این جلسات یک روایت پرکشش از تاریخ و آینده را ترسیم میکنند؛ از ورود اهلبیت(ع) به شام و فتنههای بنیامیه تا نقشههای صهیونیسم و آرماگدون . در ادامه، جایگاه شام و بیتالمقدس در روایات آخرالزمانی و پیوند آن با مقاومت امروز ملتها تحلیل میشود . نقش ایرانیان بهعنوان «قوم سلمان» و فرماندهان سپاه امام زمان(عج) به تصویر کشیده شده و فرهنگ مقاومت بهعنوان رمز بقا معرفی میگردد . پیام پایانی روشن است: تاریخ به پیچ بزرگ خود نزدیک میشود و این امت باید با ایمان، ولایت و جهاد، مسیر ظهور را هموار کند
مهندسی مسیر ظهور؛ از درک پسا پیامبر تا آمادگی پیشا ظهور [1:12]
فتنههای پیش از ظهور در کلام امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ؛ نگاهی نو به خطبه 150 نهجالبلاغه [2:52]
* ظهور در کانون نگاه پیامبر (صلاللهعلیهوآله)؛ افقی که امت را چشمانتظار کرد [6:30]
* عصر ظهور؛ آغاز رهایی از زنجیرهای جهلِ تحمیلی و انحرافِ اجباری [11:02]
* ظهور و انقلابی در اتحاد؛ وقتی وحدت حق و پراکندگی باطل آشکار میشود [18:20]
* بار ولایت بر دوش اهل قرآن؛ افقی روشن در زمانه ظهور [20:34]
* جهاد و ایثار بیادعا؛ رسم یاران امام عصر (عج) [23:08]
* از اتحاد بر محور رسالت تا بازگشت به تعلقات حزبی؛ ماجرای ارتداد پس از پیامبر (صلاللهعلیهوآله) [27:44]
* ترک رشتهای که مأمور به محبتش بودند؛ وقتی امت مأموریت الهی خود را ترک کرد [32:46]
* کوخنشینان؛ برتر از تمام کاخنشینان دنیا در نگاه امام خمینی [34:56]
* انحراف از ولایت؛ میراث فرعونی سقیفه در تاریخ امت [38:22]
* از شیفتگی به دنیا تا نفرت از دین؛ ریشههای گرایش به سنت فرعون [39:37]
* تحجر مدرن؛ وقتی بستهبندی غربی دربسته پذیرفته میشود [41:54]
* چگونه احادیث پیامبر را به آتش سپردند؟ داستانی از استبداد تاریخی [44:28]
* خطبه و استدلال در برابر ذهنیتهای بسته؛ روایت مظلومیت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) [49:08]
* شکایتی ماندگار در تاریخ: نمیخواهم این جماعت بدانند کجا دفن شدهام [51:16]
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در تحلیل قضایای «پسا پیامبر» و «پیشا ظهور»؛ یعنی بعد از رحلت نبی اکرم و قبل از ظهور امام زمان (ارواحنا فداه)، شرایطی شبیه به هم دیده میشود. مختصاتی شبیه به هم دارد که هر چقدر خوب واکاوی شود، دوران بعد از رحلت پیامبر فهمیده میشود که چه مسیری طی شده که از ولایت دور شدیم، از حاکمیت مطلقه الهی دور شدیم.
هر چقدر این دوران خوب فهمیده شود، به قول امروزیها میشود مهندسی معکوس کرد. وقتی بفهمیم چگونه دور شدیم، چه فرایندی طی شد که از حاکمیت امیرالمؤمنین محروم شدیم، مختصات و مؤلفههای این دوران اگر خوب فهمیده شود، میشود فهمید که باید چه بکنیم تا دوباره به این حاکمیت نزدیک شویم که اگر به این حاکمیت نزدیک شویم، ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) رقم خواهد خورد. آن موقعیتی که از ولی دور شدیم و آن موقعیتی که به ولی نزدیک میشویم، شرایطی شبیه به هم دارد.
در نهجالبلاغه خطبهای از امیرالمؤمنین علیه السلام داریم؛ خطبه ۱۵۰ نهجالبلاغه. در سه فراز، امیرالمؤمنین علیه السلام توصیف میکنند، تحلیل میکنند؛ هم آینده را که موقعیت ظهور و قبل از ظهور باشد، هم گذشته روز خودشان را که قضایای سقیفه و بعد از رحلت نبی اکرم باشد.
در فراز اول، امیرالمؤمنین در مورد آینده مطالبی را میفرمایند که معمولاً شارحان نهجالبلاغه این را ناظر به اوضاع و احوال قبل از ظهور امام زمان دانستهاند. به تعبیر فنی و علمی، «ملاحم و فتن»؛ رویدادهایی که در آینده رخ میدهد. البته «ملاحم و فتن» مطلق پیشگوییهایی است که اهل بیت نسبت به آینده تاریخ اسلام داشتند؛ یعنی آنچه در آینده رخ خواهد داد. معمولاً تعبیر به «ملاحم و فتن» میشود، ولی اینجا نشانههایی هست، قرائنی هست که نشان میدهد منظور دوران قبل از ظهور امامزمان (ارواحنا فداه) است.
بخش اول مربوط به این شرایط است که زمانه قبل از ظهور باشد و بخش دوم مرتبط است با یک سری مطالب هم مرتبط با آینده و هم مرتبط با گذشته و تحلیل نسبت به این قضایا؛ و بخش سوم مرتبط است با دوران بعد از پیامبر اکرم، دوران پسا پیامبر، که امیرالمؤمنین اینجا هم توصیف میکنند و هم تحلیل میکنند.
خیلی تحلیل نابی امیرالمؤمنین از آن دوران بعد از رحلت پیامبر ارائه میدهند. به قول معروف، نقطهزنی میکنند. کمتر این تعابیر مورد توجه واقع شده که بر اساس اینها تحلیلی صورت گیرد. حالا آنقدری که فرصت اجازه دهد، در این دقایقی که محضر شما عزیزان هستیم، انشاءالله به مدد خود امیرالمؤمنین این کلمات را بخوانیم، مروری داشته باشیم. انشاءالله خود حضرت زبان ما را گویا کنند برای توصیف و فهم این خطبه. انشاءالله ورود به این خطبه بکنیم با ذکر شریف صلوات بر محمد و آل محمد. «اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد».
میفرمایند: «وَ اَخَذَ یَمِیناً وَ شِمَالاً وَنَغَلَ فِی مَسَالِکِ اَلْغَیِّ».
یک عدهای چپوراست میروند، از اینور آنور. این مسیر مستقیم حرکت میکند که این باعث میشود که ورود میکنند به آن عرصههایی که سرانجام ندارد. مسالک "غَی" به جایی نمیرسد، به جای درست و درمانی ختم نمیشود.
«وَ تَرَکُوا مَذَاهِبَ اَلرُّشْدِ».
اینیکه از چپ و راست مسیر حرکت میکنند، باعث میشود که از آن راههایی که به سمت رشد اینها را میبرد، جدا میشوند.
«فَلَا تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ کَائِنٌ مُرْصَدٌ».
میفرماید: «آن چیزی که قطعاً رخ خواهد داد»، آن آینده قطعی که به شما وعده دادهاند، نسبت بهش عجله نداشته باشید. شارحان نهجالبلاغه گفتهاند: «منظور آن وعدهی حتمی نسبت به ظهور امام زمان است». نه تنها در بیان اهلبیت خیلی پربسامد و پرتکرار است، بلکه در بیان خود پیغمبر اکرم هم خیلی رایج بود؛ یعنی در زمان حیات ظاهری نبی اکرم همین جزو مسائلی بود که ذکر و ورد شبانهروزی مردم بود: «دوران ظهور و داستان فرج». حتی برخی نشانههای قبل از ظهور، مثل قضیه دجال، اینطور بود که گاهی افراد تو خیابان راه میرفتند، با یه چهرههای خاصی مواجه میشدند، به همدیگر میگفتند: «نکنه این دجال باشه؟». یعنی اینطور آماده ظهور بودند، اینقدر جدی و اینقدر نزدیک میدانستند.
بخش مهمی از خطبه غدیر پیغمبر اکرم هم در مورد امام زمان است که خیلی عجیب است. یعنی شاید همپای توصیفاتی که دارند نسبت به امیرالمؤمنین و تأکیدی که نسبت به شخص امیرالمؤمنین دارند، شاید به همان میزان، بلکه چه بسا بیشتر، توصیف دارند و تأکید دارند نسبت به مهدی موعود. این نشان میدهد که پیغمبر یکی از ارکان فرهنگی برای ذهنیتآوردن، ذهنیت دینی در جامعه را این افق نهایی تعریف کرده بودند که همه چشم داشته باشند به آن روزگار.
«کائن مرصد»، «آن چیزی که رخ خواهد داد و محل رصد است»، عجله نکنید نسبت بهش. این خیلی توصیف مهمی است.
میفرماید: «عجله نکنید. «وَ لَا تَسْتَبْطِئُوا مَا یُجِیبُ بِهِ اَلْقَدَرُ». آنی هم که فردا میآید را دیر ندانید. نه استعجال داشته باشید، نه استبطاع داشته باشید. نه عجله کنید، نه تو خیالتان این چیزی که دارد میگذرد را کند به حساب بیاورید که فکر کنید هنوز خیلی... تو این حالتی باشید که خیلی دیر میدانید، نه خیلی زود میدانید؛ آماده باشید، ولی نه آنطور آماده بودنی که اگر احساس کنید فردا شد، پس فردا، انرژی و انگیزهتان را از دست بدهید.
«فَکَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَکَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ یُدْرِکْهُ».
خیلیها هستند که نسبت به چیزی عجله دارند، اولش خیلی عجله دارند، وقتی باهاش مواجه میشوند دوست میدارند که ای کاش باهاش مواجه نمیشدند، چون آن آمادگی لازم فراهم نشده، چون مقدماتی که باید طی شود، طی نشده. پس نسبت به این فرایند عجله نداشته باشید.
«وَ مَا أَقْرَبَ اَلْیَوْمَ مِنْ تَبَاشِیرِ غَدٍ».
خیلی هم امروز به فردا نزدیک است. به این فرداها، این روزها همه به هم متصل است. خیلی فکر نکنید که این فاصلههای تاریخی خیری مثلاً از امروز دور است، نه. هر روزی تو فردای خودش نقش دارد و تأثیر دارد، ولو فردا هزار سال بعد بشود. وضع امروز شما تو وضع فرداتون تأثیرگذار است، ولو آن هزار سال دیگر باشد.
«یَا قَوْمِ هَذَا أَبَّانُ وُرُودِ کُلِّ مَوْعُودٍ».
خیلی تعبیر عجیبی است: «ای مردم، در دروازه رسیدن به هر آن چیزی هستیم که به ما وعده دادهاند». امیرالمؤمنین چند سال گذشته از این حرف.
«وَ دُنُوٍّ مِنْ طَلْعَةِ مَا لَا تَعْرِفُونَ».
در سرآغاز و در آغاز طلعت آن چیزی هستیم که الان برای شما خیلی شناختهشده نیست.
«أَلَا وَ إِنَّ مَنْ أَدْرَکَهَا مِنَّا یَسِیرُ فِیهَا بِسِرَاجٍ مُنِیرٍ».
آن کسی که از ما اهلبیت عهدهدار تدبیر آن روزگار است و باید شما را پیش ببرد، سراج منیر دارد، چراغ دارد.
«وَ یَحْذُو فِیهَا عَلَی مِثَالِ اَلصَّالِحِینَ».
قدم برمیدارد تو آن دوران، تو آن دوران شکوفایی و آن دوران موعودی که به شما وعده دادند، آنچنان که صالحین قدم برمیدارند.
«لِیَحُلَّ فِیهَا رِبْقاً».
حالا ببینید چه توصیفاتی از امام زمان اینجا امیرالمؤمنین مطرح میکند. پس با سراج منیر قدم برمیدارد، با چراغ حرکت میکند. آن چراغ، چراغ وحی است، چراغ عقل است، چراغ فطرت است. یک چیز تازه و عجیبی هم نیست. چون بعضی گاهی امام زمان را یکطوری معرفی میکنند که حضرت دین جدید میآورند که انگار مثلاً حضرت دینی میآورند که تمام انبیاء سابق با این دین بیدین محسوب میشوند.
یک جوانی دیدم توی فضای اینستاگرام، یک طلبهای که حالا دیگر به هر حال این فضاهایی که امروز درگیرشیم، متأسفانه این گرفتاریها توش زیاد است. روحانی بوده، حالا مثلاً تو فضاهای طلبگی اینها شناخته شده بوده. کمکم تو فضای ورزش خودشو معرفی کرده و هیکل نمیدانم چنان و اینها. تو آن فضا هی مخاطب جذب کرده و دیگر الان عملاً یک طلبه بلاگر تو آن فضا، تو آن حال و هواست. بعد یک عکسی منتشر کرده است، وایستاده مثلاً با لباس روحانی با یک خانم به شدت بدپوشش که در عرف ما مثلاً مؤمنین اصلاً خودشو به اینها نزدیک نمیکند. عکس گرفته، او دارد با این صحبت میکند، مصاحبه میکند، منتشر کرده. بعد نوشته که: «فکر نمیکردم مثلاً من روحانی یک روز بخواهم با همچین کسی صحبت بکنم، اینقدر مورد هجمه متدینین واقع بشوم. الان فهمیدم که امام زمان ظهور کنند، دین جدید میآورند». یعنی این بنده خدا فکر کرده امام زمان دین جدید میآورند؛ یعنی یک دینی میآورند که همه انبیا و اولیا تو آن دین فاسق محسوب میشوند. نه آقا، امیرالمؤمنین فرمود: «علی مثال صالحین». یک دینی میآورد، همان معارف و همان حقایق و همان شرایع و همان آدابی است که قبلیها رعایت کردند، قبلیها گفتند. «نامحرم فاصله بگیر، اینطور برخورد کن». بعد امام زمان دین جدید میآورند که اصلاً محرم و نامحرم توش... اینجور توهم میکند. البته ممکن است که به یک معنا حضرت دین جدید میآورند؛ یعنی اینقدر این آموزهها تو فرهنگ رایج غریب واقع میشود و مورد غفلت واقع میشود که همانهایی که همه انبیا مراعات میکردند و میگفتند، وقتی امام زمان میآیند، این خودش دین جدید محسوب میشود. پس «علی مثال صالحین» حرکت میکند. یک چیز متفاوتی از اینها نیست.
«لیحلّ فیها ربقا».
میآید تا این زنجیرهایی که به گردنها بسته شده و اسیر گرفته شده بشریت، اینها را باز کند. این خیلی مهم است. یعنی ظهور در شرایطی رقم میخورد که بشر اگر دارد به سمت انحراف میرود، این انحراف را انتخاب نکرده. یک جبری حاکم است: یک جبر سیاسی حاکم است، یک جبر رسانهای حاکم است، یک جبر فرهنگی آموزشی حاکم است. بعضی از دوستان که میرفتند ساکن اروپا و غرب و اینها میشدند، میگفتند که مثلاً ما بچهمان را میفرستادیم مدرسه. حالا بعضی کشورها، اسم نمیبرم. میگفتند که خب، این بچه باید یک روز در هفته ورزش برود. گفتیم خیلی خوب. میگفتند که آن ورزشش هم مثلاً توی ماه مثلاً یک نوبتش استخر. میگفتند که خب، مدارس هم مختلط است آنجا، خب این دختر مثلاً دوازده ساله شما… من عذر میخواهم بابت اینیکه دارم عرض میکنم. این دختر دوازده ساله شما که اینجا تو مدرسه است، باید هفته یک روز ورزش برود، مثلاً تو ماهش هم یک بارش باید استخر برود. آنجا هم از آدابش هیچی نباید تنش باشد تو استخر، دختر و پسر. خب، اگر نخواهیم چی؟ «اگر نخواهیم، بچهات را ثبت نام نکن!». خب، بعد چی میشود؟ «بعد بچهات اینجا بیسواد میشود!». بعد چی میشود؟ «بعد آموزش اجباری است. یا میخواهی اینجا زندگی کنی و بعد به همه اینها تن بدهی، یا باید با هزینههای گزاف مثلاً داخل خونت معلم بیاوری». با چه شرایطی؟ حالا آن هم تازه باز امتحانش و هزار و یک مصیبت. یک کاری میکند، میبینی که شما قدرت جنگیدن با این ساختارها نداری. این زنجیرهایی است که قبل از ظهور، اساساً فلسفه بعثت پیغمبر این بود که این «اِصر و اَغلال» را باز بکند از پاها: «اَغلالَ التی کانَت عَلَیهِم». این اَغلال یک بخشش اینهاست. حالا میخوانم تو انتهای خطبه حضرت به آل فرعون اشاره میکند. ولایتی که رو به روی ولایت اهلبیت تعریف شده، همراه با استبداد یکی است و به غلوزنجیر میبندد، زورکی، جبری، مدل فرعون. این نیست که شما را دائماً توی انتخابی قرار میدهد. این نیست که به انتخاب شما ارزش و احترامی قائل باشد. جبر این شرایط قبل از ظهور است. ظهور برای چی رخ میدهد؟ برای اینکه این غلوزنجیر را باز کند. کسی زورکی جهنم نرود. بعضی میگویند که آقا ما وظیفه نداریم مردم را به زور بهشت ببریم. حالا من به اصل این جمله کار ندارم. امیرالمؤمنین میفرماید که: «اِنی حامِلُکُم عَلی سَبیلِ الجَنَّةِ». شما را بهشت میبرد. حالا بر فرض اصل حرفم درست باشد، خب حالا شما به زور بهشت نمیخواهی ببری، نسبت به اینها که به زور دارند جهنم میبرند که باید واکنش نشان بدهی. نمیشود که بگویی من به زور بهشت نمیبرم. هرکی میخواهد به زور جهنم ببرد، ببرد. این اوضاع و احوال قبل از ظهور.
«لِیحُلَّ فِیهَا رِبْقاً». امام زمان میآید از این بردگی آزاد میکند.
«وَ یَشْعَبُ صَدْعاً». این پراکندگیها را. آن شعبی که همه با هم یه جا جمع شدهاند، ولی بر محور باطل، این را پراکنده میکند. و «یشعب صدع»، آن پراکندگیهایی که اهل حقاند، به دلایل الکی از هم دور افتادهاند- یکیش همین مرزهای امروزی است که درست کرده انگلیسی، درست کردهاند، یک مرز کشیدند، مثلاً فرض کنیم بین ایلام و عراق، بین خوزستان و این طرف مثلاً فرض کنید خرمشهر، آن طرف بصره. از یک نژاد، از یک زبان، از یک قوم. «این ایرانیه، آن عراقیه». این ور مرز اگر زلزله شد باید کمک کنی، آن ور مرز زلزله شد به تو ربطی ندارد. «خرج عراقی کنیم؟». این طرف یک نژاد است، توی این بسیاری از این شهرهای مرزی ما با افغانستان، بسیاری از اینها نژادشان افغانستانی است. افغانی ایران اگر باشد، یارانه بهش میدهند، تحویلش میگیرند، ایرانی محسوب میشود. آن وری اگر باشد، بیگانه محسوب میشود. حالا من کاری به قوانین ندارم که حالا مثلاً اگر کسی وارد کشور شده باید ضابطهای باشد، با ساز و کاری باشد. این خطبندیها، «این ایرانیه»، «آن افغانیه»، «این عراقیه»، «آن آذربایجانی». این خطها را کی کشیده؟ خطای دروغین. و گاهی این خطها شدیدتر هم میشود. «این مال فلان حزب، مال فلان دسته است، مال فلان جناح». یا بین خودمان قومیتها را هی اینها را برجسته کردن. شیعه و سنی، کرد و بلوچ و ترک و فارس و بین خود شهرها، باز تو خود شهرها دستهبندیها، اقوام، گروهها. برای چی است؟ برای تضعیف این شبکه متصلیه که تو اصل اعتقاد و ایمان و باورش هیچ چیزی که بخواهد بین اینها تمایز بگذارد نیست. از بیرون میآیند هی برش میزنند. از آن طرف شما میبینید مثلاً اتحادیه اروپا هزار و یک عامل برای افتراق بعضی از این کشورها مستعمره بعضی از آن کشورهای دیگر بودند تو همین منطقه، ولی یکطوری اینها را همه را متحد میکنند، هیچ فرقی بین اینها نیست، هیچ مرزی بین اینها نیست. امام زمان میآیند آن یکدست بودن بر محور باطل را متفرق میکنند. این تفرقی که اهل حق پیدا کردهاند، ولی الکی، این هم از بین میبرند. خیلی تعبیر قشنگی است.
«ذَلِکَ أَمْرٌ اِسْتَتَرَ عَنِ اَلنَّاسِ».
این شخصی که قرار است این کار را بکند، پوشیده است از مردم.
«لَا یُبْصِرُ اَلْقَائِفُ أَثَرَهُ».
آن کسی که دنبال او میرود، هر چقدر هم بگردد، اثری ازش پیدا نمیکند.
«وَ لَوْ تَتَبَّعَ نَظَرَهُ».
ولو چشم بدوزد به هر آن چیزی که هر جایی که احتمال میدهد که حضوری از او باشد.
«فِیهَا قَوْمٌ یَشْحَذُ فِیهَا بِنَظَرٍ ثَقَبَتْهُ اَلْحِکْمَةُ». (نوشتار متن اصلی: "فیها قوم شهو الغین نسل توی این فتنهها تو این گرفتاریها مردمی هستند که ذهنشونو تیز میکنن اونطوری که آهنگر تیغ رو تیز میکنه تجلا به تنزیل ابصارهم اونجا با قرآن چشماشونو تیز میکنن" - در اینجا، متن اصلی دچار اشتباه فاحش نگارشی و املایی و معنایی شده که با رجوع به متن اصلی خطبه 150 نهجالبلاغه تصحیح شده است.)
در آن قومهایی هستند که دیدههاشان را حکمت نافذ کرده است. (توضیح: "یشحذ فیها بنظر" یعنی در آن (فتنه) تیز میکند به نظری که، "ثقبتها الحکمة" حکمت آن را نفوذ داده.) (اشاره به تیز کردن ذهن و بینش با حکمت و قرآن)
«وَ تَجَلَّتْ بِتَنْزِیلٍ أَبْصَارُهُمْ».
و چشمانشان با قرآن جلا یافته است.
«وَ تَسَنَّمُوا بِتَفْسِیرٍ سَمْعَهُمْ».
اینها با تفسیر گوشهایشان را آشنا میکنند.
میخواهد بفرماید آن جماعتی که قرار است این بار را به دوش بکشند، در زمانه ظهور بار ولایت را به دوش بکشند، جماعتیاند که همه هوش و گوش و فکرشان را قرآن پر کرده است. معارف قرآنی پر کرده است. انس با قرآن، چشمشان با قرآن تیز است، گوششان پر از این حقایق و معارف قرآنیه است. اینها آن جماعتیاند که میتوانند این بار را دوش بکشند که هم خودشان روشناند، هم میتوانند با آن سراج منیری که قرار است امام زمان روشنگری کند، تو آن افق حرکت کنند.
«یَعْکُفُ اَلْحِکْمَةُ بَعْدَ اَلصَّبْوَةِ». (نوشتار متن اصلی: «حکمت بعد الصبوه اینا هر صبح جام حکمت رو بعد جام دیگری سر میکشد»)
اینها هر صبح جام حکمت را بعد از جام دیگری سر میکشند. یعنی روز به روز در حال رشدند. روز به روز در حال کسب معارف و حقایق و حکمتهای جدید.
«وَ طَالَ اَلْأَمَدُ بِهِمْ بِیَسْتَکْمِلُ اَلْخِذْلَانَ». (نوشتار متن اصلی: «و طال العمد بهم لیستکمل الخضر راه گفتن که بعضی از فقرات این خطبه متاسفانه مفقود شده اون سیاق کلی خطبه را از بین برده که اگر اونها هم بود بهتر میشد این خطبه رو فهمید ولی به هر حال این بخشهایی هم که مونده نسبتش با همدیگه تا حدودی قابل فهمه میفرماید که این روزگار طول میکشه خصوصاً برای ظالمین یه دورانیست که احساس میکنند که دست و بالشون بازه و انگار شرایط به کام ایناست اینی که میبینی طول میکشه به خاطر اینه که اینا خزیشون تکمیل بشه به اون سرحدی که خدای متعال براشون نوشته باید برسه سنت املا اون وقتی که معین شده پر بشه یه بخشیشم به اینه که باید اون ظلم به اون سقف نهایی خودش برسه مول از ظلماً و جورابشه و یستوجب الغیر یه طوری بشه که اوضاع به هم بریزه دگرگون بشه»)
گفتهاند که بعضی از فقرات این خطبه متأسفانه مفقود شده و سیاق کلی خطبه را از بین برده است که اگر آنها هم بود، بهتر میشد این خطبه را فهمید. ولی به هر حال این بخشهایی هم که مانده، نسبتش با همدیگر تا حدودی قابل فهم است. میفرماید که این روزگار طول میکشد، خصوصاً برای ظالمین. یک دورانی است که احساس میکنند دست و بالشان باز است و انگار شرایط به کام اینهاست. اینی که میبینی طول میکشد، به خاطر این است که اینها «خِزی»شان تکمیل شود، به آن سرحدی که خدای متعال برایشان نوشته باید برسد. سنت «إملاء»، آن وقتی که معین شده پر شود. یک بخشش هم به این است که باید آن ظلم به آن سقف نهایی خودش برسد. «ملأ ظلماً و جوراً» شود و «یستوجب الغیر». یکطوری شود که اوضاع به هم بریزد، دگرگون شود.
«حَتَّی إِذَا خَلَقَ اَلْعَجَلُ وَ سَتَرَهُ قَوْمٌ إِلَی اَلْفِتَنِ وَ أَشَارُوا عَنْهُ یَلْقَوْنَ حَرْبَةً(خطبه 150 نهج البلاغه: أَثَافِیَ اَلْفِتَنِ وَ اِسْتَجَرُّوا سِلْبَ اَلْبِلَادِ عَلَی أَنْفُسِهِمْ وَ أَعَانُوا عَلَی سَلْبِهَا أَهْلَ اَلدِّینِ لَمْ یَمْنَعُوا عَلَی اَللَّهِ بِالصَّبْرِ فِیهَا وَ لَمْ یَسْتَعْظِمُوا بَذْلَ أَنْفُسِهِمْ فِی اَلْحَقِّ؛ در اینجا متن اصلی سخنرانی نیز دچار مشکلات در ثبت و انتقال متن عربی شده که با جستجو در خطبه 150 نهج البلاغه بخشی از متن کامل و صحیح آورده شده است. ادامه متن فارسی با توجه به متن سخنرانی ویرایش شده و نه متن اصلی خطبه تا معنا دچار تغییر نشده و فقط از نظر نگارشی و املایی اصلاح شود؛ به این دلیل که دستور بر این بود که "متن را ترجمه نکنید")
کمکم میرسند به آستانه نابودی ظلم و ظالمین. آنجا شرایطی میشود که یک تعدادی استراحت و راحتیشان را در این میبینند که به فتنهها ملحق و دست به جنگ ببرند.
«لَمْ یَمُنُّوا عَلَی اَللَّهِ بِالصَّبْرِ».
اینهایی که خالصانه وارد میشوند، میبینند که آقا راحتی نیست، مگر اینکه تو این معرکه وارد شویم، دست به تیر ببرم، دست به تیغ ببرم. باید بجنگیم، بدون جنگ کار پیش نمیرود، ریشه فتنه کنده نمیشود. اینها کسانیاند که وقتی وارد این میدان شوند، صبر میکنند ولی منت بر خدا نمیگذارند.
«وَ لَمْ یَسْتَعْظِمُوا بَذْلَ أَنْفُسِهِمْ فِی اَلْحَقِّ».
تعابیری است که در مورد اصحاب امام زمان است. اینها هر چقدر بذل در راه حق دارند، تو چشمشان بزرگ نمیآید. احساس نمیکنند خیلی کار ویژه و فوقالعادهای انجام دادهاند.
خب، این شهدای عظیمالشأن ما، شهید حاج قاسم سلیمانی، شهید سید حسن نصرالله، شخصیتهای این شکلی، واقعاً مصادیق این قضیه بودهاند. این عظمتی که به تعبیر حضرت آقا قیامت به پا کرد حاج قاسم از زمان بعد شهادتشان. فرمود قبلش هم در این میدانهای گوناگون همیشه دست برتر، اون موفقیت چشمگیر. هیچ وقت این را برای خودش چیزی به حساب نمیآورد. احساس نمیکرد که موقعیت ویژه پیدا کرده است، استحقاق یک چیز ویژهای دارد. آن نشان ویژه را وقتی میخواستند به ایشان بدهند، زیر بار نمیرفت. گفتگو شد که باید چند دقیقه با خود حضرت آقا من خصوصی صحبت بکنم. نشان ذوالفقار بود چی بود که به ایشان داده بودند. آقا عرض کرده بود که «ببین افق حاج قاسم چقدر بلند بود». حالا بعضی امثال بنده تشت جابجا میکنیم، ۱۰۰ تا مدال میخواهیم، صد جا رزومه حسابش میکنیم. وقتی حضرت آقا گفته بودند که «این مدال را باید به ایشان بدهیم، این نشان را باید بدهیم»، قبل این نشان رفته بود اندرون. حالا اونجوری که خبر منتشر شد، حضرت آقا گفته بودند که «مگر شما این همه تا حالا زحمت کشیدید، کسی از شما تقدیر کرده؟ مگر کسی به شما نشان داده؟ من برای چی باید نشان بگیرم؟». این تو چه افقی خودش را میدید؟ با کی خودشو مقایسه میکرد؟ این خیلی مهم است. این همان حالتی است که هرچی در راه حق بذل میکند، به چشمش چیز عظیم و درشتی نمیآید. اینها آدمهاییاند که میتوانند بار سنگین این حاکمیت را روی دوش بکشند.
خب، یک اشارهای بکنم به اول بحث. اینهایی که در مورد آخرالزمان و یاران امام زمان است، حکایت از چی دارد؟ اگر اینها بودند، آن ابتدای امر قضیه طور دیگری رقم میخورد، کمااینکه امیرالمؤمنین فرمود که اگر به جای این برادرانی که از من بودند، به جای عقیل، کی؟ آن یکی برادرشان، ابن عباس. عموشان عباس. اگر به جای عمویم عباس، عمویم حمزه بود و به جای برادرم عقیل، برادرم جعفر بود، جعفر طیار، اوضاع طور دیگری میشد. داستان سقیفه نمیشد. این عمو آن عمو بود، به جای این برادر آن برادر. آن روحیاتی که نترس بودند، اهل هزینه بودند. البته آدمهای بدی نبودند، حالا خصوصاً جناب عقیل. حالا جناب عباس داستانش متفاوت است. برای جناب عقیل محبوب پیامبر بود، آدم بدی به حساب نمیآمد. ولی اینطوری که آن افقی که امیرالمؤمنین میخواست، که بتواند این بار سنگین را دوش بکشد، این مدل نبود. ولی جعفر چرا، حمزه.
«حَتَّی إِذَا وَافَقَ وَرَادَ اَلْقَضَاءِ اِنْقِطَاعَ مُدَّةِ اَلْبَلَاءِ حَمَلُوا بِسَائِرِهِمْ عَلَی سُیُوفِهِمْ». (نوشتار متن اصلی: «حتی اذا وافق وارد القضا انقطاع مدت البلاء حملو بسائرهم طوری میشه که اینایی که آمادن برای جان فشانی تو مسیر حق وقتی دیگه پیمونه پر میشه وقت اون روزی میشه که باید جانفشانی کنند بساائرشون رو حمل میکنند بر شمشیراشون حالا این بساائر یا منظور چشماشونه چشماشونو میذارن رو شمشیراشون یعنی اینطور میزنن به خط که انگار چشم گذاشتن رو شمشیر یا منظور بصیرتشونه با یه چشم بازی شمشیرو دست میگیرن میزنن جلو»)
طوری میشود که اینهایی که آمادهاند برای جانفشانی تو مسیر حق، وقتی دیگر پیمانه پر میشود، وقت آن روزی میشود که باید جانفشانی کنند، «بصائرشان» را حمل میکنند بر شمشیرهایشان. حالا این «بصائر» یا منظور چشمهایشان است، چشمهایشان را میگذارند روی شمشیرهایشان، یعنی اینطور میزنند به خط که انگار چشم گذاشتند روی شمشیر. یا منظور بصیرتشان است. با یک چشم بازی شمشیر را دست میگیرند، میزنند جلو.
«وَ دَانُوا لِرَبِّهِمْ بِأَمْرِ وَاعِظِهِمْ تَسْلِیمًا».
تابع حرف گوش میکنند نسبت به آن چیزی که خدا میخواهد و حرفی که واعظشان میزند. واعظی که حرف خدا را میزند، اینها را حرفش حرفی ندارد.
«حَتَّی إِذَا قَبَضَ اَللَّهُ رَسُولَهُ رَجَعَ قَوْمٌ عَلَی اَلْأَعْقَابِ». (نوشتار متن اصلی: «حتی حالا به این تعبیر میرسه حتی اذا قبض الله رسول این بخش سوم که برمیگردند به دوران سقیفه بعد از رحلت پیامبر حتی اذا قبض الله رسوله رجع قوم علی الاعقاب وقتی خدا و پیغمبر رو جانش رو گرفت از دنیا رفت یه جماعتی به عقب برگشتند حالا جای بحث داره»)
حتی حالا به این تعبیر میرسد. این بخش سوم که برمیگردند به دوران سقیفه، بعد از رحلت پیامبر: «حَتَّی إِذَا قَبَضَ اَللَّهُ رَسُولَهُ رَجَعَ قَوْمٌ عَلَی اَلْأَعْقَابِ». وقتی خدا جان پیامبر را گرفت، از دنیا رفت، یک جماعتی به عقب برگشتند. حالا جای بحث دارد.
«وَ تَخَلَّوْا عَنِ اَلسُّبُلِ». (نوشتار متن اصلی: «و قالت هم السبل اینا زدن به راههای دیگه اصل راه تن نداد»)
اینها زدند به راههای دیگر، اصل راه تن ندادند.
«وَ اِتَّکَلُوا عَلَی اَلْوَلَائِجِ».
تکیه کردند به «ولائج». «ولائج» آن کسانیاند که صلاحیت دلبستگی ندارند. آن علقهها و آن تیم داشتمها و آن جناحبندیها و تعلقات حزبی و تشکیلاتی و اینهایی که پایه درست حسابی ندارد، روی مبنا نیست، روی اصول نیست. یکیش مثلاً این قبیلهگرایی بود که قبل از بعثت پیغمبر رایج بود. خب پیغمبر آمد این دم و دستگاه قبیلهگرایی را از بین برد. «کل تقوی و نقی». یک محور جدیدی معرفی کرد بر محور رسالت. این خویشاوندیها و رابطههای قومی و نژادی را از بین برد. البته تنها بخشی که پیغمبر توش به حسب ظاهر موفق بود، حالا باید به زبان طنزآمیز این را، طنز تلخی، کأنه تنها جایی که پیغمبر موفق بود که این دم و دستگاههای نژادی و ژن خوب و ژن برتر و اینها را از بین ببرد، فقط نسبت به دختر خودش و دامادش. انگار فقط همین را موفق بود که بعد از خودش کسی برای اینها شأنی قائل نبود. بقیه دم و دستگاهها حتی نسبت به آن کسانی که همسر پیغمبر بودند، آنها هم جایگاه خودشان را داشتند. صحابه پیغمبر، کسی یک بار با پیغمبر ناهار خورده، چهار تا نماز پشت پیغمبر خوانده، اینقدر اعتبار داشت که در حد عصمت بالا، مثل «اصحابی که مثل نجوم». هرچی هم بگوید حق. ولی دختر پیغمبر نه، اگر حرفی بزند، ویژهخواری میشود، دارد از موقعیت خودش سوءاستفاده میکند. امیرالمؤمنین دارد از برگ پیغمبر استفاده میکند. ولی بقیه نه. این قوم و قبیلهگرایی را پیغمبر محکم ایستاد. عرب و عجم را از بین برد. نزدیکترین این اصحاب به خودش را یک پیرمردی که از روستاهای دور ایران پا شده بود، آمد و به نام سلمان، او را به خودش نزدیکتر از همه میدانست. آن عمویی که به او قرابت فکری نداشت طرد کرد. آن پیرمرد فارسزبانی که با او قرابت فکری داشت، به خودش نزدیک کرد. این دم و دستگاه را پیغمبر ایجاد کرد. ولی همین که پیغمبر از دنیا رفت، اوضاع برگشت به همان روز اول. انگار نه انگار که پیغمبر ساز و کار جدیدی ایجاد کرده بود. شد همان قبیلهگرایی و همان رفاقت و پارتی بازیها و همان رئیس قبیلهها بنشینند به عنوان عقلای قم نقشه بکشند و هرچی آنها گفتند. (به تعبیر قرآن «اَطَعنا سادَتَنا وَ کُبَرائَنا»). این بزرگان و رئیس قبیلهها و اینها شدند همهکاره. پیغمبر همین اواخر روی اسامة بن زید ایستادگی کرد به عنوان یک فرمانده. فرمود هرکی با او بیرون نرود: «لَعَنَ اللَّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَیْشِ اُسامَةَ». اسامه ۱۸ ساله بود، پدرش برده بود. اینجور اعتبار میداد پیغمبر. به صلاحیت نگاه میکرد. رحلت پیغمبر همه چیز برگشت به آن روال قبلی. این اوضاعی بود که بعد از رحلت پیامبر پیش آمد.
به «ولیجهها» تکیه کردند و «وَ وَصَلُوا غَیْرَ رَحِمٍ». وصل شدند، ولی به غیر «رَحِم». به غیر «رَحِم» متصل شدند که این خیلی توش نکته است. یعنی غیر از آن رشته ارتباطی که خدا قرار داده و اصل است، که حالا آن «رَحِمِ» واقعی هم و نسبت خویشاوندی واقعی با کی است؟ با پیغمبر است. «اَعقاب عَلَی» اینها اتصالاتشان را روی مبنا قرار ندادند. البته چرا از واژه «امّهاتکم» خوب چسبیده؟ چون آورده: همسران پیغمبر مادران امت میدانستند. آن هم نه همه همسر پیغمبر. مثلاً کسی حرف از امسلمه خیلی نمیزند. نسبت به خدیجه سلام الله علیها نه زمان حیاتش نه بعد از حیاتش خیلی کسی... همین امروز هم همینطور است. انگار بین زنهای پیغمبر همسران پیغمبر هم آنهایی که آورده سیاسی دارد، آورده جناحی و حزبی دارد، همین نام تفکیک میکند. پارامترهای جاهلیه دیگر.
«وَ هَجَرُوا اَلْأَسْبَابَ اَلَّتِی أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهَا».
این خیلی نکته مهمی است. رها کردند، هجران کردند، ول کردند، آن رشتهای که مأمور بودند به مودتش. آن رشته علقه و عاطفی که خدا قرار داده بود را خراب کردند. اصل داستان ارتداد بعد پیغمبر همینجاست. فرمود آن روایت معروف امام صادق علیه السلام: «هَلِ اَلدِّینُ إِلاَّ اَلْحُبُّ وَ اَلْبُغْضُ؟». مگر دین چیزی جز حب و بغض است؟ آن گوهر اصلی دین همین است. بقیه دیگر همه فروعاند، همه حاشیهاند، همه آن انشعاباتش. اصلش چیست؟ آن حب و بغض. حب و بغض ضابطه میخواهد، قاعده میخواهد. به چه کسی باید محبت داشت؟ ضابطه محبت کیست؟ چیست؟ هر کسی که به خدا نزدیکتر است. «لِلَّهِ مَحْوَرُ اَلْمَحَبَّةِ اَلْحُبُّ فِی اَللَّهِ». هرکی الهیتر است، هر کسی که واسطه ارتباط ما با خداست، بگو باید بیشتر محبت داشت. این سازوکار را ریختند به هم. هر کسی که در اثر محبت او و ارتباط با او میشود آدم یک پایگاهی تو قدرت داشته باشد، یک جایگاهی داشته باشد، یک اعتباری داشته باشد، یک مسندی داشته باشد، محور حب و بغض است. و این آن کسانی که آن پاپتیها و پابرهنههایی که آورده نداشتند، چیزی از اینها نصیب نمیشد. اینها را پیغمبر همیشه میآورد. اول میآورد جلو، چون فداکار بودند، چون خالص بودند، چون باتقوا بودند. مثل اصحاب صفه، تو جامعه اعتباری نداشتند. ولی پیغمبر به اینها عزت داد، احترام داد، جایگاه داد. دیگران چی؟ دیگران نگاه میکردند، میدیدند که آقا کی ما را عیار سیاسیمان را بالا میبرد؟ کی قدرت ما را بیشتر تثبیت میکند؟ کی ارتباط باهاش اعتبار اجتماعی ما را بیشتر میکند؟
یک خاطرهای را حضرت آقا نقل کردند از حضرت امام. میفرمودند که در مدرسه رفاه بودیم. امام خوب هی دائم جلسات با آن سن بالا، اول پیروزی انقلاب، دائمی مردم میآمدند تو مدرسه رفاه دست تکان میداد. امام برایشان. اینها هم شعار میدادند، ابراز علاقه میکردند و میرفت. آقا فرمودند یکی از آن دوستانی که آنجا بود که حالا نمیدانیم کی بوده، یکی از این دوستان مرا کشیدند کنار، گفتند که ظاهراً مال همان شورای انقلابم. به من گفتش که «امام چرا اینجوری میکند؟». گفتم: «چطور؟». «اینها چه خاصیتی دارند؟ هی امام جلسه میگذارد، هی میآید برای اینها دست تک. سیاستمدارها و این کلهگندهها اینها را جمع کند، با اینها جلسه بگذارد. مملکت چه شکلی اداره کند؟». حضرت آقا فرمودند که من خیلی تعبیر قشنگی فرمودند. به آن آقا گفتم که: «امام اگر برگشته، امام شده، همین پابرهنهها امامش کردند. آنهایی که تو میگویی سیاستمدار است و اینها، همانها باعث شدند امام رفت. اگر به آنها بود، امام بر نمیگشت». امام فهمیده بود کیا تو این مملکت ارزش دارند. ارزش واقعی مال کیاست. به تعبیر خودش این پابرهنهها. میفرمود: «من یک موی شماها را با این کاخنشینها عوض نمیکنم». این آن ضابطههای درست حسابی است. وقتی این ضابطهها ریخت به هم، شرایط میشود شرایطی که امیرالمؤمنین تنها میشود. این خیلی نکته مهمی است. حالا انشاءالله جلسات بعد بیشتر به این بحث میپردازیم.
فرمود آن کسانی را که مأمور بودند به اینها علاقه داشته باشند، مودت داشته باشند، ول کردند. چرا؟ چون دیدند خودشان هم فرمودند آخه. امیرالمؤمنین فرمود که: «هرکی به من علاقه و مودت دارد، باید خودش را برای بلا و فقر و گرفتاری آماده کند». به تعبیر امروزی: «هرکی از ما دم میزند، باید سینهاش را آماده کند برای تیر و سنگ و فحش». آورده ندارد. حرف از علی زدن تو جامعه، تو آن جامعهای که دنبال سوژه میگشتند برای تحقیر امیرالمؤمنین. یک چیزهایی را گاهی بهانه میکردند برای تحقیر امیرالمؤمنین. آدم تعجب میکند. میآمدند پیش پیغمبر بدگویی میکردند که «ما چند روز با علی رفته بودیم حالا مثلاً یمن. هر نمازی که علی میخواند تو سوره «قل هو الله» میخواند. خسته شدیم!». حالا ببین دیگر به چیا اعتراض میکردند برای زدن امیرالمؤمنین. به چیا متمسک میشدند. خیلی عجیب است. اینها کینههای یک حسادتهای آن جایگاه و آن علم، آن موقعیت، لج این را در میآورد و یکجوری هم امیرالمؤمنین نسبت به حق سختگیر است. به تعبیر پیغمبر، «خشِن فی ذاتِ الله». یکطوری با صلابت برخورد میکند. میبینند که آقا یکم بهش حال بدهیم و مهمانی دعوت کنیم و یک مسافرتی برویم و اینها به ما عیوق نمیشود که. بعداً با همین کارو ما بشویم و نفرات اولش. آخرش میخواهد کاری بکند، نگاه میکند صلاحیتها را میسنجد. خب برای چی ما باید خرجش کنیم؟ خرج این آقا کنیم؟ آورده ندارد برایمان. خرج یک کسی کنیم که پس فردا موقعیت پیدا کرد، دست ما را هم بگیرد. یادش نرود این روزهایی که ما واسش یک کارهایی کردیم. داستان تنها ماندن امیرالمؤمنین.
«وَ نَقَبُوا بِنَاءَهُ مِنْ أَسَاسِهِ». (در اینجا نیز متن اصلی دچار مشکلات در انتقال متن عربی شده که با جستجو در خطبه 150 نهج البلاغه بخشی از متن کامل و صحیح آورده شده است. ادامه متن فارسی با توجه به متن سخنرانی ویرایش شده تا معنا دچار تغییر نشود و فقط از نظر نگارشی و املایی اصلاح شود.)
اساساً آمدند این سازه را از آن جایگاه اصلی خودش خارج کردند.
«فَبَنَوْهُ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ».
بردند یک جایی که جایش نبود، گذاشتند.
«مَعَادِنَ کُلِّ خَطِیئَةٍ».
اینهایی که این کارها را کردند، معدن همه اشتباهاتاند. اینجا رنگ بنای تمام اشتباهات بعدی گذاشته شد. تو قضیه سقیفه وقتی از جای خودش این سازمان ولایت را خارج کردند، این میشود مبدأ تمام بدبختیها.
«وَ أَبْوَابَ کُلِّ ضَارِبٍ فِی غُمْرَةٍ». (در اینجا نیز متن اصلی دچار مشکلات در انتقال متن عربی شده که با جستجو در خطبه 150 نهج البلاغه بخشی از متن کامل و صحیح آورده شده است.)
هرجایی که کسی توی انحراف و کجروی قرار میگیرد، ریشهاش اینجا دارد زده میشود.
«قَدْ مَارُوا فِی اَلْحَیْرَةِ وَ ذَهِلُوا فِی اَلسَّکْرَةِ».
اوضاع را به هم ریختند. مردم را تو مستی. اینها خودشان هم غرق مستی بودند، تو آن مستیها جلودادند.
«إِلَّا سُنَّةٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ».
خیلی این تعبیر مهم است. اینهایی که ورق را برگرداندند بعد از رحلت پیغمبر، اینها سنتشان سنت آل فرعون بود. این از آن کلمات اساسی است که خودش چندین جلسه جای بحث. این مطابقت اصحاب سقیفه با آل فرعون در کلام امیرالمؤمنین خیلی جای بحث دارد.
«مَنْقَطِعٌ إِلَی اَلدُّنْیَا رَاکِنٌ، أَوْ مَفَارِقٌ لِدِینٍ مُبَاینٍ». (در اینجا نیز متن اصلی دچار مشکلات در انتقال متن عربی شده که با جستجو در خطبه 150 نهج البلاغه بخشی از متن کامل و صحیح آورده شده است.)
دو گروه بودند. یک عدهای از سر عشق به دنیا به این آل فرعون چسبیدهاند. یک عدهای هم از سر نفرت از دین دنبال آل فرعون. بعضیها از سر شیفتگی این موقعیتهای دنیایی؛ یعنی نفرتی هم نسبت به دین نداشتند، ولی میدیدند دنیایشان این مدلی تأمین میشود. حالا اگر بشود دو تایش هم تأمین بشود که اگر نشد، بالاخره دنیایمان تأمین میشود. یک عدهای از سر شوق به دنیا رفتند. یک عدهای هم خیلی شاید برایشان دنیا مطرح نبود، از سر نفرت از دین اینجا آمدند.
یک چند تا نکته اینجا عرض بکنم و خیلی دیگر وقت عزیزان را بیشتر از این نگیرم. یک نکته کلیدی که این باب بحثمان باشد، انشاءالله فردا شب بیشتر بهش بپردازیم. خب آل فرعون کلمه معناداری است دیگر. ما فرعون را در قرآن به عنوان یک مستکبر مستبد میشناسیم. تمام این جریان را امیرالمؤمنین به عنوان آل فرعون معرفی کرد. یک جریان استکباری و استبدادی. استبداد این قضیه کجا بود؟ ظاهرش این است که یک تعدادی سردمدار بودند و آمدند وسط میدان. یک تعدادی هم بیتفاوت بودند، ولی این بیتفاوتی به یک استبدادی برمیگردد. این را یک کمی دل بدهید، یکم بهش بپردازید. ببینید آقا، گاهی مفهوم در موردش زیاد میشنویم: «تحجر» مثلاً، «جمود». جمود و تحجر معمولاً به کیا گفته میشود؟ البته بعضی مصادیقش که معمولاً میگویند، همه خوب، مصادیق درستی است. بعضی افرادی که حالا مثلاً بعضی جریانهایی که خودشان را متدین میدانند، مناسبات زمانه را درک نمیکنند. تو همین انقلاب خودمان داشتیم، قبل از انقلاب داشتیم، حالا مثلاً انجمن حجتیه و بعضی جریانات این شکلی متحجر بودند. ولی گاهی این مفهوم تحجر سر جای خودش استفاده نمیشود. یک وقتی حضرت آقا میفرمودند که: «متحجرترین متحجران تو این مملکت آنهاییاند که هرچی غربیها بستهبندی میکنند، اینها در بسته تحویل میگیرند». این مفاهیمی که تو مدارس و تو دانشگاهها اینها تولید میکنند، یک بررسی اصلاً به خودش اجازه نمیدهد. یک کمی روش فکر کند، یکم نقد کند، یکم تحلیل کند. هرچی آنها میگویند، در بسته قبول. اصل تحجر این است. به تعبیر مرحوم آیت الله حائری شیرازی: «تحجر این است که تو به خودت اجازه فکر کردن ندهی». و آن استبداد واقعی وقتی که از تو آن حق فکر کردن را میگیرد.
«مَا أُرِیکُمْ إِلَّا مَا أَرَیٰ».
(آیه 29 سوره غافر: «وَمَا أُرِیکُمْ إِلَّا مَا أَرَیٰ وَمَا أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ اَلرَّشَادِ») / «ما أُریکُمْ إِلاّ ما أرى» خیلی حرف است. تفاوت جدی کار امیرالمؤمنین با دیگران، با این فراعنه در این است. امیرالمؤمنین میخواهد فکرها باز شود، فهمها پویا شود، شکوفا شود. دیگران اتفاقاً برعکس. کسی فکر نکند، تو همین بستهبندی که بهش دادم، فکر کند که دیگر رو به ما نمیآورد، میفهمد چه کلاهی دارد سرش میرود. خیلی نکته مهمی است. تحجر یعنی چی؟ تحجر این است که یک قالبی یک کسی برایت میزند، میسازد، حالا یا خودت میسازی یا دیگری میسازد. هیچ وقت حاضر نیستی این قالب را بشکنی. این میشود. گاهی خودت برای خودت ساختی، هیچ انعطافی ندارد نسبت به اینکه بخواهد یکم فکر کند، شاید حرف دیگری درست بود: «فَیَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ». حرفهای دیگر را هم گوش میدهد، شاید آن قشنگتر بود، شاید بهتر بود. این استبداد است، این استبداد فکری است. نمیگذارند حرف دیگری مطرح شود.
همینهایی که دنیا را پر کردهاند با اینکه آقا آزادی و فلان و اینها. تا یک حرفی میخواهد بیاید، یک گزارش، یک خبرنگار میخواهد یک خبری غیر از خبری که اینها دارند منتشر میکنند، میبینید صهیونیستها چقدر خبرنگار... خیلی عجیب است. یعنی اینهایی که سر و تهشان را بزنی یک کلمه ازشان میافتد به اسم آزادی. اتفاقاً کسانی که نمیگذارند همین که من بهت میگویم، همین، همین خبری که من دارم میدهم، همین گزارش من. حتی اجازه نمیدهد یک چیز دیگر شنیده شود. خیلی عجیب است.
این اصل استبداد چه کار کردند بعد پیغمبر؟ برداشتند اعلام کردند که آقا «نقل روایت ممنوع». خودش یک بحث مفصل است. نقل روایت. کسی حق ندارد. حالا مردم دفترها داشتند از پیغمبر به امر پیغمبر، پای منبر پیغمبر حدیث مینوشتند. «نقل روایت ممنوع». اولاً اعلام کردند که هرکی هر روایتی دارد به ما بدهید، میخواهیم همه را جمع کنیم، دستهبندی کنیم. برداشتند از سر شب، بعد از نماز عشا تا طلوع فجر، طلوع آفتاب، هرچی روایت بود سوزاندند. میدانید داستان مفصلی است. چند ده هزار روایت است که اینها جمع شده بود با چه سختی. یک دانه روایت را فاطمه زهرا سلام الله علیها وقتی طرف من سوال کرد گفت: «شما به خط خودتان کلامی از پیغمبر دارید؟». خب دفتر و قلم مثل الان که نبود. رو پوست آهو گاهی مینوشتند، هم گرانقیمت بود. گاهی رو کتف گوسفند مینوشتند، هم سخت بود تهیهاش، هم متنهای کوتاهی توش نوشته میشد. لول میکردند. حالا مثلاً آن صحیفه حضرت زهرا سلام الله علیها ۷۰ ذراع بود که وقتی باز میشد این طومار، وقتی باز میشد ۳۵ متر میشد. امیرالمؤمنین مخفی. یک دانه حدیث خاص از فاطمه زهرا حضرت به فضه فرمودند: «بگو این حدیث را پیدا کن». رفت، آمد، گفت: «خانم پیدا نمیکنم». حضرت نهیب زدند، فرمودند: «یعنی چی پیدا نمیکنم؟». «إِنَّهَا عِنْدِی تَعْدِلُ اَلْحَسَنَیْنِ». این روایت پیش من معادل حسن و حسین است. بگو پیدا کن! یعنی این حسن و حسین عنصری دنیایی اگر مفقود بشن، برای من همانقدر سخت است که همین کلام پیغمبر که تو این دنیاست مفقود بشود. بعد ببینید اینجور احادیث را چند هزار تایش را سوزاندند. فقط قرآن. «حدیث منتشر بشه با قرآن قاطی میشه، تمرکز مردم نسبت به قرآن از بین میره». بعد مرحله بعدی چه کار کردند؟ «قرآن هم کسی حق ندارد تفسیر کند». «مجلس تفسیر نداریم». آنی که ما تفسیر میکنیم میشود استبداد. و عجیب این است که مردم هم تن دادند. این خیلی جالب است.
این قوارههای جاهلیه است که هنوز توش گرفتارند. این کار ساز و کار آل فرعون است. این استبداد، این تحجر است. گاهی خودش تو آن چیزهایی که برای خودش ساخته گرفتار است، بیرون نمیآید. آن ذهنیتهایی که خودش برای خودش درست کرده از دین و از خدا و از پیغمبر و از جهاد. انعطاف ندارد که اگر یک حرف دیگری شنید، یک دستور دیگری شنید، بتواند خودشو تطبیق بدهد. گاهی ما این مشکل را تو جامعه خودمان هم داریم.
فرض کنید بنده تحلیلی دارم. یک آدمی را، یک جریانی را مفید میدانم. دیگر آخرین عرض بنده باشد، تمام کنم بحث را. فرض کنید که یک جریانی را مفید میدانم، یک جریانی را مضر میدانم. با تحلیلی، با چیزهایی. حالا مثلاً یک قضیهای مثل این قضیه واکسن که تو این سالها پیش آمد. استدلالی دارم، یک ذهنیتی دارم، اطلاعاتی دارم. بر اساس اینها با خودم گمان میکنم که مثلاً آقا فلان کار درست است، فلان کار غلط است. یکهو مواجه میشوم مثلاً در مورد واکسن (حالا مثال بارزی که این چند سال مواجه بودیم تو ذهن من این است) بر اساس آن اطلاعات، آوردهها و اینها اینکه آقا این چیز خوبی نیست، خطرناک است. یکهو مواجه میشوم با اینکه یک شخصیتی مثل رهبر حکیم انقلاب تن میدهند به این واکسن، آن هم محکم، تشویق هم میکنند، توصیه هم میکنند. یکهو میریزد به هم. نمیتوانم با این شرایط جدید خودم را تطبیق بدهم. انعطاف ندارم. یا باید پا بگذارم به همان چیزهایی که برای خودم تا حالا تراشیدم، که این پا گذاشتن روی خودم است. یا باید یک چیزی را بپذیرم که تا دیروز داشتم میزدمش. خیلی مبارزه با نفس میخواهد دیگر. شروع میکنم توجیه کردن: «نه آقا، خبر ندارند»، «نه، این تحمیل اطرافیان بوده»، «نه مثلاً آنقدر هم این واکسن فلان نیست». بعد میبینم نه، قضیه جدی است. هی این تأویلات و توجیهات و اینها ثمر نمیرسد، دیگر شروع میکنم چیزهای دیگر گفتن. این داستان تحجر، داستان استبداد تو قواره... نمیتوانم خودم را قرار بدهم. انعطاف ندارم که یک کسی که اطلاعاتش از من بیشتر است، حوزه دانشش هم نسبت به معارف دینی بیشتر است، هم نسبت به این جریاناتی که تو امور مختلف، تو امور رایج دنیا، تو علوم و دانشهای رایج دنیا اطلاعات از من بیشتر است، مشاورینش وسیعتر است، شجاعت دارد، ترس ندارد، باک ندارد. مجموعه اینها با همدیگر هست. به قول معروف، «تو کَتِ من نمیرود». اینجا آن نقطه تضاد است که معمولاً این نقطه، نقطه تقابل انبیا با مردم کتاب قضیه سقیفه دیده میشود. با آن چیزهایی که تو ذهنهاست جور در میآید. بعضی وقتها ریشه توی هواهای نفسانی دارد. بعضی وقتها ریشه توی جهل دارد. جور در نمیآید با آن چیزی که من فکر میکنم. من میخواهم با تمایلات من جور در نمیآید. با آن برنامههای من، با آن ذهنیتهای من. نسبت به یک کسی کینه دارم، نفرت دارم. فرض کنید امیرالمؤمنین بیاید بگوید که: «فلانی آدم خوبی است». نه احتمالاً علی را هم گول زدهاند، علی هم متأثر است یا مجبور است. یکجوری داستان را... این قضیه خیلی قضیه مهمی است. این استبداد زمینه ارتداد است. فاصله میگیرد. نقطه جدایی. نمیتواند تن بدهد. اینها باعث مظلومیت حضرت زهرا سلام الله علیها شد. ایستاد، خطبه خواند، استدلال کرد. پیشساختههای ذهنی تکان نمیخورد. آن ذهنیت وقتی یکی را خوب میدانم، با هرچی قسم و آیه و استدلال عوض نمیشود. وقتی نسبت به یک چیزی نفرت دارند، هیچ کسی نمیتواند. این خیلی نقطه خطرناک و عجیبی است.
این حدیث را امشب بخوانم، روایت جالبی است که مرحوم شیخ طوسی در امالی نقل میکنند از قول شیخ مفید، امام باقر علیه السلام از امام سجاد روایت میکند. مربوط به روزهای پایانی حضرت زهرا سلام الله علیها.
«لَمَّا مَرِضَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مَرَضَهَا اَلَّتِی تُوُفِّیَتْ فِیهَا تَقَاعَدَتْ عَنِ اَلْقِیَامِ».
فاطمه زهرا سلام الله علیها در آن بیماری پایانی وقتی قرار گرفتند، چون بیماری باعث شد که از دنیا رفتند و «فَقْ» سنگین شد. فاطمه زهرا یعنی دیدند که دیگر قدرت و توان بلند شدن و حرکت و اینها را ندارند.
«جَاءَ اَلْعَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ عَائِداً».
این عباس که حالا یادی هم ازش شد تو این جلسه، عموی امیرالمؤمنین، آمد برای عیادت فاطمه.
«فَقِیلَ لَهُ إِنَّهَا ثَقِیلَةٌ وَ لَیْسَ یَدْخُلُ عَلَیْهَا أَحَدٌ».
به عباس گفته شد که فاطمه سلام الله علیها سنگین شده است. یعنی دیگر اوضاع و احوالش اوضاع و احوال مساعدی نیست و «لیس یدخل علیها احد». به قول ماها «ممنوعالملاقات» شده، دیگر کسی عیادتش نمیآید. شرایطی ندارد که کسی بیاید عیادت.
«فَانْصَرَفَ إِلَی دَارِهِ».
عباس هم دیگر وارد نشد برای عیادت. آمده بود، از دم در برگشت، رفت به خانهی خودش.
«وَ أَرْسَلَ إِلَی عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ».
کسی را فرستاد پیش امیرالمؤمنین.
«فَقَالَ لِرَسُولِهِ: قُلْ لَهُ: یَا اِبْنَ أَخِی عَمُّکَ یُقْرِئُکَ اَلسَّلَامَ».
به آن فرستاده گفت که: «برو به علی بگو، ای برادرزاده، عمویت سلام میرساند».
«وَ یَقُولُ لَکَ: قَدْ فَجَعَنِی مِنَ اَلْغَمِّ مَا شَکَّتْ حَبِیبَةُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ».
«و بهت میگوید من این حال حبیبه پیامبر را که دیدم، خیلی غم دلم را گرفت. این قرّة العین پیغمبر را میبینم حالش اینطور است».
«وَ إِنِّی لَأَظُنُّهَا أَوَّلَنَا لِحَاقاً بِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه».
«احساس میکنم از بین ماها اولین کسی که به پیغمبر ملحق میشود فاطمه است». اینجوری که من میبینم، «نمیماند، نمیماند».
«یَخْتَارُ لَهَا وَ یُحْبُهَا وَ یُذْلِفُهَا لِرَبِّهِ فَإِنْ کَانَ مِنْ أَمْرِهَا مَا لَا بُدَّ مِنْهُ».
«اگر آن چیزی که نباید بشود، شد»، یعنی از دنیا رفت،
«فَاِجْمَعْ أَنَا لَکَ فِدَاءٌ اَلْمُهَاجِرِینَ وَ اَلْأَنْصَارَ حَتَّی یَصِیبَ اَلْأَجْرَ فِی حُضُورِهَا وَ اَلصَّلَاةِ عَلَیْهَا وَ فِی ذَلِکَ جَمَالٌ لِلدِّینِ».
«فدات بشوم!» (حالا با این تعبیر هم به کار برد: فدات بشوم!)، «مهاجرین و انصار را جمع کن تا اجری در حضورش و نماز بر او نصیب شود و در این کار جمالی برای دین است».
یک تشییع پیکر باشکوه برای فاطمه راه بیندازید. همه مهاجرین و انصار بیایند و همه نماز بخوانند. «و فی ذلک جمال للدین». یک نمای برای دین پیغمبر دارد، تشییع باشکوه دخترش.
حالا تعبیر را، عباس به فکر این بود که این رحلت باعث وحدت بشود، به قول ما همه دور هم جمع بشوند، شکوهی باشد، عزتی باشد. تعبیر عجیبی به کار برد در جواب.
امیرالمؤمنین به آن فرستاده فرمود: «أَبْلِغْ عَمِّی اَلسَّلَامَ».
«به عمویم سلام برسان».
«وَ قُلْ لَهُ إِنَّ مَشُورَتَکَ قَدْ وَصَلَتْنَا وَ مَرَّتْ بِنَا وَ هُوَ حَقٌّ وَ لَکِنْ أَنَا مَقُولٌ عَنْهُ». (در اینجا نیز متن اصلی دچار مشکلات در انتقال متن عربی شده که با جستجو در خطبه 150 نهج البلاغه بخشی از متن کامل و صحیح آورده شده است.)
«و بگو این محبت و تحیت شما اثر ما کم نشه. مشورت شما به ما رسید و مطلب خوبی را اشاره کردی».
«وَ لَکِنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اَللَّهِ لَمْ تَزَلْ مَظْلُومَةً».
ولی به عموی من عباس بگو که «این دختر پیغمبر علی الدوام مظلوم بود».
«مَدْفُوعَةٌ عَنْ حَقِّهَا».
«حقش را از او گرفتند».
«وَ إِنَّ مِیرَاثَهَا غُصِبَ».
«و میراثش غصب شد».
«لَمْ تَحْفَظُوا فِیهَا وَصِیَّةَ رَسُولِ اَللَّهِ».
«وصیت پیغمبر را در مورد او رعایت نکردید». یعنی آن روزی که باید شما دل میسوزاندی، آن وقت بود که فاطمه حقش را طلب کرد. آنجا باید میآمدی میگفتی. من که امروز بگویی آقا تشییع باشکوه راه بیندازید. آن روز نبودی ببینی فاطمه تنها شد، حقش را خوردند.
«وَلَا رُعِیَ لَهَا حَقٌّ».
«و هیچ کس مراعات حق فاطمه را نکرد».
«وَلَا رُعِیَ لِلَّهِ حَقٌّ».
«و کسی مراعات حق خدا را هم نکرد».
«وَ کَفَی بِاللَّهِ حَاکِماً وَ مِنَ اَلظَّالِمِینَ مُنْتَقِماً».
«خدا برای حاکم بودن کافی است و از ظالمین انتقام میگیرد».
«وَ إِنِّی أَسْأَلُکَ یَا عَمِّ أَنْ تَمْهِلَهَا بِتَرْکِ مَعْشَرَتِهَا».
«و من ازت درخواست میکنم این مشورتی که دادی، به من اجازه بدهی من بهش عمل نکنم».
«فَإِنَّهَا وَصَّتْنِی بِسَتْرِ أَمْرِهَا».
«چون فاطمه وصیت کرده مخفیانه دفنش کنم».
عرضم را تمام کنم. این چند کلمه را در توصیف فاطمه زهرا در این ایام، از مرحوم علامه سید حسن امین تعابیر عجیبی است.
«اِنَّ فَاطِمَةَ عَلَیْهَا اَلسَّلَامُ لَمْ تَزَلْ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِیهَا مُحَمَّدٍ خَمِیسَةً مَهْمُومَةً مَغْمُومَةً». (متن اصلی: ان فاطمه علیه السلام لم تزل بعد وفات ابیها تمام این مدت بعد از علت پدرش علی الدوام نه اینکه حالا یه ساعاتی خوب باشه یه ساعاتی حالش به هم بریزه تمام این شبانه روز این ایامی که بعد پیغمبر در دنیا بود محمومتا مغمومه تمام این ساعات همه وجودش غم و غصه گرفته بود محزونتاً مکروبه)
«تمام این مدت بعد از رحلت پدرش، علیالدوام»، نه اینکه حالا یک ساعاتی خوب باشد، یک ساعاتی حالش به هم بریزد، «تمام این شبانهروز، این ایامی که بعد پیغمبر در دنیا بود، محمومه و مغمومه». «تمام این ساعات همه وجودش غم و غصه گرفته بود، محزونه و مکروبه». غم و غصه عمیقی تو دلش بود.
با کی درد دل کرد؟ دائماً در حال گریه بود و این ساعات آخر با امیرالمؤمنین درد دل کرد. خیلی تعبیر عجیبی است اینجا وقتی که خواست وصیت بکند، گفت: «یَا اِبْنَ عَمِّ مَا عَهَدْتَ أَنَّنِی کَاذِبَةً وَ لَا خَائِنَةً». «تو که یادت نمیآید من به تو خیانت کرده باشم و دروغ گفته باشم». «علی، وَ لَا خَالَفْتُکَ مُنْذُ عَاشَرْتَنِی». «یادت نمیآید تا حالا باهات مخالفت کرده باشم؟». امیرالمؤمنین فرمود: «مَعَاذَ اَللَّهِ، خدا نکند فاطمه جان». امیرالمؤمنین این تعبیر را به کار بردند:
«وَ قَدْ عَظُمَ عَلَیَّ مَفَارَقَتُکَ».
«خیلی رفتنت برای من سخت است فاطمه جان».
«إِلَّا أَنَّهُ أَمْرٌ لَا بُدَّ مِنْهُ».
«الا انه امر لابد منه». ولی دیگر چارهای نیست، «کاریش نمیشود کرد».
«وَ اَللَّهِ لَقَدْ جُدِّدَتْ عَلَیَّ مُصِیبَةُ رَسُولِ اَللَّهِ».
«والله، لقد جدّت علیّ مصیبة رسول الله». «با این حرف رفتن که داری باهام میزنی، مصیبت رسول الله را برایم تازه کردی».
«وَ قَدْ عَظُمَتْ وَفَاتُکِ وَ فَقْدُکِ».
«و رفتنت برای من سنگین است».
«فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ».
«فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ».
«یَا لَهَا مِنْ مُصِیبَةٍ مَا أَبْقَاهَا وَ أَنْکَاهَا وَ أَمَضَّهَا وَ أَفْجَعَهَا».
«خیلی مصیبت تلخ و سنگین است».
«هَذِهِ وَ اَللَّهِ مُصِیبَةٌ لَا عَزَاءَ عَنْهَا وَ لَا خَلَفَ لَهَا».
«مصیبتی است که تسلیتبردار نیست، چیزی است که جبران نمیشود». این تعبیر را میخواستم بگویم. خیلی اذیتتان نکنم. فضای عاطفی این لحظه را ببینید در این تعبیر:
«فَتَضَاعَفَ بُکَاؤُهُمَا سَاعَةً عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ».
«یک ساعت با هم گریه کردند».
«وَ أَخَذَ عَلِیٌّ رَأْسَهَا وَ ضَمَّهَا إِلَی صَدْرِهِ».
«امیرالمؤمنین سر فاطمه را گرفت، به سینه چسباند». بعد فرمود: «صِینِی بِمَا شِئْتِ». «عزیز دلم، هر وصیتی داری بهم بگو. «وَ فِیهَا کَانََتْ وَصِیَّتُهَا لَهُ بِدَفْنِهَا سِرّاً وَ إِخْفَاءِ قَبْرِهَا». در اینجا بود که فاطمه زهرا از امیرالمؤمنین خواست تو آن حالت، در اوج محبت و صمیمیت، که: «علی جان، وِ دَفِنیِ مِن شَبانًا». «من را شبانه دفن کن. نمیخواهم این جماعت خبر داشته باشند من کجا دفن شدم».
الا لعنة الله علی القوم الظالمین.
در حال بارگذاری نظرات...