متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
در جلسه قبل مطالبی را از «معادشناسی» مرحوم آیت‌الله تهرانی، جلد ۳، صفحات ۲۲۷ و ۲۲۸ خواندیم. ایشان داستان جالبی را نقل می‌کنند. به نظر می‌رسد این داستان در جلسات قبل _ البته شاید در جلسات «سه دقیقه در قیامت» نگفته باشیم، اما در وادی شفاعت شاید گفتیم و در بحث‌های «زیارت معجزه می‌کند» هم احتمالاً نقل کردیم _ نقل شده است. به هر حال، نقل آن در اینجا خالی از لطف نیست؛ خصوصاً که مطالب مهمی هم بعد از آن ذکر شده است.
داستان از این قرار است که مرحوم آیت‌الله عارف بالله حاج شیخ محمّدجواد انصاری همدانی (رِضوان‌الله تعالی علیه) می‌فرمودند. پس این خاطره‌ای از مرحوم آیت‌الله انصاری همدانی است که مرحوم علامّه آیت‌الله حسینی تهرانی (ره) هم با ایشان حشر و نشر و مراوده داشتند و شاگرد ایشان بودند. آیت‌الله انصاری همدانی فرموده بود: «من در سابق‌الایام به زیارت قبر غیرمعصوم و امام نمی‌رفتم؛ زیرا تصور می‌کردم که فقط از قبور ائمه (علیهم‌السلام) که به مقام طهارت مطلقه رسیده‌اند، بست و گشایش حاصل می‌شود، ولی از قبور غیر این‌ها اثری مترتب نیست. با خودم می‌گفتم که اگر از غیر امام هم چیزی به آدم می‌رسد که بخواهد زیارت قبر غیر معصوم را برود، پس امامی که در مقام بسط مطلق است چه؟...»
تا در سفر اولی که به عتبات عالیات با جمعی از تلامذه (روحانی) خود به جهت زیارت مشرف شدیم، یک روز در ایام اقامت در کاظمین (علیهم‌السلام) برای تماشای بنای مدائن و ایوان شکسته کسری (که حقاً موجب عبرت بود) از بغداد به سوی مدائن رهسپار شدیم. ایشان می‌گوید: «ما سفر اولی که رفتیم عتبات، با تعدادی از رفقای خودمان رفتیم کاظمین و از آنجا هم رفتیم مدائن و آن ایوان کسری عجیب‌وغریب را دیدیم. ما از بغداد رفتیم به سمت مدائن.» پس از تماشای مدائن و به‌جای‌آوردن دو رکعت نماز در آن ایوان (که مستحب است؛ مستحب است در آنجا نماز عبرت خوانده شود) _ حضرت امیرالمؤمنین (ع) هم ظاهراً دو رکعت نماز آنجا خواند _ به سمت قبر سلمان و حذیفه که در کنار آن ایوان قرار دارد (حذیفه هم خیلی شخصیت مهمی است؛ ایشان حذیفه یمانی است) به راه افتادیم. «ما در کنار قبر سلمان، نه به جهت زیارت؛ بلکه به جهت رفع خستگی و استراحت با احباب و دوستان نشسته بودیم.» می‌گوید ما به قصد زیارت قبر سلمان نرفتیم، بلکه رفتیم که در واقع برای رفع خستگی و استراحت کنیم.
«ناگهان سلمان از ما پذیرایی نمود؛ مرحوم انصاری همدانی و خود را به صورت واقعیه خود نشان داد و به حقیقت خود تجلی نمود.» این خیلی مهم است که سلمان به حقیقت خود تجلی نمود برای آقای انصاری همدانی. «چنان روح او لطیف و صاف و بدون ذره‌ای از کدورت و چنان واسع و زلال بود که ما را در یک عالم از لطف و محبت و سعه و صفا فرُوبرد.» روح سلمان بالاخره عظمت داشت؛ کم کسی نیست! بابا جان، لقمان امت، علم اولین و آخرین را ـ به تعبیر امام صادق (علیه‌السلام) ـ داشته و فانی در امیرالمؤمنین بوده؛ "جَعلَ هَواهُ هَوا علیِّ بن أبی‌طالب". و تعابیری که در موردش به کار رفته، تربیت‌شده و شاگرد اول امیرالمؤمنین بوده. سلمان خیلی عالی است، خیلی بالاست. و "به حقیقت خودش" یعنی به صورت مثالی که مثلاً بیاید یک پیرمردی یک نانی بدهد و این‌ها؟ نه! آن هم نیاز به ظرفیت آقای انصاری همدانی داشته که عوالم بالاتر، یعنی بالاتر از عوالم مثال، ایشان را مشاهده کند.
«و چنان در فضای وسیع و لطیف و بدون گره از عالم معنا ما را داخل کرد که مانند فضای بهشت، پُرلطف و صفا بود.» چون ضمیر منیر عارف بالله مانند آب صاف و زلال و مانند هوا لطیف است. خلاصه ایشان (آقای انصاری همدانی) از اینکه جناب سلمان از ایشان پذیرایی کرد، خیلی خوششان آمده بود.
بعد این نکته‌اش قشنگ است: «می‌گوید من از اینکه به جهت زیارت درنیامده بودیم، شرمنده شدم.» که ما چرا به عنوان زیارت نیامدیم؟ یعنی به عنوان زائر از این‌ها پذیرایی نکرده بود؛ به عنوان عارف پذیرایی کرده بود، ولی خدا دیده بود و پذیرایی کرده بود. اگر به عنوان زائر می‌آمد، احتمالاً به بهترین شکل از ایشان پذیرایی می‌شد.
«و سپس به زیارت پرداختیم.» (یعنی این اول مشاهده بود، الآن رفت زیارتش.)
«از آن پس نیز به زیارت قبور غیر ائمه اطهار _ هم از علمای بالله و مقربان اولیای خدا _ می‌رفتند و مدد می‌گرفتند. به زیارت قبور مؤمنین در قبرستان می‌رفتند و به شاگردان خود توصیه می‌کردند که از این فیض الهی محروم نمانند.» (زیارت قبر این بزرگان، علما و مقربین و اولیای خدا و مؤمنین در قبرستان؛ همه را دیگر از آن وقت به بعد ایشان زیارت می‌کرده.)
مرحوم آیت‌الله انصاری، کیفیت زیارت اهل قبور را مطرح می‌کنند که جلسه قبل مفصل این روایت را خواندیم: در قبرستان چه کارهایی بکنیم، چه ادعیه‌ای، چه اذکاری، چه جور هدیه کنیم، کجا برویم، چطور وارد شویم؟ همه این‌ها عرض شد. و این روایتش را دیگر نمی‌خوانیم اینجا تا بخش بعدی‌اش که می‌شود این روایت ایشان که روایت مهمی است در مورد اجتماع ارواح مؤمنین. ارواح مؤمنین کجاست؟ ارواح کفار کجاست؟ که بعد حالا برسیم به نکات دیگری در این مورد.
ما روایات فراوانی داریم که ارواح مؤمنین در وادی‌السلام نجف هستند؛ وادی‌السلام که وادی امن و امنیت و سلامت است. ظاهرش را نگاه می‌کنند، اما آنقدر درب و داغان و به هم ریخته و این‌ها، ظاهری ندارد. ارواح مؤمنین در این ظاهر نیستند. ما بچه بودیم، اوایل که رفته بودیم، چند تا شیّاد در آن قبرستان بودند. سنگ می‌گرفتند، روی آن اسم کسی می‌نوشتند، پول کلان می‌گرفتند. آن موقع کیف پول ایرانی ارزش داشت. مثلاً هزار تومان ایرانی که می‌دادی، می‌شود ۱۰ هزار دینار عراقی. یک زمانی این شکلی بود، یادم است. سنگ می‌نوشتند که بعد از اینکه مُردی، تو را بیاورند اینجا؛ در وادی‌السلام و اسمت را اینجا بنویسند. مثلاً «حسین فرزند محمدعلی». یعنی بعد از مرگ هم، ملائکه دیگر سنگ‌قلاب می‌شوند. در رودربایستی قرار می‌گیرند، می‌خواهند ببرندش آنور، برهوت است. اما می‌گوید: «نه حاجی! اسمش را اینجا روی سنگ نوشته‌اند، چه کار کنیم؟» می‌گوید: «دیگر نمیشود.»
سنگ نوشتنی اصلاً شرعاً جایز نیست. فکر می‌کنند این شکلی است. نه، بابا! عمل طرف صلاحیت بیشتر است. صحبت این است که وادی‌السلام... سپس با لحنی دعایی می‌گوید: «سلامٌ علیکم فادخلوها خالدین.» ظهور وادی السلام در این دنیا، سرزمینی در نجف اشرف است که وادی ولایت است و ظهور وادی‌اسلام برزخ است. وادی‌اسلام درست است و وادی ولایت، سلام است؛ چون سلام ولایت است، ولایت هم که امیرالمؤمنین است. وادی‌السلام دقیقاً پشت امیرالمؤمنین است، یعنی همه قبور پشت امیرالمؤمنین قرار گرفته. رو به قبله که بنشینید، شما در پشت بالای سر حضرت قرار دارید و این سیمای ملکوتی‌اش این است که بهشت، نه خود حضرت علی (ع)؛ بلکه پشت علی (ع) است، در تبعیت علی (ع) است. "یهدی به الله من اتبع رضوانه" یعنی "السلام اتبعه رضوانه" یعنی هر کسی در تبعیت او قرار گرفته، به سلام رسیده است. درست شد؟ "من تبعکم الجنة مأواه" در تبعیت از اوست؛ در تبعیت از امیرالمؤمنین است. این جلوه این حقیقت عالی ملکوتی، وادی‌السلام شده که پشت کوفه است و پشت مزار شریف امیرالمؤمنین.
و در سابق‌الایام، قبل از دفن جسد مطهر حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در نجف اشرف، نجف شهر نبود بلکه بیابان بود؛ یک فرسنگ از کوفه دورتر بود. لذا نجف را "ظهر کوفه" به آن می‌گویند؛ پشت کوفه. نجف شهر نبود. الان کوفه را می‌گویند حاشیه نجف، قبلاً نجف حاشیه کوفه بود. کوفه شهر بود و نجف بیابان بود. امیرالمؤمنین در بیابان دفن شد و صد سال هم که قبر شریفش مخفی بود دیگر. و روایتی اینجا می‌آورد. ما الان بحثمان اصلش بحث نسبت‌های خانوادگی و اینهاست که فعلاً این بحث را پیش می‌بریم، و برسیم به آنجا که نکات خوبی دارد.
می‌فرماید که از امام صادق (علیه‌السلام) پرسید احمد بن عمر: «گفتم: "إن أخِی ببغداد أخافُ بها." آقا! من داداشم در بغداد است و می‌ترسم همانجا بمیرد.» حضرت فرمود: "ماعَنِ بَالِحَتْ حَیثُ ما مَاتَ." (چه فرقی دارد کجا بمیرد؟) حالا می‌خواهد بغداد باشد، یا کالیفرنیا... خب، حالا کالیفرنیا نه! مثلاً بیاید اینجا، یا در قم بمیرد، مشهد بمیرد. مثلاً اینجا دفن شود. "أَمانَهُ لا یَبقی مُؤمِنٌ فی شَرقِ الأَرضِ و غَربِها إلّا حَشَرَاللهُ روحَهُ." بدن او هم، البته ما روایت دیگری داریم که ملائکه "نقّاله" جسد او را هم جابه‌جا می‌کند که در کتاب "آن سوی مرگ" به آن اشاره شد که دو سه تا روایت خود بحث است. یک بحثی در مورد قبر داریم (در کتاب "سه دقیقه در قیامت") انشاءالله بعداً آنجا اشاراتی به این می‌شود. آن هم احتمالاً چهار پنج جلسه‌ای، شاید حالا کمتر، یکی دو جلسه در موردش صحبت بکنیم که می‌گوید: «رفتم قبر آن خانم. اسکلتش معلوم بود. استخوان‌ها را پوشاندم. بعد آن مورد عنایت اهل بیت قرار گرفتم.» که بخش‌های جدید کتاب اضافه شده در مورد این قبر صحبت می‌کنیم که این قبر خاصیتش چیست و جسد آخر اینجاست، آنجاست؛ آیا منتقل می‌کنند؟
چه چیزی را منتقل می‌کنند؟ یک ملکوتی باز خود جنازه دارد. "آنزیم‌های" کتاب خیلی قشنگ اشاره کرده بود. می‌گفت: «دیدم که در آن قبر، حالت شیری‌مانند و دیوار دارد. دیدم که خود بدن مرده آنجا یک حالت بدن‌مانندی در قبر ملکوتی‌اش بود، جدا از جنازه و خود جنازه‌اش هم که جابه‌جا کرده بوده.» خلاصه خود جنازه ملکوتی دارد، ملکوت جنازه است. جسدش جابه‌جا شده. ملکوت جنازه‌اش در این قبر است. قبل از رفع روح، شیر روحش را آوردند. روحش را که بردند، فرمود: «هر جا مؤمن بمیرد، شرق عالم باشد یا غرب عالم باشد، روحش را محشور می‌کنند به سمت کوفه.» "و حشره و هم تا از اینجا" کوفه به کار می‌برند که تعبیر دقیق نیست. "حشر" باید یک دهه کمتر یا بیشتر صحبت شود.
وادی‌السلام دوران امام صادق (ع) خیلی مثل الان که نبوده که اینقدر مشهور شود. تازه مزار امیرالمؤمنین (ع) دارد در این دوران شناخته می‌شود. شناخته نشده دیگر. دوران هارون‌الرشید عملاً همه فهمیدند که مزار امیرالمؤمنین (ع) کجاست. تا قبلش به صورت اینجوری نبود، یعنی امام سجاد (ع) فقط زیارت امیرالمؤمنین (ع) را (که زیارت امین‌الله را خواندند) و آن هم زیارتش دو خطه دعاست که از بس در تقیه بودند که اگر کسی گفت آنجا چه کار می‌کنی و از حالت دعا بگیرم، این به عنوان زیارت معنا ندارد. فضاً، فضای دعاست. دو خط هم نمی‌شود شاید این زیارت را خواند. این نهایت زیارت امیرالمؤمنین (ع) این بوده دیگر. که اوجش، این اصلش دیگر زمان امام هادی (ع) اینها بوده است که زیارت غدیریه و اینها بوده است. البته قبلش بالاخره زیارت‌هایی منتشر شده بود بین شیعه به صورت خصوصی. وادی‌السلام این شکلی معروف نبود.
«گفتم که آقا! وادی‌السلام کجاست؟ فرمود: "ظهر الکوفه."» (پشت کوفه است.) «"اما إنی کأنی بهم حلق حلق قعود یتحدّثون."» (این جمله که انگار دارم می‌بینم این‌ها را، حلقه حلقه دور هم نشسته‌اند و حرف می‌زنند.)
کنار هم؛ عرض کردیم مال روز برزخ است، احتمال زیاد. احتمال زیاد که یعنی از فضای بالا، بالاخره شب و روز اینجوری می‌فهمیم دیگر. برزخ شب دارد، روز دارد. روز خدا برای چه چیزی آفریده شده؟ برای چه چیزی آفریده شده آن فضاهای گفتگوهای عمومی و حشر و نشر و رفت و آمد و بیرون رفتن و سر زدن و اینهایشان؟ مال روزشان است. و شبشان هم فضای خلوت و تنهایی اندرونی و اینهاست. روزها اینجوری‌اند؛ حلقه حلقه نشسته‌اند، و می‌گویند، می‌شنوند و با هم گفتگو دارند. خسته نمی‌شوند اینها، یک ساعت، دو ساعت، یک هفته، دو هفته؟ که عرض کردیم: نه! این خستگی ندارد، تجلی خستگی ندارد.
شما همین الان فهمیدید که. ما هر روز می‌رفتیم درس استاد آیت‌الله جوادی آملی. حالا مقدار آن چند سالی که می‌رفتیم توفیق داشتیم. درس آیت‌الله جوادی را خواندیم. خسته نمی‌شدیم. خستگی دارد اگر ایشان شبانه‌روز آنجا صحبت می‌کرد، تفسیر قرآن می‌گفت، خسته می‌شدیم. داداش! مقایسه می‌کردیم. یک دفتری داشتیم. ما کم سن و سال بودیم. وقتی آنجا می‌رفتیم، میآمدیم برای رفقا مقایسه می‌کردیم. بعد تابستان که می‌شد، میآمدیم کرج، درس‌های یک سال آیت‌الله جوادی را دو سه ماه به این‌ها درس می‌داد و بسته تفسیر می‌گفت. یعنی تابستانمان هم خیلی از ایشان جدا نبود. یک جلوه‌ای بود از این حقایق و معارف آنجا که اصلاً اینجوری نیست. آنجا گفت و شنود این خیلی سطحش عالی‌تر و بالاتر است و صرف این گفتن و شنیدن کلمات و اعتباریات و تصور و ذهن و این‌ها نیستش. که آنجا الفاظ نیست که چهار تا فلسفه باشد. تصور کنید مثلاً سنگ کلاس الان تئوری است، بعد کلاس عملی دارند و خارج از شهر پارک دوبل می‌کنند. مثلاً آنجا برزخ اینجوری ندارد که. آنجا همه‌اش عملی است، همه‌اش. همه‌اش سیر است؛ سیر در آفاق و انفس است. درست شد؟
و خستگی این دورِ هم بودن _ حالا عرض می‌کنیم _ یکی از بخش‌های مهم این دورِ هم بودن و با اقوام و خویشان فارغ از اینکه انشاءالله عرض می‌شود که (و نسب آنجا داریم یا نداریم در مورد صحبت می‌شود) روایت دیگری دارد که "حبّة اورانی" می‌گوید که من با امیرالمؤمنین (ع) آمدیم پشت کوفه به این سمت، خارج از شهر. با امیرالمؤمنین (ع) خارج شدیم از کوفه. حضرت در وادی‌السلام توقف کردند. خب، ظاهراً مثل الان اینجوری قبرستان این شکلی نبوده. آن دوره فهمیده می‌شود که معروف این شکلی نبوده است. قبر هود و صالح و برخی انبیاء این‌ها بوده آنجا. ولی به این صورت قبرستان وادی‌السلام و اینها بعید است که این دوره این شکلی بوده باشد که اینجور باشد. و الان هم که وضعیت خاصی دارد. می‌دانید که قبرها آنجا مثلاً بیست بار مصرف، صد بار مصرف است. یعنی اکثر قبرها این شکلی است. یکی از بزرگان را آنجا دفن کردند. ما افتخار می‌کنیم این قبر ایشان بکر است، اولین بار است که شده دفن می‌کنند. بقیه هفت هشت بار، ده بار، قبرها این شکلی است. وادی‌السلام یک پنجاه سال گذشته، صد سال گذشته، دویست سال گذشته، دیگر قبرها خالی شده. و یک زمانی، به نظرم خواندم، ۱۵ هزار تا قبر در وادی‌السلام است. بزرگترین قبرستان عالم اسلام.
بعد می‌گوید: «آمدیم پشت کوفه و حضرت در وادی‌السلام توقف کردند و انگار داشتند با این اقوام گفتگو می‌کردند. من به متابعت از قیام ایشان ایستادم تا خسته شدم، نشستم. قدری که خسته شدم، بعد از آن ایستادم. به قدری که مثل اول دوباره خسته شدم، باز نشستم. باز خسته شدم، باز ایستادم. هی نشستم، خسته شدم. ایستادم، خسته شدم. نشستم، خسته شدم. آخرش آنقدر خسته شدم. و عوام را جمع کردم و گفتم یا امیرالمؤمنین! من دیگر بر شما دارم شفقت می‌آورم از این طول قیام. ای کاش یک ساعتی، یک چند لحظه استراحت کنیم. هوای گرم زمین انداختم تا ازت حرارت روشن بشیند. حضرت فرمودند: "ای حبّه! این قیام و وقف به خاطر این بود که دارم با مؤمنین تکلم می‌کنم، با این‌ها انس می‌گیرم."»
خوش به حال مؤمنی که آنجا امیرالمؤمنین (ع) تکلم می‌کند! بعد امیرالمؤمنین (ع) برای تکلم اهل برزخ نیاز به ایستادن ندارد. این چی بوده که امیرالمؤمنین (ع) به این نحو ایستادن را انتخاب کرده? می‌خواسته چیزی به این حبّه بگوید، یاد بدهد، نشانش بدهد. وجهی داشته قیام حضرت، اسرار سیمرغ، سر درنمی‌آوریم ما. فقط می‌دانیم که همه همه برزخ و بهشت و اینها خود امیرالمؤمنین است. امیرالمؤمنین (ع) در حال سیر استند. دیگر نیاز به اینکه حضرت بدن عنصری‌اش بیاید اینجا بایستد رو به اینها و فلان و اینها، این حرف‌ها را ندارد.
«گفتم یا امیرالمؤمنین! مرده‌ها مگر تکلم دارند؟ معانست مگر دارند؟»
سطح معارف آن دوران، همانند "اکابریه" بود. قشنگ چقدر سطح معارف پایین است که طرف همچین سؤالی می‌کند. الان به برکت انقلاب و این‌ها واقعاً سطح معارف مؤمنین بالا رفته است. شما بیاین و روی آن کار بکنید. چقدر سطح معارف، چقدر عمق دارد معارف! هم‌نشین این‌ها که پامنبرهای امیرالمؤمنین (ع) بودند در مسجد کوفه، با حضرت هم آمده خارج از شهر، انقدر نزدیک بوده و حضرت پاسخ داده است. سطح جسارت بکنیم: سطح سؤال و معارف و سطح معارفی که جلوه کرده بین این‌ها، ممکن است سطح خود فرد بالا باشد.
«گفتم که حرف هم می‌زنند با همدیگر؟ بله! اگر پرده از جلوی چشمانتان برود کنار، می‌بینید اینها حلقه حلقه نشسته‌اند با عمامه‌شان. عمامه دارند آنورها...» به شوخی می‌گوید: "بهشتی مجتهدی می‌فرماید که آخوندها را مسخره می‌کنی. آخر اگر تازه آداب مستحبات را بخواهند در مورد رعایت بکنند، عمامه یکی از آداب کفن است. عمامه سرت می‌کنند. لباس ملائکه است، بنده خدا! این عمامه سربند ملائکه از این شکلی است و بغلش آویزان می‌شود، تحت‌الحنک. این هم جزء لباس ملا است."
«با عمامه و یا یک چیز دیگری، پشت و ساقه‌های پای خودشان را به هم بسته‌اند. تحت‌الحنک‌هایشان با هم شده، کمربند به هم بسته‌اند، ساق پایشان را به هم بسته‌اند.» یعنی چه؟ یعنی خود عمامه که در کتاب "آنور" آمده است. و اینکه حالا ساقشان را به هم می‌بستند، اتصال ذهنی و فکری و اینها با همدیگر داشتند دیگر. جلوه‌شان چنین است و اینجوری نشسته‌اند و با هم گفتگو می‌کنند.
عرض کردم که اینها اجسامند یا ارواحند؟ خدا رحمت کند ملاصدرا را که دو تا چهارتا کرد و همه را جا انداخت. بدن مثالی و فلان و اینها. همه را از زبان نوشت. می‌فرمود: اگر مخاطب اهل بیت (ع) ملاصدرا بودند، اهل بیت (ع) کلاً اصول کافی را یک جور دیگر می‌گفت. امام فرمود که اگر پامنبرهای امروز و ملاصدرا بودند، مخاطب عام بودند دیگر.
این‌ها سؤالاتی است. ارواح اجسام مادی هستند. "هیچ مؤمنی در زمینی از زمین‌های دنیا نمی‌میرد مگر اینکه به روحش گفته می‌شود که به وادی‌السلام ملحق شود. در وادی‌السلام، بقعه‌ای از بهشت عدن است." بهشت عدن! خدایا! عدن، آقا! این واژه "اورجینال فارسی" نیست؛ "اصل فارسی اورجینال" هم انگلیسی است. تقریباً معادل عربی‌اش می‌شود "عدن". یعنی یک چیزی اصلش. واژه "معدن" هم که می‌گویند همین است دیگر. می‌گویند از معدن طلا (یعنی آنجایی که هرچی طلای اورجینال است آنجاست)
"مردن اسم" و مرکز عدل؛ جایی که طلای عدن داریم، جایی که مثل عدن داریم، جایی که نقره عدن را داریم، عدل یعنی اصل، یعنی اورجینالش، خود خودش. اینها همه‌اش تنازلاتش بود. جنت عدن داریم، یک جنت‌المأوا داریم، فردوس داریم. هر کدام چیست؟ معنایش چیست؟ یک حقیقت است با چند تنزل، چند مرتبه است، چند تا چیز است. قیامت و اینها صحبت نمی‌کنیم. چرا؟ "اون تو کانال عالم برزخ که رفتی، اونجا تو کانال مدیای برزخ انشاءالله ثبت نام می‌کنیم." یکی از اهل برزخ، تجربه نزدیک به مرگ پیدا می‌کند، می‌رود قیامت را می‌بینید، برمی‌گردد که قیامت چیست؛ بهشت قیامتی، جهنم. تمام بحث‌هایمان اینجا "آن سوی مرگ" و با پای عقل و اینها، بله!
به هر حال، اینجا یک جلوه‌ای از جنت عدن در کجا ست؟ در وادی‌السلام. کفار کجایند؟ در برهوت.
باز روایت می‌آورد ایشان از فضل بن شاذان در کتاب "امام زمان"، حدیث طولانی ایشان. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از کوفه خارج شدند، همینطور می‌رفتند تا به "قَرین" رسیدند. گفتند: "قریه" این دو تا ستون بوده، خارج از کوفه در یک فرسنگی کوفه. مردمی که از خارج به کوفه می‌آمدند، ازش به عنوان علامت استفاده می‌کردند. لذا نجف را به اسم "ارض القرا" هم می‌شناسند. "غرَوی" که می‌گویند "اهل قرا" است، در مثل می‌گویند: اصفهانی غروی، نجفی غروی، فلان غروی، تبریزی. این قرا همان نجف است. قرا به آن می‌گویند. یک کتابی داریم "فرحت القرا". قری گنگ به آن می‌گویند. "قروی" می‌گویند که اهل قرارند؛ نجفی. یعنی دشتی که پهلوی این دو تا ستون است. یعنی دو تا ستون اصلی داشته، دو تا قَریه داشته. یک دشتی بوده وسط این. این شده نجف. حالا خود این هم آقا، ببینید! هرچی ما اینجا داریم، یک جلوه‌ای از عالم بالا است ها. همه‌اش حساب و کتاب دارد. برای چی قبر امیرالمؤمنین (ع) پشت کوفه است؟ وادی‌السلام پشت قبر امیرالمؤمنین (ع). بعد این کوفه از بیرونش دو تا علامت این ستون این‌شکلی داشته. قبر امیرالمؤمنین (ع) که نجف باشد، می‌افتاده پشت این. و همه‌اش اسراری از ملکوت، نشانه‌هایی است از ملکوت.
همانجور که کربلا پشت سدرةالمنتهی بود؛ سدره بوده، آنجا مزار اباعبدالله، قبر حضرت پشت سدره‌ای بوده، درخت سدری بوده. این‌ها همه‌اش اسراری دارد، حقایقی دارد. امام رضا چرا بین کوه‌ها افتادند؟ اینجا دور تا دور مشهد را کوه گرفته دیگر. انگار دره‌ای است، حضرت در وسط چند تا کوه است. همان "کلمة لا اله الا الله حسنی" جلوه کرده. دور تا دور کوه، قبر حضرت پایین اینها. باز مثلاً نجف یک فضایی دارد، کربلا یک فضایی دارد، کاظمین یک فضایی دارد. هر کدام جلوه ظاهری‌شان حقیقت ملکوتی نیست که. فکر می‌کنید اینجوری شد دیگر، بله.
«قرین از این هم رد شدند. ما هم دنبال حضرت راه افتادیم تا به حضرت رسیدیم. دیدیم که به پشت روی زمین دراز کشیده است. جسد مبارکش به زمین بود. پرسیدم: زیرانداز کو؟ کی چنین کاری می‌کند؟ امیرالمؤمنین! لباسم را برای شما روی زمین پهن کنم؟» حضرت غذا خواندند: «نه! آیا اینجا مگر غیر از خاک و تربت مؤمن یا مزاحمت با مؤمن در نشیمنگاه اوست؟ فقط خاکی من مزاحم کسی نیستم.»
"اسبق بن نباته" می‌گوید: «گفتم یا امیرالمؤمنین! خاک مؤمن را می‌دانیم، می‌شناسیم که در اینجا بوده یا اینکه بعداً اینجا مؤمن مثلاً یا قبری بوده اینجا یا بدن مؤمنی دفن شده. اینکه "مزاحمت با مؤمن در نشیمنگاهش" را نفهمیدیم. شما فرمودید که من اینجا مزاحم مؤمنم در محل استراحت. یعنی چه؟»
حضرت فرمودند که: «ای پسرِ نباته! اگر پرده از برابر چشمانتان کنار برود، می‌بینید ارواح مؤمنین اینجا در این وادی‌السلام حلقه‌وار دور هم نشسته‌اند و با هم حرف می‌زنند، گفت و شنود دارند. روح هر مؤمن اینجاست. روح هر کافر هم در وادی برهوت است.»
"برهوت" کجاست؟ آقا! یمن. یکی از اساتید می‌فرمود یمن رفته بودیم، چندین سال پیش. می‌فرمود که به من گفتند: «اینجا وادی برهوت، بیابان معروفی آنجا است. وادی برهوت که شنیدید اینجاست. چند قدم قدم بزنم.» بعد ایشان گفتش که: «پیاده شدم. چند قدم در این بیابان که قدم زدم، تب چهل درجه کردم و افتادم.» (یعنی آن اثر ملکوتی‌اش اینجا ظاهر است در این زمین). چاه دارد. بله! برهوت جاهای وحشتناکی دارد. و این‌ها جلوه، جلوه ملکوتش است که در ملک است.
شیخ بهایی تهران می‌فرمایند که: «مؤمنین که در وادی‌السلام هستند (که خود ایشان هم از همینها است)، در التزاز و مسرت به سر می‌برند. از جام و قصر محبت و ولایت، سرمست و سرشار هستند. در عشق و وحشت و سرور، و مرور مرور زمان "برزخی" را تا قیام قیامت حسّ نمی‌کنند. یک صبح شد، یک عصر شد. آنقدر برای اینها سریع می‌گذرد در برزخ. ولی کفار که دستشان از علم و معرفت کوتاه است. جانشان از جام سرشار آب زلال ولایت سیراب نگشته، در خشکسال برهوت یمن اجتماع دارند.»
"ذره ذره کندرین عرض و سماست/ جنس خود را همچو کاه و کهرباست."
"ناریان مر ناریان را جاذبند/ نوریان نوریان را طالبند."
«طی زمان اگر امر نسبی باشد، این مسئله را خوب می‌رساند که چقدر گذشت زمان برای اهل برهوت سخت و پُرمصایب و دراز و کوبنده است که تو گویی هر لحظه از آن سال‌هاست. و برای اهل وادی‌السلام که وادی "ایمنه" است، چقدر راحت و زودگذر و لطیف است. تو گویی که سالی از آن در یک لحظه طی می‌شود.» که این را شما الان در خدمت شهید حاج قاسم سلیمانی نشستید. دو ساعت، سه ساعت هم مانند یک دقیقه برایتان به حساب نمی‌آید. و تصور کنید در زندان، مثلاً یک شب پاسگاه بودیم، بازداشت بودیم. شب عروسی‌تان چقدر گذشت برای شما؟ چند ساعت گذشت؟ از اول رفتی، نمی‌دانم عروس را از آرایشگاه آوردی، مثلاً از ۳ ظهر درگیر بودی، اصلاً نفهمیدی ناهار چی خوردی، بعد تالار و فلان تا ۳ و ۴ صبح. آقا! دوازده ساعت. دوازده ساعت اصلاً خسته نشده بودی این همه. خستگی نمی‌کن را آنجا حس می‌کنی.
یک شب بازداشتگاه بوده، آقا نیم ساعت نشسته احساس می‌کند دو شبانه‌روز اینجاست. خستگی و این ناراحتی، اینها همه‌اش فشار روانی است. زمان برای اینها این شکلی است. در مجالس انس و خلوت با محبوب، گذشت زمان محسوس نیست. در آن مقام وحدت که ارواح از زنگار اثرات و تعلقات پاک شده و در مقام صفا و مودت و معانست درهم و با هم آمیخته شده و چون شیر و شکر و شهد و انگبین در هم فرورفته‌اند، گذشت زمان (که از آثار ماده است و ادراک طی تدریج آن در آنجا راه ندارد) شاید معنای "طی زمان" برای اولیای خدا هم همین باشد. نکته قشنگ این است که زمان نمی‌فهمد "طی و زمان". شنیدید بعضی می‌گویند "طی‌الزمان" اولیای خدا همین شکلی هستند. یعنی ساعت نگذشته است. ساعت که مادی است. منظور اینکه یعنی خورشید دیگر همان حرکت خورشید است. خورشید حرکت می‌کند؟
حالا این مؤمن، آن حضور برزخی‌اش چنان است که انقدر معارف نصیبش می‌شود در یک ساعت که مثلاً دیگران در این یک ساعت، یک دانه کتلت درست کرده‌اند یا مثلاً یک صفحه مطالعه کرده‌اند. این در یک ساعت چقدر مطالعه کرده؟ بفرمایید! دو جلد کتاب مطالعه کرده. از حضور مادی خود را منصرف کرده، از درک مادی خود را منصرف کرده، رفته در آن درک برزخی‌اش. آنجا دارد استفاده می‌کند، برداشت می‌کند، بهره می‌برد.
جلسه کلاس را می‌بینید. یک جلسه است. نیم ساعته. نیم ساعت سخنرانی، به اندازه صد سال استفاده کرده است. یک کلاس مدارس دبیرستان و اینها را هم تجربه این شکلی دارد. یک نیم ساعت، یک ساعت کلاس است، احساس می‌کنید صد سال گذشته. انقدر که طول کشید، انقدر که بی‌خاصیت. یک درس تفسیر و جلسه معنوی و معرفتی را ده سال در آن جلسه فلان می‌رفتم. عجب! یک ماه رفتم. بس که برایم کم به حساب آمد. یعنی من هر هفته، من هر روز این جلسه را می‌رفتم. احساس می‌کردم یک ماه شد. همه اینها که رفتند. سیر نمی‌شدم من این جلسات را. بابا! یک سال در کلاس درس داشتیم. می‌گوید نه بابا! یک ماه در درس بودم. بس که زجر داشته است!. این زمان، یک بخشش این است.
به عکس، در زندان‌های فراق و جدایی از محبوب و تعلقات، هر لحظه سالی می‌گذرد. و "توکل به کثرات" و توهم این تعلق، زمان در قوه تخیل طولانی نمود: هر ساعت او را چون شب یلدا، دراز و پیوسته می‌کند. "شخص منتظر" رو چشم به راه طلوع سپیده صبح امید و وصل و خلوت انس می‌دارد که حالا این هم یک بخشی است. این شعر را می‌خواند:
"من پیر سال و ماه نیم، یارم بی‌وفاست"
"بر من چو عمر می‌گذرد، پیرزن نامش با وفاست"
می‌گوید: «من بابت سال و ماه پیر نشدم، بابت فراق از یارم پیر شدم. یک لحظه اگر از او سیر بشوم، احساس می‌کنم صد سال گذشته و پیری صد سال است.»
البته افرادی که به مقام قرب حضرت احدیت (عزّوجل) رسیده‌اند و چشم بصیرت آن‌ها باز شده باشد، همانطور که اموات صورت‌های مجسّم می‌شوند و زنده‌ها را می‌بینند، آن‌ها هم می‌توانند مرده‌ها را ببینند و با آن‌ها تکلم کنند.
از اینجا وارد بحث دیگری می‌شویم. تا حالا از اینور بود که اینوریا (اهل دنیا) آنوریا (اهل برزخ) را دیدند. آقای انصاری همدانی، حضرت سلمان را دید. امیرالمؤمنین (ع)، وادی‌السلام و برهوت را دیدند و گفتند. توضیح دادند و حالات اینها، احوال اینها چطور به اینها می‌گذرد.
آنور هم هست. حالا آنوریا سر می‌زنند؟ برزخیا؟ نه فقط تجربه نزدیک به مرگ و اینها، بلکه مرده رفته، مستقر شده. خواندیم جلسه قبل و چند تا روایت اینجا دارد با توضیحات ایشان. می‌خوانیم روایت اول از امام کاظم (علیه‌السلام)، "من با پدرم از مدینه" (پدرشان یعنی کی؟ امام صادق (ع)). «از مدینه برای سرکشی به بعضی از اموالشان راه افتادیم. سر بزنیم بعضی از اموال امام صادق (ع) در صحرا. وارد شدیم و یک پیرمردی که موهای سر و صورتش سفید بود به پدرم وارد شد و به سلام پدرم پیاده شد، به نزدش رفت و می‌شنیدم که بهش می‌گفت: "فدایت شوم!" بعد نشستیم و اینها در طول مدت طولانی از هم پرسش‌هایی کردند. بعد از آن، آن پیرمرد پاشد و رفت و با پدرم خداحافظی کرد. پدرم ایستاد و دائم به پشت سرش نگاه می‌کرد تا از نظر پنهان شد.»
«آن شخصی که آن پیر مرد بود، من عرض کردم: "پدرجان! این پیرمرد کی بود که من شنیدم که باهاش اینجوری حرف می‌زنی؟ با هیچکس این شکلی حرف نمی‌زنید!" فرمود: "پدرم، امام باقر (علیه‌السلام)!"»
این سؤال و جواب آقا! اسراری توشه. یعنی این سؤال و جواب اینجوری ساده نیست که خب! اول اینکه آن چهره تمثل بوده، تمثل برزخی بوده. تمثل برزخی امام باقر (علیه‌السلام) به شکل پیرمرد بوده. پیرمردند دیگر. پیر طریقت. چرا امام سجاد (علیه‌السلام) از امام کاظم (علیه‌السلام) و از امام صادق (ع) پرسیدند؟ خود امام کاظم (ع) نمی‌دانستند که آن پدربزرگشان امام باقر (ع) است که خودش امام است.
صورت مثالی وقتی دارید می‌بینید، اصلاً صورت مثالی معرفی نمی‌کنند. صورت مثالی که می‌بینید، دیدن او همانا و شناختن او همان. برزخ عالم حجاب نیستش که مثل اینجا نیستش که. تا می‌بینی دستت می‌آید. به آن میزانی که معرفت داری و به قدر عمل، به میزان درجه رشد روحی و به میزانی که او خودش را جلوه می‌دهد، اجازه می‌دهد که او را ببیند و به میزانی که از خودش تعریف، بهت ارائه می‌دهد و هیچ واسطه‌ای نمی‌کنم. خب! بعد امام کاظم (علیه‌السلام) نمی‌دانستند که امام باقر (ع) است و از پدر باید می‌پرسیدند. می‌خواهد بگوید که کانال معرفت امام تا وقتی که امام بالاتر از او هست و ولی حقی است. کانال معرفت او از کانال امام می‌گذرد. یعنی این را هم که موسی‌بن‌جعفر (ع) فهمید این امام باقر (ع) است، از کانال پدر فهمید. فرمودند چون امام صادق (ع) ولایت داشتند به امام کاظم (ع)، از این کانال فهمیدند که امام باقر (ع) بودند. این گفتگو پیش آمد. آمدند، نشستند. خب امام صادق (ع) با بدن عنصری‌شان آمدند، نشستند. امام باقر (ع) با بدن ملکوتی و مثالی آمدند. بعید هم نیست. این احتمال هم هست که اصلاً شاید امام باقر (ع) سلام به چه جلوه‌ای؟ او به بدن عنصری آمده باشد. هیچ بعدی ندارد. و می‌شود امام معصوم که از دنیا رفته، در قالب مادی قرار گیرد. ماده در اختیار ماده. جلوه حضرت عیسی (علیه‌السلام) این بود که گل درست می‌کرد، تویش می‌دمید و می‌شد پرنده. بعد امام باقر (علیه‌السلام) نمی‌تواند خودش را همان لحظه به خودش بدن بدهد و برگردد به دنیا؟ ممکن است بدن عنصری بود. بدن مادی بوده. با بدن مادی آمدند.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آمدند؛ خودشان زیر تابوت خودشان را گرفتند. روایت عجیب است. مرحوم شهید عسکری در کتاب "امامت" نقل می‌کند این روایت را. یک بابی داریم؛ افرادی که بعد از شهادت امیرالمؤمنین (ع)، امیرالمؤمنین (ع) را دیدند با بدن عنصری، بدن مادی. نه! چرا فرداش؟ روایت شهید حجری و دو سه نفر دیگر می‌گوید که آمدند و خیلی بی‌تاب بودند خدمت امام مجتبی (علیه‌السلام). گفتند: «آقا! ما بی‌تابیم. امیرالمؤمنین (ع) را از دست دادیم. ببینیمش. می‌شناسی‌اش ؟» الان حضرت گفت: «بله!» و امیرالمؤمنین (ع) نشستند، شمشیرشان را دستشان گرفتند با بدن عنصری. چه حالی پیدا کردند؟ چه شدند؟ دیگر نمی‌دانم. خبر ندارم. و خود حضرت هم فرمودند که: «عقب تابوتم را بگیرید و بلند کنید. جلوش را ول کنید.» و جلوش را حالا گفتند که جبرئیل و میکائیل یا جبرئیل و اسرافیل یا اسرافیل و میکائیل، الان یادم نیست. دو تا از این ملائکه مقرب گرفتند و مردم دیدند وسط بیابان، سواری صورت پوشانده از مرکب پیاده شد. امام حسن و امام حسین (علیهما‌السلام) فقط بودند. عقب تابوت و جلو تابوت هم که دو تا ملک گرفته بودند. «تحویل من بده، خودم دفنش می‌کنم.» امیرالمؤمنین (ع) خود حضرت آمدند جنازه خودشان را دفن کنند.
بعد روابات دیگر که دارد، یک شب همه آمدند، گفتند که دیشب امیرالمؤمنین (ع) خانه ما بود. و نفر اول گفت، نفر دوم تا چهل نفر گفتند دیشب علی (ع) اینجا بود. در عالم قدس خب! می‌خواهد بگوید که این تعدد اینجا معنا ندارد. خورشید هنوز در همه خانه‌ها هست. وجود اطلاقیه دیگر، محدودیت معنا ندارد که.
بعد اراده می‌کند برای خودش بدن ایجاد می‌کند هر جا که بخواهد. زنده‌های کوچکتر، آن اونایی که ناخن شست امیرالمؤمنین (ع) نمی‌شوند، در عالم برزخ این قدرت‌ها را دارند که برگردند این شکلی به دنیا کاری بکنند. و این هم ممکن است بدن عنصری بوده باشد. به هر حال ممکن است یک مرده‌ای که از دنیا رفته، با بدن عنصری‌اش برگردد به خانواده‌اش سر بزند. بستگی به درجه روحی‌اش دارد. ممکن است با بدن عنصری‌اش بیاید یک کارهایی بکند، با بدن عنصری بیاید مثلاً برود در مدرسه بچه‌اش یک کاری انجام بدهد. کما که از این شهدا خاطرات این شکلی نقل شده. گاهی امضا کرده، آمده فلان جا، عکس گرفته، آمده فلان چیز را گفته. با بدن عنصری. "خاتون" اسم فیلم "خداحافظ رفیق" بود را یادتان هست دیگر؟ دیده بودید. سه تا اپیزود داشت. یک اپیزودش این بود، می‌خواستند برای شهدا فیلم بسازند و دو تا جوان آمدند به اینها گفتند و بعد اینها هم از اینها فیلم گرفتند و قشنگ فیلمبرداری شده بود. تصویر فیلمبرداری را هم خودشان می‌دیدند، آن اطرافیان نمی‌دیدند. تصویر دو تا جوان، دو تا شهید بودند و که بدن روی مین رفتند و دو تا شهید شدند. داستانش واقعی بود. از اینها طبیعی است. از شهدا آنقدر برمی‌آید، حیات دارند و جور آزادند. به اذن حق تعالی می‌توانند برگردند به این دنیا. خاطرات عجیبی هم گاهی نقل شده.
خلاصه ممکن است در حد بدن عنصری هم باشد به این نحو برگردند و بیایند به خانواده سر بزنند. یا حداقلش این است که به بدن مثالی برگردند و بیایند و حضور پیدا کنند و بنشینند در جلسه و باشند. آنقدر لطافتی دارد جلسه معنوی، مجلس روضه که گرفتید. پدر شما اهل روضه بوده، از اینها زیاد گفته شده. نویسنده کتاب "سیر و سلوک" پدرش را دیده بود. نویسنده کتاب "روشنفکری" نویسنده خدا رحمت کند ایشان را. پدر ایشان، آقا عمادی عزیزمان، برادرم. پدر ایشان. بعد گفت که در همین کتاب آورده. داستان، به نظرم آخر کتاب اضافه کرد. آنجوری که یادم است، گفتش که: «من از پدرم پرسیدم که اینجا چه کار می‌کنی؟» او گفتش که: «ما اینجا چای ریز امام حسین (علیه‌السلام) شدیم.» خلاصه اینور داریم برای امام حسین (ع) کار می‌کنیم و در مجالس امام حسین (ع) کار می‌کنیم که ایشان تعجب کرده بود. گفت: «آقا! می‌شود اینجوری؟» بله می‌شود.
مجلس و چای می‌ریزیم و اینها. دنیا به نحوی، یکی از این تجربه نزدیک به مرگ بود که گفتند و دوستانه منتشرش کردند در کانال. گفت: «محرمات میآمدم، بر می‌گشتم اینجا در دنیا کار می‌کردم.» حالا یا در بدن مثالی بوده، حضور پیدا می‌کرد در مجلس. یا قدرت داشته و می‌تواند حتی بدن عنصری هم این اجازه را بگیرد که حضور پیدا بکند در جلسه. حالا اینها به توهمات نکشاند ما را. هر کی بغل دست او دیدیم، احتمالاً یکی از شهداست، با بدن عنصری برگشته است. ما به توهم نمی‌خواهیم برویم.
اصل بحث برزخ داریم عرض می‌کنیم. ما در توهمات اینها نمی‌خواهیم سیر بکنیم. چشم برزخی بحث علمی است، جنبه تذکری و اینها دارد. ما با عالم برزخ آشنا می‌شویم. قاطی نشود این مباحث با هم. گاهی این حرف‌ها شنیده می‌شود، بعد می‌روند به برخی بزرگان و اساتید، اینها یک جور دیگری جلوه می‌دهند و فلانی آمده اینجا، نمی‌دانم دارد دم و دستگاه چشم برزخی‌اش را به رخ می‌کشد. فلان مخاطب ما، مخاطب فرهیخته و دانا و باشعوری است، و او می‌فهمد. و آن مخاطب ثابت ما حالی‌اش است، حواسش هست که ما چی داریم می‌گوییم، بحث چیست اصلاً. ما در آن وادی‌های هیپنوتیزم و بالا پایین کردن توهم نمی‌خواهیم برویم. ما داریم کیفیت این عالم برزخ و عالم دنیا، و نسبت اینها با همدیگر را کشف می‌کنیم. و این مرده‌ها رابطه‌شان با اهل دنیا چه شکلی است؟ خلاصه اینها پس میان سر می‌زنند. این روایت اول بود: امام باقر (علیه‌السلام) به امام صادق (علیه‌السلام).
روایت دیگر هست. ابراهیم بن ابی بلاد می‌گوید: «من به امام رضا (علیه‌السلام) عرض کردم که عبدالکریم بن حسان برای من روایت کرده از "عبیدة بن عبدالله بن بشیر خفّعی" (خ و س سه نقطه و عین) از پدر شما یعنی موسی بن جعفر (ع). موسی بن جعفر (ع) به من فرمود که من کنار پدرم یعنی امام صادق (ع) بودم.» (این همان روایت قبلی است با یک سند دیگری.)
«خفّعی دارد می‌گوید که موسی بن جعفر (ع) به من فرمود: "من کنار پدرم راه افتادیم. با امام صادق (ع) رفتیم "رئیس آقا" (یکی از مناطق اطراف مدینه). پدرم پیاده شد، پیشانی‌اش را بوسید."» ابراهیم می‌گوید که: «من چنین می‌دانم که دست اورم را بوسیده است.» ابراهیم بن ابی و روایت ادامه پیدا می‌کند: «و هی بهش می‌گفت: "فدایت شوم!" آن پیرمرد به پدرم سفارش‌هایی کرد. پدرم پا شد و شیخ راه افتاد و آنقدر رفت که از نظر پنهان شد و بعد پدرم سوار شد و ما راه افتادیم.»
«به پدرم گفتم: "مرد کی بود که باهاش اینجوری رفتار کردی؟" فرمود که: "این مرد پدرم بود."» (یعنی حضرت امام باقر (علیه‌السلام).)
در مورد اینکه اهل برزخ گرفتاری‌هایی پیدا می‌کنند تا رها بشوند و اعمال بد به شکل شیطان جلوه می‌کند در عالم برزخ که حالا این را بچه‌ها فعلاً کار نداریم. و نفس اماره اگر اصلاح نشده باشد، به صورت شیطان جلوه می‌کند در عالم برزخ. بحث این شکلی اینجا می‌آورد ایشان. صورت اعمال در قبر به چه شکلی مجسم می‌شود؟ ولایت به چه شکلی مجسم می‌شود؟ و مخالفت با امیرالمؤمنین (ع) و اینها... که دیگر حالا روایت این باب، این بخش، این مجلس ایشان در واقع با این روایات و این بحث تمام می‌شود. مجالس عمومی ایشان بوده و ایشان در واقع اینها را روی منبر برای عموم می‌گفتند. بعد کتابش کردند. مجلس مجلس ماه مبارک رمضان هم بوده. و خدمت شما عرض کنم که اینها هم به این نحو بوده که آخرش روضه می‌خوانده ایشان. فضا، فضای منبری است. هر جلسه‌ای می‌رود به سمت فضای روحانی، بحث‌های علمی دارد و به سمت روضه. لذا باز برخی بحث‌ها را در جلسات دیگرش ایشان اشاره می‌کند که دیگر حالا فعلاً با این کاری نداریم. فقط یک کلیت عرض شد از اینکه مردگان می‌آیند سر می‌زنند به زنده‌ها.
خب اینجا روایت بیشتری داریم که در ادامه جلسه، بقیه روایاتش را با همدیگه بخوانیم که روایت خیلی جالبی است. خیلی هم مطلب دارد.
نکته اولی که می‌خواهیم بهش بپردازیم این است که اصلاً مگر بعد از مرگ، نسبت برقرار است؟ آقا! مگر فامیل بودن اعتباری نیست؟ این چه جوریه که ما بعد از مرگمان، مگر شناسنامه‌ای نیست؟ نسبت‌ها این شکلی است دیگر. خب، پدر و بچه و اینها گاهی سنخیت ندارند. اصلاً ربطی به هم ندارد مثل حضرت نوح و فرزندش. گاهی اسم یک نفر در شناسنامه یک نفر است با هیچ ربطی به همدیگر ندارند. فقط پدر صلبیه است و به حساب نمی‌آید. طرف بدش می‌آید از اسم، انگار اصلاً "من بابایی نیستم". می‌گوید به من اسم نگویید جز بچه‌هایتان. بعد آنها می‌آیند به اینها سر می‌زنند. بعد این مثلاً پسرها که از دنیا می‌روند، مثلاً می‌روند پیش باباهاشان. بابای مثلاً اینجوریه. مثلاً این بچه چند سال بود که بچه‌دار نمی‌شد و بعد الان بچه‌دار شده. بعد ده سال مثلاً زمانی که پدر او که از دنیا رفته بود یا مادرش از دنیا رفته است. خوشحال می‌شود ها؟ اینها مگر حالت دنیایی نیست؟ مگر ربط به ماده ندارد؟ برای چی باید خوشحال بشود؟ از چی خوشحال می‌شود؟ مگر اصلاً به بچه‌اش کار دارد؟ به آن چیزی که بچه‌اش در چه اوضاعی است که بخواهد حال و احوال بپرسد و بیاید سر بزند؟ تو زندگی خودت را مگر نداری در عالم برزخ؟
این یک بحث بسیار مهمی است و تا حالا بحث‌های برزخ و معاد و اینها که مطرح می‌شود، به صورت اجمالی و کلی است. اینها ریزه‌کاری‌های بحث هستند. ندیدم تا حالا در کتاب‌های برزخ و معاد و اینها به این بخش، به این نحو پرداخته باشند. حتی در همین کتاب می‌بینید که به این نپرداخته است. ما این بحث را الان واردش می‌شویم. دو الی سه جلسه لااقل طول می‌کشد از الان. و در مورد نسبت‌ها در عالم برزخ و قیامت، خصوصاً برزخ، نسبت‌های فامیلی که این را ما داریم یا نداریم، مفصل انشاءالله با همدیگر گفتگو می‌کنیم. از کتاب تفسیر آیت‌الله جوادی مطالبی آوردیم که از روی آن می‌خوانیم انشاءالله با هم.
نکته اول در مورد اینکه اصلاً نسب و حسب مگر برقرار است بعد از مرگ؟ خب! اول ما یک سری روایات داریم که کلاً زیر آب حسب و نسب بعد از مرگ را می‌زند. علمی تخصصی می‌شود. سعی می‌کنیم که فقط نرم و نازک باشد. خیلی فشار نیاید، آرام آرام بحث را مطرح کنیم.
در کتاب شریف بحارالانوار، جلد ۷، صفحه ۲۳۷، باب ۹؛ یک بابی است. اسم بابش آقا این است: "أَنَّهُ یَدعُو النَّاسَ بِأَسماءِ أُمرائِهِم". این روایت می‌فرماید: «در قیامت مردم را با اسم مادرانشان صدا می‌زنند، الا شیعه. شیعه را با اسم مادر صدا نمی‌زنند.»
همه را آنجا – غیر مسلمین را، غیر شیعه را – می‌گویم مثلاً "کامبیز فرزند کی؟ ساروین." "آرمیتا" مثلاً با اسم مادرش. "آروین" اسم زن است. الان هر چیزی از هر کسی دیدین، تعجب نکنید. هر بنده ای فهمیدم اسامی دهه نودی‌ها را. اینها را که آدم می‌بیند، همه چیز شک می‌کند. اسم گلدان اگر دیدی مثلاً روی بعداً حالا سبیل در می‌آورد، سبیل کلفت می‌شود، بعد لات محل می‌شود. مثلاً اسم یک گلدان را گذاشته‌اند رویش اسم این کوزه را. هیچ تعجب نکنید. بعداً این مادر، مثلاً این الان اسمش این است. بعداً هشتاد سال بعد، مامان‌بزرگ می‌شود با دماغ عمل کرده. از دهه نود بگیر که چی‌ها دیده در طفولیتش! خلاصه این به اسم مادرش صدایش می‌زند. درسته؟ فقط شیعه را به اسم پدر صدا می‌زنند.
نکته ادامه: "وَ أَنَّ کُلَّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ مُنقَطِعٌ یَومَ القِیامَةِ" (همه روز قیامت قطع است). هیشکی بچه هیشکی نیست. هیشکی داماد هیشکی نیست. هیشکی فامیل هیشکی نیست. وصالت و اینها نداریم روز قیامت. هیشکی با هیشکی نسبت آقا! ندارد. حالا "إِلَّا نَسَبَ رَسُولِ اللَّهِ وَ سَببَهُ". (مگر نسبت پیغمبر). مثلاً بعد داماد پیغمبر، سِبب پیغمبر با ص است؟. استاد می‌گوید: "هی! دو فقط برقرار است". این فقط برقرار است روز قیامت. این نسبت برقرار است.
عنوان بابش جالب است. اول دارد فقط زیر آب می‌زند که ما آنطرف نسبت نداریم. آیه‌ای که دارد در قرآن، ماشاءالله! قربانش بشوم. آیه هم که زیر آب همه چیز را می‌زند قشنگ در تفسیر سوره مبارکه "مومن": "فَلَا أَنسَابَ بَینَهُم یَومَئِذٍ وَ لَا یَتَسَاءَلُونَ". وقتی در صور دمیده می‌شود، در صور آنجا دیگر هیچ نسبتی نیست.
ما که گفتیم آقا بین قیامت و برزخ تفاوت ماهوی نداریم. فقط برزخ باطن دنیاست، قیامت باطن برزخ است. نسبتش، نسبت بطن ظهور و باطن، ظاهر و باطن است. اتفاق جدید آنجا رُخ نمی‌دهد که بگوید این مال قیامت است که الان دیگر نسبت ندارد. نخیر! معلوم می‌شود که در برزخ هم نسبت نیست. فقط آنجا چون انقطاع شدید است، در عالم قیامت انقطاع شدید است. جلوه واحدیت خدای متعال: "لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ؟ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ". واحدیت و قهار و "مالک یوم‌الدین"، فناء و قیامت همان عرصه فناء است. جلوه فناء است. همه موجودات در حق تعالی است. آنجا دیگر آقا! "انصاب" هم محو می‌شود. نسبت به معنای نسبت نداریم. همه چیز محو می‌شود. فقط خداست و جلوه‌های خدا و جلوه‌های الهی. نسبت هم که می‌گویند چی بود آقا؟ اعتباری بود. خب، اعتباریات پس از همین عالم برزخ قطع شد. شدت قطع شدنش را در قیامت می‌فهمی. انقطاع کاملش. وگرنه همین جا شما اعتبارات را دیگر نداری. می‌گویند آقا این مربوط به فلان هنرپیشه است، صاحب اسکار فلان جا. الان وارد قبر که شد، کسی این را اسکار می‌شناسد؟ سه بار اسکار؟ نامه جشنواره بین‌المللی، نمی‌دانم کل گرفته، مثلاً خرس چی چی گرفته. مارادونا مثلاً اسطوره فوتبال، مثلاً پریده در فینال مثلاً با دست گل زده، دست خدا بوده. کسی به این چیزها کار ندارد که این مثلاً آقا فالوور داشتیم، هشتاد میلیون فالوور. وقتی کسی داشته باشد، خدا یک جور دیگری باهاش برخورد می‌کند. این اعتباریات کلاً قطع است. پنجاه تا فیلم بازی کرده و نمی‌دانم کتاب نوشته. جنبه‌های اعتباری‌اش قطع است. خب، پس "انصاب" آنجا نداریم.
"وَ لَا یَتَسَاءَلُونَ". تسائل هم نداریم. خیلی دیگر جالب شد. تساؤل یعنی "سؤال کردن" که بعداً در خود قرآن در مورد تسائل اثبات کردی که تساؤل ازم سؤال می‌پرسند. خب، سؤال می‌پرسند. نه مثل سؤال اعتباری دنیا. این سؤال منظور درخواست است. در دنیا آقا از کسی درخواست می‌کنم و طرف تفویض می‌کند. خوب دقت کنید. خیلی اینها نیاز به دقت دارد. بحث‌ها دقیق است.
در دنیا الان بنده از شما سؤال می‌کنم. درخواست اگر بکنم، درخواست یعنی چی؟ سؤال یا سؤال مفهومی استفهامیه، از علم شما یک چیزی به من برسد. این در قیامت نیست. چرا هست. هم خدا سؤال می‌کند، هم اینها از هم سؤال می‌کنند، هم از خدا سؤال می‌کنند، از بنده‌های دیگر سؤال می‌کند. این احتمالاً منظور نیست. احتمالاً منظور درخواست همان جنس دنیاست. در دنیا درخواست چه جنسی است؟ درخواست که می‌کنم، یک کسی یک چیزی را تفویض می‌کند. به او می‌گویم که آقا می‌شود من یک پولی بدهی؟ این پوله که عوض نمی‌شود که. خوب دقت کنید. دقت خیلی زیاد.
پیدایش کنم ۲۰۰۰ تومان. این ۲۰۰۰ تومان مثلاً بر فرض محال، می‌گویم مثلاً می‌دهم به ایشون. فرض محال. این الان ۲۰۰۰ تومان است. ۲۰۰۰ تومان بودنش عوض شد؟ به مخاطب چیزی اضافه شد؟ از مخاطب چیزی کم شد؟ ارزش مالی‌اش بالا رفت؟ ارزش مالی‌اش پایین آمد؟ این ۲۰۰۰ تومان است. هیچ تحولی صورت گرفت؟ نه! در نسبت این ۲۰۰۰ تومان با من تحول صورت گرفت. دیگر این ۲۰۰۰ تومان نسبتی با من ندارد. از این به بعد این ۲۰۰۰ تومان با کی نسبت دارد؟ با شما. بر فرض محال و نسبتش هم چیست؟ اعتباریه. شما هم که از دار دنیا رخت بربستید، رفتید، آن دیگر هیچ نسبتی با شما هم ندارد. باز می‌رود به وارث. ۲۰۰۰ تومان ماده است دیگر. این فقط نسبت‌های اعتباری روش می‌آید و می‌گذرد.
حالا ازت درخواست می‌کنی. درخواست چی می‌کنیم؟ درخواست ۲۰۰۰ تومن می‌کنیم؟ درخواست نسبت را ۲۰۰۰ تومانی را می‌کند. نه! درخواست خود ۲۰۰۰ تومان. ۲۰۰۰ تومانی به کار کسی نمی‌آید. الان شما ۲۰۰۰ تومانی را داشته باشید. الان ۲۰۰۰ تومانی را فقرا. پولی که میندازی در صندوق صدقه، الان فقرا خوشحال می‌شوند: "فیس". چرا؟ چون نسبت این پوله با فقرا برقرار. پولها که کاری نمی‌کند که. نسبت کار می‌کند. می‌چرخد. درسته؟ این نسبت‌ها هی می‌چرخد. ملکیت. یعنی من این نسبتم را به شما واگذار می‌کنم. حالا یا می‌فروشم یا هبه می‌کنم یا اجاره می‌دهم یا صلح می‌کنم یا شرکت مضارعه. مسابقات و چی چی چی چی. همه اقسام معاملات انجام می‌دهیم. بعد بدن مثلاً خیار دارم. خیار به معنایی چی؟ خیار یعنی اختیار. اختیار فسخ دارم. خیار فسخ یعنی چی؟ یعنی می‌توانم به صلاحدید نسبت را برقرار شده، قطعش کنم. خیار رؤیت است، خیار مجلس است، خیار مجلسی است. نه، خیار مجلسه. در همان مجلس یک چیزی را فسخ می‌کنم. بعداً که رؤیت کردم، خیار قبلنه می‌گویم گول خوردم. خیار حیوان است، خیار شرط است. نسبت را قطع می‌کنم یک طرفه، یک طرفه می‌گویم این نسبت بین من و این جنس برقرار نیست. بی‌خیالش! مال خودت. همه بحث روی چی است؟ نسبت. ما در عالم برزخ دیگر نسبت هیچ رقم نسبت اعتباری.
خیلی جلو رفتیم در مباحث. کلی حرف ما در عالم برزخ هیچ نسبت اعتباری نیست. همه دنیا نسبت‌های اعتباری است. همه‌اش نسبت اعتباری، همه‌اش قرارداد و وضعیت. حالا یک مقدارش که خیلی واضح است، قرارداد می‌بندیم. الان می‌گویند که مثلاً افراد حاضر در کلاس "بابهای حل در برزخ". طرف آمده ثبت نام کرده. بعد مثلاً هزینه داده که به من چیزی نمی‌رسد البته. اونی که ثبت نام کرده، پول داده. درست شد؟ الان شده عضو کلاس. این عضو کلاس بودن چیست؟ اعتباری. خود کلاس اعتباری. نسبت این افراد با هم. ایشان همکلاسی، هم شاگردی، هم مباحثه است. الان من و شما با هم هم مباحثه هستیم. دو سال دیگر همدیگر را نمی‌بینیم. اصلاً مقایسه چیزی بودن. تمام شد. دانشجوی دانشگاه شریف. خود دانشگاه شریف اعتباری. یک ساختمانی است. شما دانشگاه شریف، ساختمانش را بردار با لودر صاف کن. باز هم می‌شود دانشگاه شریف. دانشگاه شریف را بردار ببر خارج از شهری با ساختمان دیگر که باز هم می‌شود دانشگاه شریف. مثلاً دارم می‌گویم. می‌خواهم بگویم که این اعتبار انقدر "گنجشک مفت و گوشش باز" است. انقدر می‌شود کارها را کرد باهاش. ما آقا! این مستند چیست؟ "هوس کربلا". استودیو که نداشتیم برای ضبط نریشن. بعد در پیاده‌روی اربعین سر و صدا زیاد بود. حالا این را گفتم که دستتان بیاید مطلب.
پیاده‌روی اربعین سر و صدا زیاد بود. ما جای خلوت نداشتیم برای ضبط نریشن. گشتیم یک روز، یک جا یک اصطبل اسب پیدا کردیم و صدام اکو می‌شد در اصطبل اسب و بنده بخشی از نریشن مستند "هوس کربلا" را روی کاه‌های کف اصطبل اسب، داخل یک استودیو ضبط صدا. کلی کلاس دارد. نریشن می‌نویسند، ضبط می‌کنند. اصطبل اسب در مسیر پیاده‌روی. اسب‌هایی که برای این کارهای شبیه سازی چیزی نگه می‌داشتند، کارهای هنری و اینها. ما آنجا نشستیم، ضبط کردیم. حالا مسجد هست. اعتبار دیگر، همه‌اش قرارداد. اینها نسبت‌های چیست؟ نسبت‌های مادی. پول است الان. نسبت‌های مادی است. این نسبت‌های فامیلی. نسبت رئیس اوست، او استاد این است. این زیر دست اوست، این کارمند اوست، همسایه اوست. الان همسایگی نسبت چیست؟ اعتباری. اعتباریاتی که خدای متعال ارزش داده دیگر. جایگاه داده. ما نسبت اعتباری در عالم ملکوت نداریم. آنجا عالم حقیقت. درخواستی هم که برگردد به اعتباریات، آنجا نداریم. درخواست کند که می‌شود یک کم از اعمالت به من بدهی؟ یعنی چی؟ یعنی نسبت خودت را با عملت قطع کن. از این به بعد عملت با کی نسبت داشته باشد؟ با من. درسته؟ این همچین چیزی آنجا اهدای اعمال اینها چی شد؟ اینها همه‌اش حقیقیه، واقعی است که توضیح مفصل خواهیم داد. اعتباری وایسه ؟ دنیا است. نیست. دست بردارید از این ۲۰۰۰ تومان و تصرفی که در ۲۰۰۰ تومان داری. نسبتش با من برقرار. "تسائل" این معنا را ندارد. و اینها از همدیگر سؤال می‌کنند، گفتگو می‌کنند، چیز می‌پرسند. در حد حقیقت. یک حقیقتی برای شما کشف شده. از شما درخواست می‌کنم این حقیقت را برای من کشف کن. از جبرئیل سؤال می‌کند. پیغمبر اکرم (ص) از جبرئیل پرسیدند. همین جا در این روایت، امام کاظم (علیه‌السلام) از امام صادق (علیه‌السلام) سؤال کردند. درست شد؟ اینجور سؤال هیچ اشکالی ندارد. برای کشف حقیقت است. خود جبرئیل در حدیث کسا از خدای متعال چی پرسید؟ "یا رب! و من تحت الکساء؟" سؤال کرد یا نکرد؟ در عالم بالاتر از عالم مثال هم هست. در عالم عقل، بالاتر از عالم عقل. خدایا! این کسایی که می‌گویی کی‌اند؟ زیر کساء. جبرئیل از خدا سؤال کرد. درسته؟ در وحی این همه سؤال داشتیم. پیغمبر (ص) از خدا سؤال کرده. حضرت نمی‌دانم موسی سؤال کرده. حضرت عیسی سؤال کرده. در مقام تکلم و گفتگو بودند. سؤال کرد. این شهید از آن شهید سؤال می‌کند. خود شهدا "يستبشرون بالذين لم يلحق بهم". چه خبر! سؤال هست دیگر. درسته؟ در بهشت هم ازت سؤال هست. پس چرا می‌فرماید وقتی نفخ صور و سؤال نیست، یعنی نسبت‌های اعتباری کلاً چیست؟ آقا! این آیه اول. حالا بعداً اگر فرصت بشود باز روایاتی که ذیل این آمده، انشاءالله با هم می‌خوانیم.
دستور آیه دوم سوره مبارکه مؤمن است. آیه ۱۰۱ سوره لقمان، آیه ۳۳: "یا أیّها النّاس اتقو ربّکم و اخشوا یوما لا یجزی والدٌ عن ولده ولا مولودٌ" (این همه ما بحث کردیم و بعد هم بحث می‌کنیم. روایت نکنین که بچه یک کار کرد، بابای او بخشیده شد. بابای او یک کار کرد، بچه مورد عنایت قرار گرفت). قبل گفتیم اینجا رسماً قرآن دارد زیر آبش را می‌زند. می‌گوید: "تقوا داشته باشید نسبت به خدا. مراقبه داشته باشید نسبت به روزی که خشیت یعنی مراقبه. مراقبه داشته باشید نسبت به روزی که هیچ بابایی به جای بچه‌اش جزا نمی‌بیند. هیچ بچه‌ای به جای باباش جزا نمی‌بیند." هیچی! این را چه کارش کنیم؟ بله! یک معنایش این است که جایگزین کسی نمی‌شود. معنای واضح یعنی به جای بچه، باباش را نمی‌گیرم بزنم. به جای بابای بچه بگیرم. این که واضح است. اصلاً قرآن این را نمی‌خواهد بگوید. برای اینکه کاملاً مخالف صریح عقل. یک چیز دیگری را می‌خواهد بگوید که توهمش پیش می‌آید و تفاوت دارد با دنیا. چی را می‌خواهد بگوید؟ می‌خواهد بگوید در این دنیا بودن نسبت‌ها کار می‌کند. بچه فلانی بودن اثر دارد. بابای فلانی بودن اثر دارد. نسبت‌ها بالاخره بی‌اثر در این دنیا نیست. روابط اعتباری. اگر بچه فلانی نباشد، کسی "ترم بار"ش نمی‌کند. به خاطر بچه فلانی بودنش، بعضی از اینها فرزند فلان شهید معروف انقلاب بود، کاندید شد برای انتخابات. در تحلیل ابتدائیاتش بنده خدا مانده. فقط به اسم اینکه این فرزند شهید فلانی است بهش رأی دادند. بعد رفته پست‌های بالا بالا. به اعتبار باباش دارد نون می‌خورد. فلانی شهید فلانی. همه احترام باباش را نگه می‌دارند. احترام به آن شهید است. احترام مثلاً به فلان شخصیت برجسته است. به فلان مرجع تقلید. به فلان رهبر سیاسی. حفاظت بچه او را نگه می‌دارند. به خانواده او احترام می‌کنند. جایگاهی برای اینها قائل‌اند. اینها در دنیا داریم. در نسبت‌ها برقرار است. حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) فرمودند که: «مگر پیغمبر نفرمود: "المُتعَةُ یَأخُذُ فی وَلَدِهِ" (احترام بعد از خودش بچه‌هایش را بهش احترام می‌کنند.) برای چی شما بعد از پیغمبر احترام ما را نگه نداشتید؟»
همین نسبت اعتباری هم در دنیا وظیفه شرعی ما این است که برقرار کنیم. احترام شهید مثلاً فخری‌زاده را نگه داری، به خانواده‌اش احترام بگذاری، به فرزندش احترام بگذاری. فرزند حاج قاسم احترام بگذاری. یک احترام اولیه‌ای شکل می‌گیرد دیگر. مگر اینکه حالا به دلایل دیگری مانند احترام اولیه نباشد. هست. این در دنیا هست. ولی در عالم برزخ و قیامت دیگر این را نداریم. اینجا وقتی کسی وارد جلسه می‌شود، می‌گویند: «فرزند شیخ عباس قمی! فرزند علامه مجلسی! نحوه فلان کس!» احترام می‌کنم. برای آنها سینی می‌آورند، غذا می‌آورند، جایشان را جدا می‌کنند. حق هم همین است. باید هم همین کار را کرد. ولی اگر وارد عالم برزخ شد، دیگر نمی‌گویند: «ای پسر علامه مجلسی آمد! ای پسر فلانی آمد!» آنجا هیچ کاری به این نسبت‌ها ندارند. یعنی این نسبت‌ها برای شما ارزش افزوده ندارد. یعنی خاصیت و ملکوت شخصی بابت این مسئله نداری که بابت اینکه بابای کسی هستی، بهت چیزی گیرت بیاید. بچه کسی هستی، چیزی گیرت بیاید. برادر کسی هستی، یا بگویی: برادر حاج قاسم سلیمانی‌ام، من خواهر فلانم، من خواهر مقنی‌ام، منم دختر نصرالله‌ام، من بابای فلان کس. اینها آنور هیچ ما به ازایی ندارد. خودش اینجا صرفش با ارزش است. پس دارد می‌گوید که: "أَنَّ وَالِدَهُ". یعنی "أَنَّ أنَّ" است. نسبت اینجا دقیقاً یعنی در اثر نسبیت با این بابا، به خاطر نسبت داشتن با این باباست، چیزی گیر بچه‌ای نمی‌آید. بابت نسبتی که بابایی دارد، چیزی گیر بابایی نمی‌آید. "أَنَّ وعدَ اللّهِ حقٌّ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ اَلْحَیاةُ اَلدُّنیا". (زندگی دنیا گولت نزند.) اینجا دیدی همه چیز اعتباریه، فکر کردی خاصیت دارد؟ دنیا گولت نزند! این اعتباریات مال اینجاست. اعتباریات آنور دیگر کاربرد ندارد. فکر کردی چون مثلاً این صاحب چهار تا ویلای گنده است، آنور هم لزوماً باید در ویلا باشد؟ خیلی از اینها اینجا کار می‌آمدند. اینجا خیلی گنده بودند، "پشت دم کلفتی" داشتند. با یک تماس حرفش برش داشت. حرفش برش "داشت" یا "نداشتم". حرفش برش داشت. در اعتباریات برش اعتباری داشت، برش حقیقی نداشت که. برش تکوینی نداشت که. برش اعتباری داشت. درست شد؟ اعتباریات همه‌اش تمام شده است.
این هم از مرحوم طبرسی هم در "مجمع‌البیان": «هیچکسی بی‌نیاز نمی‌شود از کسی. یعنی به واسطه کسی، کس دیگری بی‌نیاز نمی‌شود. با عمل من، کس دیگری بی‌نیاز نمی‌شود. مگر اینکه در عمل من شریک بوده باشد.» دقت! سهم حقیقی اشاره به جمله علامه طباطبایی است که جلسات قبل خواندیم که حقیقتاً در عمل کسی سهیم است. به خاطر آن علاقه‌های مشترکی که با همدیگر داشتند، نیت مشترکی که با همدیگر داشتند. مشارکت‌هایی که در حد خودش در عمل او، در سطح عالی‌ترش کار می‌کردیم، در سطح ضعیف‌تر پشت جبهه داشت کمک می‌کرد. همانقدر که ازش برمی‌آمد، کمک می‌کرد. درست شد؟ این هم سهم دارد. او صحبت می‌کرد، کتاب می‌نوشت. این کتاب را معرفی می‌کرد به بقیه. این هم یک کاری داشت می‌کرد. نه اینکه یکی دیگر کتاب بنویسد، من ثوابش را ببرم. چون باباشم. چون باباشم و دخالتی در کارش داشتم، ثواب می‌برم. نه اینکه من از آن عمل کلاً جدا از کاروان بیزار بودم. اما نکن! روبروش هم ایستادم. دعواش هم کردم. ولی به هر حال من باباشم. الان اینجا اگر بابای رئیس جمهور باشند، چه کار می‌کنند؟ اینجا با آقای رئیس جمهور نام خیابان بردن در خانه‌اش و چیز زدن دیگر. ثبت ملی کردند. اینجا "صفحه خدمات الانی‌ها" اینهاست. چیز دیگری ندارند بدبخت‌ها. همین فقط خرید. اسم خیابان‌ها را عوض می‌کنند. ثبت ملی داده اند و رفته. و بابای فلان شخص. تربیت کردی؟ بابت تربیت و تربیت نکردنش، یا اینجوری تربیت کردنش. ولی هیچکی بابت عمل کسی، نه خوب، نه بد که تو بابای فلانی هستی.
خلاصه آقا! کسی بابت کسی چیزی گیرش نمی‌آید به نحو چی؟ به نحو اعتباری. به نحو حقیقی چی؟ چرا! اگر مشارکت باشد، سهیم بشوند با هم، چرا گیرش می‌آید؟ "کلُّ امرٍ تَلَقّاهُ نفسُه." (هر کس آقا! همه همتش به خودش است، مشغول خودش است.) حالا ببینیم روایات را. مرحوم علامه مجلسی ذیل این باب می‌آورد: «خب! پس ما نسب آنجا نداریم. نسبت اعتباری. در برزخ، در قیامت بفرمایید. اصل اولی. ولی از اینور کلی روایت داریم که چقدر بابت این چیزها گیر می‌آید. و آیه قرآن داریم که اینها با همدیگر یک جا جمع می‌شوند و اینها که می‌خوانیم انشاءالله.»
روایت اول از ابی ولد از امام صادق (علیه‌السلام). فرمودند که: "إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَدْعُو اَلنَّاسَ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ عَیْنَ فُلاَنِ بْنِ فُلاَنٍ." (مادر شخصی را صدا می‌کنند.) «طرف روز قیامت صدا می‌زنند که فلانی پسر فلان خانم کجاست؟ "سَتَرٌ مِنَ اللَّهِ عَلَیْهِ."» (بابت چیست آقا؟ بابت اینکه آبروریزی نشود.) بالاخره حلال‌زاده کم است. درصد زیاد است. الان در اروپا سر کلاس‌ها قشنگ شناخته شده‌اند آدم‌ها. می‌گویند این پنج تا باباهاشون معلوم نیست. اروپا، آمریکا، اینها چیز واضحی است و طبیعی کاملاً. در ایران ما این را نداریم. بین امت شیعه، ایران، عراق، اینها اصلاً شما همچین چیزی پیدا نمی‌کنید. مثلاً می‌گویند در این محله این چهار تا خانه واضح فلانی بودیم یا بابا ندارد. آن ننهش هرزه بوده و ننهش حتی آن خانواده‌هایی که مشکلات این شکلی داشتند. مادر بوده و باز هم پوشانده است و اینها. اینجوری واضح و پخش نیست که بخواهد گسترش پیدا کند. خلاصه این را خدا می‌پوشاند روز قیامت که اینها رسوا نشوند. خب پس معلوم می‌شود که اگر بفهمند این بچه بابای فلان نبوده، آبروش می‌رود. پس حسب و نسب هست. حسب و نسب خاصیت ندارد برای کسی. نه اینکه نسبت‌ها کلاً قطع شده است. همین که مُرد، دیگر الان می‌گوید من بچه کسی نیستم. تا قیامت به اسم مادرش صدا می‌زنند. بعد خدا می‌پوشاند چون همه می‌گفتند که این بچه مثلاً مش کریم، آنجا یکهو لو بدیم که این بچه مثلاً تقی. آبروش می‌رود دیگر. مشتی هم مشتی نباشد ؟. حالا باز مشهدی بودنشان دخالت دارد. "دیجی کامران" بوده مثلاً. این "دیجی کامبیز" فلان ابن "دیجی کامران". خلاصه آقا جان! اینجا بچه کامران بودنش هِی همه جا معلوم بوده. می‌خواهد آنجا رسوا نشود، خدا نگهش می‌دارد.
روایت دوم دارد که پیغمبر (ص) فرمود: "کُلُّ نَسَبٍ مُنقَطِعٌ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ إِلاَّ نَسَبِی." (و همه نسبت‌ها، نسب و سبب، نسبی و سببی می‌گویند. همه اینها قطع است روز قیامت.) «فقط نسب و سبب من کار می‌کند.» یعنی نسب من حقیقی است، سبب من فرد هر کی حقیقتاً با من نسبت داشته باشد، حقیقتاً سبب اتصال با من برقرار کرده باشد. اینجا با فلان کارخانه‌دار نسبت برقرار می‌کنی، آنور مفت برات نمی‌آرد. ولی اینجا اگر با پیغمبر (ص) نسبت برقرار کردی، آن وقت خیلی برات می‌آرد. اینجا می‌روی فلان فوتبالیست را رفتی، داماد فلان وزیر شدی که مثلاً که چی بشود؟ فلان وزیر بشناسنت، داماد وزیر باشی، دختر مظلوم وزیر باشی مثلاً. آنجا دختر مظلوم وزیری اینها کسی حالیش نمی‌شود. درست شد؟ سر سفره انقلاب و فلان و اینها نداریم آنجا. عمل خودش. ولی نسبت به پیغمبر (ص) چرا! با پیغمبر (ص) نسبت برقرار کردی، آنجا نسبت به حساب می‌آید. همه نسبت‌ها غیر از نسبت به پیامبر (ص) قطع است. این هم یکی.
روایت دیگر از جابربن عبدالله می‌گوید: «از پیامبر (ص) شنیدم که به امیرالمؤمنین فرمود: "أَلا أُسِرُّکَ وَ أُمْنِجُکَ؟ أَلا أُبَشِّرُکَ؟"» (خوشحالت نکنم؟ سرحالت نکنم؟ بشارت بهت ندهم؟) «قال: "بلی."» (فرمود: «چرا؟») «فرمود: "إِنِّی خُلِقْتُ أَنَا وَ أَنْتَ مِنْ طِینَةٍ وَاحِدَةٍ"» (علی جان! من و تو از یک طینت هستیم). «"وَ فَضَلَتْ مِنْهَا فَضْلَةٌ."» (از این طینت عصاره گرفته شد. چیزی بیرون کشیده شد، بیرون آوردند.) «"وَ خَلَقَ اَللَّهُ مِنْهَا شِیعَتَنَا."» (از آن عصاره و اونی که بیرون کشیدند، شیعه ما را خراب کردند).
«"فَکَانَ اَلْیَوْمَ اَلْقِیَامَةِ دُعِیَ اَلنَّاسُ بِأَسْمَاءِ أُمَّهَاتِهِمْ."» (روز قیامت که می‌شود، همه را به اسم مادرهاشان صدا می‌زنند.) «"إِلاَّ شِیعَتَنَا فَإِنَّهُمْ یُدْعَوْنَ بِأَسْمَاءِ آبَائِهِمْ لِطِیبِ مُوَلَّدِهِمْ."» (مگر شیعیان ما را. پس اینها را به اسم باباهاشان صدا می‌زنند برای اینکه باباهاشان پاک بودند و طیب مولد داشتند، حلال‌زاده بودند. با افتخار.) این افتخار مال شیعه است در روز قیامت که معلوم می‌شود که آنجا هم باز افتخار است. طرف افتخار می‌کند که بابای من همان بود که همیشه می‌گفتم. نسبت برقرار است. پس چرا آیه قرآن فرمود: "أنسَابَ بَینَهُم" (یعنی نسبت کار نمی‌کند، برقرار نیست.)؟ نخیر! خانواده، خانواده‌ات هستند. خواننده‌های دیگری نداری. خواننده دیگر هم هست که در موردش صحبت می‌شود انشاءالله. این خانواده خودتو هم از دست نمی‌دهی، به شرط اینکه اتحاد داشته باشیم که در مورد موضوع صحبت می‌کنیم. به شرط اتحاد وگرنه حضرت نوح آنجا دیگر آنور پسر که بخواهد برود اینور که آنور هم رفته در بهشت. تا آمده استراحت کند، می‌گویند که خانواده‌ات آمدند، همسرت را آوردند. خب!
این روایت را توضیح دادند. علی ابن ابراهیم این آیه "أنسَابَ بَینَهُم" را توضیح می‌دهد. می‌گوید: «رد علی من یفْتَخِرُ بِأَنصَابِ قَدیمٍ.» (خیلی به بابا بابا بزرگ و عمو کیک و اینهاشان می‌نازیدند. آمده زیر آب اینها را زده.)
امام صادق (ع) فرمودند: "لاَ یَتَقَدَّمُ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ أَحَدٌ إِلاَّ بِالْأَعْمَالِ." (در قیامت هر کی وارد می‌شود با چی آقا؟ اعمال. در قیامت یعنی برزخ، آنور. بعد از این دنیا دیگر اعتباریات این شئون اعتباری هیچ کارایی ندارد. رئیس جمهور نداریم، وزیر نداریم، معلم نداریم، وکیل نداریم، نماینده ادوار فلان نداریم. نداریم. اینجا احترام پیشکسوت به حساب می‌آید. احترام می‌کنم، بالا می‌نشانند، جوجه بهش می‌دهند، فلانش می‌کنند. آنوری‌ها اینها مفت نمی‌ارزد آنجا. آنجا می‌گویند نمازخوان، بی‌نماز، روزه‌دار، بی‌روزه. روزه‌دار یا روزه‌خوار؟ حج به جا آورده یا نه؟ اخلاص داشته یا نه؟ کلی آدم بوده برای خودش، بزن! در سرش! فلان فلان شده! ریاکار بوده! تریلی پشتش. باید حرف و القاب بهش می‌گفتی.)
در ایران شورای شهر اسم محله را گذاشتند به این حاج آقا چی چی، از دنیا رفته بود. شهید، رضوان الله علیه. مشهد، اول کار خوبی کردند. بعد شوخی می‌کردند. مشهدی‌ها جوک درست کرده بودند. می‌گفتند که مشهدی‌ها الان دیگر خیابان نُمره که می‌خواهند بروند، وای می‌ایستند سر کوچه. تاکسی که می‌گیرند می‌گویند: خلاصه حالا اینها اسامی هست. آنجا دیگر شیخ نمر که افزایش پیدا نمی‌کند درجه‌اش که مثلاً الان یک خیابان به اسمت گذاشت هست یا کاهش پیدا کند یا مثلاً الان به اسم ابوسفیان مثلاً در عربستان و خیابان بزرگراه داریم. افتخاری به حساب می‌آید. خیابان‌های مدینه و اینها را نگاه کنید. بزرگراه مثلاً نمی‌دانم هرچی از این اشرار و جنایتکارها بوده، یک دو تا بزرگراه. هرچی از اینها پیدا کردند، زده‌اند اسامی. آنور یادشان زنده. آنجا عمل می‌خواهند.
"با دَلیلِ قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله علیه و آله): یا أَیهَا اَلنَّاسُ، إِنَّ اَلْعُرُوبِیَّةَ لَیْسَتْ أَبًا" (عربیت با پدری که بابات بوده نیست.) "بَلْ هِیَ لِسَانٌ نَاطِقٌ" (لسان الناطق عربی نیست که بگویی من بابام عرب بوده، منم عربم.) «عربی به لسان ناطق است.» "فَمَنْ تَکَلَّمَ بِهِ فَهُوَ عَرَبِیٌّ." (هر کی خوب تونست عربی حرف بزند، الان شما عربی خوب حرف بزن، تو عرب‌تر از همه عربایی. درست. عربی به اینهاست.) «به آن عرب بودن، به این عرب بودن هم اعراب هست.» یعنی بدون گنگی. اعراب از گنگی درش می‌آورند. از همه زبان‌ها هم عالی‌تر است زبان عربی به خاطر همین اعرابی که دارد. هیچ زبانی فاعلش و مفعولش را اینها به این نحو وضوح ندارد و انقدر دقت و ظرافت ادبی در کلام نیست که شما یک کلمه را بیاورید، یک فتحه بهش بدهید، یک نقش دیگری پیدا کند. یک معنای دیگری پیدا کند. یک کسره بده، یک چیز دیگری بشود. یک ضمه بده. هیچ زبانی این شکلی نیست که انقدر ساختارش فوق‌العاده باشد و انقدر حرکات نقش داشته باشد در تبیین. یعنی هیچ زبانی اعراب‌بردار نیست غیر از زبان عربی که اوج شفافیت یک زبان. یعنی شفافیتی که زبان عربی دارد، از همه زبان‌ها بالاتر است. این عربی بودن به این تکلمش است به این نیستش که بگویی بابام عرب بوده. به تکلمش است.
"أَیْ إِنَّ اَلْأَعْرَابَ مِنْ جِدِّ بْنِ تُرَابٍ عَبْدٌ حَبَشِیٌّ یُطِیعُ اَللَّهَ أَفْضَلُ مِنْ سَیِّدٍ قُرَیْشِیٍّ یَعْصِی اَللَّهَ" (آدم از خاک بوده. عبد حبشی که اطاعت خدا را بکند، از سید قریشی بالاتر است.) «خیلی عبارت فوق‌العاده است. "عصیان خدا کرده باشد." "أَتْقَى اَللَّهِ"» بعد این آیه را خواندند: "فَلا أَنسَبَ بَینَهُم" بعد فرمود: "فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ" که آیه بعدش آمده. یعنی به اعمال "فَأُولَئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ". (أنساب دیگر نیست.) آنجا عمل می‌خواهند. عمل حسنه اگر داری، یک میزان سنگین است. "وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ" اگر میزان سبک باشد که اعمال صحیح است، آنجا خسارت‌زده‌ای و بیچاره‌ای و در جهنمی و روسیاهی و اینها. خب، این تا اینجا. این روایات یک چند تا دیگر روایت این باب دارد. انشاءالله جلسه بعد روایات این باب را بخوانیم و تمام کنیم و برویم سراغ اینکه حالا برزخی‌ها چه شکلی ارتباط برقرار می‌کنند. هم موقع ورودشان در برزخ با فامیلشان چه چیزی ارتباط برقرار می‌کند؟ هم با اینها که هنوز بهشان ملحق نشده‌اند چه شکلی ارتباط برقرار می‌کنند؟ که انشاءالله جلسات بعد صحبت خواهیم کرد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00