‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
بنا بود این جلسه بیشتر نکاتی در مورد بخشیدن حق الناس عرض بکنیم، جایگاهی که در واقع در ملکوت دارد. ولی حیفم آمد، چون دیگر از بحث حق الناس و اینها کمکم داریم رد میشویم و شاید آخرین مبحث باشد که در مورد حق الناس داریم، حیفم آمد مطالبی را باز در مورد حق الناس نگویم و یک تأکید مجددی نسبت به این بحث نکنم؛ چون بحث حق الناس واقعاً بحث مهمی است و معمولاً هم در این تجربههای نزدیک به مرگ احساس میشود. این نشان میدهد که گرفتاری بابت حق الناس خیلی شدید است. همین که کسی در دالان ورود به عالم برزخ قرار گرفت و همین که از بدن جدا شد، این وزر و وبال سنگین را احساس میکند، حکایت از این دارد که ماجرای حق الناس ماجرای بسیار سنگینی است.
در مورد حق الناس، حالا یک بخشی همین بحث خمس است، مطالب دیگری هم در مورد حق الناس هست که دوست دارم عرض بکنم. کتابهایی که از جناب حاج آقای انصاریان (شیخ حسین انصاری) هست، خیلی کتابهای خوب و قابل استفادهای هستند. داستانهای خیلی قشنگی دارند؛ خصوصاً جنبه داستانی این کتابها خیلی به نظرم میآید که قابل استفاده است. حالا آن بخش منظومه فکری و معرفتی و اینها را نظری هم به هر حال کسی بین علما مثل حضرت امام تا مرحوم علامه طباطبایی برایش چشمگیر نیست. آن منظومه فکری و داستانها و خاطراتی که جناب حاج آقای انصاریان نقل میکنند، در آثارشان خیلی اثرگذار است و خیلی کمک میکند که انسان حواسش را جمع کند.
حالا بنده یک بیست سی تا داستان از آثار ایشان را جدا کردهام و اشارهای به آن بکنم. بخشهایی مربوط به حق الناس، و بخشهایی مربوط به امانت است (که همین بخش از کتاب الان بخش امانت بحث امانت...) بخشهایی هم مربوط به خمس است (که باز همینجا الان بحث خمس را داریم) و حالات علما و بزرگان و مسائل مربوط به برزخ و اینها هم که در آثار ایشان به نحو خیلی خاص و جالبی به آن اشاره شده است. بخشهایی جدا کردهام. حالا مقداری از بحث امروز را میخواهیم به این بحث بگذرانیم. این را تمام بکنم، انشاءالله برمیگردیم به بحث امانت. در مورد امانت همیشه نکاتی میگویم، بعدش وارد بحث "گذشت" بشویم. چون بحث گذشت از حق الناس و اینها که مطرح میشود، یک کم باز ممکن است ما خود حق الناس را ساده بگیریم و باز حق الناس را جدی بگیریم، بعد بگوییم که خب حالا گذشتن از حق الناس در مورد دیگران وقتی ظلمی به ما کردند، چقدر این عفو و این گذشت آثار برکتی دارد.
بنده بخشهایی را که جدا کردهام از آثار جناب حاج آقای انصاریان، یکیاش اینجاست که حالا عرض میکنم: در کتاب "عبرتهای روزگار"، صفحه ۸۳ و ۸۴ ایشان این ماجرا را آورده است. میفرماید که "رفیقی داشتم که از دنیا رفت. مرد، او چندی عیب داشت. من پیوسته یادآور میشدم که دست از عیوبش بردارد، اما گوش شنوا نداشت. ما بسیار میگوییم اما بسیاری نمیشنوند." بعدشان میگوید که "رفیق من در زندگی خود نقطه روشنی هم داشت؛ آن هم اینکه حریم مقام و مرتبت وجود مقدس فاطمه زهرا علیها السلام را بزرگ، گرامی و حرمت میداشت. خدا را گواه میگیرم درست چند روزی بعد از مرگ او یکی از دوستانم که اهل توجه بود، پیش من آمد و زارزار میگریست. گفت: "دیشب فلانی را به خواب دیدم. سلام کردم، پرسیدم کجایی؟" گفت: "برزخ." به جامهای تیره، چرکآلود و سراپا از گریس آلوده به خاک بر تن داشت. پرسیدم: "تو را کفن نکردند؟ خب چرا لباس گریسی و این شکلی، اینقدر لباست آلوده و تار است؟" خوب، عرض کردیم قبلاً که لباس جهنمیها لباس سیاه است. این را با کفن سفید دفنش کرده بودم، ولی برای آنوَر لباس سیاه... کماند افرادی که یعنی کماند که بهشتیان دیگر که لباسشان لباس سفید است از جنس همین کفن و اینها. معمولاً همین لباسهای تیره و این شکلی... "کفنت نکردند؟" گفت: "به محض ورود، از تنم درآوردند و این لباس را به تنم پوشاندند. گفتند این لباس توست. از عیبهای رفیق من یکی این بود که میلیونها تومان خمس بدهکار بود، اما گوشش بدهکار نبود." بله، وقتی میزان خمس بالا گرفت، انسان به آسانی و آسان از آن بریده و دل کنده و جدا نمیشود. وقتی رقم خمس پایین باشد، انسان با خود میگوید چیزی نیست، اندک است. اینها را حاج آقای انصاریان بعد نقل آن داستان میگویند. حالا جنبه موعظهاش هم از ایشان دارم. میگوید: "چیزی نیست، اندک است. میپردازیم؛ اما اگر یک روحانی در کنار گوش شما بگوید خمس شما ۱۰ میلیون تومان است، قبول و پذیرش آن صعب و دشوار است، اما یادتان باشد که تمام اینها را از حلقوم ما بیرون میکشد." ایشان میگفت در خواب بهش گفتم: "چرا دست به دامان حضرت زهرا علیها السلام نمیشوی؟" گفت: "از وقتی به اینجا آمدهام، تاکنون بارها و بارها به فرشتهها گفتم: «تنها یک دقیقه آن هم از دور اجازه و از درد طاقتفرسا و رنج جانکاه خود با ایشان بگویم.»" نپذیرفتند و میگویند تا قیامت لیاقت و شایستگی ورود به آن حریم را ندارم. که باز ایشان اینجا موعظه میکند: "عزیزان دست به کار بشوید، کاستیها، زشتیها، نارساییها و عیوب خودتان را یکی بعد از دیگری از دامان خودتان دور کنید. حقوق حقداران را هم به آنها برسانید که بعد از مرگ کسی دلبر نمیسوزد."
یک نکته از ایشان، اینجا چه نکته قشنگی بود! یک نکته دیگر که باز از ایشان دارم، از کتاب حلال و حرام مالی، کتاب قشنگی است. توصیه میکنم عزیزان اگر میتوانند کتاب را تهیه کنند و بخوانند. صفحه ۱۱۵ و ۱۱۶ این کتاب میگوید که: "شخصی واسطه خرید و فروش ملکی بود." یک خاطره قشنگی را دارند نقل میکنند در مورد حساسیت شخصی نسبت به پرداخت خمس. خیلی این ماجرا، ماجرای جالبی است. توجه بهش داشته باشید. "شخصی واسطه خرید و فروش ملکی بود. بعضی از خانهها را به من نشان داد و میگفت من سه بار در خرید و فروش این خانهها واسطه بودم." میگفت: "مثلاً ۳۰ سال قبل صاحب این خانه مرده، بعد ورثهاش به واسطهگری من به دیگری فروختند. آن هم به دیگری فروخته. یک روزی من به دنبالش رفتم و گفتم: «کسی آمده خانه ما را بخرد. ما میخواهیم جا و خانه خودمان را عوض کنیم. شما بیا صحبت کن.»" گفت: "چشم." آمد، خانه را کاملاً دید و گفت: "این خانه را من شش بار فروختهام." به خریدار گفت: "متراژ این خانه اینقدر است. این خانه را من شش بار فروختهام. اینقدر پشت آجرهایش خشت است. اتاقهای بالا خیلی خوب گچ شده اما زیرش تیر چوبی است." من هم بهش گفتم که: "هرچه از این خانه خبر داری بگو. من نمیخواهم دروغ و دغل بگویی که خانه ما را گرانتر بفروشی." خریدار گفت: "من میخرم." گفت: "خدا برکت بدهد." بعد خریدار گفت: "من به شما چقدر حق دلالی بدهم؟" آن زمان گفت: "۴۰۰ تومان." ۳۰۰ تومان هم من بهش دادم. خریدار خداحافظی کرد و رفت. ایشان هم یک گوشهای رفت و زیر عبایش پول را میشمرد. "دلال ملک بود اما عبا داشت. آمد، پولی به من داد." گفتم: "من حق دلالی به شما دادم واقعاً از شیر مادر حلالتر." گفت: "آن را تو جیبم گذاشتم." گفتم: "پس این پول چیست که پس میدهی؟" گفت: "من روزها اتفاق میافتد که هیچ معاملهای نمیکنم. گاهی در روز چند معامله انجام میدهم، مثل امروز که دو تا خانه فروختم. این خمس من است؛ چون من نمیدانم که تا شب زنده میمانم یا نه. همان معامله که کرده بودم، همانجا خمسش را داده بودم که نکند من تا شب زنده نباشم." چون اگر کسی در بین سال بمیرد، ورثهاش باید تا آن ۶ ماه اول را حساب کنند و خمس درآمدش را بدهند. خیلیها این مسئله را نمیدانند. میگویند پدرم مرده و در دفترش نوشته که من چقدر خمس بدهکارم، پس ما هم تکلیفی نداریم. این هم یک نوعی... ایشان میگوید این هم نوعی حرامخواری است. "حرام که فقط مال قصر دزدی و مشروبفروشی نیست." این هم باز یک نکته خیلی جالب که اگر کسی دو هفته هم از سر سال خمسیش گذشته، وقتی از دنیا میرود، به همان دو هفتهای که گذشته باز خمسش را حساب بکنند از آن میت و بعد دفنش کنند. خب این هم یک نکته. اینها در واقع بحث خمس است.
باز یک نکته دیگری که اینجا داریم در این کتاب، بحث امانت بود. این آقای به ظاهر روحانی پولهایی که گرفته بود، باید به عنوان امانت میرساند به دفتر مرجع تقلید. و این خمس امانتی بود و این آقا خیانت در امانت میکرد که نه رسیدی نه مهری... در واقع این امانتی که باید میرساند و نمیرساند. بحث امانت هم بحث بسیار مهمی است و بحث دین... خاطراتی را بنده باز اینجا داستانهایی را دارم که میخواهم نقل بکنم که باز اینها هم از آثار مختلف جناب شیخ حسین انصاریان (حاج آقای انصاریان) است. اینها خوب، معمولاً کتابهایی است که به قلم ایشان نیست. "نظام خانواده" و اینها، کتاب قشنگ و خواندنی است. و حالا خصوصاً نسل ما، دههشصتیها و اینها، خیلی... "مخزن البر" بچههای تهران، خیلی احساس دین داریم نسبت به حاج آقای انصاریان و بیشتر از ما، بچههای جبهه، بچههای دهه چهل و پنجاه و اینها که اینها بیشتر احساس دین و علاقه دارند. انصاری، خدا به ایشان طول عمر بدهد انشاءالله. و این نفس ایشان و آن روضهخوانی و آن حال و هوای ایشان خیلی واقعاً تأثیرگذار است. انصافاً جلسات اثرگذاری ایشان همیشه داشتم. چاپ شده، بیشتر منبرهای ایشان است.
یک سبک خاصی دارد حاج آقای انصاریان در منبر. ممکن است خیلیها خوششان نیاید از این. ممکن است بعضیها هم خوششان بیاید. مدلی که ایشان یک مطلبی را میگوید، بعد لا به لاش سه چهار تا پرانتز باز میکند، باز لای هر پرانتز یک پرانتز... همه را تمام میکند، میبندد، برمیگردد بعد ۲۰ دقیقه ادامه مطلب قبلیشان. یک داستانی ایشان در کتابی نقل کرده، همین مدلی است. یعنی اول داستان را در کتاب نفس ایشان اول داستان صفحه ۳۲۷، بعد ادامه داستان رفته یک شش هفت صفحه جلوتر. یک شش هفت صفحه فاصله افتاده که این وسط خاطراتی گفتهاند و ماجراهایی گفتهاند. ماجرای جالبی است در مورد امانت. حالا امانت قرض، خیلی شعبههای مختلفی دارد که در زندگی ما میآید و به یک نحو بدهی به حساب میآید و حق الناس و برگرداندن اینها خیلی مهم است. حالا بنده اینجا مطالبی را عرض میکنم. یک خاطره از مرحوم شیخ عباس قمی که آن را هم باید نقل بکنم. آن هم باز مربوط به برزخ ایشان است. حالا رفقای ما هم که دارند اینها را جدا میکنند، به دردشان میخورد. چون حالا هم از بین دوستان خودمان دارند از مباحثی که مطرح شده جدا میکنند در قالب کتاب، هم عزیزانمان در نشر شهید ابراهیم هادی مطالبی را که از اینها گفته شد در قالب کتاب "بازگشت" آوردند و مقداریش هم باز قرار است که در قالب کتابهای دیگری بیاورند. این داستان به دردشان میخورد. اینها مربوط به بحث حق الناس و برزخ است. و انشاءالله کمک بکند به این...
این داستان را جناب آقای انصاریان... "امام راحل استادی داشت که شاید حدود ۴۵ یا ۵۰ سال پیش از دنیا رفته باشد. این استاد بزرگ در نجف درس میخواندم به مقاماتی از علم هم رسیده بودم. ۴ الی ۵ طلبه آمدند گفتند که آقا برای ما درس بگویید. گفتم چی بگویم؟ گفتند شرح لمعه. گفتم: «خودتان جایی دارید که برایتان آنجا درس بگویم؟ یک مقدار راهش دور است. در یکی از محلههای قدیمی نجف داخل کوچه یک مسجد کوچک خالی است. اگر حاضر باشید به آنجا تشریف بیاورید، ما از محضرتان استفاده کنیم.»" قبول کردم. "وضع اقتصادی من هم خوب نبود. یک اتاق اجاره کرده بودم با همسرم آنجا زندگی میکردیم. پردهای هم وسط اتاق زده بودیم که اگر مهمان برسد، مشکلی پیش نیاید. اتاق کوچک بود، نمیتوانست مهمان شب بماند، آنجا بخوابد. همسرم مریض و معلول شد و در رختخواب ۸ الی ۱۰ سال هم زنده بود. همه کارهایش را خودم میکردم تا اینکه از دنیا رفت. مثل اینکه بیخودی انسان به مقامی نرسد. تا حالا نشنیدهاید یک دفعه خدا دست یک نفر را بگیرد از پله اول روی پله صدم بگذارد. هرکه به جایی رسید، از طریق مبارزه با نفس به جایی رسیده است." که اینجا باز نکاتی را جناب آقای انصاریان این وسط، کلی دیگر باز داستان و نکته میگویند، برمیگردند ادامه داستان میگویند که: "گفت برای درس دادن میآیم."
"روز اولی بود که در آن مسجد خرابه در آن محل فقیر نجف چهار طلبه روبروی من نشستند. هنوز بسم الله درس را نگفته بودم که حجرهای که روبروی مسجد بود، بسیار قدیمی، پینهدوزی در حال دوختن پارگی کفش چشمش داخل مسجد افتاد و دید کلاس درس تشکیل شده." این هم بگویم ما میرویم پرانتز، این داستان یعقوبی رحمت الله علیه را شنیده بودم. حالا حاج آقای انصاریان هم اینجا داستان... بعد میگویند که "دید کلاس درس تشکیل شده. پرده مغازه را کشید و به جلسه درس آمد." "استاد امام" میفرماید که "من ناراحت شدم. با خودم گفتم که پینهدوز تو را چرا به فقه آن هم کتاب شرح لمعه، کتاب مشکل؟ شما برو سوزنت را بزن، پارگی کفشت را بدوز. اینجا آمدی چکار؟" "اما از اول تا آخر درس را گوش داد. درس تمام شد. فردا آمد. پس فردا آمد. ۱۰ روز آمد. یک روز نیامد، دو روز نیامد. بعد ۵ روز دوباره آمد." درس که تمام شد، طلبهها که رفتند، گفتم: "آقا حالتان چطور است؟" گفت: "حالم که خوب است ولی از شما خوشم نمیآید." گفتم: "چرا؟" گفت: "برای اینکه شما عامل به دین پیغمبر نیستید." گفتم: "من چکار کردم؟" گفت: "پیغمبر فرمود همان روز اولی که دوستتان را ندیدید، سراغش بروید، حالش را بپرسید. مبادا مریض باشد، گرفتار باشد، مقروض باشد. من ۵ روز است نیامدهام چرا سراغی از من نگرفتی؟" گفتم: "ببخشید." گفت: "بخشیدمت. ولی از این به بعد مثل آدم زندگی کنید. حسابرسی بکنند بعد از مرگ از ما که دیگر چه کسی نجات پیدا میکند؟ پس ما تا حالا این همه درس خواندیم، عبا عمامه داریم، آدم نیستیم؟"
حالا ادامه اش از استاد... "بهش گفتم یک ناهار خانه ما بیا." گفت: "باشد، به یک شرط." گفتم: "شرطت چیست؟" گفت: "همان غذایی که خودت و خانواده ات میخورید برای من بیاورید." یعنی: "عنوان مهمان نداشته باشم که کمترین زحمتی برای خانوادهات ایجاد شود." گفتم: "چشم." "من هم یادم رفت به همسرم بگویم فردا ظهر مهمان داریم. وقتی سر درس نشستم یادم آمد. با خودم گفتم عیبی ندارد. درس که تمام شد با هم نماز جماعت ظهر را خواندیم و به منزل رفتیم." خانمم گفت که: "مهمان آوردی؟" گفتم: "بله." گفت: "غیر از یک مقدار نان خشک و ماست هیچی دیگر..." گفتم: "خانم من هم پول ندارم که الان چیزی بگیرم. یک دستمال روی طاقچه بود." حالا بدون اینکه این آقا بفهمد و ببیند. این دستمالی که روی طاقچه بود، ۶ تومان و ۵ ریال کسی امانت پیش من گذاشته که بعد از اینکه از مکه برمیگردد بهش بدهد. "سفر حج تازه شروع شده بود. یک مقداری از داخل آن دستمال پول رفتم سریع یک مقداری گوشت و تخم مرغ خریدم و به خانمم دادم تا بپزد." یعنی قشنگ مشخص است که این آقا در یک جای دیگر بوده، این هم اینور بوده. یک جوری که او نفهمد. داشته آقا بیرون بوده نیامده به هر حال جلوی چشم او نبوده. "هرچه به خانمم دادم تا بپزد و سر سفره بیاورد." "لقمه اول این آقا که نشست غذا بخورد، ماست... لقمه دوم و سوم ما... گفتم: «آقا تخم مرغ و گوشت یخ میکند.»" گفت: "نه، آن مال پول امانت است. به درد شکم خودت. من هم همین." فهمیده بود که این لقمه این شکلی، این آقا میشود امانت.
بنده باز نکات دیگر عرض بکنم بعد بیایم این داستان شیخ عباس قمی را که داستان خیلی مهمی است عرض بکنم. یک کتاب خوبی دارند حاج آقای انصاریان، کتاب "عرفان اسلامی تفسیر مصباح الشریعه." این را خدمت شما عرض کنم که ۱۵ جلد کتابشان را شرح کردهاند. کتاب، کتاب خواندنی است. حالا واژه عرفان اسلامی این جزء مراتب ابتدایی و اینها، مثلاً شاید میانی عرفان اسلامی، خیلی آن بحثهای عمیق عرفان اسلامی شاید به حساب نیاید؛ ولی به هر حال اخلاق اسلامی... جلد ۱۳ این کتاب صفحه ۲۷۶ به بعد. حالا کلاً عرض میکنم اگر کسی توانست که ۱۵ جلد تهیه کند و بخواند، اگر نشد همین جلد ۱۳. خیلی داستانهای بیشترم... داستان. این داستانها خیلی قشنگ است و در واقع مجموع کتابشان از جلد ۶ و ۷ و جاهای مختلف این داستانها پشت سر هم ردیف کردهاند. بیشترین بخشها مربوط به بحث حق الناس است. حالا بنده ۱۰-۱۲ تا داستانی را اینجا آوردهام، ببینم چقدرش را میتوانم بخوانم. در مورد حق الناس، ماجراهای قشنگ. بعضیهاش هم معروف است.
یک روایت ایشان نقل میکند. میگویند که "مردی از انصار فوت کرد. دو دینار بدهکار بود. پیغمبر اکرم نماز نخواندند تا بعضی از اقوامش ضامن ادای دینش شدند." اول بعضی اقوام به عهده گرفتند دین این را بدهند، دو دینار. بعد حضرت نمازشان، نماز میت به این بابا را خواندند. دفن کردند. حالا الان که اختلاس کلان میشود و این وضعیتی که ما میبینیم و اینها، دو دینار بدهی... ابوسمامه یکی از شیعیان امام جواد علیه السلام میگوید: "به حضرت عرض کردم: «آقا میخواهم معتکف مکه و مدینه بشوم.»" ولی حضرت فرمودند: "برگرد منطقه خودت، بدهیات را بده. سعی کن خدا را در حالی ملاقات نکنی که قرض به عهده داری." این چشمامه خیانت... حالا البته داشتن قرض لزوماً چیز بدی نیست. بدهی داشتن، ولی انسان باید وصیت بکند اگر بدهی دارد. امیرالمؤمنین وقتی از دنیا رفتند، بدهی داشتند. وصیت هم کرده بودند. اعلام کردند و بدهیشان هم امام حسن مجتبی دادند. صرف داشتن بدهی و اینها، زندگی همهمان هست دیگر. یک وامی است، یک قرضی است، یک چیزی است. ولی انسان سریع مکتوبش بکند و بسپارد به دیگران. ما خودمان مثلاً این کاغذهای کوچکی که روی در میزنند و اینها، بدهی که داریم روی اینها مینویسیم، میزنیم روی در کمد. اگر مثلاً کار به شب نرسیم، روی در کمد باشد، جلوی چشم باشد. نخواهم باقی بماند بعداً به گردنش ... کاغذ یک جایی آدم مینویسد و خود آدم نمیتواند پیدا کند، چه رسد به زن و بچه آدم. یک لیست درست حسابی که قشنگ تو چشم باشد، روی آینهای، یک جای مشخصی، زیر تلویزیون، یک جایی بزند آدم. هم خودش هی یادش باشد از این بدهی و قرض که شبها خوابش نبرد و هم بقیه یادشان باشد که به محض اینکه این بابا از دنیا رفت، چون قرض و بدهی قبل از اینکه طرف را دفن کنند، باید پرداخت شود. اول باید از اموالش خارج بکنند. الان که خب خیلی این مسائل اصلا... حالا من عرض میکنم چه گرفتاری در عالم برزخ درست میکند و عمدتاً گرفتاریها همینجاست.
میگوید که باز داستان در کتاب "عرفان اسلامی" ایشان جاهای مختلف جلد ۷ بود که عرض کردم. باز این داستان بعدی جلد ۷ صفحه ۲۲ آمده. ایشان میگویند که: "عارف بزرگوار مرحوم حاج شیخ محمود یاسری که بارها برای استفاده معنوی به محضرش مشرف شدم. در محل ما مردی زندگی میکرد که به حسنات اخلاقی آراسته بود. یک زندگی سالم و با نشاط هم داشت. تنها چیزی که رنجش میداد این بود که اولاد نداشت. سالها به پیشگاه مقدس حضرت حق ناله کرد تا خدای مهربان پسری بهش عنایت کرد. از این نعمت خیلی خوشحال بود و هفت سال از این عمر این طفل گذشت. هفت سال گذشته فرستاد مدرسه. یک چهار سال هم دبستان بود. و این پسر برای خانه و خانوادهاش چراغ روشنی بود که پدر و مادرش خیلی خوشحال بودند کنارش و این بچه در همان سن و سال ۱۰-۱۱ سالگی مریض شد. دکترها عاجز شدند از اینکه علاجش کنند و بین سن ۱۱ و ۱۲ از دنیا رفت. این را بردندش در ابن باویه نزدیک مرقد شیخ صدوق دفنش کردند. پدر خیلی علاقه داشت به این بچه و یکی از قاریهای قرآن را اجیر کرد که بیایند برای این بچه، طفل ۱۱-۱۲ ساله، پسر بچه ۱۱-۱۲ ساله که هنوز بالغ هم نشده بود قرآن بخوانند. پدر هر روز میآمد کنار قبر این بچه، یک ساعتی را کنار قبر این بچه مینشست. یک روز وقتی آمد سر قبر بچه نشست، قاری قرآن بهش گفت: «شب گذشته، یعنی دیشب، بچهات را خواب دیدم.»" گفت: "به پدرم بگو در مدرسه یک خودنویس از یکی از بچهها گرفتهام. نه بهش دادم، نه خودش را دادم، نه پولش را. الان به خاطر آن خودنویسه من اینجا گرفتار هستم. من را نجاتم بدهید." "بچه ۱۱ ساله! حق الناس سن و سال ندارد." "بعد از شنیدن این خواب پدر فوقالعاده ناراحت شد. به سرعت آمد تهران." خب چون آن موقع وصل نبود به همدیگر این ابن باویه، میشود شهر ری، شهر تهران. مجموعهای جدا. الان یکی خیلی سریع خودش را رساند تهران و رفت مدرسه بچه. از مدیر مدرسه تقاضا کرد، آن بچهای که رفیق بچهاش بوده را که خودنویس مال او بوده را معرفی کند. "او معرفی کرد. پدر صاحب قلم را خواست و این را خلاصه پولش را به این داد و یک جوری این را راضی کرد تا این بچه آنجا گرفتار نباشد."
خلاصه، ببینید این مسئله بحثی است که سن و سال هم ندارد یک خودنویس در بچگی وقتی کسی گرفته. عرض کردم حالا ماجرای این کتاب که خمس بوده و این جور امانتها که گاهی یک مسئولیت، یک مسئولیتی هم هستش که جنبه الهی و سر دیانت و به خاطر لباس بنده و به خاطر ظاهر مذهبی و اینها. میگه به من سپرده شده که این خیلی سنگین است. حالا در مورد امانت ان شاء الله باز نکات را عرض میکنم. باز بحث حق الناس را اینها خاطرات حاج آقای انصاریان است که انصافاً هم خاطرات قشنگ و بکری هم هست. ایشان میگویند: "دوستی داشتم دارای کمالات ایمانی و فوق العاده عاشق حضرت سیدالشهداء علیه السلام. نزدیک عید غدیر از دنیا رفت. خودم متکفل کفن و دفن و غسل او شدم. با وصیت جالبی که داشت تصور میکردم در عالم برزخ از هر جهت آزاده باشد ولی چند روز بعد از مرگش به خواب یکی از عاشقان حق که وصی او هم بود آمد. بهش گفت: «گوشه یکی از دفاتر مغازهام ۱۷ ریال مربوط به حساب فلان شخصی که از قلم افتاده است. این را بپردازید.»" دفاتر را بررسی کردند. "همانطور که گفته بود ۱۷ ریال به صاحبش برگرداندند و راحتش کردند."
از این ماجرا ایشان باز میگویند که خاطرات ایشان خیلی هم بکر است. یعنی خود این جا دارد یک کتاب بشود از ایشان. شهید اصغری، بعضی از خاطرات داستانهایشان جدا شده که کتاب بشود انشاءالله. ایشان هم جا دارد که از حاج آقای انصاریان هم ماجراهای این شکلی که دارند یک کتاب نوشته شود. این هم یکی از خاطرات قشنگ است. میگویم در اکثر سخنرانیهای مذهبی خودم پیرمرد سالخوردهای را میدیدم که چهره شکسته اش نشان دهنده مسائل بسیار مهم بود. "یک روز کنارش نشستم ازش خواهش کردم قسمتی از حقایقی که در مدت حیات خودش آموخته برایم بگوید." پاسخ داد: "نزدیک به صد سال عمر دارم. ۶۰ سال قبل وجه مختصری فراهم کردم به زیارت عتبات مشرف شدم. سه ماه بنا داشتم در نجف اشرف بمانم. پولم تمام شده بود. با خودم وسایل پینهدوزی همراه داشتم. به مغازه داری در بازار نجف گفتم اجازه بده کنار جرز مغازه مدتی مشغول کسب باشم. او هم با خوشرویی چند روزی گذشت. بین من و صاحب مغازه دوستی گرمی ایجاد شد. یک روزی ازش پرسیدم: «نکته مهمی که در مدت عمرت به یاد داری برایم بگو؟»" گفتش که: "دوستی داشتم کامل و جامع. با همدیگر بنا گذاشتیم هر کدام زودتر از دنیا رفت، بیاید خواب آن یکی از اوضاع برزخ خبر بدهد. او زودتر از دنیا رفت. شبی خوابش را دیدم در حالی که از چهره او رنج و ناراحتی میبارید. سببش را پرسیدم." گفت: "یک بار به قصابی محل رفتم چند لاشه گوشت را با دستم ارزیابی کردم. هیچ قسمتی را نپسندیدم. بدون اینکه به صاحب مغازه بگویم، از چربی گوشت مغازهات به دستم رسیده. از مغازه بیرون رفتم. الان در برزخ ناراحتم. آن مقدار چربی هم که به دستم چسبیده. از تو میخواهم دوستی خودت را با رضایت گرفتن از قصاب در حق من کامل کن. برو به این قصاب بگو یک مقدار از چربی گوشت تو به دستش رسیده بوده. حلالیت بخواه." این حق این شکلی، وقتی اینش این است دیگر آن کلان رشوههایی که گرفته اموالی که از بیت المال خورده ...
باز ماجراهای دیگر هم دارد. هنوز صبر کنید این حکایت همچنان باقی است، کمرشکن. ایشان باز در ماجرای بعدی میگویند که: "یکی از عباد شهر کربلا بعد از انتقال به عالم برزخ به خواب دوستش آمد. عباد بهش گفت: «یک روزی از مهمانی برمیگشتم. ذرهای از غذا لابلای دندانم مرا رنج میداد. از حصیر خرما فروشی که روی سکوی در صحن امام حسین علیه السلام جا داشت. حالا آن حصیری که این زیر میاندازند چقدر بیخود است. و از آن حصیر یک تکه برداشتم به اندازه یک خلال کندم که خلال کنم. دندانم را پاک کردم. بعد خلال را زمین انداختم.»" میگوید: "آن جا که رفتم، صاحب حصیر حاضر نبودش که ازش حلالیت بطلبم. همان جا صاحب حصیر حاضر نبود که ازش حلالیت بطلبم. از مسئله غافل ماندم تا از دنیا رفتم. الان ناراحتم از آن خلالم. از طرف من به آن خرما فروش برو بگو و رضایتش را هرجور شده بگیر که من اینجا از این قضیه رنج میبرم."
باز خاطرات دیگری را ایشان نقل میکنند. از آثار دیگری میگویند در کتاب "الواعظ"، نوشته عالم با فضیلت حاج شیخ محمدعلی ربانی اصفهانی که در چند جلد تدوین شده به محصولی از آیات و روایات. "خواندم دو نفر تصمیم قطعی گرفتند خودشان را برای دیدن ولی زمان امام دوازدهم آماده کنند. به تزکیه نفس مشغول شدند. چون در خود لیاقت زیارت آن جناب را یافتند، به مکه رفتند." یک یعنی "احساس کردم که دیگر اوضاع آماده شده و رفتند." "یکی از آنها موقع طواف خدمت حضرت عرض کرد: «اگر اجازه میدهید دوست دارم خدمت شما برسم.»" حضرت فرمودند: "او لایق دیدار من نیست؛ چون در راه سفر به مکه به یک زمین گندمزاری رسیدید، او یک دانه گندم از خوشه چید برای اینکه ببیند گندم رسیده یا هنوز خام است. بعد از بررسی کردن آن یک دانه گندم را به همان زمین انداخت. کسی که بدون اذن صاحب مال به مال دست درازی کند لایق دیدار حجت خدا نیست." یک دانه گندم، یک دونش نه، یک خوشه، یک دانه گندم! چقدر تو این رشتهها سخنان و روایات است. به تو چه میرسد؟ برای آن زمین یکی دیگر... برای آن ناراحتی ندارد دیگر. اینها خوشحالی هم دارد. طرف ۲۰ کیلو گیلاس میخورد، ورزش تحویل بده. ۲۰ کیلو گیلاس دنیا هم خیلی ارزانتر است. حالا الان گیلاس کیلویی ۱۰۰ تومان و اینها هست، ولی ۲۰ کیلو گیلاس دنیا به نسبت ۲۰ کیلو گیلاس برزخ خیلی ارزانتر است. این هم لطف خداست دیگر. بالاخره یک دزد احمقی را میزند تو سرش که تو بیایی ۲۰ کیلو را ببری که من میخواهم به این بنده ام ۲۰ کیلو گیلاس برزخی بدهم. حالا تو بحث حلال کردن و بخشیدن و اینها یک بحثی است که در موردش صحبت میکنیم ولی آنها خیلی نباید الان ما را خوشحال بکند، فعلاً باید یک کم از حق الناس بترسیم.
بعد در مورد بخشیدن باز دارد که "دو نفر از عباد حضرت حق آبادان با هم پیمان بستند هر کدام از دنیا رفت خبری از عالم برزخ در عالم خواب به دوست خودش بدهد. یکی از آنها از دنیا رفت. بعد از مدتی به خواب دوستش آمد. بهش گفت: «در برزخ گرفتار هستم. علت گرفتاریام این است که یک روزی رفتم به مغازه عطاری محل. ساعتی کنار عطار نشستم. کنار من یک ظرف گندم بود. ناخودآگاه یک عدد گندم برداشتم. با دندان جلوی خودم آن را نصف کردم. بعدش هر دو تا نصفه را به ظرف برگرداندم. این مسئله را با صاحب گندم در میان نگذاشتم. اکنون در برزخ ناراحت آن مسئله هستم. برای خدا پیش صاحب مغازه برو برای رهایی من ازش رضایت بگیر.»" دو تیکه!
و باز ماجراهای دیگری که اینجا نقل میکنند. بعضیها شما چون در برخی جلسات گفتیم دیگر نمیخوانم. یکیاش را باز این را چون نگفتیم: "مرحوم علامه مجلسی از شهید اول نقل میکنند، ایشان از احمد بن ابوالجوزی نقل میکند که میگوید: «آرزو داشتم در عالم خواب ابوسلیمان دارانی که جزء عباد و زهاد بود را ببینم. بعد از یک سال که گذشت از مرگش، این را دیدم. گفتم: «خدا باهاش چطور معامله کرد؟»" گفت: "احمد وقتی در دنیا بودم از باب صغیر (باب صغیر شام) میآمدم. بار شتری را دیدم. یک چوب کوچک به اندازه خلال ازش برداشتم. نمیدانم باهاش خلال کردم یا دور انداختم. الان یک سال است که مبتلا به سختی حساب هستم." که اینجا روایت را نقل میکند انصاریان که امیرالمؤمنین به محمد بن ابی بکر میفرماید که: "و اعلموا عبادالله ان الله عزوجل سائلکم عن الصغیر من عملکم و الکبیر من عملکم." "خدا از عمل کوچک و عمل بزرگتان از شما سؤال میکند."
باز ماجرای دیگری که نقل میکنند این است. میگویند که: "شهید اصغری از سید حسن اصفهانی نقل میکند که ایشان فرمود که وقتی پدرم از دنیا رفت در نجف مشغول تحصیل بودم. کارهای پدرم به دست بعضی از برادران برگزار شده بود و من هم هیچ اطلاعی از گزارش آن ها نداشتم. هفت ماه از فوت پدرم گذشت. مادرم در اصفهان درگذشت. جنازهاش را به نجف اشرف حمل کردند. در آن اوقات شبی پدرم را در خواب دیدم و گفتم: «شما در اصفهان فوت کردید الان نجف هستید؟»" فرمود: "بله، بعد از فوت مرا اینجا آوردهاند." "پرسیدم: «مادرم پیش شماست؟»" فرمود: "در نجف است اما جای دیگری." "فهمیدم که هم درجه پدرم نجفی یعنی وادیالسلام." گفتم: "پدر حال شما چطور است؟" فرمود: "در شدت و سختی بودم. الان بحمدالله راحتم." تعجب کردم، گفتم: "شما مثل بقیه گرفتار بودید! کسی مثل شما بخواهد گرفتار بشود؟!" "فرمود: «آره، حاج رضا پسر آقابابا مشهور به نعلبند از من طلبی مطالبه میکرد به خاطر آن طلب حالم بد بود.»" از ترس بیدار شدم. "به برادرم که وصی پدر بود صورت خواب را سفارش کردم تحقیق کند چنین شخصی و پدرم طلب داشته یا نه؟ در جواب نوشت: «دفترها را تفتیش کردم اسم حاج رضا جزء طلبکاران نبود.» دوباره نوشتم: «آن شخص را پیدا کن از خودش سؤال کن آیا از پدرم طلبی داشته؟»" در جواب نوشت: "او را یافتم. ازش پرسیدم. گفت: «آره، مبلغ ۱۸ تومان از پدر شما طلب داشتم. جزء خدا کسی بر او مطلع نبود. بعد از فوت آن مرحوم از شما سؤال کردم نام من جزء طلبکاران هست؟ شما گفتید: نه. من هم سندی برای اثبات نداشتم. از اینکه چرا نام من را در دفتر ننوشته دلتنگ شدم.»" خواست ۱۸ تومان را بهش بدهم، قبول نکرد. گفت: "پدر شما را از بدهی که به من داشت حلال کردم." خب این هم یک داستان دیگر.
آن بخش بعدی وعده داده بودم عرض بکنم و بعد دیگر بروم نکاتی در مورد امانت به همین مناسبت عرض کنم. یک بخشی از ماجراهای جالبی که حاج آقای انصاریان نقل میکنند، خاطراتی که آقازاده شیخ عباس قمی از ایشان تعریف کرده اند. خوابهایی که آقازاده ایشان دیده بوده و چون همسایه بودند حاج آقای انصاریان با آقازاده شیخ عباس قمی، یک سری خاطرات بکری نقل کردهاند در مورد وضعیت برزخی شیخ عباس قمی و اشراف و احاطه ایشان. خیلی شیخ عباس آزادی خاصی در عالم برزخ داشتند. انگار یک آقا یکی از کتب ایشان را میخواسته چاپ مجدد بکند، یک اصطلاحی را دیده بوده که این مثلاً خیلی به ادبیات شیخ نمیخورد و شاید اشتباه شده، شاید ایشان اشتباه نوشته این کلمه را. "میگوید که من درسته به شیخ عباس ارادت دارم ولی این کلمه را باید جابجا کنم، اصلاح کنم." این کلمه را اصلاح میکند. صبحش میبیند در خواب پسر شیخ عباس قمی آمد. "دیشب پدرم را خواب دیدم گفت: «برو از فلانی تشکر کن چون یک کلمه را جابجا کردی کار خوبی کردی. من اشتباه نوشته بودم.»" اشراف ایشان را میرساند و آزادی ایشان در عالم برزخ را. داستانهای جالبی هم اینجا هست. "گفتند شبی که از دنیا رفت سه بار امام حسین علیه السلام به فریاد ایشان رسید."
حالا یک خاطرهای را حاج آقای انصاریان اینجا نقل میکنند. این را بگویم بعد باز نکات دیگر در مورد شیخ عباس بگویم و بعد آن ماجرای امانت در مورد ایشان که ماجرای مهم کتاب حلال و حرام مالی است. میگویند: "من استادی داشتم که در بین استادهایی که خدا نصیبم کرد تک بود. خیلی منظم، اهل نماز شب، گریه و سینهزدن برای اباعبدالله. با اینکه فقیه و مجتهد بود (این آقا شیخ عباس قمی نیستا، یک کسی دیگر است) اما روز عاشورا عبا و عمامه را کنار میگذاشت، به خودش گل میمالید، پیراهن یک تکه میپوشید، درون سینهزنان میآمد و از همه بیشتر سینه میزد. چند نفر از امام جماعتهای مهم تهران آن زمان شاگرد درسش بودند. از دنیا رفت و مرگش خیلی روی من اثر گذاشت. الان هم هنوز با او ارتباط روحی من قطع نشده. به قدری رابطه من باهاش قوی است که شاید چهار بار خواب دیدهام که به دنیا برگشته. ازش پرسیدم: «مگر شما از دنیا نرفتید؟»" گفت: "چرا." گفتم: "پس چرا دوباره هستید؟" "اجازه گرفتم که برگردم تا دوباره مردم را به دین خدا هدایت و کمک کنم و بعد از دنیا بروم. خیلی غصه دین مردم و جوانها را میخورد. استاد هنرمندی در توبهدادن گناهکاران و متدین بار آوردن جوانها بود. البته جوانهای زمان ایشان اکنون پیرمردند چون وقتی که من نزدش بودم ۱۲ ساله بودم." "شبی در عالم رؤیا او را دیدم. این مطلبی که من در خواب بهش گفتم خیلی جالب است." گفتم: "فرزند مرحوم شیخ عباس قمی که همسایه ما بود. من از مرحوم حاج میرزا علی آقا (پسر شیخ عباس) جریان را شنیده بودم. بعد از شنیدنم نزد آخرین فرزندش که الان زنده است رفتم. گفتم: «برادر شما همچین داستانی از پدرتان نقل کرده است.»" گفت: "درست است. من اینها را در خواب داشتم به استادم که از دنیا رفته بود میگفتم."
"کسی که اینجا منظم، با خدا، با قرآن زندگی کند، بعد که او را به آن طرف میبرند، چه سفرهای برایش میگیرند!" "بعضی خوابها واقعاً عجیب است." "خواهر شهید..." (پرانتز باز میکنند آقای انصاریان. از مخاطبین ما خوشش نمیآید از این پرانتز باز کردن و اینها. ایشان انصاری، مدلی هستند. من هم دارم متن کتاب را چون میخوانم). "خواهر شهیدی به من تلفن زد گفت: «برادرم به من گفته که به شما زنگ بزنم از قول او به شما بگویم آن کاری که بین من و شما بود چرا تمام نشده؟ من که شهید شدم و نیستم که دنبال آن را بگیرم. به ایشان بگو آن کار را دنبال کن تا تمام بشود.»" بهش گفتم: "خانم برادر شما شماره تلفن منزل قبلی ما را داشت. ما ۵ سال است که از آن منزل به جای دیگری رفتهایم. شما شماره تلفن من را از کجا آوردی؟" گفت: "دیشب برادرم در خواب به من داد." "شهید شماره جدیدش را هم داده بود که به این شماره زنگ بزن بگو ادامه کار چی شد؟" این که میگوییم شهید زنده است، این خیلی خب.
حالا برگردیم به داستان. "استاد گفتم: «استاد! ایشان که همسایه ماست.»" گفت: "وقتی ما پدر خودمان شیخ عباس قمی را در نجف دفن کردیم، شب بعد از دفنش خیلی گریه کردم. در عالم رؤیا پدرم را دیدم. در حالی که میدانستم او مرده، دیدم چهره شاد، بهترین لباس و گویا جوان شده است. به پدرم گفتم: «شما مگر از دنیا نرفتید؟»" گفت: "چرا، من خودم شاهد بودم که بدن من را غسل دادید، کفن کردید، در کنار حرم امیرالمؤمنین." گفتم: "شما دوباره به دنیا برگشتید؟" گفتم: "پس چی شده؟" گفت: "آمدهام تا به شما بگویم از زمانی که من وارد عالم برزخ شدم تا الان که تقریباً ۸ ساعت میشود، در این مدت سه بار آمدهاند و مرا به خدمت حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بردهاند." بالاخره همه آثار ایشان یک طرف، کتاب "نفس المهموم" ایشان که مقتل اباعبدالله جزء بهترین مقاتل موجود هم هست و "منتهی الامال". این دو تا اثر ایشان. حالا شیخ عباس را همه به کتاب "مفاتیح" میشناسند. "مفاتیح" ایشان چهار ماهه نوشته شده ولی "سفینه البحار" را که دو جلد بزرگ است (۸ جلد الان چاپ شده) آن را ۲۰ سال طول کشیده تا نوشته. "مفاتیح" را میشناسند. "منتهی الامال" ایشان عالی است. عرض کردم "نفس المهموم" ایشان عالی است. آثار ایشان کلاً همه یکی از یکی بهتر. خصوصاً معلوم میشود که به خاطر این "نفس المهموم"، آثاری که در مورد اهل بیت و مقتل اباعبدالله نوشته، مورد توجه بوده.
بعد میگویند که "این را من در خواب برای استادم گفتم." گفتم: "استاد! با شما چکار کردند؟" ایشان فرمود: "حرف شیخ عباس درست است. شیخ عباس را همان روز که مرد، سه بار بردند." "اما مرا تا الان صد بار برد اندیشیدم تو روضه خوان بوده ام." شاید به خاطر... "اگر کسی این طور زندگی کند و بمیرد چقدر شیرین است تا اینکه وقتی به برزخ میرود، کسی به او بگوید پروندهات را باز کن ببین اینها چیست که در پرونده تو ثبت شده." "آن وقت نتواند." "خب این هم یک داستان از ایشان."
یک داستان دیگری که در کتاب "تواضع و آثار آن" باز از خاطراتی که از پسر شیخ عباس نقل میکند، صفحه ۲۴۲. آقای انصاریان میگویند که: "پسر شیخ عباس برای من تعریف کرد گفت کنار حرم امام رضا علیه السلام به عنوان پسر حاج عباس منبر رفتم. شب سوم از یکی از کتابهای پدرم روایتی را نقل کردم. ببینید چقدر حساس است این مسائل، چقدر ما باید به مردم توجه کنیم." "گفتم برداشت پدرم از علامه مجلسی بهتر است. پدرم این را برداشت کرده، علامه مجلسی آن را برداشته. پدرم بهتر از علامه است." حالا حرف بدی نیستا. شاید مثلاً یک کمی سبک شده. مثلاً "برداشت پدرم از مجلسی بهتر است از علامه." "منبر تمام شد. به خانهای که صاحبخانه مرا برای منبر دعوت کرده بود آمدم. شب در عالم رؤیا محضر مبارک پدرم رسیدم." فرمود: "فرزندم بسیار از دستت نگران هستم. مجلسی را آزار داده ای. امشب بر منبر به مجلسی توهین و بیاحترامی کرده ای. برو رضایت مجلسی را به دست بیاور. مجلسی از بندگان ویژه خداوند است." ایشان میگوید: "بیدار شدم. صبح شد. به صاحبخانه گفتم: «با عرض معذرت نمیتوانم در این محل بمانم. یک نفر دیگر را دعوت کنید.» به اصفهان رفتم سه شب تا شب جمعه کنار قبر علامه مجلسی گریه کردم. ازش عذرخواهی کردم. شب جمعه پدرم را خواب دیدم." "گفت: «خدا تو را ببخشد.»"
خواب شیخ عباس را راحت میدیده پسر ایشان و این ماجرا که عرض بکنم ماجرای جالب مربوط به این را بگویم و انشاءالله بعد روایات در مورد امانت را در این بحث مقداریش را میخوانم که آن ها هم روایات جالب هستند. در کتاب "عبرتهای روزگار" صفحه ۸۱، "فرزند مرحوم شیخ عباس قمی رحمت الله علیه پدر بزرگوار خود را بعد از مرگ از عالم برزخ به خواب میبیند." "راستی، آنها که مرگ و فنا و نیستی و خاموشی پیوسته و دائمی میانگارند، برای این گونه مسائل چه پاسخی دارند؟" بعد حالا مسائلی روی آنها میگویند و ایشان میگوید: "پدرم بعد از مرگ به خواب من آمد، گفت: «یک جلد کتاب بحار (حالا اینها را گفتم بدانید کدام شیخ عباس قمی امانت و بدهی است) شیخ عباس قمی، کدام شیخ عباس قمی؟ شیخ عباسی که این جور آزاد بود و وقتی از دنیا رفته سه بار بردندش ملاقات اباعبدالله الحسین. ایشان آمده این را گفته: یک جلد کتاب بحار چاپ کمپانی از فلان عالم برای مطالعه به گرو و امانت در زمان حیات فراموش کردم که این را به ایشان برگردانم.»" از خود ما چقدر الحمدلله کتاب گرفتند که برنگرداندند! حالا من هم شاید باشد لابلای کتابم از این و آن چیزی. اگر ما از دنیا رفتیم حتماً و عزیزانی که کتاب دستشان هست بیایند بگیرند. چون من خودم یادم نمیآید معمولاً چیزی نگه نمیدارم. مگر یک کسی به اصرار یک چیزی بدهد. امانت هم میدهند دیگر. این که: "بگیر بخور." اگر این جوری بود حتماً بیایند بگیرند خانواده ما دیگر. "من همین الان دارم اعلام میکنم به عنوان وصیت. چیزی لابلایی کتاب نمانده ولی دست بقیه که خیلی کتاب، خیلیها را بردند و برنگرداندند. بعضیهاش هم نایاب است، پیدا نمیشود." "به هر حال در زمان حیات فراموش کردم که این را به ایشان برگردانم. اکنون دلواپس و نگران و ناراحت هستم. آن کتاب را به صاحبش برگردان." "با مردن و مرگ ربط و رابطه انسان به هیچ روی با هیچ کدام از آثار و اعمال و اندیشههای خودش بریده، جدا و قطع نخواهد شد." ایشان میفرمود: "از خواب بلند شدم. لابلای کتابها گشتی زدم و جستجویی کردم. درست به همان کتابی برخورد کردم که پدرم نام و نشانش را داده بود. کتاب را برداشتم، راه افتادم تا به دست صاحبش برسانم. بین راه به زمین افتادم. کتاب هم از دستم رها و به زمین افتاد. برخاستم. کتاب را برداشتم. خاک و غباری که روی جلدش نشسته بود با عبای خودم پاک کردم و راه افتادم به دست صاحبش سپردم. همان شب پدرم را دوباره خواب دیدم. به من گفت: «کتابی که من به امانت گرفته بودم روی جلدش خراش و زخم نبود. امروز که روی زمین افتادی روی جلدش خراش نشست. از بابت این هم برو حلالیت بطلب.»"
"برادران و خواهرانم تا نمردید و از دنیا نرفتید، حساب و کتابهایتان را پاک، صاف، روشن و تصفیه کنید." "شیخ عباس قمی فرزندی داشت که حاضر و آماده جهت انجام کار پدر بود. شما همچین فرزندی از این گذشت دارید؟ آیا به شما اذن و اجازه و رخصت این را میدهند که به خواب بچهتان بیایید، ازش انجام تصفیه کارهایتان را بخواهید؟ مگر هر کسی در جهان بعد از مرگ شرف، اعتبار، احترام و آبرو را مانند شیخ عباس قمی را دارد که از خدا بخواهد به وسیله فرزند فرزندش مشکلات و گرههایش را باز کند؟ و کدام حسابی همچین اجازه و جواز را بهش میدهند؟ بسیار ارج، قدر، قرب و آبرو میخواهد که به انسان رخصت دهند به عالم دنیا تماس داشته باشد، این گونه از کار فروبسته خودش گره بگشاید؟ حال بر فرض اینکه اجازه دهند آیا فرزندان سخن شما را قبول، باور و تصدیق میکنند؟ میپذیرند؟" "عزیزان! سفرههای پهن کشیده و گسترده خودتان را کمی جمعتر کنید. حقوق حقداران را با دست خودتان به اینها برسانید." که همین جور دیگر ایشان اینجا موعظه دارند. خب این هم از این.
حالا انشاءالله نکاتی در مورد امانتداری، روایاتی هست که بحث امانتداری بحث بسیار مهمی است. برگرداندن امانت، مراقبت نسبت به امانت که انشاءالله عرض میکنم. یکی از این روایات جالب در مورد امانت، روایتی است که عبدالله بن مسعود از پیامبر اکرم نقل میکند که به آن بحث شهادتی هم که قبلاً داشتیم خیلی مربوط است. پیغمبر میفرمایند که: "القتل فی سبیل الله کفَّـاره الذنوب کفاره کل ذنب الا الامانه." "کشته شدن در راه خدا کفاره همه گناه است، غیر از امانت." "به صاحب الامانه در برزخ در قیامت صاحب امانت را کسی که امانتی دست اوست..." حالا ما همان تعبیر خودمان، تعبیر حق الناس میشود. "صاحب امانت را میآورند، بهش میگویند که: «ادِهِ امانتک.»" "امانتت را ادا کن." خیلی شبیه آن ماجرایی که "رنگ این ماشین را بهش برگردان." در آن فضا به شخص میگویند که امانت را ادا کن. آن هم میگوید که: "ای رب! و قد ذهبت الدنیا." "خدایا! اینجا که دنیا نیست که من بخواهم ادا کنم. مگر میتوانم کاری بکنم؟ من توان انجام کاری را ندارم. اینجا که دنیا نیست، دنیا تمام شده." "سه بار بهش میگویند امانت را ادا کن." "اِذهَبوا بِهِ الی الحاویة." "این را ببرید به حاویة." که حاویه یکی از منازل جهنم و یکی از گرفتار ترین جاهاست. و "فیذهب به الیک." قرآن هم میگوید که: "امه حاویه و ما ادراک ماهی؟" "چه میدانی که حاویه کجا است؟" "نارٌ حامیة." دستورالعمارکیقاره که حاویه همچین جایی است. میبرندش آنجا و "فَیَهوی فیها حتی یَنتهی الی قَعرِها." از هوا میآید، هوا پایین رفتن. پرتگاهی است که همین جور میرود پایین، پرت میشود. هی تنزل پیدا میکند در این حاویه. به آخرش که میرسد، میبیند که آن امانت آنجا هست. خیلی این تعبیر خیلی جالب است در مورد بحث حق الناس. "فیجدها هناک." که هیئت مثلاً کتابی که من باید میدادم و ندادم در قعر آن حاویه، کتاب کتاب را میبیند. "فیحملها." اینجا این کتابه را برمیداری، امانته را برمیداری. خوب چکارش میکند؟ این را میآورد "بهش میدهند و الی عاتقه خودش را برمیدارد میاندازد روی دوشش." "فیَصعَد بها الی شَفیرِها." این میآید بالا، میآید به لبه جهنم و همین که باز میبیند بیرون آمده "حتی اذا رأی انه قد خَرَجَ ذُلَّت فَهُوَ فی اَثَرِهِ ابداً الی یَومِ القیامة." میآید بالا. همین که میبیند که بیرون آمده، دوباره آن امانت میغلتد و میافتد، میآید پایین. این هم باز باهاش میآید پایین و این همین جور تا ابد تکرار میشود. این از صورتش البته از اینجا دارند حکایت میکنند دیگر. حقیقت ماجرا این است که دائماً گرفتاری این است که این یک حرکتی که میخواهد بکند به هر سمتی یک جابجایی. این وزرو بال، این حق الناس و این امانت او را پرت میکند به جایگاه اول. که حالا البته اینجا این امانت را هم در تفسیر طبری توضیح میدهد، میگوید که این امانت: "الامانة فی الصلاح عن امانة فی الصوم، الامانة فی الحدیث." و "اشد ذالک الودائع." هم امانت در نماز، هم امانت در روزه است. امانت در حدیث. اینها هم امانت است دیگر. "المجالس بالامانة." من و شما هم که با هم یک گفتگوی خصوصی بکنیم، این چتهای خصوصی، این هم امانت است. کسی بردارد اسکرین شات کند، این را فوروارد بکند، این هم خیانت در امانت است. این هم حق الناس است. این ضایع کردن امانت. من یک حرفی وقتی به شما میگویم، در خلوتی میگویم، مطلب خصوصی میگویم، این امانت است. "المجالس بالامانه." اگر منزل من آمدی یک گفتگویی شد، امانت بین من و شما است. بردی منتشر کردی که ما اینها را در کتاب اینستاگرام، روایتش را آوردیم در مورد بد اخلاقیهایی که در فضای مجازی میشود. افشای سر این روایت را عرض کردیم آن جا. که این اسکرین شات گرفتن و فوروارد کردن و اینها همش حق الناس و امانت و خیانت در امانت است. و در رأس امانتها همین که ما امانت کتابی، امانت میدهند، لباسی امانت میدهند، پنکه امانت میدهند، قابلمه امانت میدهند. اینها... را در آن. گاهی قابلمه را امانت میدهی، برمیگردانی، لت و پار، درب و داغون کردهاند و انگار... خب اینها بیتقوایی است. و خیلی همان رنگی که از آن قابلمه رفته قیامت میگویند این رنگش را بهش برگردان. و همین طور اینها بحث امانت است. و در امانت خیلی باید آدم حواسش باشد.
خب من چند تا روایت دیگر در مورد امانت بخوانم. یکی از ویژگیهای مؤمنین امانتداری است که سوره مبارکه مؤمنون بهش اشاره کرده، در آیه ۸: "و الذین هم لأماناتهم و عهدهم راعون." پیامبر اکرم فرمودند که: "نگاه نکنید به زیادی نماز و روزه اینها. زیاد حج رفتنشان، زیاد خوب انجام دادنشان و تنهم باللیل، به نالههای شب اینها هم حتی نگاه نکنید." "انظروا الی صدق الحدیث و اداء الامانه." "آن چیزی که خیلی مهم است، میشود باهاش تشخیص داد کسی انسان است، آدم درست سالم است، این است." "یکی در گفتارش چقدر راست میگوید، یکی در امانتش چقدر مراعات میکند." نه اینکه آنها مهم نیست، برای اینکه بفهمند طرف چکار است و چقدر صادق است، به این دو تا اول باید آدم نگاه کند. یک روایت خیلی زیبایی از پیغمبر اکرم داریم که قطعاً این روایت را یا نشنیدهایم همهمان، یا تک و توکی از ما شنیدهایم. روایت هم خیلی روایت جالبی است که به آن ماجرا که از شیخ عباس قمی عرض کردم خیلی ربط دارد. روایت این است که فرمود: "ما من عبد یعلم حرص علی اداء الأمانة." "هیچ بندهای نیست که ازش دیده شود که این حریص است نسبت به اینکه امانت را ادا بکند." "الا ادا الله تعالی امانته." "اگر این ملکه شده باشدش این حرص برای ادای امانت، خدای متعال امانت او را ادا میکند." "فان مات و لم یؤدها و قد علم الله تعالی منه الحرص علی ادائها قید الله تعالی من یؤدیها عنه." "اگر از دنیا رفت و امانت را ادا نکرد و خدا هم این را میدید در او که این حریص بود برای اینکه امانت را ادا کند، خدا بعد از مرگ او کسی را میگذارد که امانت او را ادا کند." خیلی بشارت در این روایت و خیلی امیدبخش است این. اگر این در ما دیده بشود واقعاً... بنابراین خب آن ماجرای شیخ عباس قمی همین میشود دیگر که بعد از مرگ میآید به پسرش میگوید که: "آقا! این را برو درستش کن." اگر این دیده شود در ما واقعاً ملکه شده باشد، خب از دست در میرود. گاهی یک قرضی بوده، یک ماجرایی بوده، از دست در رفته. خدای متعال به یک نحوی جبران میکند، تأمینش میکند، حلش میکند. این هم یک روایت خیلی جالب است.
باز در روایت دیگر دارد که سه تا چیز امام باقر میفرماید: "سه تا چیزی که خدا درش اجازهای نگذاشته، رخصت نگذاشته." یعنی فرقی ندارد، تفاوتی بین کسی نیست. "یکی بحث امانت. اگر کسی بهت امانت میدهد چه خوب، چه بد. چه آدم خوب، چه آدم بد." "اداء الأمانة الی البر و الفاجر." "چه نیک باشد چه فاجر، آدم درست حسابی، یک آدم کثیف، این امانت را باید بهش برگردانی." "و الوفاء بالعهد للبر و الفاجر." "اگر با کسی تعهدی داری، چه خوب است چه بد، وفا کن به آن." "و بر الوالدین برین کان او فاجر." "به پدر و مادرت هم محبت کن. وظایفت را نسبت به آنها انجام بده. میخواهد اینها مسلمان و خوب و ایثارگر باشند یا کافر و بد و اینها باشند، فرقی نمیکند. اینها را خدا رخصت نداده نسبت به هر کسی که..." حالا در مورد امانت عرض میکنم حتی اگر قاتل امام حسین باشد، باید آدم امانت را نسبت به او مراعات بکند.
روایت دیگر از امام صادق علیه السلام دارد که جالب و عجیب است: "انظر ما بلغ به علی علیه السلام عند رسول الله صلى الله علیه و آله." "ببین یک علی به خاطر چی پیش پیغمبر جایگاه و منزلت پیدا کرد؟" "خوب! به خاطر چی این همه جایگاه؟ جایگاه امیرالمؤمنین پیش پیغمبر به خاطر چی بود؟" "فان علیا علیه السلام انما بلغ ما بلغ به عند رسول الله صلى الله علیه و آله بصدق الحدیث و اداء الأمانة." "آن چیزی که امیرالمؤمنین را پیش پیغمبر، امیرالمؤمنین کرد و به اینجا رساند این دو تا بود. یکی در گفتارش راست میگفت یکی در امانت، ادای امانت." "امانتداری میتواند آدم را به این جایگاه برساند که امیرالمؤمنین به نسبت پیامبر..." "زیارت اهل بیت، زیارت امین الله، میگوییم: «السلام علیک یا امین الله.»" "امین خدا، امانتدار خدا. امانتدار انقدر مهم است. مقام معصومین، مقام امانت. پیغمبر اکرم را به اسم امین میشناختند. محمد امین صلى الله علیه و آله و سلم. امانت خیلی مهم است. اینکه ما میسپارند از عهدش بر بیاییم." "این ها همان بحثهای حق الناس است."
یک نکته فقط بگویم تا یادم نرفته، چون این را شاید بهش اشاره نکردم. نکته مهمی هم امانت و یک نکتهای که بهش توجه نمیشود، گاهی حق الناس دیگری است از آنور بهش میگفتیم، این هم کم نیست، حواسمان هم نیست. بحث تقاص گرفتن و تاوان. اگر ما چیزی را به کسی امانت دادیم، آن آدم آدم مطمئنی بود، صالح بود، ما بهش امانت دادیم و قبول کرد و گرفت از ما و کوتاهی هم نکرد. لباسی بهش دادیم، چه میدانم اینها که مثلاً خیلی رایج است. یک لپتاپی مثلاً به کسی، گوشی موبایل میدهند، ماشین را امانت میدهند. توی بین این جوانها مثلاً دستگاههای بازی ایکس باکس و چه میدانم پلی استیشن و اینها را به هم امانت میدهند. یک سی دی به هم امانت میدهند، فلش امانت میدهند، کتاب امانت میدهند و و و و قابلمه. اینها که مثال زدم دیگر. قابلمه، بشقاب. حالا مثالی که عرض کردم، گفتم اگر قابلمه را بردیم و خراب کردیم و اینها بعد برگردانیم این به نسبت تکلیف ما است. ما اگر قابلمه گرفتیم از همسایه ضربهای خورده، باید یک تاوانی حساب بکنیم از جهت خودمان که چیزی به گردنمان نباشد. ولی حالا بنده به همسایه چیزی دادم، این نکته را خوب دقت بکنید، خیلی مهم است. بنده به همسایه چیز زدم. یک پیاله دادم و رپ... بدون اینکه کوتاهی بکند مثلاً این را گذاشته بود روی عرض کنم کابینت و کوتاهی نکرد. زخم کابینت بود. بچه کوچکی آمد این را از بالا پرت کرد پایین. هیچ تقصیری هم در مورد این در واقع هم نسبت به این بشقاب، نسبت به این کاسه و اینها ندارد. هیچ کوتاهی نکرد. افراط تفریط اصطلاحاً نکرد. چون اگر افراط تفریط بکند ضامن است. اگر کسی امین بود، امانتدار به اصطلاح باز فقهی و اصطلاحی که علما دارند، میگویند امانی. ما بهش امانت دادیم و او هم موقعیتش موقعیت امانتداری بود. کوتاهی نه افراط کرد نه تفریط، نه افراط کرد نه تفریط. آنقدری که باید مراعات میکرد مثل ظرفهای خودش مراعات کرد و همان جور که ممکن بود ظرف او را مثلاً بچهاش بیاید بیاندازد. ظرف من یا دو تا ظرف انداخته، ظرف من. هیچ کوتاهی هم نکرد. اینجا که این ظرف من را شکسته، من حق دارم بهش بگویم یک ظرف جای این بخر به من بده؟ اگر بنده به این گفتم یک ظرف بخر به من بده، آن ظرفی که میخرد به من میدهد، مال حرام است. تاوان گرفتن از کسی که امانتدار بوده و کوتاهی نکرده نسبت به امانت، تاوانش شق الناصر، تاوانش ظلم است. حق گرفتن تاوان ندارم. چه بچه من باشد، چه هرکی باشد. اگر خود من به مال کسی آسیب خوابم بودم، باید تاوان من وظیفهام تاوان دادنه. ولی اگر به کسی یک چیزی امانت داده بودم، ببین فرق میکند. یک وقت من خواب بودم، یک جای امانت که من ندادم که خواب بودم. پایم خورده یک ظرفی، گلدانی، چیزی افتاده شکسته. وظیفه من است که تاوان بدهم. از من هم اگر بخواهند تاوان بگیرند اشکال ندارد. چون من امانتدار نبودم. به من بگویند پول این را بده، هیچ اشکالی ندارد. باز هم بده. ولی وقتی چیزی به من سپردند. یک سی دی به من دادند. این هم مثل بقیه سیدیهای من. یک دزد آمد همه سیدیها را برداشت با هم برد. من هم گذاشته بودم کنار بقیه سیدیهایم. بقیه فلشها، این هم لپتاپ از کسی قرض گرفته بودم. دزد آمده گوشی موبایل من را برده. لپتاپ فلانی هم برده. این هم امانت بود. من هم هیچ کوتاهی نکردم. بله اگر حالا بحث کوتاهی اش بحث مهم است. کتاب ودیعه را ببینید. حالا ما کتاب ودیعه را از دو سه تا کتاب درس دادهایم. فایلهای صوتی اش هم هست. حالا انشاءالله باز هم اگر فرصتی باشد از کتاب تحریر الوسیله، بحثهای فقهی اگر خدا توفیق بدهد بنا داریم داشته باشیم. همین بحثها را از تحریر انشاءالله درس بدهیم. آنجا حضرت امام مفصل توضیح دادهاند این را در مورد امانت و کوتاهی کردن و بله من این را رفتم سرویس بهداشتی. لپ نا که قرض گرفتم بعد گذاشتم جلوی در و بعد یکی آمده دزدیده برده. پرداخت لپتاپ تو خانه بوده. من هم هیچ کوتاهی نکردم. دزد آمده لپتاپی که دوست من بوده، دزد برده. الان اگر دوست من به من بگوید این لپتاپ پولش را به من بده، این تاوان، این خودش حق الناس است. این تاوان دزدی، نکته بسیار مهم که خیلیها نمیدانند از حق الناسهای عجیب غریبی است که گرفتارش میشویم. پس اگر کسی امانتدار است. حالا مثلاً مستأجر را هم حالا مهمان. مهمان این شکلی است. مهمان را گفتهاند امانت. مثلاً اگر مهمان آمد کولر ما را جنگ... تجربهها هست دیگر. میآید مثلاً چه میدانم قفل در را خراب میکند. کولر گازی را میسوزاند. کولر آبی را میسوزاند. یخچال، کنترل تلویزیون خراب و و و و در هیچ کدام هم کوتاهی افراط و تفریط. من حق ندارم بهش بگویم پول قفل در را بده. یا برو یک قفل در بخر بیا بینداز. تعمیرکار بیا کولر آبی را درست کند. تعمیرکار بیاید کولر گازی درست کند. اینها همه شان مهمان امانتدار به حساب میآیند. امین به حساب میآید. یدش ید امانت است.
در مورد مستأجر هم باز بحث است که خیلیها قائل اند که مستأجر هم یدش ید امانی به حساب میآید. این هم باز یکی از حق الناسهای رایج است که ما این را تجربه کردیم. مثلاً ما یک وقتی یک منزلی بودیم یک صاحبخانهای داشتیم یک شهری جایی. حالا نمیخواهم بگویم این بزرگوار کولری که به ما داده بود، این کولر خودش خراب بود. آب میداد. وقتی بعد چند ماه نگاه کردیم دیدیم یک گوشه از سقف خراب شده به خاطر اینکه آن شناور کولر خراب بوده. ممکن است چک نمیرفتیم. آب یک جا جمع شده بوده زده درست کرده بود و اینها خیلی هم خانه حساس و خلاصه خسارت گرفت از بابت اینکه کولر خراب بود و آب داده و این سقف اینجور. حالا ما دادیم ولی آن بزرگوار مال حرام گرفت. او حق خسارت گرفتن نداشت. چون من کوتاهی نسبت به این نکردم. بله اگر من مستأجر اسبابکشی تازه... آن هم باز مفصل ماجرایش را. این دیگر کلی ماجرا دارد. این را همه بروند بررسی کنند. این بحث بحث مفصلی است. اسبابکشی که میکردند مراعاتش را کردم مثل خانه خودم. حالا یک گوشه هم خورده به دیوار، برق... دارم پول این دیوار این تیکهاش را بگیرم یا نه؟ مستأجر و برخی مراجع یا شاید همهشان و بررسی شود گفتهاند که ید امانی دارد مستأجر. این امانتدار به حساب میآید. وقتی اجاره دادی دست کسی امانتدار به حساب میآید. اجاره، رهن و مانند آن. و اگر کوتاهی نکرده حق تقاص گرفتن، تاوان گرفتن از او نداریم. مگر اینکه کوتاهی کرده، سربههوایی کرده. در مورد کولر مثلاً همین طور. در مورد اسبابکشی همین طور. و از این قبیل ماجرا. نسبت به آسانسور همین طور. نسبت به چه میدانم انباری و در و دیوار، رنگ ساختمان. و میخ مثلاً خب انقدی نباید میزده. ۴ تا ۵ تا میخ باشد ۲۰ تا میخ زده، خراب کرده. اینجا من وظیفه دارم که تقاص بدهم اگر امانت دست من بوده. من خیانت در این امانت کردم. من کوتاهی کردم و کم گذاشتم. اگر کم نگذاشتم بالاخره یک میخی بوده زده شده و بعداً که کندیم دیدیم مثلاً یک تکه از پوسته رنگ هم از کنارش رفته. اینجا حق دارد از من این را بگیرد قیمت آن را. کوتاهی نکردم. اگر بگیرد حق الناس است. این نکته خیلی مهم است. اگر او بگوید که بابت این باید این را بدهی. این گفتنش حق الناس است. حق ندارد. این غصب مال حرام است. به چه حقی داری این وظیفهای ندارد که به شما پولی بابت این بدهد. این نکته بسیار مهمی بود چون خودم به نظرم تا حالا اشاره نکردهام در این بحث حق الناس و خیلی هم رایج بحث تماس گرفتن و اینها عرض میکنم.
در مورد مسئله امانیها اگر کسی با توپ شوتید، شیشه ما را شکست، آن فرق میکند. خودش باید بدهد پول شیشه را. اگر ندادم من میتوانم بگیرم. ولی اگر امانتدار بود چی؟ اگر مهمان من بود، آمد تو حیاط بازی کردند. با توپ زدند، شیشه یک اتاقی هم یک جایی هم شکستند. من میتوانم بهش بگویم برو یک کسی بیاور اینجا شیشه را بیندازد. یا مثلاً پولش را بده یا فلان. حق گفتن این را ندارم و این ح به هر حال این هم در بحث امانت بحث مهمی بود. و امیرالمؤمنین فرمودهاند که: "من قسم میخورم از پیغمبر شنیدم چند لحظه قبل از وفاتش چندین بار فرمود." "مرارا ثلاثه." "سه بار به من فرمود: «یا اباالحسن! ادّ الامانه.»" چقدر این بحث مهم است. "لحظات آخر پیغمبر اکرم به امیرالمؤمنین سه بار فرمود: «ابوالحسن علی! جان! امانت را ادا کن.»" "الی البر و الفجر." "چه امانت به آدم خوب است چه به آدم بد." "فی ما قَل و جَل." "کم باشد یا زیاد." "یه دونه برنج، یه تریلی فرقی نمیکند." "حتی فی الخیط و المخیط." "نخ و سوزن اگر قرض گرفتی، امانت گرفتی، برگردان." "نخ و سوزن، سوزنش هم نبود، نخ خالی هم بود، برگردان." "نخ قرض گرفته. ته نخ است." خیلی عجیب است ها. "آقا کبریت میدهی ما روشن کنیم؟ بسته کبریت را گرفتی کلاً سه تا کبریت داشت، دو تایش را مصرف کردی، یکیش ماند. یکیش را برگردان." "امانت شاید لازم داشته." "نخ داده بهت. میگوید ببین تهش است ته این تو پ نخ، چی چی است. میخواهم بیندازم دور. رفتی، یک کمش ماند، همان را برگردان." اگر ما اینها را عمل بکنیم که دنیا گلستان میشود. عمل هم نمیکنیم، آخرتمان جهنم میشود، وضعیتی که ما داریم.
روایت دیگری فرمود که امام صادق فرمودند که: "علیکم بالامانه. اِلِ المنطق منک الامانه." "امانت را برگردان به کسی که شما را امین میداند." "اگر قاتل امیرالمؤمنین اعدمنی علی امانته، اگر ابن ملجم امانتی به من بدهد، من بهش برمیگردانم." "ابن ملجم! نگو طرف این است و آن و فلان. ابن ملجم است. امانت." در روایت دیگر دارد که امام سجاد فرمودند: "اگر شمر، اگر قاتل پدرم شمشیری که باهاش پدرم را کشته به من امانت بدهد، وقتی بیاید تحویل بگیرد، بهش برمیگردانم. شمشیری که با اباعبدالله را کشته." خیلی نکته عجیبی است ها. "آقا! امانت، حق الناس، این حرفها حالیش نمیشود." "این شمر است و با این شمشیر سر امام حسین را بریدند. میرفتند نمیدانم در فرانسه کجا. تلفنها را دستکاری میکردند. شماره نمیافتد." حضرت امام فرموده بودند: "خیلی عصبانی شده بودند. آقا اینجا حکومت ظلم و فلان باشد." "حق آب و برق را قاطی میکنند و نمیدانم بعد برق امام و نمیدانم گاز امام، کنتور نمیاندازد و فلان نمیشود." "همهاش امانت است. این آبی که دولت دارد میدهد، این امانت است. این برق امانت است. این گاز امانت عمومی هم هست. امانتی که هر یک نفر مدیون ۸۰ میلیون آدم است. یک امانت عمومی. یعنی همهمان داریم به همهمان قرض میدهیم. همهمان سهم داریم و همه داریم از سهم خودمان به بقیه میدهیم. همهمان در سهم همدیگر شریکیم و حق داریم خیانت در امانت و و و و." آن عزیز طلبهای که آنجا گرفتار بود، عزیز که حالا نمی شود گفت. آن بیچاره آن یک نمونه است. "مثل به درد خودمان. فرمود: «انا ضارب علی بالسیف.»" "اگر آنی که امیرالمؤمنین را با شمشیر زد و قاتل است، قاتل! «لو اعتمنی.»" "اگر مرا امین بداند." "یستنصحنی." "از من نصیحت میخواهد." "و یستشارنی." "از من مشورت بخواهد." "ثم قبلت ذالک من.»" "اگر قبول کنم بهش مشورت بدهم." "ابن ملجم، فَلأَدِیتُ اِلیهِ الامانه." "اگر امانتش را ازش قبول کنم، چون قبول کردن امانت که واجب نیست. قبول کردی هر وقت که دیدی نمیتوانی باز میتوانی برگردانی. نمیتوانی هر وقت دوست نداشتی میتوانی برگردانی. واجب نیست ولی اگر پذیرفتی باید پایش بمانی. اگر مشورت داری میدهی، باید درست مشورت بدهی. قاتل امیرالمؤمنین اگر از من مشورت بخواهد، از من نصیحت بخواهد، امانت به من بسپارد، قبول کنم، درست بهش تحویل میدهم." "این چه دینی است؟ کی در عالم این شکلی پیدا میشود؟ کی با دشمنش این جور برخورد میکند و تا آخرش میکند؟ اهل بیت چیاند؟ در چه موقعیت و چی میدانند از ملکوت که در این حد؟" فرمود: "تقوا داشته باشید. اَداءُ الاَمانةِ إلَی الأَبیَضِ و الأَسودِ." "امانت را به سیاه و سفید برگردانید." الان بحث نژادپرستی چند وقتی مطرح است. آمریکا و امروزی که ما داریم بحث را ضبط میکنیم اوایلی که این نهضت در آمریکا شکل گرفت. حالا وقتی که فایل منتشر میشود، نمیدانم وضعیت چون یک یک ماه و خوردهای شاید بعد از ضبط این بحث دارد منتشر میشود. "الان بحث این است که به سیاهها احترام نمیگذارند. شما ببینید این روایت ماست از امام صادق علیه السلام. به سیاه آن هم سیاه آن موقع که معمولاً بردهها بودند. به سیاه اگر امانت گرفتی برگردان. به سفید برگردان." "وَ إن کانَ حَروریّاً." "حتی اگر جزء خوارج باشد." "أو کانَ شامِیّاً." "یا جزو سپاه معاویه باشد. امانت گرفتی بهش برگردان."
و روایاتی که دارد زمانی که اگر کسی خیانت در امانت بکند بخوانم جالب است. پیامبر اکرم فرمود: "ما خان امین فی الدنیا." "اگر کسی خیانت در امانت بکند در دنیا، امانت را به آن کسی که باید تحویل بدهد، تحویل ندهد." "ثم ادرکه الموت." "بعدش بمیرد." "مات علی غیر ملتی." "این آدم بر ملت من نمُرده است." "این مسلمان نیست. من جزء امت خودم به حساب نمیآورمش." "امانت را باید برمیگرداند برنگردانده." "و یتلق الله و هو علیه غضبان." "خدا را در حال ملاقات میکند که خدا از او غضب ناک و عصبانی است." فرمود: "از ما نیست من یُحقِّرُ الامانةَ." "کسی که امانت را کوچک بشمارد." "بابا! این که چیزی نیست. بابا! این که اینقدر کم است. این که دیگر..." "اینها از ما اهل بیت نیست." "حتی یستهلکها." "امانت از دست میرود. از دست توده وقتی که باید به صاحبش برگرداند." "و کسی که من لا امانة له لا ایمان له." "کسی که امانتدار نیست اصلا ایمان ندارد."
برای یک روایت دیگر که داریم در مورد امانتداری که دیگر من نمیخواهم آن روایات را بخوانم و روایت جالب که دیگر حالا من دیگر آن روایت ازش میگذرم.
یک نکتهای بگویم در مورد برگرداندن امانت. خب حالا اگر ما امانت را برگردانیم، این ثواب هم دارد؟ بله. نه فقط جهنم نمیرویم. "قصد قربت و قصد نیت خدا امانت است دیگر." ببینید یکی از کارهای قشنگی که ما میتوانیم بکنیم، ناز کردن برای خداست. چون همه عالم، همه اینها که در اختیار ماست امانت است. پولی هم که داریم، جسمی هم که داریم، همسر، فرزند، امین و امانت. چه شکلی نیتمان را پاک کنیم؟ یکی از چیزهای قشنگ برای اصلاح نیت، نگاه درست در نیت این است: ما غذا میخوریم نیتمان چیست؟ "خدایا تو این جسم من امانت داری کردهای، ببین چه شکلی دارم به امانت رسیدگی میکنم." حالا اگر بنده یک کتاب از شما پیشم امانت باشد یا ماشین شما سهمم امانت باشد، برای اینکه خودم را ناز کنم شما را لوس کنم، هر چند روز یک بار ماشین شما را میبرم کارواش، مرتبش میکنم. عکس و فیلم و اینها میگیرم تو فضای مجازی برای شما میفرستم. میگویم: "ببین! با ماشین چه میکنم. چقدر قشنگ است. تو نگران ماشینت نباشی ها! چقدر بهش رسیدم. اصلا از آن وقتی که به من دادی هم قشنگتر."
روایت دارد مرحوم فیض در "محجة البیضاء" نقل میکند که: "روز اولی که بچه به دنیا میآید، خدای متعال بهش خطاب میکند، میگوید: «چشم و گوش و دست و پا و اینها را بهت امانت دادم. همینی که بهت دادم بهم برگردان.»" "سالم تحویلت دادم سالم." حالا نه یعنی همه دست و پا سالم است. یعنی اینکه دادم به این کاری که دادم، اینی که دادم و این کاری که ازت میخواهم، آن کار را انجام بده. این امانت است دست تو. از این امانت مراقبت کن. امانت این ودیعه است. ودیعه امانت است. غذا میخوریم نیت کنیم به این جسمی که ما امانت دادی رسیدگی میکنیم. بچهام را دارم شیر میدهم بهش، غذا میدهم، پوشکش را عوض میکنم. "برگرد با خدا حرف بزن." "مناجات فقط مال سجاده و حرم و دعای کمیل و اینها نیست." "وقتی عوض کردن پوشک بچه میشود با خدا مناجات کرد." "خدایا! این بچه را امانت دادی. دارم بهش رسیدگی میکنم. پوشکش را زود عوض میکنم، پایش نسوزد. دارم میشورمش، بوی بد ندهد. این پوشک به این قیمت که پول خون پدر جد من است دارم میدهم برای این بچه." "البته این امانتی هم به چهار تا سفیه دادی که مسئولیتهایی که در این مملکت پخش کردی هر کدام میروند یک تلنباری از گند و کثافت ازشان منتشر میشود. وقتی که هستند که ملت را بیچاره میکنند. خون گندی که بلند میشود از به چهار تا سفیه هم امانت دادی که اینها که این بودند میروند فقط گند رشوه ها و کثافت کاریها و دور و بریهای فاسد و اینهاست که در میآید. تک و توک البته مسئول خوب و اینها هم الحمدلله تک و توکی داریم از باب نمونه خدا گذاشته که حجت تمام بشود." "این امانت. آنها که این جور این امانت ما که اینوریم. ببین به خاطر تو دارم این کار را میکنم."
"نیم نگاه به امانت این شکلی در برگرداندن امانت و اینها هم همین است."
حالا من چند تا روایت برایتان در مورد صاف کردن حق الناس و چقدر فضیلت دارد عرض کنم. مرحوم شعیری کتابی دارد "جامع الاخبار". ایشان از علمای قرن ۶ هجری قمری احمد شعیری و معتبر بوده بین بزرگان. در کتاب "جامع الاخبار" ایشان صفحه ۱۵۶ فصل ۱۱۸ "باب فی ردّ المظلمة لصاحبها." "مظلمه را رد کن برای صاحبش." "رد مظالم، برگرداندن حق الناس." یک باب ایشان آورده، خیلی قشنگ است. جای دیگر هم بنده ندیدهام این باب را. در روایات هم این جور روایت هم ندیدهام. همین یک جا فقط دیدهام این روایت را آورده است. شش هفت تا روایت خیلی هم زیباست. روایتش غریب و خیلی آدم را تشویق میکند. آنها خب میترساند، مطالبی که گفتیم نسبت به حق الناس که گردنمان است، اینها خیلی هم تشویق میکند که ثواب دارد. فقط بحث فرار از جهنم نیست. اول آیه قرآن ۵۸ سوره نساء: "إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلى أَهْلِهَا." "خدا به شما امر کرده که امانات را به اهلش بدهید." خب این وظیفه خدا. ما امر کرده.
لباسی از پیغمبر درهم... "یَردُ العَبدُ الی الخصماء." "وقتی کسی از شما طلبی دارد، حق الناسی به عهده شما دارد، یک درهم وقتی بهش برمیگردانی، خیر له من عبادة الف سنة." "از هزار سال عبادت بهترین است." "یک درهم حق الناسی که برمیگردانیم معادل هزار سال عبادت." این معادلگذاری قبلاً در جلسات قبل توضیح دادیم دیگر. ماجرای مثال کالری و نوشابه و اینها که... "و خیر له من عتق الف رقبة." "یک درهم را که میدهد، بهتر از این است که هزار تا برده آزاد کند." "و خیر له من الف حج و عمرة." "از هزار تا حج و عمره بالاتر است." "یک درهم." وقتی این بدهی... سراغ دارم کسانی که سرکیسه میکنند، دولا پهنا میخورند، بعد باهاش میروند کربلا. یعنی از خود برخی اقوام ما هم گرفتند و بردند و خوردند و برنگرداندند و باشند. میگویند: "من هر سال کربلا و اینور آنور زیارت." ما نفهمیدیم این کدام امام حسین اینها قبول دارند. ما هم نفهمیدیم، پی نبردیم که امام حسینشان یک کم ظاهراً فرق میکند. آن امام حسین که فرمود: "اینجا اگر میخواهی شهید بشوم در حق الناس، شهادت پایان کار من هم به دردتان نمیخورد." "زیارتش من رد درهماً الی الخصماء." هنوز این بدهی که دارد وقت دارد یا صاحبش راضی است، آن فرق میکند. بَلَمِ اَعنی پولی دستم آمده، میخواهم زیارت بروم یا بدهی هم دارم. "بدهی ام مثلاً باید آبان ماه بدهم. الان مثلاً شهریور است که احتمالاً هم میتوانم وقتی برگشتم آبان ماه درست بکنم بدهی ام را جور کنم. کربلا اشکال ندارد." "فیلمی دستم آمد و آدم همینو نیت میکند." "من این پول را برمیگردانم به طلبکارم به نیت کربلا." "هزار تا کربلا از شما قبول نکرد." روایت است: "مَن رَدَّ دِرْهَمًا إلَی الخَصماءِ..." "کسی یک درهم بدهی دارد، برگرداند، اَعْتَقَ اللهُ رَقَبَةً مِنَ النار." "خدا گردن این آدم را از جهنم آزاد میکند." "همین که رقبتی مِنَ النار که در ماه رمضون میگوییم یکی از راه حل داشت که آدم آزاد بشود از جهنم حق الناس را برگرداندن." "و اعطاه لِکلِّ دانِقٍ ثوابَ نبی." "هر درهمی، هشتی که است، آن تیکه یک هشتمش را بهش میگویند دانِق." میفرمایند که "درآن دانقش وقتی میدهد، یک درهم را که میدهد، بابت یک دانقش به هر دانقی ثواب یک پیغمبر بهش میدهند." "و به کل درهمٍ مدینةً من درّةٍ حمراءَ." "بابت هر درهمی، یک مدینه از دُرّ سرخ بهش میدهند." "حق الناس وقتی برمیگردد، جهنم آزاد میشود." ثواب دارد. اثر ملکوتی دارد. با نیت خالص خصوصاً اگر که وظیفه بوده، تکلیفم بوده، چقدر بازی جالبی است. میگویم تا حالا فکر نمیکنم کسی کتابی ندید باشد.
"مَن رَدَّ عَدَداً شیئاً الی الخصماء." "همهاش هم از پیغمبر روایت است. تمام روایات این باب از پیغمبر." "کسی کمترین چیزی که بدهی دارد به طلبکارها و اینها که حق دارند وقتی برمیگرداند، جعلَ اللهُ بینَه و بینَ الناسِ ستراً." "خدا پوشش قرار میدهد بین مردم. ستاریت خدا برایش میآورد." "کما بین السماء و الأرضِ." "مثل آسمان و زمین که چه شکلی آسمان پوشیده است بر زمین. پوشیده." "و یکونُ فی اَعدادِ الشهداء." "این را میبرند در زمره شهدا." "جهاد مالی کرده دیگر. آنها جهاد با جان میکردند، این جهاد با مال کرده. همین که وظیفهاش بود انجام داده." "من وظیفهام بود بدهی بدهم، بخورم، خرج خودم کنم، خرج شکم زن و بچه، بدهی طلب داشتم. نخوردم دادم به طلبکار. من الان در زمره شهدا به حساب میآیم." چقدر این روایت روایت عجیبی است.
باز پیغمبر: "مَن أرْضی الخصماءَ مِن نفسِهِ." "هر کسی که طلبکارهایش را از خودش راضی کند." "وَ وَجَبَتْ له الجنةُ بغیرِ حسابٍ." "بدون حساب بهشت برایش واجب میشود." "و یکونُ فی الجنةِ رفیقَ إسماعیلَ بنِ إبراهیمَ." "در بهشت رفیق حضرت اسماعیل میشود فرزند ابراهیم." باز روایت "مدائنٌ مِن نورٍ." "در بهشت شهرهایی از نور و عَلی المَدائنِ اَبوابٌ مِن ذَهَبٍ." "این شهرها درهای طلا دارد." "مُکَللَةٌ بِدُرٍّ و یاقوتٍ." "آن زیورآلاتی که برایش به کار رفته در سردر و اینها دُرّ و یاقوت است." "وَ فی جَوفِ المَدائنِ قُبابٌ مِن مِسکٍ و زَعفَرانٍ." "در داخل این شهرها یک قبّههایی است از مُشک و زعفران." مفصل دارد. شهر بهشتی یعنی چی؟ درش یعنی چی؟ قبّهاش یعنی چی؟ یاقوت یعنی چی؟ دُرّ یعنی چی؟ مُشک و زعفران چیه آنجا؟ هر کدام از اینها یک وادی مفصل است. هر کدامش دو سه جلسه توضیح میخواهد. یک قبههایی از مُشک و زعفران از جهت بو و نسیم و فضا. "مَن نَظَرَ الی تِلکَ المَدائنِ." "هرکی نگاه به این شهرها میکند." "یَتَمَنّی أن یکونَ لهُ مَدینةٌ." "آرزو میکند ای کاش یک دانه از این چند تا شهر مال او بود." پرسیدند که: "یا نبی الله! لِمَن هَذِهِ المَدائنُ؟" "این شهرهایی که میگویی مال کیست؟" فرمود: "لِلتّائِبِینَ." "مال کسانی است که توبه کنند." "عن اَنمَنُ." "کسانی که پشیمان میشوند." "مِنَ المُؤمِنِینَ." "از مؤمنین." "اینهایی که مؤمناند و پشیمان میشوند، توبه میکنند." "المُرضِیِّینَ الخصماءَ مِن أنفسِهِم." "طلبکارهایشان را از خودشان راضی کنند. حق الناس وقتی به گردنشان است، ادا کنند." "فَإنَّ العبدَ وقتی یک درهم بدهی دارد به طلبکارها برمیگرداند، أَکرَمَه اللهُ کَرامَةَ سَبعینَ شهیداً." "خدا کرامت ۷۰ تا شهید به آدم میدهد. کرامت شهید، صحبت میکردیم شهید بود. ۷۰ تا شهید خدا چه شکلی کرامت میکند؟ کرامت ۷۰ تا شهید به این آدم میدهد که حق الناس برگردانده." چقدر روایت عجیب است. "فَإنَّ درهمًا یَردُّهُ العَبدُ إلی الخَصماءِ، خیرٌ له من صیامِ النهارِ و قیامِ اللیلِ." "یک درهمی که بنده خدا برمیگرداند به صاحبش، طلبکار، بهتر است از یک روز روزه و یک شب بیداری برایش." "و مَن رَدَّ آن را وقتی این را برمیگرداند، ناداهُ مَلَکٌ مِن تحتِ العرشِ." "یک ملکی از زیر عرش نگاهش میکند، صدایش میزند: «یا عبدالله! ای بنده خدا! پروندهات صاف شد. صفر. پرونده تمیز.»" "قَدْ غُفِرَ لَکَ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنبِکَ." "گناهانت و آنچه از پیش کرده بودی آمرزیده شد."
باز روایت بعدی پیغمبر فرمود: "مَن ماتَ و لَم یَتُبْ." "اگر کسی بمیرد بدون اینکه توبه کرده باشد." "ظَفَّرتْ جَهَنَّمُ فی وجهِه ثلاثَ مراتٍ." "جهنم در صورت او سه بار ها میکند." این "ها"یی که حرارتی که درونمان هست، دستهایمان را "ها" میکنیم. حالا من تعبیر فارسیش چیست، ظفیر همان "ها" کردن است. حالا فارسی چیزی تو ذهنم نیامد. "وقتی انسان سردش است، مثلاً عینکش را مثلاً تمیز بکند، "ها" میکند دستهایش را "ها" میکند." "ظفیر حرارتی که درونش است میدهد بیرون به صورت این شخص." "لا یَبْقی دَمعةٌ الا جرتْ من عینه." "هیچ اشکی در این آدم نیست مگر اینکه با همان های اولی که جهنم به او میکند، هرچه اشک دارد، چشمهایش میآید. هرچه اشک دارد میآید بیرون." "و ظَفَّرتِ الثانی." "دفعه دومی که "ها" میکند، لا یبقی دمع الا خرج من منخر." "هیچی خون ندارد. منقارش از دو تا سوراخ بینیش میآید بیرون." "اها ی های سوم." "آن های سوم، صفحه سوم، لا یبقی غیر الا خرج من فمه." "چرک و عفونت دارد از دهانش میآید." اشک نماد چیست؟ خون نماد چیست؟ چرک و عفونت نماد است. ممثله دیگر. از یک حقیقتی دارد در عالم خبر میدهد. "فرحمَ اللهُ مَن تابَ." "خدا رحمت کند کسی که توبه کند." "توبهاش اینجا به چیست؟ حق الناس." "ثم ارضی الخصماء." "حق الناسش را ادا کند. خصم و طلبکار و کسی که حق به گردنش دارد را راضی کند." "فمن فعلَ تابعهُ." "اینجای روایت عالی است. اگر کسی این کار را بکند، رسول الله فرمود: فأنا کَفیلُه من الجنةِ." "پیغمبر کفیلش میشوم در مورد بهشت. من کفالت میکنم که این برود بهشت."
و روایت آخر این باب فرمود که: "لَرَدُّ دانقٍ من حرامٍ." "حالا اینجا بحث حرام را دارد که اگر انسان یک حرامی را باهاش مواجه میشود و رد بکند ولو به اندازه یک دانق (که دانق گفتم چیست؟) یعدل عند الله سبعین الف حج مقبول." "پیش خدا معادل با ۷۰ هزار حج مقبول است." "یک دانق که گفتم یک هشتم یا یک ششم یک درهم است. وقتی برگردانده بشود، رد بشود. آدم قبول نکند." "آنقدش را اگر رد بکند. حالا بعضیها میلیاردی رد میکنند. خدا به اینها خیر بدهد. در مواجه میشوم با یک میلیارد و چند میلیارد رشوه و چه و اینها در بین..." "حالا ما از مسئولین گله کردیم در بین قاضیها این قدر آدم این شکلی داریم. در بین قضاتمان، در بین مسئولینمان آدمهای پاک، سالم. میلیارد میلیارد اینها ندید میگیرند و قبول نمیکنند. یک دانقش را وقتی این کار را کند معادل با ۷۰ هزار حج مقبول است." "حالا چند میلیاردش چقدر است."
در مورد امانت میخواستم در مورد بخشیدن حق الناس و اینها نکاتی را عرض بکنم که دیگر وقت این جلسه ما تمام شده باشد. انشاءالله جلسه بعد که اینجا در کتاب گفت که: "اگر در دنیا ببخشی حق الناسی که تو طلبکار هستی ۱۰ برابر بهت میدهند ولی اگر اینجا در برزخ بخواهی معادلش را بدهی بهترش این است که تو دنیا ببخشی حق الناسهایی که دیگران دارند." این یک توضیحی دارد انشاءالله که بحث عفو و گذشت و ندید گرفتن و اینهاست. انشاءالله جلسه بعد عرض میکنم. آن بحث سیگار و اینها هم که ماند، جلسه بعد عرض میکنم. خصوصاً با این نکته که خیلی هم میپرسند که آقا آقای بهاءالدینی چرا سیگار میکشند؟ آقای قاضی، علامه طباطبایی، اینها هم. کتاب میگوید که: "من دیدم سیگاری که کشیدم معذب شدم." "یک بار سیگار کشیدم گفتم حق النفس بوده." خب این بزرگان همه سیگار میکشیدند و هیچی هم نمیشد. آنها چی میشود؟ توضیحاتی دارد انشاءالله جلسه بعد مفصل نکاتی آوردهام از آثار فراوان از علامه جعفری، از علامه تهرانی، از بزرگان دیگر که انشاءالله جلسه بعد نکاتی هست برای عزیزان، انشاءالله خواهیم خواند.
وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ و آلِه الطّاهِرين.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...