متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم.
الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
چند بحث از جلسات قبل باقی مانده است. إن‌شاءالله به این‌ها یک مروری داشته باشیم. یکی در مورد جایگاه پدر و مادر؛ یکی در مورد اثر هدایای اعمال به اموات در عالم برزخ؛ و یکی هم درواقع در مورد خانواده و استمرار خانواده در عالم برزخ که باید در مورد این‌ها کمی بیشتر گفتگو کنیم.
اول در مورد پدر و مادر، مقداری روایات را بخوانیم. در مورد این «برّ به والدین»، حالا در فارسی می‌گویند نیکوکاری که واژه دقیقی نیست؛ چون نیکوکاری شامل هر کار خوبی می‌شود. اینجا درواقع «عمل به وظیفه در برابر پدر و مادر» شاید این تعبیر بهتر باشد. اینکه انسان آنچه را باید در برابر پدر و مادر ادا کند، ادا بکند، این می‌شود «برّ». «برّ» یعنی اونی که آدم به عهدش است، وظیفه‌اش است، چیزی را باید به منصه ظهور برساند در برابر کسی و چیزی. این درواقع می‌شود «برّ». «ابرار» هم همین‌ها هستند. ابرار درواقع آن قوه انسانی را در خودشان به منصه ظهور رسانده‌اند. کمالات الهی و انسانی را در خودشان، در یک حدی؛ البته خب ابرار از مقربین پایین‌ترند. مقربین دیگر این‌ها اتصال به حق‌تعالی دارند و کمالات خدای متعال را در خودشان به نحو عالی جلوه داده‌اند. مقربین هم مراتب دارند، ابرار هم مراتب دارند؛ ولی ابرار در عالم اخلاصند، مقربین در عالم خلوصند. این‌ها دیگر همین‌قدر که به فکر ابدیتند. ببینید، یک ابدیت داریم، یک احدیت داریم. ابرار به سمت عالم ابدیت رفته‌اند، مقربین به سمت عالم احدیت رفته‌اند. ابدیت و احدیت، جفتشان عالم عبودیتند. عبودیت این‌ها سطح پایین‌تر است، عبودیت آن‌ها بالاتر. آن‌ها درواقع خدای متعال را می‌بینند. حالا در افعالشان، در صفاتشان، در صحنه عالم به مشاهداتی رسیده‌اند نسبت به خدای متعال. این‌ها احساس، بالاخره، حضوری دارند نسبت به خدا و نسبت به عالم ملکوت، یک ادراکی دارند.
آن اصحاب شمال هم که کلاً ولند، دیگر. در این عالم، گوسفند و هر جا هر علفی باشد. گوسفند هم این‌قدر ول نیست، گوسفند هم حریم و مواظبت‌هایی دارد. هرچه بخواهند می‌بینند، هرچه بخواهند می‌گویند، هرچه بخواهند می‌کنند؛ هر نحو رابطه‌ای با هرکسی. این‌ها اصحاب شمالند. ابرار یک احساس مواظبت و مراقبت‌هایی دارند و همین باعث شده که یک سری کمالاتی از این‌ها به ظهور برسد. این «برّ» درواقع همین است؛ و این بروز یک سری کمالات، بروز یک سری چیزهایی که به عهده است، وظیفه است؛ این را به عرصه ظهور می‌رسانند. اینکه گفته می‌شود «برّ به والدین»، یعنی اونی که وظیفه و به عهده تو است در برابر پدر و مادر، به عرصه ظهور برسانی. ما در برابر والدین وظایفی بر دوشمان است، به عهده‌مان است و چیزهایی را باید به منصه ظهور برسانیم؛ و نکته‌اش این است که بعد از خدای متعال، پدر و مادرند، دیگر. چون‌که ما بخش اصیل ارتباطمان در این دنیا با پدر و مادر است. یعنی هر نوع ارتباطی احتمالش هست که منقطع شود. در این دنیا ممکن است ما برادر نداشته باشیم، خواهر نداشته باشیم، عمو نداشته باشیم، پول نداشته باشیم، توان بدنی نداشته باشیم و از این قبیل. هر وظیفه‌ای از انسان ساقط‌شدنی است؛ ولی اینکه انسان پدر نداشته باشد، مادر نداشته باشد، امکانش نیست. تجلی ولایت خدای متعال بر ما هستند و تجلی انعام رازقیت و ربوبیت و این‌ها. رشد اصلی انسان هم در قبال پدر و مادر هم شکر نعمت پدر و مادر هم تحمل بعضاً اذیت‌ها و آزارها، که البته اذیت و آزاری که ما برای پدر و مادر داشتیم از اول به‌مراتب خیلی بیشتر است و اصلاً قابل‌قیاس نیست با اذیت و آزارهایی که ممکن است به انسان برسد. به‌هرحال، اینجا آن وظایفی که انسان به عهده‌اش است، اگر ادا بکند و بروز دهد، این کمالات در انسان جلوه می‌کند؛ و بحث والدین از بحث‌های بسیار حیاتی است.
اول آیاتی در قرآن بخوانیم که از آیات جالب است. در سوره مبارکه مریم، دو عبارت برای دو نفر به کار رفته است. در سوره مبارکه مریم، یکی برای حضرت یحیی و یکی برای حضرت عیسی علیهم‌السلام. جفت این‌ها را قرآن «برّ به والدی» معرفی کرده است. یعنی این‌ها آنچه بر عهده‌شان بود در قبال پدر و مادر، ادا کردند، از خودشان نشان دادند، آن وظیفه انسانی و الهی خودشان در قبال پدر و مادر را نشان دادند. یک نکته لطیفی فقط اینجا هست: تفاوت این برّ به پدر و برّ به مادر اینجا فهمیده می‌شود که اثر برّ به مادر بیشتر است؛ و اگر کسی برّ به مادر نداشته باشد، «عاق» بشود. این «برّ والدین» و «عاق والدین» دو تا است، دیگر. این عاق مادر شدن به‌مراتب بدتر از عاق پدر شدن است. همان روایتی هم که پیغمبر سه بار فرمود: «امّکَ، امّکَ، امّکَ» (مادرت، مادرت، مادرت) «ثُمَّ اباک» (سپس پدرت). گفت: «من برّ به کی داشته باشم؟» فرمود: «اول مادرت». دوباره بعد: «مادرت». سه‌باره: «مادر». آخر فرمود: «پدر». که نشان می‌دهد ما اگر خواستیم روز مادر هم بگیریم، باید سه تا روز مادر داشته باشیم، یک روز پدر. سه تا روز زن داشته باشیم، یک روز مرد. و مادر باید سه مناسبت برای تجلیل ازش باشد. روز تولد می‌گیریم. «تولد ما!» خب، من کی‌ام که تولد منو می‌گیری؟ روز تولد باید جشن گرفت، از مادر تشکر کرد. من کی‌ام و چی‌ام که کادو برای من می‌گیرند؟ روز تولد که می‌شود، کادو باید برای مادر گرفت و از مادر تشکر کرد که این بچه را، زحمت یک سال دیگر هم تحملش کرد، یک سال دیگر هم بزرگش کرد. هر سال و جشن تولد بچه را بگیرند، از مادر تشکر کنند؛ که «این دو سالش بود، شما زحمتش را کشیدی، شد سه سالش.» این از آن جلوه‌های رحمانیت و رحیمیت خداست، دیگر؛ که خدا در مادر قرار داده است، این مهر و محبت را. که خود مادر تولد می‌گیرد برای بچه‌اش. خودش این‌همه زحمتش را کشیده، این را به سه‌سالگی رسانده، خودش جشن تولد می‌گیرد، کیک درست می‌کند، خانه را آذین می‌بندد، کادو می‌خرد، بعد از این بچه درواقع برایش جشن می‌گیرند، تجلیل می‌کنند، تقدیر می‌کنند، چه‌می‌دانم هرچه. این از عجایب حسن عالم است که خدا در این خلقت مادر چه کرده، واقعاً! در این رحمتی که خدا در مادر قرار داده و جلوه رحمانیت و رحیمیت خدای متعال.
حضرت یحیی را قرآن می‌فرماید که آیه ۱۴ سوره مریم: «وَبَرًّ‌ا بِوَالِدَيْهِ» (و نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود). این اهل برّ بود. «وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّارً‌ا عَصِيًّا» (و گردن‌کش و نافرمان نبود). جبار، اهل دیکته کردن. جبار این حالت دیکته کردن، یک کسی می‌خواهد خواسته خودش را دیکته کند. خب، پس اگر کسی برّ به والدین نداشت، یکی از مقابل‌هایش چیست؟ جباریت. بحث مفصلی می‌خواهد که خدا با جبار چه شکلی برخورد می‌کند. اصلاً جبار چیست؟ جهنم افعال، جهنم صفاتش چه شکلی است؟ جباریت چیست؟ نسبت به پدر و مادر، اینجا می‌خواهیم مخرج مشترک بگیریم. می‌خواهیم یک کار ریاضیاتی بکنیم. این دو آیه کار جالبی است. نسبت به پدر و مادر. وقتی «برّ به والدین» داشتند، «برّ به والده». وقتی جفتشان. خب، چون هم پدر داشته، هم مادر. حضرت عیسی فقط مادر داشته. پدر، کی؟ از لطایف قرآن است. یحیی علیه‌السلام هم پدر داشت، هم مادر. نسبت به هردوتا برّ داشت. باعث شد دو تا ویژگی نداشته باشد: چی و چی؟ جبار و عصی. جبار نبود، اهل دیکته کردن. قلدر نبود، دیکتاتور نبود. «سوار» یک کسی. حرفش را «سوار» دیدیم. همین است، دیگر. سوار می‌کند. این هم که جباریت هم همین است. جبران کردن، یک چیزی یک نقصی دارد، می‌آیند یک چیزی برایش سوار می‌کنند که نقص این را برطرف کند. می‌شود جبران. این. یا مثلاً این استخوان‌هایی که می‌شکند. «جابر الازم الکثیر». استخوان شکسته را می‌آیند جابر می‌زنند. جابر چیست؟ یک چیزی می‌گذارند که این سوار بشود. این استخوان روی متصل کند. دیکته می‌کنند به این استخوان که متصل باش به آن بخش شکسته است. یک چیز دیکته می‌کند و این دیکته باعث اتصال می‌شود. یک چیزی را به یک چیزی زور می‌کنم، یک چیزی را به یک چیزی سوار می‌کنم، یک چیزی به یک چیزی مسلط می‌کنم. این استخوان را به آن استخوان شکسته پیوند می‌زند از باب سوار کردن این به آن، از باب زور کردن در اتصال این به زورکی. یک چیزی به یک چیزی اتصال می‌دهند. این می‌شود جاب، و جبران هم همین است. جباریت هم همین است. یک زوری تویش است، یک دیکته کردنی، یک اعمالی که یک چیزی را می‌خواهم. اونی که خودم می‌خواهم، چه‌کار می‌کنم؟ اعمال می‌کنم. اونی که خودم می‌خواهم، پیاده می‌کنم. کجا جباریت ما از بین می‌رود؟ در خانه با پدر و مادر. و یکی از جاهای عالی برای از بین رفتن جباریت این است. و وقتی آدم اونی که می‌خواهد را دیکته می‌کند به پدر و مادرش، می‌شود جباریت. این دیگر برّ به والدین نیست. بروز نمی‌دهی، دیگر. آن کمال. آنجا کمال تسلیم است، تعبّد، پذیرش، کرنش. «یَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ» (اطرافشان نوجوانانی جاویدان می‌گردند). این بچه حرف‌گوش‌کن باشد یا. البته: «افْعَلْ مَا تُؤْمَرْ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ» (آنچه را به تو فرمان می‌دهند، انجام بده. ان‌شاءالله مرا از شکیبایان خواهی یافت). هرچه بهت دستور؟ اسماعیل گفت: «باباجان، من خواب دیدم که این‌جوری است، چه‌کار کنیم؟ سرت را باید ببرم.» چی گفت؟ ببینید، جبار نیست. هرچه دستور، عمل کن. «من هم تابع‌ام، من هم کرنش می‌کنم.» و در ماجرای کعبه هم هرچه پدر دستور می‌داد انجام می‌داد و تسلیم محض بود برای حضرت ابراهیم. و لذا دستورات قرآن هم خطاب به این دو با هم شد: «طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ» (خانه‌ام را برای طواف‌کنندگان پاک گردانید). او حرف‌گوش‌کن حضرت ابراهیم بود؛ ولی ان‌قدر شرافت پیدا کرد که خدا به هردوی این‌ها با هم دستور داد. به‌هرحال، این می‌شود جباریتش.
عصیانگری هم این است که مطابق با دستور؟ پس یک‌وقت من خودم دستور می‌دهم و دستور خودم را دیکته می‌کنم؛ یک‌وقت اونی که دستور داده‌اند، پیاده نمی‌کنم. دستور خودم را دیکته می‌کنم، خواست خودم را اعمال می‌کنم، می‌شود جباریت. خواست او را به خودم را اعمال نمی‌کنم و نمی‌پذیرم، کرنش ندارم، این می‌شود عصی بودن و عصیان. حالا اینجا حضرت یحیی چون جفتش را داشت، یعنی نسبت به جفتشان برّ داشت، نسبت به پدر و مادر. جبار، عصی دیگر نشد. «وَ سَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّ‌ا» (و سلام بر او روزی که زاده شد و روزی که می‌میرد و روزی که زنده برانگیخته می‌شود). خدا بهش سلام داد وقتی که به دنیا آمد و روزی که از دنیا رفت و روزی که در قیامت مبعوث می‌شود. این از آیه ۱۳، از آیه ۱۴ و ۱۵ سوره مریم است که در مورد حضرت یحیی است. در مورد حضرت عیسی علیه‌السلام، آیات جلوتر است که خدا از او هم متن می‌کند و تعریفش را می‌کند. آیه ۳۲: «وَ جَعَلَني مُبارَکاً أَيْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصاني بِالصَّلٰاهِ وَ الزَّکٰاهِ ما دُمْتُ حَيًّا» (و مرا هر جا که باشم، پربرکت قرار داده است و تا وقتی زنده‌ام، مرا به نماز و زکات سفارش نموده است) «وَ بَرًّا بِوالِدَتي وَ لَمْ يَجْعَلْني جَبَّاراً شَقِيًّا» (و نیکوکار نسبت به مادرم، و مرا جبّار و شقی قرار نداده است). حالا اینجا لطافتش این است: آنجا از زبان خدا بود در مورد حضرت یحیی؛ اینجا خود عیسی از خودش می‌گوید که، حالا تفاوت مقام هم اینجا دیده می‌شود که در روایات هم دارد از یحیی بالاتر بود و او خدا بهش سلام داد. این خودش به خودش سلام داد و سلام علیه یوم. هیچ حجابی نبود، خودش بی‌حجاب سلام خدا را به خودش داد و این وسط هیچی نبود، او دریافت کرد. حالا اینجا هم در این مسائل هم لطایفی است که اهلش باید بگویند؛ ولی نکته‌اش این بود: حضرت یحیی پدر و مادر داشت، اگر نسبت به پدر و مادر برّ نداشت، جبار عصی. حضرت عیسی فقط مادر داشت، اگر نسبت به مادر برّ نداشت، می‌شود جبار شقی. نه جبار عصی.
جبار عصی اعمال می‌کند و جبار شقی شقاوت ضد سعادت است. این هم اعمال زور می‌کند، حرف خودش را هم بدبخت است. عصیانگر دیگر نیست. عصیانگر ممکن است آخرش خوشبخت بشود، ممکن است آخرش عاقبت‌به‌خیر بشود؛ ولی جبار شقی دیگر عاقبت‌به‌خیری ندارد. این می‌شود اثر برّ به مادر نداشتن. تفاوت برّ به مادر نداشتن، به پدر نداشتن این است: اگر برّ به پدر نداشته باشی، جبار عصی می‌شوی؛ اگر برّ به مادر نداشته باشی، جبار شقی می‌شوی، روی خوش نمی‌بینی در زندگی و بدبخت می‌شوی، می‌شود شقاوت، عاقبت‌به‌شرّی، بدبختی، تفلگی، هلاکت. هر تعبیری می‌خواهیم به کار ببریم. این لطافت در تفاوت برّ به پدر و برّ به مادر است.
آن ماجرای بعدی هم که در سوره مبارکه کهف بود، آنجا هم دارد که این بچه را که حضرت خضر علیه‌السلام. که در سوره مبارکه کهف، آیه ۸۰ و ۸۱ این‌جا هم دارد که دلیلش این بود که این بعداً طغیان می‌کرد. پدر و مادر خوبی داشت: «فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ» (و پدر و مادرش مؤمن بودند). خدا به‌خاطر پدر و مادر خوبی که این داشت، یعنی گاهی به پدر و مادر خدا نظر می‌کند، گاهی به بچه نظر می‌کند و گاهی به هر دوتا نظر می‌کند که حالا این‌ها نکته. اینجا خدا دید که این پدر و مادر خوب‌اند. برای همین بچه را از این‌ها. آیات عجیب قرآن، حکمت‌های خدای متعال. ببینید، گفت: «چرا این بچه را کشتی؟» گفت: «من مأمور به قبض روح بودم.» من نکشتم. اینجا همان‌جور که حضرت عیسی سلام خدا را به خودش داد و حضرت عیسی مرده را زنده می‌کرد، حضرت، زنده را مرده. چطور اینجا نفخ روح وقتی می‌کند اشکال ندارد، می‌شود یک نفری نفخ روح الهی را انجام بدهد، واسطه باشد؟ نمی‌شود یک نفری واسطه درواقع قبض روح باشد؟ چطور نفخ روحش می‌شود، قبض روحش نمی‌شود؟ برای همین اگر کسی قتلش واجب بود و مهدورالدّم بود. شما وقتی او را کشتید، شما اینجا درواقع خلیفة اللهی، آیت الله. «قتل عام». تو سرش بزنند، بگویند: «شما اعدام کردید؟» باید بهش جایزه داد. دست‌وپایش را تبرک کرد، به‌عنوان خلیفة الله. دیگر کسی که به امر الهی باید جانش گرفته می‌شد، به هر دلیلی قتلی انجام داده بود، محارب بود و از این قبیل چیزهایی که بالاخره باعث می‌شود که انسان خونش ریختنش واجب بشود. اینجا شما اعمال که می‌کنید، این چیست؟ خلیفة الله. قبض روح می‌کنی. قبض روح، قبض روح خدا. و همان‌جور که عزرائیل علیه‌السلام قبض روح می‌کند، حضرت خضر اینجا قبض روح کرد. «خیابان آدم بکشیم، بعد بگوییم که ما مأمور الهی هستیم.» شما هر وقت توانستی نفخ روح کنی، قبض روح هم بکن. این شکلی‌اش. تکوینی. تشریعی‌اش اشکال ندارد. تشریعی‌اش و دستور اگر داری و الآن که همان را هم باید نهادهای نظامی انجام بدهند و شما همیشه حق نداری بگویی: «آقا، حرف مرتدّی زد، ارتداد پیدا کرد و زدم کشتمش.» مراجع قضایی و نظامی و این‌ها. ولی به‌هرحال، این می‌شود جلوه قابض. حضرت خضر قابض روح شد. گفت: «اینکه من کشتم، قبض روح کردن.» خود حضرت موسی هم می‌دانست که او به دستور بود. اگر آدم کشته بود که او اصلاً فاسق بود. اگر همین‌جور الکی آدم کشته بود که اصلاً دنبال این. می‌دانست که او مأمور است و خلیفة الله، جلوه قبض روح خداست. می‌خواست وجهش برایش معلوم بشود که به کدام وجه درواقع اینجا حکمت الهی در چی جلوه کرده که قابلیت خدا بروز پیدا کرده. حکمت الهی در این بود که این پدر و مادر مؤمن داشت. «فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَاناً وَ كُفْراً» (و ما بیم آن داشتیم که آن سرکشی و کفر، آنان را به دردسر افکند). ما ترسیدیم که این بیاید ارهاق کند این دو تا را از باب طغیان و کفر، بیاید آبروی این‌ها را به باد بدهد، خرابکاری کند، حیثیت این‌ها را به باد بدهد با طغیان و کفرش. پس بچه با طغیان و کفر، حیثیت پدر و مادر را به باد می‌دهد. آسیب به پدر و مادر. اگر پدر و مادر دخیل باشند در این طغیان و کفرش، هم در دنیا هم در آخرت. اگر دخیل نباشند در دنیا، مایه آبروریزی و رسوایی و دردسر و مصیبت. خدای متعال رحمتش جلوه کرد، این بچه را از این‌ها گرفت. «معنای برّ همان بوده». ظاهراً پسری در جوانی از دست می‌دهد. می‌گوید: «بدن تو خواب به من نشان دادند.» اگر ۲۰ سال دیگر عمر می‌کرد، یکی از قاتل‌های تهران. و رحمت‌الله بر آن، که از علما بود، کتابش هم الآن چاپ شده، اینجا تو کتابخانه است و از اساتید بزرگان بود و نقل مرحوم آیت‌الله قاضی را به ممنوع پهلوانی تهرانی رسانده بود. «مغازه بودم، برای بله.» خلاصه ایشان این‌جوری دیده‌اند. بعضی رفتن‌های بچه‌ها خوب است، خیر است. اگر شهید بشود که دیگر اصلاً هیچی، اصلاً عالی است. کدام تصادف می‌کند؟ اگر پدر و مادر مؤمن بودند، برّ مؤمن. هرچه رقم می‌خورد. «المؤمن چیه؟ آقا. مدخل و نورٌ، مخرج و حنورٌ»، همه‌اش نور است، همه‌اش خیر است. خیر بچه دارد بشود، بچه دار نشود. بچه دار شدن‌ها شرّ! بله!
روز تولد یکی از این مسئولین با روز مجردها مصادف شده و یکی تویییت کرده بود که: «اینکه روز تولد فلانی با روز مجردها مصادف شده، نشان می‌دهد که مجرد بودن خیلی هم بد نیست.» تهش می‌گوید: «بزرگان به یکی از این آقایان گفته بود که بچه شد، منافقین شد و اعدام کرده بود.» گفته بود که: «اگر می‌دانستم این‌جوری می‌شود، اصلاً اقدام؟» «فَاَرَدْنٰا اَن يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيراً مِنهُ زَكٰاهً وَ أَقْرَبَ رُحماً» (پس خواستیم که پروردگارشان به‌جای او، فرزندی پاکیزه‌تر و مهربان‌تر به آنان دهد). خدا خواست ابدال کند این بچه را، یک بچه دیگر خواست به این‌ها بدهد. به‌خاطر خوبی پدر و مادر است که مؤمن بودند. «خیراً منه زکاه و اقرب رحما.» بچه بهتر است، چی بود؟ هم از حیس زکات خیر بود. از حیث زکات، از همه جهت زکات. زکات یعنی وقتی که شما اضافات یک چیزی را پالایش می‌کنی. اضافه ندارد، خرده‌شیشه ندارد، آلودگی ندارد، بیخودی ندارد. زکات. یک بچه‌ای به این‌ها بدهد که این از حیث زکات بهتر باشد. خرده‌شیشه نداشته باشد، قاطی نداشته باشد، اضافه نداشته باشد. زکات مال هم همین است، دیگر. شما اضافات مالت را می‌دهی، تمیزش می‌کنی، زبده‌اش می‌ماند، تمیز شفافش می‌ماند، ناخالصی‌ها را می‌گیرد. این ناخالصی نداشته باشد در ارتباط با پدر و مادرش، ارتباطات مالی‌اش، ارتباطش با دیگران. «و اقرب رحما.» از جهت رحم هم غریب‌تر (قریب‌تر)، نزدیک‌تر باشد. یعنی بیشتر احساس وظیفه نسبت به رحم بکند و آن پیوند عاطفی‌اش با رحم بیشتر برقرار باشد. تکالیفی که نسبت به رحم دارد، بیشتر نسبت بهش مواظبت دارد. این شد این بچه بهتر برای این پدر و مادر مؤمن که این هم باز شد همان برّ به والدین. یک تفسیر دیگری از «به والدین» که درواقع بچه‌ای که طغیان و کفر پیش می‌گیرد و در این مسیر می‌افتد، این باعث دردسر و آزار پدر و مادرش است؛ و خدای متعال هم گاهی این رحمت را انجام می‌دهد، این بچه را می‌برد. به‌جایش یک بچه. این بچه خوب هم این را بدانید لزوماً بچه نیست، ها! ممکن است نوه باشد، نتیجه باشد. به کسی در جوانی بچه‌ای از دست می‌دهد، بچه دار هم نمی‌شود؛ این هفت نسل بعد خدا همچین چیزی بهش می‌دهد. «اقرب رحمَه». آن‌وقت چی می‌شود؟ بچه‌ای می‌آید که به فکر همه اجدادش است. برای بابابزرگش خاصیت دارد، برای جد هشتمش خاصیت دارد، برای جد چهلمش خاصیت دارد. گاهی هم بابای هفتادُمَش. که به بابای هفتم که این را قبلاً خواندیم: «كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً» (پدر آن دو صالح بود). به‌واسطه آن بابای هفتادم، خدا نظر می‌کند به کسی. گاهی به‌واسطه بچه هفتادم، خدا نظر می‌کند به پدری. هفتاد نسل بعدش درواقع باعث خیرش می‌شود. که این را قبلاً گفتیم. یکی از این خیرها همین بود. امیرالمؤمنین در جنگ می‌فرمود که چون در نسل او دیدم که تا قیامت یک شیعه می‌آید. شیعه که تا قیامت می‌آید، یک اثری برای این بابایی که الآن مثلاً ۸۰ عقب‌تر است، یک خاصیتی، فایده‌ای برایش دارد. ولو در همین حد. در همین حد که الآن خونش اینجا ریخته نمی‌شود. طول عمر مثلاً پیدا می‌کند. به‌هرحال، این‌ها می‌شود این‌جور. و «خیراً من زکاه و اقرب رحما.» این می‌شود بچه خوب. غریب قرآن است، شاید این آیه را خیلی کم دیده‌ایم. این آیات را درواقع در سوره مبارکه احقاف، آیات ۱۵ تا ۱۷، خیلی جالب است: «وَ وَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَاناً» (و انسان را سفارش کردیم که به پدر و مادرش احسان کند). «حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً» (مادرش او را با مشقت حمل کرد و با مشقت زائید). کراهت، آن حالتی که انسان نسبت به یک وضعیتی مطلوبش نیست، خوشایندش نیست، خوشش نمی‌آید، خلاف روال است، خلاف رویه است. خب، به‌هرحال هیچ مادری خوشش نمی‌آید از این وضعیت بارداری. خود وضعیت بارداری، بچه‌دار شدن نه. آن سختی حمل. در خوابیدنش، در بلند شدنش، در نشستنش. به‌قول آن آقا می‌گفتش که: «۵ تا آجر بردار، به شکمت ببند.» بچه می‌شود ۱ کیلو، ۱ کیلوونیم، ۲ کیلو. اقوام و عزیزانی بودند، بچه به دنیا آوردند ۵ کیلو. ماشاءالله! چشم نخورد، إن‌شاءالله. ۵ کیلو. شما فرض کن مادر در ماه آخر ۵ کیلو را حمل می‌کرد. شما یک گونی ۵ کیلویی برنج بردار، ببر روی شکمت. شمار آقا. یک هفته این‌جوری. بعد با این ۵ کیلو بخواب، بیدار شو، دستشویی برو، سر سفره بنشین، غذا درست کن، لباس بشور، آن یکی بچه را دستشویی ببر. فکر کنی مادر یعنی چی؟ این‌ها یک بخشی از این مسائلی که آنجا داری می‌بینی، ناخوشایند برایش است این وضعیت، این سنگینی‌ای. خب، این حملش ناخوشایند است، زایمانش هم ناخوشایند است. درد موقع زایمان. باز به‌قول آن آقا می‌گفتش که: «از این استخوان فک تصور کن یک توپ چهل‌تیکه می‌آورند بیرون.» تصور بکنیم، ها! فیلم استخوان فک و باز کنند. آقا، استخوان‌ها فاصله دارد و انعطاف دارد. یعنی جابه‌جایی برایش راحت‌تر است. زایمان برای زن یک اتفاق عجیبی است، از عجایب خلقت که خدای متعال رقم می‌زند و همین هم با این‌همه برکت است برای زن که با زایمان طبیعی البته این برکات شامل حالش می‌شود و رحمت و بخشیده شدن، مغفرت، بهشت زیر پایش قرار می‌گیرد. مهلت اضطرار و انقطاع و استکانتی که پیدا می‌کند، بهشت آنجاست، دیگر. بهشت رحمت است، دیگر. زیر پایش هم که قرار می‌گیرد، یعنی این رحمت از تو جاری شد و تو در موقعیتی قرار می‌گیری که رحمت از تو جاری است؛ که یعنی بهشت زیر پای توست. «حملته کُرهاً»، همه مادران این‌جورند. البته در روایات داری که این آیه یک ربط خاصی هم با حضرت صدیقه سلام‌الله‌علیها دارد که ایشان حملش و زایمانشان به‌نحو دیگری موجب ناخوشایندیشان بود از باب شهادت امام حسین و مصائبی که در عالم عنصری و عالم خلقی امام حسین علیه‌السلام رقم می‌خورد. ایشان کراهتش از این: «همه مادرها این ناخوشایندی را دارند نسبت به بارداری و زایمان».
«وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْراً» (و بارداری و از شیر گرفتنش، سی ماه است). این باردار شدن و شیر دادن و از شیر گرفتن ۳۰ ماه وقت می‌برد، دیگر. با روال طبیعی‌اش ۹ ماه بارداری و ۲ سال هم شیردهی که البته این‌ها با همدیگر مجموعاً می‌شود چقدر؟ ۹ ماه. ۲ سال می‌شود ۳۳ ماه. اینی که این آیه فرمود ۳۰ ماه، نشان می‌دهد که اقل هم چقدر؟ آقا، ۶ ماه. یعنی کمترین حد بارداری ۶ ماه. آدم دیگر از ۶ ماه، بچه‌اش می‌ماند. که از آن مقدار گفته و نشان می‌دهد که می‌شود شیردهی را هم از سه ماه جلوتر انجام داد که مجموعاً بشود ۳۰ ماه. خلاصه می‌خواهد بفهماند که آقا، این زن ۳۰ ماه درگیری مستقیم دارد با این بچه که حالا آن عدد ۳۰ و ۴۰ ام که دنبالش بودیم، ببینیم پشتش چه خبر است. یکیش همین کلیه بچه به بار بنشیند و جدا بشود. «حمله و فصاله». عدد ۳۰ عدد فصال است. درست شد؟ عدد فصال، عدد ۴۰ عدد وصال است. ۳۰ روز وقتی از هیچی جدا بودی، ۳۰ روز جدا بودی، جدا شدی. این بچه دیگر جدا شد. «فصیله» و «فصیله‌التی فسیله شد». فاصله افتاده، دیگر. الآن این بچه دیگر بین این بچه و مادرش فاصله افتاد. عدد فصال، عدد ۳۰. چقدر عرف قرآن دیوانه می‌کند آدم را! خدا کند ما به بهشت راه پیدا کنیم. می‌گویند آنجا همه لذت مجردها، مجرد برزخی را بهشتی لذت ادراکی و این معارف که هیچی بلد نیست. آن معارفی که آنجا می‌دهند و انسان ادراک می‌کند، با همه وجودش برسیم و ببینیم و درک کنیم، إن‌شاءالله. پس عدد ۳۰ شد عدد فصال. یک بچه ۳۰ ماه طول می‌کشد که از مادرش جدا شود. از وقتی مادر باردار می‌شود و شیرش می‌رود، کامل، دیگر از او جدا شد. این الآن دیگر مستقل شد و خودبنیاد شد، دیگر. به خودش بند است، خودش از خودش تغذیه دارد، خودش از خودش زندگی دارد، خودش روی پای خودش است. این می‌شود ۳۰ ماه که عدد فصال است. وصال اعمال ۴۰ روزه است که وصل. ماه رمضان هم ۳۰ روزه است که فصال. فصل می‌آورد از جهنم و از دنیا و از شهوات ما را جدا می‌کند. آن چلّه‌ای که آدم را وصل می‌کند. ماه رمضان اول می‌آید یا یک ماهی شوال استراحت می‌کنیم، دوباره یک چلّه ذی‌القعده و ذی‌الحجه بعدش. عدد وصال. «حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً» (تا وقتی به کمال رشد او جسمانی و عقلی رسید و به چهل سالگی داخل شد)، اینجا عدد ۴۰ ام. به بلوغ اشدّ می‌رسد، شدت‌ها در او همه حاصل می‌شود. رسیده می‌شود. می‌رسد. بلوغ یعنی رسیدن. می‌رسد به آن اشدّ خودش، شدت‌های خودش در هر چیزی. به آن شدت خودش می‌رسد. به شدت عاطفه، به شدت قوای بدنی، به شدت قوای جنسی، به شدت. یعنی هر کدام از این قوا در او به شدت خودش می‌رسد، شدید می‌شود. اول ضعیف است، شدید می‌شود. این می‌شود بلوغ اشدّ. ۱۸ سال. معمولاً مثلاً همین سن‌وسال بلوغ اشدّ غالباً. «و بلغ اربعین سنه».
به چهل سال می‌رسد. کلید عدد وصال. چهل سال وقتی کسی شد، دیگر رسید به آن کمال عقلی خودش. به اونی که باید می‌رسید. اونی که برایش گام برمی‌داشت و زحمت می‌کشید و در مسیرش بود، دیگر انسان در ۴۰ سالگی بهش می‌رسد. اونی که دنبالش بود، آن مطلوبش، مغایرتش. اونی که از جهت فکری دنبالش بود و جهت قلبی دنبالش بود، دیگر از ۴۰ سالگی موقعیت وصال. و لذا پیغمبر اکرم ۴۰ سالگی پیغمبر شدند چون دیگر رسید به آن کمال خودش، وصل شد. عدد وصال. «قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی» (گفت: پروردگارا، به من توفیق ده که شکر نعمت تو را به جای آورم، نعمتی که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشتی). این انسان وقتی به این ۴۰ سال رسید، گفت که: «خدایا، اوزعنی ان اشکر نعمتک.» این توفیق را به من بده که من شکر نعمت تو را بکنم. «التی انعمت علی و علی والدی». درواقع انسانی که ۴۰ سالش شده، انسان ۴۰ ساله قرآن که رسیده به آن کمال عقلی، به چهل سال که می‌رسد، باید زبان حالش چی باشد؟ زبان حالش این باشد که: «خدایا، به من توفیق شکر بده.» این دندان عقلش درآمده. این آدم ادراک از نعمت دارد، عالم را همه را نعمت می‌بیند و شاکر نعمت می‌شود. سن ۴۰ سالگی دیگر سن شکر است. دیگر نمی‌شود کسی چهل ساله شده باشد و در فضای شکر قرار نگرفته باشد، دیگر وگرنه دیگر این به آن کمال عقلی خودش نرسیده است. کسی که ۴۰ سال از فضای شکر دور است. شکر هم باز مراتب دارد. همین که نعمت‌ها در مسیری دارد به کار گرفته می‌شود که خدا دستور داده و خاص خود همین شکر است، توجه ذهنی دارد، توجه زبانی دارد، توجه قلبی دارد. این‌ها همه‌اش مراتب شکر است. آدم چهل ساله قرآن این شکلی است. آدم مطلوب در ۴۰ سالگی این شکلی باشد که توجه. نعمت‌هایی که خدا به خودش داده و به پدر و مادرش داده. آدم چهل ساله قرآن به یاد پدر و مادرش است. به یاد لطفی است که خدای متعال از کانال پدر و مادر به او کرده. شاکر نعمت‌هایی است که خدا به خودش داده و پدر و مادرش داده. از جانب پدر و مادرش هم شکر می‌کند. چه زنده باشند، چه از دنیا رفته باشند. که خود این شکر هم برای آن پدر و مادر اثر دارد.
«وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ» (و توفيق ده عمل شايسته‌اي انجام دهم که آن را بپسندي). دیگر چی می‌خواهد آدم ۴۰ ساله قرآن؟ «به من توفیق بده یک عمل صالحی انجام بدهم که تو راضی بشوی.» پس هم به فکر عمل است، عمل صالح. هم به فکر رضایت حق‌تعالی است. دنبال این است که خدای متعال را راضی کند. «وَ أَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي» (و برايم در نسل و ذريّه‌ام شايستگي پديد آر). دیگر چی می‌خواهد آدم ۴۰ ساله قرآن؟ ذریه پاک و صالح می‌خواهد. می‌گوید: «برای من صلاحیت قرار بده در ذریه‌ام.» یعنی «ذریه صالح قرار بده که این بعد از من این ذریه در مسیر بندگی تو باشند و این کمال استمرار پیدا بکند.» «إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَ إِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ» (من به سوي تو بازگشتم و از تسليم‌شدگان هستم). دیگر سن ۴۰ سال باید سنی باشد که انسان بازگشته به سمت خدا، رجوع کرده از این عالم دنیا و طبیعت و این‌ها. بار خودش را بسته، حواس خودش را جمع کرده، دیگر حواسش به آن‌ور است. به فکر ابدیتش است. به فکر رفتن است. و از مسلمین است، دیگر. تسلیم خدای متعال است و حرف‌گوش‌کن، بازی‌هایش دیگر تمام شده است. «أُولٰئِكَ الَّذِينَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا» (آنان كسانى هستند كه بهترينِ كارهايشان را از آنها مى‌پذيريم). این آدم این شکلی قرآن، که ۳۰ ماه فصالش طول کشید، ۴۰ سال وصالش طول کشید، که نرمش هم همین است، قاعده‌اش هم همین است. این‌ها کسانی هستند که اعمالشان مورد قبول خداست. یعنی استاندارد این آدم، آدمی است که از جهت دنیایی و ملکی استاندارد است، از جهت ملکوتی هم استاندارد می‌شود. اعمالش مقبول خداست. آدم استاندارد ملکوتی، کسی است که اعمالش مقبول باشد. توشه برزخی و ملکوتی‌اش را جمع کرده، آن طرف متولد شده، آن طرف حضور دارد، حیات دارد. خدا بهترین عمل این‌ها را ازشان قبول می‌کند. «وَ نَتَجَاوَزُ عَنْ سَيِّئَاتِهِمْ فِي أَصْحَابِ الْجَنَّةِ» (و از كارهاى بدشان در مى‌گذريم، تا سرانجام در ميان بهشتيان قرار گيرند). از آن بدی‌هایشان رد می‌شود و در اصحاب جنتند، بهشتی. «وَ عْدَ صِدْقٍ الَّذِي كَانُوا يُوعَدُونَ» (این وعدۀ راستی است که به ایشان داده شده است). این‌ها این وعده بهشان داده شده بود، وعده صدق و محقق. این آدم نرمال قرآن است که نسبت به پدر و مادرش این شکلی است. نسبت به خدا و پدر و مادر این شکلی. و نسبت به نسلش البته خودش را، جایگاه خودش را فهمیده است که جایگاه بندگی هم، جایگاه خودش نسبت به خدا که بندگی است. هم جایگاه خودش نسبت به پدر و مادرش، شکر نعمت‌هایی است که خدا از کانال پدر و مادر به او داد؛ و هم جایگاه خودش نسبت به نسلش که باید زمینه‌ساز صالحیت و صلاحیت این نسل باشد. این می‌شود انسان نرمال قرآن.
حالا اگر کسی نرمال نبود، چی می‌شود؟ «وَ الَّذِي قَٰالَ لِوَالِدَيْهِ أُفٍّ لَّكُمَا» (و آن كس كه به پدر و مادر خود گفت: اى واى بر شما!). این آدم غیر نرمال قرآن این شکلی است. نسبت به پدر و مادرش. بنا بر آنچه «افّ» می‌گوید. «ای وای». حالا گفتند که «ادوات تزجر»، تزجر. با زاد، صاد. زجر حالت اینکه یک کسی دل به یک چیزی نداده. همین «اه» فارسی خودمان. یک کسی دلش با یک چیزی نیست، با یک کسی نیست. از کسی خوشش نمی‌آید، از چیزی خوشش نمی‌آید. احساس پیوند با چیزی ندارد. این «اُفّ» لزوماً این نیست که در کلام کسی مثلاً «افّ بر تو» این‌جوری گفته بشود. نه، این «افّ» همان حالت «اه» است. حالت دیدید، مثلاً کسی یک چیزی می‌گوید، یک معلمی دارد یک حرفی می‌زند. همین ارزشی که مثلاً ما داریم، یک کسی دارد گوش می‌دهد، یک جایی‌اش خوشش نمی‌آید، می‌گوید: «اوف». می‌گوید: «اه». می‌گوید: «شین» کشیده. می‌گوید: «یک جوری دارد بروز می‌دهد که من با تو سازگار نیستم. تو این حرف را خوشم نیامد از این حرف. موافقت نیستم.» این بروز عدم موافقت، این می‌شود «افّ». کسی نسبت به پدر و مادر مؤمن خودش. حالا به غیر مؤمن هم حق «افّ» ندارد. پدر و مادر، چه مؤمن چه غیر مؤمن، حق «افّ» گفتن ندارد. یعنی حق ندارد خودش را ناموافق نشان بدهد. اگر مؤمن نیست، حق ندارد ناموافق نشان بدهد. حق هم ندارد موافقت بکند در آن کفرشان. خوب باید دقت کرد این مطالب. پدر و مادری که کافرند. آدم حق ندارد در آن کفرشان با این‌ها موافقت کند. در غیر کفرشان، با آن‌ها. «مدرسه موافقت می‌کند» و کلاً هم حق ندارد ابراز ناموافقتی کند. یک جوری این حال دلشان را به تنگ بیاورد که آزاری باشد برای این‌ها که احساس بکنند این بچه از ما بریده. این سر سازگاری با ما ندارد. سازگار با ما نیست. این مامان این‌جور نیست. این بچه ناجور است. این وصله ناجور است. این می‌شود «افّ».
حالا آدم غیر نرمال قرآن نسبت به والدینش می‌گوید: «اُفٍّ لَّكُمَا». این «افّ» گاهی به زبان قال است، گاهی به زبان حال است. زبان قال بروز می‌دهد. به زبان حال، همینی که خودش را جور نشان نمی‌دهد. «پدر و مادر کربلا می‌روند»، «حرم می‌آیی برویم؟ نمی‌آیم.» «هیئت می‌آیی برویم؟ نمی‌آیم.» «جلسه قرآن می‌آیی برویم؟ نمی‌آیم.» «صله رحم می‌آیی برویم؟ نمی‌آیم.» نیست با این‌ها. که الآن هم الحمدلله، الحمدلله، معاذالله، استغفرالله، نمی‌دانم چی باید بگویم، کم نداریم از این‌ها. متأسفانه خانه مجردی برای خودش گرفته و از سن کمی خودش برای خودش زندگی می‌کند. خودش برای خودش آشپزی می‌کند، غذا درست می‌کند: «این چی درست کردی؟ این را نمی‌خواهم. آن را خوشم نمی‌آید.» همه‌اش ناسازگاری. «این چی خریدی؟ این اتاق را نمی‌خواهم. این خانه را نمی‌آیم. این لباس را نمی‌خواهم. آن توپ را نمی‌خواهم. این گوشی را نمی‌خواهم. آن فلان را نمی‌خواهم.» همه‌اش یک جوری است، اعلام ناموافقتی. این‌ها همه‌اش «افّ» است. نیست که برگردد تف بیندازد در صورت. همین که «نمی‌خواهم». «این غذا را نمی‌خواهم.» «دوست ندارم.» خب، پدر و مادر شما این غذا را دوست دارند. الآن وضعیت اقتصادی این است. یک کسی تازه گفته بود که: «ما هفته‌ای ۵ کیلو سیب‌زمینی.» کسی که وضعش خوب بود قبلاً. با این وضعیت اقتصادی الآن. خب، این بچه می‌آید می‌گوید: «این پوره مشتقات سیب‌زمینی». همان را هم خیلی از عزیزان توانش را ندارند. همین را هم بعید نیست که از دست بدهیم. شرایط طوری بشود که همین را هم بهمان نرسد. اگر کفران نعمت. این‌ها همه‌اش می‌شود «افّ» نسبت به والدین. این به پدر و مادرش می‌گوید: «نمی‌آیم، نمی‌خواهم، نمی‌گویم، نمی‌روم، نمی‌زنم، نمی‌برم.» همه‌اش این‌ها عدم موافقت. آن «برّ» چی بود؟ آن موافقت است. آن بروز است. آن جبار عصی نبودن، جبار شقی نبودن. روبروش چیست؟ «اُفّ به والدین». جور نبودن، همراه نبودن، سازگار نبودن. حالا این پدر و مادره یک‌بار در مسائل دنیایی این بچه باهاشان سازگار نیست، این هم «اُفّ به والدین» است، که این هم البته بد است. یک وقت در مسائل الهی سازگار نیست. این دیگر اوج عدم استانداردی آدم است. پدر و مادر مسیر خدا را می‌روند، بهش می‌گویند: «بیا مسیر خدا را برویم.» این اینجا «افّ» می‌گوید. یک وقت آقا بهش می‌گویند که مثلاً: «شیر بخور.» بهش می‌گویند مثلاً: «چه‌می‌دانم ورزش برو.» بهش می‌گویند مثلاً: «لباس گرم بپوش.» گوش نمی‌دهد. این هم «اُفّ به والدین» است. این هم «عاق والدین» است. ولی این خیلی سطحش پایین‌تر است. یک وقت بهش می‌گویند: «نماز بخوان.» گوش نمی‌دهد. «عاق والدین» است. در درجه خیلی بالاتر و بدتر. چون پدر و مادر مسیرش را ببرند، عبودیت ببرند. این هم با خدا دارد ناسازگاری می‌کند، هم با پدر و مادر. و فقط با پدر و مادر هم اگر ناسازگاری می‌کرد، ناسازگاری با خدا هم بود. چون خدا بعد از توحید بحث «و بالوالدین احسانا» را آورده است. «قَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً» (و پروردگار تو حکم کرده است که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید). خدا دستور داده: «غیر از من را نپرستید و به پدر و مادرتان هم احسان.» بعد از دستور عدم شرک، دستور احسان به والدین. و احسان هر جایی آن کاری که زیباست. زیبایی یعنی تناسب. خوشگل یعنی چی؟ و خوشگل یعنی کی؟ حال من. تناسب دارد. اونی که شما می‌خواهید. آن زن زیبا کیست؟ پوستی که تو مطلوبت او دارد. رنگش، چشمی که تو مطلوبت. من چشم زاغ دوست داشتم، من چشم درشت دوست داشتم، من چشم کوچک، ابرو این شکلی دوست داشتم. خوشگل است. چرا؟ چون دماغش همان شکلی که من می‌خواهم. موهای بلندی دارد که من می‌خواهم. می‌گوید: «فلانی خوشگل است ها! ولی از قدش خوشم نمی‌آید.» قدش احساس زیبایی نمی‌کند. حالا یا خیلی بلند است، یا خیلی کوتاه است. که البته این‌ها همه‌اش آقا جان اگر ایمان باشد: «ولیکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فی قلوبکم» (ولی خداوند ایمان را براى شما خوشايند و در دل‌هايتان آراسته ساخت). خوشگلی مال ایمان است. و ایمان طرف و در چشم شما زیبا باشد. خوشگل کیست؟ مؤمن. مؤمن از کافر بهتر است، ولو اعجبک. حتی اگر حُسنَش، خوشگلی‌اش برایت عجیب باشد. یعنی این زن مؤمن خوشگل‌تر است. نمی‌فهمی. «تو خیابان عجق‌وجق‌ها رو ببینم خوشگل بیان.» این چادری و محجبه و مؤمن و سالم. این زیبایی ندارد تو چشمش. این فطرتش مشکل دارد. و این‌ها زیبایی او به چشمش می‌آید. ایمان که قشنگ است. ایمانی که خوشگل است. تو ایمان می‌خواهی. ایمانی که سازگار با وجود تو است، تناسب دارد. این می‌شود حُسن. زیبایی و خوشگلی. احسان یعنی چی؟ یعنی هر جایی آن کاری که خوشگل است، انجام بده در قبال پدر و مادر. سر سفره نشستن چه مدلش خوشگل است؟ سفره برای پدر و مادر پهن کردن خوشگل است. غذا خوشگل است. اگر پدر و مادر از کار افتاده شدند، غذا دادن به پدر و مادر چه مدلش خوشگل است؟ سر زدن به پدر و مادر چه مدلش خوشگل است؟ کمک اقتصادی به چه مدلش خوشگل است؟ یک وقتی برّ به والدین هست، احسان نیست. یعنی وظیفه را دارد بروز می‌دهد، ولی خوشگل نه. خدا نگفته «برّ به والدین»، خدا گفته «احسان به والدین». به این دستور داده است. اقلش این است که آدم «برّ به والدین» داشته باشد. اگه این را نداشته باشد، دیگر چی می‌شود؟ جبار عصی می‌شود، جبار شقی می‌شود. ولی اونی که اصل است، چیست؟ احسان. آن زیبایی. خوب خالی‌خالی‌اش. پدر و مادر. وظیفه ما در قبالشان همین است. حالا اگر دعوت به خدا می‌کنند، در مسیر خدا می‌روند. آنجا ناسازگاریم، آنجا زیبا برخورد نمی‌کنیم. این دیگر دوبله آدم گرفتار است. هم در آیات قرآن می‌بینیم، هم در روایات فراوان می‌بینیم که چقدر این‌ها گرفتارند. از جهت پدر و مادر، افراد و مشکلاتی که دارند. یک کلمه گاهی حرف بد زدن، یک کلمه آقا دل شکستن، دل از پدر شکستن، دل از مادر شکستن، خدا نی‌ و این‌ها بیچاره می‌کند آدم را. به خاک سیاه می‌نشاند آدم را. چه مرده‌شان، چه زنده‌شان. که اصل بحث برای این تیکه‌اش است، که آن مرده‌شان را می‌خواهیم بگوییم: «آقا، برّ به پدر و مادری که مرده‌اند، احسان به مادری که مرده‌اند و دل از این‌ها به دست می‌آوری.» پدر و مادر هم فقط پدر و مادر مستقیم و پدر و مادر اصیل‌مان که همین اولی عمودین، به‌قول فقها، همین دو تا نیستند. می‌رود تا حضرت آدم. همه این‌ها پدران ما، مادران. به هر کدام از این‌ها خیر برسانی، به هر کدام این‌ها محبت کنی، فایده داشته باشی، می‌شود احسان به والدین. برای هر کدام از این‌ها ضرر داشته باشی، بی‌خاصیت باشی، بی‌تفاوت باشی، این می‌شود عاق والدین. می‌شود «افّ» به والدین که جنسش متفاوت است و خیلی گسترش گسترده.
آیه ۱۷ سوره احقاف چه فرمود؟ حالا روبروی آن آدم سالم چی داریم؟ یک کسی را داریم که به پدر و مادرش می‌گوید: «چه به زبان حال، چه به زبان قال. اُفٍّ لَّكُمَا أَتَعِدَانِنِي أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِن قَبْلِي» (آیا به من وعده می‌دهید که از قبر خارج شوم؟! در حالی که نسل‌هاى زيادى پيش از من از ميان رفتند). حالا مشکل این بچه با پدر و مادر چیست؟ مشکلش این است که می‌گویند: «لباس گرم بپوشِ»، نمی‌پوشد. «درس بخوانِ»، نمی‌خواند. «زن بگیرِ»، نمی‌گیرد. اینجا می‌گوید «افّ»، نه! مشکلش این است که بهش می‌گویند: «ابدیت در پیش داری.» قبول نمی‌کند. می‌گوید: «به من وعده می‌دهید که من از قبر درمی‌آیم؟ این‌همه آدم مرد و رفت. کدام‌شان برگشت که من می‌خواهم برگردم؟» «وَ هُمَا يَسْتَغِيثَانِ اللَّهَ» (و آن دو پدر و مادر از خداوند کمک می‌طلبند). خیلی این از آیات عجیب قرآن و روایات جالب است، خیلی غریب است اصلاً. آیه معروفی نیست در فضای عمومی. درحالی‌که آیه فوق‌العاده عالی است. هم از جهت سبک زندگی، هم از خیلی از جهت معارفی و این‌ها، خیلی مطالب دارد. این آیه از معدود جاهایی است که قرآن تعبیر استغاثه به کار برده است. استغاثه. من جایی که آدم مستأصل می‌شود، از تک و تا می‌افتد، نا ندارد، جان ندارد، قدرت ندارد، توان ندارد. به یکی نیاز دارد که به دادش برسد. یکی قرآن در ماجرای حضرت موسی تعبیر استغاثه را به کار می‌برد: «فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ» (پس آن که از پیروانش بود، از او بر ضدّ دیگری که از دشمنانش بود، یاری طلبید). استغاثه که از طرف یکی از سربازان فرعون درگیر شده بود، دست به دامن حضرت موسی شد. این تعبیر دست به دامن. یکی دیگر از جاهایی که قرآن تعبیر استغاثه به کار برده، اینجاست. آدمی که گرفتار بچه نااهل می‌شود، خدا به دادش برسد که این هم زیاد است. متأسفانه. آدم‌های خوبی که بچه‌های نااهل دارند، خدا کمک کند. همه را خدا اهل کند، همه را به خدا صبر دهد. به همه ما. این‌ها دیگر باید با حضرت نوح محشور بشوند. این‌ها که بچه نااهل دارند. با امام هادی علیه السلام. جعفر کذّاب فرزند ایشان بود. این بچه نااهل و گرفتاری است و فتنه‌ای است. لزوماً هم به‌هرحال چیز بدی از جهت پدر و مادر نیست که بگوییم حتماً پدر و مادری مشکلی داشتند. یک ابتلای دیگر، فتنه‌ای. شیخ فضل‌الله نوری موقع اعدامش پسرش شیرینی پخش می‌کرد پای دار. و گفته بود: «این را تو نجف یک مدت یک زن یهودی شیرش داده. و من از این توقع همین را داشتم.» آثار تربیت با این مدارس الآن و این فضای مجازی و این‌جور چیزها، بالاخره دیگر همین‌هاست، دیگر. این بچه‌ها همین می‌شوند. یک سربازی می‌رود، می‌آید، چهار تا چیز یاد می‌گیرد. ۴۰۰ تا چیز از دست می‌دهد. ۴۰۰ تا چیز بد یاد می‌گیرد. در مغازه می‌فرستیش، دانشگاه می‌فرستیش، هر جا. بالاخره مشکلات و مصیبت‌هایی است. استغاثه می‌کنند این پدر و مادر. «و هما یستغیثان الله». به استغاثه می‌افتند. به دست به دامن خدا می‌شوند: «وَیْلَكَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ» (واى بر تو! ايمان بياور! قطعاً وعدۀ خدا حق است). نفرینش می‌کنم: «آخه فلان‌فلان‌شده، ایمان بیاور. بدبخت، نادان، نافهم، ایمان بیاور. ان وعدالله حق.» وعده خدا حق است. این چی جواب می‌دهد؟ «فَیَقُولُ مَا هَٰذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ» (پس مى‌گويد: اين چيزى جز افسانه‌هاى پيشينيان نيست). این یک مشت داستان خرافات است برای سرکیسه کردن من و شما. بافته‌اند. کی از آن‌ور خبر دارد؟ کی رفته؟ کی آمده؟ کدام مرده زنده شده؟ این بدبخت فکر می‌کند که مرده‌ها عالم دنیا برمی‌گردند و می‌گویند: «به ما در نمی‌دانم عوالمی که در پیش داریم، عوالم غیر مادی، آنجا حیات است، آنجا زندگی است. تو هم آنجا می‌روی. از آنجا آمدی که به آنجا می‌روی.»
«أُولٰئِكَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِّنَ الْجِنِّ وَ الْإِنسِ» (آنان كسانى هستند كه حكم عذاب بر آنها محقق شده است، مانند امت‌هاى پيشين از جن و انس كه پيش از آنان گذشتند). حق بر این‌ها. یعنی حرف بر این‌ها، قول بر این‌ها ثابت شده در امت‌هایی. «قد خلت من قبلهم من الجن و الانس.» این‌ها هم در جن‌ها داریم، هم انس. از این بچه‌های ناسازگار، هم جنش را داریم، هم انس‌اش را داریم. مشکلات پدر و مادرها با بچه‌ها مخصوص انس هم نیست، جن‌ها هم. این‌ها را بچه نااهل، بچه ناتو و مصیبت‌هایی که پدر و مادر تحمل می‌کنند، دست این‌ها. «إِنَّهُمْ كَاَنُوا خَاسِرِينَ» (همانا آنها زيانكاران بودند). این‌ها همه آقا، خسارت زده‌اند. این دو دسته آدم را قرآن دارد به این شکل نشان می‌دهد؛ و جایگاه پدر و مادر هم در تربیت این‌ها، هم در ارتباط این‌ها با پدر و مادر، یک رکن کلیدی و حیاتی است در بندگی ما با خدای متعال. این می‌شود آقا، بحث «برّ به والدین». یک سری آیاتش بود در قرآن.
برویم سراغ روایاتش. در کتاب کافی شریف، جلد ۲، صفحه ۱۵۷، بابی داریم: «بابُ الْبِرِّ بِالْوَالِدَیْنِ». همین یک باب را می‌خوانیم. روایت در مورد پدر و مادر زیاد است. کتاب کافی بالاخره کتابی است که درش بحث و ان قلت و قلت نیست و اکثر روایاتش روایت درستی است؛ و خود مرحوم کلینی هم که دیگر شهادت داده اول کتاب که من روایتی که در نظرم روایت درستی بوده، جمع کردم. و روایاتی است که محل توجه خود کتاب کافی کتاب بسیار خوبی است. ای کاش باب بشود بین ما کافی خواندن. در مساجد مان دور ختم کافی داشته باشیم. یک مدتی می‌گویند در مدارس قم باب شد بعد از نماز ظهر یکی از مدارس کتاب کافی را می‌خواند. حالا از آن اولش «اصول کافی»، حالا اصول کافی نشد، «فروع کافی». روضه این روایت. هر جلسه دور هم بنشینیم، در خانه بنشینیم، بابش کنیم. فایل‌های حفظ برخی اساتید بزرگان درس داده‌اند، کتاب کافی را. دسترسی سریع داشته باشیم، بتوانیم پیدا کنیم. این‌ها را گوش بدهیم، بخوانیم. خیلی این روایات فوق‌العاده است. و عرض کردم مرحوم آیت‌الله عظمی وحید فرمودند که: «کسی می‌خواهد در محضر امام صادق باشد، همین کتاب کافی را بخواند.» در محضر امام صادق. یعنی شما کتاب کافی را که باز می‌کنی، حست این باشد که الآن نشسته‌ای روبروی امام صادق. نهج‌البلاغه را باز می‌کنی، نشسته‌ای. الآن به شما بگویم: «فلان عارف هست، دسترسی بهش هست. می‌توانی بروی. کانال دارد مثلاً. در کانالش می‌توانی بروی، ببینی‌اش. از نزدیک حرف‌هایش را بشنوی.» پا نمی‌شویم برویم. حالا آن عارف کجا مثلاً؟ امام صادق کجا؟ همه اهل‌بیت کجا؟ این کافی عصاره همه اهل بیت است که خود ایشان هم تعبیر به کافن می‌کند، می‌گوید: «این کافی کافی است برای شیعه.»
روایت اول از ابی‌ولاد حناط می‌گوید از امام صادق علیه‌السلام پرسیدم که این «بالوالدین احسانا» چیست؟ «ما هذا الاحسان؟» این احسان چیست آقا جان؟ حضرت فرمود: «الْإِحْسَانُ أَنْ تُحَسِّنَ صُحْبَتَهُمَا» (احسان این است که با آنان به خوبی همنشینی کنی). همنشینی‌ات با این‌ها خوشگل باشد. احسان یعنی الآن من و شما جلوی دوربین که بنشینیم، خوشگل می‌نشینیم. خوشگل حرف می‌زنی. بخواهند از زندگی بنده مستند بسازند، همه کارهایم را خوشگل انجام می‌دهم. در غذا خوردنم خوشگل غذا می‌خورم، در خوابیدنم خوشگل می‌خوابم، در چه‌می‌دانم سرووضع‌ام، حرف زدنم با این و آن. نحوه حرف زدن خوب با پدر و مادر خوشگل. کسی به پدر و مادرش؟ می‌گوید: «تو! با صدای بلند حرف می‌زند.» از بالا حرف می‌زند. دستور می‌دهد: «بیا، دیگر. گرسنه‌ام. چه وضعی است؟ چرا این را گرفتی؟ چرا آن را نگرفتی؟ مگر این را نگفتم؟ مگر صد بار نگفتم؟» او بعضی که دیگر خیلی عجیب‌ترند: «وظیفه‌تان بوده.» خیلی فاجعه است، دیگر. خیلی زشت است. این دیگر خود سیئه است، خود صیاد. حُسنش چیست؟ آدم با خوشگل وقتی می‌خواهد حرف بزند. تازه دستور داده که با همه خوشگل حرف بزنیم: «قَوْلًا نَاصِحًا، حَسَنًا» (سخنی دلنشین و نیکو). با همه خوشگل حرف بزنی. آدم با پدرش چه شکلی باید حرف بزند؟ با مادرش شما. می‌گوید: «جلوی پای این‌ها بلند می‌شوی. جلوتر از این‌ها راه نمی‌روی، به سفره دستت را زودتر از این‌ها دراز نمی‌کنی.» امام سجاد علیه‌السلام فرمودند: «من با مادرم همسفره نمی‌شوم.» به حضرت گفتند: «آقا، شما همه کارهایتان خوب است، این یک دانه ناجور است. با مادرتان همسفره نمی‌شوید.» تازه مادر ایشان را گفتند که مادر امام سجاد در نوزادی ایشان از دنیا رفت. این مادری که اینجا بوده، بزرگ کرده. گفتند: «چرا با ایشان شما همسفره نمی‌شوی؟» ایشان فرمودند: «می‌ترسم مادرم چشم داشته باشد. بخشی از غذا، تیکه سبزی به یک تیکه چه‌می‌دانم خورشی. من زودتر قبل از اینکه او بگوید و اصلاً حرفی بشود و دست دراز کند، دستم برود سمت اونی که او چشم داشته است.» از باب اینکه این پیش نیاید، همسفره نشدم. در اتاقمان که بدتر است که. من غذای خودم را جدا برمی‌دارم، غذای ایشان را جدا می‌کنم. می‌شود همسفره نشدن. در یک ظرف با هم نمی‌خوریم. مثلاً در یک سفره. این‌جوری. این خیلی حرف است، دیگر. شما اونی که چشم داشته. پدر مثلاً آن کتاب را می‌خواست. آن با پدر و مادر در ساختمان. «زودتر برویم» که عروس‌ها، ۱۸ دامادها این کار را می‌کنند. این‌ها هم والدین‌اند، دیگر. پدر و مادر همسر هم پدر و مادر خود آدم در یک حدی، در یک شأنی. نه حالا همه‌اش. ولی به‌هرحال خصوصاً اگر کار ما باعث می‌شود که پدر و مادر، یعنی همسرمان را به پدر و مادرش قرار بگیرد. این که دیگر قطعاً من دارم او را وادار می‌کنم به «اُفّ» به والدین. دارم وادارش می‌کنم به عق. جنس خوب را ورم (بردارم). جلوتر. اول پدر و مادر. کیک آورد، خوب‌هایش را، اصل تمیزش و خوشگل‌ها. آخرین ننه بابا. دیگر این‌ها که چیزی ندارد. دنیا چیزی. ۵ تا کاپشن آوردم، ۵ تا لباس آوردم، خوشگل‌هایش را. اول این‌ها. تهش: «آتش برای پدر و مادر.» آن هم تازه پولش را هم می‌گیرد، دیگر. واقعاً بعضی کارها خیلی عجیب است. آدم می‌ماند. احسان به والدین. آقا، خوشگل آدم کار می‌کند. نام مظهر دو تا اسم اعظم الهی است. دو تا گوشواره عرش. چه خوب‌شان، چه بدشان. بدشان هم آدم را می‌سازد. «اَنْ تُحَسِّنَ صُحْبَتَهُما». همنشینی‌ات با این‌ها خوشگل باشد. «وَ أَنْ لَا تُکَلِّفَهُمَا أَنْ یَسْئَلَا شَیْئاً مِمَّا یَحْتَاجَانِ إِلَیْه» (و آنان را وادار نسازی که چیزی از نیازهایشان را از تو درخواست کنند). چی می‌فرماید؟ می‌فرماید: «کار را به جایی نرسانی که وقتی چیزی می‌خواهند، وادار به درخواست ازت بشوند.» کار به اینجا نرسد که درخواست کنند ازت. تو که می‌دانی الآن گوش ندارند. تو خانه مرغ ندارند. تو که می‌دانی یک نفر خدمتکار می‌خواهد برای اینکه خانه را تمیز کند. تو که می‌دانی الآن لامپ فلان جا سوخته. چرا به اینجا می‌گذاری بکشاند که او ازت درخواست بکند؟ حالا ما که درخواست ازمان می‌کنند با کنایه، با صراحت، با التماس: «وقت ندارم. نمی‌شود.» این وقت‌ها کجا دارد مصرف می‌شود و چی می‌شود؟ و سرطان ۶ ماه می‌افتد تو خانه‌ات. این ۶ ماه‌هایی بود که هزینه نشد. خدا به دادمان برسد. مسئله پدر و مادر مسئله خیلی حیاتی و کلیدی است. کمتر هم در موردش صحبت کردیم. باید بیشتر صحبت. حرف که حرف است، دیگر. باید عمل کنیم. خلاصه، کار به اینجا نکشد که ازت درخواست کنند. «وَ اُمْكِنَاً مُسْتَغْنِیِنَ» (آنها را بی نیاز و خودبسنده ببینی). هرچند خودشان بی‌نیاز باشند از تو. پولش را دارند، می‌توانند. تو خودت کار را انجام بده. اصلاً نرسد به اینکه او بخواهد انجام بدهد. این می‌شود احسان به والدین. نرسد به اینکه خودش انجام بدهد. چه برسد به اینکه نرسد از تو درخواست کند. تو یک مرتبه‌اش این است که از تو درخواست می‌کند. تو یک مرتبه‌اش این است که خودش انجام می‌دهد. حتی اگر کاری هست، نگذاری او انجام بدهد. می‌خواهد غذا را بکشد. سوم دعوا می‌کردند دخترهاشان. وقتی که غذا را، برنج را خانم امام سر سفره امام دعوا می‌کرد: «شماها مردید که مادرتان سر سفره غذا را می‌کشد؟» حالا اصل پختنش را نمی‌توانی، کشیدنش را که نمی‌توانی؟ شستنش را که نمی‌توانی؟ طرف کار نمی‌کرد. مادرها و مادرزن‌ها. آمده‌اند با هم قرار گذاشته‌اند که این بیاید جلو، این بگوید: «من بشویم.» گفت: «من بشویم» که عروس به کار بیفتد. کافی است. خجالت نمی‌شود. چه! پدرش جمع می‌کند، مادرش جمع می‌کند. دارد می‌آید می‌شوید اتاق‌های ماها. که دیگر این وسط غذا را هم که خوردیم، جان نصفه انداختی. می‌بارم، ریختی و آش. جلوه رحمت خدا در این پدر و مادر که مادر عذرخواهی می‌کند: «ببخشید، عزیزم! گفتم، دیگر. حالا دفعه بعد چشم.» واقعاً چه عطیه‌ای است و خدا دارد چه جور خودش را به ما نشان می‌دهد در قالب پدر و مادر. عذرخواهی از ما می‌کند: «اتابک بی جهلی حتی کنت» (با نادانى بر تو خشمگين شدم). در دعا نسبت به خداوند: «من سر تو داد می‌زنم انگار تو از من عذرخواهی می‌کنی.» این دلخوش. اینجا در پدر و مادر که کاری را انجام نمی‌دهیم، او کارش را انجام می‌دهد. بعد اینجا حضرت فرمودند: «لَيْسَ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» (خداوند -عز و جل- نمی‌فرماید: به مقام نیکوکاران و نیکوکاری نمی‌رسید مگر آنکه از آنچه دوست دارید، انفاق کنید). حالا آن برّ که آدم می‌خواهد بهش برسد، «برّ به والدین»، چه شکلی است؟ این آیه را از اینجا خوانده آقا. کسی به مقام «برّ» نمی‌رسد تا اینکه از آن‌هایی که خوشش می‌آید، دست بردارد. آن‌هایی که دوست دارد، بگذرد. رسیدن به «برّ» وابسته به این است. از آن‌هایی که خوشت می‌آید و دوست داری، بگذری. «برّ به والدین» وابسته به اینکه خوابت را الآن خیلی دوست داری. اگر می‌خواهی به «برّ به والدین» برسی، باید از قید خوابت بزنی. قید خوراکت را بزنی. قید راحتی‌ات را بزنی. قید امکاناتت را بزنی. قید تفریحت را بزنی. ۳۰ سال است دارم مادرم را در خانه نگهداری می‌کنم. یک سفر ندیدم. من بعضی از این جوان‌ها بودم تهران، لابد این بحث را دارم گوش می‌دهند، به گوششان می‌رسد. حتماً گوش می‌دهند. سلام می‌رسانیم. ای رفقا‌مان. پذیرایی می‌کنم، پرستاری می‌کنم از مادرشان. بعضی از این دوستان ۱۷، ۱۸ سال، ۲۰ سال مادرشان در رختخواب افتاده است. و خب، یک کم که یکی مؤمن کوتاه می‌آید، به وظایف عمل می‌کند، سریع بقیه را این سوار می‌شود. جبارند، دیگر. جبار اصلی، جبار شقی. یکی که این را دکتر می‌برد، دیگر بقیه می‌گویند که: «هر هفته پس می‌بری، دیگر.» برای خالی کردن جای سبقت. آقا! اینجا در عمل به وظیفه، اگر تو از دیگری سبقت گرفتی، جزو مقربان می‌شوی. ابرار وظیفه عمل می‌کنند. مقربین وظیفه را می‌قاپند از بقیه. «فالسابقون السابقون اولئک المقربون» (پس پیشی‌گیرندگان به سوى خيرات و بهشت‌، همان پيشى‌گيرندگان به سوى خدا، آنان همان مقرّبانند). ابرار پدر و مادر را دکتر می‌برند. مقربین سبقت می‌گیرند در اینکه دکتر ببرد. ابرار نان می‌گیرد برای این‌ها. مقربین سبقت می‌گیرند. نمی‌گذارند اصلاً دیگری برود. این‌ها مقربین با پدر و مادر. آدم هم ابرار می‌شود، هم مقربین. می‌شود. بستری است، همه آقا. دنبال یکی از بزرگان قوم می‌فرماید: می‌فرمود که: «طرف دنبال جواد آقای ملکی تبریزی می‌گردد به عنوان استاد.» «میرزا جواد آقای ملکی تبریزی بابات است. بابات است.» به من فحش می‌دهند. این بابات است. اینجا خدای میرزا جواد آقای ملکی گذاشته تو خانه‌ات. پدرت است، دارد تربیتت می‌کند. حرف خیر می‌زند، دعوت به خدا می‌کند. این تربیت. حرف بد می‌زند، بد اخلاق، بدعنق، کج‌فهم، تربیتت می‌کند. تحمل کن. خودت پا بگذار. خشمت را کنترل کن. با زبانی بهت می‌گوید. کی چقدر پدر خوب است. الحمدلله. اخم و تخم می‌کند، داد و بیداد می‌کند، فحش می‌دهد، سروصدا می‌کند. این با زبان بی‌زبانی دارد می‌گوید که: «من مأمورم از جانب خدا که خشم تو را کنترل کنم. مأمورم از جانب خدا که صبر تو را فعال کنم.» این‌ها اگر بروز پیدا کرد، می‌شود ابرار. اگر سبقت گرفتی، می‌شود مقربین. درست شد؟ حالا چه شکلی به ابرار می‌رسی؟ پا بگذاری روی آن‌هایی که دوست داری. «حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ». خودت دوست داری. آدم دوست دارد برای خودش بردارد. خوشگل‌هایش را برای خودش بردارد. خوب باشد برای خودش بردارد. الآن وقت خواب است. الآن وقت چه‌می‌دانم فلان است. آدم دوست دارد کباب‌ها را بابا درست کند، ما فقط بخوریم. خوشگلش چیست؟ بابا را بنشانی. هم خودت هزینه کن. الآن یک جوری است که نهایت لطف یک بچه به پدر و مادر این است که آخر هفته‌ها می‌روند خانه بابا ناهار شام می‌خورند، می‌آیند. این چرا نهایت لطف این بچه. پدر و مادر که هفته‌ای یک بار، ماهی یک بار می‌آیند خانه پدر و مادر. این که شرایط زندگی‌ها الآن اوضاع به‌هرحال شرایط به هم ریخته‌ای است. پدر یک مکنت مالی دارد، شرایطش را دارد. نه، حالا نمی‌خواهم حکم کلی بکنم؛ ولی اصلش چیست؟ اصلش پذیرایی ما از پدر و مادر، حمایت ما از پدر و مادر، رسیدگی مال پدر و مادر. ما غذا درست کنیم، ببریم. ما دعوتشان کنیم بیایند خانه خودمان. ما ببریمشون مسافرت. ما به آن‌ها تفریح. «بابا، این لباس را ببین. مادر، این را ببین. کدامش را دوست داری؟ کدامش را بخرم برایت؟» بیا، بهش نشان بده. واسش سفارش بده. همه خوشگل برای خودش برمی‌دارد. تهش اگر یک چیزی رو دستش باد کند، می‌گوید: «بدهم مامانم دیگر.» «دو تا خریدم، اضافه خریدم، اشتباه کردم. این را بدهم مامان.» تازه اگر پولش را نگیرد از مامانه. ظرف و ظروف اضافه آورده. «مامان، مگر پولش را نگیرد؟» اول خوب است، اول خوشگل است برای آن‌ها. اگر می‌خواهی به «برّ به والدین» برسی آقا، انفاق از آنچه دوست داری.
بعد امام صادق این را فرمودند. «ثُمَّ قالَ ابوعبدالله» (سپس ابوعبدالله گفت). این‌ها را فقط می‌گوییم، دیگر. درصد بخواهیم بگیریم، الآن در کره زمین چند نفر به این حرف‌ها عمل می‌کند؟ تا عالم غرب که اصلاً ننه بابا معنا ندارد. درصد بسیار بالایش را که اصلاً نمی‌دانند باباشان کیست. آمار بسیار عجیب و غریب. باباشان کیست؟ یکی از مسابقات جذاب غرب این است که طرف را می‌آورند آنجا، هفته به هفته شب یکشنبه مثلاً تازه می‌فهمد که این بابایش است. بعد ۳۰ سال، «بابا واقعی‌اش کیست؟» یک کم مسابقات غرب. پلیس بیاید بابایش را ببرد. ننه‌اش را می‌اندازد زندان این‌ها. آنجا که حیوانیت محض است، دیگر. وضعیت تهران که در همه شهرهای ما مدرنیزاسیونش پیشرفته‌تر از همه شهرهاست، ببینید چه وضعی است. این خانه‌های مجردی و ازدواج سفید و چه‌می‌دانم دعوا با ننه بابا سر ننه بابا، شکایت از پدر و مادر و فلان. شماره بدهیم به بچه‌ها هر وقت از ننه باباشان شاکی‌اند زنگ می‌زنند پلیس بیاید بابایش را ببرد. آن فضای آنجاست. پدر و مادر ارزشی داشتند. حالا سنتی بوده، جاهلانه بوده، تقلیدی بوده، هرچه بوده، اصل این حرمت بوده. حالا إن‌شاءالله سعی می‌کنیم این. الآن ما دوران شکوفایی از جهت عقل و علمی. نسل جدید ما، نسل مذهبی جدید ما خیلی نسل فرهیخته و دانایی است. هرچی که عمل می‌کند از باب تقلید و سنت و این‌ها نیست، انتخاب کرده است. شما جوان‌های دانشجویی که در دانشگاه پای سخنرانی می‌نشینند، مذهبی‌اند، مؤمن‌اند، بسیجی‌اند، فعال‌اند. این‌ها را نگاه کنید. در این فضاها خودش را ساخته، کشیده بالا. این هرچی که انتخاب کرده، هرچی. این دیگر سنت و خانواده و چه‌می‌دانم این‌ها نیست، خودش انتخاب کرده. إن‌شاءالله این نسل جدید یک الگوی قشنگی می‌شود برای ارتباط با پدر و مادر. ضرب‌المثل نه. قدیمی بشوند، ضرب‌المثل قدیمی‌ها. مشکلات تویشان زیاد بود. خیلی کارها از باب نادانی بود. بالاخره فضایی بود، دیگر. و آرزو به دلمان نمونه إن‌شاءالله یک سریال قشنگ ببینیم تویش یک آدم مؤمن نشان بدهند که این ننه بابا را در آن جایگاه تراز است، احترام می‌کند. آیا خانواده درست، خانواده درست‌حسابی نشان بدهند، آدم‌حسابی نشان بدهند. پدر و مادر. بچه‌ها. زن و شوهر. با هم با پدر و ما درهاشان. تهش خانواده نه ننه دارند، نه بابا دارند. ولی سریال شب‌ها تلویزیون نشان می‌دهد. طرف قاضی، آدم خوبی هم است، بابا ندارد، ننه ندارد، نه خودش، نه زنش. ارتباط با آن‌ها ندارد. الآن کارش گیر افتاده، نمی‌رود پیش آن‌ها بگوید: «برای من دعا کنید.» چه جوری است این؟ بعد زنده‌ام، مرده‌اند. این اگر ننه بابایش مرده‌اند، دیگر تو این سریال چرا نشان نمی‌دهند قبر مادرش دعا کند؟ فرهنگ نیست؟ چرا این فرهنگ‌سازی نشده که نشان بدهیم آقا، در سریال تا یک آدمی با این مشکل مواجه شد، یکی از پناهگاه‌هایش کجاست؟ یا پدر و مادر زنده‌اش، یا پدر و مادر مرده‌اش. آنجا می‌رود دعا. آنجا می‌رود استغاثه. آنجا به این‌ها پناه می‌آورد.
این آیه را خوانده امام صادق علیه‌السلام: «إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاھُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَا أُفٍّ» (اگر يكى از آن دو يا هر دو نزد تو به سن پيرى رسند، پس به آنها «اف» مگو). وقتی که پدر و مادر پیش تو رفتند به سمت کهولت و کهنسالی، یا یکی‌شان یا جفت، «فَلَا تَقُل لَّهُمَا أُفٍّ». به این‌ها «افّ» نگو. که «افّ» را توضیح دادیم. «وَ لَا تَنْهَرْهُمَا» (و بر آنها بانگ نزن و به زشتی خطاب مکن). نهر آقا، آبی که با یک شدتی جاری است. یک چیزی وقت داری یک کاری را با شدت می‌کند و کار خودش را می‌کند. با یک شدتی لطافت ندارد. آب خودش لطیف است ها! ولی یک جنبه شدیدی پیدا می‌کند، می‌شود نهر. آب شدتی دارد. شدید می‌زند. نهر برخورد غیر لطیف است. و مسائل. «فَلا تَهَرَما»، سایل هم می‌خواهی ردش کنی، گدا را لطیف، نرم ردش کن. نهرش نکن. نحوه دو چشم. «شرمنده‌ام. التماس دعا. ببخشید.» نهر نکن. «لا تَنْهَرْهُمَا». با پدر و مادر نهر نمی‌توانی هم کاری انجام بدهی. فوقش این است دیگر. یک کاری اصلاً وظیفه تو نیست، یا حرام است، یا ازت برنمی‌آید، یا هرچی. نهر نکن. نه سفت. «نمی‌آیم.» سفت سفت. کلاً هیچ سفتی از خودت درباره پدر و مادر نشان نده. که ناسازگاری است. یک وقت نهر سازگاری هم نشان می‌دهد گاهی‌ها، ولی همچین سفت می‌آید، ها! ولی سفت می‌آید. این «افّ» نگفته، نهر کرده. درست شد؟ که این هم باز «برّ به والدین» نیست. حضرت فرمودند که این آیه را خواندند که این‌جور نباشد. «افّ» نگو و نهر نکنید. وقتی این‌ها سن‌شان می‌رود بالا. آقا، کم‌حوصله می‌شوند، عصبی می‌شوند، خسته می‌شوند، زودرنج می‌شوند، حساس می‌شوند. ۴۰ سال که سن و سال پدر و مادر می‌روند به سمت ۸۰، ما می‌رویم به سمت ۴۰ سال. به سمت کودکی می‌رود. «وَ مَنْ يُعَمَّرْ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ» (و هر كه را عمر طولانى دهيم، در آفرينش واژگونه‌اش گردانيم). منکوس می‌شود خلقتش. عالم خلقش معکوس می‌شود. دیگر سیر رشد چپه می‌شود. می‌آید به سمت کودکی و طفولیت. همان‌جور دل‌شکسته و زودرنج و حساس و. و شما می‌روی به سمت بالا. یکی از حکمت‌ها و اسرار عالم خلقت این است که خداوند متعال این کار را کرده. اولش بچه ضعیف است، پدر و مادر در سن مثلاً کاملاً آن‌ها رسیدگی می‌کنند. بعد معکوس می‌شود. این بچه می‌رود بالا، آن‌ها می‌آیند پایین. که حالا این باید جبران کند آن محبت‌هایی که. چرخه خیلی قشنگی که خدا لحاظ کرد. الآن که نه دیگر. الآن یک مادر ۱۱ تا بچه را بزرگ می‌کند، به دندان می‌گیرد. ۱۱ تایی با هم جمعش، خانه سالمندان. هیچ‌کس حاضر نیست کنترل کند تو خانه داشته باشد. حالا نمی‌خواهم بگویم هرکسی در سالمندان رفته، حالا نمی‌دانم. خیلی این‌ها بحث‌های حساسی است. تا می‌گویی سالمندان، باز بهشان برمی‌خورد. بله، یک وقت‌هایی واقعاً ممکن است شرایط یک جوری باشد که کسی چاره‌ای غیر از این، مضطر شده پدرش را بگذارد خانه سالمندان، مادرش را بگذارد خانه سالمندان. ما در مورد آن فضای روال داریم صحبت می‌کنیم. بحث‌های اضطراری و به‌هرحال هر چیزی جایگاه محفوظ برای هر چیزی. هر جایی یک اضطراری دارد. فضای طبیعی‌اش این نیست. نمی‌خواهم بگویم خانه سالمندان کلاً را باید جمع بکنیم از تو مملکت‌مان. نه، لازم است یک وقت‌هایی قطعاً. ولی فضای طبیعی‌اش این نیست که آدم این عواطف به این سمت برود. الآن وقت ساخته شدن ماست. در خانه ما، تو زندگی ما. الآن وقت تحمل است. الآن وقت مداراست. الآن تو بابای آن هستی. الآن تو مامان منی. یک سالت بود، او ۳۰ سالش بود. او بابای تو بود. الآن او ۶۰ سالش است، تو ۳۰ سالت است. تو الآن بابایش هستی. سن ۳۰ سالگی کلاً سن بابا بودن است، دیگر. ۴۰ سالش است. چه سالش بود ۱۰ سالت بود، چه‌می‌دانم ۴۰ سالش بود، یک سالت بود. الآن ۷۰ سالش است، ۸۰ سالش است، ۳۰ سالت است، ۴۰ سالت است. الآن وقت تو است. بچه‌های خودت را داری، هم پدر و مادرت را داری. خدا کند این‌ها را بتوانیم عمل بکنیم. خدا این توفیق را بدهد به ما. در حد حرف نباشد، به عمل برسد و بتوانیم بروز بدهیم. موفق بشویم به این کار که خیلی گنج گران است. بایزید بسطامی چهلّه‌ها گرفته. «بیابان‌ها دل‌شکسته شد.» بعد از ظاهراً ۴۰ سال از مادرش. این را در این کتاب «پاسداران حریم عشق» ممنوع آیت‌الله پهلوانی نقل می‌کند. بعد از ۴۰ سال تصمیم گرفت برگردد. در کتاب «پاسداران حریم عشق»، جلد ۵، صفحه ۴۰۳ در مورد این نیست. مقامات معنوی بالایی دارد ایشان و علامه هم عنایت داشتند در مورد ایشان به تعابیر بلند در مورد ایشان. ماجرا این است. می‌گوید: «مادرش او را به مکتب‌خانه فرستاد. روزی در حین خواندن قرآن به آیه ﴿أَشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ﴾ (شکرگزار من و پدر و مادرت باش) رسید. خدا تعبیر شکر را یک جا فقط برای غیر خودش به کار برده، آن در مورد پدر و مادر است.» «شاکر من و پدر و مادرت باش.» دستور خداست. شکرگزار من و پدر و مادرت. نه اینکه آن‌ها را مُنعِم بدانیم. واسطه نعمتند، دیگر. «پس هرچی داری به واسطه پدر و مادرت است. وجود تو در این دنیا به واسطه پدر و مادر است.» این آیه را بهش یاد دادند که دستور لقمان است، آیه ۱۴. از استاد پرسید: «معنی آیه چیست؟» استاد معنی آیه را گفت. اجازه خواست تا به خانه برود، با مادرش حرف بزند. استاد اجازه داد. چون به خدمت مادر رسید، گفت: «مادر، به چنین آیه‌ای رسیدم. من نمی‌توانم شاکر دو نفر باشم. یا از خدا بخواه تا تنها خدمتگزار تو باشم، یا من را رها کن تا خدمت خدا کنم.» «نمی‌توانم شاکر دو تا با هم باشم.» مادر گفت: «همه خدمت خدا کن و در کار او. من حق خود را نسبت به تو بخشیدم.» ابویزید از بسطام بیرون شد. حالا گفتیم ۴۰ سال، ۳۰ سال. ۳۰ سال در بادیه شام می‌گشت و بی‌خوابی و گرسنگی و ریاضت می‌کشید و خدمت عده‌ای از عرفا شاگردی نمود. چون به مدینه رفت و زیارت کرد، به فکر شد تا به بسطام برگردد. مادر را ببیند. بعد از که بعد از ۳۰ سال، افسانه نزدیک است، ولی به‌هرحال افسانه تأثیرگذار و قشنگی است. هرچند که احتمال زیاد افسانه نیست. به قصد زادگاه خودش به راه افتاد. سحرگاه به در خانه مادر رسید. شنید مادرش در حال وضو بود. مادر اهل معنا هم داشته. با خود می‌گفت: «خدایا، آن غریب را نیکو دار.» مادر داشت برایش دعا می‌کرد. «خدا کند ما از دعاهای مادرانمان، پدرانمان محروم نشویم. سحر وقتی دل‌شکستگی، برایمان دعا کند. حِیَان و میتَن.» سخنانی از این قبیل. خلاصه، دید مادر برایش دعا می‌کند. بایزید، بویزید است دیگر. مثل بوعلی. شروع به گریه کرد و در را زد. مادر گفت: «کیست؟» بویزید جواب داد: «غریب تو.» مادرش گریان شد، در را باز کرد. گفت: «ای طیفور، اسمش طیفور است. چرا دیر آمدی؟ چشمم کم‌سو شد از بس در فراق تو گریستم و پشتم دو تا شد از غم تو خوردم.» من اینجا حرفی که زد بایزید، حرف عجیبی است. برگشت گفت: «آن کاری را که عقب‌تر از همه کارها می‌دانستم، از همه مقدم بود؛ به آن رضایت مادر است. و آنچه در غربت و مجاهدات و ریاضات می‌یافتم، در رضایت مادر.» اینجا تربیت، اینجا بود. سیر و سلوک اینجا بود. استاد عرفان اینجا بود. سید علی قاضی اینجا بود. بهجت اینجا بود. حرم اینجا بود. حرم اینجا بود. همه‌اش اینجا. «تحت اقدام الامهات» (بهشت زیر پای مادران است). امام می‌فرماید اینکه گفتند به زیر پای مادر، یعنی ان‌قدر باید اینجا را ببوسی تا بهشتی شوی و صورت بگذاری کف پای مادر. بهشت اینجاست. می‌گوید: «یک شب مادر از من آب خواست. رفتم آب بیاورم در سبو آب نبود. لب جوب رفتم آب آوردم، ولی مادر خوابش برده بود و شب سردی بود. آب را در دست نگه داشتم تا مادرم بیدار و آب آشامید و من را دعا کرد.» گفت: «چرا ظرف آب را زمین نگذاشتی؟» گفتم: «ترسیدم بیدار شوی و من حاضر نباشم.» به‌هرحال، این‌ها احوالات این اولیاء خدا و این بزرگان بود و از اینجا به مراتبی رسیدند. خدا کند ما هم اهل بشویم. به خدا نظر رحمتی به ما.
در تفسیر این آیه امام صادق فرمودند که: «إنْ ضَجَرَتْ، فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ» (اگر به سوى خشم سوق دادند، به آنها «اف» مگو). اگر زجرة. زجر با صاد. خلقتت را تنگ کردند. حالا به تعبیر خودمان اعصابت را خورد کردند. به‌قول باز امروزی‌ها روی مخ رفتن، روی اعصاب رفتن. به این‌ها «افّ» نکن. پدر و مادر. نه پدر و مادر الآن جوان، سرحال، مهربان و قبراق و شاداب. آن پدر و مادر کهنسال ۸۰ ساله. وزیرش را عوض می‌کنیم. حمامش ببر. آبی کم داغ می‌شود، جیغ می‌زند. یک کم سرد می‌شود، داد می‌زند. آن پدر و مادر. کیسه را می‌کشی، تا بیایی آب بگیری، یک کم طول می‌کشد: «اه! چه‌کار می‌کنی؟ کجا رفتی؟ طول کشید... گوشی چرا زنگ؟ صدایش این‌جوری است. آن صدای چی می‌آید؟ آن تلویزیون خاموش کن. غذا جور شد؟ این چرا شور است؟ این چرا تلخ است؟ این چرا...». اینجاها را هیچی نگو. اینجا خدا دارد کار می‌کند به خودم دارم می‌گویم. خدا دارد کار می‌کند. دارد می‌سازد. مفت و مجانی آقا. دارد تربیت می‌کند. مفت و مجانی استاد اخلاق و عرفان. گرفته مفت و مجانی فرستاده. همان‌جور که اولش می‌خواست تربیتت کند. مفت و مجانی کارهایی که مادر می‌کند. شما بخواهی استخدام کنی چند نفر باید استخدام می‌شوند؟ ۵ نفر باید استخدام کنیم برای غذا، ۴ نفر استخدام کنید برای نظافت خانه، ۲ نفر را استخدام کنید برای لباست را عوض کند، بشوید، ببرد، بیاورد، حمام کند، غذایت را بدهد، غذا درست کند، ظرف بشویند، مدرسه ببرد، دیکته بگوید، نصف شب باشد شیرت بدهد، صبح پاشو صبحانه‌ات را بدهد، ظرف‌ها را غذا درست کند. این همه کار. چند تا آدم می‌خواهم. خداوند در یک نفر. آن استاد اخلاق این درس و آن درس و این‌ور آن‌ور همه را خدا در همین مادر. دعایشان، خوشنودی‌شان، رضایتشان، محبتشان. هرکسی که دارد خدا برایش نگه دارد و طول عمر با عزت بدهد. هرکسی هم که از این نعمت محروم شده، خدا برایش جبران بکند به الطاف و ادعیه پدر و مادرش از عالم برزخ إن‌شاءالله. قیمت بزرگی پدر و مادر. «إِنْ ضَرَبَاکَ» (اگر تو را زدند)، اگر زدنت چی؟ اگر آن‌ها دست بلند کردند چی؟ «فَلَا تَنْهَرْهُمَا» (و بر آنها بانگ نزن و به زشتی خطاب مکن). اینجا سفت. اگر می‌زند برخورد سفت می‌زند. حتی دستش را نگیر وقتی می‌زندت. پدر دارد می‌زند با شلاق دارد می‌زند. چک می‌زند. لگد می‌زند. نباشد. نه که دارم برایت «پدرت را درمی‌آورم». تو آن دعا، امام سجاد عرض می‌کند که خدا با من کاری کن که محبت‌هایی که این‌ها در حق من کردند، حتی اگر کوچک باشد، در چشمم بزرگ بیاید. محبت‌هایی که من کردم به این‌ها، حتی اگر بزرگ باشد، در چشمم کوچک. «وَ قُل لَّهُمَا قَوْلاً كَرِيمًا» (و با گفتاری کریمانه با آنان سخن بگو). کریمانه. قول کریم. با این‌ها داشته باش. حرف درست‌حسابی با کرامت. احترام فارسی خودمان است. حرف احترام‌آمیز، با احترام، با یک شخصیت محترم. نگو: «من دکترم، بابام کارگر است.» نگو: «این سواد ندارد، من درس خارجی‌ام.» بگو: «من ۵ تا کتاب نوشتم، این نمی‌تواند بنویسد. نمی‌تواند حساب‌وکتاب کند. با ماشین‌حساب نمی‌تواند کار کند.» «قوْلًا كَرِيمًا». من کارگرم. بگو: «من سوادم در حد اکابر است.» این دکتر است، این استاد است، این مهندس. این‌جور بشود. «قال إن ضرباک، فقل لهما غفر الله لکما» (اگر تو را زدند، بگو: خدا شما را ببخشد). اگر زدنت، دعا کن برایشان. استغفار کن، بگو: «خدا ببخشدشان.» باز جلو سفت بگیر. خدا ببخشد. نه، «فضالَکَ مِنَّا قَوْلاً کَرِيماً». این می‌شود قول کریم. این حرف با احترام است.
این را هم بگویم: بعضی‌ها پدر و مادرها، بچه‌ها هم نشسته‌اند گوش بدهند، یاد بگیرند. قشنگ نیست. نفرت می‌آورد، زدگی می‌آورد، فاصله می‌آورد. ثانیاً: «هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلَّا الْإِحْسٰانُ» (آیا پاداش احسان جز احسان است؟). جزای احسان هم احسان است. اگر بچه یک بار احسان کرده، ما باید احسان کنیم دیگر. بدانید که از پدر و مادر نسبت به بچه چی خواسته‌اند؟ از بچه به پدر و مادر احسان خواسته‌اند. از پدر و مادر به بچه چی خواسته‌اند؟ بی‌توقعی. اخلاص خواسته‌اند. بدون چشم‌داشت برای خدا. جفتش با هم. یک طرفه نشود که باز همیشه ما هر سخنرانی از اول گوش بدهیم همیشه به نفع پدر و مادرهاست. پدر و مادر هم الآن می‌توانم بگویم ما پدر و مادرها کم‌وکاستی زیاد داریم، دیگر. ما بداخلاقی داریم، اعصاب‌خوردی داریم، رذایل کم نداریم. این بچه هم تحمل می‌کند گاهی. گاهی قضاوت‌های عجولانه می‌کنیم. برای بنده زیاد پیش آمده. به بچه‌ها می‌گوید: «چرا این کار را کردی؟» یک داد هم می‌زنی سرش. خود آدم مقصر بوده سر بچه داده. خب، اینجا الآن این بچه دارد نجابت نشان می‌دهد. یک بار یک کاری کرده، تا صد سال یادمان نمی‌رود. یک بار صدایش را بالا برده، یک بار شب دیر آمده، یک بار گوشی جواب نداده، قطع کرده. لحاظ داشته باشیم. اتفاقاً برعکس باشیم. یعنی یک بار اگر یک محبتی کردیم، بگوییم: «توقع داریم بله، خدا دستور داده پدر و مادر را شکر کن.» ولی شکر بزرگ‌تر، احترام. «من بزرگ‌ترم. بوسید. بلند شد. نماز نمی‌خواند به من گفتند: «پشت عالم نماز بخوان.» به تو نگفتم جلو وایستا. به تو نگفتند عالم‌گیری کن. برای من.» به بچه گفتند که خودت را تحت لطف این‌ها ببین.
به‌هرحال آیه بعدی: «وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» (و بال فروتنی‌ات را از سر مهربانی برایشان فرود آر). بال ذلت. بال ذلت پروبال باز می‌کنی. مثل یک سفره که پهن می‌کنند، یک زیرانداز می‌اندازند. زیر همه می‌نشینند رویش. زیرانداز ننه بابا باش. جناح ذلّ. بال ذلتت را باز کن. از رحمت. در اختیار. روی زمین. این‌جور خاکی. این‌جور در اختیار، این‌جور زیردست. این حالتی است که باید آدم در برابر پدر و مادر داشته باشد. یعنی هر کاری دارند ما را در اختیار ببینند. در دسترس ببینند. «عينيك من النظر اليهما الا برحمته ورقه» (از نگاه کردن غضب‌آلود به آنها بپرهیز مگر از روی مهربانی و نرمی). هیچ وقت چشمت را پر نکن در نگاه به این‌ها، مگر نگاه با رحمت و رقت. فرم. نگاه به پدر و مادر تند و تیز من نکن. چه کسی جمع نکن. تیز نگاه نکن. دقت بکند. آیا حالت محبت و رحمت و یک رقت و گاهی اختلافات سیاسی آدم می‌نشیند. منطقی استدلال می‌آورد، حرف می‌زند. پدر ضد نظام، ضد رهبری، ضد فلان است. قبول ندارد. فحش می‌دهد به مراجع. فحش می‌دهد به علما. فحش می‌دهد به عرفا. فحش می‌دهد. اینجا هم راه خودش را دارد. هم آدم موافقت نشان نمی‌دهد در این کار که احساس کند ما هم باهاشیم. البته «بابا جان، فلانی هم بودا! این هم این‌جوری بودا! آن آقا هم این‌جوری بوده.» آن یکی استدلال می‌آورد، نرم، منطقی، شیرین. نه تلخ، گس، سفت. «برو بابا! چی می‌دانی؟ چی سرت می‌شود؟ همین مثل تو بودن این‌جوری کردند.» «وَ لَا تَرْفَعْ صَوْتَكَ فَوْقَ أَصْوَاتِهِمَا» (و صدایت را بلندتر از صدای ایشان مکن). نگفته صدایت را بالا نبر. یعنی داد نزن سرشان. گفته صدایت هیچ تن صدایت بالاتر از تن صدای این‌ها نرود. فیلم اول آیه سوره حجرات هم بحثش مطرح شد. در بحث نظام تسخیر بحثش مطرح شد. «وَ لَا تَدْخُلْ فَوْقَ أَيْدِيهِمَا» (و از دستان ایشان جلوتر مرو). هیچ وقت دستت بالا دست این‌ها نرود. حالا خود ما نشسته‌ایم بالا. پدر روی زمین نشسته. ما بلند نشسته. بالاتر ننشین. بالاتر قرار نگیر. یکی از اساتید ما برگه آورده‌اند اسمش را بنویسد و اسم پدرش را. اول اسم بانک، اول اسم خودت. اسم پدرت است. ایشان اول این‌جوری. عجیب است دیگر. بعضی واقعاً در این مراعات‌ها و خدا عنایت چی می‌کند، ادب‌ها، این مواظبت‌ها. دستت هیچ وقت بالاتر از دست این‌ها قرار نگیرد. «و لَا تَقدَّمت قُدّامَهُمَا» (و از آنها پیشی مگیر). هیچ وقت جلوتر از این‌ها راه نرو. وله‌ها جلوتر می‌رود. من که جلوتر. «بیا». یکی در را باز کنی. در آسانسور باز کنی. چراغ روشن کنیم. از روی زمین چیزی برداری جلو پایش نیاید. به‌هرحال این‌ها یک بخشیش. إن‌شاءالله روایت دیگر جلسه بعد بخوانیم. پدر و مادر و اینکه بعد از مرگ از ما توقع دارند، بعد از مرگ به ما سر می‌زنند، بعد از مرگ ارتباط و پدر و مادریشان با ما قطع نمی‌شود و اثر دارد. اعمال هدایا این‌ها. إن‌شاءالله جلسه بعد بیشتر در مورد این صحبت خواهیم کرد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00