین به این کفار یَضحَکون. بحث ایمان و کفر است؛ ولی بحث اینکه حالا امروز واقعیتش را. حالا امروز این تمسخر: «الله یستهزئ بهم و یمدهم». حالا خدا مسخره میکند. "امروز حالا ما به شما میخندیم. حالا وقت خنده ماست." هر خنده دروغین و آنجا خنده شوخی و اینها نیست که میخندند.
استهزاء و سخریه، خصوصاً تمسخر، تم تمامی زیردست افتادن، دست انداختن همین است دیگر. دست انداختن. یکی را دست میاندازد؛ یعنی یک... میدانیم طرف را زیر دست میدانیم و این قدرت و این حق را برای خودمان قائلیم که او را زیر دست خودمان به بازی بگیریم. این میشود تمسخر. تسخیر میآید. سخریه به سخریه گرفتن از تسخیر میآید. تسخیر، در مشت گرفتن. این حق را برای خودم قائلم که هر جور میخواهم با او برخورد کنم.
اینجا ما افرادی را به خاطر ظاهر سادهشان، موقعیت دنیایی ندارند، پول ندارند، اعتبار ندارند. اگر سرهنگ بود با او اینجوری برخورد نمیکردند. اگر فلان فامیلش قاضی بلندپایه و وکیل دادگستری، پسر شهردار بود، پسر امام جمعه بود، پسر نمیدانم وزیر بود... یادمه معمولی. از قشر عامه جامعه. امکانات بسیار کم. توان اقتصادی پایین. قدرتی ندارد. به جایی بند نیست. هوش آنچنان بالایی ندارد. قدرت بدنی بالایی ندارد. آدمی که حالا مثلاً کارگر است و کار میکند و مدرسه شبانه میآید. یک جوان مظلوم و بیپناه، بچههای شبانه و مدرسه شبانه کنار درسشان، شبها با پیت حلبی میزدند که نترسند.
خود این ضعفی که اینها از خودشان نشان دادند، این جرأت و جسارت را به امثال من میدهد که به خودمان حق بدهیم؛ چون اینها از خودشان ضعف نشان دادند. ضعف نشان میدهد، یک ضعفی، یک نقطه ضعفی پیدا میکنند، همان را دستمایه میکنند برای طنز و شوخی و دست انداختن. خدا به دادمان برسد. خیلی خیلی گرفتاریم از این جهت و بیچارهایم.
سر کلاس، بچههای ضعیفتری که حالا در نوع راه رفتنش مدل خاصی است، در نوع نوشتنش، در نوع حرف زدنش، در لباس پوشیدنش. اینها را آن قویتر را کسی جرأت نمیکند. مشت آهنین و پولادین دارد. یک کلمه بهش حرف میزنی، پدرت را در میآورد. این بنده ضعیف و این بچه ضعیف و بیپناه، فامیلش در مدرسه کسی کارهای نیستند. آن بچه مدیر، آن بچه فلان معلم است. به این چیزی نمیگویند. اینها ضعف از خودشان نشان میدهند. یک بار میترسانی، خوراکیش را میآید تحویلت میدهد، پسته هاشمی، نمیدانم مشقهایت را مینویسد. وقتی ضعف نشان داده میشود، اونی که در خودش به ظاهر یک قدرت و زوری و هوشی میبیند، از این سوءاستفاده میکند.
اینجا این سوءاستفاده، سوءاستفاده دروغین و الکی آنور عالم که ملکوت باشد و باطن هستی باشد، آنجا سوءاستفاده، سوءاستفاده واقعی است. هرکه اینجا به خاطر ظاهر ضعیفش، مستضعف همین است دیگر. به ضعف گرفته. مستضعف: ضعیف پنداشته شده. ضعیف نیست. ضعیف پنداشتی. مستضعف باب استفعال. یکی از معانیش شمردن است. یک چیزی به یک چیزی شمردن. مثلاً استقلال یعنی قلیل شمردن. استفتار یعنی یاد شمردن. استضعاف یعنی ضعیف شمردن. ضعیف نیست، واقعاً ضعیفش میشمارند. ضعیف به حسابش میآورند. ضعیف معرفیاش میکنند.
این مستضعف را آن طرف، آن مستکبر را ـ که آن هم خودش را بزرگ میشمرد؛ بزرگ نبود واقعاً، خودش را بزرگ میدانست ـ آنجا واقعیت است. در نهج البلاغه است که امیرالمؤمنین میفرماید: «یوم المظلوم علی الظالم اشد من یوم الظالم علی المظلوم». خیلی کلمات امیرالمؤمنین در نهج البلاغه واقعاً فوقالعاده است. خیلی انسان را به فکر وادار میکند، اگر اهلش باشیم، بهره ببریم از این کلمات. میفرماید که روز مظلوم بر ظالم خیلی شدیدتر است تا روز ظالم بر مظلوم. الان روز ظالم بر مظلوم است. مظلوم را و دارد بهش ظلم میکند. آن روز واقعی که مظلوم سوار میشود و مظلوم حقش را میگیرد، آنجا واقعیت است. آنجا دیگر تسخیر واقعی است. اینجا به زیر دستوپا گذاشتی، آنجا واقعاً شخصیتت را زیر دستوپا میزند. واقعاً به چنگت میآورد. واقعاً در مشت میگیردت.
میگوید که گویی این بار من بودم که جای آن جوان قرار گرفتم. باید با آن وضع به خانه میرفتم و جلوی زن و بچه شرمنده میشدم. همان وضع نجسکاری که جوان خودش را خیس کرده بود. اینها جلوی زن و بچهاش خیلی ضایع میشد. آن وضعیت روحی را حالا همین آدم دارد خانواده و دیگران و اطرافیانش. همان حس را پیدا میکند و سرافکنده میشود. من با آن جوان در زمینه حق الناس بدهکار بودم. به خاطر شوخی و خنده، او را تا سرحد مرگ ترسانده بودم. من آبروش را جلوی دوستان و خانوادهاش برده بودم و باید از او حلالیت میطلبیدم. میگوید: "وقتی از آن سهدقیقهای برگشتم، منزلش را پیدا کردم." خوبی شهرهای کوچک همین است که به راحتی میشود همشهریها را پیدا کنیم. "به منزلش رفتم. بعد از کلی مقدمهچینی، از او حلالیت طلبیدم."
بههرحال، این حلالیت طلبیدن لطف خداست. ما الان زندهایم، عزیزان، برادران، خواهران، به خودم عرض میکنم. تعداد بسیار زیاد... ببینید، ما الان هی باب شده سرزمین نفرینشده و این شرورایی که گفته میشود، فضای ناشکری و سیاهنمایی. همه سیاهیها و سختیها و بدبختیها و همه مشکلاتی که هست، قبول؛ درش حرفی نیست؛ ولی همین نفسی که میکشیم و حیاتی که داریم، آرزوی میلیارد میلیارد انسان از اول خلقت تا همین لحظه. کسانی که در عالم برزخند، آرزوشان این است که یک آن جای من و شما بشوند. یک آن، یک ثانیه. همه عمری که پای این فیلمها و صحنهها و چت کردن، چِک کردنها و ور رفتنها، اینها داریم تلف میکنیم، آنها میگویند: "یک ثانیهاش را به من بدهید، من بروم از فلانی حلالیت بطلبم. فلانی را راضی کنم. فقط یک کلمه بهش بگویم. در دنیا بهش بگویم. نگذارم به برزخ بکشد." پول برزخی با حساب برزخی، با دارایی بر... آنجا خیلی گران است. مثل همین ماجرای دلار و ریال خودمان. به پول ما مثلاً الان در عراق شما بخواهید سوار تاکسی، اتوبوس بشوید، همین بلیط اتوبوس که شما آنجا مثلاً هزار تومان، ۵۰۰ تومان، ۲۰۰۰ تومان، چقدر سوار میشویم، میرویم، میآییم، آنجا میشود همین شاید ۲۰ هزار تومان، ۵۰ هزار تومان، ۱۰۰ هزار تومان. خیلی گرانتر است.
پولمان ارزش ندارد. آنجا اینها آنجا ارزشی ندارد. آنجا ۱۰۰ هزار تومان، اینجا و هستیم. هنوز در این دنیا داریم نفس میکشیم. قدر این لحظهها، ثانیهها را بدانیم. خیلی گرانقیمت است. خیلی اینها ارزشمند است. خیلیها آرزوشان این است که یک، یک ثانیه، یک ثانیه، یک لا اله الا الله، یکی یک دانه صلوات، یک دانه استغفار، یک استغفار... روایت بخون ایشون کسی ندیدم، البته روایتش را ازشان شنیدم. ایشون فرمود: "دقت کنید در قیامت ۵۰۰ سال قیامتی کسی اشک میریزد. به ملائکه بهش میگویند: اگر همین دقایقی در دنیا اشک ریخته بودی و استغفار و توبه کرده بودی، این ۵۰۰ سال قیامتی اینجا اشک و ناله نداشتی." خیلی اینها واقعاً خیلی عبرت است. خیلی اینها تذکر است. خیلی اینها موعظه است. اینهاست.
دنیای فانیاند و دارند میروند. همه شاد و افسرده و پولدار و ندار، شاسی بلند و شاسی کوتاه، بالا شهر و پایین شهر، حاشیه شهر، وسط شهر، برج، زیر زمین، حلبی آباد. از کارخانهها را بروید ببینید. طیفها و تیپهایی که میآیند برای حالا خودمان مُرده که معلوم نمیشود. از فامیلها و اقوام و دوستانش ببینید. از آن کارگر بسیار ضعیف، تا کارفرمای بسیار قوی. تشکیلاتی که از این اطرافیان میشود فهمید کی بوده و چی بوده. تا یک حدی میشود فهمید کی بوده و چهکاره بوده. به این زیر خاک قبر...
دورت شاید "دور از تهران" یا "دورِت" به معنی "اطرافت". حالا تهران با مسافتها. از شمرون، کسی بهشت زهرا خیلی نمیآید. اگر مثلاً بهشت زهرا دفنش بکنند. حالا از شمرون چند بار؟ یک بار؟ سالی چند بار؟ ۱۰ سال؟ این اعمال و این کارهایی که معمولاً بهشت دچار بودی، این اذیتها و این آزارها. خیلی خیلی اوضاع... بله.
حالا اینجا ماجرای بعدی دیگر به نحو خاصتر هم این را تعریف میکند و این عزیز دو بار این خاطره را تعریف کرد. یک بار تلفنی تعریف کرد و گریه کرد. یک بار هم حضوری تعریف کرد و گریه کرد. خیلی فکر کنم این سختترین بخش این خاطرات ایشان، تجربه ایشان همین بخش است که با این صحنه که مواجه شده که الان خوانده میشود، خیلی برایش سنگین بود.
حالا خدا انشاءالله ما را کمک کند. ما میگوییم ما امیدمان به اهل بیت است. درست هم است. همین است. امیدوار به فضل و کرم خاندانیم؛ ولی نکته اصلی همینجاست. اصلی همینجاست. یک آقایی بود به اسم حاجب. شاعر توانمندی بود و اشعاری هم میگفت و این اشعار هم مورد توجه عامه واقع میشد. یک وقتی شعر گفته بود: "حاجب اگر معامله حشر با علی است / من ضامنم هرچه خواهی گناه کن." یعنی حساب و کتاب ما آن طرف با اهل بیت و اهل بیت به داد میرسند. امام حسین از امیرالمؤمنین هست. حضرت زهرا هست. گناه کن بر محبت امیرالمؤمنین. به داد میگوید که یک شب امیرالمؤمنین علیه السلام را در خواب دید و حضرت بهش فرمودند که: "این چه بود که گفتی؟"
اینجوری که میگویم بگو: "بگو حاجب اگر معامله حشر با علی است / شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن."
«شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن.» خیلی تعبیر، تعبیر جانسوزی است که: «ما أحب الله مَن عصاه.» کسی که خدا را گناه میکند، نمیتواند ادعای محبت بکند. چطور میشود من روبروی شما وایستم و روبروی شما در بیایم؟ قد علم کنم، حرفت را زمین بزنم، به حسابت نیاورم و ادعای محبت هم داشته باشم؟
بیتوجهی و بیمحلی که میکنی، میکنیم، علامت بیمحبتی است. چه برسد به اینکه رسمی بگوییم: "برو به تماشا بنشین. لازم نیست شما حرف بزنی. کی، خودم میدانم باید چه کار کنم." کسی با زنش اینجوری حرف بزند، با پدرش حرف بزند، با مادرش... خیلی علاقه دارد، ها؟ نه. حالا یک کمی تو سرش… چیزی نیست. تو دلش… دل اگر محبت باشد، کسی اینجوری حرف نمیزند. "شما چه میخواهید؟ نظر شما چیست؟ شما چه میفرمایید؟"
ما گنهکاران، کارمان میلنگد دیگر. یعنی معلوم است که در محبتمان مشکلی هست و کمبودی هست. کنت شاید "کجنظری یا کمبود نفس" بروز پیدا میکند در قالب معصیت و قد علم کردن در برابر اهل بیت هم در حساب و کتاب حشر و قیامت و پرونده اعمال و حالا برزخ، اینها جلوه میکند و خیلی انسان خجالت میکشد.
خجالت، آنجا خجالت واقعی است. ما احساساتمان که عوض نمیشود که. ما احساساتمان هست و کاملاً هم اینها ارتقاء پیدا میکند و حواس قویتر میشود. الان پردههایی از حجاب داریم و اینها نمیگذارد که مسائل را دقیق با جزئیات بیشتر. خودمان میفهمیم و هم میفهمیم که چقدرها دیگر خبر داشتند از این وضعیت ما. و مسائل کشف میشود. طبل سرائر اسرار نهان میآید بیرون. بیرون ریخته میشود. سریرهها خودش را معلوم میکند. کف فوران و انصاق افشا دوران کشف دیگر آنجا در قیامت و در برزخ. و تازه آدم این است که حالا اینجا اگر یک چیزی کشف بشود، چقدر مایه خجالت و رسوایی است. یک کاری آدم دارد میکند به خیال خودش مخفیانه است و هیچکس خبر ندارد. بعداً میبیند که همه باخبرند؛ به رویش نمیآوردند. بعداً روابطی دارد، حسابوکتابهایی دارد، کارهایی دارد میکند. برو بیایی در ذهنش فکر میکند بابا خبر ندارد، مادر نمیداند، خانمش نمیداند. سر وقت خودش، سر بزنگاه وقتی که قرار دارد، وقتی که ملاقات دارد، وقتی که نشست دارد، وقتی فلان عکسش منتشر میشود. یکهو خبرش منتشر. بعد میبینید که همه را با جزئیات خبر داشتند. اینها که بحث اطلاعاتی. اینها وقتی سوار میشوند مثل این بابایی که دستگیرش کردند و اعدامش کردند.
همه اینهایی که داشتیم میگفتیم، دسیسهها و توطئهها و برنامهریزیها را. اینجا با موشک بزنیم، آنجا را ترور کنیم، آنجا را خراب کنیم و همه اینها. جزئیات همه را دارند. هیچچیزش هم نمیشود کتمان کرد. اصلاً هیچی نمیشود گفت. وقت مواجه شدن. ریگی را وقتی میخواستند اعدام بکنند، قبلش تعدادی از خانوادههای شهدا را آورده بودند. کسانی که توسط کارهای تروریستی ملعون به شهادت رسیده بودند. این پدرمادرها بانک توپ و تفنگی چیزی نداشتند. فقط وایساده بودند. نگاهش میکردند. بهش میگفتند: "برای چه کشتی؟ برای چه بچه من را کشتی؟ بچه من چه ظلمی در حق تو کرده؟" آنقدر در فشار قرار گرفت که شاید چندین بار گفته بود که من را زودتر اعدام کنید. هی داد میزد: "من را اعدام کنید. من را اعدام کن. من را ببرین اعدام کنید. زودتر اعدامم کنید." از اینکه نجاتم بدهید. خب حالا از اینجا اعدامت میکند. بعد آنجا با صاحبان حق مواجه میشود. با اولیا حق مواجه میشوی. کجا میشویم؟ آنجا دیگر ادامه ندارد. راه فرار هم ندارد. پستی بلندی هم ندارد که برویم آن زیرمیرها قایم شویم. کتمانها هم نمیشود کرد. هم خودت کامل ادراک میکنی، هم میبینی که در ادراک بقیه بوده و همه شاهدند.
بحث شاهد بودن اولیا الهی و در محضر اینها بودن خیلی بحث از آن بحثهای مفصل وزن هم شیرینیهای عرصه برزخ و قیامت. سختیها و رنجهایی که کشیدی را یک پدر مهربان مثل امیرالمؤمنین، یک مادر مهربان مثل فاطمه زهرا شاهد بوده. همه را. هم از تلخیهای آن طرف است.
اینجا کاری که کردی شما تصور کنید معلم یک بچهای را بزند. فردا فیلم این در بیاید و پدر آن بچه با فیلم بیاید روبروی معلم بایستد. داد میزند که این چی بود؟! چرا؟! وقتی من در خلوت میزنم احساس میکنم باباش نمیبیند و نمیفهمد، یک حال دیگری دارد تا اینکه بدانم این دارد نگاه میکند و بفهمم باخبر شد و دید و دارد میبیند. خیلی صحنه سخت است. یعنی دوست دارد که حتی مثلاً فقط به گوشش میرسید و میآمد میزد تو گوش من که بداند من دارم میبینم، تو صحنه حضور دارد، دارد خیلی برایم سنگین است. همین جایی که دارم میزنمش، باباش وایساده. خیلی رسواییهای سنگین و سختی است و عذاب سختی دارد. خدا ما را نجات بدهد از گناه. خصوصاً مسائلی که حق الناس توش هست و خصوصاً اینهایی که ظلم به شیعیان و محبین اهل بیت است که یکهو آدم میبیند طرف حسابش خود اهل بیتند.
به یک مؤمنی، به یک عالمی، به یک سیدی، به یک محبی، گریه کن اهل بیت، ارادتمند اهل بیت، سیلی زده بود به صورت اون زنجیرزن امام حسین. در ذهنم از آن ماجرا که خواب دیده بود شب به صورت من سیلی زدی. خیلی این تعبیر، تعبیر عجیبی است. به چه حقی به صورت من سیلی زدی؟ به صورت زنجیرزن من سیلی زدی که چرا مثلاً صف را به هم ریختی؟ چرا نظم را به هم ریختی؟ چرا از آنور رفتی؟ چرا اینجوری کردی؟ تو به صورت من سیلی زدی. شما تصور کنید آدم یکهو به این صحنه با حقیقتش مواجه بشود. این ماجرایی است که خیلی برای عزیز سخت بود.
گفت: "خیلی سخت بود. حساب و کتاب خیلی دقیق ادامه داشت. ثانیه به زمانهایی که باید در محل کار حضور داشته باشم، خیلی با دقت بررسی میکردم که به بیت المال خسارت زدم یا نه. سر ساعت باید حاضر میشدم." برای همه ما درس است دیگر. ساعتهایی که در محل کار به کارهای غیر کار اداری و وقت اداری و ساعت اداری و برق اداره و اینترنت اداره و وسایل اداره دارد استفاده میشود برای آن اداره. ارباب رجوع آمده، من دارم کار شخصیام را انجام میدهم با گوشیام، با لپتاپم. نه دیگر، بههرحال وقت مردم. استفاده از این بیت المال. اینها ساعتهایی که من جز وظیفه حضور داشته باشم سر ساعت و تمام این ساعت و راندمان کاری باید بهینهسازی بشود و تمام ساعات باید استفاده بشود. اگر ۵ ساعت یا ۶ ساعت یا ۸ ساعت، تمام این ساعات باید کار مفید بشود. ما از این جهت خیلی در مملکت خودمان دچار مشکل هستیم. حسابی میبینیم که واقعاً به صورت تلف میشود، وقت خودمان، وقت دیگران را داریم تلف میکنیم.
البته از زوایای مختلفی هست. حالا آن بخشی که باید مثلاً سیستم فعال باشد و سیستم کار بکند. سیستم مشکل دارد. اختلالات شبکه و آن کسی هم که متولی آنور قضیه است، او هم در تمام اتلاف وقتها شریک اعلام میشود. مثلاً میگویند که این اتوبان را میخواهیم مثلاً ۳۰۰ روزه بسازیم. گاهی ۶۰۰ روز هم میگذرد، تمام نمیشود. وعده کردی؟ شما را چه حساب ۳۰۰ گفته بودی؟ اگر واقعاً ۳۰۰ روز بود، چرا ۶۰۰ روز شد؟ اگر ۳۰۰ روز نبود، برای چه گفتی ۳۰۰ روز؟ چه مردم فریب دادی؟ و شامل همه اینها میشود. همه اینها را درگیریم باهاش. خدا را شکر این مراحل به خوبی گذشت.
ایشان اینجا یک توضیحی دادند. به ما گفتند که حساب و کتابی که در مورد بیت المال کردند، این بود: بررسی میکردند اگر یک صندلی آسیب دیده بود در یک ادارهای، میگفتند که این عمر این صندلی ۳۰ سال بوده و شما کاری کردی که بعد ۵ سال خراب شده و ۲۵ سال این صندلی محروم شده، این اتاق و این اداره، به تعداد افرادی که تو این ۲۵ سال میآمدند و با این صندلی کار داشتند.
دیدید در خیلی از ادارهها صندلی کم است؟ در خیلی از اتاقها پازل کمیته و سرپا زمین بنشینه پازل کامل نیست و افراد مجبورند روی زمین بنشینند، زمین نشستن اذیت شد. همه اینها به پای من نوشته میشود. راضی کن. برای چه این صندلی را عمرش را تو کم کردی؟ آسیب زدی به این صندلی را خراب کردی؟ و جایش صندلی میگذاشتی. یک نمونه است دیگر. حالا از لامپ هم میشود حساب کرد که مثلاً یک عمر چقدر بوده؟ من مثلاً باید چقدر استفاده میکردم؟ استفاده میکردم که این مثلاً دو سال عمر کند. روزی ۴ ساعت استفاده کردم. یک سال عمر کرد. یک سال کمتری که عمر کرده، بیت المال، دقیق است دیگر. بههرحال خیلی اینها بخشهای کمرشکن.
«سهدقیقه در قیامت» زمانهایی را که در مسجد و هیئت حضور داشتند، محاسبه کرد و گفتند: "دو سال از عمرت را اینگونه گذراندی که جزو عمرت محاسبه نمیشود." اینکه جزو عمر حساب نشود، چیزی قبلاً در موردش نکاتی عرض شد. به آن اخلاص و صفا و لطافت باطن و اینها برمیگردد. کسی در یک حال و هوای خوبی است.
لذا روایت دارد که زیارت امام حسین علیه السلام در آن ایامی که کسی برای زیارت میرود، عمرش حساب نمیشود و سر سفره هم اثر دارد که شما هرچه بنشینی، جزو عمر حساب نمیشود. یعنی اینجا را عجله نداشته باشید که زودتر تمام بشود، شتابان نباشید. قبل و بعدش، هر چقدر در گیرودار آن عمل هستید، اینها همه حواشی خود عمل است و خود عمل هم نورانیت است. و این بخشها را حساس نباشید که الان این مثلاً وقتم تلف شد. اگر غذا را میخواهم بیشتر بجوم، نه؛ غذایت را خوب بجو. سفره پهن میکنی، خوب بشین. قبلش بشین. آرام آرام مقدمات غذا. خود غذا. بعدش کنار سفره بشین. با عجله و استرس و اینها نباشد که مثلاً وقتم تلف شد، وقت ندارم. نه. زیارتم همینطور باشد. زیارت امام حسین هم قشنگ با دل، صبر، آرام آرام، با حوصله، با طمأنینه برو برگرد. عجلهای و شتابانش نکن.
اینها جزو عمر به حساب نمیآید، نورانیت و صفایی دارد که اینجا را حسابرسی دقیق با جزئیات نمیکنند که اینجا را چه کار کردی. آن یک ساعت را چه کار کردی. البته نه اینکه حالا اگر من در ایام زیارت مثلاً غیبت کردم، حساب نمیکنند. نه. آن وقتهایی که برای این کار گذرانده شده را مته به خشخاش نمیزنند؛ چون همه پیرامون یک امری مصرف شده که آن نورانیت دارد. نورانیت این عمر هم که در مورد مسجد و هیئت و اینها گذرانده شده، دیگر با دیده تسامح نگاه کردند آن دو سال را که تو این فضا بود؛ یعنی عمر، یعنی مشغله، درگیری این آدم، رسیدگی به هیئت و مسجد و اینها بوده.
چون وقتی که در خانه بوده، پای تلویزیون بوده، درگیر کار بوده، همه مشغلهاش به همین رسیدگی به هیئت و مسجد بوده. آن دو سال را گذراندن. اینجور میشود برداشت کرد. این منطبق با ضوابط ما هست. میشود این را گفت. یعنی بازخواستی ندارد و میتوانی به راحتی از این دو سال بگذری.
برخی دوستان همکارم و حتی برخی آشناهایم را میدیدم. بعداً مثالی. آنهایی را در آنجا میدیدم که هنوز در دنیا بودند و در اعمالمان که برزخ حضور دارد، بدن برزخیمان در برزخ. میتوانستم مشکلات روحی و اخلاقی آنها را ببینم. عجیب بود که برخی از دوستان همکارم را دیدم که به عنوان شهید راهی برزخ میشدند و بدون حساب و بررسی اعمال به سوی بهشت برزخی میرفتند. چهره خیلی از آنها را به خاطر سپردم. جوانی که پشت میز بود، گفت: "برای بسیاری از همکاران و دوستانت شهادت را نوشتهام، به شرط اینکه خودشان با اعمال اشتباه، توفیق شهادت را از بین نبرند." این هم بههرحال نکته خیلی مهمی است که گاهی خودمان یک چیزی را برمیگردانیم.
این هم باز در کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه، جزو حکمتهای نهج البلاغه است و از حکمتهای بسیار دقیق و تنبه آفرین که اگر به این هم توجه داشته باشیم. میفرماید که: «اَحْذروا نِفَارَ النِعَمِ فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِـمَرْدُود». اینها را حفظ بکنیم. این حکمتهای نهج البلاغه را حفظ بکنیم. هی بگوییم. خیلی در اینها نکته خیلی ریزکاریهاست. «احذروا نفار النعم»: حواست باشد نعمت نفرت پیدا نکند، نعمت فرار نکند. «نفار» کوچ کردن و در رفتن. «نفرتم» که میگویند همین حالت کوچیدن و رمیدن. مواظب باش نعمت رَم نکند. «فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِمَرْدُود»: شارد، شرد، شرید که میگویند کسی که طرد شده، فرار کرده، در رفته، میفهمیم که اینجوری نیست که هرچی بگذارد برود، برگردد ها. این قاعده را داشته باش.
حواست باشد نعمت نرود ها. خیلی از اینهایی که میروند، دیگر برنمیگردند. تو بچه خودت را نمیگذاری همینجوری از خانه برود. برود یک کشور دیگر. هر سفری برود. هر رفتنی برگشتن ندارد. و خیلی چیزها را روزی آدم میشود. برای آدم نوشته میشود و میآید و نزدیک هم میشود. کارهایی میکنیم، خراب میشود. و خیلی از اینها حالا ممکن است بعدش برگردد. به فضل خدا امید داریم؛ ولی خیلی از اینها میآید، میرود و دیگر برنمیگردد. یک حال خوبی دارد آدم. نماز شبی میخواند، نافلهای میخواند، زیارت میرود، انفاقی میکند، رسیدگی به ایتامی دارد. سر یک ماجرایی، سر ناشکری، سر عجبی، سر غروری، سر تکبری، سر حرمتشکنی، سر بیتوفیقی، نه دست میدهد و میرود که رفت. رفت که رفت. چهل سال، ۵۰ سال دیگر خبری نیست. «فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِمَرْدُود». این قواعد را دستمان باشد.
شهادتم این شکلی است. مینویسند. آدم یک حال و هوای خوبی هم دارد. تا مرز شهادت هم شاید ۱۰ بار، ۲۰ بار رفته باشد. یکهو یک کاری، یک چیزی، یک حرفی، یک برخوردی، دل شکستنی، این میرود. میرود دیگر هم برنمیگردد. انشاءالله جلسات بعد هم متن کتاب را بیشتر بخوانیم و نکات دیگری هم عرض بشود. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
در حال بارگذاری نظرات...