به وقت شام

جلسه سوم

00:52:11
97

این جلسات یک روایت پرکشش از تاریخ و آینده را ترسیم می‌کنند؛ از ورود اهل‌بیت(ع) به شام و فتنه‌های بنی‌امیه تا نقشه‌های صهیونیسم و آرماگدون . در ادامه، جایگاه شام و بیت‌المقدس در روایات آخرالزمانی و پیوند آن با مقاومت امروز ملت‌ها تحلیل می‌شود . نقش ایرانیان به‌عنوان «قوم سلمان» و فرماندهان سپاه امام زمان(عج) به تصویر کشیده شده و فرهنگ مقاومت به‌عنوان رمز بقا معرفی می‌گردد . پیام پایانی روشن است: تاریخ به پیچ بزرگ خود نزدیک می‌شود و این امت باید با ایمان، ولایت و جهاد، مسیر ظهور را هموار کند

معرفی
* دوگانه‌ی ابدی جامعه در نگاه قرآن: مستکبرین و مستضعفین [1:13]

* مستضعفین در میدان تصمیم؛ آن‌ها که می‌توانند و آن‌ها که نمی‌خواهند [6:43]

* چرا هجرت نکردید؟ بازخواست ملائکه از مستضعفان در شب اول قبر [9:42]

* چالش ایمان در برابر مستکبرین؛ بها، ارتداد است [22:03]

* تسلیم مستکبران؟ این نه شکست، که افتراء به خداست [24:51]

* توکل و استفتاح؛ راهبرد مستضعفین در میدان ایمان [28:25]

* مذاکره به سبک مستکبران: یکی از این دو را انتخاب کنید: یا ارتداد، یا آوارگی [31:04]

* داستان اصحاب کهف: مقاومت حتی در حد فرار به یک غار [34:31]

* از شعب ابیطالب تا امپراتوری ایمان؛ داستان مستضعفینی که خدا به اوج رساند [39:28]

* استضعاف یا ارتداد؟ مستضعفینی که تا پای جان ایستادند [41:58]

* امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) خطاب به پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله): یَا بن‌ أُم‌، مرا مستضعف کردند و می‌خواهند بکشند [43:10]

* نفسی علی زفراتها محبوسه؛ جانی که با هر نفس به فاطمه می‌رسید [44:46]
متن
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
قرآن کریم جامعه را وقتی می‌خواهد معرفی بکند و انسان‌ها را دسته‌بندی بکند، همه را در دو گروه دسته‌بندی می‌کند: آدم‌ها در جامعه، در دنیا، در زندگی دو گروه‌اند: مستکبرین و مستضعفین. مستکبرین آن‌هایی هستند که استبداد دارند، زیر بار نمی‌روند، زیر بار حق نمی‌روند. منافعی دارند، موقعیت ممتاز و ویژه‌ای دارند؛ اگر زیر بار حق بروند، باید از این موقعیت‌شان دست بردارند. از جهت فکری، شخصیتی، یک جمودی دارند، بسته‌فکرند. همه زمینه استبداد گاهی لزوماً موقعیت بهتر هم ندارد، ولی یک فکر بسته‌بندی شده‌ای دارد که انعطاف یا یک چیزهایی را برای خودش سرهم کرده، به پشتوانه این برای خودش یک موقعیت ممتازی را باورش آمده؛ می‌شود استبداد و استکبار.
در برابر این‌ها مستضعفین‌اند که حالا مستضعفین در برابر مستکبرین معمولاً این‌طوری است که آن مستکبرین یک امکاناتی دارند، یک توانی دارند، یک شرایط و موقعیتی دارند و به پشتوانه آن شرایط و موقعیت زور می‌گویند و دیکته می‌کنند به مستضعفین حرف‌شان را و خواست‌شان را.
حالا خود اینکه چطور به این موقعیت رسیده‌اند، یک بحث است که دیشب کمی به این پرداختیم. بخشش به خاطر این است که هرجایی که خواستند جنایت کردند، هر طور که خواستند در حق و حقوق دیگران ورود کردند، حق بقیه را پایمال کردند، این شده زمینه اینکه به یک موقعیتی رسیده‌اند. یک بخشش این است.
یک بخشش هم این است که خود مثل اینکه بی‌تمایل نبوده به اینکه به این‌ها یک موقعیت ویژه بدهد که دیشب آخر جلسه به بحثش اشاره کردم. فرمود: «من اصلاً می‌خواستم کل دنیا را بدهم به این‌ها؛ دیگر به قول ماها رحم کردم بهتان دیدم که زندگی این‌ور کسی مسلمان نمی‌ماند، نمی‌کشیم، طاقت ندارید». این دنیا بی‌ارزش است، این دنیا ابزار است و من باکی ندارم از اینکه کفار، موقعیت دنیایی‌شان بهتر از شماها باشد و موقعیت ابتدایی‌اش این پُز نیست، یک امتیازی نیست، این نشانه فضیلتی نیست، این ابزار امتحان است. وقتی هم که کسی نتواند از این خوب استفاده بکند، فقط وزر و وبال و بدبختی خودش را افزایش می‌دهد.
مستکبرین به پشتوانه این شرایط ظاهری یک قدرتی دارند، به پشتوانه آن قدرت قلدر شده‌اند و زور می‌گویند. مستضعفین ندارند این شرایط را، این امکانات را. حالا مستضعفین روبروی مستکبرین چندتا وضعیت پیدا می‌کنند که از الآن تا جمعه‌شب کمی به این بحث می‌خواهیم بپردازیم. البته امشب و فردا شب بیشتر، شب آخر ان‌شاءالله به نکات دیگری، یک زاویه دیگری از بحث ان‌شاءالله اشاره خواهیم کرد.
موقعیت مستضعفین در برابر مستکبرین چیست؟ مستضعفین این نیست که واقعاً خفیف‌اند، نه اینکه واقعاً ندارند، این‌ها را در این شرایط قرار داده‌اند. البته مستضعفین خودشان دو گروه‌اند:
یک گروه از مستضعفین واقعاً توان و شرایط و امکانات ندارند، نه زور دارند، نه مال دارند، نه راه چاره دارند، نه شرایطی دارند که بخواهند به هر حال از آن شرایط استفاده بکنند و خودشان را تقویت بکنند. این‌ها دیگر واقعاً مستضعفند، مستضعفِ مستضعفند این‌ها، مستضعفانِ مستضعفان.
یک گروه از مستضعفان... قاطی که نمی‌شود، صحبت نکات با همدیگر، احساس می‌کنم خیلی تو هم تو هم شده. پس یک مستکبرین داشتیم، روبروشان مستضعفین بودند. مستضعفین خودشان دو گروه‌اند:
گروه اول آن‌هایی که واقعاً مستضعفند، یعنی واقعاً ضعیف‌اند، یعنی واقعاً امکانات ندارند، یعنی واقعاً هیچ توان ندارند، شرایط ندارند، راهی هم برای اینکه بخواهند قدرتی کسب بکنند و خودشان را قوی بکنند، ندارند. این‌ها یک گروه‌اند که حالا بعد عرض می‌کنم قرآن این‌ها را از هم تفکیک می‌کند و در مورد هر کدام‌شان بیانی دارد. خیلی بحث فوق‌العاده‌ای است وقتی از نگاه قرآن تبیین می‌شود، آدم تعجب می‌کند منطق دین چقدر عجیب است.
در برابر این‌ها، گروه دوم از مستضعفین کسانی‌اند که می‌توانند مستضعف نباشند، می‌توانند قوی باشند، می‌توانند یک تکانی به خودشان بدهند، کمی باید تکاپو داشته باشند، کمی باید از خودشان عرضه نشان بدهند، یک جو غیرت باید داشته باشند. راه هست برای اینکه قوی بشوند، شرایط هست برای اینکه قوی بشوند. کمی سختی دارد، کمی زحمت دارد، کمی تلاش دارد، بیایند جلو قوی می‌شوند، اوضاعشان عوض می‌شود.
این گروه دوم باز خودشان دو دسته‌اند. سخت شد. دوباره یادآوری کنم: گروه اول مستضعف‌هایی که واقعاً راهی ندارند برای اینکه قوی شوند. گروه دوم مستضعفانی که راه هست برای اینکه قوی شوند. این‌هایی که راه هست برای اینکه قوی شوند، دو گروه‌اند: یک گروه می‌روند به سمت قوی شدن. یک گروه نمی‌روند به سمت قوی شدن، باور نمی‌کنند که می‌توانند قوی باشند. این‌ها تسلیم می‌شوند، این‌ها می‌بازند خودشان را، این‌ها پرچم سفید می‌برند بالا در برابر مستکبرین. این‌ها باوران نمی‌آید که می‌شود کاری کرد. این‌ها باوران نمی‌آید که بدون مستکبرین کسی پیشرفت می‌کند، بدون مستکبرین کسی به جایی می‌رسد، بدون مستکبرین کسی زنده می‌ماند، آب خوردن‌شان را هم باید مستکبرین بهشان بدهند. حالا بعد یک راهی بالاخره به گروه دوم.
حالا کمی در مورد این‌ها صحبت بکنیم. آن گروه دوم از گروه دوم، یعنی مستضعفینی که می‌توانند قوی باشند، می‌توانند آرام آرام از این موضع ضعف در بیایند، ولی از موضع ضعف در نمی‌آیند. فردا شب ان‌شاءالله حسابی خدمت‌شان هستیم، مفصل ان‌شاءالله بهشان می‌پردازیم.
فعلاً به آن اولی‌ها و دومی‌ها... سه گروه شدند مجموعاً: اولی‌ها کسانی که واقعاً نمی‌توانند قوی بشوند. دومی‌ها کسانی که ضعیف‌اند ولی باور می‌کنند که می‌شود قوی شد و حرکت می‌کنند. گروه سوم هم که می‌توانند قوی شوند، ولی نمی‌کنند. نوشتن عَمَله و أکِله و مزدور و بدبخت و به جفت پابوس و دستبوسِ مستکبری.
فردا شب صحبت آن گروه اول در سوره مبارکه نسا. دیگر باید خودتان را آماده کنید، رگباری می‌خواهم قرآن بخوانم. دیگر این شب‌ها مباحث قرآنی.
جلسه اول عرض کردم در خطبه ۱۵۰ امیرالمؤمنین فرمود: «یاران امام زمان کسانی‌اند که گوششان از معارف قرآن پر است». اگر کسی می‌خواهد در آن ساعت مال آن آستانه باشد، باید خودش را به قرآن متصل کند. حقیقت هم این است که قرآن و امام زمان یک حقیقت‌اند. حالا ما از وجود فیزیکی و ظاهری امام زمان محرومیم. از قرآن که محروم نیستیم. هر چقدر خودمان را هم‌افق کنیم با قرآن، هم‌افق می‌شویم با امام زمان. هر چقدر همراه و همدل و همسو و همگرا باشیم با قرآن، به همان میزان نزدیک می‌شویم به امام زمان. این‌ها منطق امام زمان است، این‌ها حرف امام زمان است، این‌ها دستور خاص امام زمان است.
گروه اول سوره مبارکه نسا، آیات ۹۷ تا ۱۰۰: «ان الذین توفاهم الملائکة ظالمی انفسهم». می‌فرماید که ملائکه وقتی می‌آیند جان‌هایی را قبض می‌کنند، این‌ها کسانی‌اند که به خودشان ظلم کرده‌اند، این‌ها ظالم‌اند.
علامه طباطبائی می‌فرماید: «منظور اینجا از ظلم این است که این‌ها اهل دین نبودند، از دین خدا اعراض کردند، شعائر دین را اقامه نمی‌کردند، آن مناسک دین را به آن همتی نداشتند، تدینی نداشتند». این «ظالمی انفسهم» یعنی متدین نبودند.
این ظالمان را وقتی ملائکه جانشان را می‌گیرند، بهشان می‌گویند: «فی مکنتم؟» کلام می‌فرماید: «این نشان می‌دهد که خود همین آیه نشان می‌دهد که ما وقتی کسی از دنیا می‌رود، حساب و کتاب هست». این خودش خیلی نکته است که الآن نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم. بحث ما، بحث معاد و شب اول قبر و این‌ها فعلاً این‌جاها نیست. حالا درسته ما را همه را با این می‌شناسند، ولی اینجا فعلاً بحثمان این نیست. این خودش حکایت دارد از سؤال و حساب و کتاب شب اول قبر. سؤال می‌کنند: «فی مکنتم؟» کجا بودید؟ ملائکه از این ظالمان سؤال می‌کنند.
این‌ها می‌گویند: «کنا مستضعفین فی الارض». ما در زمین مستضعف بودیم. یعنی چه؟ یعنی آقا ما در بلاد شرک بودیم، جایی بودیم که حاکم‌های ظالم و کافر و ناتو حکومت می‌کردند، شرایطش نبود متدین باشیم. بیشتر هم نشان می‌دهد که این چیزهایی که نتوانستند عملی کنند، چیزهای خیلی فردی و مال پستوی خانه و این‌ها نیست که مثلاً: «نمی‌توانستیم نماز بخوانیم». بیشتر جنبه‌های اجتماعی دین است. چون معنا ندارد که بگویم: «ما در بلاد شرک بودیم!» نماز را آدم در بلاد شرک هم می‌تواند بخواند، روزه‌اش را هم می‌تواند بگیرد. ولی اینکه مثلاً مثالی که چند شب پیش عرض کردم: «مدرسه بچه‌ام را بفرستم بعد مدرسه‌ای باشد که دختر و پسر مختلطند و باید یک روز در ماه استخر مختلط عریان بروند». وقتی می‌پرسد که «چرا این کار را کردی؟» این هم پاسخ می‌دهد که: «آقا ما در مملکتی بودیم که این‌جور قانون‌شان بود، ذبح شرعی نداشتند و به هر حال مسائل این مدلی بود و این‌ها».
جواب می‌دهند: «آقا ما مستضعف بودیم در زمین». «کنّا مستضعفین فی الارض». ملائکه... معلوم می‌شود که ملائکه فقط نمی‌آیند که یک سؤال بکنند، این‌ها همین‌جوری یک چیزی بگویند، این جواب بنویسد و برود. با این‌ها بحث می‌کنند، کَل‌کَل می‌کنند، به قول ما.
آن ملائکه هم در جواب این‌ها می‌گویند که: «ألم تکن ارض الله واسعة؟» مگر زمین خدا پهن نبود؟ زمین خدا بزرگ نبود؟ وسیع نبود؟ «فتهاجروا فیها». مهاجرت می‌کردید. حالا الان که از مملکت اسلامی مهاجرت می‌کنند و بلاد کفر... این‌ها نمی‌دانم شب اول قبر چه جواب می‌دهند؟ «چرا این کار را کردی؟» می‌گوید: «در بلاد شرک بودیم». می‌گوید: «بارک‌الله! خب تو از مملکت اسلام آمدی بلاد کفر!» این سؤال را اصلاً احتمالاً این‌ها ندارند. آن‌هایی که از اول در بلاد کفر بودند، ازشان سؤال می‌کنند: «تو چرا اینجا ماندی؟ خب تو می‌رفتی ایران زندگی می‌کردی!» به ساکنان آلمان و یوگسلاوی و فنلاند و این‌ها می‌گویند: «چرا نرفتی ایران؟ آنجا می‌توانستی متدین باشی». حالا این‌ها که از ایران می‌روند آنجا، نمی‌دانم بهشان چه می‌گویند. با چه سیخ داغی باهاشان برخورد می‌کنند، من دیگر در جریان نیستم. که بگوید: «چرا این را رعایت نکردی؟» بگوید: «در بلاد شرک بودم». «چرا؟ چون از مملکت آخوندها فرار کردم!» خیلی دیگر جواب حرف عجیب غریب است.
«چرا این‌جوری بودی؟» می‌گوید: «آقا مستضعف بودیم». می‌گوید: «خب یک تکانی به خودت می‌دادی! این زمین خدا به این بزرگی، یک جا می‌رفتی که مجبور نباشی این قوانین را رعایت کنی، مجبور نباشی زن‌ات را زورکی سرلخت بیرون بفرستی، مجبور نباشی بچه‌ات را عریان با یک جنس مخالف در استخر بفرستی. یک جای دیگر می‌رفتی».
«فأُوَٰلِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ». قرآن خیلی راحت، خیلی راحت گفته: «این‌ها که جهنمی‌اند». یکیش همین. این‌هایی که این‌جوری جواب می‌دهند، این‌ها که می‌روند جهنم. «وَسَآءَتْ مَصِیرًا». خیلی جای بدی هم می‌روند. «الا المستضعفین من الرجالِ». پس این‌ها یک ادعا کردند که «ما مستضعف بودیم». جواب بهشان دادند که: «شما مستضعف نبودی، می‌توانستی جابجا شوی، می‌توانستی شهرت را عوض کنی، زندگی کنی. پس شما مستضعف نبودید».
ولی البته یک تعدادی هستند که آن‌ها مستضعف واقعی‌اند. آن‌ها واقعاً نمی‌توانستند جای‌شان را عوض کنند، واقعاً نمی‌توانستند جای دیگر بروند. «الا المستضعفينَ مِنَ الرجالِ والنسآءِ والوِلدانِ». بعضی‌شان مردند، بعضی زن‌اند، بعضی بچه‌اند. این‌ها واقعاً مستضعف بودند، شرایط نداشتند، جایی نداشتند بروند. پول و امکانات و توان و هیچ چیز نبود برای اینکه بخواهند جابجا بشوند. این‌ها دیگر واقعاً مجبور بودند در این که دیگر آنجا می‌شود شرایط تقیه هم در آیات قرآن داریم، هم در روایات داریم که آنجا دیگر باید ظاهرت را یک جوری نشان بدهی که انگار با این‌ها همسویی، در باطن «الا من اکرِهَ وقلبُه مُطمَئِنٌ بالایمانِ». یا «الا أن تنتقوا منهم تقاة». تقیه کنی، ظاهرت را مطابق با اینکه این‌ها می‌خواهند نشان بدهی، ولی در دلت باورت به خدا و معارف دین باشد. این‌ها می‌شوند مستضعف‌های واقعی.
این‌ها آن گروه‌اند که واقعاً توانش را ندارند. «لا یستطیعونَ حیلةً». این‌ها چاره‌ای واقعاً ندارند. «ولا یهدونَ سبیلاً». این‌ها راهی هم پیش رویشان نیست.
قرآن چه می‌گوید؟ تازه همین‌هایی که ما دیگر خیالمان جمع است که خب این‌ها که هیچی، همین‌ها را هم خدا چه شکلی معرفی می‌کند؟ می‌فرماید: «فأولٰئِكَ عَسَى ٱللَّهُ أَن یَعْفُوَ عَنْهُمْ». این‌ها البته امید است خدا ببخشد. حالا شاید خدا این‌ها را بخشید. شاید این‌ها را بخشید. تازه این‌ها که راه دررو نداشتند، مجبور به تقیه بودند. این‌ها را هم این‌جوری می‌فرماید که حالا به هر حال امید که این‌ها بخشیده بشوند. «وَكَانَ ٱللَّهُ عَفُوًّا غَفُورًا». به هر حال خدا عفو و غفور است. امید بخشیده بعدش تازه همین‌ها را و مجموعه این‌ها را دعوت می‌کند.
«وَ مَن یُهَا جِرْ فِی سَبیلِ ٱللَّهِ یَجِدْ فِی ٱلأَرْضِ مُرَاکَمَةً کَثِیرًا». وعده می‌دهد: «تو به خاطر من اگر هجرت کنی، من آنجایی که می‌روی را برایت تأمین می‌کنم، امکانات می‌دهم، زندگی‌ات را روبه‌راه می‌کنم». نترس که: «آقا شغل‌ات اینجاست، خانواده‌ات اینجاست». تو به خاطر خدا مهاجرت کن، من تأمین شغل می‌کنم، من آب و نان‌ات را می‌رسانم. این هم وعده یک خدا است.
این‌ها می‌شوند دسته اول از مستضعفین. دسته اول کیا بودند؟ می‌ماند اصلاً به یادها می‌آید. دسته اول از مستضعفین کیا بودند؟ راهی نداشتند، هیچ چاره‌ای نداشتند که این آیات مرتبط با این‌ها است.
می‌رویم سراغ دسته دوم. دسته دوم آن‌هایی بودند که مستضعفند، در فشارند، ولی راه هست، یک تکانی به خودشان بدهند، کمی شرایط عوض می‌شود. حالا راه هست؛ نه یعنی الان صد جا لوکیشن اپلیکیشن زده که آدم مسلمان، اینکه تحت ظلم ظالم، بیا اینجا بنشین، اینجا برایت یک خانه دارم، لوکس فول آپشن، پر از امکانات، بیا اینجا بنشین زندگی کن، فقط راه بیفتد برود آنجا زندگی کند. این معنایش این نیست که این مستضعفین این‌جور شرایط برای‌شان فراهم است، ولی به هر حال این‌جوری است که لااقل می‌توانند بزنند به دریا، همان داستان حضرت موسی دیشب. راه دارد یعنی این‌جوری راه دارند یعنی تا وقتی بالاخره در دریا می‌شود رفت، باز هم تسلیم فرعون نمی‌شوند.
خیلی عجیب است ها! ببینید این‌ها آن معارف ناب دین است که خیلی جامعه ما حتی که این همه در این سال‌ها اشباع شده از معارف دین و آیات و روایات، این حرف‌ها برایش خیلی دور است. گاهی چه برسد به جاهای دیگر دنیا، چه برسد به این امت فلک‌زده اسلامی در این کشورهای عربی که اصلاً بویی از این حرف‌ها و این آیات قرآن انگار به مشامشان نرسیده.
دسته دوم مستضعف، آن‌هایی که بالاخره همین‌قدر می‌تواند یک کاری بکند، از این شهر باشد برود آن شهر. حالا من یک نمونه برایتان مثال می‌زنم که قرآن یکی از دسته‌هایی که یاد کرده و ما همه داستانش را بلدیم، همین‌ها هستند و چقدر عجیب است داستان این‌ها که معمولاً این زاویه داستان‌شان اشاره نمی‌شود. کمی جلوتر عرض می‌کنم چند تا گروه را بگویم به عنوان این مستضعفان.
یکیش خود انبیا. انبیا خودشان کسانی‌اند که همیشه در جامعه مستضعف بودند. انبیا که هیچ وقت جزء طبقات برخوردار و ثروتمند و با امکانات نبودند. حضرت سلیمان بود، آن هم از اول این‌جوری نبود. اولاً که ارث پدرش بود که پدرش هم لیف می‌بافت و تازه قبل از این هم که پیغمبر بشود، سرباز بود در آن قضیه‌ی طالوت و جالوت. آن داستان‌ها از خودش رزم‌آوری نشان داد و بعد خدا بهش حکومت داد و بعد دیگر حالا قدرتمند شد و ثروت و فلان و امکانات و این‌ها که تازه آن هم برای خودش نداشت، ثروت عمومی بود. بعد آن امکانات حکومتی منتقل شد به حضرت سلیمان. حضرت سلیمان هم از خودش چیزی نداشت. این هم که داشت، این بود داستانش. بقیه انبیا همیشه طبقات ضعیف و مستضعف و محروم و همه یا یتیم و یا چوپان.
داستانش یک مصداق واضح برای این مدل از مستضعفین، خود انبیا. یکی از مصادیقش حضرت شعیب است. من چند تا مصداق می‌خواهم برایتان بگویم. این‌ها را یادداشت کنید. دیگر حالا امشب، بعد هرجور که می‌شود مرتب صحبت می‌کنیم. دارم ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ مرتب ان‌شاءالله تا آخر بتوانم مرتب می‌آییم جلو.
دسته دوم از مستضعفین یکیش خود انبیا، یکی از این انبیا حضرت شعیب در سوره مبارکه اعراف. این‌ها همیشه وقت چه داستانی دارند؟ همین که می‌خواهند متدین بشوند، تسلیم حرف خدا بشوند، چوب و چماق مستکبرین بر سر این‌ها شروع می‌شود. پدر این‌ها را در می‌آورد. مگر می‌شود تو در جامعه‌ای که زیر و زبر در مشت مستکبران است، شما وایسی راحت بگی: «آقا من زیر بار حرف شما نمی‌روم، من می‌خواهم مطیع خدا باشم، من خودم تابع یک دین دیگرم». نگاهت کنند، به‌ت امکانات هم بدهند، ساکت و مستکبری پدرت را در بیاورند.
«قَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ». ملأ را دیشب توضیح دادم. ملأیی که مستکبر بودند از قوم شعیب، به شعیب گفتند: «لَنُخْرِجَنَّكَ يَاشُعَيْبُ». اگر بخواهی روی این حرف‌هایی که می‌زنی وایسی، بیرونت می‌کنیم، اخراجت می‌کنیم. «وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ» هم خودت را اخراج می‌کنیم هم مؤمنانی که با تو ایمان آوردند. «مِنْ قَرْیَتِنَا» از شهر و روستامان بیرون‌تان می‌کنیم. «أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا». چقدر این عبارت مهم است! یک راه دارد اینجا بتوانی بمانی، به‌ت امکانات بدهیم، به عنوان شهروند قبول‌ات داشته باشیم، خون تو را ازت نگیریم، شغلت را ازت نگیریم، آوارت نکنیم. آن هم چیست؟ برگردی تو در آن باورهای ما، برگردی از حرف‌هایی که می‌زنی، ارتداد!
پس این مستضعفین هم با یک چالشی مواجه می‌شوند. مستکبرین به این‌ها فشار می‌آورند و می‌گویند: «اگر می‌خواهی فشار را بردارم، یک راه دارد». آن هم این است که باید مرتد بشوی. این داستان‌ها را بدونید آقا! گول چیز نخوریم. فکر نکنیم دعوا سر نفت و هسته‌ای و بمب و موشک و این چرت و پرت‌هاست. داستان این است: مستکبرین از شما ارتداد می‌خواهند. «لا تعودون فی ملتنا». و برگردی. باید این موضوع ما را قوی کنی. پرچم دیگر نباید بلند کنی. دستور دیگر نداریم. دین دیگر نداریم، اعتقاد و مرام و مذهب دیگر نداریم. حرف این است. موشک را کی کار دارد؟ تو با من باش. من موشک هم لازم باشد بهت می‌دهم. هسته‌ای هم بهت می‌دهم. من با موشک و هسته‌ای چیکار دارم؟ من با این فکر کار دارم. برگردی. «لا تعودون فی ملتنا».
جواب می‌دادند: «قَالَ أَوَلَوْ کُنَّا کَارِهِينَ». حتی ا گر ما بدمان هم بیاید، باز زورکی ما را برمی‌گردانید؟ علامه طباطبایی مباحث زیبایی دارد. می‌فرماید که: «اَنَ یرجع اِلَى مِلَّتهمْ بالاِرتدادِ عَن دِینِ التَّوحیدِ». مستکبرین از این مستضعفین یک چیز می‌خواستند. تازه این‌ها انبیا بودند، بقیه که دیگر هیچی. انبیا که انبیا بودند. مستکبرین از این‌ها ارتداد می‌خواستند؛ ارتداد از دین توحید. «خدا را نداریم با هم. یک کلمه من مشکل دارم. وحدانیت و الله و این‌ها نداریم. این را بگذار کنار، برگرد بین ما بیا بین ما». ارتداد می‌خواهد، ارتداد از دین توحید می‌خواهد.
حالا پاسخ این‌ها را ببینید چقدر فوق‌العاده است این آیات قرآن. حضرت شعیب و همراهانش چی جواب می‌دادند؟ آن‌ها می‌گفتند: «یا فشار، تحریم، گرفتاری، آوارگی، بی‌سر و سامانی، یا ارتداد». این دوگانه است. پاسخ این‌ها چی بود؟ «بیا مذاکره کنیم!» ما که دعوا نداریم آقا! این حرف‌ها چیست؟ «گفتمان و این حرف‌ها». دیگر حالا خیلی دست و بال بازی ندارم برای صحبت کردن. پاسخ این‌ها این بود: «قد افترینا علی الله کذبا ان عدنا فی ملتکم». اگر از دین توحید برگردیم، «افتراء علی الله» است. بستیم. هی در قرآن می‌گوید: «افتراء علی الله»، «افتراء علی الله». آن‌هایی که گفتم: «ملائکه دختر خدایند»، یک گروه بودند ۱۰ هزار سال پیش رفتند، هی خدا می‌گوید: «افتراء علی الله»، «افتراء علی الله»، «افتراء علی الله». اینجا می‌گوید: «یکی از مصادیق افتراء علی الله همین است که پرچم توحید را بلند می‌کنی، مستکبری می‌زنند تو سرت، تسلیم می‌شوی برمی‌گردی». این اسمش برگشت نیست، اسمش تسلیم شدن نیست، این اسمش «افتراء علی الله» است. این معنایش این است که ما رفتیم دیدیم بابا خدا با ما کاری ندارد. خدا از پس تأمین نیاز ما بر نمی‌آید. آخرش دیدیم که بابا یک نفر می‌تواند ما را زیر پر و بال بگیرد، همین مستکبرین. نه! این افترا یعنی این. دیدی اگر بخواهیم با خدا باشیم از آب و نان می‌افتیم؟ بدبخت می‌شویم؟ آقا لت و پار می‌شویم، می‌خورند، می‌کشند. قرآن را نشنویم این حرف‌ها را؟
«قد افترینا علی الله ان عدنا فی ملتکم بعد اذ نجانا الله منها». بعد از اینکه خدا ما را از کفر و شرک نجات داده، وقتی دوباره برگردیم، «افتراء علی الله» است، تهمت به خداست. «وَمَا یَکُونُ لَنَا أَنْ نَعُودَ فِیهَا». ما این کاره نیستیم که دوباره برگردیم در آن خط. قبل به قبل انقلاب برنمی‌گردیم. برگردیم «افتراء علی الله» است. ما برنمی‌گردیم. «إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّنَا». مگر اینکه خدا ما را ول‌مان کند، دوباره خدا تو سرمان بزند برگردیم.
«وَسِعَ رَبُّنَا کُلَّ شَیْءٍ عِلْمًا». خب حالا استراتژی‌تان چیست؟ زیر بار حرف مستکبرین که نمی‌روی، ارتداد که پیدا نمی‌کنی، زور هم که نداری. حالا می‌خواهی چکار کنی؟ این استراتژی و راهبرد عجیبی که قرآن می‌گوید انبیا اینجا فقط یک راهبرد دارند: «عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنَا». به خدا توکل. همه کاره اوست. همه عالم در مشتش است. همه اسباب در جنگ با اوست. ما باور داریم بهش. ما رزاق می‌دانیم، ما او را خالق می‌دانیم، ما او را رب می‌دانیم. خالق و رازق و رب، خود شما مستکبرین هم اوست. همه این داستان‌ها هم امتحان است. اراده ورق را برمی‌گرداند. حالا برایتان می‌خوانم آیاتی که اشاره به این مطلب.
راهبرد اول انبیا در این موقعیت، راهبرد اول این مستضعفین در این موقعیت این است که می‌گویند: «ما توکل می‌کنیم».
راهبرد دوم چیست؟ «رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ». علامه طباطبائی ازش تعبیر می‌کند به «استفتاح». «استفتا» نه ها! از دفتر مرجع «استفتا» می‌کند، «استفتاح» پایه جیمی «طلب فتح». هم توکل می‌کند، هم طلب فتح می‌کند از خدا. فتح می‌خواهم، خدا می‌تواند فتح برساند. این شب‌ها هم که رهبر حکیم و عزیز ما فرمودند سوره فتح را بخوانید، این همان «استفتاح» است. این راهبرد ماست. توکل و استفتاح. با خواندن این سوره از خدا طلب فتح می‌کنیم. خدا می‌تواند فتح را برساند. خدا می‌تواند نصر را برساند. «وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ». دست اوست. این راهبرد ماست.
آدم مؤمن راهبردش این است. چارت شعارها را دیگر تکرار نمی‌کنیم ها! دعوا نکنیم و باز با هم سر یک چیز دیگری تعهد کنیم و... نمی‌خواهم مطلق زیر آب این‌ها را بزنم. در یک شرایطی این‌ها لازم است، ولی نه به معنای اینکه برگردی از آن چیزهایی که باور داری، تسلیم بشوی، آن شعارهایی که پای علم توحید می‌دادی، همه را تو گلویت قورت بدهی، دیگر صدایت در نیاید. نه! صدایت رسا باشد. فریادت را بزن. بگو: «من زیر بار حرفی غیر از خدا نمی‌روم. فشار هم بخواهید زیاد کنید، توکل می‌کنم و از او طلب فتح می‌کنم». «أَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِینَ». خدایا تو خیرالفاتحین هستی. از تو فتح می‌خواهم.
این یک مصداقش بود. حضرت شعیب.
مصداق بعدی خود انبیا. عرض کردم تمام انبیا، همه انبیا با این چالش مواجه بودند. در سوره مبارکه ابراهیم از آیات ۷ به بعد این مطلب را داریم. به آیه ۱۱ که می‌رسد، می‌فرماید: «وَ مَا لَنَا أَلَّا نَتَوَکَّلَ عَلَى اللَّهِ». این راهبرد تمام انبیاست. وقتی با چالش مواجه می‌شدند، با قلدرها مواجه می‌شدند، با مشت سخت مواجه می‌شدند، پاسخ‌شان این بود که ما یک کار می‌کنیم، آن هم توکل به خداست. چرا توکل به خدا نکنیم وقتی راه را به ما نشان داده؟ وقتی لطفش را تا به حال دیده‌ایم؟
راهبرد دوم که به آزارها صبر می‌کنیم (با این اذیت و آزارها از راه درنمی‌آییم، ادامه می‌دهیم). «وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُون». اینجا کفار به این‌ها چی می‌گفتند؟
«قَالَ الَّذِينَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ». کفار به این انبیا می‌گفتند: «لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنَا». آواره‌تان می‌کنیم، پرت‌تان می‌کنیم بیرون. «أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا». یا ارتداد، یا آوارگی، بیچاره‌گی، فقر و فلاکت، یا ارتداد. این چیزی بود که کفار مستکبرین سر راه انبیا می‌گذاشتند. مذاکره بود دیگر، مذاکره قرآنی دیگر. گفتگو دیگر. مذاکره منظورش این است که: «برویم بنشینیم فقط گفتگو بکنیم». این‌ها گفتگو می‌کردند، مذاکره این است دیگر. «می‌خواهیم برویم این‌ها را بگوییم». خب خیلی خوب است. همین الان اول تکرار کنید، زبان‌تان عادت کند. توانستیم به تپق نیفتیم، از تو لپ‌لپ که درنیامدیم دیگر. چیزهایی حالیمان می‌شود. مذاکره. آن‌ها می‌گویند: «یا آوارگی یا ارتداد». شما می‌گویید: «توکل». خب الان همین الان بگویید دیگر.
در مذاکره گفتگو کنیم. به قول آیت‌الله جوادی آملی، استاد معظم فرمود: «آن‌ها همه گزینه‌ها را گذاشته‌اند روی میز. شما بگویید لبیک یا حسین گزینه‌ای روی میز ماست». گزینه ما هم این است. مذاکره کردن!
دیگر چی می‌گویند؟ «یا آوارگی یا ارتداد». «فَأَوْحَیٰ إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ». اینجا که آن‌ها در این دوگانه می‌گذارند: «یا آوارگی یا ارتداد»، خدا به انبیا وحی می‌کند: «لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِینَ». نخورید ها! خیالتان تخت باشد، ظالم را نابود می‌کنم. سفت وایسا. دلت نلرزد. قرص باش. ظالم را نابود می‌کنم. فیلمی که تازگی از شهید رئیسی عزیز بیرون آمده بود، به یکی از این ظالمان در تلفُن‌اش می‌گفت: «خوش باش که ظالم نبرد راه به جایی». این همانی است که خدا به انبیا وحی می‌کند.
در این موقعیت «وَلَنُسْکِنَنَّکُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ». در این شرایط که آن‌ها می‌گویند: «آواره‌تان می‌کنیم از این شهر و دیار بیرون‌تان می‌کنیم»، خدا به انبیا وحی می‌کند: «غصه نخورید، من این‌ها را بیرون می‌کنم، شما را ساکن اینجا می‌کنم. من شما را ساکت می‌کنم». «لَنُسْكِنَنَّكُمُ»، هم لام دارد هم نون تأکید. «مِنْ بَعْدِهِمْ». یعنی این‌ها را بیرون می‌کنم. فرعون را بیرون می‌کنم. فرعون می‌خواهد شما را بیرون کند، فرعون را می‌ریزم در دریا.
«ذَٰلِكَ لِمَنْ خَافَ مَقَامِي وَخَافَ وَعِیدِ». البته مال کسی است که از من بترسد، نه از هیمنه توپ و تانک. از اینکه من پشتش را خالی کنم بترسد. از وعده‌های من بترسد، از حشریات من بترسد. اونی که این‌جوری باشد، من هوایش را دارم. این هم شد دسته دوم.
دسته سوم، یعنی مصداق سوم که عرض کردم داستان عجیبی دارد، معمولاً داستانش را فقط از این باب شنیده‌ایم که: «آقا این‌ها ۳۰۰ سال زنده ماندند». داستان چی بود؟ منظور کیا بودند؟ اصحاب کهف. داستان اصحاب کهف این است که: «آقا یک جماعتی بودند، این‌ها رفتند خوابیدند و دیگر اینکه صبح پا می‌شویم می‌رویم، همه‌چی عوض شد». یعنی ما هر شب یک بار ۳۰۰ سال بگذرد یک دور در واقع قیمت مرغ... یعنی اصحاب کهف اگر در این شرایط بودند، نمی‌دانم بعد از ۳۰۰ سال می‌آمدند دیگر چی فکر می‌کردند؟ توقعاتی داشتن که بعد ۳۰۰ سال قیمت ثابت مانده باشد. ماهی ۳۰۰ روز، ۳۰۰ ساعت، قیمت ثابت بماند! اصلاً باورمان نمی‌شود.
داستان این‌ها چی بود؟ داستان این‌ها این بود که این‌ها مستضعف بودند. مستکبرین می‌خواستند این‌ها را ببرند زیر یوغ، حرف‌گوش‌کن بار بیاورند. این‌ها توان داشتند که حرف گوش ندهند. چقدر توان داشتند؟ سبحان‌الله از این قرآن و این معارف! چرا داستان اصحاب کهف را کشید وسط؟ می‌خواست بگوید: «توی مستضعف، دیگر از اصحاب کهف که بدتر و بدبخت‌تر نیستی! این‌ها همین توان را داشتند که بروند در غار زندگی کنند». دیگر آمریکا بهتان فشار آورد. آنقدر که زور داری، تو در غار. آنقدر که می‌توانی، تا آنقدر که توان داری، باز هم حالا تا غارت را برو ببینیم بعدش چی می‌شود. تو از همین الان تو موقعیت برتر که داری می‌زنی و می‌بری، تو دیگر کی هستی؟ چقدر باید آدم ساده‌لوح باشد به این‌ها بگوید مؤمن، به این‌ها بگوید مسلمان! هر چند اسلام ظاهری احکامش سر جای خودش است. دیگر از اصحاب کهف که بدتر نیستی. برو تو بیابان، برو تو کهف، برو تو غار. من آنجا ۳۰۰ سال نگهت می‌دارم.
این داستان اصحاب کهف است.
(سیاسی است؟)
من که یک چیزی خواسته بگویم. بله خب، معارف قرآن زوایا هزار بعد هم دارد. اشاره می‌کند، یکیش به این است که: «آقا آدمیزاد ۳۰۰ سال هم می‌تواند بخوابد». ما هم یک بعدش را فقط گرفتیم. اصل داستانی که تو زیر بار مستکبر نرویا، ولو همین قدر زور داری که تا غار خودت را برسانی. تازه آن‌هایی هم که هیچ راه دررو نداشتند، آخرش فرمود: «شاید ببخشم‌شان». این قرآن این است. معارف دین این است که امام زمان وقتی می‌آید، همه فکر می‌کنند قرآن جدید آورده. این‌ها را دوباره می‌گوید.
اصحاب کهف تازه وقتی بیدار شدند (این آیات قرآن خیلی فوق‌العاده است) وقتی بیدار شدند ۳۰۰ سال گذشته. فکر کردند یک چند ساعت گذشته است. استرسی که این‌ها بین‌شان بود، آیه دارد اشاره می‌کند: وقتی پول دادند یکیشان که برود خریدی بکند، راهنمایی کرد بهش که حواس‌ات باشد، یک جایی بروی که غذای خوبی پیدا کنی. این‌ها که حروم‌خورند و آلوده است اموال‌شان، این‌ها سراغ این‌ها نرو. بعد گفت: «خیلی مراقبت داشته باش. داری می‌روی خرید کنی، کسی نفهمد. «إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْكُمْ یَرْجُمُوکُمْ». اگر بفهمند ما همان گروهی هستیم که زیر بار مستکبری نرفتیم، پیدا مان کنند اول رجم‌مان می‌کنند». که علامه طباطبائی می‌فرماید: «رجم بدترین نوع قتل است، سنگ که هم می‌کشد هم اوج نفرت را نشان می‌دهد». یعنی در همچین موقعیتی، در همچین جامعه‌ای بودند این‌ها که بعد اینکه علم توحید را بلند کردم، فقط بلند شدن گفتند: «ربنا الله». همین آیه‌ای که معروف است که «ثم استقاموا». این‌ها دیگر همین فقط گفتند: «الله». همین‌قدر.
نمی‌توانستند بگویند. همه گفتند: «ما فقط خدا را قبول داریم». بعد مجبور شدند متواری شوند و گفتند: «الان در شرایطی هستیم که بفهمند ما همان گروه هستیم، بگیرندمان سنگسارمان می‌کنند». «أوْ يُعِيدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِم». یا مرتدمان می‌کنند. در این شرایط بودند. برای فرار از ارتداد به غار پناه آوردند. برای نه گفتن به مستکبری، نشان رفتن در بیابان‌ها، در کوه. «ولن تفلحوا إذًا أبدًا». که وقت‌شان کم است. من دیگر فرصت ندارم. بخوانید این آیات را در تفسیر المیزان، علامه خیلی نکات زیبایی در تفسیر این آیات اشاره می‌فرماید که چرا گفتند: «اگر ما را بگیرند، یا سنگسار می‌کنند یا مرتد». یعنی از این‌ها می‌خواهند که باید به سجده بیفتیم. همان کارهایی که این‌ها می‌خواهند را انجام بدهیم. تا این را از ما نگیرند، ولمون نمی‌کنند. این شد آن استعدادی که ازش می‌ترسیدند. این هم شد دسته سوم اصحاب کهف.
بعد قرآن در آیاتی خیلی سریع بگویم و بحث را کم کم جمعش کنم. در آیاتی به این اشاره می‌کند: «شما مستضعف‌هایی بودید که من یک جاهایی یک چشم‌هایی از پیروزی را بهتان نشان دادم. یک جاهایی که اوضاع قفل بود، همه‌چی بسته بود، زدید جلو دیدید برنده شدید». «وَاذْكُرْوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الأَرْضِ». یادتان می‌آید در مکه چقدر کم بودید؟ مستضعف بودید. «تَخَافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ». در وضعیتی بودید مثل عقابی که می‌آید جوجه را برمی‌دارد می‌برد. مشرکین این شکلی روی شما سوار بودند. در این شرایط بودید. «فَآوَاكُمْ وَأَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ». خدا به شما مأوا داد، با نصرتش کمک‌تان کرد. یادتان بیاید، یادتان نرود. مستضعف بودید. نگفتین به مستکبرین. خدا در را باز کرد. بعدش هم همین است.
«وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ». خدا طیبات بهتان داد، اوضاعتان عوض شد. از آن فقر و فلاکت در آمدید. از شعب ابیطالب بیرون آمدید. زنده بیرون بیاید بعد چند سال بعد تبدیل به این امپراتوری بشود، کار خداست. باورت نمی‌آید این پشه در ساحت مستکبری! راهت را برو.
یک آیه دیگر در سوره مبارکه اعراف، آیه ۱۳۷: «وَاَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْاَرْضِ وَمَغَارِبَهَا». آن مستضعفینی که در شرق و غرب زمین مستضعف بودند، راه دررو نداشتند، هیچ راهی نبود. شرق می‌رفتند گرفتار، غرب می‌رفتند گرفتار. «من این‌ها را کاری کردم که همان‌ها، همان مستکبری که راه به روی این‌ها بسته بودند، این‌ها را در قفس گذاشته بودند، بیرون مفت و مجانی همه را تحویل این‌ها دادند».
«وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَىٰ عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ بِمَا صَبَرُوا». البته این هم که کردم، به خاطر چیزی است که صبر کردند. این صبر هم البته راحت نیست. در بعضی آیات دیگر فرمود: «بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ». قلب‌تان می‌آید در گلویتان تا در نصرت باز بشود. صدا همه در می‌آید که «مَتَىٰ نَصْرُ اللّٰهِ». این هم نیست که حالا چهار تا تیر و ترقه آمد بعد دیگر نصرت برسد. جان کندن دارد. ولی پیروزی دارد. تو زیر بار مستکبر نرو. تو برنگرد. تو مرتد نشو. عقب‌گرد نکن. این هم یک مصداق دیگر از این مستضعفین.
مصداق آخر را عرض بکنم. حضرت هارون یکی دیگر از این مصادیق مستضعفین که وقتی حضرت موسی بهش گفت: «تو اینجا بودی و این‌ها گوساله‌پرستیدن». برگشت گفت: «يَبْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِی اِسْرَآئِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي». «اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ کَانُوا یَقْتُلُونَني». این‌ها من را مستضعف کردند . من البته حرفم را زدم، واکنشم را نشان دادم. ولی دیگر بیشتر از این نمی‌شد، می‌کشتند من را. این هم یکی دیگر از این مستضعفین.
که این آیه را در بعضی روایات ما به وجود نازنین امیرالمؤمنین علیه‌السلام تطبیق داده‌اند و آیه‌ای بود که امیرالمؤمنین خواند در جریان سقیفه. امیرالمؤمنین جزء آن دسته از مستضعفینی بود که مرتد نشد و هر آنچه داشت گذاشت وسط در نه گفتن به این مستکبرین. تا پای جان رفت و همسرش نه، تا پای جان رفت. تا مستضعفی بود که نه گفت به این روایت را بخوانم.
خیلی روایت دردناکی است. دارد که وقتی از او درخواست بیعت کردند، بهش گفتند: «بیا، بیعت کن». فرمود: «فإن لم افعل فَمَه». بیعت نکنم چی می‌شود؟ نه، گفت اول به این‌ها نگفت: «اگر بیعت نکنم چی می‌شود؟» گفتند: «والله الذی لا اله الا هو نضرب عنقک». به خدایی که جز او کسی نیست گردن تو را اینجا می‌زنیم. «فالتفت علی الی قبر». یک نگاهی به قبر پیغمبر کرد. صدا زد: «یابن اُمَّ انَّ القومُ استضعفونی و کادوا یقتلون». «برادر! مستضعفم کرده‌اند. می‌خواهند من را بکشند». که اینجا طبق نقل ابن ابی الحدید صدا زد: «وا جعفرا!» کو جعفر؟ بعد خودش فرمود: «ولا جعفرَ لِی الیوم». امروز بی جعفرم. بعدش فرمود: «وا حمزتا!» کجاست حمزه؟ بعد خودش جواب داد: «ولا حمزةَ لِی الیوم». امروز بی حمزه‌ام. اگر حمزه و جعفر بودند این‌جور ضعیف نمی‌شدم.
تازه کی این را فرمود؟ وقتی که فاطمه بود! که این زن هم کار حمزه را برایش کرد، هم کار جعفر را برایش کرد، همه را کرد. یک تنه برایش خطبه خواند، برایش سخنرانی کرد، چادر به کمر زد، خانه به خانه در زد، مسجد رفت، برای سیلی خورد، برایش زبان خوب (بود)، دامنش آتش گرفت. تازه فاطمه بود. اینکه فرمود: «استضعفونی» مال وضعیتی بود که فاطمه بود. نمی‌دانم فردا شب که فاطمیه نیست آنجا با پیغمبر بخواهد نجوا کند چی می‌گوید. البته یک کمی می‌دانم. همین که فاطمه را در قبر گذاشت، صدا زد: «یا رسول الله اَلصَّبر یا رسول الله». دیگر توان ندارم. من دیگر صبر ندارم. من دیگر قدرت ندارم. من دیگر کس ندارم.
در بعضی از روایات اشاره کرد به آن جمله حضرت لوط وقتی در فشار قرار گرفت. حضرت لوط خطاب به کفار فرمود: «لَو أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً». کاش یک جماعتی داشتم، یک قدرتی داشتم با شما درگیر می‌شدم. امیرالمؤمنین هم فرمود: «لو ان لی بکم قوه». کاش توان داشتم. کاش کس و کار داشتم. کاش نیرو داشتم. یک نیرو، آن هم امشب شب آخرش است. این نیرو که امشب هرچی امیرالمؤمنین نگاه می‌کند، می‌بیند این نیرو دیگر نیرویی در تنش نمانده. دیگر رمقی برایش نمانده. دیگر از جا بلند نمی‌تواند بشود. پیغامبر به امیرالمؤمنین: «یا ابا ریحانتین، ای پدر دو ریحانه‌ی من، به زودی رکنَت شکسته می‌شود». وقتی پیغمبر از دنیا رفت، امیرالمؤمنین فرمود: «این رکن اولم بود». «هذا رکن الاول». فردا شب که فاطمه را در قبر گذاشت، فرمود: «هذا الرکن الثانی». این هم رکن دومم. آخر امام صادق فرمود: «مادر ما منهدة الرکن شده بود». مادر ما رکن شکسته بود. اینکه سرش را بسته بود، «ناهلة الجسم» شده بود، ساعتی یک بار غش می‌کرد، به خاطر این بود که رکن شکسته بود. اگر از این روایت بخواهم استفاده کنم، معنایش این است که از فردا شب حال علی، حال این ۹۰ روز فاطمه مادرمان است.
چند بیت از امیرالمؤمنین امشب بخوانم برایتان در دیوان امیرالمؤمنینی که چاپ شده است. این ابیات موجودند. خیلی دردناک است. خیلی عجیب است. معمولاً این شخصیت‌هایی که خیلی تو دارند، وقتی گاهی می‌خواهند یک حرفی را به بعضی منتقل کنند، در قالب شعر می‌گویند. یک شعری می‌سرایند که اهل فنش می‌فهمند. امیرالمؤمنین بسیار از این احوالاتش در مصیبت فاطمه زهرا را در قالب شعر سروده است. من چند بیتش را برایتان بخوانم و ان‌شاءالله عزیزمان فیض بدهند.
یکی از این ابیات این است. می‌فرماید: «کنا کزوج حمامةٍ». من و فاطمه مثل دو تا کبوتر بودیم. «مَتمَتِعینَ بِالَصِحةِ وَ الشّبابِ». با صحت و جوانی خوش می‌گذراندیم. «دَخلَ اَلزَمان و بَینَنا فَارَقَ بَينَ الْبينَيْنِ». بین‌مان جدایی افتاد. «اَنّ الزَمانَ اَلْأَحْبابِ». روزگار می‌آید بین عاشق‌ها فاصله می‌اندازد. بعد فرمود: «حبیبٌ لیس یعدلُه حبیبٌ». فاطمه مگر لنگه نداشت. «وَ ما لِسِواه فِی قَلبِی نَصِيبٌ». اصلاً غیر از فاطمه کسی در دل من سهم ندارد. «حبیبٌ غابَ عن عینی و جسمی». معشوقی بود که دیگر از جلو چشمم ازم دور شد. «و عن قلبي حبیبي لا یَغیبُ». ولی از دلم که بیرون نمی‌رود این معشوقه من. کنار قبر فاطمه نشست. این طور گفت. هر کدام از این ابیات را یک جایی گفت. بعضی‌شان را موقع دفن گفت. بعضی را بعد دفن گفت.
این بیت را وقتی دفن کرد فاطمه را این طور، فدایت. اصلاً تصور کن حالت امیرالمؤمنین با حزن کنار قبر نشسته. تک و تنها، در دل شب. دارد شعر خودش با خودش دارد شعر می‌خواند. فرمود: «مالِی وَقَفْتُ عَلَى الْقُبُورِ مُسَلِّمًا قَبْرَ الْحَبِيبِ فَلَمْ يَرُدَّ جَوَابِي». چی شده کنار قبر معشوقم نشسته‌ام، صدایش می‌زنم، دیگر جوابم نمی‌دهد. «حبيبٌ و مالکٌ لا ترد جوابنا؟». رفیق، یعنی... یعنی دیگر جواب ما را هم نمی‌دهی؟ «انسیتَ بِعْدی حِلتَ الأَحْبابِ؟». ما چقدر با هم رفیق بودیم. اینجا بود آن ابیات را سرود. «نفسي علی ظفراتها محبوسةٌ». جانم در گلویم گیر کرده است. ای کاش نفس بعدی که می‌آید، جانم هم با این نفس بیرون بیاید. بعد گفت: «علی الان غصه‌ای ندارد ها، ترسی ندارد. فقط از یک چیز می‌ترسم. «اخشی ان یطال حیاتی». می‌ترسم بعد تو زیاد زنده بمانم». این جمله آخر عرضم. برگشت گفت: «فاطمه جان، می‌خواهم بروم». می‌خواهم بروم. «اینی که می‌روم به خاطر این است که اگر زیاد بنشینم، لو می‌رود قبرت کجاست. اگر [می شد]؛ که قبرت لو نمی‌رفت، آنقدر اینجا می‌نشستم تا من هم بمیرم کنار».
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00