به وقت شام

جلسه چهارم

00:54:41
100

این جلسات یک روایت پرکشش از تاریخ و آینده را ترسیم می‌کنند؛ از ورود اهل‌بیت(ع) به شام و فتنه‌های بنی‌امیه تا نقشه‌های صهیونیسم و آرماگدون . در ادامه، جایگاه شام و بیت‌المقدس در روایات آخرالزمانی و پیوند آن با مقاومت امروز ملت‌ها تحلیل می‌شود . نقش ایرانیان به‌عنوان «قوم سلمان» و فرماندهان سپاه امام زمان(عج) به تصویر کشیده شده و فرهنگ مقاومت به‌عنوان رمز بقا معرفی می‌گردد . پیام پایانی روشن است: تاریخ به پیچ بزرگ خود نزدیک می‌شود و این امت باید با ایمان، ولایت و جهاد، مسیر ظهور را هموار کند

معرفی
مستضعفان معذور، مقاومان مسئول؛ جغرافیای ایستادگی در برابر استکبار [2:51]

* جنگ نرم مستکبرین؛ نقاب مهربانی بر چهره‌ تهدید [5:44]

* وقتی نفاق بر ایمان چیره می‌شود؛ داستان بیماردلان و تسلیم‌شدگان [8:02]

* بهانه‌ای به نام ضعف؛ افتراء بر خدا در میدان عمل [9:32]

* در بزنگاه ایمان؛ توکل به وعده‌های الهی یا ولایت شیطان؟ [12:57]

* وقتی ترس از فرعون، مستضعفین را به "آل فرعون" بدل کرد [18:50]

* چالش حضرت موسی (علیه‌السلام) و فرعون؛ دعوای واقعی بر سر دین است [21:14]

* از آل فرعون تا امت پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله)؛ وقتی سکوت، میدان را به مستکبرین می‌دهد [26:05]

* برزخ، قیامت، و اشد العذاب؛ سرنوشت تلخ آل فرعون [28:13]

* ما که کاره‌ای نبودیم! بهانه مستضعفین جهنمی [30:04]

* دو عذاب برای هر دو؛ مستکبر زور گفت، مستضعف زور شنید [33:20]

* دعا با واسطه؛ نشانه‌ای از اوج محرومیت اهل جهنم [37:04]

* ذره‌ای علاقه به زنده بودن ظالم، همراهی با اوست؛ درس موسی بن جعفر (علیه‌السلام) به صفوان جمال [41:47]

* تظافر امت؛ همدستی همه امت برای به حاشیه راندن حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) [45:26]

* دستان خاک‌آلود، چشمانی پر از اشک؛ حالا وقت عزای علی (علیه‌السلام) است [48:42]
متن
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل العقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در مباحث گذشته، خطبه ۱۵۰ نهج‌البلاغه، خطبه یزد امیرالمؤمنین علیه السلام، را در ابتدای جلسات مرور کردیم که حضرت اتفاقات بعد از رحلت پیامبر اکرم را فرمودند. این اتفاقات، «علی سنت من آل فرعون»، یک ارتداد و عقب‌گرد را رقم زد. مردم از آن مسیری که داشتند به سمت قله‌های بعثت و قله‌های ایمانی حرکت می‌کردند، بازگشتند. با ارتحال یا شهادت پیغمبر اکرم، فتنه‌ای سخت شکل گرفت، بیماری‌هایی که در دل‌ها نهفته بود، بروز پیدا کرد، نفاق‌ها آشکار شد، منافقین قدرت پیدا کردند و مجموعه این‌ها باعث شد که مؤمنین واقعی در اقلیت قرار بگیرند، بدون قدرت، بدون توان و عملاً از صحنه به در شوند.
عرض کردیم این سنت آل فرعون یعنی استکبار، یعنی استبداد. آن چیزی که بعد از پیامبر اکرم باعث ارتداد مردم شد، جریان استبداد بود، جریان استکبار بود. عرض کردیم در برابر استکبار، سه گروه قرار دارند:
یک گروه مستضعفانی هستند که واقعاً هیچ توانی برای مقابله ندارند، هیچ راهی ندارند، هیچ کاری ازشان برنمی‌آید که قرآن کریم فرموده‌است: «عفو عنهم»، امید که حالا این‌ها به هر حال بخشیده شوند.
دسته دوم کسانی بودند که می‌توانستند زیر بار نروند، توان مقابله داشتند. البته عرض کردم این توان مقابله به معنای این نیست که توپ و تانک و موشک داشته باشند. دیشب عرض شد خدمت عزیزان، قرآن کریم اصحاب کهف را معرفی می‌کند که این‌ها توان‌شان برای «نه» گفتن به مستکبرین همین‌قدر بود که از شهر بیرون بروند و در غار زندگی کنند، و انگار قرآن همین‌قدر توان را هم اگر کسی داشته باشد، از او توقع دارد که با همین‌قدر توان با مستکبرین برخورد کند و به شکل معجزه‌گونه‌ای نشان می‌دهد که اگر همین‌قدر توان داشته باشی و استفاده کنی، همین آدم با این حد از توان پیروز می‌شود بر مستکبر. سیصد سال خدا این‌ها را در غار زنده نگه می‌دارد، نسل‌ها می‌گذرند، این‌ها برمی‌گردند در جامعه، این سران کفر و مستکبرین همه پوسیده و خوراک مور و ملخ شده‌اند. این اصحاب کهف برمی‌گردند، یادشان در این جامعه زنده می‌ماند، الگو می‌شوند و این‌طور درخشان می‌شوند در طول تاریخ. این‌ها آن معارف زلال و ناب قرآن کریم هستند. این دسته دوم مستضعفین بودند؛ در عین این‌که مستضعف‌اند، نه می‌گویند به مستکبرین، زیر بار نمی‌روند.
برای این بحث، چون این را دیشب به آن پرداختیم، فقط یک آیه را عرض بکنم که از این گروه دوم عبور کنیم و به گروه سوم برسیم. در سوره مبارکه اعراف، در آیه ۷۵ می‌فرماید: «قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِن قَوْمِهِ»؛ در مورد قوم حضرت صالح که همان قوم ثمود هستند، می‌فرماید که مستکبرین از قوم صالح، یعنی قوم ثمود، به مستضعفین که «لِمَن آمَنَ مِنْهُمْ»، یعنی مؤمنان به صالح، —علامه طباطبایی می‌فرماید که منظور این است که همه آن‌هایی که ایمان آورده بودند به صالح، مستضعف بودند— ، مستکبرین به این مستضعفینی که به صالح ایمان آورده بودند، می‌گفتند: «أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِ؟»؛ واقعاً شما مطمئنید که صالح پیغمبر است؟ از کجا این‌قدر مطمئنید؟ این نشان می‌دهد که مستکبرین جدای از این‌که در منگنه می‌گذارند، فشار می‌آورند، تحریم اقتصادی می‌کنند، تهدید می‌کنند —که دیشب آیاتش را خواندیم—، تهدید می‌کنند که شما را از شهر بیرون می‌کنیم، آواره‌تان می‌کنیم، سنگسارتان می‌کنیم؛ جدای از این‌ها که حالا به معنای جنگ سخت یا نیمه‌سخت‌شان باشد، یک جنگ نرم هم دارند؛ از در خیرخواهی و سؤال و از در همراهی وارد می‌شوند که مثلاً «حالا شما مطمئنید صالح پیغمبر است؟».
یک وقتی از اهرم فشار استفاده می‌کند؛ همان داستان چماق و هویج معروف. یک وقتی هم از ابزار تطمیع استفاده می‌کند. در آن تطمیع‌اش هم یک وقتی با یک نمای مهربان و همسو و کسی که واقعاً سوال علمی دارد و این‌ها وارد می‌شود: «أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِ؟». این مستضعفین را این شکلی دچار چالش می‌کردند؛ انحرافات فکری و با چالش‌های فکری، با چالش نرم، با شبهه‌افکنی. «خاطرتان جمع است که صالح پیغمبر خداست؟»
«قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ». این مستضعفین هم می‌گفتند ما ایمان داریم به صالح و آن چیزهایی که می‌گوید. مستکبرین می‌گفتند: «إِنَّا بِالَّذِي آمَنتُم بِهِ كَافِرُونَ». ما به آن چیزهایی که شما به آن اعتقاد دارید، کافریم.
«فَعَقَرُوا النَّاقَةَ». که شد آن داستان کشتن آن شتر و ما بعد آن داستان که نشان می‌دهد یکی از ترفندهای مستکبرین نسبت به این مستضعفین، همین استفاده از چالش‌ها و شبهات فکری است.
حالا می‌رویم سراغ دسته سوم. دسته سوم از مستضعفین کیانند؟ کسانی هستند که می‌توانند «نه» بگویند، ولی می‌ترسند. هیبت ظاهری مستکبرین وادارشان می‌کند به تسلیم. عقب‌نشینی می‌کنند، جا می‌زنند، می‌ترسند، احساس می‌کنند هزینه‌ها خیلی زیاد است.
این‌ها همان منافقین و بیماردلان در فرهنگ قرآن‌اند. کسانی هستند که حاضر نیستند برای اعتقاداتشان، حاضر نیستند برای خدا، حاضر نیستند در راه ایمان هزینه بدهند. این ویژگی منافقین و بیماردلان است. یک کم که هوا پس می‌شود، اولین چیزی که می‌فروشند برای این‌که زنده بمانند، برای این‌که نانشان تأمین بشود، دینشان است؛ دین‌فروش. و بعدش هم وطنشان است؛ وطن‌فروش. از همه چیز حاضرند بگذرند تا موقعیتشان حفظ بشود، جایگاهشان حفظ بشود. با یک تشر، با یک تهدید جا می‌زنند. نه این‌که کار به زندان و شکنجه و چک و لگد بکشد؛ همین یک تشر می‌زنند، جا می‌زنند. با یک تلفن. مورد داشتیم، یک تلفن بهش زدند، گفتند که فلان چیز به فلان‌جا نرسد. ایشان هم فرموده بود: «چشم». این‌جور می‌شود. از آن‌ور یک تشر، یک اخم بس است برای این‌که این واکنش نشان بدهد و تسلیم شود.
چرا؟ بهانه‌شان هم این است که ما ضعیفیم، زورمان نمی‌رسد. راست می‌گویند، ضعیف‌اند. این را راست می‌گویند. ولی این‌که «زورمان نمی‌رسد» را راست نمی‌گویند. مگر تو محک زدی ببینی زورت می‌رسد یا نمی‌رسد؟ امتحان کردی؟ شما که هرجا امتحان کردید، پنجه در پنجه شدید، سفت ایستادید، محکم ایستادید، زورتان رسید. دیشب چند تا از آن‌ها را خواندم. مگر شما همان‌هایی نبودید که در مکه می‌ترسیدید دشمنانتان مثل عقاب بیایند شما را بربایند و ببرند؟ پس چی شد؟ مکه را هم که فتح کردیم. همان مسلمان‌ها، همان مکه، همان قلدرها، همان اشراف قریش، شما هم که امکاناتتان فرقی نکرد. ولی مؤمن بودید، محکم بودید، توکل داشتید، پیروز شدید. ضعیفید، قبول دارم. ولی معنایش این نیست که زورتان نمی‌رسد.
من با شمایم. شما مرا دارید. اگر رفتی جلو، گفتی «زورمان نمی‌رسد» و به خاطر این برگشتی، دیشب عرض کردم قرآن می‌فرماید: «این افترا علی الله است»، ارتداد است، افترا علی الله است. معنایش این است که خدا به ما کمک نمی‌کرد. معنایش این است که همه وعده‌هایی که به ما داده بود دروغ بود، سر ما را شیره مالیده بودند، الکی به ما گفتند بایستید، الکی به ما گفته بودند: «إِنْ يَكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُواْ مِائَتَيْنِ»؛ شما بیست تا باشید، صابر باشید، دویست تا را می‌زنید. این انکار، این تکذیب همیشه در گفتار نیستش که طرف باشد و داد بزند: «من این حرف‌ها را قبول ندارم». همین یک کم می‌رود جلو، تشرش می‌زنند، برمی‌گردد. این در عمل معنایش تکذیب است. این در عمل دارد افترا علی الله می‌بندد. رفتارش افترا علی الله است. این با رفتارش دارد می‌گوید: خدا ما را ول کرد. خدا پشت ما را نمی‌گرفت. این در رفتارش دارد می‌گوید: زور آمریکا از خدا بیشتر است. این‌جور تهمت‌ها را دارد می‌زند.
این‌ها مستضعفینی‌اند که با تشر، با ترس عقب‌نشینی می‌کنند، دچار ارتداد می‌شوند. این‌ها همان مردم مدینه در فرهنگ قرآن‌اند. اگر می‌خواهیم پیدایشان کنیم، یک کم که هوا پس شد، دیدند «اوه، مثل این که هزینه برای پای علی ایستادن زیاد است». خصوصاً وقتی دیدند که: «این‌که فاطمه زهرا بود، دختر پیغمبر بود، این‌طور باهاش تا کردند، ما که دیگر هیچی. حرمتی برایش نگه نداشتند، این‌طور حذفش کردند، این‌طور به تعبیر امیرالمؤمنین هضمش کردند، انکارش کردند، تحقیرش کردند، ما می‌خواهیم بلند شویم و داد بزنیم».
در حالی‌که اگر همه بلند می‌شدند، هم‌صدا می‌شدند، پشت به پشت می‌دادند، پشت فاطمه را می‌گرفتند، هم فاطمه زهرا مظلوم نمی‌شد، هم خودشان این‌طور توسری‌خورده نمی‌شدند، همین‌طور قافیه را نمی‌باختند، این‌طور در تاریخ ذلیل و خوار و رسوا نمی‌شدند، مضحکه عام و خاص نمی‌شدند.
ترسیدند. این همان بزنگاهی است که مستضعفین باید وعده‌های خدا را باور کنند که نمی‌کنند. همان جایی که باید ایمانشان را نشان بدهند که ندارند. که این‌جا نشان دادن ایمان به چیست؟ به توکل. ما گاهی فکر می‌کنیم توکل یک دستورالعمل اخلاقی است؛ حالا آن‌هایی که دارند خوش به حالشان، آنی هم که ندارند به هر حال مسلمان‌اند. یکی از مشکلات بعضی از این بحث‌های اخلاقی و معنوی و این‌ها این است؛ مثلاً درس اخلاق و این‌ها. فکر می‌کنی مثلاً یک سری حرف‌های اخلاقی که حالا بعضی‌ها دنبال خیلی بالاتر و بالاترند، این‌ها می‌روند دنبال درس اخلاق، حالا به آن‌ها می‌گویند آقا توکل کن و چه می‌دانم اهل احتیاط باش و فلان و این حرف‌ها.
در حالی‌که این‌ها نان شب ماست. این‌ها یک سری فضیلت اخلاقی نیست که اگر نداشته باشی مسلمان باشی، حالا مثلاً دو تا پوینت را از دست می‌دهی. چیزی مثل توکل، شرط اسلام است. به تعبیر علامه طباطبایی – این جمله از علامه طباطبایی است در تفسیر المیزان- «من لم یتوکل علی الله فهو من اولیاء الشیطان». کسی‌که توکل علی الله ندارد، به خدا توکل نمی‌کند، این جزو اولیای شیطان است. از قرآن استفاده می‌کند این تعبیر. این در ولایت شیطان است. این نیست که حالا آدم خوبی است، خیلی مثل شماها حزب‌اللهی نیست که اهل توکل باشد، این درس اخلاق نرفته. این می‌ترسد. نمازش هم می‌خواند اما می‌ترسد. خب باید بگویی نمازش را می‌خواند ولی کافر است. نگو نمازش را می‌خواند ولی می‌ترسد. مؤمن باشد نباید بترسد. «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ». یک مرضی دارد، یک مشکلی دارد. این ایمان نیست، این صورت ایمان است، این پوسته ایمان است؛ یا اصلاً در دل هیچ قبولی نداشته برای کلاهبرداری ظاهر درست کرده، یا اگر هم ظاهرش کمی خوب است، در دلش هم کمی اعتقاد است، آن‌قدر این اعتقاد محکم نیست. به این ایمان، این با یک فوت، با یک باد می‌رود.
توکل شرط است. این بزنگاه‌ها، بزنگاهی است که ایمان خودش را نشان می‌دهد. ایمان هم چه می‌خواهد برای این‌که در این میدان بیاید، خودش را نشان بدهد، سپر باشد، برای این‌که پس بزند این فتنه‌ها را؟ توکل. توکل یعنی قبول دارم زور خدا بیشتر است. قبول دارم دست خدا بسته نیست. آن تفکر یهودی که می‌گوید: «یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ»، آنی که فکر می‌کند دست خدا بسته است، این در واقع یهودی است؛ ولو نماز شب هم بخواند. یهودیان می‌گفتند: «یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ»، دست خدا بسته است. آنی که فکر می‌کند خدا از پس تحریم‌های آمریکا برنمی‌آید، در مخمصه می‌افتیم، راه در رو نداریم، دست خدا را بسته می‌داند. این ولو ظاهراً مسلمان و شیعه و حتی بسیجی هم باشد، پاسدار هم باشد، آخوند هم باشد، قلبش یهودی است. چون اعتقادش این است که یدالله مغلولة. «بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ». دست خدا باز است، دوتا هم دارد.
علامه می‌فرماید: یهودی‌ها گفتند: «یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ»، یک دانه، گفتند: «یَدُ اللهِ». ید یکی است. خدا جواب داد: «یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ»، دو تاست. حالا خدا که دست ظاهری که ندارد! یعنی آن ابزار قدرتی که خدا با آن قدرت‌نمایی می‌کند، فراتر است. آن‌ها یک دانه گفتند، خدا دو تا گفت. آن‌ها یک دانه را بسته دانستند، خدا دو تا گفت، دو تا هم باز دانست. «یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ». همه عالم هم که سپاهش است، همه عالم هم که جنودش است، دستش هم که باز است. در این فتنه‌ها معلوم می‌شود. تا می‌بیند هوا پس است، می‌گوید برگردیم. یک سری شعار دادیم، تا دیروز خوب بود، از الان دیگر همه‌اش هزینه است. گاهی بهانه هم می‌آورند، می‌گویند این هزینه برای مردم است، توپ و ترکش آن را مردم می‌خورند. که اتفاقاً توپ و ترکش را مردم خورده‌اند و می‌خورند و این‌هایی که به اسم حمایت از مردم داد و بیداد می‌کنند، این‌ها نه تا حالا ترکش خورده‌اند، نه سیلی خورده‌اند، نه اصلاً صدای موشک به گوششان رسیده. دیگر خودتان بعضی چیزها را خوب می‌دانید.
این‌جا باطن‌ها معلوم می‌شود. این‌جا مستکبرین با مستضعفین یکی می‌شوند. بخش عجیب و جالب داستان.
بریم آیات سوره مبارکه غافر. امیرالمؤمنین فرمود: «الا سنت من آل فرعون». بعد از پیغمبر سنت آل فرعون رخ داد. سنت آل فرعون چه بود؟ آل فرعون کیا بودند؟ ما فکر می‌کنیم آل فرعون کیا بودند؟ فرعون بود و هامان و قارون و همین‌ها دیگر، ملأها و اشراف و دیکتاتورها و سربازهای شکنجه‌گرش. در سوره مبارکه غافر، از آیات ۲۳ به بعد، اول اشاره بکنم بعد بخوانم. خیلی مطلب هست، دیگر ما متأسفانه با کمبود وقت مواجهیم. بنده می‌خواستم امشب این بحث را کامل تمام بکنم، فردا شب وارد بحث دیگری بشوم؛ حالا ان‌شاءالله که موفق بشویم وگرنه مجبور می‌شوم فردا شب این بحث را تمام بکنم، بعد دیگر آن بحث فردا شب خودش باز می‌شود، یک هفته دیگر، یک وقت دیگر.
قرآن می‌فرماید: آل فرعون دو گروه بودند؛ مستکبرین آل فرعون، مستضعفین آل فرعون. جالب شد!؟ مستضعفینی که خدا به آن‌ها وعده داده بود: «می‌خواهم شما را امام کنم، شما را وارث زمین کنم». شدند آل فرعون، شدند عده و عُده فرعون، شدند شریک در عذاب فرعون، شدند دیوار به دیوار جهنم فرعون. چرا؟ چون ترسیدند از فرعون. آیاتش را بخوانم، خیلی آیات جالبی است. اصلاً کلاً قرآن خیلی جالب است، مخصوصاً وقتی یک چیزی خیلی غریب است، بیشتر هم جالب می‌شود دیگر. وقتی هیچ خبری از آن نیست، هیچ جایی از این حرف‌ها نیست، هیچ جایی از قرآن خبری نیست، جالب‌تر هم می‌شود. این قرآن مظلوم: «وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا».
می‌فرماید که من موسی را فرستادم با آیاتم و سلطان مبین به سمت فرعون و هامان و قارون. که علامه می‌فرماید این‌ها سه ضلع اصلی فتنه بودند: یکی‌شان حکومت دستش بود، یکی اداره مملکت به معنای اجرایی و مدیریت دستش بود و یکی در واقع قانون‌گذاری می‌کرد که فرعون بود، یکی اجرا می‌کرد و یکی هم اقتصاد دستش بود. هامان مجری فرمان فرعون بود. قارون هم که اهرم اقتصادی بود، خزانه‌دار بود. این‌ها سه ضلع اصلی فتنه بودند.
«فَقَالُوا سَاحِرٌ كَذَّابٌ». همه‌شان برگشتند، گفتند که موسی ساحر و کذاب است. «فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْحَقِّ مِنْ عِندِنَا». حق که آمد از پیش ما، پیش این‌ها نمایان شد. این‌ها گفتند: «اقْتُلُوا أَبْنَاءَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ». هرکه به او ایمان آورد، بچه‌اش را بکشید. همان شگرد مشت پرزور نشان دادن مستکبرین در برابر مستضعفین. «وَاستحْيُواْ نِسَاءَهُمْ». زن‌هایشان را هم به چنگ بیاورید. «وَمَا كَيْدُ الْكَافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَالٍ». این‌ها یک مشت خیال خام بود. کافران نشسته بودند برای خودشان برنامه‌ریزی کرده بودند، مگر من می‌گذارم؟ آنی که کافر می‌خواهد بشود، کید کافر در ضلالت و گمراهی است.
«وَقَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسَىٰ». فرعون گفت: «ولم کنید، می‌خواهم موسی را بکشم». «وَلْيَدْعُ رَبَّهُ». این هم خدایش را صدا بزند، ببینم خدایش به دادش می‌رسد یا نه. خیلی آیات جالبی است. «إِنِّي أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ». خب حالا چرا آقای فرعون می‌خواهی موسی را بکشی؟ «می‌ترسم شما دینتان را تغییر دهد». معلوم می‌شود که اصلاً خود فرعون هم دنبال این است که دین را حفظ کند؛ آن دینی که از تویش منافع مستکبرین درمی‌آید. پس دعوا کلاً سر دین است. «أَوْ أَن يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسَادَ». می‌ترسم که موسی در زمین فساد کند. فرعون موسی را تهدید کرد، گفت: «می‌خواهم بکشمش، ببینم فَلْيَدْعُ رَبَّهُ، خدایش را صدا بزند، ببینم خدایش نجاتش می‌دهد یا نه».
واکنش حضرت موسی چه بود؟ در برابر تهدید فیزیکی فرعون. آن هم همچین تهدیدی توسط همچین کسی، مسلط، پر از امکانات، پر از توان، پر از تجهیزات. حضرت موسی چه گفت؟ «آقا چرا دعوا می‌کنی؟ بیا با هم گفتگو کنیم. حالا مگر من می‌خواهم تو را بکشم که تو می‌خواهی مرا بکشی؟ بیا با همدیگر زندگی کنیم، زمین یکی دیگر بیاید و تامین؟» موسی چه گفت؟ «وَقَالَ مُوسَىٰ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُم مِّن كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لَّا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ». علامه طباطبایی جای دیگری در المیزان می‌فرماید: حقیقت استعاذه، توکل است. پناه بردن به خدا، این هم یک دستورالعمل اخلاقی یا آدابی نیست که مثلاً قرآن می‌خوانیم: «پناه ببرم، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم». بابا این‌ها دستورهای حقیقی، واقعاً، اصل و اساس است. واقعاً با همه وجود باید از شیطان به خدا پناه برد که آن هم حقیقتش در توکل است؛ خدا را همه‌کاره دانستن، رشته اسباب را دست خدا دانستن، خود را به خدا سپردن. که البته بخشش می‌شود تفویض، بخش دیگرش می‌شود تسلیم. که این سه تا با همدیگر فرق می‌کند؛ یک تفویض داریم، یک توکل داریم و یک تسلیم.
حضرت موسی گفت: «فرعون مرا تهدید کرده‌است، من خودم را به خدا می‌سپارم». حالا وقتی گفت به خدا می‌سپارم، چه تعبیری کرد؟ فرعون گفت: «وَلْيَدْعُ رَبَّهُ»، موسی خدایش را صدا بزند، ببینم به دادش می‌رسد یا نه. حضرت موسی گفت: «پناه می‌برم به خدای خودم و خدای شماها». خدای من فقط خدای موسی نیست، خدای فرعون هم هست. فقط خدای مسلمان‌ها و ایرانی‌ها نیست، خدای آمریکا هم هست، خدای آمریکایی‌ها هم هست. خدایی که اگر تو هم زور داری، او بهت داده است. اگر تو هم پول داری، او بهت مهلت داده است، او بهت امکان داده است. چقدر این معارف ناب! مشکل ما کمبود این معارف در جامعه است. «پناه می‌برم به خدا که رب من و رب شماهاست». «از کی؟» «مِّن كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لَّا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ». از هر متکبری که ایمان به روز حساب ندارد. که این‌جا به همان جنبه استبداد فرعون اشاره دارد.
بعد این وسط یک مؤمنی از آل فرعون را در این آیات یاد می‌کند که این با این‌که در آل فرعون بود، به حمایت از موسی بلند شد، حرف‌هایی زد که خیلی معارف نابی دارد. ولی چون وقت نیست، دیگر به این اشاره نمی‌کنم. خیلی نکات فوق‌العاده‌ای دارد. بعد فرعون برگشت، گفت: «مَا أُرِيكُمْ إِلَّا مَا أَرَىٰ». هرچی من می‌گویم باید گوش بدهید. «وَمَا أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشَادِ». هرچی من می‌گویم درست است، هرچی من می‌گویم هدایت است. و این‌جا باز دوباره گفتگوهای مطرح شد. می‌رسد به این آیه: «الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ، كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ وَعِندَ الَّذِينَ آمَنُوا». که باز به بحث تکبر و آل فرعون اشاره می‌کند. می‌رسد به آیه ۴۴ که به داستان شهادت مؤمن آل فرعون ختم می‌شود. مؤمن آل فرعون هرچی با این‌ها گفتگو و جروبحث و به قول ما مذاکره کرد، فایده نکرد. و این‌ها تصمیم گرفتند بکشندش. گفت: «وَسَتَذْكُرُونَ مَا أَقُولُ لَكُمْ ۚ وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ». بعداً می‌فهمید بهتان چه گفتم. حالیتان نشد. هرچی نصیحت، «وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ». او هم از این راهبرد استفاده کرد: من خودم را به خدا واگذار می‌کنم. «إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ».
«فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا». مؤمن آل فرعون. ببینید بحثمان سر چه بود؟ آل فرعون. امیرالمؤمنین فرمود: آل فرعون بعد پیغمبر داستانی را رقم زدند، دوباره داستان آل فرعون شد بعد پیغمبر. سوره غافر فرمود: آل فرعون فقط آن بالا نشینان نبودند؛ این بدبخت‌های کپه‌نشین هم آل فرعون بودند. یک نفر را فقط از این آل فرعون جدا کرد، آن هم مؤمن آل فرعون بود که ایستاد، این‌جور حرف زد، جانش را هم داد، کشته شد. این از آل فرعون جدا بود. بقیه دیگر همه‌شان بالا و پایین آل فرعون، جهنم. هرکه این مدلی برخورد نکرد، مثل مؤمن آل فرعون، همه جهنم.
«آقا این را کشتند؟» «باشه. این را کشتند چون شماها موضع نگرفتید. بیست تا پشتش درمی‌آمدید، این را هم نمی‌کشتند. بیست تا درمی‌آمدید، بیست تایتان هم پیروز می‌شدید». امیرالمؤمنین وقتی دستش را بستند مسجد می‌بردند، فرمود: «برادرم رسول الله به من گفت: اگر بیست نفر یار پیدا کردی، سکوت نکن، قیام کن». بعد این آیه را خواند: «إِنْ يَكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ». بیست تایتان به دویست نفر غلبه می‌کند. بیست نفر حمایت می‌کردند، ورق مدینه برمی‌گشت. بیست تا! تهش پنج نفر بودند، تهش پنج نفر بودند. سرتراشیده که می‌آمدند، پنج نفر بودند معلقین روزه. بیست تا می‌شدند، ورق برمی‌گشت. بیست نفر مثل مؤمن آل فرعون بلند می‌شدند. تازه هفت هشت تا بودن، اصحاب کهف پیروز نشدند ولی نجات پیدا کردند. بیست تا بودند، پیروز هم می‌شدند.
چقدر این معارف قرآن عجیب و جالب است. عجیب نیست آقا، برای شماها همه‌اش قرآن است، همه‌اش را هم بلدیم. ماه رمضان‌ها رد می‌شویم. این‌ها نکات بی‌نظیری است که قرآن وقتی کنار هم این پازل چیده می‌شود. دل به تک تکش اشاره می‌کند. یک مؤمن آل فرعون حسابش را جدا کرد، فرمول: «فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا». این یک دانه را حفظ کردم از مکر آل فرعون، نگه داشتم. و «وَحَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ». همه آل فرعون را بدبخت کردم، در سوء‌العذاب انداختم. «الان آل فرعون کجایند؟» خدا: «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا». الان در برزخند، یک بار صبح می‌سوزانمشان، یک بار شب. «کی مربوط به عذاب برزخی است؟» بحث‌های اعتقادی خوبی هم سر جای خودش دارد که هم عالم برزخ را اثبات می‌کند، هم عذاب برزخی را اثبات می‌کند، هم نشان می‌دهد که در برزخ زمان هم هست؛ هم صبح داریم، هم عصر داریم، هم شب داریم. عذاب صبحش با عذاب شبش فرق می‌کند، که این‌ها معارفی است که در کنار این متن اصلی که دارد می‌گوید، به آن‌ها هم دارد اشاره می‌کند.
ولی اصل حرف این است که الان آل فرعون در جهنم برزخی صبح و شب دارند می‌سوزند و «وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ». تازه الان برزخ، قیامت که شد، بهشان می‌گویند: «ادْخُلُوَا» – می‌گوید: «ادْخُلُوَا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ» – این آل فرعون تا حالا در برزخ می‌سوختند، می‌بریدشان در اشد العذاب، می‌سوزانیدشان. تازه باید بروند عذاب جهنمی را درک کنند که به مراتب شدیدتر از عذاب برزخی است.
در بعضی از این تجربیات نزدیک به مرگ می‌گفتند ما وقتی در جهنم بودیم، یکی از عذاب‌های جهنمی در آن کتاب «آن‌سوی مرگ» بود، می‌گفت: یکی از عذاب‌های جهنم این بود که جهنمی‌های برزخ را می‌بردند عذاب جهنم قیامتی را به این‌ها نشان می‌دادند، این‌ها همه وجودشان ترس و استرس می‌شد که آنجا چه خبر است که همه این‌هایی که این‌جا داریم تحمل می‌کنیم، صفر است، پیش آن عذاب. آل فرعون الان در برزخ دارد می‌سوزد، قیامت هم که می‌شود، می‌اندازمشان در جهنم. حالا آل فرعون کیانند؟ حالا گفتگوی این‌ها را در جهنم، چه کتابی است این کتاب، کتاب قرآن. حالا گفتگوی آل فرعون در جهنم و «وَإِذْ يَتَحَاجُّونَ فِي النَّارِ».
آل فرعون در آتش با هم جروبحث می‌کنند. «فَيَقُولُ الضُّعَفَاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا»، جان به فدای این قرآن با این معارف ناب! مگر این‌ها همه مستکبر نبودند؟ مستکبر در برابر موسی بودند؟ بین خودشان که نگاه می‌کنی، همه این‌ها که پیش موسی مستکبر بودند، پیش انبیا مستکبر بودند، پیش حق مستکبر بودند. بعضی‌هایشان پیش فرعون ذلیل بودند، خوار بودند، حقیر بودند، ضعیف بودند. در جهنم، در عذاب جهنم، وسط آتش، ضعیف‌هایشان به مستکبرین این‌طور می‌گویند: «إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعًا». الان هم همین است. مردم کوچه و بازار مدینه که سکوت کردند، یک عده مستکبر قلدر قلچماق که ریختند پشت در خانه فاطمه زهرا، آن داستان‌ها را رقم زدند، این‌ها مستکبرینند. آن مردم عادی هم که خطبه فدکیه فاطمه را در مسجد شنیدند، انگار نه انگار. این‌ها مستضعفین. همه‌شان هم آل فرعونند. الان هم دارند این گفتگوها را در جهنم با همدیگر انجام می‌دهند. مستضعفینش به مستکبرین می‌گویند: «ما دنبال شما راه افتادیم، ماکه کاره‌ای نبودیم». به قول ماها: «ماکه در خانه فاطمه را آتش نزدیم، شماها آتش زدید، ما چرا این‌جاییم؟»
بعد علامه طباطبایی اینجا می‌فرماید – که آقا چه تفسیریست المیزان! حالا چه کتابیست قرآن، چه تفسیریست المیزان! به تعبیر استاد آیت الله جوادی: «لا تفسیر إلا المیزان» – علامه طباطبایی می‌فرماید که این‌ها چون در دنیا یک حالت حقارتی پیش آن‌ها داشتند، این ملکه را در جهنم هم دارند. این حالت، ملکه شده است؛ مسئولین، حالت‌شان است دیگر! جان به جانشان کنی حقیرند. احساس طفیلی بودن می‌کند؛ به تعبیر رهبر انقلاب: «احساس می‌کنم بدون آمریکا هیچ کاری قدم از قدم نمی‌توان برداشت». این‌ها در جهنم به ترامپ می‌گویند: «إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعًا»، «طفیلی تو بودیم، ما دنبال تو می‌دویدیم». خب چرا یک جا جمع شدیم؟ بعد همان‌طور که در دنیا همیشه دستشان دراز بود به گدایی، می‌گفتند: «یک نانی برسان، یک آبی برسان، یک کاری برای ما بکن». در جهنم هم دراز است. علامه: «فَهَلْ أَنتُم مُّغْنُونَ عَنَّا نَصِيبًا مِّنَ النَّارِ». می‌توانی کمی عذابمان را در جهنم کم کنی؟ «ما طفیلی شما، نوکر و پادوی شماها بودیم. ما چشممان به شماها بود، گوشمان به شماها بود. نگاه می‌کردیم شماها چه می‌گویید، شماها چه کار می‌کنید. خب یک کاری هم امروز شما برای ما بکنید دیگر. شما آقا بودید، رئیس بودید. امروز هم یک سفارشی بکنید». همان‌جور که در دنیا همه‌اش منتظریم که شما برای ما یک کاری بکنید، الان در جهنم هم منتظریم شما یک کاری. «الان و امّ الملکاتو که می‌برد آنجا، خیلی بحث گ...».
«قَالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا»: حالا مستکبرین چه جواب می‌دهند؟ این مستکبرین، مستکبرین آل فرعون به مستضعفین آل فرعون جواب می‌دهند. این‌جا دیگر آن مستضعفانی نیستند که خدا بگوید من از این‌ها حمایت می‌کنم، پیروزشان می‌کنم. نه، این‌ها مستضعفانی هستند که در حق جهنم دارند با فرعون می‌سوزند؛ مستضعف‌های بی‌عرضه، حقیر، بی‌‌ایمان، بی‌توکل. مستکبرین چه جواب می‌دهند؟ «إِنَّا كُلٌّ فِيهَا»، «آشیه» - اسم همه‌مان است. همه‌مان این‌جا دور همیم، همه‌مان شریکیم. که آیات دیگری اشاره می‌کند به این شراکت. اگر برسم امشب بخوانم که وقتم رو به پایان کم کم... علامه طباطبایی می‌فرماید که «لِكُلٍّ ضِعْفٌ». در آن آیات که اشاره می‌کند: «این اینایی که تابع بودند، نوکر بودند، پادو بودند، عذابشان را دو برابر کن». «این‌ها هم خودشان جهنم رفتند، هم ما را جهنم بردند». این‌ها را باید دوبار کتک بخورند، «ما را اگر هم می‌زنی، ما یکی، این‌ها دوتا». جواب می‌آید: «لِكُلٍّ ضِعْفٌ»، «جفتتان را دو تا می‌زنم».
علامه می‌فرماید: چرا؟ می‌گوید برای این‌که «او زور گفت، تو زور شنیدی. تو زور نمی‌شنیدی، او نمی‌توانست زور بگوید». رحمت و رضوان خدا بر علامه طباطبایی. شب جمعه است. روح همه بزرگان شاد باشد، برای روحشان یک صلوات بفرستید. (اللهم صل علی محمد و آل محمد)
علامه می‌فرماید: این‌که مستکبر شده، قلدر شده، زور می‌گوید، چون یک حقیر پادویی مثل تو حرفش را هی گوش داده که این قلدر شده. او هم دو تا می‌زنم؛ یکی بابت این‌که جهنم رفت، یکی بابت این‌که جهنم برد. تو را هم دو تا می‌زنم؛ یکی بابت این‌که جهنم رفتی، یکی برای این‌که این را قلدر کردی. تو «نه» می‌گفتی، این‌جا قلدر نمی‌شد. چهار تا از این کشورهای عرب در روبروی اسرائیل می‌ایستادند، اسرائیل این‌قدر گنده نمی‌شد، این‌قدر باد نمی‌کرد. همان روز اول، همان هاشمی‌های اردن، کی آشش را پختم برای منطقه؟ خدا همه‌شان را لعنت کند، همه‌شان را به بالاترین عذاب و عقوبت گرفتار کند. آن ملعون پدرشان. بعد همین بچه‌هایشان که یکی‌شان این عبدالله اردن است. یکی از بچه‌ها اردن را گرفت، یکی عراق را گرفت. آمدند انگلیسی‌ها با این‌ها بستند، شرایط را فراهم کردند که صهیونیست‌ها بیایند فلسطین را بگیرند، کشور تشکیل بدهند. شریک‌اند این‌ها. همان اندازه شریک‌اند. درست است این توسری‌خور بود، ذلیل بود، ضعیف بود، ولی اگر «بله» نمی‌گفت، آن‌ها قلدر نمی‌شدند.
امروز هم همین است. همین عبدالله اردن، همین السیسی مال مصر – درست می‌گویم اسمش را؟ بقیشان همین حکام سعودی – این‌ها هی بله و چشم گفتند، این صهیونیست‌ها گنده و گنده‌تر شدند. این‌ها همه‌شان یکی‌اند. در مملکت ما هم همین بوده، همین هست. همه شریک‌اند. «فَالْعَـذَابُ مُشْتَرِكُونَ». همه را هم تعبیر به ظالمین می‌کند قرآن. که حالا خود این واژه بحث مفصلی می‌طلبد، که این واژه «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا» خیلی آنجا کمک می‌کند که حالا باشد وقتی ان‌شاءالله برسیم مفصل‌تر به این بحث بپردازیم.
در جهنم آل فرعون، مستضعفینشان به مستکبرینشان می‌گویند: «یک کاری برای ما بکنید». مستکبرین می‌گویند: «إِنَّا كُلٌّ فِيهَا، إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبَادِ». همه‌مان این‌جا جهنمیم، من و تو ندارد، بالا و پایین همه‌مان یکی‌ایم. «وَقَالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ». حالا جفتی برمی‌گردند به ملائکه جهنم، می‌گویند: «ادْعُوا رَبَّكُمْ». نمی‌گویند خدا را خودشان صدا نمی‌زنند، نشان می‌دهد جهنمی حتی نسبت به همین هم محروم است که بخواهد خودش مستقیم با خدا راه‌کاری کند. به مالک و به خزنه جهنم و ملائکه جهنم می‌گویند: «شما دعا کنید از ربتان»، «يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْمًا مِّنَ الْعَذَابِ». یک روز عذابمان کم بشود، یک روز. «قَالُوا أَوَلَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُم بِالْبَيِّنَاتِ». آن‌ها هم جواب می‌دهند به این‌ها: «این همه انبیا آمدند، چشمت باز بود، گوشت می‌شنید، آن موقع چرا واکنش نشان ندادی؟». این‌ها می‌گویند: «بَلَىٰ». چرا، انبیا آمدند. می‌گوید: «فَادْعُوا». «خوب ناله بزنید و مَا دُعَاءُ الْكَافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَالٍ». خودتان صدا بزنید، هی خدا خدا کنید، به جایی نمی‌رسد.
بعد این‌جا می‌فرماید: «إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ». ما رسولانمان را کمک می‌کنیم. آنی که به این‌ها «نه» بگوید، پشتش هستیم، حمایت هم در دنیا، هم در قیامت. آنی که در دنیا به مستکبرین «نه» گفته، در دنیا کمکش می‌کنیم، در قیامت هم کمکش می‌کنیم. قاطی این‌ها نمی‌شود. همین که ایستاد، مثل مؤمن آل فرعون، «نه» گفت و ولو کشتندش، حسابش را سوا کردیم. این هم از آل فرعون بود. ولی الان در عذاب آن‌ها نیست، الان کنار موسی است، در بهشت است، شهید است. آن هم اگر حرف نمی‌زد...
چقدر قشنگ است: «يَوْمَ لَا يَنفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ». یک روزی در آن روزی که معذرت‌خواهی ظالمین هم برایشان فایده‌ای ندارد. «وَلَهُمُ اللَّعْنَةُ»؛ این‌هایی که ظالم بودند، همه‌شان گرفتار لعنتند، از رحمت خدا دور. «وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ». بدترین جاها می‌اندازمشان. و گرفتاریشان ادامه دارد.
یک بخش دیگر هم از آیات، فقط برسم اشاره بکنم که این را به نظرم آیات سوره مبارکه سبع را می‌خواستم بگویم که احساس می‌کنم دیگر وقتمان اجازه نمی‌دهد که بخواهم به این آیات بپردازم. همان آیات سوره اعراف را که اشاره‌ای کردم، فقط عرض بکنم. این‌ها وقتی می‌آیند در جهنم: «قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لِأُولَاهُمْ». یک تعدادی، پیشکسوتان، بزرگترها، رئیس‌رؤسا، این‌ها می‌شوند «اولیٰ». یک تعدادی، کادوها و نان‌خورها و ضعیف‌ضعفا، این‌ها می‌شوند «اخریٰ». رئیس‌ها زودتر آمدند، پشت بندشان هم این فلک‌زده‌ها و بدبخت‌بیچاره‌ها آمدند. آن‌ها می‌روند در جهنم، بعد این‌ها را پشت آن‌ها می‌فرستند جهنم. این دسته دوم که می‌آیند در جهنم، آن گنده‌بک‌ها و ظالم‌ها و آن رئیس‌رؤسا را که می‌بینند، چشمشان به آن‌ها می‌افتد، صدا می‌زنند: «رَبَّنَا هَٰؤُلَاءِ أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابًا ضِعْفًا مِّنَ النَّارِ». عذاب این‌ها را دو برابر کن. پاسخ می‌آید: «لِكُلٍّ ضِعْفٌ». جفتتان را عذابتان را دو برابر می‌کنم. یعنی اگر قرار است این‌ها یکی بابت کار خودشان، یکی بابت گمراهی شماها عذاب بشوند، اگر عذاب دو وجهی قرار است داشته باشند، شما هم عذاب دو وجهی باید داشته باشید. شما هم کارتان فقط این نبود که بیایند جهنم، جهنم رفتند. هم آن‌ها سواری گرفتند، آن‌ها هم راه افتادند.
امام باقر فرمود: «اگر این‌هایی که برای بنی‌امیه سوزن نخ می‌کنند، سوزن نخ می‌کنند، نه سلاح بدهند به اسرائیل، راه بیفتند برایش دمشق را آزاد کنند، نه. وسط این بحران غذایش را تأمین کنند، سوختش را تأمین کنند، مثل ترکیه و آذربایجان...» امام باقر فرمود: «آن‌هایی که برای بنی‌امیه سوزن نخ می‌کنند، اگر این‌ها نبودند، لَمَا سُلِبْنَا حَقَّنَا». حق ما سلب نمی‌شد. این‌ها که سوزن نخ می‌کنند. امام کاظم به یکی از اصحابشان فرمودند که: «صفوان جمال، من خیلی از تو خوشم می‌آید، خیلی هم ازت راضیم. از یک کارت خوشم نمی‌آید، خیلی بد دهنی. چشمش را کنترل نمی‌کند». مثلاً نه، آقا امام زمان از بعضی‌ها ناراضی‌ام به خاطر رأی‌هایی که داده‌اند در انتخابات. از نماز و روزه‌اش راضی‌ام. سیاست دیگر جزء احکام و آداب به حساب نمی‌آید!
موسی بن جعفر به صفوان جمال فرمود: «من از همه کارهایت راضی‌ام، از یک کارت بدم می‌آید.» جا خورد. «چی آقا جان؟» فرمود: «هارون‌الرشید مکه که می‌خواهد برود، این در بغداد بود. بغداد، عمودی. مکه که می‌خواهد برود، کاروان که می‌خواهد ببرد، این صفوان جمال اسمش بود، جمال دیگر، شتردار بود. امروزها چه می‌گویند؟ آژانس مسافرتی. آژانس مسافرتی داشت. هارون که می‌خواست برود مکه، شترهایش را از این می‌گرفت. فرض کن که مثلاً قطارش را مثلاً قطار از شرکت شما بگیرد، شما بلیط قطارش را تأمین کنید.» «خیلی بدم می‌آید. من خودم باهاش مکه نمی‌روم. برای فسق و فجور هم نمی‌برم. مکه می‌رود.» «بله، اگر می‌رفت عیاشی، خب بله، من شتر می‌دادم برای عیاشی.» خیلی بد بود. ولی می‌رود مکه. آدم باسوادی بود، حالیش می‌شد، ملاک دستش بود. این دو تا خوب، جوابش قانع‌کننده بود. به یک چیزی فکر نکرده بود، آن هم این نکته بود. حضرت فرمودند که: «دوست داری هارون برود برگردد، پولت را بدهد؟» گفت: «خب بله آقا.» «یعنی دوست داری هارون زنده بماند برگردد پولت را بدهد؟» گفت: «خب بله.» حضرت فرمودند: «پس معلوم می‌شود دوست داری هارون تا آخر حجش، تا برگشتش زنده بماند. مَن أَحَبَّ بَقَاءَ الظَّالِمِينَ فَهُوَ مِنْهُمْ». هر که بقای ظالمین را دوست داشته باشد، خودش قاطی این‌هاست. ولو این‌قدر، ولو این‌قدر برگردد به درک، بعدش بمیرد، دو هفته دیگر حالا زنده بماند. همین در دلت دوست داری. هیچ کاری هم برایش نکرده است ها! همین در دلش دوست دارد این‌ها دو هفته دیگر بمانند که این پول ما را لااقل بدهد، بعد هر گوری می‌خواهد برود، برود. دو هفته که دوست داری بماند، تو همین دو هفته با آن‌هایی. برداشت همه شترهایش را فروخت، صفوان جمال، دمش گرم، آدم حسابی به این می‌گویند. هارون آمد بهش گفت: «امسال می‌خواهم بروم مکه، شتر نداری؟» گفت: «همه را فروختم.» «خب من می‌دانم از کی گرو می‌گیری. اگر بابت این نبود که سال‌های قبل به ما شتر دادی، بابت فروختن این شترهایت امسال گردنت را می‌زدم.» خاصیت دست من در برابر شتر فروختن هم آسیب زده است به هارون. چقدر پیچیده است. هم شتر دادن فایده دارد برایش، هم شتر فروختن. یک لگد به حاکمیت هارون. فهمید از کجا خورده است. «بو، گردنت را می‌زدم». حساب و کتاب اعمال.
بعضی‌ها با هارون محشور می‌شوند. خیلی چیز پیچیده‌ای نیست. به همین سادگی هم در مدینه رقم خورد. مفت مفت شدند قاتلان فاطمه زهرا. «بُكَيْتُ بِکَ اَبْنَتَکَ بِتَظَافُرِ اُمَّتِکَ». الا الان امیرالمؤمنین کنار قبر فاطمه زهرا دارد با پیغمبر نجوا می‌کند. گفت: «یا رسول الله، از این دخترت بپرس، بهت خبر می‌دهد امت دست به دست هم دادند، همه‌شان تظافر امتک، پشت هم را گرفتند.» «اِلَّا هَضْمَهَا». دخترت را از میدان به در کنند. همه‌شان شریک، همه‌شان ظالمند. برای همین وصیت کرد: «نمی‌خواهم هیچ کدامشان امشب بیایند، نمی‌خواهم هیچ کدامشان خبر داشته باشند، نمی‌خواهم هیچ کدامشان کنار قبر فاطمه بیایند.» چند تا مستقیم ایستادند، ثابت بودند، مجموعاً هفت تا می‌شدند. این هفتار و این برگ سبز زرین پرافتخار مدال طلایی را فاطمه زهرا امشب به آن‌ها داد که اجازه داد بیایند بر پیکر فاطمه نماز. مزد این چند روزی که پشت فاطمه ایستادند. از قبر فاطمه خبر داشته باشند، بتوانند زیارت کنند قبر فاطمه را. بقیه را هم تنبیه کرد، محروم کرد: «نمی‌خواهم هیچ کدام از این‌ها خبر داشته باشند.»
الان آن ساعت‌هایی است که امیرالمؤمنین دارد سفارش فاطمه را عملی می‌کند. شب سختی است امشب برای امیرالمؤمنین. چهل تا صورت قبر هم درست کرد، رد گم کند. تا بقیه فکر کنند فاطمه در بقیع دفن شده، در یکی از این قبرها. که فردا وقتی این ظالمین و مستکبرین گفتند این قبول نیست، فاطمه را دفن کردی، ما باید نماز می‌خواندیم، یکی‌شان دستور داد، گفت: «این چهل تا قبر را شروع کنید شکافتن، فاطمه را پیدا کنیم.» امیرالمؤمنین فرمود: «آن لباس زرد من را بیاورید که هنگام رزم می‌پوشیده.» تنش کرد، یقه طرف را گرفت، فرمود: «تا به حال سکوت کردم چون می‌خواستم امت مرتد نشود، لا اله الا الله. ولی اگر دست به قبر ببری همه چیز تمام است. این‌جا دیگر من مأمور نیستم سکوت کنم.» این فهمید که این علی با آن علی که بردیم و بیعت گرفتیم فرق می‌کند. صدا زد: «دست به قبری نزنید. جمعش کنیم. خوانده که خوانده، به ما ربطی ندارد!» این‌جور بود امیرالمؤمنین صحنه را مدیریت کرد. آنی که فاطمه می‌خواهد بشود. امشب هم به بچه‌ها گفت: «آستین به دهان بگیرید، صدا بیرون نرود، کسی نفهمد داریم مادر را غسل می‌دهیم، داریم فاطمه را کفن می‌کنیم.»
جان به قربان امیرالمؤمنین! چه ساعت‌هایی است، این ساعت‌ها! چه دقایقی است، این دقایق! یک چند دقیقه‌ای من مقتل بخوانم برایتان. هم شب جمعه است هم شام غریبان. شیخ طوسی و شیخ مفید نقل می‌کنند. عبارت‌هایی که می‌خوانم از این دو بزرگوار است: «دفنها امیرالمؤمنین»، فاطمه را امشب در قبر گذاشت. «و أخفى موضع قبرها»، یک طوری قبرش را قرار داد که نشانه‌ای نماند که معلوم باشد این‌جا قبر است، یکسانش کرد با بقیه جای زمین. «فلما نفض يده من تراب القبر»، کارش که تمام شد، آمد دستش را بتکاند، خاک از دستش تکانده بشود، انگار مأموریت علی تمام شد. تا به حال مشغول و درگیر مأموریت بود، باید چیزی که فاطمه می‌خواهد، انجام بدهم. انگار مأموریت تمام شد. دستش را که تکانده شد، «حاج بخزیم». یهو یک غم عجیبی افتاد در دل امیرالمؤمنین. دیگر مأموریت تمام شد، دیگر الان من مأمور نیستم، من دیگر علی عزادارم. الان دیگر وقت بدبختی من است. تا به حال مشغول مأموریت بودم، تمام شد. آنی که از من خواسته بودی انجام دادم. حالا بگذار یکم بنشینم فکر کنم چی شد، چه بلایی سرم آمد. «أَرسَلَ دُموعه عليٌّ مثل الناودان». اشکش از دو تا چشمش می‌آمد. «جلس علي على شفير القبر». نشست کنار قبر. جانم به فدای مظلومیتت یا امیرالمؤمنین! یکم با فاطمه حرف زد، یکم با پیغمبر حرف زد. آخرش شروع کرد با خود قبر حرف زد. گفت: «يا أرض أودَعتُكِ أمانَتي». ای زمین، امانتم را تحویل تو دادم. امانتی. وقتی به پیغمبر خطاب کرد، گفت: «يا رسول الله، أمانتك أُرجِعَت إليك». امانتت بهت برگردانده شد. نگفت برگرداندم، «برگردانده شد». یعنی چه؟ یعنی آن امانتی که تو به من دادی و من باید تحویل می‌دادم، می‌دانم این آن فاطمه‌ای نیست که باید تحویلش می‌داد. برای همین گفت: «امانت تو بهت برگردانده شد». پشت بندش گفت: «خودت سؤال کن، خودت از زیر زبان فاطمه بکش، به من که نگفته، تو بپرس چرا حالش این‌طور است؟ تو چرا صورتش کبود است؟ تو بپرس چرا دست به پهلو می‌گیرد؟» به پیغمبر عرض کرد: «ودیعَتک»، ودیعه تو. ولی به زمین گفت: «وَدیعَتی»، امانت من. منظورش چه بود؟ یعنی ببین من تا این‌جا مأموریت داشتم، من لای پر قو فاطمه را به تو رساندم. بقيه‌اش دیگر با توست. تو مراقب باش. این بدن این‌قدر زخم دارد، جراحت دارد، تو مراقبت کن از فاطمه. «هَذِهِ بِنتُ رَسُولِ الله». این دختر پیغمبر است. جای دیگر تعبیر دارد: «جَزِعَ بَعلُهَا عَلَى جَزَعٍ شَديدٍ». خیلی امشب علی بی‌تابی کرد. با پیغمبر درد دل کرد. گفت: «يا رسول الله، صبري دیگر تمام شد. برایم نمانده. من آن علی سابق دیگر نیستم ها! شمشیر می‌زدم، خیبر می‌گردم. شکسته‌ام منم یا رسول الله.»
عذرتان امشب. ببخشید روضه حیف است بدون این اشاره تمام بشود. امشب این حال امیرالمؤمنین است. عذر می‌خواهم به این تعبیر، ولی بیراه نیست بگویم: امشب امیرالمؤمنین مثل یک بچه نشست کنار قبر فاطمه گریه می‌کرد. اگر این امیرالمؤمنین حالش این‌طور است، حال بچه‌ها چیست؟ بچه‌ها آستین به دهان گرفتند، خودخوری می‌کنند. یهو امیرالمؤمنین وسط همین گیروداری که مشغول دفن و کفن و این‌هاست، دید یک صدا ناله بلند شده، یکی از این بچه‌ها دارد بی‌تابی می‌کند. رحمت خدا به علامه حسن‌زاده. ایشان این روضه را می‌خواند.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00