جلسه پنجم
01:00:54
این جلسات یک روایت پرکشش از تاریخ و آینده را ترسیم میکنند؛ از ورود اهلبیت(ع) به شام و فتنههای بنیامیه تا نقشههای صهیونیسم و آرماگدون . در ادامه، جایگاه شام و بیتالمقدس در روایات آخرالزمانی و پیوند آن با مقاومت امروز ملتها تحلیل میشود . نقش ایرانیان بهعنوان «قوم سلمان» و فرماندهان سپاه امام زمان(عج) به تصویر کشیده شده و فرهنگ مقاومت بهعنوان رمز بقا معرفی میگردد . پیام پایانی روشن است: تاریخ به پیچ بزرگ خود نزدیک میشود و این امت باید با ایمان، ولایت و جهاد، مسیر ظهور را هموار کند
معرفی
* آن زمان که ولایت خدا رها شد، استبداد تاج بر سر گذاشت [3:30]
* سقیفه؛ سنگبنای ظلمی که تا ظهور امتداد یافت [4:45]
* ارتداد، استبداد، و استبدال؛ زنجیره محرومیت از ولایت [6:25]
* کار خدا روی زمین نمیماند؛ جای خالیات پر خواهد شد [9:40]
* ایمان در میدان انفاق و جهاد سنجیده میشود [13:46]
* بینیازی خدا و پیامبرش؛ وقتی تار عنکبوت حافظ جان پیامبر (صلاللهعلیهوآله) میشود [16:38]
* غلبه حقیقت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)؛ تنها مردم امتحان را باختند [22:25]
* از ارتداد تا ظهور قوم صالح؛ وعدهای قرآنی در مورد ایرانیان و یمنیها [24:12]
* "یحبهم و یحبونه"؛ اولین ویژگی قوم موعود، عشق متقابل با خدا [29:01]
* ارتداد در نگاه قرآن؛ دلهایی که به یهود و نصاری متمایل میشوند [30:29]
* انقباض از جنگ، انفعال در حمایت؛ چهره حقیقی نفاق [36:15]
* ولایت الهی؛ زنجیرهای که فلسطین، لبنان، و ایران را به هم متصل میکند [40:14]
* ایران، امتداد رسالت نبوی و تکمیلکننده حماسه مقاومت [45:19]
* از فریاد مظلوم تا سجده امام صادق (علیهالسلام)؛ داستان آزاد شدن یک زن [47:43]
* "جعفر بن محمد به تو سلام رساند"؛ کلامی که دل را بیهوش میکند [55:47]
* سقیفه؛ سنگبنای ظلمی که تا ظهور امتداد یافت [4:45]
* ارتداد، استبداد، و استبدال؛ زنجیره محرومیت از ولایت [6:25]
* کار خدا روی زمین نمیماند؛ جای خالیات پر خواهد شد [9:40]
* ایمان در میدان انفاق و جهاد سنجیده میشود [13:46]
* بینیازی خدا و پیامبرش؛ وقتی تار عنکبوت حافظ جان پیامبر (صلاللهعلیهوآله) میشود [16:38]
* غلبه حقیقت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)؛ تنها مردم امتحان را باختند [22:25]
* از ارتداد تا ظهور قوم صالح؛ وعدهای قرآنی در مورد ایرانیان و یمنیها [24:12]
* "یحبهم و یحبونه"؛ اولین ویژگی قوم موعود، عشق متقابل با خدا [29:01]
* ارتداد در نگاه قرآن؛ دلهایی که به یهود و نصاری متمایل میشوند [30:29]
* انقباض از جنگ، انفعال در حمایت؛ چهره حقیقی نفاق [36:15]
* ولایت الهی؛ زنجیرهای که فلسطین، لبنان، و ایران را به هم متصل میکند [40:14]
* ایران، امتداد رسالت نبوی و تکمیلکننده حماسه مقاومت [45:19]
* از فریاد مظلوم تا سجده امام صادق (علیهالسلام)؛ داستان آزاد شدن یک زن [47:43]
* "جعفر بن محمد به تو سلام رساند"؛ کلامی که دل را بیهوش میکند [55:47]
متن
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
مجموعه مباحثی که شبهای گذشته به آن پرداختیم، بحث آل فرعون و بر اساس کلام امیرالمؤمنین کمی به آن پرداخته شد. حضرت فرمودند بعد از پیغمبر اکرم، سنت آل فرعون جاری شد. بعد از چهار جلسه گفتگو، دیشب به این نکته رسیدیم که این آل فرعون فقط آن قلدرها و زورگوهای دوروبر فرعون نبودند؛ آنهایی هم که الکی خودشان را تسلیم کردند، آنهایی هم که نیرو و توان خودشان را جدی نگرفتند، وا دادند، خودشان را باختند و تسلیم فرعون شدند ــ که قرآن از آنها به «ضعفا» تعبیر کرد ــ این ضعفا هم جزئی از آل فرعون بودند و شریک در عذاب اینها بودند. و قرآن از جهنم اینها حکایت کرد؛ هم از برزخشان، هم از قیامتشان و حتی از گفتگوهایی که در جهنم و در قیامت با همدیگر دارند، قرآن خبر داد.
یک تعدادی از آل فرعون، همان سیاهیلشکر بودند، همان آدمهای کوچه و خیابان بودند، آدمهای بیتفاوت، آدمهایی که میتوانستند سهمی داشته باشند، میتوانستند از حق دفاع کنند، به اندازه خودشان. اگر پشت به پشت هم میدادند، دست به دست هم میدادند و کمک میکردند همدیگر را، غلبه میکردند. خدا وعده داده مستضعفین را بر مستکبرین غالب میکند. اینها از این وعده الهی استفاده نکردند. این شد که هم در دنیا ذلیل بودند، خوار و خفیف بودند و در مشت و در چنگ مستکبرین ــ مثل فرعون ــ بودند، بعد از این دنیا هم عاقبتشان این است که با فرعونند تا ابد، از فرعون جدا نمیشوند.
این نشان میدهد که پذیرش استکبار، خودش استکبار است. پذیرش استبداد، خودش استبداد است و نتیجه استبداد و پذیرش استبداد، ارتداد است. وقتی که استبداد را پذیرفتند، دیکتاتوری ظالمین را پذیرفتند، ولایت غیر خدا و غیر پیامبر را پذیرفتند، از ولایت خدا و پیغمبر خارج میشوند؛ میشود ارتداد. همانی که بعد از پیغمبر رقم خورد. خودشان را وا دادند در برابر مستکبرین و قلدرهای مدینه. با یک طراحیهایی، با یک زدوبندی، با یک «هنو توَلفی»، شرایط مدینه را دست گرفتند. مردم را ترساندند، مخالفین را قلعوقمع کردند که در رأس مخالفین، حضرت زهرا سلاماللهعلیها بود. بقیه هم دیگر، به قول ماها، ماستها را کیسه کردند. وقتی دیدند با دختر پیغمبر این کار را کردند، آنها بیشتر ترسیدند و عقبنشینی کردند. درحالیکه اگر سکوت نمیکردند، به تعبیر روایاتی که شبهای قبل بود، بیست نفر، بیست نفر فقط از فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین حمایت میکردند، حزب امیرالمؤمنین در مدینه پیروز میشد و این اتفاقات رقم نمیخورد که امروز آثارش را داریم در منطقه میبینیم.
مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت فرمود: «آنقدر در فتنههای قبل از ظهور کار پیش میرود و این ظلم توسعه پیدا میکند تا همه ببینند آثار آن چیزی که در سقیفه بنیانگذاری شد، تا آن انتها، تا آن منتهیالیه آن ظلمی که اینها شروع کردند و همه ببینند و میوهاش را بچشند که آن منتهیالیه سفیانی است.» همینهایی که فعلاً یک چشمههاییاش را، یک سر سوزنیاش را داریم در این منطقه میبینیم؛ در سوریه، در لبنان، در فلسطین. اینها همه ثمرات آن سنگی است که در سقیفه گذاشتند.
همه آنها هم ــ چه آن افراد اصلیشان، چه آن افراد معمولی و بیتفاوت ــ همه دارند حساب پس میدهند. [بهازای] هر خانه، هر کودک مظلوم غزه، همه آن مردم مدینه شریکند. همه آنهایی که خطبه فاطمه را شنیدند و اعتنا نکردند، همه آنهایی که فاطمه زهرا در خانهشان را زد و واکنش نشان ندادند، همه شریکند. این آش را همه با هم پختند، ولو دو نفر سر این دیگ، دیگ را هم میزدند. همه با هم پختند، همه شریکند و باید به منتهیالیه برسد تا بفهمند سقیفه چه بلایی سر عالم اسلام آورد و همه منزجر بشوند از سقیفه و اهل سقیفه. این تَبرّی قلبی شکل بگیرد تا زمینهای باشد برای اینکه از عالم اسلام، اهل سنت آمادگی قلبی پیدا کنند برای ولایت امام زمان.
انشاءالله که خدا اینها را، این مصیبتها را کمتر و کمتر کند؛ ولی به هر حال، ظاهراً اینطوری که دارد پیش میرود حالا حالاها باید با فاجعههایی روبرو باشیم. خدایی نکرده، نتیجه پذیرش استبداد میشود ارتداد؛ برمیگردی، از مسیر ولایت خدا و پیغمبر خارج میشوی، عقبگرد میکنی. نتیجه ارتداد میشود استبدال. پس استبداد به ارتداد منجر میشود، ارتداد به استبدال. از استبداد به استبدال میرسیم، یعنی چه؟ یعنی خدا نگاه میکند، میبیند این جماعت لایقش نیستند، این مردم عرضهاش را ندارند، میدهد کنار. اینها را از آن درّ و گوهر ولایت الهی، ولایت معصوم، ولایت امیرالمؤمنین محروم میکند تا یک جماعتی بیاید، لایق باشد، مشتاق باشد، مستعد باشد، به آنها این ولایت را میدهد که این جماعتی میشوند که لایق این هستند که امام زمان برشان حکومت کند. این را میشود داستان استبدال.
خدا یک قومی را برمیدارد، محروم میکند، یک قوم دیگری را جایش میگذارد؛ آنهایی که لایقش باشند. آنهایی که لایق امیرالمؤمنین نبودند، خدا امیرالمؤمنین را از اینها گرفت. امیرالمؤمنین این ایام، بعد از پیغمبر، در زمان حیات فاطمه زهرا، مشغول جمع کردن مصحف شد. قرآن را جمع کرد، با حاشیههای خیلی مهمی که هر آیهای از قرآن را، تمام نکات تفسیری که لازم داشت، در حاشیهاش نوشت. یک طومار قطوری شد. قرآنی که امیرالمؤمنین جمع کرده بود به دستور پیغمبر. بعد از مدتی، آورد در مسجد عرضه کرد. اینها برگشتند، گفتند که: «ما به قرآن تو نیاز نداریم، خودمان مصحف داریم.» امیرالمؤمنین مصحف را برد در اندرونی منزل و از آن روز تا امروز، چشم بشر دیگر به این مصحف نیفتاد. محروم میشود. لایق نباشی، ازت میگیرد. خدا ناز کسی را نمیکشد. خدا منت کسی را نمیکشد. خدا منت قومی را نمیکشد. باید منت خدا را بکشند. باید التماس خدا کنند تا خدا این ولی را نصیب اینها کند.
بله، به حسب ظاهر، یک مدتی فاطمه زهرا هی با اینها گفتگو کرد، احتجاج کرد، به قول ماها چه بسا ناز اینها را هم کشید که اینها بیایند سمت امیرالمؤمنین. وقتی دید نه، اثر ندارد این حرفها رویشان، خدا هم فاطمه را از آنها گرفت، هم امیرالمؤمنین را گرفت، هم ولایت امیرالمؤمنین را گرفت تا بیستوپنج سال حضور فیزیکی امیرالمؤمنین هم تا حد زیادی از این مردم گرفته شد. محروم شدند. این قاعدهاش این میشود: استبدال.
آیاتی در قرآن داریم که در این فضاست. البته تقریباً هفت هشت تا آیه در قرآن [هست]. چون نمیرسیم به این بحث که امشب همه را بپردازیم، شاید سه چهار تا از این آیات را امشب عرض بکنم خدمتتان. آیه اول در سورهای که به نام مبارک نبی اکرم، سوره مبارکه محمد صلیاللهعلیهوآله است، آ [یه] سی و هشتم: «ها أنتم هؤلاء تدعون لتنفقوا فی سبیل الله…» من شماها را دعوت کردم، بیایید در راه خدا خرج کنید. بهتان گفتم بیایید خرج کنید. «فمنکم من یبخل…» بعضیهایتان بخل نشان دادید، زورتان آمد، دست به جیبتان نبردید. «…و من یبخل فإنما یبخل عن نفسه.» تو بخل به خرج بدهی، از جیب خودت بخل به خرج میدهی، تو محروم میشوی. تو خرج نکنی، من جیبم خالی نمیماند. تو خرج نمیکنی، جیب خودت خالی میماند، تو محروم میشوی. تو خرج کنی، جیب خودت پر میشود؛ هم جیب مادیت، هم جیب معنویتت. فکر نکن وقتی خرج نمیکنی، از من چیزی کم میشود، من دستخالی میمانم. نه! «…و من یبخل فإنما یبخل عن نفسه والله الغنی وأنتم الفقراء.» خدا غنیّ محض است، شما فقیر محضید. اینی که گفتم بیا خرج کن، فکر نکن گدایی کردم، دستم جلو شماها دراز بود. «…و إن تتولوا…» گفتم در راه خدا خرج کنید. اگر زیر بار نرفتی، برگشتی از این دستور من، پشت کردی، بیاعتنایی کردی، «…یستبدل قومًا غیرکم.» خدا استبدال میکند، یک گروه دیگر را جای شما میآورد. خدا که محروم نمیماند. خدا یکی دیگر را میآورد. کار خدا که روی زمین نمیماند. تو خرج نکردی برای این هدفی که خدا و دین خدا داشت. خدا که نمیگوید شرمنده، من کمبود نیروی انسانی دارم، کمبود منابع دارم، نرسید، کارم لنگ ماند. باید حالا معطل بنشینم چهار نفر بیایند. خودم یک گروه دیگری را خلق میکنم، یک جماعت دیگری میآورم. تو از این فیض محروم میشوی. تو از این فیض محروم میشوی. من میخواستم یک چیزی گیر تو بیاید.
یک داستانی دارد مرحوم رجبعلی خیاط، ظاهراً از کسی هم نقل میکنند که آقایی چله گرفته بود تشرف پیدا کند خدمت امام زمان. بعد چند هفته، سیدی میآید پشت در خانه. حالا من اجمالاً دارم عرض میکنم قضیه را. حالا با تکیه به حافظه ضعیفی که این داستان را شاید بیست سال پیش، شایدم بیشتر خواندم، با تکیه به این دارم عرض میکنم. دیگر احتمالاً با آن چیزی که اصل داستان باشد، یکمی تفاوت داشته. در زد. سیدی بود. احتیاج داشت. این آقا اعتنا نکرد. خطابی رسید که البته رجبعلی خیاط رحمتاللهعلیه فرمود این خطاب از جانب امام زمان بود و تشرفش در همین حد بود که همین خطاب بهش برسد. صدای حضرت را شنید که حضرت نهیب زدند بهش. فرمودند که: «ما خودمان بلدیم بچههایمان را جمع کنیم. این سیدی که فرستادیم در خانهات، ما خودمان بلدیم بچههایمان را جمع کنیم. در خانه تو فرستادیم یک چیزی گیر تو بیاید.» این نیستش که حالا تو دست رد بزنی امام زمان هم همینجور معطل بمانند. او خودش بلد است، خودش دارد. از جیبت نمیرود. او لطف میکند، میخواهد یک چیزی به جیب تو بدهد که این را فرستاده سمت تو. انسان ظاهر بین فکر میکند از جیبش دارد میرود. همین هم محرومش میکند. همین باعث میشود آدم در این مسیر خرج نمیکند، خودش از خودش مایه نمیگذارد. اگر تو مایه نگذاری، خدا یکی دیگر را میآورد، او مایه میگذارد. استبدال انجام میشود.
یک آیه بود. آیه دیگری در سوره مبارکه توبه. این هم آیه سی و هشتم، سی و نهم و چهلم: «یا أیها الذین آمنوا ما لکم إذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله…» ای مؤمنان، چه تان است وقتی میگویم برای خدا کوچ کنید؟ برای خدا حرکت کنید؟ سنگین میشوید؟ یک جا میچسبید؟ تکان نمیخورید؟ چرا راه نمیروی؟ ترمز دستیات را کشیدهاند؟ خلاص نیست؟ یک هُل بدهند راه بیفتی؟ چرا سنگین میشوی؟ «أرضیتم بالحیاة الدنیا من الآخرة؟» نکند به دنیا چسبیدی؟ نکند از همه عالم به همین دار و ندار دنیا دلخوش کردی؟ بیشتر از اینها دیگر نمیخواهی؟ با خِرَد کار نداری؟ «فما متاع الحیاة الدنیا فی الآخرة إلا قلیل.» اینها که در این دنیاست، ابزار این دنیا، منافع این دنیا، نسبت به آخرت چیزی به حساب نمیآید. چرا به این دلخوش میکنی؟ «إلا تنفروا…» حالا ببین خدا از چه موضع محکم و موضع بالایی حرف میزند. میگوید: «من گفتم کوچ کن، گفتم راه بیفت، بزن به خط، برو خط مقدم. اینی که بهت گفتم، فکر نکنی لنگ تو هستم، محتاج تو هستم.»
«ألا تنفروا…» اگر تو هم کوچ نکنی، اولاً: «…یُعَذّبکم عذابًا ألیما…» اولاً توی سیلی محکم که داری، آن که هیچ، عذاب الیمی خودت داری. بعدش چی؟ «…و یستبدل قوما غیرکم.» تو را هم میبرم، یک قوم دیگری جای شماها میآورم. شماها هم هیچ ضرری برای خدا ندارید. فکر نکن نیامدنت آسیبی میزند. جماعت دیگری را میآورم، من کار خود را پیش میبرم. «إن الله بالغ أمره.» خدا کارش را میکند. خدا بند کسی نیست. خدا محتاج و معطل کسی نیست. «والله على کل شیء قدیر.» خدا به هر چیزی قدرت دارد.
بعد میرود آیه بعدی؛ عجیبتر و جالبتر میشود. به تعبیر علامه طباطبایی، یک تُودهنی میزند به اینهایی که نمیآیند کمک و میدان را خالی میکنند ــ اینها برای امثال بنده هم هستا ــ میدانی که باید درش باشیم، آن نقطهای که از ما کار را میخواهند، وقتی خالی میکنیم، اولاً که چوبش را میخوریم، بعدش هم خدا این توفیق را به یکی دیگر میدهد. بعد آخر میفرماید که اصلاً فکر نکنی حالا گفتم به یک گروه دیگر میدهم یعنی کارم لنگ است. حتی آن گروه بعدیه [هم نه]. «إلا تنصروه فقد نصره الله إذ أخرجه الذین کفروا ثانی اثنین…» هیچکدامتان هم پیغمبر را کمک نکنید، یک وقتی هم بود هیچکدامتان کمک پیغمبر نبودید، آن وقتی که تک و تنها از مکه زد بیرون، شبی که میخواستند ترورش کنند، زد به غار، غار ثور. آنجا خودم دستتنها کمکش کردم. که من اگر باشم اصلاً نیاز به کمک کسی دیگر ندارد. آنجا مگر کسی بود بخواهد کمکش کند؟ فکر نکنی پیغمبر من هم احتیاج به کمک شماها دارد. نه، من نیاز دارم به کمک شماها، نه پیغمبر نیاز دارد. آن روزی که تک و تنها بود، در غار بود، تا پشت در غار آمدم، با تار عنکبوت نگهش داشتم، با دو تا کفتر نگهش داشتم. در لحظه خلق کرده. نمیشود این کفتری بخواهد تخم بگذارد، باید مدت زیادی اینجا نشسته باشد، آشیانه رسیدن پشت غار، با «أوهن البیوت، إن أوهن البیوت لبیت العنکبوت»، نه با قصر، نه با برج، با تار عنکبوت پیغمبرش را حفظ کرد. در آن لحظهای که اگر میرسیدند به پیغمبر، اینها شبش میخواستند پیغمبر را دستهجمعی ترور کنند در خانه پیغمبر. اینجا که دیگر اصلاً معلوم نبود چطور پیغمبر را تکهتکه کنند، سلاخی کنند. نیم متر با پیغمبر فاصله داشتند. پیغمبر نیم متر با شهادت فاصله داشت. در دل بیابانها سلاخیاش میکردند، در همان کوه هم پیکر مطهرش را رها میکردند. هیچکس هم کمکش نبود. فرمود: «من آنجا پشت پیغمبر بودم. وقتی هیچکدامتان نبودید، خودم کمکش کردم.» این که بهت میگویم بیا کمک، فکر نکنی من لنگ این هستم که میگویم تو نیا، یکی دیگر را میآورم. فکر نکنی باز لنگ آن یکیم. همهتان محتاجید. من میخواهم به شماها یک چیزی برسد. فایدهاش برای خودت است.
آن وقتی که پیغمبر تنها بود، دو نفر بودند. اونی که همراه پیغمبر بود: «إذ هما فی الغار، إذ یقول لصاحبه…» کی بوده آن صاحب غار؟ کار نداریم هر کی بوده، هرچی هست، از این آیات فضیلتی برایش فهمیده نمیشود، بلکه بر عکس، یک جورهایی سیاق آیات این را میرساند که آن یک نفری هم که کنار پیغمبر بود، آماده نبود برای اینکه به پیغمبر کمک برساند. نه تنها برای کمک نیامده بود، نه تنها دلگرمی پیغمبر نبود، بلکه خودش کم آورده بود. بنده خدا پیغمبر داشت بهش دلگرمی میداد. «إذ هما فی الغار إذ یقول لصاحبه…» این پیغمبر تک و تنها در غار، که دشمن پشت در غار رسیده، به آن آدمی که کنارش بود برگشت دلداری داد، گفت: «لا تحزن إن الله معنا.» نترس، خدا با ماست. «فأنزل الله سکینته علیه.» خدا هم بر پیغمبر سکینه نازل کرد. آن بابا را هم هیچ اشارهای بهش نمیکند این سکینه، انگار به آن هم نرسیده. «…و أیده بجنود لم تروها.» پیغمبر را در آن لحظه با یک سپاهیانی کمک کرد که از چشم شماها مخفی است. همه عالم سپاه خداست. تو فکر کردی خدا موشکت را، ترقهات را، کلاشنیکفت را لازم دارد؟ همه عالم سپاه خداست. میخواهد یک چیزی به تو برسد. «و جعل کلمة الذین کفروا السفلى، و کلمة الله هی العلیا.» آن اعتقاد باطل را خدا زمینگیر کرد، زمین زد، فرستاد پایین. آن اعتقاد حق را فرستاد بالا. «والله عزیز حکیم.» خدا عزیز است، خدا نفوذ نمیپذیرد، خدا شکست نمیپذیرد، خدا آسیب نمیبیند، خدا منفعل نمیشود. خدا عزیز است. همیشه دستش دست برتر است، همیشه قدرتش چیره است. این هم آیات سوره مبارکه توبه.
در آیات دیگری هم دارد که حالا یکی را اشاره کنم بعد بروم سراغ آن آیه اصلی که امشب میخواهم بهش بپردازم. در سوره مبارکه هود آیه پنجاه و هفت: «فقد أبلغتکم ما أرسلت به إلیکم…» شماها اگر پشت کنید به من بابت این حرفهایی که زدم، من که وظیفهام را انجام دادم، هرچی که رسالتم بود به شما ابلاغ کردم. «…و یستخلف ربی قوما غیرکم.» من هم تنها نمیمانم. من هم لنگ نمیمانم. من پیغمبر خدا، خدا برای من هم یک قوم دیگری میفرستد به جای شما که مثل شماها نیستند. «…و لا تضرونه شیئا.» شما هیچ ضرری برای خدا ندارید. نبودنتان هیچ آسیبی به هیچ جا نمیزند. کما اینکه آن هم که [در] مدینه نیامدند کمک فاطمه زهرا، آخرش چیزی از فاطمه زهرا کم نشد. از فاطمه زهرا، از ماندگاری او در تاریخ، از غلبه فکر و اعتقاد و آرمان او، غلبه هویت او، غلبه حقیقت او، هیچ آسیبی به هیچکدامش وارد نشد. فقط این مردم سیاه و بدبخت ذلیل شدند، بدنام شدند. چیزی از فاطمه کم نشد. خدا چیزی را از دست نمیدهد. در این دنیا بله، یکم اوضاع به هم میریزد. این را هم که باب امتحان است، اینها هم به هم نمیریختند خود خدا به هم میریخت. یک شب اینجا آیهاش را خواندیم. فرمود اصلاً من به کفار سرمایه میدهم شماها امتحان بشوید. خدا کار خودش را دارد میکند. کار خدا لنگ کسی نمیماند. «إن ربی على کل شیء حفیظ.» خدا حواسش به همه چی هست. محافظت میکند از همه چی. چیزی از دست خدا درنمیرود.
این بحث ارتداد بود. وقتی که ارتداد صورت گرفت، عقبگرد صورت گرفت، پشت پیغمبر را خالی کردند، پشت دین را خالی کردند، برگشتند از آن مسیری که داشتند پشت خدا و پیغمبر میرفتند، خدا اینها را میدهد کنار، یک جماعت دیگری میآورد. این میشود استبدال.
حالا یک آیهای داریم که آیه بسیار مهمی است در سوره مبارکه مائده که علامه طباطبایی میفرماید این آیه، آیه آخرالزمان و تا به حال این جماعت روی زمین نیامده. میفرماید اگه مرتد بشوید من یک جماعتی را جای شما میآورم، یک قومی را جای شما. آیه پنجاه و چهار سوره مبارکه مائده است: «یا أیها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه…» اگر مرتد بشوید، برگردید، «…فسوف یأتی الله بقوم…» خدا بعداً یک قومی خواهد آورد. علامه طباطبایی میفرماید اینجا تعبیر «قوم» کرده. افراد ممکن است آمده باشند که این ویژگیها را داشته باشند. چند تا ویژگی میگوید: ممکن است افرادی آمده باشند. نه، ممکن است حتماً آمده باشند: بندگان صالحی، جماعت شایستهای. حالا افراد مثلاً تک و توکی بودند در طول تاریخ، این ویژگیها را داشتند، ولی قومی که این ویژگیها را داشته تا به حال نبوده که آن قومی که این ویژگیها را دارد، همان قومی است که صلاحیت دارد حاکمیتش دست امام زمان باشد. علامه طباطبایی میفرماید این از پیشگوییهای قرآن است. این آیه هنوز محقق نشده، در آینده رخ خواهد داد.
چند تا روایت داریم ذیل این آیه که این جماعتی که خدا وعده داده میآیند، وقتی همه مرتد شدند، یک جماعت درستوحسابی، درستودرمان، پُرتکاپو میآید که علم ولایت اهلبیت را بلند میکند، پای اهلبیت میماند، میخ حکومت اهلبیت را سفت میکند. این جماعت کیند؟ آنقدری که بنده بررسی کردم، تقریباً هشت تا به نظرم روایت بود. بحث مفصلی است، واردش نمیخواهم بشوم. خود آن روایات یک جلسه بحث مفصل میخواهد، ولی عمده آن روایتها، دو سه تا روایتش در مورد ایرانیهاست. در یک روایت فرمود: «اینها قبیله سلمانند، همنژاد و هممیهنان سلمان.» تقریباً دو سه تا روایتش در مورد ایرانیهاست، یک دانه روایتش هم در مورد یمنیهاست. خیلی عجیب است، مخصوصاً این را در اوضاع الان آدم بررسی میکند. «شماها که عرضه ندارین، شماها که لایق نیستین، یک جماعت درستوحسابی جای شما میآورم.» البته میدانید اینها منافاتی با همدیگر ندارد که یک جا بگوید ایرانیها، یک جا بگوید یمنیها؛ چون میتوانند اینها هرکدامشان این ویژگیها را داشته باشند. منافات ندارد. اثبات شیء، نفی ما عدا نمیکند. و عجیب این است که در زمانه ما امروز دو تا گروه در کل این عالم، کل این کره زمین که سفت پای اهلبیت وایستادند، محکم و معادله میدان را به نفع اهلبیت عوض کردند، موازنه قدرت را عوض کردند. آن هم همین ایرانیها و یمنیها که در روایات هم وعده داده شده. دو تا لشکر با سفیانی درگیر میشوند و این دو تا لشکر، لشکریانی هستند که زمینهساز حکومت امام زمانند و شرایط را، بستر را برای حکومت امام زمان فراهم میکنند. یکی لشکر ایرانیان است که تعبیر میشود به لشکر خراسانیون، یکی لشکر یمنیهاست که تعبیر میشود به لشکر یمانی. که اینها یکی از شرق حمله میکند وقتی که مرکز درگیریها شام و خصوصاً عراق است. مرکز فتنه این دو تاست، خصوصاً عراق. سفیانی طرح جدی برای عراق، خصوصاً کوفه و نجف دارد. بهمحض اینکه به این سمت حرکت میکند، از یک طرف سپاه خراسانی، از یک طرف سپاه یمانی. اینها روایات ماست که حالا نمیخواهم وارد این بحث بشوم. خواستم یک پیشزمینه ذهنی هم برای ما باشد. اگر قرار باشد ما این جماعت باشیم، انشاءالله دلمان را به این وعدهها گرم بکنیم. ما همین ایرانیهایی باشیم که [خدا] وعده داده [و در قرآن آمده]: «شماها مرتد میشوید من یک جماعت خوب دارم که جای شما میآید که آنها لایق ولایتند.» هم آیهاش را ببینیم، هم خودمان را آماده کنیم برای این ویژگیها که انشاءالله آن قومی باشیم که با ما استبدال صورت بگیرد، قومی باشیم که اهل ارتداد نباشیم، اهل استبدال باشیم، عقبگرد نکنیم، سفت بایستیم. خدا ما را جای آنهایی که عقبگرد میکنند قرار بدهد.
میبینید اوضاع را در منطقه. گاهی از بعضی از گروههای شیعی این منطقه که توقعاتی میرود، یکهو میبینید آنها میدان را خالی میکنند. فتنه است دیگر. فتنهها خیلی رنگارنگ است. شرایط، شرایط سختی است. خیلی باید استغاثه کرد، پناه برد به خدای متعال در این اوضاعواحوال به هم ریخته.
خوب، این ویژگیها چیست؟ این جماعتی که میآیند، که خدا استبدال را با اینها انجام میدهد، اینها چه ویژگیهایی دارند؟ «یحبهم و یحبونه.» اول چند تا نکته عرض بکنم. مطالب خیلی زیبایی دارد علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل این آیات. مطالب بینظیر و بسیار قابل استفاده. علامه میفرماید که اولاً این آیه میخواهد بگوید که خدا مستغنی است. اگر یک جماعتی کافر شدند، خدا مستغنی است. جماعت دیگری را میآورد که مؤمن باشند و خدا آخرش خودش بلد است جماعتی را خلق بکند روی زمین که اینها بپرستندش. تعابیر زیبای علامه طباطبایی. آیه [هفتاد و هشت] را هم اشاره [میکند]: «…و کُلٌّ لَهَا قَوْمٌ لَیْسُوا بِهَا کافِرِینَ.» اینها کافر شدند، جماعت دیگر میآورم کافر نباشند. در سوره انعام یا هرکی کافر بشود: «إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ...» «إن تکفُروا أنتم و من فی الأرض جمیعا فإِنَّ اللهَ لَغَنِیٌّ حَمِید.» همه شما خلق روی کره زمین کافر بشوید، خدا بینیاز است. هیچی هم آسیب بهش وارد نمیشود. اشاره میکند به اینکه اینها ویژگیهایی دارند، شایسته این هستند که خدا با اینها استبدال انجام بدهد.
یک اشارهای میکند به آیات قبل این آیه که نکته فوقالعادهای دارد. به این بحثهای شبهای ما هم مرتبط است. چند آیه قبلش بحث این بود که آقا با یهودیها و مسیحیها علاقه عاطفی برقرار نکنیم. به ولایت نگیرید. که علامه در آن آیات میفرماید این ولایت، ولایت محبت است. دلدادن، شیفتهشدن، خوشآمدن، خوشت نیاید، دلت نره که حالا بشود زمینه اینکه بعداً هی به اینها اعتماد کنی و برای اینها دم تکان بدهی و منافع اینها را تأمین کنی و بعد این قضیه میشود. علامه طباطبایی میفرماید از مجموعه این آیات فهمیده میشود اونی که به یهود و نصارا دل میدهد، در نگاه قرآن مرتد است. این ارتداد است. چرا؟ چون از ولایت اهلبیت دارد برمیگردد. دلش آنوری است. قبلش [آمده]: هر طرفی کنی، به آنور میچرخد. این مال اینور نیست. این میشود ارتداد. ریشه این ارتداد هم محبت است. محبت یهود و نصاراست. محبت کافرین است. محبت ظالمین. حالا چرا محبت دارند، بحثش مفصل است. ریشه این تعلقات از کجاست؟ ولی الله میفرماید که کسی که تعلق به اینها دارد، این نمیتواند تعلق به خدا داشته باشد. چون: «مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ.» خدا به آدم دو تا دل نداده. یک دل را بدهی به کفار، یک دل را بدهی به اولیای الهی؟ یا اینور یا آنور. با آنهایی، دیگر با آنهایی. دلت با آنهاست. یک دل است. یا اینور یا آنور. پس در برابر محبت یهود و نصارا، محبت خدا را «یحبهم و یحبونه.»
میگوید این دلدادنه کجا معلوم میشود؟ بهبه از این تفسیر المیزان. چقدر این علامه طباطبایی عمیق است. این مطالب را احتمالاً دهه سی علامه طباطبایی به قلم آورده، هفتاد سال پیش، بلکه شاید بیشتر. چقدر عمیق است، چقدر فنی است، چقدر درست است. عبارتها را حیفم میآید عربیاش را نخوانم. میفرماید: «من لوازم هذه التولی، إن دل دادن به کفار اثرش چیست؟ لازمش چیست؟ أن یتذلل المؤمن لهؤلاء الکفار.» نتیجهاش این میشود که این مؤمن پیش آنها خودش را ذلیل میکند، آنها را کوچک میکند. «و أن یتعزز علی المؤمنین.» و نشانه دیگرش این است که به مؤمنین که میرسد، خودش را بالا میگیرد. به آنها که میرسد، خودش را پایین میگیرد. به اینها که میرسد، خودش را بالا. این نشانه این است که با آنهاست، آنها را میخواهد، دلش با آنهاست. به همین میشود ارتداد. میرود با آنها. میرود با آنها. باید این را اضافه کنیم به بحثهای شبهای قبل. میرود با آنها، «منهم» که آیات قبل همین آیه اشاره میکند که هرکی تولی آنها را داشته باشد، «منهم»، با آنهاست. جزء آنهاست. کجا جزء آنهاست؟ هم در دنیا، هم وقتی باطن عالم هویدا میشود که میشود برزخ و قیامت. آن ایرانیهایی را خواهیم دید که اینها قلباً آمریکایی بودند، از آنهاست. اینجا یک کارهای بوده، آنجا با ترامپ محشور میشود. آنجا جزء دم و دستگاه ترامپ حساب میآید. عجیب نیست عالم باطن است دیگر. آنجا علقهها جلوه میکند.
یکی هم به حسب ظاهر آنجا در جماعت آنها بوده ولی قلباً به اینور بوده، مثل علیبنیقطین که در دم و دستگاه هارونالرشید بود ولی نیروی موسیبنجعفر. این ظاهراً با آنهاست، باطناً با اینهاست. نشانه اینکه خدا و اولیایش را دوست دارد، نه شیطان و اولیایش را، این است که قلباً به اینها متمایل است. دوست دارد به اینها نزدیک بشود. خودش را به اینها نزدیک کند. منافع اینها را تأمین کند. طرف اینها باشد. در هر دعوایی میخواهد طرف اینها را بگیرد. منفعت اینها را حساب کند، نه منفعت آنها را. یک زمانی اینها خیلی دور بود از ذهن ما. این حرفها را اگه تو جلساتی میگفتیم، خیلی آدم باید میگشت تا در جامعه پیدا کند. الان بحمدالله آنقدر جامعه شخم خورده، دیگر گشتن نمیخواهد. جلو چشم مشخص است دیگر. کی به کی است. هی داریم هی باطنها دارد بیشتر خودش را نشان میدهد. و میخواهد از آنها عزت کسب کند. در رابطه با آنها عزت پیدا کند. دیگر نتیجهاش چیست؟ «و من لوازم تولیه…» حیفم میآید اینهایی که دارم میخوانم. علامه طباطبایی خیلی حق دارند به گردن همه، مخصوصاً این شبها بنده زیاد ازشان نقل قول کردم. حیفم میآید یک هدیه برای ایشان نفرستیم. یک صلوات بلندی ایشان هدیه بفرمایید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
یکی دیگر از نشانههای اینکه دل به آنها داده، این است: «المصاهلة فی الجهاد علیهم.» نمیره سمت اینکه بخواهد با آنها بجنگد. هی یکجوری میکند کار به جنگ با اینها نکشد. اگر هم کار به جنگی با اینها میکشد، لایی میکشد، در میرود. مسامحه میکند در جهاد با آنها. «والانقباض من مقاتلتهم.» انقباض دارد. همچین دل نمیدهد به اینکه بخواهد با آنها درگیر بشود. تازه در این حدش را علامه علامت نفاق میداند. منفعت آنها را تأمین کند که دیگر اصلاً هیچی. «و التحرج من الصبر على کل حرمان.» یکی دیگر از ویژگیهایش این است: در مسیر خدا، مسیر موفقیت ولایت الهی، پیشرفت ولایت الهی، سختی که میبیند، بهش فشار میآورد، صبر نمیکند. هی ناله میکند، هی سر و صدا میکند. تو اگر پای این رکابی، پای این پرچمی، صبر کن. پرچم برود جلو، سختیهای نگهداشتن پرچم را تحمل کن. آنقدر غرغر نکن. آنقدر سر و صدا نکن. آنقدر همه را به شور نینداز. اینها منافقین اند. به هم بریزد. «و تحمل لکل لائمة فی قطع روابط الاجتماعیة.» معمولاً این دیگر تن به ملامت نمیدهد برای ولایت الهی. با کمترین ملامت و سرزنش، وا میدهد، شل میکند، رها میکند.
بعد آیاتی را علامه اشاره میکند. بعد میفرماید که این نتیجهاش میشود ارتداد. بعد سه تا آیه پشت سر هم میآورد که خیلی عجیب است: «و من یتولهم منکم فإنه منهم.» هرکی به آنها دل بدهد، این آیه اول، هرکی به آنها دل بدهد، از آنهاست. این یک. آیه پنجاه و یک مائده.
آیه دوم، آیه بیست و هشت آل عمران: «و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شیء.» یک بار گفت با آنهاست، یک بار گفت خدا هیچ کاری با این ندارد. این هم.
آیه سوم، صد و چهل نسا: «إنکم إذا مثلهم.» اینطور کنی، دیگر فرقی نداری. همانجور که فرعون را میزنم، تو را میزنم. همانجور که ترامپ و نتانیاهو را میزنم، تو را میزنم. چه فرقی بین تو و ترامپ؟ خطرناک شد. تهران را راه بدهید. اینجوری است دیگر. دستگاه ولایت این است.
بعد مطالبی را میآورد دوباره از این بحث اینکه چی میشود که اینها اینطور میشوند. میفرماید چون اینها دل به دنیا دادند. منافع دنیایی را فقط نگاه میکنند. فایده دنیایی را میخواهند. پرچم ولایت را بلند کردن، کتک دارد، سنگ دارد، آسیب دارد. کفار خوششان نمیآید. این میخواهد خم به ابروی کفار هم نیاید، به تریج قبایشان هم برنخورد. نمیشود. شاخ به شاخ میشوید. آنها هم صدایشان در میآید. صداش هم در میآید، میزنتت با هر ابزاری که دارد؛ ابزار نظامی، ابزار رسانهای. این هم تحمل ندارد آقا، جانش عزیز دلش محبوب است. قلبش از دستش دلخور باشد، چه برسد به اینکه بخواهد واکنش هم علیهش نشان بدهد. اینجوریا میشود که این از اینور میرود آنور. اگر کسی اینطور نبود، میشود محب خدا و محبوب خدا. اینجا محبتش را که اثبات کرد، این لایق این است که من استبدال را رویش انجام بدهم. محبت کفار در برابر محبت خداست. «یحبهم و یحبونه.» دوست دارند خدا را.
بعد آیاتی را میآورد علامه طباطبایی دال بر این محبت که اینها محبت به خدا دارند. یعنی فقط خدا برایشان مهم است. حرف خدا مهم است. تیم خدا، حزب خدا، رفقای خدا مهم است. هزینه میدهند پای محبت اولیای خدا. چک میخورند پای رفاقت با اولیای خدا. پشت رفقای خدا را ول نمیکنند که این رفقای خدا، این مسلمین که مظلومند در فلسطین و لبنان، در سرشان بمب بخورد. من داد بزنم: «من تا کی باید هزینه بدهم به خاطر آنها؟» این رشته ولایتش بریده است. رشته ولایتش از مؤمنین بریده است. به خاطر اینکه رشته ولایتش از ولی حق بریده است. اگر به او متصل بود، به اینها هم متصل میشد. و به خاطر اینکه رشته ولایتش جای دیگری است، فلسطین و لبنان و ایران میکند، عراق و سوریه میکند، عراق به سوریه چه؟ سوریه به عراق چه؟ فلسطین به ایران چه؟ این رشته ولایت را نفهمیده. این محروم میشود. این مرتد میشود. این دور انداخته میشود.
«یحبهم و یحبونه.» ویژگیاش این میشود که وقتی خدا را دوست داشت ــ که علامه آیاتی را میآورد در مورد محبت خدا و میگوید مهمترین ویژگی اینها که محبوب خدا میشوند، به همان آیه برمیگردد که «إن الله لایحب الظالمین.» چون ظالم نیستند، محبوب خدایند ــ که دیشب خاطر تان هست، بحث ظالمین مفصل بهش پرداختیم. وقتی رشته ولایتش را از ظالمین جدا کرد، از ظالمین خارج میشود. وقتی از ظالمین خارج شد، محبوب خداست. تمام اینها در واقع به ظلم برمیگردد. ظالم که نبود، محبوب خداست. این هیچ جا هیچ کمکی برای ظالمین ندارد. هیچ تأییدی ندارد. هیچ جا هیچ ظالمی نمیتواند روی کمک این و فایده این حساب کند. این اونی است که من دوسش دارم. «و یحبونه.» کجا خودش را نشان میدهد؟ «أذلة علی المؤمنین.» به مؤمنین که میرسد ذلیل است، ذلیل است. چقدر تعبیر عجیبی است! نه اینکه با مؤمنین خوب است، پیش مؤمنین خوار است، خاک است. خاک کف پای مؤمنی میبیند خودش را. چون اینها دوستان خدایند. پشت اینها را میگیرد. همیشه پشت اینها در میآید.
«أعزة على الکافرین.» پیش کافرها عزیز است. گردن میگیرد بالا. تشر میزند. سفت برخورد میکند. اخم میکند. از موضع قدرت صحبت میکند. یادتان هست مرحوم شهید رئیسی رضواناللهعلیه در اولین مصاحبه خبریاش ازش پرسیدند: «اگه آمریکا تحریمها را بردارد، شما حاضر میشوی با سران آمریکا مذاکره کنی؟» ایشان یک کلمه فرمود: «خیر.» رضوان الهی برای مردی که رضوان الهی در شب میلاد امام رضا علیهالسلام نصیبش شد. روز میلاد امام رضا علیهالسلام میهمان امام رضا شد و در جوار امام رضا علیهالسلام آرمید. خدا خوشش میآید. این «خیر» خیلی پیش خدا ارزش دارد. این عزت در برابر کافر است. با کافر باید سفت برخورد کنیم. تا بناگوش هی بخندی و هی گردن تکان بدهی و حالا ببینیم چی میشود. با غمزه و عشوه، هی یکجوری بفهمانی که ما که مشکل نداریم، آنها فقط باید یک کاری بکنند. اینها نشان میدهد دل دادی. دل خالی از محبت است و اولیای خدا.
«أعزة على الکافرین.» دیگر چی میشود؟ بدیش این میشود: «یجاهدون فی سبیل الله.» هزینه میکند. درگیر میشود. شمشیر میکشد. شاخ به شاخ میشود. میرود در دل آنها. باکی ندارد از اینکه بزنندشان، بزنندشان. همانهایی که در مورد آنها بود، دقیقاً برعکسش است. دیگر یک بار عیناً برعکس این را علامه در مورد آنها گفت. «یجاهدون فی سبیل الله.» دیگر چی میشود؟ «و لا یخافون لومة لائم.» از ملامت احدی هم ترس ندارد. چرا؟ چون خدا گفته، تمام شد. این قوم خالص این است. ما مگر این ویژگیها را داشته باشیم، جماعتی که وعده دادند این علم را ما بلند میکنیم. انشاءالله این علم را ما تحویل میدهیم. این روایت بشارت توش است، نکته توش است، دلگرم میکند آدم را. هرچند اگر این روایتها هم نبود، همین که قرآن گفته، ما باید میزدیم به خط. وظیفه داشتیم این کار را بکنیم. ولی روایت دلمان را هم گرم کرده. نشان داده اهلبیت به چشم داشتند، اهلبیت روی ما حساب کردند. از اول روی ایرانیها حساب کردند. سوره جمعه وقتی نازل شد، فرمود: «این پیغمبری که فرستادیم و آخرین لما یلحقوا بهم.» این فقط پیغمبر شماها نیست. پیغمبر جماعتی که هنوز نیامدهاند، بعداً میآیند. در روایت فرمود منظور ایرانیهاست. پیغمبر آنها را هم که دارد معرفی میکند، میگوید این پیغمبری که برای شماها فرستادم، فقط مال شماها هم نیست. یک تو راهند، پیغمبر آنها هم است. خدا از آن اول چشم داشته به ایرانیها. هوایشان را داشته. حواسش بوده. چقدر ما روایت داریم در مورد اینکه اصلاً بار ظهور روی دوش ایرانیهاست. اینها اصل کاریاند.
دیدید تازگی هم این تعبیر فوقالعادهای که رهبر عزیز و حکیم انقلاب به کار بردند که تعبیر فوقالعادهای بود: «بسیجی ایرانی رژیم صهیونیستی را نابود خواهد کرد.» آنجا حزبالله لبنان، حماسه آنها، بیخ جنگن. آخرش ایرانی کار را تمام میکند. بسیجی ایرانی. این جدا از این محاسبات ظاهری که به هر حال بر اساس حرکتی که این مردم در این سالها داشتهاند، میشود فهمید. یک بخشیش هم همان روایاتی است که دل آدم را گرم میکند. این میشود استبداد. جابجا میکند.
«ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء والله واسع علیم.»
این محبت به اولیای خدا خیلی مهم است. این پشت به پشت هم بودن خیلی مهم است. امروز هم نیاز جدی ما همین است. یک بخشیش دشمن است، یک بخشیش دوست است. پشت دوست را نباید خالی کرد. از دعای برای مردم فلسطین، مردم لبنان، مردم سوریه، مردم عراق، مردم یمن غافل نشویم. یادمان نرود. عادی نشود برایمان این مظلومیت.
یک روایت را میخواهم بخوانم، پایان این چند جلسه باشد که خدمت شما رسیدیم. عذرخواهی هم میکنم در این محضر خوبان و بزرگان و عزیزان که جسارت کردیم، وقت شما را این شبها گرفتیم. انشاءالله که اجر همهتان با حضرت زهرا سلاماللهعلیها باشد. روایتی را مرحوم شهید اول در کتاب «المضار» این روایت را نقل میکند. خیلی نکته دارد این روایت.
آقایی به نام بشار مکاری، امام صادق علیهالسلام تشریف برده بودند کوفه. ایامی بود که حضرت در کوفه بودند. بشار مکاری میگوید که در آن ایامی که امام صادق در کوفه بودند، من رفتم خدمت امام صادق علیهالسلام در کوفه. وقتی رفتم خدمت حضرت، دیدم یک طبقی از خرمای تَبَرزَد ــ خرمای خاصی بود ــ جلوی امام صادق علیهالسلام گذاشتند. من را که دیدند ــ اینها همه لطافتهای ارتباط با مؤمنین است. «أذلة علی المؤمنین»، اونی هم که در اوج «عزتَ علی المؤمنین» خود امام است. در اوج عشقرزی با مؤمنین است. در اوج تواضع نسبت به مؤمنین است. توجه به مؤمنین ــ حضرت دارند خرما میخورند. میگوید من وارد شدم، حضرت فرمودند: «یا بشار، ادنُ فکل.» بشار بیا از این خرما میل کن. گفتم: «آقا نوش جان، من حالم بد است، اصلاً نمیتوانم چیزی بخورم. غیرتم جوشیده، حالم خیلی خراب است و اوضاعم ریخته به هم، قلبم اصلاً دگرگون است. یک چیزی در مسیر که میآمدم دیدم، خیلی حالم را بد کرده. من اشتها ندارم، شما میل بفرمایید.» میگوید حضرت به من فرمودند: «بحقی علیک لما دنوت فکلت.» به حقی که به گردنت دارم، قسمتت میدهم، بیا از این خرما بخور، بعدش برایم تعریف کن چی شده. چقدر قشنگ! امام زمان به آدم بگوید: «به حقی که به گردنت دارم…» از این خرما، از این خرماها به ما هم بدهند جای دوری که یا ایها العزیز! «…والسَّلامُ وَ أَهْلَ نذُوَرٍ وَ اجْمَعْ بِبِضَاعَةٍ شَّام...» جمعه آخر است. «…فَضَصَّدَقُوا عَلَینَا.» امام صدقه بده. فرمود: «از این خرما بخور.» میگوید از آن خرما خوردم. فرمود: «بگو ببینم حدیثت را خوب تعریف کن.»
گفتم: «آقا در راه که میآمدم، دیدم یک سربازی یک خانمی را گرفته هی میزند. تو سر این خانم میزند، یَسُوقُهَا إلَى الحَبسِ. دارد میبرد سمت بازداشتگاه. و این خانم هم هی صدا میزند، میگوید: «المستغاص بالله و رسوله.» خدایا تو به دادم برس، یا رسولالله تو به دادم برس. «و لا یُغیثُها أحد.» دیدم هیچکس هم کمک این خانم نیامد. این خانم را زدند و بردند.» حضرت فرمودند: «لِمَ فُعِلَ بها ذلک؟» برای چی میزدندش؟ گفتم: «آقا من آنجا پرسیدم از چند نفری که بودند از مردم، شنیدم. گفتند: مثل اینکه این خانم داشته رد میشده، پایش لیز میخورد، زمین میخورد. زمین که میخورد، صدا میزند، میگوید: «لعن الله ظالمیك یا فاطمه!» خدا لعنت کند آنهایی که به تو ظلم کردند! زمین خورده بود، یاد خانم افتاده بود، یاد زمین خوردن بیبی افتاده بود، بلند گفته بود خدا لعنت کند آنهایی که به تو ظلم کردند ای فاطمه! برای همین این بلا را سرش میآوردند.» بشار میگوید: «فقطعت.» دیدم حضرت خرما را گذاشت کنار. «و لم یزل یبکی.» دیدم شروع کرد امام صادق به گریه کردن. گریه کرد، گریه کرد، گریه کرد تا «ابتلَّ مِندیلُهُ وَ لِحیَتُهُ وَ صَدرُهُ بِدُمُوعِهِ.» دیدم محاسنش خیس شد، این پارچه روی سینهاش خیس شد. خیسی رسید به سینه حضرت. چقدر باید آدم گریه کند؟ تمام این صورت و سینه خیس اشک شد. امام این است. امام زمان در گرفتاریها اینطور است برای شیعیانش، برای مؤمنین، برای مسلمانان.
میگوید حضرت به من فرمودند: «این داستانی است از مقام امام صادق در مسجد سهله که مشرف میشوید، نماز میخوانید، داستانش این است.» حضرت به من فرمودند: «بشار، پاشو با هم برویم مسجد سهله. آنجا دعا کنیم، از خدا بخواهیم خدا این زن را آزاد کند.» میگوید با هم پا شدیم حرکت کردیم. یکی از شیعیان را هم فرستاد، گفت: «تو برو سمت این مرکز حکومت، سمت این کاخ، سراغ بگیر از این خانم. ببین کی آزادش میکنند، حواست بهش باشد.» خود حضرت هم حرکت کرد به سمت مسجد سهله. هرکدام دو رکعت نماز خواندیم. دیدم امام صادق دستها را بالا آوردند، شروع کردند دعا کردن: «أَنتَ اللهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ مُبْدِعُ الْخَلْقِ وَ مُعِیدُهُمْ…» مفصل امام صادق دعا کردند، قسم دادند به حق پیامبر و اهلبیت و به حقش که بر خودش واجب کرده است. جاهای عجیب، قسمهای عجیب. بعد فرمود: «أن تقضی لی حاجتی.» ازت میخواهم حاجت من را بدهی. آزادی آن زن را. امام صادق دعا کرده بود، عرض کرده بود: «حاجت من را بدهی.» چیست؟ چه سری است در این ولایت و این محبت؟ هرچقدر آنور یهود و نصارا پشت هوادارانشان را خالی میکنند، روز مبادا به دردشان نمیخورند، اینور اینها آنقدر بامرامند، آنقدر بامعرفتند، آنقدر حواسشان به همه چی هست.
بعد دعا کرد: «یا سامع الدعاء، یا سیدا، یا مولا، یا غیاثا.» هی قسم داد و «أن تُعَجِّلَ خَلاصَ هذه المرأة.» ازت میخواهم زود این زن را آزاد کنی. «یا مقلب القلوب و الأبصار، یا سمیع الدعاء.» بعد دیدم حضرت رفت سجده. فقط صدای نفسش میآمد. در سجده، سرش را بلند کرد، فرمود: «پاشو، زن آزاد شد. پاشو برویم.» میگوید آمدیم بیرون، یکهو رسیدیم به آن آقایی که فرستاده بودند برود خبر بگیرد. تا رسیدیم، حضرت به آن آقا گفت: «به من خبر بده، ببینم چه خبر؟» گفت: «لقد أطلق عنها.» آقا آزاد شد این خانم. حضرت پرسیدند: «کیف کان إخراجها؟» چطور آزاد شد؟ گفت: «من نمیدانم، آقا. من پشت در بودم، پشت در کاخ بودم. یکهو یک نگهبانی آمد این خانم را صدا زد، بهش گفت: «چیکار کردی که دستگیرت کردند؟ چی گفتی؟» گفت: «هیچی. من فقط گفتم: «لعن الله ظالمیک یا فاطمه!» خدا لعنت کند آنهایی که تو را ظلم کردند.» بعد دیگر اینطور من را زدند و گرفتند و آوردند. آن نگهبان دویست درهم داد به این خانم. گفت: «اشتباهی شده، شما را اشتباه دستگیر کردند. این پول را بگیر برو، رئیس ما را هم حلال کن.» این خانم وقتی دویست درهم را بهش دادند ــ این آقا به امام صادق گفت آقا من بودم، دیدم دویست درهم را که بهش دادند ــ «ابت أن تأخذ منه أی درهم.» قبول نکرد دویست درهم را بگیرد. بعد گفتش که: «آقا من خبر دارم والله محتاجه الیه.» خیلی هم گرفتار است، خیلی به آن پول نیاز داشت ولی چون دشمن شما میخواست آن پول را بهش بدهد، این دویست درهم را نگرفت و آمد.
میگوید حضرت دست کردند در جیبشان. یک کیسه درآوردند. هفت دینار بود. هفت دینار میشود هفتصد درهم. آنها دویست درهم میخواستند بدهند، قبول نکرد. حضرت هفتصد درهم دادند به این شخص. فرمودند: «برو در خانه خانم. درک زدی [در را بزن]. بهش که رسیدی، بهش بگو: «فأقرأها منی السلام.» اول سلام من را بهش برسان. بگو جعفر بن محمد به تو سلام.» بعد این پول را بهش بده. میگوید رفتیم در زدیم. این خانم آمد. گفتیم: «امام صادق به شما سلام میرساند.» تا این را گفتیم، «فصُعقَتْ وَ وَقَعَتْ مَغمِیَّا عَلَیها.» گفت: «بگو به خدا امام صادق به من سلام میرساند؟» گفتم: «به خدا امام صادق به تو سلام رساند.» خانم غش کرد، از حال رفت. یکم نشستیم، سرحال آمد. علیه: «یک بار دیگر بگو آقا چی گفت؟» گفتم: «آقا فرمود سلام من را بهش برسان.» میگوید دوباره از حال رفت. بار سوم یکم سرحال شد. بهش گفتیم: «این پول را بگیر. آقا برایت فرستاده و خوشحال باش.» گفتش که: «رفتید پیش آقا، از طرف من به آقا بگویید، صلوات انی استعین بعین الله، فما اعرف احدا اتَّصَلَ بِه ِ إِلَی اللَّهِ أَکْبَرُ مِنْهُ وَ آبَائِهِ وَ أَجْدَادِهِ.» به آقا بگویید برای این کنیزشان دعا کنند. من در این عالم جز اینها و اجدادشان کسی را ندارم. بگویید برای این کنیزشان دعا کنند. این رابطه ولایت و محبت است. یک خانمی یک جا گرفتار شده، امام صادق مسجد سهله میرود. خدا میداند امام زمان چند بار برای ما مسجد سهله رفته، مسجد کوفه رفته، نماز خوانده، گریه کرده. کدام گرفتار با کدام ناله حجت بن الحسن برطرف شده؟ او کم نمیگذارد در رفاقت. او یادش نمیرود.
شب آخر، شب مژدگانی است. یکی یک جمله گفته بود: «لعن الله ظالمیک یا فاطمه!» امام صادق پول فرستاد برایش، مزدش را رسانده. شما چند شب سینه زدید برای حضرت زهرا؟ گریه کردی. دو دهه عزاداری کردید. یا صاحبالزمان، امشب شما مزد ما را بفرستید.
برم اصل روضه. امام صادق میخواهد یاد بدهد جامعه پست و درمانده این شکلی است که یک زن معمولی را وقتی یک سرباز میزند، باید رفت در مسجد ناله زد. جامعهای که ولایتها و محبتهایش درست باشد، این شکلی میشود. ولی جامعهای که بیمار باشد محل نمیگذارد، نه به یک زن معمولی که میزنند، محل نمیگذارد. دختر پیغمبر را میزنند محل نمیگذارد. نه، یک سرباز میزند، چهل نفر میزنند، محل نمیگذارد. امام صادق چقدر به غیرتش برخورد؟ یک زن شیعه را زده بودند، مرده بودند. امام که با امام فرق نمیکند. میخواهم این جمله را دو جا استفاده کنم. امام که با امام فرق نمیکند. فدای امیرالمؤمنین. امام صادق فقط شنید این زن شیعه را زدند. زن شیعه را زدند، شنید. امام صادق. امیرالمؤمنین دید. نه، زن شیعه را، دختر پیغمبر را زدند. امام که با امام فرق نمیکند. دیگر چی؟ امام که با امام فرق نمیکند، فدای امام مجتبی. خیلی تفاوت بین اینکه زن شیعه را بزنند با وقتی که مادرت را بزنند. امام صادق دستش به کاری نمیرسید، سریع رفت مسجد سهله دعا کرد. فدای آن آقایی که هر کاری کرد جلوی سیلی را بگیرد، نتوانست. «ألا لعنة الله على القوم الظالمین.»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
مجموعه مباحثی که شبهای گذشته به آن پرداختیم، بحث آل فرعون و بر اساس کلام امیرالمؤمنین کمی به آن پرداخته شد. حضرت فرمودند بعد از پیغمبر اکرم، سنت آل فرعون جاری شد. بعد از چهار جلسه گفتگو، دیشب به این نکته رسیدیم که این آل فرعون فقط آن قلدرها و زورگوهای دوروبر فرعون نبودند؛ آنهایی هم که الکی خودشان را تسلیم کردند، آنهایی هم که نیرو و توان خودشان را جدی نگرفتند، وا دادند، خودشان را باختند و تسلیم فرعون شدند ــ که قرآن از آنها به «ضعفا» تعبیر کرد ــ این ضعفا هم جزئی از آل فرعون بودند و شریک در عذاب اینها بودند. و قرآن از جهنم اینها حکایت کرد؛ هم از برزخشان، هم از قیامتشان و حتی از گفتگوهایی که در جهنم و در قیامت با همدیگر دارند، قرآن خبر داد.
یک تعدادی از آل فرعون، همان سیاهیلشکر بودند، همان آدمهای کوچه و خیابان بودند، آدمهای بیتفاوت، آدمهایی که میتوانستند سهمی داشته باشند، میتوانستند از حق دفاع کنند، به اندازه خودشان. اگر پشت به پشت هم میدادند، دست به دست هم میدادند و کمک میکردند همدیگر را، غلبه میکردند. خدا وعده داده مستضعفین را بر مستکبرین غالب میکند. اینها از این وعده الهی استفاده نکردند. این شد که هم در دنیا ذلیل بودند، خوار و خفیف بودند و در مشت و در چنگ مستکبرین ــ مثل فرعون ــ بودند، بعد از این دنیا هم عاقبتشان این است که با فرعونند تا ابد، از فرعون جدا نمیشوند.
این نشان میدهد که پذیرش استکبار، خودش استکبار است. پذیرش استبداد، خودش استبداد است و نتیجه استبداد و پذیرش استبداد، ارتداد است. وقتی که استبداد را پذیرفتند، دیکتاتوری ظالمین را پذیرفتند، ولایت غیر خدا و غیر پیامبر را پذیرفتند، از ولایت خدا و پیغمبر خارج میشوند؛ میشود ارتداد. همانی که بعد از پیغمبر رقم خورد. خودشان را وا دادند در برابر مستکبرین و قلدرهای مدینه. با یک طراحیهایی، با یک زدوبندی، با یک «هنو توَلفی»، شرایط مدینه را دست گرفتند. مردم را ترساندند، مخالفین را قلعوقمع کردند که در رأس مخالفین، حضرت زهرا سلاماللهعلیها بود. بقیه هم دیگر، به قول ماها، ماستها را کیسه کردند. وقتی دیدند با دختر پیغمبر این کار را کردند، آنها بیشتر ترسیدند و عقبنشینی کردند. درحالیکه اگر سکوت نمیکردند، به تعبیر روایاتی که شبهای قبل بود، بیست نفر، بیست نفر فقط از فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین حمایت میکردند، حزب امیرالمؤمنین در مدینه پیروز میشد و این اتفاقات رقم نمیخورد که امروز آثارش را داریم در منطقه میبینیم.
مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت فرمود: «آنقدر در فتنههای قبل از ظهور کار پیش میرود و این ظلم توسعه پیدا میکند تا همه ببینند آثار آن چیزی که در سقیفه بنیانگذاری شد، تا آن انتها، تا آن منتهیالیه آن ظلمی که اینها شروع کردند و همه ببینند و میوهاش را بچشند که آن منتهیالیه سفیانی است.» همینهایی که فعلاً یک چشمههاییاش را، یک سر سوزنیاش را داریم در این منطقه میبینیم؛ در سوریه، در لبنان، در فلسطین. اینها همه ثمرات آن سنگی است که در سقیفه گذاشتند.
همه آنها هم ــ چه آن افراد اصلیشان، چه آن افراد معمولی و بیتفاوت ــ همه دارند حساب پس میدهند. [بهازای] هر خانه، هر کودک مظلوم غزه، همه آن مردم مدینه شریکند. همه آنهایی که خطبه فاطمه را شنیدند و اعتنا نکردند، همه آنهایی که فاطمه زهرا در خانهشان را زد و واکنش نشان ندادند، همه شریکند. این آش را همه با هم پختند، ولو دو نفر سر این دیگ، دیگ را هم میزدند. همه با هم پختند، همه شریکند و باید به منتهیالیه برسد تا بفهمند سقیفه چه بلایی سر عالم اسلام آورد و همه منزجر بشوند از سقیفه و اهل سقیفه. این تَبرّی قلبی شکل بگیرد تا زمینهای باشد برای اینکه از عالم اسلام، اهل سنت آمادگی قلبی پیدا کنند برای ولایت امام زمان.
انشاءالله که خدا اینها را، این مصیبتها را کمتر و کمتر کند؛ ولی به هر حال، ظاهراً اینطوری که دارد پیش میرود حالا حالاها باید با فاجعههایی روبرو باشیم. خدایی نکرده، نتیجه پذیرش استبداد میشود ارتداد؛ برمیگردی، از مسیر ولایت خدا و پیغمبر خارج میشوی، عقبگرد میکنی. نتیجه ارتداد میشود استبدال. پس استبداد به ارتداد منجر میشود، ارتداد به استبدال. از استبداد به استبدال میرسیم، یعنی چه؟ یعنی خدا نگاه میکند، میبیند این جماعت لایقش نیستند، این مردم عرضهاش را ندارند، میدهد کنار. اینها را از آن درّ و گوهر ولایت الهی، ولایت معصوم، ولایت امیرالمؤمنین محروم میکند تا یک جماعتی بیاید، لایق باشد، مشتاق باشد، مستعد باشد، به آنها این ولایت را میدهد که این جماعتی میشوند که لایق این هستند که امام زمان برشان حکومت کند. این را میشود داستان استبدال.
خدا یک قومی را برمیدارد، محروم میکند، یک قوم دیگری را جایش میگذارد؛ آنهایی که لایقش باشند. آنهایی که لایق امیرالمؤمنین نبودند، خدا امیرالمؤمنین را از اینها گرفت. امیرالمؤمنین این ایام، بعد از پیغمبر، در زمان حیات فاطمه زهرا، مشغول جمع کردن مصحف شد. قرآن را جمع کرد، با حاشیههای خیلی مهمی که هر آیهای از قرآن را، تمام نکات تفسیری که لازم داشت، در حاشیهاش نوشت. یک طومار قطوری شد. قرآنی که امیرالمؤمنین جمع کرده بود به دستور پیغمبر. بعد از مدتی، آورد در مسجد عرضه کرد. اینها برگشتند، گفتند که: «ما به قرآن تو نیاز نداریم، خودمان مصحف داریم.» امیرالمؤمنین مصحف را برد در اندرونی منزل و از آن روز تا امروز، چشم بشر دیگر به این مصحف نیفتاد. محروم میشود. لایق نباشی، ازت میگیرد. خدا ناز کسی را نمیکشد. خدا منت کسی را نمیکشد. خدا منت قومی را نمیکشد. باید منت خدا را بکشند. باید التماس خدا کنند تا خدا این ولی را نصیب اینها کند.
بله، به حسب ظاهر، یک مدتی فاطمه زهرا هی با اینها گفتگو کرد، احتجاج کرد، به قول ماها چه بسا ناز اینها را هم کشید که اینها بیایند سمت امیرالمؤمنین. وقتی دید نه، اثر ندارد این حرفها رویشان، خدا هم فاطمه را از آنها گرفت، هم امیرالمؤمنین را گرفت، هم ولایت امیرالمؤمنین را گرفت تا بیستوپنج سال حضور فیزیکی امیرالمؤمنین هم تا حد زیادی از این مردم گرفته شد. محروم شدند. این قاعدهاش این میشود: استبدال.
آیاتی در قرآن داریم که در این فضاست. البته تقریباً هفت هشت تا آیه در قرآن [هست]. چون نمیرسیم به این بحث که امشب همه را بپردازیم، شاید سه چهار تا از این آیات را امشب عرض بکنم خدمتتان. آیه اول در سورهای که به نام مبارک نبی اکرم، سوره مبارکه محمد صلیاللهعلیهوآله است، آ [یه] سی و هشتم: «ها أنتم هؤلاء تدعون لتنفقوا فی سبیل الله…» من شماها را دعوت کردم، بیایید در راه خدا خرج کنید. بهتان گفتم بیایید خرج کنید. «فمنکم من یبخل…» بعضیهایتان بخل نشان دادید، زورتان آمد، دست به جیبتان نبردید. «…و من یبخل فإنما یبخل عن نفسه.» تو بخل به خرج بدهی، از جیب خودت بخل به خرج میدهی، تو محروم میشوی. تو خرج نکنی، من جیبم خالی نمیماند. تو خرج نمیکنی، جیب خودت خالی میماند، تو محروم میشوی. تو خرج کنی، جیب خودت پر میشود؛ هم جیب مادیت، هم جیب معنویتت. فکر نکن وقتی خرج نمیکنی، از من چیزی کم میشود، من دستخالی میمانم. نه! «…و من یبخل فإنما یبخل عن نفسه والله الغنی وأنتم الفقراء.» خدا غنیّ محض است، شما فقیر محضید. اینی که گفتم بیا خرج کن، فکر نکن گدایی کردم، دستم جلو شماها دراز بود. «…و إن تتولوا…» گفتم در راه خدا خرج کنید. اگر زیر بار نرفتی، برگشتی از این دستور من، پشت کردی، بیاعتنایی کردی، «…یستبدل قومًا غیرکم.» خدا استبدال میکند، یک گروه دیگر را جای شما میآورد. خدا که محروم نمیماند. خدا یکی دیگر را میآورد. کار خدا که روی زمین نمیماند. تو خرج نکردی برای این هدفی که خدا و دین خدا داشت. خدا که نمیگوید شرمنده، من کمبود نیروی انسانی دارم، کمبود منابع دارم، نرسید، کارم لنگ ماند. باید حالا معطل بنشینم چهار نفر بیایند. خودم یک گروه دیگری را خلق میکنم، یک جماعت دیگری میآورم. تو از این فیض محروم میشوی. تو از این فیض محروم میشوی. من میخواستم یک چیزی گیر تو بیاید.
یک داستانی دارد مرحوم رجبعلی خیاط، ظاهراً از کسی هم نقل میکنند که آقایی چله گرفته بود تشرف پیدا کند خدمت امام زمان. بعد چند هفته، سیدی میآید پشت در خانه. حالا من اجمالاً دارم عرض میکنم قضیه را. حالا با تکیه به حافظه ضعیفی که این داستان را شاید بیست سال پیش، شایدم بیشتر خواندم، با تکیه به این دارم عرض میکنم. دیگر احتمالاً با آن چیزی که اصل داستان باشد، یکمی تفاوت داشته. در زد. سیدی بود. احتیاج داشت. این آقا اعتنا نکرد. خطابی رسید که البته رجبعلی خیاط رحمتاللهعلیه فرمود این خطاب از جانب امام زمان بود و تشرفش در همین حد بود که همین خطاب بهش برسد. صدای حضرت را شنید که حضرت نهیب زدند بهش. فرمودند که: «ما خودمان بلدیم بچههایمان را جمع کنیم. این سیدی که فرستادیم در خانهات، ما خودمان بلدیم بچههایمان را جمع کنیم. در خانه تو فرستادیم یک چیزی گیر تو بیاید.» این نیستش که حالا تو دست رد بزنی امام زمان هم همینجور معطل بمانند. او خودش بلد است، خودش دارد. از جیبت نمیرود. او لطف میکند، میخواهد یک چیزی به جیب تو بدهد که این را فرستاده سمت تو. انسان ظاهر بین فکر میکند از جیبش دارد میرود. همین هم محرومش میکند. همین باعث میشود آدم در این مسیر خرج نمیکند، خودش از خودش مایه نمیگذارد. اگر تو مایه نگذاری، خدا یکی دیگر را میآورد، او مایه میگذارد. استبدال انجام میشود.
یک آیه بود. آیه دیگری در سوره مبارکه توبه. این هم آیه سی و هشتم، سی و نهم و چهلم: «یا أیها الذین آمنوا ما لکم إذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله…» ای مؤمنان، چه تان است وقتی میگویم برای خدا کوچ کنید؟ برای خدا حرکت کنید؟ سنگین میشوید؟ یک جا میچسبید؟ تکان نمیخورید؟ چرا راه نمیروی؟ ترمز دستیات را کشیدهاند؟ خلاص نیست؟ یک هُل بدهند راه بیفتی؟ چرا سنگین میشوی؟ «أرضیتم بالحیاة الدنیا من الآخرة؟» نکند به دنیا چسبیدی؟ نکند از همه عالم به همین دار و ندار دنیا دلخوش کردی؟ بیشتر از اینها دیگر نمیخواهی؟ با خِرَد کار نداری؟ «فما متاع الحیاة الدنیا فی الآخرة إلا قلیل.» اینها که در این دنیاست، ابزار این دنیا، منافع این دنیا، نسبت به آخرت چیزی به حساب نمیآید. چرا به این دلخوش میکنی؟ «إلا تنفروا…» حالا ببین خدا از چه موضع محکم و موضع بالایی حرف میزند. میگوید: «من گفتم کوچ کن، گفتم راه بیفت، بزن به خط، برو خط مقدم. اینی که بهت گفتم، فکر نکنی لنگ تو هستم، محتاج تو هستم.»
«ألا تنفروا…» اگر تو هم کوچ نکنی، اولاً: «…یُعَذّبکم عذابًا ألیما…» اولاً توی سیلی محکم که داری، آن که هیچ، عذاب الیمی خودت داری. بعدش چی؟ «…و یستبدل قوما غیرکم.» تو را هم میبرم، یک قوم دیگری جای شماها میآورم. شماها هم هیچ ضرری برای خدا ندارید. فکر نکن نیامدنت آسیبی میزند. جماعت دیگری را میآورم، من کار خود را پیش میبرم. «إن الله بالغ أمره.» خدا کارش را میکند. خدا بند کسی نیست. خدا محتاج و معطل کسی نیست. «والله على کل شیء قدیر.» خدا به هر چیزی قدرت دارد.
بعد میرود آیه بعدی؛ عجیبتر و جالبتر میشود. به تعبیر علامه طباطبایی، یک تُودهنی میزند به اینهایی که نمیآیند کمک و میدان را خالی میکنند ــ اینها برای امثال بنده هم هستا ــ میدانی که باید درش باشیم، آن نقطهای که از ما کار را میخواهند، وقتی خالی میکنیم، اولاً که چوبش را میخوریم، بعدش هم خدا این توفیق را به یکی دیگر میدهد. بعد آخر میفرماید که اصلاً فکر نکنی حالا گفتم به یک گروه دیگر میدهم یعنی کارم لنگ است. حتی آن گروه بعدیه [هم نه]. «إلا تنصروه فقد نصره الله إذ أخرجه الذین کفروا ثانی اثنین…» هیچکدامتان هم پیغمبر را کمک نکنید، یک وقتی هم بود هیچکدامتان کمک پیغمبر نبودید، آن وقتی که تک و تنها از مکه زد بیرون، شبی که میخواستند ترورش کنند، زد به غار، غار ثور. آنجا خودم دستتنها کمکش کردم. که من اگر باشم اصلاً نیاز به کمک کسی دیگر ندارد. آنجا مگر کسی بود بخواهد کمکش کند؟ فکر نکنی پیغمبر من هم احتیاج به کمک شماها دارد. نه، من نیاز دارم به کمک شماها، نه پیغمبر نیاز دارد. آن روزی که تک و تنها بود، در غار بود، تا پشت در غار آمدم، با تار عنکبوت نگهش داشتم، با دو تا کفتر نگهش داشتم. در لحظه خلق کرده. نمیشود این کفتری بخواهد تخم بگذارد، باید مدت زیادی اینجا نشسته باشد، آشیانه رسیدن پشت غار، با «أوهن البیوت، إن أوهن البیوت لبیت العنکبوت»، نه با قصر، نه با برج، با تار عنکبوت پیغمبرش را حفظ کرد. در آن لحظهای که اگر میرسیدند به پیغمبر، اینها شبش میخواستند پیغمبر را دستهجمعی ترور کنند در خانه پیغمبر. اینجا که دیگر اصلاً معلوم نبود چطور پیغمبر را تکهتکه کنند، سلاخی کنند. نیم متر با پیغمبر فاصله داشتند. پیغمبر نیم متر با شهادت فاصله داشت. در دل بیابانها سلاخیاش میکردند، در همان کوه هم پیکر مطهرش را رها میکردند. هیچکس هم کمکش نبود. فرمود: «من آنجا پشت پیغمبر بودم. وقتی هیچکدامتان نبودید، خودم کمکش کردم.» این که بهت میگویم بیا کمک، فکر نکنی من لنگ این هستم که میگویم تو نیا، یکی دیگر را میآورم. فکر نکنی باز لنگ آن یکیم. همهتان محتاجید. من میخواهم به شماها یک چیزی برسد. فایدهاش برای خودت است.
آن وقتی که پیغمبر تنها بود، دو نفر بودند. اونی که همراه پیغمبر بود: «إذ هما فی الغار، إذ یقول لصاحبه…» کی بوده آن صاحب غار؟ کار نداریم هر کی بوده، هرچی هست، از این آیات فضیلتی برایش فهمیده نمیشود، بلکه بر عکس، یک جورهایی سیاق آیات این را میرساند که آن یک نفری هم که کنار پیغمبر بود، آماده نبود برای اینکه به پیغمبر کمک برساند. نه تنها برای کمک نیامده بود، نه تنها دلگرمی پیغمبر نبود، بلکه خودش کم آورده بود. بنده خدا پیغمبر داشت بهش دلگرمی میداد. «إذ هما فی الغار إذ یقول لصاحبه…» این پیغمبر تک و تنها در غار، که دشمن پشت در غار رسیده، به آن آدمی که کنارش بود برگشت دلداری داد، گفت: «لا تحزن إن الله معنا.» نترس، خدا با ماست. «فأنزل الله سکینته علیه.» خدا هم بر پیغمبر سکینه نازل کرد. آن بابا را هم هیچ اشارهای بهش نمیکند این سکینه، انگار به آن هم نرسیده. «…و أیده بجنود لم تروها.» پیغمبر را در آن لحظه با یک سپاهیانی کمک کرد که از چشم شماها مخفی است. همه عالم سپاه خداست. تو فکر کردی خدا موشکت را، ترقهات را، کلاشنیکفت را لازم دارد؟ همه عالم سپاه خداست. میخواهد یک چیزی به تو برسد. «و جعل کلمة الذین کفروا السفلى، و کلمة الله هی العلیا.» آن اعتقاد باطل را خدا زمینگیر کرد، زمین زد، فرستاد پایین. آن اعتقاد حق را فرستاد بالا. «والله عزیز حکیم.» خدا عزیز است، خدا نفوذ نمیپذیرد، خدا شکست نمیپذیرد، خدا آسیب نمیبیند، خدا منفعل نمیشود. خدا عزیز است. همیشه دستش دست برتر است، همیشه قدرتش چیره است. این هم آیات سوره مبارکه توبه.
در آیات دیگری هم دارد که حالا یکی را اشاره کنم بعد بروم سراغ آن آیه اصلی که امشب میخواهم بهش بپردازم. در سوره مبارکه هود آیه پنجاه و هفت: «فقد أبلغتکم ما أرسلت به إلیکم…» شماها اگر پشت کنید به من بابت این حرفهایی که زدم، من که وظیفهام را انجام دادم، هرچی که رسالتم بود به شما ابلاغ کردم. «…و یستخلف ربی قوما غیرکم.» من هم تنها نمیمانم. من هم لنگ نمیمانم. من پیغمبر خدا، خدا برای من هم یک قوم دیگری میفرستد به جای شما که مثل شماها نیستند. «…و لا تضرونه شیئا.» شما هیچ ضرری برای خدا ندارید. نبودنتان هیچ آسیبی به هیچ جا نمیزند. کما اینکه آن هم که [در] مدینه نیامدند کمک فاطمه زهرا، آخرش چیزی از فاطمه زهرا کم نشد. از فاطمه زهرا، از ماندگاری او در تاریخ، از غلبه فکر و اعتقاد و آرمان او، غلبه هویت او، غلبه حقیقت او، هیچ آسیبی به هیچکدامش وارد نشد. فقط این مردم سیاه و بدبخت ذلیل شدند، بدنام شدند. چیزی از فاطمه کم نشد. خدا چیزی را از دست نمیدهد. در این دنیا بله، یکم اوضاع به هم میریزد. این را هم که باب امتحان است، اینها هم به هم نمیریختند خود خدا به هم میریخت. یک شب اینجا آیهاش را خواندیم. فرمود اصلاً من به کفار سرمایه میدهم شماها امتحان بشوید. خدا کار خودش را دارد میکند. کار خدا لنگ کسی نمیماند. «إن ربی على کل شیء حفیظ.» خدا حواسش به همه چی هست. محافظت میکند از همه چی. چیزی از دست خدا درنمیرود.
این بحث ارتداد بود. وقتی که ارتداد صورت گرفت، عقبگرد صورت گرفت، پشت پیغمبر را خالی کردند، پشت دین را خالی کردند، برگشتند از آن مسیری که داشتند پشت خدا و پیغمبر میرفتند، خدا اینها را میدهد کنار، یک جماعت دیگری میآورد. این میشود استبدال.
حالا یک آیهای داریم که آیه بسیار مهمی است در سوره مبارکه مائده که علامه طباطبایی میفرماید این آیه، آیه آخرالزمان و تا به حال این جماعت روی زمین نیامده. میفرماید اگه مرتد بشوید من یک جماعتی را جای شما میآورم، یک قومی را جای شما. آیه پنجاه و چهار سوره مبارکه مائده است: «یا أیها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه…» اگر مرتد بشوید، برگردید، «…فسوف یأتی الله بقوم…» خدا بعداً یک قومی خواهد آورد. علامه طباطبایی میفرماید اینجا تعبیر «قوم» کرده. افراد ممکن است آمده باشند که این ویژگیها را داشته باشند. چند تا ویژگی میگوید: ممکن است افرادی آمده باشند. نه، ممکن است حتماً آمده باشند: بندگان صالحی، جماعت شایستهای. حالا افراد مثلاً تک و توکی بودند در طول تاریخ، این ویژگیها را داشتند، ولی قومی که این ویژگیها را داشته تا به حال نبوده که آن قومی که این ویژگیها را دارد، همان قومی است که صلاحیت دارد حاکمیتش دست امام زمان باشد. علامه طباطبایی میفرماید این از پیشگوییهای قرآن است. این آیه هنوز محقق نشده، در آینده رخ خواهد داد.
چند تا روایت داریم ذیل این آیه که این جماعتی که خدا وعده داده میآیند، وقتی همه مرتد شدند، یک جماعت درستوحسابی، درستودرمان، پُرتکاپو میآید که علم ولایت اهلبیت را بلند میکند، پای اهلبیت میماند، میخ حکومت اهلبیت را سفت میکند. این جماعت کیند؟ آنقدری که بنده بررسی کردم، تقریباً هشت تا به نظرم روایت بود. بحث مفصلی است، واردش نمیخواهم بشوم. خود آن روایات یک جلسه بحث مفصل میخواهد، ولی عمده آن روایتها، دو سه تا روایتش در مورد ایرانیهاست. در یک روایت فرمود: «اینها قبیله سلمانند، همنژاد و هممیهنان سلمان.» تقریباً دو سه تا روایتش در مورد ایرانیهاست، یک دانه روایتش هم در مورد یمنیهاست. خیلی عجیب است، مخصوصاً این را در اوضاع الان آدم بررسی میکند. «شماها که عرضه ندارین، شماها که لایق نیستین، یک جماعت درستوحسابی جای شما میآورم.» البته میدانید اینها منافاتی با همدیگر ندارد که یک جا بگوید ایرانیها، یک جا بگوید یمنیها؛ چون میتوانند اینها هرکدامشان این ویژگیها را داشته باشند. منافات ندارد. اثبات شیء، نفی ما عدا نمیکند. و عجیب این است که در زمانه ما امروز دو تا گروه در کل این عالم، کل این کره زمین که سفت پای اهلبیت وایستادند، محکم و معادله میدان را به نفع اهلبیت عوض کردند، موازنه قدرت را عوض کردند. آن هم همین ایرانیها و یمنیها که در روایات هم وعده داده شده. دو تا لشکر با سفیانی درگیر میشوند و این دو تا لشکر، لشکریانی هستند که زمینهساز حکومت امام زمانند و شرایط را، بستر را برای حکومت امام زمان فراهم میکنند. یکی لشکر ایرانیان است که تعبیر میشود به لشکر خراسانیون، یکی لشکر یمنیهاست که تعبیر میشود به لشکر یمانی. که اینها یکی از شرق حمله میکند وقتی که مرکز درگیریها شام و خصوصاً عراق است. مرکز فتنه این دو تاست، خصوصاً عراق. سفیانی طرح جدی برای عراق، خصوصاً کوفه و نجف دارد. بهمحض اینکه به این سمت حرکت میکند، از یک طرف سپاه خراسانی، از یک طرف سپاه یمانی. اینها روایات ماست که حالا نمیخواهم وارد این بحث بشوم. خواستم یک پیشزمینه ذهنی هم برای ما باشد. اگر قرار باشد ما این جماعت باشیم، انشاءالله دلمان را به این وعدهها گرم بکنیم. ما همین ایرانیهایی باشیم که [خدا] وعده داده [و در قرآن آمده]: «شماها مرتد میشوید من یک جماعت خوب دارم که جای شما میآید که آنها لایق ولایتند.» هم آیهاش را ببینیم، هم خودمان را آماده کنیم برای این ویژگیها که انشاءالله آن قومی باشیم که با ما استبدال صورت بگیرد، قومی باشیم که اهل ارتداد نباشیم، اهل استبدال باشیم، عقبگرد نکنیم، سفت بایستیم. خدا ما را جای آنهایی که عقبگرد میکنند قرار بدهد.
میبینید اوضاع را در منطقه. گاهی از بعضی از گروههای شیعی این منطقه که توقعاتی میرود، یکهو میبینید آنها میدان را خالی میکنند. فتنه است دیگر. فتنهها خیلی رنگارنگ است. شرایط، شرایط سختی است. خیلی باید استغاثه کرد، پناه برد به خدای متعال در این اوضاعواحوال به هم ریخته.
خوب، این ویژگیها چیست؟ این جماعتی که میآیند، که خدا استبدال را با اینها انجام میدهد، اینها چه ویژگیهایی دارند؟ «یحبهم و یحبونه.» اول چند تا نکته عرض بکنم. مطالب خیلی زیبایی دارد علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل این آیات. مطالب بینظیر و بسیار قابل استفاده. علامه میفرماید که اولاً این آیه میخواهد بگوید که خدا مستغنی است. اگر یک جماعتی کافر شدند، خدا مستغنی است. جماعت دیگری را میآورد که مؤمن باشند و خدا آخرش خودش بلد است جماعتی را خلق بکند روی زمین که اینها بپرستندش. تعابیر زیبای علامه طباطبایی. آیه [هفتاد و هشت] را هم اشاره [میکند]: «…و کُلٌّ لَهَا قَوْمٌ لَیْسُوا بِهَا کافِرِینَ.» اینها کافر شدند، جماعت دیگر میآورم کافر نباشند. در سوره انعام یا هرکی کافر بشود: «إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ...» «إن تکفُروا أنتم و من فی الأرض جمیعا فإِنَّ اللهَ لَغَنِیٌّ حَمِید.» همه شما خلق روی کره زمین کافر بشوید، خدا بینیاز است. هیچی هم آسیب بهش وارد نمیشود. اشاره میکند به اینکه اینها ویژگیهایی دارند، شایسته این هستند که خدا با اینها استبدال انجام بدهد.
یک اشارهای میکند به آیات قبل این آیه که نکته فوقالعادهای دارد. به این بحثهای شبهای ما هم مرتبط است. چند آیه قبلش بحث این بود که آقا با یهودیها و مسیحیها علاقه عاطفی برقرار نکنیم. به ولایت نگیرید. که علامه در آن آیات میفرماید این ولایت، ولایت محبت است. دلدادن، شیفتهشدن، خوشآمدن، خوشت نیاید، دلت نره که حالا بشود زمینه اینکه بعداً هی به اینها اعتماد کنی و برای اینها دم تکان بدهی و منافع اینها را تأمین کنی و بعد این قضیه میشود. علامه طباطبایی میفرماید از مجموعه این آیات فهمیده میشود اونی که به یهود و نصارا دل میدهد، در نگاه قرآن مرتد است. این ارتداد است. چرا؟ چون از ولایت اهلبیت دارد برمیگردد. دلش آنوری است. قبلش [آمده]: هر طرفی کنی، به آنور میچرخد. این مال اینور نیست. این میشود ارتداد. ریشه این ارتداد هم محبت است. محبت یهود و نصاراست. محبت کافرین است. محبت ظالمین. حالا چرا محبت دارند، بحثش مفصل است. ریشه این تعلقات از کجاست؟ ولی الله میفرماید که کسی که تعلق به اینها دارد، این نمیتواند تعلق به خدا داشته باشد. چون: «مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ.» خدا به آدم دو تا دل نداده. یک دل را بدهی به کفار، یک دل را بدهی به اولیای الهی؟ یا اینور یا آنور. با آنهایی، دیگر با آنهایی. دلت با آنهاست. یک دل است. یا اینور یا آنور. پس در برابر محبت یهود و نصارا، محبت خدا را «یحبهم و یحبونه.»
میگوید این دلدادنه کجا معلوم میشود؟ بهبه از این تفسیر المیزان. چقدر این علامه طباطبایی عمیق است. این مطالب را احتمالاً دهه سی علامه طباطبایی به قلم آورده، هفتاد سال پیش، بلکه شاید بیشتر. چقدر عمیق است، چقدر فنی است، چقدر درست است. عبارتها را حیفم میآید عربیاش را نخوانم. میفرماید: «من لوازم هذه التولی، إن دل دادن به کفار اثرش چیست؟ لازمش چیست؟ أن یتذلل المؤمن لهؤلاء الکفار.» نتیجهاش این میشود که این مؤمن پیش آنها خودش را ذلیل میکند، آنها را کوچک میکند. «و أن یتعزز علی المؤمنین.» و نشانه دیگرش این است که به مؤمنین که میرسد، خودش را بالا میگیرد. به آنها که میرسد، خودش را پایین میگیرد. به اینها که میرسد، خودش را بالا. این نشانه این است که با آنهاست، آنها را میخواهد، دلش با آنهاست. به همین میشود ارتداد. میرود با آنها. میرود با آنها. باید این را اضافه کنیم به بحثهای شبهای قبل. میرود با آنها، «منهم» که آیات قبل همین آیه اشاره میکند که هرکی تولی آنها را داشته باشد، «منهم»، با آنهاست. جزء آنهاست. کجا جزء آنهاست؟ هم در دنیا، هم وقتی باطن عالم هویدا میشود که میشود برزخ و قیامت. آن ایرانیهایی را خواهیم دید که اینها قلباً آمریکایی بودند، از آنهاست. اینجا یک کارهای بوده، آنجا با ترامپ محشور میشود. آنجا جزء دم و دستگاه ترامپ حساب میآید. عجیب نیست عالم باطن است دیگر. آنجا علقهها جلوه میکند.
یکی هم به حسب ظاهر آنجا در جماعت آنها بوده ولی قلباً به اینور بوده، مثل علیبنیقطین که در دم و دستگاه هارونالرشید بود ولی نیروی موسیبنجعفر. این ظاهراً با آنهاست، باطناً با اینهاست. نشانه اینکه خدا و اولیایش را دوست دارد، نه شیطان و اولیایش را، این است که قلباً به اینها متمایل است. دوست دارد به اینها نزدیک بشود. خودش را به اینها نزدیک کند. منافع اینها را تأمین کند. طرف اینها باشد. در هر دعوایی میخواهد طرف اینها را بگیرد. منفعت اینها را حساب کند، نه منفعت آنها را. یک زمانی اینها خیلی دور بود از ذهن ما. این حرفها را اگه تو جلساتی میگفتیم، خیلی آدم باید میگشت تا در جامعه پیدا کند. الان بحمدالله آنقدر جامعه شخم خورده، دیگر گشتن نمیخواهد. جلو چشم مشخص است دیگر. کی به کی است. هی داریم هی باطنها دارد بیشتر خودش را نشان میدهد. و میخواهد از آنها عزت کسب کند. در رابطه با آنها عزت پیدا کند. دیگر نتیجهاش چیست؟ «و من لوازم تولیه…» حیفم میآید اینهایی که دارم میخوانم. علامه طباطبایی خیلی حق دارند به گردن همه، مخصوصاً این شبها بنده زیاد ازشان نقل قول کردم. حیفم میآید یک هدیه برای ایشان نفرستیم. یک صلوات بلندی ایشان هدیه بفرمایید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
یکی دیگر از نشانههای اینکه دل به آنها داده، این است: «المصاهلة فی الجهاد علیهم.» نمیره سمت اینکه بخواهد با آنها بجنگد. هی یکجوری میکند کار به جنگ با اینها نکشد. اگر هم کار به جنگی با اینها میکشد، لایی میکشد، در میرود. مسامحه میکند در جهاد با آنها. «والانقباض من مقاتلتهم.» انقباض دارد. همچین دل نمیدهد به اینکه بخواهد با آنها درگیر بشود. تازه در این حدش را علامه علامت نفاق میداند. منفعت آنها را تأمین کند که دیگر اصلاً هیچی. «و التحرج من الصبر على کل حرمان.» یکی دیگر از ویژگیهایش این است: در مسیر خدا، مسیر موفقیت ولایت الهی، پیشرفت ولایت الهی، سختی که میبیند، بهش فشار میآورد، صبر نمیکند. هی ناله میکند، هی سر و صدا میکند. تو اگر پای این رکابی، پای این پرچمی، صبر کن. پرچم برود جلو، سختیهای نگهداشتن پرچم را تحمل کن. آنقدر غرغر نکن. آنقدر سر و صدا نکن. آنقدر همه را به شور نینداز. اینها منافقین اند. به هم بریزد. «و تحمل لکل لائمة فی قطع روابط الاجتماعیة.» معمولاً این دیگر تن به ملامت نمیدهد برای ولایت الهی. با کمترین ملامت و سرزنش، وا میدهد، شل میکند، رها میکند.
بعد آیاتی را علامه اشاره میکند. بعد میفرماید که این نتیجهاش میشود ارتداد. بعد سه تا آیه پشت سر هم میآورد که خیلی عجیب است: «و من یتولهم منکم فإنه منهم.» هرکی به آنها دل بدهد، این آیه اول، هرکی به آنها دل بدهد، از آنهاست. این یک. آیه پنجاه و یک مائده.
آیه دوم، آیه بیست و هشت آل عمران: «و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شیء.» یک بار گفت با آنهاست، یک بار گفت خدا هیچ کاری با این ندارد. این هم.
آیه سوم، صد و چهل نسا: «إنکم إذا مثلهم.» اینطور کنی، دیگر فرقی نداری. همانجور که فرعون را میزنم، تو را میزنم. همانجور که ترامپ و نتانیاهو را میزنم، تو را میزنم. چه فرقی بین تو و ترامپ؟ خطرناک شد. تهران را راه بدهید. اینجوری است دیگر. دستگاه ولایت این است.
بعد مطالبی را میآورد دوباره از این بحث اینکه چی میشود که اینها اینطور میشوند. میفرماید چون اینها دل به دنیا دادند. منافع دنیایی را فقط نگاه میکنند. فایده دنیایی را میخواهند. پرچم ولایت را بلند کردن، کتک دارد، سنگ دارد، آسیب دارد. کفار خوششان نمیآید. این میخواهد خم به ابروی کفار هم نیاید، به تریج قبایشان هم برنخورد. نمیشود. شاخ به شاخ میشوید. آنها هم صدایشان در میآید. صداش هم در میآید، میزنتت با هر ابزاری که دارد؛ ابزار نظامی، ابزار رسانهای. این هم تحمل ندارد آقا، جانش عزیز دلش محبوب است. قلبش از دستش دلخور باشد، چه برسد به اینکه بخواهد واکنش هم علیهش نشان بدهد. اینجوریا میشود که این از اینور میرود آنور. اگر کسی اینطور نبود، میشود محب خدا و محبوب خدا. اینجا محبتش را که اثبات کرد، این لایق این است که من استبدال را رویش انجام بدهم. محبت کفار در برابر محبت خداست. «یحبهم و یحبونه.» دوست دارند خدا را.
بعد آیاتی را میآورد علامه طباطبایی دال بر این محبت که اینها محبت به خدا دارند. یعنی فقط خدا برایشان مهم است. حرف خدا مهم است. تیم خدا، حزب خدا، رفقای خدا مهم است. هزینه میدهند پای محبت اولیای خدا. چک میخورند پای رفاقت با اولیای خدا. پشت رفقای خدا را ول نمیکنند که این رفقای خدا، این مسلمین که مظلومند در فلسطین و لبنان، در سرشان بمب بخورد. من داد بزنم: «من تا کی باید هزینه بدهم به خاطر آنها؟» این رشته ولایتش بریده است. رشته ولایتش از مؤمنین بریده است. به خاطر اینکه رشته ولایتش از ولی حق بریده است. اگر به او متصل بود، به اینها هم متصل میشد. و به خاطر اینکه رشته ولایتش جای دیگری است، فلسطین و لبنان و ایران میکند، عراق و سوریه میکند، عراق به سوریه چه؟ سوریه به عراق چه؟ فلسطین به ایران چه؟ این رشته ولایت را نفهمیده. این محروم میشود. این مرتد میشود. این دور انداخته میشود.
«یحبهم و یحبونه.» ویژگیاش این میشود که وقتی خدا را دوست داشت ــ که علامه آیاتی را میآورد در مورد محبت خدا و میگوید مهمترین ویژگی اینها که محبوب خدا میشوند، به همان آیه برمیگردد که «إن الله لایحب الظالمین.» چون ظالم نیستند، محبوب خدایند ــ که دیشب خاطر تان هست، بحث ظالمین مفصل بهش پرداختیم. وقتی رشته ولایتش را از ظالمین جدا کرد، از ظالمین خارج میشود. وقتی از ظالمین خارج شد، محبوب خداست. تمام اینها در واقع به ظلم برمیگردد. ظالم که نبود، محبوب خداست. این هیچ جا هیچ کمکی برای ظالمین ندارد. هیچ تأییدی ندارد. هیچ جا هیچ ظالمی نمیتواند روی کمک این و فایده این حساب کند. این اونی است که من دوسش دارم. «و یحبونه.» کجا خودش را نشان میدهد؟ «أذلة علی المؤمنین.» به مؤمنین که میرسد ذلیل است، ذلیل است. چقدر تعبیر عجیبی است! نه اینکه با مؤمنین خوب است، پیش مؤمنین خوار است، خاک است. خاک کف پای مؤمنی میبیند خودش را. چون اینها دوستان خدایند. پشت اینها را میگیرد. همیشه پشت اینها در میآید.
«أعزة على الکافرین.» پیش کافرها عزیز است. گردن میگیرد بالا. تشر میزند. سفت برخورد میکند. اخم میکند. از موضع قدرت صحبت میکند. یادتان هست مرحوم شهید رئیسی رضواناللهعلیه در اولین مصاحبه خبریاش ازش پرسیدند: «اگه آمریکا تحریمها را بردارد، شما حاضر میشوی با سران آمریکا مذاکره کنی؟» ایشان یک کلمه فرمود: «خیر.» رضوان الهی برای مردی که رضوان الهی در شب میلاد امام رضا علیهالسلام نصیبش شد. روز میلاد امام رضا علیهالسلام میهمان امام رضا شد و در جوار امام رضا علیهالسلام آرمید. خدا خوشش میآید. این «خیر» خیلی پیش خدا ارزش دارد. این عزت در برابر کافر است. با کافر باید سفت برخورد کنیم. تا بناگوش هی بخندی و هی گردن تکان بدهی و حالا ببینیم چی میشود. با غمزه و عشوه، هی یکجوری بفهمانی که ما که مشکل نداریم، آنها فقط باید یک کاری بکنند. اینها نشان میدهد دل دادی. دل خالی از محبت است و اولیای خدا.
«أعزة على الکافرین.» دیگر چی میشود؟ بدیش این میشود: «یجاهدون فی سبیل الله.» هزینه میکند. درگیر میشود. شمشیر میکشد. شاخ به شاخ میشود. میرود در دل آنها. باکی ندارد از اینکه بزنندشان، بزنندشان. همانهایی که در مورد آنها بود، دقیقاً برعکسش است. دیگر یک بار عیناً برعکس این را علامه در مورد آنها گفت. «یجاهدون فی سبیل الله.» دیگر چی میشود؟ «و لا یخافون لومة لائم.» از ملامت احدی هم ترس ندارد. چرا؟ چون خدا گفته، تمام شد. این قوم خالص این است. ما مگر این ویژگیها را داشته باشیم، جماعتی که وعده دادند این علم را ما بلند میکنیم. انشاءالله این علم را ما تحویل میدهیم. این روایت بشارت توش است، نکته توش است، دلگرم میکند آدم را. هرچند اگر این روایتها هم نبود، همین که قرآن گفته، ما باید میزدیم به خط. وظیفه داشتیم این کار را بکنیم. ولی روایت دلمان را هم گرم کرده. نشان داده اهلبیت به چشم داشتند، اهلبیت روی ما حساب کردند. از اول روی ایرانیها حساب کردند. سوره جمعه وقتی نازل شد، فرمود: «این پیغمبری که فرستادیم و آخرین لما یلحقوا بهم.» این فقط پیغمبر شماها نیست. پیغمبر جماعتی که هنوز نیامدهاند، بعداً میآیند. در روایت فرمود منظور ایرانیهاست. پیغمبر آنها را هم که دارد معرفی میکند، میگوید این پیغمبری که برای شماها فرستادم، فقط مال شماها هم نیست. یک تو راهند، پیغمبر آنها هم است. خدا از آن اول چشم داشته به ایرانیها. هوایشان را داشته. حواسش بوده. چقدر ما روایت داریم در مورد اینکه اصلاً بار ظهور روی دوش ایرانیهاست. اینها اصل کاریاند.
دیدید تازگی هم این تعبیر فوقالعادهای که رهبر عزیز و حکیم انقلاب به کار بردند که تعبیر فوقالعادهای بود: «بسیجی ایرانی رژیم صهیونیستی را نابود خواهد کرد.» آنجا حزبالله لبنان، حماسه آنها، بیخ جنگن. آخرش ایرانی کار را تمام میکند. بسیجی ایرانی. این جدا از این محاسبات ظاهری که به هر حال بر اساس حرکتی که این مردم در این سالها داشتهاند، میشود فهمید. یک بخشیش هم همان روایاتی است که دل آدم را گرم میکند. این میشود استبداد. جابجا میکند.
«ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء والله واسع علیم.»
این محبت به اولیای خدا خیلی مهم است. این پشت به پشت هم بودن خیلی مهم است. امروز هم نیاز جدی ما همین است. یک بخشیش دشمن است، یک بخشیش دوست است. پشت دوست را نباید خالی کرد. از دعای برای مردم فلسطین، مردم لبنان، مردم سوریه، مردم عراق، مردم یمن غافل نشویم. یادمان نرود. عادی نشود برایمان این مظلومیت.
یک روایت را میخواهم بخوانم، پایان این چند جلسه باشد که خدمت شما رسیدیم. عذرخواهی هم میکنم در این محضر خوبان و بزرگان و عزیزان که جسارت کردیم، وقت شما را این شبها گرفتیم. انشاءالله که اجر همهتان با حضرت زهرا سلاماللهعلیها باشد. روایتی را مرحوم شهید اول در کتاب «المضار» این روایت را نقل میکند. خیلی نکته دارد این روایت.
آقایی به نام بشار مکاری، امام صادق علیهالسلام تشریف برده بودند کوفه. ایامی بود که حضرت در کوفه بودند. بشار مکاری میگوید که در آن ایامی که امام صادق در کوفه بودند، من رفتم خدمت امام صادق علیهالسلام در کوفه. وقتی رفتم خدمت حضرت، دیدم یک طبقی از خرمای تَبَرزَد ــ خرمای خاصی بود ــ جلوی امام صادق علیهالسلام گذاشتند. من را که دیدند ــ اینها همه لطافتهای ارتباط با مؤمنین است. «أذلة علی المؤمنین»، اونی هم که در اوج «عزتَ علی المؤمنین» خود امام است. در اوج عشقرزی با مؤمنین است. در اوج تواضع نسبت به مؤمنین است. توجه به مؤمنین ــ حضرت دارند خرما میخورند. میگوید من وارد شدم، حضرت فرمودند: «یا بشار، ادنُ فکل.» بشار بیا از این خرما میل کن. گفتم: «آقا نوش جان، من حالم بد است، اصلاً نمیتوانم چیزی بخورم. غیرتم جوشیده، حالم خیلی خراب است و اوضاعم ریخته به هم، قلبم اصلاً دگرگون است. یک چیزی در مسیر که میآمدم دیدم، خیلی حالم را بد کرده. من اشتها ندارم، شما میل بفرمایید.» میگوید حضرت به من فرمودند: «بحقی علیک لما دنوت فکلت.» به حقی که به گردنت دارم، قسمتت میدهم، بیا از این خرما بخور، بعدش برایم تعریف کن چی شده. چقدر قشنگ! امام زمان به آدم بگوید: «به حقی که به گردنت دارم…» از این خرما، از این خرماها به ما هم بدهند جای دوری که یا ایها العزیز! «…والسَّلامُ وَ أَهْلَ نذُوَرٍ وَ اجْمَعْ بِبِضَاعَةٍ شَّام...» جمعه آخر است. «…فَضَصَّدَقُوا عَلَینَا.» امام صدقه بده. فرمود: «از این خرما بخور.» میگوید از آن خرما خوردم. فرمود: «بگو ببینم حدیثت را خوب تعریف کن.»
گفتم: «آقا در راه که میآمدم، دیدم یک سربازی یک خانمی را گرفته هی میزند. تو سر این خانم میزند، یَسُوقُهَا إلَى الحَبسِ. دارد میبرد سمت بازداشتگاه. و این خانم هم هی صدا میزند، میگوید: «المستغاص بالله و رسوله.» خدایا تو به دادم برس، یا رسولالله تو به دادم برس. «و لا یُغیثُها أحد.» دیدم هیچکس هم کمک این خانم نیامد. این خانم را زدند و بردند.» حضرت فرمودند: «لِمَ فُعِلَ بها ذلک؟» برای چی میزدندش؟ گفتم: «آقا من آنجا پرسیدم از چند نفری که بودند از مردم، شنیدم. گفتند: مثل اینکه این خانم داشته رد میشده، پایش لیز میخورد، زمین میخورد. زمین که میخورد، صدا میزند، میگوید: «لعن الله ظالمیك یا فاطمه!» خدا لعنت کند آنهایی که به تو ظلم کردند! زمین خورده بود، یاد خانم افتاده بود، یاد زمین خوردن بیبی افتاده بود، بلند گفته بود خدا لعنت کند آنهایی که به تو ظلم کردند ای فاطمه! برای همین این بلا را سرش میآوردند.» بشار میگوید: «فقطعت.» دیدم حضرت خرما را گذاشت کنار. «و لم یزل یبکی.» دیدم شروع کرد امام صادق به گریه کردن. گریه کرد، گریه کرد، گریه کرد تا «ابتلَّ مِندیلُهُ وَ لِحیَتُهُ وَ صَدرُهُ بِدُمُوعِهِ.» دیدم محاسنش خیس شد، این پارچه روی سینهاش خیس شد. خیسی رسید به سینه حضرت. چقدر باید آدم گریه کند؟ تمام این صورت و سینه خیس اشک شد. امام این است. امام زمان در گرفتاریها اینطور است برای شیعیانش، برای مؤمنین، برای مسلمانان.
میگوید حضرت به من فرمودند: «این داستانی است از مقام امام صادق در مسجد سهله که مشرف میشوید، نماز میخوانید، داستانش این است.» حضرت به من فرمودند: «بشار، پاشو با هم برویم مسجد سهله. آنجا دعا کنیم، از خدا بخواهیم خدا این زن را آزاد کند.» میگوید با هم پا شدیم حرکت کردیم. یکی از شیعیان را هم فرستاد، گفت: «تو برو سمت این مرکز حکومت، سمت این کاخ، سراغ بگیر از این خانم. ببین کی آزادش میکنند، حواست بهش باشد.» خود حضرت هم حرکت کرد به سمت مسجد سهله. هرکدام دو رکعت نماز خواندیم. دیدم امام صادق دستها را بالا آوردند، شروع کردند دعا کردن: «أَنتَ اللهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ مُبْدِعُ الْخَلْقِ وَ مُعِیدُهُمْ…» مفصل امام صادق دعا کردند، قسم دادند به حق پیامبر و اهلبیت و به حقش که بر خودش واجب کرده است. جاهای عجیب، قسمهای عجیب. بعد فرمود: «أن تقضی لی حاجتی.» ازت میخواهم حاجت من را بدهی. آزادی آن زن را. امام صادق دعا کرده بود، عرض کرده بود: «حاجت من را بدهی.» چیست؟ چه سری است در این ولایت و این محبت؟ هرچقدر آنور یهود و نصارا پشت هوادارانشان را خالی میکنند، روز مبادا به دردشان نمیخورند، اینور اینها آنقدر بامرامند، آنقدر بامعرفتند، آنقدر حواسشان به همه چی هست.
بعد دعا کرد: «یا سامع الدعاء، یا سیدا، یا مولا، یا غیاثا.» هی قسم داد و «أن تُعَجِّلَ خَلاصَ هذه المرأة.» ازت میخواهم زود این زن را آزاد کنی. «یا مقلب القلوب و الأبصار، یا سمیع الدعاء.» بعد دیدم حضرت رفت سجده. فقط صدای نفسش میآمد. در سجده، سرش را بلند کرد، فرمود: «پاشو، زن آزاد شد. پاشو برویم.» میگوید آمدیم بیرون، یکهو رسیدیم به آن آقایی که فرستاده بودند برود خبر بگیرد. تا رسیدیم، حضرت به آن آقا گفت: «به من خبر بده، ببینم چه خبر؟» گفت: «لقد أطلق عنها.» آقا آزاد شد این خانم. حضرت پرسیدند: «کیف کان إخراجها؟» چطور آزاد شد؟ گفت: «من نمیدانم، آقا. من پشت در بودم، پشت در کاخ بودم. یکهو یک نگهبانی آمد این خانم را صدا زد، بهش گفت: «چیکار کردی که دستگیرت کردند؟ چی گفتی؟» گفت: «هیچی. من فقط گفتم: «لعن الله ظالمیک یا فاطمه!» خدا لعنت کند آنهایی که تو را ظلم کردند.» بعد دیگر اینطور من را زدند و گرفتند و آوردند. آن نگهبان دویست درهم داد به این خانم. گفت: «اشتباهی شده، شما را اشتباه دستگیر کردند. این پول را بگیر برو، رئیس ما را هم حلال کن.» این خانم وقتی دویست درهم را بهش دادند ــ این آقا به امام صادق گفت آقا من بودم، دیدم دویست درهم را که بهش دادند ــ «ابت أن تأخذ منه أی درهم.» قبول نکرد دویست درهم را بگیرد. بعد گفتش که: «آقا من خبر دارم والله محتاجه الیه.» خیلی هم گرفتار است، خیلی به آن پول نیاز داشت ولی چون دشمن شما میخواست آن پول را بهش بدهد، این دویست درهم را نگرفت و آمد.
میگوید حضرت دست کردند در جیبشان. یک کیسه درآوردند. هفت دینار بود. هفت دینار میشود هفتصد درهم. آنها دویست درهم میخواستند بدهند، قبول نکرد. حضرت هفتصد درهم دادند به این شخص. فرمودند: «برو در خانه خانم. درک زدی [در را بزن]. بهش که رسیدی، بهش بگو: «فأقرأها منی السلام.» اول سلام من را بهش برسان. بگو جعفر بن محمد به تو سلام.» بعد این پول را بهش بده. میگوید رفتیم در زدیم. این خانم آمد. گفتیم: «امام صادق به شما سلام میرساند.» تا این را گفتیم، «فصُعقَتْ وَ وَقَعَتْ مَغمِیَّا عَلَیها.» گفت: «بگو به خدا امام صادق به من سلام میرساند؟» گفتم: «به خدا امام صادق به تو سلام رساند.» خانم غش کرد، از حال رفت. یکم نشستیم، سرحال آمد. علیه: «یک بار دیگر بگو آقا چی گفت؟» گفتم: «آقا فرمود سلام من را بهش برسان.» میگوید دوباره از حال رفت. بار سوم یکم سرحال شد. بهش گفتیم: «این پول را بگیر. آقا برایت فرستاده و خوشحال باش.» گفتش که: «رفتید پیش آقا، از طرف من به آقا بگویید، صلوات انی استعین بعین الله، فما اعرف احدا اتَّصَلَ بِه ِ إِلَی اللَّهِ أَکْبَرُ مِنْهُ وَ آبَائِهِ وَ أَجْدَادِهِ.» به آقا بگویید برای این کنیزشان دعا کنند. من در این عالم جز اینها و اجدادشان کسی را ندارم. بگویید برای این کنیزشان دعا کنند. این رابطه ولایت و محبت است. یک خانمی یک جا گرفتار شده، امام صادق مسجد سهله میرود. خدا میداند امام زمان چند بار برای ما مسجد سهله رفته، مسجد کوفه رفته، نماز خوانده، گریه کرده. کدام گرفتار با کدام ناله حجت بن الحسن برطرف شده؟ او کم نمیگذارد در رفاقت. او یادش نمیرود.
شب آخر، شب مژدگانی است. یکی یک جمله گفته بود: «لعن الله ظالمیک یا فاطمه!» امام صادق پول فرستاد برایش، مزدش را رسانده. شما چند شب سینه زدید برای حضرت زهرا؟ گریه کردی. دو دهه عزاداری کردید. یا صاحبالزمان، امشب شما مزد ما را بفرستید.
برم اصل روضه. امام صادق میخواهد یاد بدهد جامعه پست و درمانده این شکلی است که یک زن معمولی را وقتی یک سرباز میزند، باید رفت در مسجد ناله زد. جامعهای که ولایتها و محبتهایش درست باشد، این شکلی میشود. ولی جامعهای که بیمار باشد محل نمیگذارد، نه به یک زن معمولی که میزنند، محل نمیگذارد. دختر پیغمبر را میزنند محل نمیگذارد. نه، یک سرباز میزند، چهل نفر میزنند، محل نمیگذارد. امام صادق چقدر به غیرتش برخورد؟ یک زن شیعه را زده بودند، مرده بودند. امام که با امام فرق نمیکند. میخواهم این جمله را دو جا استفاده کنم. امام که با امام فرق نمیکند. فدای امیرالمؤمنین. امام صادق فقط شنید این زن شیعه را زدند. زن شیعه را زدند، شنید. امام صادق. امیرالمؤمنین دید. نه، زن شیعه را، دختر پیغمبر را زدند. امام که با امام فرق نمیکند. دیگر چی؟ امام که با امام فرق نمیکند، فدای امام مجتبی. خیلی تفاوت بین اینکه زن شیعه را بزنند با وقتی که مادرت را بزنند. امام صادق دستش به کاری نمیرسید، سریع رفت مسجد سهله دعا کرد. فدای آن آقایی که هر کاری کرد جلوی سیلی را بگیرد، نتوانست. «ألا لعنة الله على القوم الظالمین.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات به وقت شام
جلسه اول
به وقت شام
جلسه دوم
به وقت شام
جلسه سوم
به وقت شام
جلسه چهارم
به وقت شام
جلسه پنجم
به وقت شام
در حال بارگذاری نظرات...