‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا اباالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
در مورد ملکوت حیوانی و ملکوت حیوانات نکاتی را عرض کردم. در مورد میمون مطالبی را عرض کردیم، ویژگیهایش را گفتیم. حالا در برخی روایات نکاتی گفته شده است. این روایت را ببینیم و ببینیم که به چه نحوی است؛ یعنی وضعیت میمون در چه مدلی بیان شده. روایتی معروف که قبلاً یک اشارهای به آن کردهام، شاید دو سه باری به این اشاره کردم، ولی متن روایت را نخواندیم.
ابوبصیر میگوید که من یک سال با امام صادق علیه السلام حج رفته بودم. فلما کنا فی الطواف، ما در طواف بودیم، قلت له: جعلت فداک یابن رسول الله. اینها تعابیر مختلفه. حالا من هم روایات مختلف را میخوانم، اگر خدای متعال توفیق بدهد، تعابیر را می بینیم که به چه نحوی است. ابوبصیر میگوید: «گفتم که فدایتان بشوم، آقا جان! یغفر الله لهذا الخلق.» خدا این مخلوقات را میبخشد، در حج بودیم دیگر، این همه حاجی! «فقال: یا ابا بصیر، إن اکثر من تری قرده و خنازیر.» ای ابوبصیر! بیشتر اینهایی که میبینی، میمون و خوکاند، اینها حاجی نیستند. ابوبصیر گفت: «ارنیهم.» به من نشانشان بده.
لقب ابوبصیر برای افراد نابیناست. حالا اینجا احتمالاً منظور این است که: «اینکه میبینی» یعنی احساس میکنی افرادی که دوروبرت هستند، حضورشان را احساس میکنی، اینها آدم نیستند، نشاندادن ملکوتی است از همان جنس. آن رفیق ما بینا، رفیقِ...
«قال: فتکلم به کلمات.» لحظاتی کلماتی را گفتند. «ثم أمر یده علی بصری.» دستش را روی چشم من کشید. آنجا آن قفندر دست میکشید، این طرف دیگر چشمش بسته میشد از دیدن این مسائل، ولی فهم حقایق اینگونه بود که دست میکشیدند و پرده کنار میرفت، نه اینکه دست بکشند و پرده بیندازند. امام دست کشید روی چشمم. «فرأیتهم قرده و خنازیر.» دیدم اینها همه میمون و خوکاند. «فهالنی ذا.» خیلی مرا به هول انداخت. هول شدم. وقتی امام «علی بصری» دوباره دست کشید روی صورت من، «فرأیتهم کما کانوا فی المرة الاولی.»
حضرت فرمودند: «یا ابا محمد، انتم فی الجنَّة تحبَرون.» شماها الان در بهشتید و از نعمتها متنعماید. شما الان در بهشت هستید، شما الان متنعمید. تو به خودت نگاه نکن. تو آدمی، تو انسانی. اینها در بهشت نیستند، از ولایت خارجاند. اینها اعتقاد به ولایت امام صادق علیه السلام نداشتند. «و بین أطباق النار و یطلبون.» شما را در طبقههای جهنم دنبالتان میگردند. «فلا توجدون.» پیدایتان نمیکنند. آنجا هیچ سرنخی در جهنم از شما نیست. نه در فعل، نه در صفات، نه در ذات آنجا یافت نمیشوید. چیزی از شما نیست. «والله، لا یجتمع فی النار منکم ثلاثه.» به خدا، از شما سه نفر در آتش جمع نمیشوند. «لا والله، و لا اثنین.» نه به خدا، دو نفرتان هم در جهنم جمع نمیشوند. «لا والله، و لا احد.» نه به خدا، یکی از شما هم در جهنم نیست. هیچ کدامِ شما در جهنم نیستید. اینهایی که نفسشان را به امام معصوم سپردند و برنامهای که او معصوم داشته برای ابدیت، آن را پیاده کردند و اجرا کردند، بر اساس آن مشق کردند؛ اینها در جهنم پیدا نمیشوند.
یک روایت دیگر هم دارد. این هم جالب است که در کتاب «الهدایه الکبری»، آن قبلی در «وسائل الدرجات»، جلد ۱، صفحه ۲۷۰ بود. این یکی در «الهدایه الکبری»، صفحه ۲۲۴ جالبیش این است که یکی از شیعیان اهل بیت وارد بر امام سجاد علیه السلام شد و گفت: «یابن رسول الله.» خیلی نکته دارد، خیلی برای روز ما، روزگار ما خوب است. «آقا جان، ما فضلنا علی اعدائنا؟» فضیلت ما به دشمنانمان چیست؟ یک وقتهایی در دل آدم خالی میشود، اینها وسوسه است. «ونحن و هم سوآء.» ما و اینها که یکسانیم. «منهم من هو أجمل منا.» بعضی از ما خودشان خوشگلترند. «و أحسن أدبًا.» ادبشان از ما بیشتر است. بوی بهتر هم میدهند، قانونشان را بهتر رعایت میکنند، نظمشان بهتر است، دزدی و اختلاسشان کمتر است، دروغ کمتر میگویند. «فما لنا علیهم من الفضل؟» فضیلت ما بر اینها چیست؟
امام سجاد علیه السلام فرمودند که: «أ ترید أن اُریک فضلک علیهم؟» میخواهی فضیلتت را به دشمنانت نشان بدهم، ببینی فضیلت تو بر اینها چیست؟ گفتم: بله. امام «بیا جلو.» میگوید جلو آمدم و «فأخذ بِلِحیته.» امام دست به محاسن ابوبصیر گرفتند و «و مسح عینیه.» چشمانش را مسح کردند و «ثم مسح بکفه علی وجهه.» با دستشان روی صورت خودشان کشیدند یا با دست روی چشم ابوبصیر؛ یعنی آن شخص دست به محاسنش کشیدند و دست به چشمانش کشیدند و بعد با کف دست روی صورتش کشیدند. این بیشتر بهش میخورد با دست روی صورت او ابوبصیر کشیدند. «فنظر إلی مسجد رسول الله.» یک نگاهی کرد به مسجد پیغمبر و کسانی که در آن بودند، با اینکه در خانه حضرت بود، از درون خانه حضرت، مسجد پیغمبر را دید. دید که: «الا قِرَدة و خنازیر و دُب و ذِب.» همه اینهایی که در مسجد پیغمبرند، یا میمونند یا خوکند، یا خرسند یا سوسمار. هر کدام از اینها توضیحات دارد که چرا فقط این چهار تا.
ابوبصیر گفت: «این خیلی سنگین است، من نمیتوانم ببینم.» حضرت دست کشیدند، چشمانش برگشت به حالت قبل. ابوبصیر گفت: «فضیلت ما چیست؟» این را بهت نشان دادم. خب، در مورد آن بحث چیزم که جلسه قبل اشاره کردم: «یحشر المکذبون بقدر الله.» شیخ صدوق در «ثواب الأعمال» نقل میکند: کسانی که تقدیر الهی را تکذیب میکنند، اینها از قبرهایشان درمیآیند به شکل میمون و خوک.
روایت دیگری دارد با همان مضمون که یحیی بن زکریا آمد به امام صادق علیه السلام عرض کرد که: «آقا، ما فضیلتمان به دشمنان چیست؟» اینها فضیلت امیرالمؤمنین را انکار کردند، ما در آن شک نداریم. اینها وضعشان بهتر است، پولشان بیشتر است، لباسشان قشنگتر است، زندگیهایشان خوشگل تر است، تکنولوژی و امکاناتشان بیشتر است. امام عصبانی شدند و فرمودند که: «میخواهی بهت نشان بدهم فضیلت شما بر این خلق من ک* چیه، آدمهای دربدر واژگون؟» گفتم: بله.
میگوید حضرت دست کشیدند روی چهره من. و «علوی» در «مناقب» نقل کرده: حضرت، جماعتی علی باب عامل مدینه، من قبل بنی امیه. یک تعدادی از بنیامیه جلو در مدینهاند، همهشان: «قِرَده و خنازیر و کلاب و ذِئات.» میمون و خوک و گرگ و سگ درنده بودند. این شکلی. آنها چون خزنده بودند، سوسمار و اینها دیده بود، آنها فرصتطلب بودند، اینها میدویدند، آنها دنبال فرصت میگشتند، چون خرس و سوسمار معمولاً دنبال فرصت میگردند، ولی سگ و گرگ این شکلی نیستند، میزنند به خط.
میمون و خوک هم که در همه مشترک است. من گفتم: «رسول الله، هذا والله أمرا عظیمًا منکر!» آقا، به خدا خیلی سنگین است. «الله الله، و إلّا زال عقلی.» وگرنه عقلم میپرد. دوباره دست کشیدند روی صورت من. «و أنت تریهم که ما کانوا علیه من قریب سیصیر حالهم کما رأیته.» و آدمهای قبلی، عن قریب «یصیر حالهم کما رأیته.» اینگونه میشوند که دیدی؛ یعنی برزخشان، ولو کشف الغطا، اگر پرده کنار برود، «لم تأکلوهم.» شما با اینها هم غذا نمیشدید. اگر ملکوت آدمها را میدیدید، لطف خداست در دنیا که ملکوت را پوشانده، چون مؤمن در هر هزار تا یکی است. اگر مؤمن ملکوت کنار میرفت، در خیابان که میرفت، در هیئتها که میرفت، مسجد که میرفت، حرم که میرفت، هر جا میرفت، یکی دو تا بیشتر نیستند، ناامید میشد، افسرده میشد — و این روایت دارد — و دیوانه میشد.
تحمل کنی زندگی اینجا پردهها افتادهاست. کسی از کسی خبر ندارد. ولی پشت پردهها را بدانیم، که اصلاً دیگر فردا کنار برود، با هم همغذا نمیشوید. «و لم تشُارِبُوهم.» با هم شربت نمیخورید. «و لم تُجالِسُوهم.» با اینها مجالست نمیکنید. «و لم تُخالِطُوهم.» قاطی نمیشدید. «هذا فضلکم علیهم.» این فضیلت شما بر اینهاست.
شما میگویید: «تکنولوژیشان بهتر است، امکاناتشان خوب است.» شما هم عرضه داشته باشید، کار بکنید، تکنولوژی و امکانات هم داشته باشید، ولی ماجرا در آن تکنولوژی و امکانات نیست. ملاک برتری آن نیست. ملاک آن ملکوت است. شما انسانید، اینها بهره از انسانیت ندارند. اینها در زندگی حیوانیند. رسماً هم میگویند ما حیوانیم و هیچ باکی هم از این جهت ندارند.
روایت دیگری دارد که ابوبصیر به امام باقر علیه السلام گفت: «آقا، چقدر حاجی زیاد است، «زجه» زیاد است. «ما اکثر الحجیج و اعظم الزِّجیج.»» در حج، حضرت فرمودند: «ما اکثر الزِّجیج و أقل الحَجیج.» چقدر صدا زیاد است و حاجی کم است. امام فرمودند: «دوست داری که اینی که بهت میگویم، صدقش را ببینی و طراها عیانًا؟» با چشمت ببینی؟ دست کشیدند روی صورت ابوبصیر و دعا خواندند. «و دعا بدعوات.» دعاهایی خواندند. «فِصیرًا.» این معلوم میشود که ابوبصیر نابینا چشمش باز شده، بینا شد. امام گفتند: «انک الی الحجیج.» این حاجیها را ببین. «اکثرهم قرده و خنازیر.» بیشترشان میمون و خوکاند. میمون یک عضو پای ثابت است انگار. «صُوَر ملکوتی» یک چیز عجیبی است. «والمؤمن بینهم.» چون بحث شهوات است. چون عمدتاً دیگر ما درگیریم، این انگار پایهی شخصیتی است، باید لحاظ کنیم. «والمؤمن بینهم لامع فی الظُلَمة.» مؤمن بین اینها مثل ستاره درخشان در تاریکی است. تک و توک یکی دو تا آدم نورانی و پاک پیدا میشود.
ابوبصیر گفت: «صدقت یا مولای.» راست گفتی مولای من. «ما أقل الحجیج و اکثر الزِّجیج.» حاجی کم است و سروصدا زیاد. بعد میگوید دوباره همان دعا را خواندند و ابوبصیر برگشت به حالت نابینایی. امام فرمودند: «و ما بخلنا علیک یا ابابصیر.» ما بهت بخل نداریم ای ابوبصیر. «و ان کان الله تعالی ما ظلمک و انما خار لک.» خدا بهت ظلم نکرده، بلکه برای تو خیر را انتخاب کرده. امام فرمودند: «خشینا فتنة الناس بنا.» اینها بین مردم پخش میشود، میریزند سر ما، ماجرا را انکار میکنند. «و أن یجعلوا فضل الله علینا.» اینها نمیدانند که ما فضیلتمان چیست. «و أن یجعلونا أربابًا من دون الله.» آن بندههای خدا تکبر نمیکنند در برابر خدا، از عبادت خدا خسته نمیشوند. «و نحن له مسلمون.» این روایت را «شهر آشوب»، جلد ۴، صفحه ۱۸۴ نقل کرده.
روایت دیگری باز خود ابن شهر آشوب، صفحه ۲۳۵ همان جلد، مطرح میکند از سُدیر صیرفی. میگوید که با امام صادق علیه السلام در عرفات بودیم. حاجیها را دیدم و صدای نالهها را شنیدم و خیلی، مثلاً، به وجد آمدم و خوشم آمد و اینها. «قلت فی نفسی: أ تراهم هؤلاء کلهم علی الضلال؟» با یک جماعت زیادی که همه در این مسیرند. مثل سریال که نگاه میکند، همه فلان چیز را گوش میدهند. من تعجب میکنم شما اکثریت هستید. آدم سخت است دیگر. ما اهل یقین نیستیم دیگر. این توهمات پدرمان را درمیآورد. آنکه اهل یقین است، یعنی همه اشتباهند؟ «متن واقع» کار ندارد، گمراهند. تحمل کن. میگوید تحمل کردم. «و خنازیر.» همه اینها میمون و خوک بودند.
مرحوم ملاصدرا اینجا نکاتی دارند در کتاب «شرح اصول کافی»شان، جلد ۱، صفحه ۳۳۴، مطلب شروع میشود، ۱۰ صفحه تقریباً مطالبی دارند که خیلی عالی است. ما قبلاً خیلی کم از روی متن جناب ملاصدرا خواندیم، شاید دو سه بار، یکی دو بار بیشتر نبود. یک بخشی از این متن را میخواهم بخوانم. خیلی کمک میکند. ما خیلی نکات فوقالعادهای دارد. بیحوصلهها گوش ندهند. این بحث مال باحوصلههاست. تازه بازم خیلی «لعاب» نمیاندازیم در بحث، وگرنه خیلی تُمینینه متمتعانه بیشتر بریم دیگر. حالا سرعت ما ۱۲۰ تا نمیرود، مثل «آن سوی مرگ»، ولی ۴۰ تا هم نمیآید. دیگر با ۸۰-۹۰ تا داریم میرویم، وسط لاین وسط داریم میرویم.
مطلب مرحوم ملاصدرا اینجا میفرمایند که: هر کسی، این موضوع «موجود» است. اینها به آن صور مخصوصشان. کسی کار ندارد. آنی که در عالم ماده از اینها دیده میشود، ملاک نیست. آن صورت الاغ، آن صورت میمون، صورت گاو، صورت انسان. اینها مهم نیست. «فالإنسانُ بحقیقة الإنسانیة و الروح النُطقی.» انسان، انسان است به حقیقت انسانیت و روح نطقیاش. آن ویژگیهای باطنی. وقتی شخص میشود انسان. میگوید مثلاً الاغ، الاغ است به «روح البلیدة»، آن حماقت و بلاهت و نفهمی و کُدنی. آن کُدنی بودن الاغ را کرده الاغ. سگ، سگ است به «روح الزَّاریه»، این پاچهگرفتن، سگ را کرده سگ. «و کذا فی سائر أنواع الطبیعیة.» بقیهی انواع طبیعی هم همینطور است. این موجوداتی که ما میبینیم، خصوصاً آنهایی که نفس دارند و روح دارند، آن نفس و آن روح مهم است. آن جسد مهم نیست. انسان در بین همه اینها آنی است که میتواند خودش ملکاتش را شکل بدهد. بقیهی ملکاتشان دست خودشان نیست و اینجوری خریده شدهاند. انسان قابلیت دارد در اکتساب ملکات و اخلاق و دست خودش است که کدام یکی از اینها میشود. بیرون بحثهای بلوغ و اینها، اشارههایی کرد. حالا ببینیم نکات خیلی عالی است. عصاره اسفار و مباحث نفس ملاصدراست که اینجا گوشههایی اشاره کردهای. خیلی نمیخوانم.
میگوید: کسی که فعلی انجام بدهد یا کلامی را بگوید، از آن فعل و کلام در نفس او اثری حاصل میشود و این میماند برایش. ماندگار. یک فعل، یک نگاه، یک تماشا، یک لمس. تمامشدنی نیست. این شد فعل ملکوتی شما. صورت شد، رفت آنجا. اگر زیاد تکرار بشود، «استحکمت الآثار فی النفس.» اثرش محکمتر میشود. یک بار لمس کردی، یک اثر تا ابد هست ها! یک دروغ گفتی، اثرش تا ابد هست. یک نگاه کردی، اثرش تا ابد است. «من که توبه کردم.» اثر این توبه برطرف شده.
اگر دو تا شد، اثر شدیدتر میشود. تا حالا فعل بود. دو بار، سه بار، ده بار، بیست بار که شد، دیگر میشود صفت. ملکه میشود. «فصارت الحال ملکة.» حال تبدیل به ملکه میشود. «و صورتًا.» تبدیل به صورت میشود. یک جوری میشود که دیگر از این فعل صادر میشود. یعنی صورت سگی برایش حاصل میشود. دیگر کارهایی که سگ میکند، او میکند. این بد اخلاقی به خاطر این است که اول یک داد زد، داد. الان ملت میآید، کنترل کن. صفت را پاک کن، برود. یکی دست بکند، صفت مرا خوب بکند. صفتت با فعل شکل گرفته. راه درمانش هم با فعل است. صفت بد اخلاقی از راه فعل بد اخلاقی حاصل شده. راه از بین بردنش هم با فعل است. صفت میل به گناه، هرزگی، شهوت، مدام، بیغيرتی و... اینها همه از فعل شروع شده. از راه فعل هم درمان میشود. فعل هم البته سخت است، مداوایش سخت است. چاره غیر از این هم نیست. باید توسل و تضرع و اینها کرد. چاره غیر از این راه دیگری نداریم. با ذکر و فوت و اینها هم درست نمیشود. فعل. فعل ضدش آرام آرام. مراقبه، توجه. دادی که الان میآید، کنترل کن. پنج بار دادت را کنترل کنی، صفت حلم در تو شکل میگیرد، ضد غضب. پنج بار داد زدی، سوءخلق در تو شکل گرفت. عصبانیت در تو شکل گرفت. پنج بار هم که نمیزنی، حلم شکل میگیرد. ملکه میشود. این ملکه، «ملکه در تو»، نه «ملکه شیطان».
بعد دیگر میگوید که ملکه که بشود، «به سهولة من غیر رویه و هاجه.» دیگر همینجور عادی، راحت. در خوابم کار میکند. در خوابش دارد جیغ میکشد، دعوا دارد. ملکه شده. در خوابم میخندد. در خوابم آرام است. وسط خواب با لگد بزنی، بپرد، فحش نمیدهد، آنجور ملکه شده. خدا نصیب ما هم بکند.
بعد نکاتی را ایشان میفرمایند. میفرمایند که آدم این شکلی صنعت هم یاد میگیرد. مکاسب علمی و عملی را این شکلی. خیاطی مگر چیست؟ سوزن نخ. یک بار نخ میکنی، دو بار، سه بار. دیگر عادت میشود. عادی میشود. بعد این را فرو کردن این سوزن در این پارچه، اول سخت است. قاطی میکنی. از آن ور در میآید. یک بار، دو بار، سه بار. خوابی. در خواب داری لباس میدوزی. در خواب دستت در اختیار خودت نیست. ملکه میشود. کنترل چشم همین است دقیقاً که میگویند. بزرگان میگویند در خواب نگاه به نامحرم نکنی. همین است. یک بار نگاه نمیکنی، دو بار. اولش فشار دارد. اذیت میشوی. بعد نفس پدر آدم را در میآورد: «نه، این خیلی خوشگل است. مگر یک لحظه چی میشود؟ مگر تو میخواهی باهاش چکار کنی؟ خب، یک لحظه فقط نگاه کن! آخه تو ببین رفیقت که زن گرفته، چه شکلی است. اینها به هم میآیند، نمیآیند؟ این سر، آن سر؟ این چه شکلی است، مثلاً؟ از آن قبیله است، از این نژاد است، از آن فلان است، سفید، سیاه.» هی ور میرود، ور میرود. نگاه کن، نگاه نمیکنی. دفعه اول، پنجم، تو دیگر جز ملائکهای. «کاد العفیف أن یکون ملکًا.» میگوید عفت میورزد، در زمره ملائکه است. فرمود آنی که نگاهش را کنترل میکند، از شهید مقامش بالاتر است. «اعلی درجة من الشهید.» برود در بهشت افعال. ولی شما اینی که داری...
این ملکه شدیم. تو بهشت صفات از شهید منکر بالاتر. درست شد؟ قواعد دست ماست. پس دیگر قاطی نمیکنیم. چی میشود؟ حالا روایت در مورد اینکه نگاه نکنی، چی میشود. انشاءالله به آن میرسیم بحث نامحرم. فعلاً رد نمیشویم. حالا حالا کارش داریم. چون الان مشکل حادی است در دوران ما. اکثر ما از این کانال داریم آسیب میبینیم و در این پیامهایی هم که میآید، مشکلات جنسی ماشاءالله، فوران میکند. همینجور یعنی تعداد بسیاری از افرادی که گفتگو دارند، صحبت دارند، اینها مسئلهشان همین است. خدا انشاءالله همه ما را نجات بدهد از این آلودگیها که خیلی سخت است و... شیطان هم به شدت ابرقدرت در این زمینه در روزگار ما. وسایلی که خلق شده. خلاصه ایشان میفهمانند که شدت پیدا میکند هر روز. و این انسان یاد میگیرد. به بچهها هم واسه همین از راه فعل میگوید صدقه را بده دست بچه. بچه ببرد بده. یک بار، دو بار، سه بار، پنج بار. کمکم ملکه در او شکل میگیرد. این کار تربیتی. بگوید روی بخش انسانشناسی و از تربیتش این شکلی است. ملکات خلق میکند. با بچه هم باید از کار فعل شروع کنیم. ذکر لا اله الا الله را بهش بگو. یک بار، دو بار، سه بار. تمرین، عادت، بازی. میگوید وضو گرفتن را به صورت بازی بهش یاد بده. بازی، بازی کنند. تمرین بازیشان باشد که قشنگتر وضو میگیرد. آن یک لیوان مصرف میکند. نصف لیوان باید جایزه بدهد. بعد من بازی کنم توپ را بده. این در نفس اثر میگذارد. نورانیت دارد. جنس بهشت است این فعل از بهشت است. «النظافة من الإیمان، و الإیمان من الجنة.» ایمان. نظافت از ایمان است، ایمان از بهشت است. این نظافت از جنس بهشت است، شکل میگیرد.
همینطور که بهش میگویی پشت تلفن بگو بابام نیست، این فعل اول، دو بار هم که از خودت دروغ دید، ملکه دروغ در او شکل گرفت. دو بار هم که تو داد زدی، ملکه داد زدن در او شکل گرفت. تربیت این مدلی از راه فعل. بعد ایشان میگوید که ملاصدرا میگوید که این آثار اینها تبدیل به ملکات میشود و ملکه یعنی «الملکة ای الخلق صورة الباطن.» میشود خلق، خلق میشود صورت باطنی. ایشان میفرمایند که بعضیها به ظاهر بشرند و «الباطن قد تحوّل و صار بهیمة.» باطنش عوض شده. اول همه که آمدند، صورت نورانی و ملکوتی داشتند، این کمکم شده حیوان یا درنده یا شیطان. «هذا هو المسخ الباطن.» این همان مسخ باطنی است. میگویند مسخ شده، مسخ شده هم آن است. این مسخ شده اول صورت انسانی داشته. محصولات این صورتش میشود میمون. یکی نشسته. صورت اولیه صورت انسانی بود. با این کار عوض شد. باطن این مسخ شد. وقتی قیامت میشود، «موطنُ بروز الحقائق.» آنجایی که حقایق بروز پیدا میکند، همه چیز، اصل ماجرا میآید بیرون بدون هیچ پوشش و تدلیسی. «فیحشر بعض الناس.» آنجا بعضی از مردم محشور میشوند. «علی صورة القرَدة.» آنجا به شکل میموناند. به شکل خوکاند. به شکل سگاند. «شریفه.» این مسئله قشنگ را یاد گرفتی؟ «إن اکثر الناس فی غفلة عنها.» اکثر مردم نسبت به این مسئله غافلاند. توجه چقدر قشنگ است. بقیهاش انشاءالله. روحش همنشین امیرالمؤمنین.
شخصیت بینظیر جناب ملاصدرا اینطور با این زبان عقلی و قشنگ و دقیق و متین، حقایق را آورد به ما رساند. فقط ای کاش شاکر باشیم این نعمت را. فرمود که خدای متعال به پیغمبرش این سر را تنبیه کرد، هشدار داد؛ یعنی اینکه: آنی که انسان را از بهائم جدا میکند و از چهارپایان جدا میکند، «هو إدراک ما یخرج عن عالم الحواس.» آنی است که از عالم حس بیرون است. آنها را اگر درک کرد، آنهایی که به چشم نمیآید، آنهایی که از عالم صالح است. اینها را اگر درک کردی، از حیوانیت در میآیی. فرق انسان و حیوان. اگر تو خریدوفروش و ازدواج و بچهدار شدن، غیر از حیوانیت هیچی نمیفهمی. «خوشگل! دلم رفت. آخه آخه دیدمش، این طور شدم! آخه دوستش داشتم!» آخه همهاش بر اساس فاکتورهای جنسی. تو تربیت بچهاش همهاش ملاک خورد و خوراک و رشد قد و دندانش و فلان و هم از بیش از این حالیاش نمیشود. این حیوان است. اگر همه محاسباتش در آن عالم است، این انسان نیست. این تفاوتش.
ملاصدرا میگوید هرکی از اینها غافل باشد و نفس خودش را از اینها تعطیل کند، از تحصیل اینها مهمل بگذارد و قانع بشود به درجه بهائم و تجاوز نکند از عالم محسوسات، «فهو الذی اهلکه نفسه.» آن کسی که و استعدادش را باطل کرده با اعراض از آیات خدا و اعراض از تحمل دعوت خدا، «نزل إلی درجة البهائم.» نازل شده به درجه حیوانات در افق حیوانات. ترقی، ملاع ملاء اعلام ندارد. کافر به نسبت نعمتهای خداست. خودش را در معرض غضب و نقمت خدا قرار داده. برای همین قرآن میگوید: «بل هم أضل سبیلا.» چرا اینها از حیوانها بدترند؟ چون که بهائم و چهارپایان استعدادی ندارند که بخواهند باطل کنند. استعدادهایی که داشتند، شکوفا کردند. بخورد علف، بخورد شیر بدهد. استعدادش این بود که درد شیر دادن با علف، شیر داد. وقتی که میمیرد، تمام میشود. یعنی زندگیاش اصلاً قرار نبود که بیش از این کارایی داشته باشد و آن اعمالی انجام بدهد برای آن طرف که بخواهد باهاش زندگی کند. حقوق که مثلاً دیده بود، آنجا پرواز میکند. خب، همان دنیایش بوده. رفته آنور. مثلاً مرده، شده یک «قوی بهشتی». ولی اینها چی؟ اینها آمده بودند، استعداد داشتند، باید میرفتند بالا. رفتند در حیوانیت غرق شدند، محو شدند.
«کثیرٌ فی هذه الأمة مسخ باطنیٌّ کثیرٌ.» در این امت ما مسخ باطنی خیلی زیاد است. اکثرشان به شکل حیوان. رفته بود تو شهر، مهندس چی دید؟ حیوانات عجیب و غریب. همانجوری که در امت موسی اینطور بود و در این زمان ما مردم را به شکل صورت انسان میبینی و «و فی الباطن غیر تلک الصورة.» ولی باطنشان این شکلی نیست.
تو باطن یا ملکاند. حاج قاسم سلیمانی فقط صورت انسان نیست، ملک است. رهبر انقلاب. رهبر انقلاب چی؟ رهبر انقلاب شنیدم از بزرگان در مورد ایشان بخواهم بگویم، یک کتاب میشود حالا انشاءالله میرسیم. بحث ایشان در اواخر. «فی القیامه». نکاتی را عرض خواهم کرد. چهره انسان است. او ملک است. بعضیها هم چهره انساناند. دانلود آهنگ. برخی مسئولین دیگرمان هم باز از برخی از این حضرات چیزهایی شنیدم که ترسیم کردند، ترکیبی از چند تا حیوانند مثلاً. و کیاند؟ دقیقاً این هم هست. خلاصه یا ملکاند یا شیطانند یا حیوانند. «مناسبٌ لما هو علیه فی باطنه.» متناسب با ملکاتی که دارد، حیوانی از همان جنس است. «من کلاب مثلاً.» سگ. «أو حُمارٌ.» الاغ. «أو خنزیرٌ.» خوک. «أو میمونٌ.» میمون. «أو اسدٌ.» و همه اینها مخالفت دارد با آن چیزی که از انسانیت دنبالش است، یعنی صورت انسانی باطن، یا بالاتر از انسان یا پایینتر از انسان.
بعد ایشان میگوید که روایتی را نقل میکند از پیغمبر اکرم در مورد منافقین و امت. «إخوان العلانیّة.» آدمهایی که در علن اظهار دوستی میکنند، در پشت دشمنند. «ألسنتهم أحلی من العسل.» زبانهایشان از عسل شیرینتر است. «قلوبهم قلوب الذئاب.» قلب اینها قلب گرگ است. باطنش باطن گرگ است. صورتش انسان. رفیق، بهت نشان میدهد ولی باطنش گرگ است. اینها برای مردم لباس بز میپوشند که انقدر نرماند، ولی در باطن چین چگونهاند؟ گرگ اند. این قشنگ مسخ باطنی است. زبانهایشان، دهنشان از عسل شیرینتر و دلهایشان از صبر که گیاه تلخی است، تلختر. قلبش قلب گرگ است، صورتش صورت انسان است. روز قیامت، آنجا «مواطن ظهور البواطن.» همه باطنها معلوم میشود. «مردم علی نیاته و ملکاته.» مردم به چهره نیت و ملکهشان محشور میشوند. ما بر اساس صورت نیت و صورت ملکات. خیلی قشنگ است.
اهل الکشف. آنها که اهل مکاشفهاند، از پرده حجاب دنیا، ماده، در آمدند. این را اینجا هم که هستند آن ور را میبینند. چهره اینجایی را شما نمیبینید، آن چهره که باهاش محشور میشوی، ملکاتت است. آن ها را میبینند. مثل حادثه که چند روز پیش حدیثش را خواندی که گفت من همین الان دارم بهش، یارو را میبینم و اینها. یک نکته اینجا ملاصدرا میگوید. این دیگر خیلی طلایی است. ایشان میگوید: «ربما یُشْغَلُ بعض المکاشفین بمشاهده صورة ذلک المته الاخروی عن مشاهده الصورة الدنیوی.» بعضی از اینها که اهل مکاشفات میشوند، انقدر این حالت در آنها غلبه دارد، کسرا به کثرت، وقتی به دیگران میرسند، خصوصاً در اوایل امر، مثلاً تیم بقیه که میرسند، اصلاً دیگر صورت ظاهری طرف را نمیبیند، فقط صورت ملکوتیش را میبیند. البته در ابتدا ضعف است. البته قویتر که میشود این حالت درست میشود. حالا توضیح میدهم: این فقط صورت ملکوتش را میبیند. اصلاً دیگر میگوید دقیقاً برعکس ما. ما الآن فقط صورت دنیایی طرف را میبینیم. هیچی از ملکوتش نمیبینیم. دنیاش را نمیبینیم.
نقل شده از بعضی از اینها که اهل مکاشفه بودند که یک روزی یکی از اهل شهرشان آمدند در خانه. «مستغرقًا فی حاله.» این صاحبخانه خیلی تو حال خودش غرق بود. این بابا که اهل مکاشفه بود، نگاه کرد به این که آمده بود تو خانه. به خادمش گفت: «أخرِج هذا الحمار!» این الاغ را از خانه بیرون کن! میگوید جز صورت الاغ از هیچی ندیده بود. بعد که آن حالت ازش رفت بیرون، خادم بهش گفتش که: «آقا، این ماجرا ...» همان که دیدم. گفتم: «حاله لذلک المکاشف لعدم تمام قوة.» به خاطر ضعف این باباست که اینجوری شده. فقط آن صورت را ببینم. این غلط است. باید دو چشمه باشد، ملک و ملکوت با هم ببینیم. بزرگان این شکلی بودند، ملک و ملکوت را با هم میدیدند. فقط ملکوت دیدن این هم باز علامت نقصان است، اول، اوایل کار، تازهکار. قوی که بشود، ملک و ملکوت را با هم میبیند. کامل، آنی که کامل میشود، «فَهو جالسٌ که اصحاب الأعراف.» مثل اصحاب اعراف که آن وسط نشستهاند، اشراف به دو عالم دارند «علی حد مشترک بین العالمین و یشاهد النشأتین.» دو عالم را میبیند، دو نشئه را میبیند. هیچکدام از اینها حجاب آن یکی نمیشود. این صورت دنیاش را میبیند که این اکبر آقا و اصغر آقا و حسن آقا و تقی آقا و اینهاست، هم صورت ملکوتیشان. این است که یا حیوان یا ملک است یا گرگ است یا الاغ است یا میمون است یا خوک است. دو تا را با هم میبیند. و این واقعاً هم همینطوری است.
مسخ باطنی تمثیل نیست، تشبیه نیست. واقعاً این میمون است. «کمثل الکلب.» کمثل مانند الحمار. قرآن میگوید این شبیه سگ است، واقعاً سگ است. آن الاغ واقعاً الاغ است. «کأنهم حمر مستنفرة.» الاغهای فراری. گورخر. واقعاً گورخرند اینها. وقتی کسی ذکر خدا که میآید، اینها بدشان میآید، در میروند. «مستنفر.» گورخری است که از شیر فرار میکند. آدمها که از ذکر خدا میشوند، میروند. تلویزیون را تا آخوند نشان میدهد، عوض میکنند. عوض میکند. حرف خدا و پیغمبر، حدیث، این حرفها. اینها که میشود، در فرارند. گورخر. خب، این هم از این.
چند تا روایت دیگر هم بخوانیم من در مورد زنا و بحث زنا را تمامش کنیم. دارد که این روایتی هم که میخواهم بخوانم سندش صحیح است. روایت قشنگ است. قوه خیاله. امام صادق علیه السلام فرمودند که: «حواروا.» اینها جمع شدند دور حضرت عیسی و گفتند: «یا معلم الخیر ارشدنا!» ای معلم خیر ما را ارشاد کن. حضرت عیسی به اینها فرمود که: حضرت موسی امر میکردند که «لا تحلفوا بالله کاذبین.» میگفت به خدا قسم دروغ نخورید. منی که عیسی هستم میگویم به خدا قسم نخور، چه راست چه دروغ. اینها گفتند: «یا روح الله زدنا.» آقا بیشتر بگو. ایشان عیسی فرمود که: «موسی نبی خدا به شما میگفت که «لا تزنوا.» زنا نکنید. من به شما چی میگویم؟ من به شما میگویم «لا تحدثوا انفسکم بالزنا.» خیال زنا هم نداشته باشید. قوه خیالتان را هم نیارید. تصور و فکرش را هم نداشته باشید. قوه خیال درگیر میشود. قوه خیال این است که سودایی که میشوند قوه خیال سرد است. سوداییها مزاجشان سرد است. نظام سوداییها اکثراً هم مبتلا به وسواسند، هم مبتلا به خیالات سنگی. تو فکر و خیال میرود. وسواس هم همین است. وسواس هم که قرآن میگوید اصلاً وسواسهای عملی هم شکل میگیرد به خاطر همین است. قوه خیال. قوه خیال غلبه دارد برای آدم. خیال سرد. میخواستم بحث خیال را مفصل مطرح کنیم. دیگر وقت نمیشود. فعلاً یک گوشه اشاره کردم. عرض میکنم خیال سرد این شکلی گرفتار میکند آدم را و تصویرسازی میکند، «بالا میبندد.» هیچ کاری ازت بر نمیآید. ناامید، افسرده. همه چیز سیاه، تاریک. به همه بدبین. شک. هیچی دلت را گرم نمیکند. هیچی نظرت را جلب نمیکند. هیچی آروَت نمیکند. شدت گرفتن قوه خیال که خب کانالهایی دارد. یکیش را فقط میخواهم بگویم، آن هم کنترل چشم است.
ببینید فیلمهای پورن. الآن میگوید فیلمهای پورن اول داغ میکند. به شدت. به شدت طرف را گرم میکند. فیلم مبتذل. بعد غریزه به اوج میرسد و تخلیه میشود. به شدت سرد میکند. یعنی فیلم که تمام میشود، از آن به بعد دیگر آن فیلم، آن صحنه، عکس، هر چی، از آن به بعد دیگر درگیری خیالی اش است تا مدتهای طولانی. آنجا به شدت گرم، به شدت لذیذ. واقعاً ماده مخدره دیگر. بعد که تمام میشود، سردی شدید و قوه خیال درگیر. دیگر نه درس، نه هیچی. چراغ خاموش میکنند تو مجلس روضه نشستهای. سخنرانی گوش میدهی. چراغ خاموش میشود. یکهو میبینی عالم عوض شد. کتاب را باز میکنی بخوانی. خلوت کنی که دیگر هیچی. لذا راهکار اولیش که ما معمولاً عرض میکنیم به عزیزان این است که مطلقاً آدم تو خلوت قرار نگیرد. مطلقاً، ابداً تو خلوت قرار نگیرد. اصلاً نگذار خلوت پیش بیاید. و خلوت فضایی که به شدت حاکم میشود خیال بر آدم را نابود میکند. آدم را. شیاطین جمع میشوند اصلاً. هیچ. خلوتی را حاکم نمیکند که شکل و حالا ورزش مثلاً خیلی اثر دارد در اینکه در قوه خیال مبارزه باهاش انجام شود در خوراکش و مراقبت بکند و دیدنیها و شنیدنیها خب کانالهای مختلف آدم عضو میشود. هی شوخیهای سکسی. حالا مثلاً شوخی سریع هم نیست ها! ولی دیگر یک تِمّی تمیزی دارد تو گفتوگوهای خودمان با همم که حالا مثلاً اینجوری فضاهایی میشود. جمع متأهلی مثلاً فضای اینجوری است که حالا اینجا مثلاً آن هم باز یک حدی دارد. حریمی دارد، جایگاهی دارد. آن حواس آدم جمع باشد به چه نحو.
خلاصه حضرت عیسی فرمود که من به شما میگویم که فکر زنا را هم نکنید، «فضلًا عنْ» چه برسد به اینکه بخواهم زنا بکنم. ولی ایشان توضیح داد چرا. حالا ملکوت زنا و ملکوت فکر زنا. «من حدث نفسه بالزنا.» چون هر کسی با خودش بنشیند حرف بزند از زنا، حدیث نفس کند از زنا، «کان من اَوْقَدَ فی بیتٍ مزینٍ.» مثل این است که در یک خانهای که خیلی مزین است، در و دیوار را رنگ کردهام، گچکاری تمیز، پرده نو، سفید، آنجا آتیش روشن کنم. جوجه کباب درست کنی تو خانه، منقل بگذاری وسط حال. چی میشود؟ «فَأَصْبَحَتْ ضَوْإِیَةً بالدُّخان.» این دود همین در و دیوار را نابود میکند. پرده کثیف، سیاه. تا این لامپ را، نه مهتابی. همه دود گرفته. آن آباژور کثیف، نمیدانم، بخاری، دیوارها دوده ازش در میآید. رفته تو خوردش. خود دوده میرود ها! آن آثار روی در و دیوار میماند. این خانه دیگر خانه اول نمیشود. فکر زنا، حدیث نفس. سندش هم خیلی خوب است. حضرت عیسی میفرماید فکر زنا این کار را میکند. درست است آتش نمیزند خانه را، خود زنا که آتش میزند البته از توبه ناامید نیستیم. همهاش راه توبه دارد. باز هم عرض میکنم، همه اینها توبه دارد و بخشیده میشود. به هر حال بدون گناه به هوای این هم که توبه دارد، خودمان را تو گناه نیندازیم. هیچ آدم عاقلی نمیگوید که بگذار من جوجه کباب تو خانه درست کنم بعد میآیم در و دیوار مثلاً چی چی مثلاً میشویم، تمیز میکنم، پاک میکنم. هیچ عاقلی این کار را نمیکند. اصل مراقبت اولیه نسبت به اینکه اصلاً کار انجام نشود. خب، این مراقبت این شکلی نسبت به قوه فکر و خیال.
یک حدیث دیگر از امام صادق علیه السلام، اینم قشنگ است. صورت ملکوتی زنا. حدیث موثق. یعقوب به پسرش فرمود که: «پسرم، یا بُنَیَّ لا تزنِ.» زنا نکن. «فإن الطائر لو زنا، لَتناسَلَ ریشه و پرهایش.» پرنده اگر زنا کند، بال و پرش میریزد. پرندهها هم اگر زنا کنند یعنی تو هم که پرنده ملکوتی هستی، زنا میزند زمین. ما میدیدیم بعضیها نسبت به حلالش چوب خورده بودند. خلاصه این است. به شدت مرز خطرناکی است و تور سنگین ابلیس و شیاطین. به هر حال اینها قوا هستند. حواس ما جمع باشد.
و فرمود که: «زنا نکن. پرنده اگر زنا کند، پرهایش می ریزد، برگهایش میریزد.» روایت دیگر از پیامبر که اینم سندش قوی و صحیح است. فرمود در زنا پنج تا خصلت است. یکیش این است که آبرو را میبرد، که همینهایی که آبرویت به همون جانبازم گفته بودند. اگر سمت آن خانم میرفتی، آبرویت میرفت. یکی فقر میآورد، عمر را کم میکند، غضب خدا را دارد، در آتش گرفتار میکند. «نعوذ بالله من النار.» پیامبر آخرش فرمودند که در آتش. پناه میبریم به خدا از آتش. آتش. خوب، بریم سراغ بقیه روایات در مورد نگاه، در مورد نگاه به نامحرم.
روایت امام صادق علیه السلام. این روایت هم موثق است. «سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِیسَ.» معروفی هم است. «مسموم.» تیر نگاه حرام یکی از تیرهای مسموم شیطان است. هم تیر است، هم مسموم است. هم به چشم میزند، به چشم را گرفتار میکند. هم سرایت میکند. میریزد تو بدن. سَم است. میآید. هم چشم را از کار میاندازد، هم قطعات دیگر را به مرور از کار میاندازد. اگر فقط به چشم میزد که خب آدم باید با دست کار میکرد. تو خونت جاری میشود، میریزد تو خیال. ولت نمیکند حالا حالاها. درگیری نگاه این است. «و کم من نظرة أورَتْ صاحِبَها حَسْرَةً طویلة.» چقدر از این یک تک نگاههایی که حسرت. شیخ به آن بابایش از دنیا میرفت و هی میگفت: «حمام فلان جا، حمام فلان جا.» بهش میگفتند: «بگو لا اله الا الله.» میگفت مثلاً: «حمام مثلاً حمام دروازه دولاب مثلاً حمام دروازه دولاب.» بررسی کردیم: «چیست؟» فهمیدند که این بیست سال پیش یک خانم خوشگل و زیبایی جلو در خانه آمده. بهش گفته که: «آقا، این حمام، مثلاً حمام دروازه دولاب کجاست؟» این شیخ آدرس داده. یک نگاه به او کرده بود. «دله» رفته بود. این دیگر بیست سال درگیرش بوده. حالا با کم و بیش مشکلات. موقع جاندادن این حس شیطان است دیگر. میآورد این را به تصویر میکشد به جای لا اله الا الله.
روایت دیگر که این هم صحیح است: «یصیب حظُّهُ من الزّنا.» هیچ چیزی نیست مگر اینکه یک بهرهای از زنا دارد. «فزنا العین النظر.» زنای چشم، نگاه است. «وزنا الفم القُبلَة.» زنای لب، بوسیدن ناهمرام نامحرم است. حرامش میشود. زنش نگاه حرام باید بکند. چه زنای چشم. البته آن شلاق و حکم و فلان اینها مال آن زنای کامل است که همه بدن در واقع درگیر ماجرا شده. ولی آثار ملکوتی خودش را دارند. آسیبش را روی چشم دارد. آسیبش را روی لب دارد. آسیبش را روی گوش دارد. «وزنا الیدین اللمس.» زنای دست، لمس است. «و یصدِّق الفرج ذلک أو یُکذبُهُ.» که میخواهد به دستگاه تناسلی برسد یا نرسد. همین که بوسید، بوسه حرام. زنای لب با آن آثاری که گفتیم اینها که هست عمرش کم میشود و فلان. همه آثار مربوط به لب در مرتبه خفیفش هست. کمترین ملکوتش هست دیگر. ملکوت، ملکوت دارد. خوب.
روایت دیگر هم این خیلی روایت فوقالعاده است. سندش هم صحیح است از امام صادق علیه السلام. در مورد اثر ترک نگاه حرام. امید بدهیم. ملکوت بهشتی نگاه نکنیم، چی میشود؟ اولین روایت این است که: «إن النظرة سهم من سهام ابلیس مسموم.» نگاه حرام یکی از تیرهای مسموم شیطان است. «فمن ترکها لله عز وجل لا بغیره عَقَّبه الله أمنا و ایمانا یجد طعمه.» پس من اگر ترک نگاه حرام را برای خدا عزوجل انجام دهم، نه برای چیز دیگر مثل ترس از دوربین و اخراج و فلان و اینها. زنم میفهمد و میبیند و لو میرود. از ترس خدا، به خاطر خدا اگر ترک کنی، «عقبه الله أمنا». خدا در عقب این ترک نگاه تو امنیت بهت میدهد. چون به حریم نزدیک نشدی. به حریم تجاوز نکردی. زنای نگاه. نگاه میکردی به حریم کسی که مال تو نیست. اگر زن شوهردار بوده که خیلی بدتر. اگر دختر مردم بوده باز هم همین. پایینتر، بالاتر. بالاخره حریم تو نیست. مال تو نبود. تحریم تو نبود. حرام بوده. یعنی مال حریم کس دیگری است. به آن حریم او دست ننداختی. تو این کتاب گفت چرا در مورد زن نامحرم شوخی میکردیم، بدش آمده بود. و اثر ملکوتش را دیده بود. مادر فلانی هر وقت میدیدیم با هم شوخی میکردیم، خندهمان میگرفت. وارد حریم دیگری شدنی دیگر. حالا اگر وارد حریم او نشدی، خدا هم نمیگذارد کسی وارد حریم تو بشود. این میشود امنیت. حریمت را حفظ میکند. آبرویت را حفظ میکند. مالت را حفظ میکند. بچههایت را حفظ میکند. خانوادهات را حفظ میکند. اثر ترک نگاه حرام. اثر خود نگاه حرام، امنیت. کسی از تو حریم دیگری تجاوز کرد به حریم تو؟ تجاوز. خانوادهات آسیب میبیند. گفت بشین. بهش گفتم دیگر اگر کار میکردی، خانوادهات را از دست میدادی، شغلت را از دست میدادی. امنیت نداشتی.
ترک نگاه حرام کنی، اثرش چیست؟ امنیت بهت میدهد و ایمانی بهت میدهد که طعمش را همانجا مییابی. چون از مزه مزه داشت دیگر. لذیذ بود. کلاً هر چیز لذیذ شیطانی را وقتی ترک میکنی، یک چیز لذیذ روحانی به جایش بهت میدهد. حرف اینجا زیاد است، مطلب زیاد است. دارم دیگر. حالا خیلی توضیح نمیدهم. حالا این دایرهاش خیلی وسیع است. این طعمها، مزهها بیشتر. شعلههای برزخ. آنجا دیگر غوغایی است از این طعمهای گوناگون. پنجاه نفر چت میکنی، چقدر مزه میدهد. بعد این مزههای اینجا که محدود است. پا میگذاری آنور، میشود انواع و اقسام مزههای مختلف. ملکوتی، غذای ملکوتی اصلاً قابل درک نیست.
امام صادق علیه السلام در یک روایت که سندش صحیح است، میفرمایند: «ان النظرة بعد النظرة تزرع فی القلب الشهوة.» نگاه بعد از نگاه دوباره قلب را مزرعه شهوت میکند. میکارد در قلب شهوت. دیگر مزرعه میشود این قلب. «و کفی بها لصاحبها فتنة.» و همین نگاه برای صاحبش برای فتنه بس است. بریزد به همش بزند وجودش را. «تَسْمَة.» یعنی هم زدن، به هم ریختن. میریزد به هم اوضاعش. دگرگون میشود. نماز شب نیست. قرآن نیست. گریه نیست. سوز نیست. حال نیست. صفا نیست. نگاه، نگاه.
حدیث دیگری از امیرالمومنین که سندش صحیح است. فرمود: «لکم اول النظرة إلی المرئة.» نگاه اول به زن کردی. خب، اشکال ندارد، نوش جانت. نگاهت افتاد. «فلا تتبعوها بنظرة.» دیگر در پی این یک نظر، نظر دیگر نداشته باش. چشم خورد، دیگر نگاه نکن. «و احْذَرُوا الفِتنة.» حواست به فتنه باشد. دیگر نگاه دوم، فتنه است. اولیه را خدا رد میکند. ملائکة کار میکنند، اثر نگذارد. روی دومی دیگر خودت نگاه کردی.
خیلی غصه اینکه نگاهم بیفتد را نداشته باشیم. نگاه کردن و نه نگاه افتادن. ماجرا را بگویم. راشد در این کتاب «فضیلتهای فراموششده» که کتاب خواندنیای است از مرحوم شیخ عباس تربتی تهرانی به نظرم، میدان بهارستان. ذکر. خیلی فوقالعاده. مرگش اهل بیت آمده بودند بالا سرش. دیده بود. کمالاتی داشت ایشان. آقای راشد هم معروف. میگوید پدر آمده بود تهران و رفتیم تو خیابان. به پدرم گفتم که: «بابا، اینجا را دیدید؟ میدان زدند تازگی.» گفت: «حاج آقا، به شما میگویم ها! حاج آقا با شمام. اینجا میدان زدند تازگی.» «پسرم، این نگاه لغو است. برای چی من باید نگاه کنم؟» اینها ماجرا. یک صورت، یک مشغله میآورد. حالا این میدان چقدر هزینهاش بوده؟ از کجا تأمین کردند؟ این قبلاً اینجا مگر چی بوده؟ این میدان از آنجا شروع میشود. اینجوری بالا بودند. ما نمیگویم اینجوری بشویم. نسبت به حرامش کنترل.
چند تا روایت دیگر هم بخوانم. «من ملأ عینه من حرام.» روایت جالبی است در «وسائل الشیعه». فرمود که: هر کسی که چشمش را از حرام پر کند، «ملا الله عینه یوم القیامه من النار.» چشمش را از آتش پر میکند. مگر اینکه توبه کند. و اگر کسی هم دست بزند، بزنی دست بدهی، بزنی که محرم نیست بهش، این در خشم خدا فرو رفته. «و من التزم امراة حراماً.» هر کسی بچسبد به یک زنی که حرام است. خیلی این تیکه روایت فنی و خیلی نکته دارد. «قُرِنَ فی سلسلة من نار.» در یک سلسلهای از آتش پیچیده میشود. «مع شیطان.» با یک شیطانی این را قلاب میکنند. به زنجیر میکشند. میبندندش به یک شیطونی. «فَیُقْذَفانِ فی النار.» دوتایی پرتش میکنند تو آتش با یک شیطان. انگار به هم آمیخته شدند. چسبیدند. آن چسبیدن حرام را میبیند. احساس میکنم یک چیزی که از جنس این نیست همهاش بهش چسبیده. الآن شما دستت که «نوچ» میشود. «نوچ درست است؟» دیگر دست نوچ میشود. یعنی چی؟ «شربت خوردی، نوشابه خوردی، به دستت مالیده.» من دستم نوچ است، نمیتوانی بشویی. نه دستمال داری. این دستت نوچ است. یک چیزی که از جنس این دستت نیست، به دستت چسبیده. این چه حالی است؟ حالا فرض کن تا ابد یک موجودی بر کل وجود تو اینجور سایه انداخته. و با زنجیر هم چسبیده. یعنی هیچ جدایی و انفکاک نیست. فرمود چسبیدن به نامحرم این شکلی است. مگر توبه کنیم. صورت ملکوتیش این است.
دو روایت دیگر دارد که ابوکهمس میگوید: من در مدینه بودم و «کان فیها وصیفةٌ و کانت تُعجبنی.» یک خادمی آنجا بود و خیلی من خوشم آمده بود، خوشگل بود، کنیزی. میگوید پا شدم رفتم آنجا در خانه را زدم و باز کرد و من دست انداختم سینه این را. «فَقَبَضتُ علی صدیها.» میگوید فردایش شد، آمدم خدمت امام صادق علیه السلام و فرمود: «صنعت البارحة.» از آن کاری که دیشب کردی، توبه کن. دست انداختی سینه یک کنیز. امام معصوم. این آقا حواسش به ما هست. حواسش به ما هست. همه اینها را دید. همه را میتاند میتواند. توبه.
جای دیگر دارد که: «مَهْزَمُ الأسدی» میگوید: «ما در مدینه بودیم. کنیز صاحبخانه خیلی چشمم را گرفت. خوشم آمد. شب آمدم در زدم و در را باز کرد و دست انداختم به سینهاش.» صبح که شد آمدم خدمت امام صادق علیه السلام. حضرت پرسید: «اَقْصَرَتْکَ؟» کجا رفتی؟ گفتم که: «ما برای مسجد.» کجا رفتی؟ گفت: «من همهاش تو مسجد بودم.» امام فرمود: «أَ ما تَعْلَمُ أن أمرَنا لا یتم إلا بالوَرَع؟» کسی میخواهد شیعه ما بشود و ورع داشته باشد، حواسش باشد دست از پا خطا نکند. یعنی آلودگیهایت را حواست بهش باشد.
موثقه. از پیغمبر اکرم. فرمود چهار تا چیزی که قلب را میمیراند: دلمردگی. آن حیات برزخی آدم را پژمرده میکند، نابود میکند. اولش گناه روی گناه است. از زن با زن. دومیش کثرت و مناقشه «النساء». زیاد سر و کله زدن با خانمها، یعنی محادثه زیاد حرف زدن. بعضی مشاغل اینجوری است. پرده بخرند، کمد بخرند، تخت بخرند. چقدر حرف میزنی الکی، طول میدهی. یکی هم با احمق کلکل کردن. «یقول و نُقول.» یکی را میگوید که تو میگویی. و یک ام هم با مردهها همنشین شدن. آقا، مردهها کیها هستند؟ فرمود هر آدم پولداری که مربع «بیدرد» به قول امروزیهاست. «غنی مطرف» با نام سروکله زدن دل را میمیراند.
یک روایت فوقالعاده دیگر هم بگویم. اینها خیلی صحیح است با سندش. خیلی عالی است. همان ابوبصیر بود که ماجرا داشت و اینها. میگوید: «من خاله نابینایم بود.» قرآن. یک خانمی بود. من بهش قرآن یاد میدادم. دیگر حواست جمع باشد تو مشاورهها و پی وی و گفتوگو و بیرون، هر جا دانشگاه و حوزه، تدریس. میگوید: «فما مزحتها بشیء.» یک بار باهاش یک شوخی کردم، مثلاً خندید. «فَقَدِمْتُ علی أبی جعفر علیه السلام.» بعد آمدم خدمت امام باقر علیه السلام و فرمود: «ای خانم! چی گفتی؟ خجالت کشیدم. صورتم را پوشاندم.» «فَقِیِلَ لَهُ: اَلا تعدن الیها.» دیگر تکرار نشود. ملکوت دارد آقا جان. این شوخی با نامحرم. گفتوگو. گپ فلان. این استیکر خندان و فلان. ایموجی. آن بغلها دارد. اشک خنده میآید و اینها. ایموجی ملکوت دارد. انسان. ای کاش بفهمیم انسان چیست؟ موجودی و چه عالمی دارد انسان. انسان. خب، این هم تا اینجا از این روایات.
یک مقداری از بحثهای نگاه و اینها و روایاتش میماند که انشاءالله جلسه بعد میخوانم و روایت خاصمان که از حضرت عبدالعظیم علیه السلام است. آن هم انشاءالله جلسه بعد اگر خدای متعال توفیق بدهد عرض میکنم. جالب است و خیلی درخور توجه و نکات خیلی خوبی دارد. حالا انشاءالله برسیم آن را هم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه پنجم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه ششم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هشتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...