‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
خب، جلسه قبل گفتیم شاید در مورد بهشت مقداری در این جلسه صحبت بکنیم. یکم رفتیم، خیلی هم کم نبود، بیشتر از یکم در مورد بهشت مطالب را بررسی کردم که صحبتهایی بکنم. یکم جمعآوری کردم و اینها، دیدم خیلی حجمش زیاد است و حتی اگر بخواهیم کوتاه و گذرا بگوییم، باز شاید ۱۰-۱۵ جلسه لااقل وقتمان را بگیرد و عملاً دیگر بحثمان خیلی فرسایشی میشود و بحث «سه دقیقه در قیامت» دیگر میرود حول و حوش ۱۰۰، اگر بخواهیم اینجور مفصل نصب بکنیم. استخاره هم کردم و دیدم که استخارهام خوب نیامد که بخواهیم به بحث بهشت مفصل وارد شویم.
این را هم بگویم که ما در مباحث هیچ وعدهای هرگز نمیدهیم که حالا مثلاً وعده میدهید و اینها. نه، ما وعده ابداً نمیدهیم. هرچه هم گفتیم، گفتیم اگر شرایطش باشد، اگر بشود، انشاءالله. خود این "انشاءالله" که میآید، مسئله را کلاً حل میکند. در عقد هم اگر کسی تهتر صیغهای میخواند و "انشاءالله" بگوید، صیغهاش باطل میشود، چون "انشاءالله" که میآید، معلقش میکند از منجز.
خلاصه، ما این بحثمان را در مورد بهشت نکتهای فعلاً دیگر نداریم. مگر نکاتی در مورد بهشت گفتیم و عزیزان میتوانند همان را مراجعه داشته باشند. بیشترش را اگر یک وقتی بود و یک حالی بود و شرایطی بود و موقعیتی، در مورد بهشت نکاتی، انشاءالله عرض خواهیم کرد. در مورد شهید و جایگاه شهید ولی نکاتی را میخواهم عرض بکنم که به بحث بهشت هم ربط دارد و به دو تا داستان جلوتری هم که میخواهیم بگوییم ربط دارد.
اول یک روایتی را بخوانم از پیغمبر اکرم در مورد بهشت برزخی شهدا. چرا میگویم بهشت برزخی شهدا؟ ببینید در مورد بهشت، هر وقت در آیهای یا روایتی بحث صبح و شام را وقتی مطرح میکند، از عالم برزخ است، چون در قیامت دیگر ما صبح و شام نداریم. صبح و شام مال عالم برزخ است.
خب، یک تفاوتی بین عالم برزخ و عالم قیامت هست. این را هم تا حالا جایی نگفتم و اشاره سریعی میکنم. این خودش عالمی از مباحث توشه است و جایش هم اینجا نیست. حضرت امام یک اشاره جزئی به این بحث در برخی آثارشان دارند. به نظرم شاید در "سرّالصلاه" باشد، شاید هم "آداب الصلاه"، الان یادم نیست. تفاوت برزخ و قیامت که البته آنجا ادبیات ایشان ادبیات خاص و سنگین شایدم در تقریرات فلسفهشان باشد.
بله، به نظرم تفاوت برزخ و قیامت چیست؟ آنجا البته ادبیات خاص و فنی و سنگینی دارند. خلاصه و چکیدهاش این است: در عالم برزخ ما با آثار خودمان، با خودمان و آثار خودمان کامل مواجه میشویم. در عالم قیامت با همه آثار در همه عوالم. این تفاوت برزخ و قیامت است. پس من در عالم برزخ هر آنچه از آثار که مربوط به خودم است را میبینم. در عالم قیامت هر آنچه از آثار که همه را هم همه عوالم بر همدیگر و همه اشخاص و همه دورانها و تاریخ و آنجا همه جزئیات و کیفیت که آن خیلی بحثش عمیق و وسیع میشود و هم دایره عذاب انسان خیلی سنگینتر میشود هم دایره ثواب انسان خیلی سنگینتر میشود.
ممکن است بنده کاری کرده باشم، چیزی نوشته باشم و مثلاً ۱۰ نسل بعد یک کسی آمده باشد، مثلاً آن یک جمله را خوانده باشد و مثلاً اثری درش داشته باشد. مثلاً حالا این هم شاید باز ربطی به عالم برزخ داشته باشد، شاید با ۱۰ واسطه اثر خیری از این حرف من مثلاً پیدا شده باشد. جنس عالم قیامت را خیلی نمیشود تصورش کرد. خیلی چیز سادهای نیست که بخواهیم به راحتی تصور کنیم.
از آن طرف شاید من یک ضلالتی، یک گمراهی، یک آسیبی ایجاد کردهام که خیلی باید عوالم خوب شکافته شود. نسبتها و تأثیرگذاریها و اینها تا آن یک دانه پیدا شود. لذا خیلیها امرشان واگذار میشود. اینها بهشان میگویند "ارجا" با حمزه. اینها را رها میکنند در عالم برزخ تا وضعیت در عالم قیامت معلوم شود که همه عوالم پروندهها باز شود. ببینند از اینها جای دیگری چیزی برایشان درمیآید یا نه. این تفاوت عالم برزخ و عالم قیامت است که البته حضرت امام به این نحو نمیفرمایند و مطالب امام مطالبی است که امام میفرمایند، سنگین است و خیلی وقت میخواهد و خیلی کار میخواهد تا بفهمیم که حضرت امام چه فرمودند.
در مورد امام چون خیلی صحبت شد، بگذارید من الان یادم آمد، یعنی در ذهنم بود که یک وقتی این را بگویم، دیگر الان دیدم یادم آمد و حیفم میآید که بخواهم از این عبور بکنم و نگویم. امام خمینی، خیلی ما یاد کردیم از ایشان و شاید بعضیها خیلی قدر ندانند اینی که ذکر خیر حضرت امام میشود. نکتهای که در مورد امام میخواهم بگویم، یک پیشزمینهای دارد، بعد میآییم از امام و بعد میرویم بحث شهدای خودمان و عالم برزخ. پس صبح و شامی که گفتیم.
یک چیز در مورد امام بگویم، برگردیم به ادامه بحث. یکی از اساتید بزرگوار ما که یکی دو باری بنده از ایشان اسم که نیاوردهام و مطلبی را منتشر کردم. میخواهیم فضا، فضای مجازی و اینها. کسانشان شناخته شده خیلی نیست. ایشان یک وقت یک ماجرایی را نقل میکردند. یک وقت عمومی نقل کرد، یک وقت نسبتاً خصوصی نقل کرد. یکی از اساتید ما که جایگاه ویژه معنوی دارد، یک وقتی سیری در عالم برزخ کرده بود. حالا خود ایشان اگر میگفت برای من کفایت میکرد. ایشان فرمود: "یکی از اساتید ما." یعنی باز خود ایشان احساس حقارت پیش آن آقا میکرد، چون او سیری در عالم برزخ کرده بود و دیده بود که آقای بهجت آمده بودند به آسمان چهارم برای شفاعت یکی از شهدای بزرگ انقلاب، آسمان هفتم. پیش خودشان در آن جلسه خصوصیتر اسم آن شهید را هم گفتند که ما هم زیاد از آن شهید البته شنیدیم ولی نمیخواهم حالا نکتهای را بگویم و اسم بیارم.
بعد ایشان فرمودند که آن بزرگوار، آن استاد، تواضع میکرد که ایشان را استاد میدانست. شاید مثلاً دوستی بودند که حق استادی مثلاً به گردن ایشان هم داشتند. آقا یک دور کل برزخ و بهشت را دید زده بود و دنبال حضرت امام میگشت. هرچه گشته بود، امام را پیدا نکرده بود. آن آقا یک لحظه در دلشان آمده بود که نکند خدای نکرده آقای خمینی گرفتار است و به بهشت راه پیدا نکرده. میگوید همین که این را یک لحظه به ذهنش خطور کرد، در آن سیر برزخی بهش یک کسی حالا ملکی بوده، چیزی بوده، صدا میزند، خطاب میکند: "آقای فلانی، اینجور افکار را در ذهنت نیاور. امام خمینی جایگاهش از اینی که تو میبینی بالاتر است و او همنشین مداوم اهل بیت است و جایگاه در جایگاه قرب اهل بیت است که میشود عرش و آن منطقه که از آسمان عبور میکند، از هفت آسمان عبور میکند."
غرض اینکه حضرت امام جایگاه معنویشان این است. واقعاً بنده، یعنی اصراری ندارم کسی بخواهد این حرفها را بپذیرد. یعنی هیچکسی این به مخیلش نیاید که بنده اصرار دارم ذهن کسی را نسبت به چیزی عوض بکنم. اعتقادم است، میگویم. نه اینوری میترسم نه آنوری میترسم. این بارها به نظرم دیگر اثبات شده که اگر هم یک چیزی اعتقادم باشد و همه هم مخالف باشند، پایش وایمیایستم. همه هم موافق باشند، مخالف باشم، پایش وایمیایستم. کسی خوشش بیاید، کسی بدش بیاید، چون به هر حال اینها حرفهایی است که مخالفین جدی دارد و گاهی حتی باعث فاصلهگرفتن میشود. همین موضوع که هست و برخی سر شنیدن همینها، یکی نوشته بود که فلانی در سپاه یزید سینه میزند. تعریفی اول کرده بود، بعد گفته بود فقط عیبش این است که در سپاه یزید سینه میزند، نان امام حسین را میخورد ولی در سپاه یزید.
نکته این است که حضرت امام (رضوان الله علیه) جایگاه معنوی فوقالعادهای دارند و ما خیلی نظر داریم به مطالبی که امام میفرمایند، به طور ویژه حضرت امام و مطالبشان نظر ماست. پس ایشان در مورد تفاوت عالم برزخ و قیامت اینچنین نکتهای را مطرح میکنند.
پس ما در عالم برزخ صبح و شب داریم و هم رزق خاصی در صبح و شب هست و هم عذاب خاصی. آل فرعون را در قرآن فرمود که صبح و عصر: «شب به این معنا، عصیر، صبح و عصر»، عذاب خاصی «یعرضون علیها». اینها عرضه بر آتش میشوند هم صبح هم شب. مابین این انگار عذابشان تخفیف پیدا میکند. و کسانی که در بهشتاند، صبحها و عصرها یک عنایت ویژه بهشان میشود. حالا در مورد خود ساعت صبح، یعنی ملکوت صبح و ملکوت عصر، حرف زیاد است. روایات امام روایات عجیب و غریبی است که مثلاً شیطان در این دو ساعت سپاه میفرستد و بیشترین حجم و فشار و ترافیک کار شیاطین در این دو ساعت است. لذا در آن دو ساعت هم درباره قرآن دارد که تسبیح بکنید: «أدبار و آصال»، یعنی اول صبح و دم غروب. ساعات خیلی مهم. جاهایی در فضاهای طلبگی و درسهای طلبگی نکاتی را در این زمینه عرض کردیم. در فضای عمومی نکاتی نگفتیم. شاید اگر خدای متعال توفیق داد و رفتیم و در بحثهای بهشت و اینها شدیم، بهشت برزخی، خدای متعال توفیقی بدهد بفهمیم، بتوانیم بگوییم و اینها نکاتی در مورد بحث صبح و عصر هست.
خب، اینجا در روایت در مورد شهدا چه میفرماید؟ پیغمبر اکرم میفرماید: «الشهدا علی بارق نهر بباب الجنه فی قبه خضراء یخرج علیهم رزقهم من الجنه بکرتا وعشیا.» میفرمایند که این شهدا کرانهای در حاشیه یک نهری هستند بر در بهشت. کدام بهشت؟ بهشت عدل. ظاهراً اینطوری است. یعنی در نزدیکترین مرتبه به بهشت قیامتی هستند. به یک نهری دارد که خب آن نهر هم از آن بهشت قیامتی میریزد در این بهشت عالم مثال و برزخ. اینها به سرچشمه نزدیکترند. در یک برجین، یک قصری دارند، کاخی دارند که رنگش سبز است، خب سبز هم رنگ حیات است، هم رنگ شکوفایی است. وقتی یک چیزی شکوفا میشود، سبز میشود. یک چیزی پیدا میشود. وقتی یک چیزی هست، این سرسبزی علامت هستی است، رنگ هستی، حیات. خب این شهدا هم چون حین به حیات رسیدهاند، رنگشان رنگ علائم و نشانههایشان رنگ سبز است و در واقع انسان بحثش هست و ما در بحث تفسیر سوره انسان توضیح دادیم این را.
تخت اینها و کاخ اینها هم که جلوه خود اینهاست و آنجا حضور دارد. حالا قصرهای بهشتی چون بعضیها پرسیده بودند که خب مثلاً کسی ۱۰۰ تا قصر داشت، وقتی در یکیش همه جا میشدند، آن ۹۹ تای دیگر به چه دردی میخورد؟ یک عزیزی نوشته بود که میخواهد اجاره بدهد آن ۹۹ تای دیگر را. چه خاصیتی برایش دارد؟ نه، این قصرها هر کدام جلوهای است. درست است که در هر کدامش همه بهشتیها جا میشوند، ولی به این معنا نیست که همه یک دانه قصر هستند و هر قصری عنایتی است.
حالا این هم یک بحث مفصلی دارد که دیگر واردش نشدیم. حضرت فرمودند که سه تا حدیقه است. به ابوبصیر فرمودند. روایت تفسیر قمی هم هست و سندش هم خیلی عالی است. ابوبصیر به امام صادق (علیه السلام) میگوید که آقا، «شوقنی الی الجنه»؛ یکم شوق بهشت در من ایجاد کن. آن حضرت شروع میکنند به گفتن و ابوبصیر به وجد میآید. یکم حضرت از بهشت برایش میگویند. خیلی بال در میآورد خصوصاً در آن بخش حورالعین و اینها که حالا ما شوخی میکردیم در مورد جناب ابوبصیر و میگفتیم هرچه از این روایت این مدلی است، جناب ابوبصیر در آن فضا بوده، احتمالاً طبعش گرم بوده، مال کوفه هم بوده و اسدی هم بوده و حالا آن را دلخور نباشد از ما جناب ابوبصیر. برایش میفرستیم و بهش میگوییم آقا ما دوستت داریم، نوکرت هم هستیم. حالا شوخی دیگر، بالاخره شوخی است دیگر، پیش میآید دیگر.
آنجا خیلی توضیحات خاصی را حضرت در مورد اصناف حورالعین و اینها میگویند که خود بحث حورالعین خب بحث بسیار مفصل و مبسوطی است؛ همسران بهشتی و حورالعین و اینها. و نکته بعدی این است که اینها پس رنگ بدنشان رنگ سبز است و کاخهایی دارند. آنجا در آن روایت حضرت میفرمایند که اینها سه تا باغ دارند. باغ اول را که خدا به اینها میدهد. اگر شکر کردند، باغ دوم برای اینها رو میشود. ارتقاء درجه است و مربوط به شکرشان است در عالم دنیا. این یک سطح بالاتر است.
پس این کاخها اولاً که کدام کاخ کجا. و هر کاخی یک جلوهای است. خب شما همین الانش مثلاً فرض کنید که کلید ده جا در جیبم است. فرض کنید بعد شما فرض کنید که مثلاً بنده یک دفتری دارم در دانشگاه که همه مثلاً کسانی که با من درس دارند را میتوانم آنجا جا بدهم در آن دفتر. بعد مثلاً یک دفتری هم دارم حرم امام رضا، باز همه آنها را میتوانم آنجا جا بدهم. یک دفتری هم دارم مثلاً در کجا، مثلاً در حوزه علمیه. یک دفتری هم دارم مثلاً در فلان پارک، فلان محل، مثلاً در شهرداری، در چه میدانم استانداری، در کجا. این الان ده تا کلید هم پیش من است. خب اینها جایگاهها متفاوت است. و اگر رفتم دانشگاه، آن دفتر یک جلوه و بروزی آنجا دارم. در حرم یک جلوه بروز دیگر دارم. گاهی برخی میگویند مثلاً، میگویند آقا تو مثلاً آنجا که هستی همش میگویی میخندی. اینجا که میآیی مثلاً سر کلاس درس است. آنجا مثلاً فضای چه میدانم انس رفاقت. جایگاهها فرق میکند. آن موقعیتها فرق میکند. یک جا فضای خانه و منزل و اینهاست.
آیتالله جوادی آملی روایتی را میخواندند که از «أحد الناس بالعالمه أهله وجیرانه» که بیرغبتترین افراد نسبت به عالم، خانواده او و همسایههای او هستند. خانه که میآید با لباس توی خانه است. با بچهها بازی میکند. بعد مسئول خرید است و نان بیاورد و گوشت بیاورد و تخممرغ بیاورد و ماست بیاورد و اینها. وقتی که نمیآورد داد و بیداد، سر و صدا و فلان و اینها که گوشت کو، مرغ کو، و فلان و اینها. فضای خانه فضای اینجور چیزی نیست. حالا آن فیلم عروس حضرت امام که در منزل امام، باز من توصیه میکنم حتماً آن فیلم را ببینید. و بشود رفقا هم با کیفیتی ازش پیدا کنند و منتشر کنند. خیلی آن بخش جالب است که اصلاً آن امام شما باورتان نمیشود. این امام خمینی است که اسرائیل وقتی اسم این را میشنود، خودش را خیس میکند و سعودیها نسبت به مرد سال (چون نیویورک تایمز شده) و همان ۱۹۷۹ مرد سال انقلاب امام مالِ اواخر بهمن بود و اوایل سال میلادی میشد دیگر. و آن سال آمدند گفتند که مرد سال کیست؟ بعد اعلام کردند که مثلاً حضرت امام در نگاه آن نشریه. خب، بعد آن شخصیت بینالمللی را بعد در کوران جنگ است و مثلاً ماجراها. بعد در خانه شما اصلاً باورتان نمیشود. این آدمی که دارد قدم میزند، با عروسش صحبت میکند. آن فضای خانه و معاشرت و گپ زدن و اینها.
خب امامی که در جماران میآید، آنجا مینشیند سخنرانی میکند، یک امام است. امامی که در بیمارستان، یک امام دیگر است. امامی که با خانمش صحبت میکند، یک امام دیگر است. این اتاقهای مختلف برای حضرت امام جلوهگاههای مختلفی است. آنجا محل عبادت اوست. های های اشک و ناله. اینجا محل غذا خوردن اوست. شوخی و خنده و هندوانه در دهان نوه گذاشتن. آنجا ارتباط عمومی با مردم. مثلاً میآیند خب حالا مثلاً معمولترین مسئولین میآیند. امام روی تخت نشستهاند، نه خیلی صمیمی، نه خیلی سنگین. آنجایی که مثلاً شوَت ناتزه میآید، خیلی سنگین در بحث دیپلماتیک خارجی. مثلاً اینجایی که نوه میآید، خیلی دیگر صمیمی. استاد علیآقا میآمده به امام گفته: «بیا با هم امامبازی کنیم.» امام گفته: «من میشوم امام، شما میشوی مردم.» بامزه بوده که منو در میآیم، بعد بلند شوی شعار بدهی: «هم درس ما هم بود انصافاً. هم در بین خانواده امام واقعاً چهره متفاوتی بود.» میگفت که «امام و بلند شی بگی که عشق منی خمینی بتشکنی خمینی. عشق منی علیآقا بتشکنی علیآقا.» اونم گفته که نه، فقط باید بگی: «عشق منی خمینی، خمینی.» اینها علیآقا اینها ندارد. باید بگی: «عشق منی خمینی.» که امام زبانشان نمیآمد این «عشق منی بت شکن منی خمینی» و اینا.
خلاصه آنجا یک فضای خیلی صمیمی که مثلاً به آن باغبان میگفتند که این فلان گل، در دو روز دیگر خارش درمیآید. حواست باشد به محض اینکه خارش در آمد، خارش را بزنی که علی یک وقت میآید بازی میکند، دستش به خار نخورد. زخمی نشود. خب این یک فضاست. یک جلوه. یک اتاقی است از اتاقهای امام. جاهای دیگر هم جلوههای دیگر است. خب هزار و یک اسماءالله، بازار یک جلوه. اسم رحیم یک جا جلوه میکند. اسم کریم، اسم رئوف که در حرم اهل بیت تفاوتهایی هست. مثلاً در حرم امام رضا (علیه السلام) با اینکه همه اسما جلوهگر است، ولی جلوه اسم رئوف یک چیز دیگر است. در حرم امیرالمؤمنین یکجور دیگر است. در حرم سیدالشهداء یکجور دیگر است. و لذا ملائکهای هم که در این حرم هستند خاصاند و عنایاتی هم که در آن حرم میشود خاص است. درش اسراری است و معارفی نهفته است. مگر اینها همه یک خانه نیست؟ خانه اهل بیت، حرم اهل بیت، همش یکی است.
باز مثلاً حرم حضرت معصومه مجموعه همه این حرمهاست. باز کاظمین یکجور دیگر است. سامرا کلاً یکجور فاز دیگر است. بقیه اصلاً کلاً یک چیز دیگر. باز حرم پیغمبر فضایشان یک چیز دیگر است. خلاصه اینها جلوههای مختلف است. هر کدام یک قصری است با یک جلوهای. در بهشت هم برای مؤمن اینجوری است. یک کسی صد تا قصر دارد. یکی هزار تا قصر دارد. یکی پنج تا قصر. یکی دو تا. و آن دو تا دو تا جلوه دارد که حالا این بستگی دارد در بهشت افعال باشد، در بهشت صفات باشد. این هم پس از این است.
و حالا رنگش هم سبز است. در مورد شهدا با آن سرسبزی هست، چون شهدا زندهاند و حیات دارند. رنگ سبز در اینها. اینها در بحثهای هنری ما هم خیلی به دردمان میخورد. آنهایی که میخواهند کار بکنند در فضای عالم برزخ و فلان و اینها یا نمادسازی برای شهدا. همانجور که رنگ هست که بابت خونی است که از شهید ریخته شده، رنگ سبز هم هست. این پرچم جمهوری اسلامی که خیلی اصلاً واقعاً عجیب و غریب است. سه تا رنگی که درش به کار رفته، سبز و سفید و قرمز. نمیدانم این دست ملکوتی در کار بوده. این سه تا رنگ خیلی درش پیام و محتوا دارد. خصوصاً با آن اللهی که وسطش است و ۲۲ تا الله اکبری که منقوش درش است.
به هر حال اینجا پیغمبر میفرمایند که رنگ کاخ شهدا در بهشت سبز است و روزیشان را هم هر صبح و هر عصر به اینها میدهند. شهدا صبح و عصر یک رزق خاصی بهشتی... خب حالا آنقدر رزقمان نبود در مورد بهشت بخواهیم صحبت بکنیم ولی اینجا انشاءالله یک رزق خوبی داریم. ببینم که چه میشود. یک داستانی دارم جلو که ما بحث کلاً بحث آنسوی مرگ را با این کتاب شروع کردیم؛ کتاب خاطرههای آموزنده جناب آقای ری شهری که کتاب قابل استفاده و خواندنی است. نکات خوبی دارد.
یک ماجرایی را صفحه ۱۳۵ تا ۴۲ کتاب… ماجرا طول میکشد. وکیلی هم از آن ماجراهاست، یعنی قشنگ آنسوی مرگی است. در بخش آقای دکتر بهشت، مادرش و اینها قشنگ خاطرات را زنده میکند و حال و هوای آدم را میبرد توی آن فضاها. بخونم یا نخونم؟ میخواهم. پس شرطش این است که اول باید هدیه به همه شهدا از صدر عالم تا قیامت باشد، بعداً هم هر کس میرود بهشت، بگویند تو از این سهمیه داری از این صلواتی که ما الان میخواهیم بفرستیم. سهمیه برای شهدای بعدی که انشاءالله بنده هم جز آنها سهمیه برای بَره کنار. برویم بعداً از آنها بگیریم. پس برای همه شهدا اول یک صلوات بفرستیم. «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
آموزش شهید در عالم برزخ. این تیتر. یکم برویم توی بهشت برزخی شهدا صفا بکنیم. اصلاً دیوانه بشویم و بعد هم دیگر بیفتیم سجده و بگوییم خدایا دیگر فقط از آن متن میخوانم. ببینیم چه میگوید:
«در یکی از دیدارهایی که در شهر ری از خانواده شهدا داشتم، آقای مرادعلی تقوینیا که پدر دو شهید بود، ماجرای رویای شگفتانگیز خود از فرزندانش را بیان کرد که اجمال آن چنین است.» تازه اجمالی گفتن است. چندین صفحه است این بحث خاطره. این شهید ۱۳۵ تا ۱۴۲، ۷ صفحه فقط این داستان است. باز داستان بعدی هم بعدش هست که آن هم چند صفحهای است. یک ده صفحهای درباره متن کتاب میشود که میخواهم بخوانم.
«پدر شهیدان تقوینیا (دو شهید هم انشاءالله رحمت خاص الهی بهشان برسد.) پدر شهدا این دو شهید گفته که من بازنشستهام. ۷۷ سال سن دارم. شش پسر و یک دختر داشتم. دخترم شوهر کرده. پسر بزرگم علی تراشکاری دارد. دومین کارمند راهآهن. سومی دکتر. محمد و حمید که شهید شدند، چهارمین و پنجمین پسران بودند و آخرین پسرم کارمند مخابرات. من روزگار را با کارهای سخت سپری کردم تا بچههایم نان حلال بخورند. کارهایی کردم که خدا میداند. اگر این پیراهن را چند بار فشار میدادی، از آن عرق میچکید، بحمدالله. خدا را سپاسگزارم که با نان حلالی که در دامن بچههایم گذاشتم، آن دو تا که شهید شدند به جای خودش، اینها هم سربار جامعه نشدند. هر کدام شغلی برای خودشان دارند که زندگی خودشان را تأمین میکنند. طوری کار میکردم که وقتی سیم داغ خالی میکردم، گاهی از انگشتانم خون میآمد.»
«یک روز حمید زانو زده بود که بدن شهید، داداش مشق مینوشت. این انگشتم را بسته بودم. حمید گفت: «آقا.» گفتم: «بله.» گفت: «چرا تو اینطور سخت برای ما نان در میآوری؟» گفتم: «باباجان، این وظیفه هر پدری است که کار بکند تا اولادش بزرگ شود.» آمد دو تا دست من را زد به هم و بوسید و زد سر چشمش. حمید روزی ۲ یا ۵ ریال میگرفت، میرفت مدرسه. از ۵ ریال زیادتر نبود، از دو ریال هم کمتر. از فردا دیگر این پول را نگیر. من شب آمدم خانه. مادرش گفت که حمید پول نگرفته رفته مدرسه. حمید، حمیدجان، چرا پول نگرفتی برویم مدرسه؟ گفت: «آقا، تو اینقدر پول در میآوری، آن وقت من بیخودی ببرم مصرفش کنم؟ من ظهرها میآیم ناهار میخورم. صبح هم که صبحانه میخورم میروم مدرسه، خرجی ندارم.»»
«محمد ۲۲ ساله بود که شهید شد. موقعی که ما داشتیم محمد را دفن میکردیم، حمید جبهه بود. اصلاً اصل پس ماجرا در مورد حمید است. حمید بعد محمد شهید شده. چهجور خبر شده؟ آمد. نمیدانم دیدیم برای دفن آمد. یک عکس از محمد گرفت. آمد پهلوی من و گفت: «آقا بیا تا دفن کنیم. ما برویم دفتر بهشت زهرا، قبر بغل دست او را رزرو کنیم. نگذاریم از دست برود.» گفتم: «برای چی؟» گفت: «یعنی زحمت خودتان زیاد نشود.» ما گوش نکردیم. الان محمد افتاده این قطعه، حمید افتاده آن قطعه. موقعی که میرویم بهشت زهرا، مادرش اگر وسط پارکینگ پیاده بشود، همانجا میماند. دیگر بلد نیست کجا برود. اگر خودم باهاش نباشم. حمید به ما میگفت: «میخواهید بروید بهشت زهرا، چیز خوبی ببرید. میوه پست نبرید. اگر شیرینی میخواهید ببرید، نان و شیرینی خوبی ببرید. چیز پست برای شهدا نبرید.»»
«در سالگرد محمد، حمید مداحی کرد. نمیدانستیم که مداح است. سالگرد محمد که تمام شد، فرداش حمید رفت جبهه. بعد ۱۷ روز دیگر دیدیم جنازه حمید را. حمید خیلی ایمانش قوی بود. موقعی که حمید شهید شد، روز تاسوعا بود. چهلمش هنوز نشده بود. رفتم سر خاک حمید. سنگ نینداخته بودیم. پایین پایش نشستم. صورتم را گذاشتم روی خاک، گفتم: «حمید، تو را به جان آن کسی که به عشق او جان خودت را فدا کردی، امشب بیا بخواب.» (من حالا این کار را نکنید با شهدا. پدر است دیگر، فرق میکند. اذیت میشوند با قسم دادن و حالا میگویم تو خود ماجرا خیلی هوایی میکنی. حرف آدم را خیلی هوایی میکند. آدم هوایی باشد، هوایی تنم. عشقش. کسی که به عشقش جانت را دادی. امشب بیا بخواب.)»
«آمدم خانه و شب خوابیدم. در عالم خواب دیدم از خیابان خاکی عبور میکردم. دری باز شد. گویا باغ خودم است. در باغ که باز شد، رفتم داخل باغ. منظره آن باغ اصلاً نمیشود توصیف کرد از بس درخت داشت، آفتاب داخلش نمیشد. آفتاب نیست، نور هست. در بهشت آفتاب نیست، یعنی گداختگی که آفتاب دارد، آفتاب تند ندارد. پس آفتاب هست، نور هست. به تمام درختها میوه آویزان شده. قناریها خواندنی میکنند. من هرچه نگاه کردم، ندیدم قناریها کجایند؟ صدای قناریها بود، خودشان نبودند. در خیابانش یک نهر آب زلال از آن طرف و یک نهر آب زلال از این طرف جریان داشت. روایت پیغمبر یکجورهایی قشنگشان. در خواب این نهر و این آب و اینها. یکی از آنور، یکی از اینور. اینها همش تحویل دارد. ماجرا دارد، جریان دارد، حکایت دارد.»
«من همانطور که نگاه میکردم، دیدم حمید و یک آقایی که عبا به دوشش است پشت به طرف من. حمید دستش کتاب بود و آن را میخواند و نگاه میکرد به صورت آن آقا که عباداشته. آقا هم سرش را تکان میداد.» یک پاورقی میزنند اینجا جناب آقای ری شهری که پاورقی خیلی خوبی است. «روایات متعددی بیان میکنند که در عالم برزخ قرآن را به شیعیانی که آن را خوب نمیدانند، آموزش میدهند. از جمله از امام صادق (علیه السلام) روایتی است که هر کس از دوستان و شیعیان ما بمیرد و قرآن خوب بلد نباشد، به شرط اینکه در یادگیری قرآن بهش اهتمام داشته، علاقه داشته، اعراض و انکار و اینها نداشته و حالا مثلاً ضعفهایی داشته، بلد نبوده، نمیتوانسته، سختش بوده، شرایط نبوده اینها. اگر اینجور باشد، اینها که از دنیا میروند و قرآن خوب بلد نیستند از مؤمنین شیعیان و محبین، در قبرش قرآن را بهش یاد میدهند. در قبرش. یعنی آن سنگ است. صد بار این را گفتیم. آن سیمان است. به آن میگویند قبر در روایات. قبر یعنی عالم برزخ. در قبرش بهش یاد میدهند، یعنی در همان محیط برزخی که هست، تا خدا به سبب آن درجهاش را بالا ببرد، چون درجات بهشت به اندازه شمار آیات قرآن است. به میزانی که میدانی و میفهمی، مرتبه بهشتی همان است. پس به قرآنخوان گفته میشود: «بخوان و بالا برو.» این پاورقی خیلی مهم.
پس این شهید درس میگرفته در عالم برزخ. پس همه کلاسهای عالم برزخ از چه جنسی است؟ از جنس قرآن است. لولبندی میشود، درجهبندی میشود. دوران ظهور هم همش همین شکلی است. یعنی حوزه و دانشگاه و اینها کلاً جمع میشود. قرآن. بعد دستهبندی میشود، لولبندی میشود. افراد بر اساس استعدادهای مختلف. برویم در بطن این آیات. جلوه چیه؟ آن پشتمشتا چه خبر است؟ از آنجاها خیلی اتفاقها میافتد. خیلی کارهای عجیب و غریبی میشود در آن دوران.
خلاصه میگوید که «حمید دستش کتاب بود و میخواند و نگاه میکرد به صورت آن آقایی که عبا داشت. آقا هم سرش را تکان میداد. یک مرتبه دیدم حمید عقب را نگاه کرد و من را دید. کتاب را تار کرد و داد دست آقا و آقا رفت. حمید مثل پرندهای که بال در بیاورد، همانطور بال درآورد. چهار پنج متر با من فاصله داشت. بغلش را باز کرد. آمد بغل من. من را بغل زد. اما احساس نمیکردم که چیزی به بدن من میخورد. احساس سنگینی. خلاصه من را بغل زد و بوسید و گفت: «آقا، آمدی اینجا چهکار کنی؟» گفتم: «خب، آمدم. مگر بد کاری کردم؟» گفت: «بد کاری نکردی، ولی چرا من را به جان آن آقا قسم دادی؟ آن آقایی که به عشقش شهید شد.» گفتم: «کدام آقا؟» گفت: «همان آقایی که با من بود که به عشقش شهید شدی.» (همین آقایی که در برزخ بهش درس میداده.) گفتم: «کی بود؟» گفت: «مگر نشناختی؟» گفتم: «نه.» گفت: «او امام حسین (علیه السلام) است. من درسم تمام نشده. دارم پیش او درس میخوانم. آن ساختمان امام حسین (علیه السلام) است و این هم ساختمان من است. با همدیگر همسایه هستیم.»»
(در این «سه دقیقه قیامت» گفته بود که این شهید همسایه اهل بیت است.) «دست انداخت گردن من در حالی که میرفتیم. دستش را دراز کرد و یکی از آن میوهها را چید و داد به من. گفت: «آقا بخور. ببین چقدر خوشمزه است.» من خم شدم که با آب کنار خیابان بشورمش. من را بلند کرد. گفت: «اینها شستنی نیست. بخور. تمیز است.» من آن را خوردم. دیدم دو تا کلید زردرنگ کوچک از جیبش درآورد. به من نشان داد. گفت: «یکیش برای توست، یکیش برای مامان.» گفتم: «بده به من. من کلید مامانت را میدهم.» گفت: «حالا نمیدهم. به موقعش میدهم. حالا موقعش نیست.» آنها را گذاشت جیبش و راه افتادیم. من ایستادم ببینم این قناریها کجایند که اینطور قشنگ میخوانند. گفت: «آقا، به چی نگاه میکنی؟» گفتم: «میخواهم ببینم که این قناریها کجایند؟» گفت: «اینها قناری نیستند. این برگ درختان هستند که میخوانند.» بریم؟ این برگ درختان تسبیح میکنند دیگر. اینجا ما در حجابیم، نمیفهمیم. علامه طباطبایی فرمودند: «آنقدر که شبها در و دیوار صدای تسبیحشان به گوشم میرسد، نمیتوانم بخوابم. خواب ندارم از صدای تسبیح عالم.»
میآمد بخوابد، بزرگوار، به فکر چک و فلان و پیام و صدای نوتیفیکیشن تلگرامش و اینها نبود. اینها خیلی بالا جنس ما نبود. اینها تسبیح در و دیوار و لباس را تصفیه میکردند. آنجا همش همین است دیگر. بهشتی نغمهها و صداها و این مطلب شورانگیز هم همین است که ما همین اصل بهشت همینهاست دیگر. آنور خودِ خودِ حقیقت را میبینیم. از این حجابها در خیلی خبرهاست آنور. و حالا چون دوستانم میپرسند بحث محرم و نامحرم و حجاب و اینها. خیلیها درگیرش شدند. حتی از برخی عزیزان غیرمسلمان پیام داریم در مورد اینکه مثلاً این بحث زنا و فلان و اینها را میگفتند که خوب است. اصلاً میگفتند ما به دین کار نداریم. اینها از جهت کارکرد اجتماعیش خیلی خوب است این حرفها. ترتیب اثر داده.
برخی میگفتند که آقا حالا باید چهکار کنیم با این بحث آنکه مطرح شده؟ راه توبه باز است. بله، صورت ملکوتی ما به محض اینکه ما توبه میکنیم، حقیقتاً از آن صورت ملکوتی در و یک صفحه سفیدی میشود. از آن صورت حیوانی درمیآید، مگر اینکه ملکه شده باشد آن صورت که خب توبه عمیقتر است و باید صفت در عوض بشود. ولی اگر فعل، به محض اینکه آدم دست از آن فعل برمیدارد، از آن صورت حیوانی درمیآید. اگر صفت است که باید کار بکند از آن صفت در بیاید. به هر حال و این هم که آن صورت را وقتی آدم پیدا بکند، ببینید الان اگر مثلاً من یک مشکلی در جسمم باشد، چطور جلو شما میآیم؟ خجالت میکشم. مشکلی دارد دست من، یک مشکلی. چطور در جمع خجالت میکشم؟ عکسی از من میخواهد منتشر بشود، خجالت میکشم. توپهای من نقصی باشد، در دست من نقصی باشد. کلاسهای نقصان و نقص واقعی نیست. همش تفاوت امتحان نداشتنش، ارزش نه نداشتنش.
ولی آنجا دیگر از این جنس نیست. آنجا اولاً فهم ما هزاران برابر است، عیب ما هم هزاران برابر است. قشنگ همین اینجا را شدیدترش را خیلی شدید و فرض کنید الان من پاشم ببینم که چقدر قیافهام شبیه میمون شده. چقدر از این حرص میخورم. حالا اگر رفتم آنجا دیدم که صورت من کاملاً میمون است. ادراک من هم چند هزار برابر است. ادراک بقیه هم چند هزار برابر شد الان. خیلی اصلاً نمیفهمند. اصلاً از این مشکلی که در صورت من هست، خیلیها خبر ندارند. خیلیها نمیفهمند. میشود با یک چیزی پوشاند. آنجا نمیشود پوشاند. نه میشود کاری کرد که بقیه نفهمند. همه میفهمند. خجالت میکشی. آن خیلی اوضاع آنور یک چیز دیگر است. بهشتش هم یک چیز.
«صدای قناریها مال قناری نیست، مال شاخههاست. شاخهها دارند تسبیح میکنند. ما هم رفتیم، رسیدیم به یک ساختمانی که شش هفت پله میخورد رو به بالکن، بعد میرفت داخل. همینطور که داشتیم میرفتیم بالا، اصلاً بالای ساختمان این طرف و آن طرفش معلوم نبود. گفتم: «حمید، این ساختمان برای کیست؟» گفت: «همش برای من است.» گفتم: «مستأجر هم داری؟» گفت: «نه.» گفتم: «پس این همه ساختمان را میخواهی چهکار کنی؟» گفت: «این باغ را به من دادند. تا چشمت کار میکند، برای من است.»» که در همان حدیث فرمودند که «باغ هر بهشتی، کل بهشتیها درش جا میشوند. «لوسعهم» وسعت دارد برای همه. همانجور که در دلش همه اینها جمع شده. وگرنه در دل من و شما همه بهشتیها جا. جلوه هیچ چیز عجیبی نیست. همه بهشتیها در قلب من و شما نیستی؟ مگر همه انبیا در قلب من و شما نیستند؟ در قلب من و شما هستند، ولی الان که بالفعل توجه نداریم. الان من میگویم حضرت ابراهیم، شما بالفعل به ابراهیم توجه کردید. در دلت نبود؟ مگر جا نداشت در دل تو؟
در بهشت برزخی شکلی است. برای همه انبیا جا داری. یکهو به یک پیغمبر خاصی توجه خاصی پیدا میکنی. مهمانش میشوی. مهمانت میکنند. اینها این کتابهایی که دارد نوشته میشود، بهشت بزرگوار که تجربه نزدیک به مرگ داشته، میگوید که من پیامبر اکرم را دیدم. اول حوریا را دیدم در نهایت زیبایی. بعد پیامبر اکرم را که دیدم با حضرت ابراهیم، یا حضرت ابراهیم محو جمال پیغمبر اکرم و اصلاً پلک نمیزند و به کسی دیگر نگاه نمیکند. پیغمبر اکرم را که دیدم، گفتم: «برای چی همیشه هر وقت خواستم به زیبایی تمثیل کنم، برای ما حورالعین گفتند؟ بعد پیغمبر را میگفتند. اصلاً مگر زیباتر از پیغمبر اکرم هم داریم؟» خدا بهش میگوید: «انک أعلی خلق عظیم.» حسن خلق پیغمبر. آن نهایت زیبایی. «خلق عظیم انا أحسنکم خلقا.» من از همه شما خلقم خوشگلتر است. حسن خلق یعنی مثلاً اخلاق خوبی دارد، داد و بیداد نمیکند. اخلاقم خوشگل است، یعنی ملکوتم خوشگل است. همه انبیا خوشگلترند. پیغمبر اکرم را ببینیم اگر به حجاب... خلاصه حضرت زهرا را میبیند. به میزانی که توجهات بوده، خیلی در اینها حرف است. با آن امامی که بیشتر توجه داشته. به آن شهیدی که بیشتر توجه داشته. با آن پیغمبری که بیشتر توجه داشته. آنور ارتباطش با او شدید.
قسم که داد: «بگو به حق آن آقایی که به عشقش شهید شدی.» این هم به عشق امام حسین شهید شده بود. کلاس درسش هم با امام حسین بود. بعد امام حسین هم تکی به او درس میدادند. ۵۰ نفر سر کلاس جمع بشوند دیگر. حالا فهمیدی نفهمیدی، استاد درس را میگوید و کلاس این شکلی است دیگر. باید دیگر خودت بروی تمرین کنی، مباحثه اینها. آنجا که محدودیت نیست. به هر یک نفر یک امام حسین خودش میگوید جلوه میکند. هر یک نفر به اندازه سطحش فهم استاد. هر کدام از اینها میشود. البته درسهای عمومی هم هست. مباحثه هم هست. گفتگوها هست. خیلی خیلی خبرهاست آنجا. کلاً زندگی آنجا است. آنجا نه کرونا است، نه استرس، نه دیکتاتوری مسئول شارلاتان، نه دزد است، نه غارتگر است، نه زنا است، نه لواط است، نه گناه کاری، هیچی نیست. آنجا همش خوبی است. همش نور است. اینجا خراب شده است. اینجا خراب شده و میترسیم از اینجا برویم. از اینکه از اینجا برویم آنور میترسیم. از این آن سیمانها هست. آن پایین ما را این لاشهها را میاندازند توی آن سیمان. میترسیم لاش (جسد) را روی تخت بگذاریم. شبها میرویم. نمیترسیم که چوب... چرا نمیترسیم؟ ۴ تا تخته سنگ سیمان لاش (جسد) به چه درد ما میخورد؟ کار داریم اخوی. کلاس فردا صبح. کلاس داریم و برسیم. الان فردا صبح کلاس امام حسین. من و تو اینجا نشستیم، داریم چک میکنیم که کرونا یا کمتر شدن بیشتر از...
«از پله بالا میرفتیم رو بالکن. دیدیم دختری از اتاق بیرون آمد و تکیه داد به دیوار. من همینطور که روی سینه دختر نگاه میکردم، دیدم مثل شیشه است. سینه را که نگاه میکنم، دیوار معلوم است. حجاب نیست دیگر. سینهها پاک است دیگر. آنجا حجاب ندارد. رفتیم داخل. آن دختر به من سلام کرد و من جواب سلام را دادم. مثل اینکه تعارف کند، دستش را گذاشت پشت شانه من. تعارف کرد. رفتم داخل اتاق. اصلاً نمیدانم چطور زیبا بود این مبل و صندلیهاش؟ یک چهجور بود؟ روی مبل که نشستیم، در قسمت بالا یک قبه زرد این طرف و یک قبه زرد آن طرف.» رنگ زرد رنگ سرور است. سفرا و نمونهها تصرف در سرور میشود. رنگ زرد رنگ سرور و رنگ سرعت و رنگ هیجان در زردی. خیلی رنگ زرد حالا عوالمی دارد دیگر. رنگ زرد، رنگ طلایی، زرد کمرنگ، زرد پررنگ. هر کدام. نارنجی مثلاً خودش یک عالم دیگر است. کرم مثلاً باز یک عالم. ترکیب اینها با رنگهای اصلی. «و قبه زرد بود. به دیوارها نگاه میکردم. عکس آن روی دیوارها میافتاد. به دیوار توجه میکردم، تصویرش میافتاد روی دیوار. روی آن دیوارها چه میدید؟» آنچه بهش توجه شده. به چه توجه کرده؟ و به خودش و رو حالا سخت است.
«دختر خانم یک طبق میوه گذاشت جلو من. دست انداخت به گردن من و اینور و آنور صورت من را بوسید. من غرق خجالت. دختر بوسید. رفتن. بردن شمال پیرمرد را.» یک عزیز مازندرانی گفته: «آقا چرا میگویی شمال؟ شمال ما به آن برمیخورد.» ما نوکر همه مازندرانی و شمالیها هستیم. عشق ما شمالیها هستند. ما یک مدتی آنجا شهرستان نور تقریباً میشود گفت زندگی کردیم و عرض کنم که ما در مورد فسادی که آنجا دارد رخ میدهد داریم حرف میزنیم. اینها در مورد افرادش ربطی ندارد. بالا شهر فلان است، بالا شهر پایین شهر میکرد. به بالا شهریها، افراد بالا شهر که کار نداشت. فساد در بالا شهر با فرهنگ در بالا شهر کار بالا شهر بد است. هرکی پایین شهر خوب است. این هم دیدم نکتهای است که حالا برخی از آن تذکر داده بودند.
خلاصه میگوید: «من غرق خجالت شدم. این دیگر کیست که ندیده و نشناخته دست به گردن من انداخته. طبق میوه را گذاشت و پرسید: «مادر چطور است؟» گفتم: «الحمدلله.» گفت: «خدا را شکر.» وقتی دختر را به پسرم گفتم، حمید، این کی بود؟ حمید خندید و گفت: «آقا، غریبه نبود. عروس توست.»» هنوز نشده بود حمید، حمید آنجا کار خودش را کرده بود. به جلو بزرگوار گرفته بود. دختر خوب بالاخره دیده بود و پسندیده بود. حالا ماجراهای این همسرها مثلاً انتخابیند، انتخابی نیستند، چهجورند؟ خیلی عجیب و غریب است. فقط اصل حرف این است: باید برویم ببینیم. فقط ما جهنم نریم. حق الناس و این کوفت و زهر مار.
امشب داشتم مستند مرحوم آیتالله حائری شیرازی را میدیدم. سفارش بکنم عزیزان همه ببینند. «محیالدین» مستند «محی». بعد ایشان در ماشین نشسته دارد وضو میگیرد با یک لیوان آب. خیلی آب کمی میریزد و وضو میگیرد. «اگر یک قطره از این آب میریخت به این در و دیوار ماشین من، مسئول بودم، چون ماشین ماشین بیتالمال است. جهنم سکوت میکند. یک ماشین بیتالمال است. یک قطره آب نباید به این بپاشد.» در وضو میگیرم به توی داخل ماشین. حقالناس. گرفتاری اینهاست. از اینها عبور کنیم که حالا شهید اگر بودیم، حالا میخوانم. حقالناس شهید، شهید روغن. شهید کلاً افتاده توی روغن. اصلاً یک وضعی. حقالناس، حقالناس اصلاً یک غوغایی. البته حقالناس شهید هم باشی گیریت (مشکل داری). یعنی حسابرسی میشود. ولی شهید از پس حقالناس برمیآید. نکتهاش به این است. یعنی شهید و شهیدی را به خاطر حقالناس اگر نیت خالص بود و مقام شهادت و اینها را داشته، چون بعضیها با نیت خالص مقام شهید به حساب نمیآیند. اشارهای هم میشود. حالا اگر شهید بوده واقعاً و به مشاهده و ملاقات خدا رفته، این بحث حقالناس و اینها برای چه جوری صاف میشود؟ لذا غصه اصلیمان این شهادت است. خدا جور بکند شهادت را. هر مردنی شهادت نیست. هر تیری هم آدم بخورد شهادت نیست. اگر حاصل بشود، انشاءالله خیلی امید است به اینکه مباحثمان را هم باید بکنیم، چون اگر اصلاً آدم اینها را حل نکند که شهادت هم نصیبش نمیشود. حقالناس و فسق و فلان و اینها آنقدری که توانستیم انجام دادیم. آنقدری هم که نتوانستیم، یادمان رفته. دیگر با آن شهادت انشاءالله حل میشود.
فقط برویم آنور. یک منبع صفایی میگفت: «من حکم اینهایی را دارم که بغل جاده با سیه (ساعت) وایسادن. اتوبوس رد میشود. تق تق میکند. میگوید آقا من را بوقم شده حاضرم بنشینم.» گفت: «من به اسرائیل پاشین بریم. مرگ راضی بوده رجعت بکند، حالا میخواهد بعد شهید بشود.» من نمیدانم. ولی خدایا، مرگ نه فقط شهادت. مرگ یک جوری چندشش میشود آدم، خوشش نمیآید آدم. حالا حرفهایی هم هست. اینجا بنده صحبت مقام شهدا کردم، منتشر هم فکر کنم نشده. هفت تا ویژگی خاص شهید و چرا شهید غسل نمیدهند. یک بحثی دارد آنجا که «سکرات موت» ندارد و اینها، توضیحاتی. حالا به هر حال میگوید که: «دیدم که هنوز چلمش نشده، آنجا زن گرفته. از آن میوهها به من تعارف کردند. از آنها خوردم. بلند شدیم که بیاییم. حمید یک دستمال پر هفت، هشت تا، ده تا از این میوهها چید و گذاشت توی دستمال و آن را گره زد و داد به من. گفت: «آقا، این را ببر بده به مامان، داداشها و به سکینه.» به علیآقا شوهرش هم بده. گره دستمال انداختم به انگشتم و راه افتادم. یک پایم داخل ساختمان، یک پا بیرون بود که با صدای اللهاکبر اذان مسجد علی بن ابیطالب در چشم.» چشمانم را باز کردم. «دیدم نه دستمال میوهای توی دستم است، نه حمیدی و نه با باغ.»
به پدر شهید گفته شد: «در مورد شهید محمدآقا جریان دیگری را از شما نقل میکنند که جالب است. لطفاً برای ما بگویید.» ایشان پاسخ داد: «هر دو برادر را من خواب دیدم. در مورد شهید محمدآقا در عالم خواب دیدم که من را داشتند میبردند دفن. در این حال هر کسی که پشت سرم بود را میدیدم و میشناختم. آوردند و من را دفن کردند و تمام شد. در این موقع قبر فشاری به من داد که وقتی بیدار شدم، مجبور شدم زیر پیراهنیام را عوض کنم. همسرم گفت: «چرا زیرپیراهنیت را عوض میکنی؟» گفتم: «نمیدانم چرا خیس خیس شده.» وقتی که فشار قبر تمام شد و نفسی گرفتم، دیدم محمد و حمید آمدند.» (حالا فشار قبر است دیگر. فشار سینه است. سینه فشاری دارد، به هر حال. این هم توضیحاتی دارد که فشار قبر از چه جنسی است.) «محمد و حمید آمدند. پدر شهید بودند. گفتند: «بابا، بلند شو برویم. ما آمدیم تو را ببریم.» یکی از آنها یک دستم را گرفت و آن دیگری دست دیگرم را و راه افتادیم. این از یک طرف دست انداخت گردن من، آن هم از طرف دیگر دست انداخت. صحبت میکردیم و میرفتیم. حمید گفت: «برویم منزل من.» محمد گفت: «آخه با معرفت، من بزرگترم. برویم منزل ما.» حمید گفت: «باشد، برویم.» رفتیم همان ساختمان، همان باغ، همان بساط و همان میز مبلمان. اما آقا محمد و خانم. رفتیم داخل اتاق. نشستیم. این میگفت و آن میخندید. آن میگفت و این میخندید با قهقهه میخندید. یکی میگذارد سر شانه من. میگفت: «آقا، ببین چه جایی داریم؟ چه باغی داریم؟» گفتم: «چه خوب! شما باغاتان خیلی بزرگ است، اما ما باغ نداریم.» گفت: «شما هم باغدار میشوید. غصهاش را نخور. ناراحت نباش.» خانمش یک طبق میوه آورد گذاشت جلوی ما و احوالپرسی کرد و گفت: «مادر چطور است؟» گفتم: «الحمدلله خوب است.» مادر چطور است؟ گفتم: «الحمدلله خوب است.»» بلند شدم بیایم. آن هم میوه داد به من که بدهم به مادرشان.
حالا این میوهها هم اثر خاص خودش را دارد. آن میوه چی بود؟ آن اثر ملکوتی سیب، یک چیز. پرتقال، یک چیز. لیمو، یک چیزی. اینها هر کدام حکایتی دارد و یک جلوهای. خواب هر کدام از اینها ماجرا و حکایتی دارد و مثلاً چرا هفت هشت تا داده؟ فقط اینها را اسم آورد. چه اثری برای اینها داشت؟ مثلاً ممکن است برای یکی از اینها بچه بوده، مثلاً برای یکی دیگر ثروت بود، ولی برای یکی دیگر داماد خوب بوده، برای یکی دیگر شغل خوب بوده. یک میوهای میشود که از آن شهید به او رسیده. آن دستماله مثلاً چیست؟ چرا در دستمال گذاشت؟ در کیسه گذاشت؟ مثلاً... هر کدام عالم عجیب و غریبی. بهشت آقا فقط دیدنی است. فرمود: «لذتهای دنیا یکجوری است که هرچه بشنوی از آنی که میبینی بهتر است. لذتهای بهشت هرچه میبینی از آنی که میشنوی بهتر است.»
الان اینجا در مورد نل ازدواج و بچهدار شدن آنهایی که میشنوی از آنی که میبینی بهتر است. ببین وقتی میروی میبینی هیچی نیست. ازدواج من، بچه، مدرک دانشگاه، تافل. بهشت نه. اصلاً شنیدی، اصلاً اینکه شنیدی اصلاً نفهمیدی که. فقط باید بروی ببینی. فکر میکردم: «بابا این پس این است.» درختش این، باغش این. نه. اصل فقط آن کلاس با امام حسین. آن کلاس است. آن امام حسین بیاید بهت درس بدهد. فقط آن آب از دهن آدم راه میافتد که یک لحظه بتواند آن صحنه را تصور کند و آنجا حاضر بشود. «یا عبدالله الحسین ارواحنا فدا» در مقام تعلیم. البته هر کسی به میزانی که ظرفیت دارد و کار کرده، زحمت کشیده در این دنیا، آنجا بهرهاش از امام حسین بیشتر و آثار بیشتر. یک بلای قاضی یک درسی از امام حسین دارد میگیرد. آقای بهجت یک درسی میگیرد. و بعضی شهدای دیگر، بعضی مؤمنین معمولی، اینها خیلی فرق میکند.
خب این بحث درس شهدا شد. خاطره بعدی در مورد مجلس درس شهداست. همان کتاب صفحه ۱۴۲. «مجلس درس شهدا.» حجتالاسلام جناب آقا سید محمدباقر بنیسعید لنگرودی. کی گفتند این خاطره؟ ۸۸/۸/۸. نوشته شده ۸۸. ۸۸ میلاد امام هشتم بود دیگر. روز میلاد امام رضا. ۸/۸/۸۸. «این را حدود چهل شب قبل از شهادت فرزند شهیدم، شهید سید محمدحسین، در عالم رؤیا دیدم. وارد بازاری شدم که بسیار بزرگ بود. مقداری که راه رفتم، متوجه شدم که در زیرزمین این بازار، بازار دیگری است. به طرف بازار زیرزمین رفتم. در یک امتحان خیابان که دو طرف آن مغازه بود، مسجد مجللی نظرم را جلب کرد. به طرف مسجد روانه شدم. خواستم وارد مسجد بشوم. دیدم در مسجد بسته است، ولی از پنجرههای در، داخل مسجد دیده میشود. دیدم سید جلیلالقدری بالای منبر مشغول تدریس است و در پای درس ایشان، شهید مرحوم آیتالله دکتر بهشتی، شهید مفتح، شهید دستغیب، شهید اشرفی اصفهانی و علمای معدود دیگری که هنوز به شهادت نرسیده بودند، نشستهاند. خواستم وارد بشوم. شخص مکِّلایی پشت در آمد.» («مکّلا» یعنی کلاهدار.) «و اظهار داشت که «ممنوع است.» در این بین چشمم به حضرتعالی، یعنی حاج آقای ریشهری افتاد که در بیرون در سمت راست ایستادهاید. گویا انتظار کسی را دارید.» به آن آقای مکّلا فرمودید: «در را باز کنید. ایشان از خودمان است.» صدای شما را آقای دکتر بهشتی شنید. متوجه ما شد و فرمود: «در را باز کن.» من داخل مسجد شدم. دیگر پایان درس بود ولی آنچنان فضای مسجد برایم لذتبخش بود که توصیفش برایم مقدور نیست. در این حال من از آیتالله شهید بهشتی سوال کردم که چرا آقای ریشهری بیرون ایستادهاند؟ ایشان فرمودند: «جهت حفاظت آقایان مامورند.» بالاخره ایشان اداره وزیر اطلاعات یک...
از خواب بیدار شدم. اول تصورم این بود که من هم شهید میشوم. ولی حدوداً بعد از ۴۰ روز از این رؤیا خبر شهادت فرزندم رسید. دانستم که سبب راه ندادنم به مسجد این است که شهادت نصیب من نمیشود. اما حقیر در محفل شهدا حظی (بهرهای) است که همین که بچه بهشتی و جواب ایشان به حقیر، تعبیر من این است که حضرتعالی شهید نمیشوید و از خیانت بدخواهان در پناه خدا در امانی. اما اینکه فرمودند ایشان جهت حفاظت مامورند، به نظر میرسد که حفاظت از شهدا، پاسداری از راه آنها به وسیله تأسیس دارالحدیث است که همین مجموعهای که این آثار فاخر مثل «میزان الحکمه» و آثار دیگری که ما خیلیهایش را اینجا خواندیم و معرفی کردیم، همین کتاب مال همان مجموعه است. آثار خیلی خوبی است. خدا به ایشان هم خیر بدهد بابت این زحماتی که میکشند و این تلاشهایی که میکنند برای ترویج فرهنگ اهل بیت.
خب این هم یک ماجرای دیگری بود. میماند انشاءالله برای جلسه بعد. جلسه بعد ادامه متن کتاب را میخوانیم و توضیحاتی عرض میکنم و انشاءالله با سرعت بیشتر برویم که طی چند جلسه انشاءالله کتاب، تمام شود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه ششم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هفتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هشتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...