به وقت شام

جلسه دوم

00:48:56
104

این جلسات یک روایت پرکشش از تاریخ و آینده را ترسیم می‌کنند؛ از ورود اهل‌بیت(ع) به شام و فتنه‌های بنی‌امیه تا نقشه‌های صهیونیسم و آرماگدون . در ادامه، جایگاه شام و بیت‌المقدس در روایات آخرالزمانی و پیوند آن با مقاومت امروز ملت‌ها تحلیل می‌شود . نقش ایرانیان به‌عنوان «قوم سلمان» و فرماندهان سپاه امام زمان(عج) به تصویر کشیده شده و فرهنگ مقاومت به‌عنوان رمز بقا معرفی می‌گردد . پیام پایانی روشن است: تاریخ به پیچ بزرگ خود نزدیک می‌شود و این امت باید با ایمان، ولایت و جهاد، مسیر ظهور را هموار کند

معرفی
* تحجر در برابر حق؛ بازخوانی سنت آل فرعون در امت اسلامی [1:39]

* سوره هود: امر فرعون باعث رشد نبود؛ پس چرا دنبال او رفتید؟ [4:16]

* سوره یونس: از شکنجه تا سنگسار؛ بهای ایمان به موسی چه بود؟ [8:03]

* جنگ امروز، جنگ موجودیتی است؛ دل به دریا می‌زنیم یا تسلیم فرعون می‌شویم؟ [12:49]

* توکل به خدا؛ استراتژی راهبردی انبیاء برای عبور از نقطه اوج بحران‌ها [17:32]

* ظاهر، جنایات فرعون، باطن، قدرت مستضعفین؛ سنت الهی در یاری مستضعفین [23:02]

* از حماس تا حزب الله؛ قدرت یافتن جبهه مقاومت در دل سختی‌ها [24:16]

* شکوه ظاهری کفار؛ صحنه‌سازی الهی برای غربال مومنان [26:16]

* وقتی شکوه دنیوی مستکبران، رهبران الهی را هم به فریاد می‌آورد [29:30]

* به شرط استقامت؛ جنود آسمان و زمین در خدمت پیروان مسیر ولایت [37:53]

* آن روز که آتش بر درِ خانه وحی زبانه کشید [42:49]
متن
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
رو شب گذشته از خطبه ۱۵۰ نهج‌البلاغه از امیرالمؤمنین علیه‌السلام عرض کردیم. حضرت فرمودند: «رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأعْقَابِ». فرمودند که بعد از پیامبر، تعدادی به عقب برگشتند؛ به تعبیری، ارتداد جمعی و اجتماعی صورت گرفت. بعد حضرت در عبارتی بعد از این می‌فرمایند: «إِلَّا سُنَّةً مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ»؛ که این سنتی از آل‌فرعون بود. آن چیزی که رخ داد، بعد از پیغمبر حکایت دارد از یک سنتی از آل‌فرعون.
عرض کردیم: اگر منظور قاطبه مردم باشد که این‌ها سنت آل‌فرعون را نشان دادند، معنایش می‌شود اینکه این‌ها استکبار و استبداد نشان دادند و در برابر حق کرنش نکردند؛ آن بسته‌های ذهنیشان، آن جمود ذهنیشان، آن تحجر ذهنیشان را انعطاف ندادند؛ خودشان را با حق تطبیق ندادند؛ خودشان را با دستور قرآن و دستور عترت پیغمبر تطبیق ندادند؛ اگر منظور این «آل‌فرعون»، سنت و آل‌فرعون، عموم مردم باشند.
ولی یک احتمال دیگری هست و آن هم این است که نه، آنچه که رقم خورد بعد از پیغمبر، شبیه آن چیزی بود که در داستان حضرت موسی به واسطه آل‌فرعون رقم خورد. حالا کمی درمورد این، ان‌شاءالله طی دقایقی بتوانیم مطالبی عرض بکنیم. مگر در داستان حضرت موسی، آل‌فرعون چه کردند که اینجا امیرالمؤمنین می‌فرماید بعد از پیغمبر همان داستان دوباره تکرار شد؟
فرعون مستبد بود، مستکبر بود. خود فرعون مستبد بود. مردم مطیع فرعون بودند. خب، یک تعدادی که همیشه حرف‌گوش‌کن فرعون بودند. یک تعدادی هم تمایل پیدا کردند به حضرت موسی علیه‌السلام، ولی این‌ها هم از ترس فرعون یا نمی‌توانستند ابراز بکنند این گرایشی که به حضرت موسی داشتند، یا بعد یک مدتی وقتی که می‌دیدند هزینه و خوف و خطر زیاد است توی این اظهار وابستگی به حضرت موسی، این‌ها هم برمی‌گشتند؛ که حالا آیاتی هست از قرآن که من چند تایش را می‌خواهم تقدیم بکنم. آیات جالبی است.
در سوره مبارکه هود می‌فرماید که موسی را فرستادیم «إِلَى فِرْعَوْنَ وَ مَلَئِهِ»؛ به فرعون و ملأ فرعون. خب، این ملأ را علامه طباطبایی می‌فرماید که آن اشراف قوم و آن بزرگان قوم. مردم وقتی به این‌ها نگاه می‌کنند، هیبت این‌ها دل‌ها را پر می‌کند. امکاناتی دارند، تشریفاتی دارند، خدم و حشمی دارند، دم و دستگاهی دارند. افراد عادی وقتی به این‌ها نگاه می‌کنند، متأثر می‌شوند از جایگاه این‌ها. بعد می‌فرماید که فرعون و ملأ فرعون، این‌ها کسانی بودند که قرار بود به موسی ایمان بیاورند، «فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ».
ولی مردم، حالا آن ملأ که هیچی، این‌ها که با فرعون. مردمی که اینجا بین فرعون و موسی مخیر بودند، امر فرعون را انتخاب کردند، از فرعون تبعیت کردند. خب، این آیه یک اشاره‌ای به این می‌کند که این جایگاهی که این‌ها داشتند—تعبیر علامه خیلی قشنگ است—می‌فرماید که: «إِنَّ أُمَّتَهُمْ لَمْ يَكُونُوا إِلَّا أَتْبَاعًا لَا رَأْيَ لَهُمْ». عموم مردم تابعند، رأی ندارند، نظری ندارند، «إِلَّا مَا رَعَاهُ لَهُمْ وُزَمَائُهُمْ». هرچه این بزرگان، صاحبان مکنت و صاحبان قدرت و صاحبان تریبون، هرچه این‌ها در نظر بگیرند، عموم مردم هم دنبال همین‌ها راه می‌افتند. تبعیت این‌ها از فرعون، تبعیت کردند.
بعد قرآن یک نهیبی می‌زند که «وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ». خب، چرا دنبال فرعون راه افتادید؟ امر فرعون که رشد نمی‌آورد. دنبال کسی باید راه بیفتید، حرفش را گوش بدهید که رشد بکنید. بعد اشاره‌ای به این می‌کند علامه طباطبایی. فرعون چون مردم را به چنگ می‌گرفت، زیر چنگال قدرت خودش قرار می‌داد و جبار بود، دیکتاتور بود، عالی بود، «عَالِیًا مِنَ الْمُسْرِفِينَ» (=حد و حدود مرا)* اهل اسراف بود. اسراف ما معمولاً ذهنیتمان به آقا «آب زیاد مصرف می‌کند، برق زیاد مصرف می‌کند و این‌ها». نه، اسراف به این است که حد و حدود رعایت نمی‌کند. بر آن چیزی که می‌خواهد، تا آنجایی که می‌خواهد خرج می‌کند، بریز و بپاش می‌کند، قاعده نگه نمی‌دارد. این فرعون وقتی می‌خواست به چیزی برسد، هرچه داشت بسیج می‌کرد، هرچه داشت خرج می‌کرد، حد و حدود رعایت نمی‌کرد، فکر چیزی را نمی‌کرد. این می‌شود اسراف. و «عَالِیًا مِنَ الْمُسْرِفِينَ» هم اهل اسراف بود، هم دیکتاتور بود، همه را زیر چنگال می‌آورد.
وقتی اوضاع فرعون این بود، بقیه هم مقهور می‌شدند. بقیه هم می‌دانند که آقا، توانی ندارم برای اینکه بخواهند با فرعون مقابله بکنند. این یک تعدادی بودند که به خاطر این اوضاعی که فرعون داشت، اصلاً از اول سمت موسی نیامدند. یک گروه. یک گروه دیگر هم آمدند سمت موسی. آیه دیگری است در سوره مبارکه یونس، آیه ۸۳. خیلی آیات زیبایی است و خیلی آیات غریبی است. حالا ببینیم این چند تا آیه را که عرض می‌کنم، کنار هم وقتی چیده می‌شود، اصلاً یک چیز عجیب و متفاوتی از قرآن فهمیده می‌شود که خیلی در نوع خودش منحصر به فرد است.
در آیه ۸۳ سوره یونس می‌فرماید که: «فَمَا آمَنَ لِمُوسَى إِلَّا ذُرِّيَّةٌ». «ذریه من قومه». به موسی خیلی کسی ایمان نیاورد. آن‌ور که همه دنبال امر فرعون رفتند، چون فرعون دیکتاتور بود و زور می‌گفت و «ملأ» چشم‌ها را پر کرده بود و این‌ها، یک تعداد کمی ایمان آوردند به موسی. «ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ». این‌ها همین هم از همین قوم و قبیله خود حضرت موسی علیه‌السلام بودند، «إِلَّا خَوْفًا مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَئِهِمْ».
چرا این‌ها کم بودند؟ و یک تعداد خاصی فقط، آن هم از قوم موسی ایمان آوردند؟ که علامه می‌فرماید که این‌ها ضعفا بنی‌اسرائیل بودند. نه فقط از بنی‌اسرائیل بودند، ضعفا بنی‌اسرائیل بودند. که تعبیر علامه طباطبایی این است که «دُونَهُمْ مُلَأَهُمْ وَ الْأَغْنِيَاءُ وَ الْأَشْرَافُ». آن آدم‌های آن ملعون، آن آدم‌های پول‌دار، قدرتمند و این‌ها ایمان نیاوردند. پول‌دارها و قدرتمندهای قوم فرعون که هیچی، حتی پول‌دارها و قدرتمندهای بنی‌اسرائیل هم ایمان نیاوردند. فقط ضعفا ایمان آوردند به حضرت موسی. خب، چرا این‌قدر کم بود؟ چرا این‌ها فقط ایمان آوردند به حضرت موسی؟
علتش این است: «إِلَّا خَوْفًا مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَئِهِمْ أَن يَفْتِنَهُمْ». ترس از اینکه فرعون و ملأ فرعون این‌ها را دچار فتنه کنند. از ترس فرعون و ملأ فرعون ایمان نمی‌آوردند. خب، ملأ فرعون، عرض کردم، یعنی چی؟ چرا این تعبیر از علامه طباطبایی؟ می‌فرماید که این‌ها از این می‌ترسیدند این «أَن يَفْتِنَهُمْ»، «أَنْ يَعْذِبُوهُمْ لِيَعُودُوا إِلَى مِلَّتِهِ». آن‌قدر که شکنجه و فشار بود، وقتی کسی می‌رفت به سمت مکتب موسی، به دین موسی، آن‌قدر لای منگنه می‌گذاشتند که به زور طرف را برمی‌گرداندند. که تو آیاتی از قرآن هم داریم: «لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا». می‌گفتند ما شما را سنگسار می‌کنیم، از شهر بیرون می‌کنیم مگر اینکه دوباره برگردید تو همین آداب و رسوم و قوانین و داستان و دین و کیش و آیینی که ما داشتیم، باید برگردید. برنگردید، همان نقطه اول، همین آش و همین کاسه، پدرتان را درمی‌آوریم.
فرعون یک تعداد زیادی را که اصلاً نمی‌گذاشت بروند سمت موسی. یک تعداد کمی هم که می‌رفت، دائم در ترس و هراس از این بودند که آن‌قدر فشار بهشان بیاید و با انواع و اقسام تحریم و فشار و ابزارهای شکنجه و آزار، همین چهارتا را هم برگردانند. «أَن يَفْتِنَهُمْ»، این «أَن يَفْتِنَهُمْ» را علامه می‌فرماید یعنی با عذاب برشان گرداند به همان مرام قبلی. و «وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ». فرعون اهل علو بود، اهل اسراف، پدر همه را درمی‌آورد، به کسی رحم نمی‌کرد، مراعات حد و حدود نمی‌کرد.
پس داستان چی شد؟ داستانی بود که آقا، فرعون با آن ابزارهای قدرتی که داشت، با آن فشارهایی که می‌آورد، نمی‌گذاشت کسی مسلمان بشود به موسی. اگر هم کسی مسلمان می‌شد، آن‌قدر بهش فشار می‌آورد که برمی‌گشت. امیرالمؤمنین فرمود که در داستان سقیفه، بعد از رحلت پیغمبر، همان چیزی رخ داد که سنت فرعون بود؛ یعنی چی؟ یعنی اولاً شکوه و هیبت ظاهری و مکنت مادی این طیف مقابل ما آن‌قدر زیاد بود که خیلی‌ها همین‌جور مسحور و فریفته این‌ها شدند. یک تعدادی هم که می‌دانستند حق چیست، می‌توانستند تشخیص بدهند، آن‌قدر فشار زیاد بود، آن‌قدر تحمیل بود، آن‌قدر اکراه و اجبار بود، می‌دیدند که آقا، پدرشان درمی‌آید اگر بخواهند اقرار کنند به اینکه حق مال کیست.
این‌جور شد که دور موسی، همان‌طور که دور موسی خلوت شد، دور امیرالمؤمنین خلوت شد. این یک داستانی دارد. این فقط مال آن ایام نیست. این یک امتحانی است که هر وقت حق می‌خواهد به آن اوج خودش برسد، به آن قله خودش برسد، این امتحان باید رخ بدهد. یک تعبیر رهبر عزیز انقلاب به کار بردند درمورد این ایامی که توش هستیم. فرمودند که: «جنگ موجودیتی بین ما و نظام استکبار». یک جنگ موجودیتی شده. انگار یک جوری ما دستمان به گلوی همدیگر است و داریم فشار می‌دهیم. ما و حالا این نظام سلطه آمریکا و اسرائیل و همه که بالاخره یکی از پا درمی‌آید، کار به اینجا رسیده.
یک همچین برهه‌ای را ما تو تاریخ، خصوصاً تو داستان بنی‌اسرائیل تجربه کردیم. کجا بود؟ وقتی که این‌ها شبانه با حضرت موسی حرکت کردند که نجات پیدا کنند، به دریا رسیدند. یک‌هو برگشتند دیدند فرعون با سپاهش سواره از پشت دارند می‌آیند. روبه‌رو دریا، پشت سر فرعون. اینجا آن نقطه‌ای است که یا موسی می‌ماند یا فرعون. دیگر تمام است. آخر داستان است. اینجا دیگر جنگ جنگ موجودیتی است. یکی از این صحنه سالم بیرون می‌آید، یکی زنده بیرون می‌آید. شرایط ظاهری را که نگاه می‌کنی، کی زنده بیرون می‌آید؟ فرعون. شرایط ظاهری، شمشیر دست کیست؟ کی سواره؟ کی امکانات دارد؟ یک مشت پابرهنه را که به تعبیر علامه طباطبایی، «ضعفای بنی‌اسرائیل» بودند، بی‌عده و عده بودند، بی‌امکانات بودند، بی‌کس و کار بودند، حضرت موسی برداشته شبانه پا صحنه پا لخت آورده تا لب دریا. هیچی هم ندارند. روبه‌رو دریاست. تنها راه نجات این است که بپرند تو آب. اگر می‌خواهند به دست فرعون سلاخی نشوند، چون فرعون سلاخی می‌کرد دیگر.
یا باید برگردی. برگردی به ملت فرعون، بروی آنجا هرچه گفت امضا کنی، هرچه داری تحویل بدهی. «غلط کردم! از ۵۷ هرچی گفتم دروغ بود». بلکه از قبلش، از ۴۲ می‌خواهی؟ تا قبل‌تر هم می‌گویم غلط کردم. یک راهش این است. یک راهش این است که وایسی به دست فرعون سلاخی بشوی. یک راهش هم این است که بزنی به دریا که خودت به صورت طبیعی تو دریا غرق بشوی. حضرت موسی کدام را انتخاب کرد؟ زد به دریا. برنگشت به آن چیزی که فرعون می‌خواهد. امکان این هم که بخواهد با او درگیر بشود—حالا به قول ماها سلاخی بشود—را نداشت. تنها راه این بود که بزند به دریا. تو آن لحظه، تو آن نقطه اوج که دیگر نقطه اوج استیصال است و دیگر همه چیز تمام است، نه راه پس دارد، نه راه پیش، یک‌هو دریا باز شد. کف دریا خشکی زد بیرون. موسی با همه سپاهش رد شد. فرعون تو همین دریا غرق شد.
این داستانی است که برای همه ما پیش می‌آید. بنده احساس می‌کنم انقلاب ما هم به این نقطه رسیده. داستان انقلاب اسلامی، داستان مستضعفین، آن پرچمی که به عنوان حق‌طلبی و عدالت، پرچم شیعه را بلند کردیم، الان تو این نقطه است. یعنی از این عبارت رهبر عزیز انقلاب این‌طور برداشت می‌شود. دیگر نه راه پس داریم، نه راه پیش. یا باید برویم خودمان را تحویل بدهیم که تحویلمان هم بدهیم سلاخی می‌کند. بجنگیم هم سلاخی می‌کنیم. تحویلمان هم بدهیم سلاخی می‌کنند. الان مثلاً اگر غزه و حماس بیایند اسرائیل بیعت بکنند، مثلاً به این‌ها آب و نان می‌دهند؟ لب تیغ است. اصل وجودشان خطر دارد. بودنشان خطر دارد. دیگر رحمی نیست، راهی هم ندارد. اسرائیلی‌ها هم دیگر راهی ندارند. آن‌ها هم برایشان راهی نمانده. یا باید برگردی خودت را تحویل بدهی، یا باید وایسی بجنگی. که حالا امروز این ماجرای زدن ما به دریا همین داستان است. همین است که باید کوتاه نیاییم. ما در واقع سه تا راه نداریم، دو تا: یا باید برویم جلو که دریاست، یا باید برگردیم عقب که فرعون.
مردم مدینم ظاهراً تو همچین شرایطی قرار گرفتن ولی آن‌ها چه را انتخاب کردن؟ اینکه برگردن عقب. «علی الاعقاب». امیرالمؤمنین، آن‌ها برگشتن عقب از این مسیری که آمده بودند. داستان امروز ما هم این است. حالا راهبرد انبیا برای این نقطه چیست؟ راهبرد حضرت موسی چی بود؟ وقتی فرعون این‌طور مسلط است، نمی‌گذارد کسی تنفس داشته باشد، نمی‌گذارد کسی راحت دین انتخاب بکند، همه‌چیز اجبار است، همه‌چیز زور است، همه‌چیز دیکته است. جبار. راهبرد حضرت موسی چیست؟ خب الان، الان یا مثلاً آقا مذاکره کنیم، آقا فلان کنیم؟ بعضی‌ها سوزنشان کلاً رو همین گیر کرده. چیز دیگر هم بلد نیستند که اصل تحجر هم همین است، یعنی اصلاً مغزشان کشش ندارد چیزی دیگری بتوانند تصور بکنند و بفهمند.
تو همچین موقعیتی که کار به استخوان می‌رسد، جنگ موجودیت است، همه‌هست و نیست وسط است و دارد همه چیز تمام می‌شود. اینجا آن نقطه‌ای است که هم ایمانت معلوم می‌شود، هم نقطه پیروزی‌ات. آیه بعدی‌اش اشاره می‌کند: «قَالَ مُوسَى». حالا تو همچین موقعیتی که همه می‌ترسند اظهار این را بکنند که «با موسی...». فرعون رحم نمی‌کند، فرعون پدر همه را درمی‌آورد. حضرت موسی یک راهبرد دارد که ماها خیلی‌ها وقتی می‌شنوند خنده‌شان می‌گیرد که «این هم شد راهبرد؟ راهکارتان این است؟» چی فرمود حضرت موسی؟ «قَالَ مُوسَى يَا قَوْمِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُسْلِمِينَ». اینجا باید توکل نشان بدهی. سلاح تو تو این صحنه توکل است. کمااینکه آنجا خودش گفت «إِنَّمَا يَرِبِّي عَلَى صِدِّينَ». من توکل می‌کنم، خودم را می‌سپارم، خدا با من است، زد به دل دریا، دریا باز شد، رد شد. و جالب این است که بنی‌اسرائیل هم تو آن لحظه پای حضرت موسی ماندند. این عجیب است که این مردم تو آن لحظه همچین ایمانی از خودشان نشان دادند. همچین جماعت کج و معوجی را خدای متعال تو عالم این را نگه داشت و ثابت کرد که اگر تو آن لحظه به دریا زدی، آنجا تنها راهبرد، به قول امروزی‌ها، استراتژی توکل است.
خیلی عجیب است. وقتی کارت به استخوان می‌رسد، وقتی همه زمین و زمان را به روت می‌بندد، همه درها را می‌بندد، یک چیزی شبیه این حالت را دارند (دیگر نمی‌دانم چه کار کنم، نمی‌دانم کجا بروم، باید ادامه بدهم) ولی استراتژی این است: «حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ». «حسبنا الله و نعم الوکیل» یعنی چه؟ «حسبنا الله» یعنی آقا، ما محاسباتمان از این امور ظاهری و مادی بیرون است. ما تو حساب و کتابمان فقط خدا را لحاظ کردیم. «حسبنا الله» یعنی وقتی هم که تو حساب و کتابمان خدا را لحاظ کردیم، «نعم الوکیل» است. خودش هم وعده داده: «وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ». «أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ؟». خدا بر بنده‌اش کافی نیست؟ به من بسپار تو واقعاً قبول داری من را یا نه؟ اینجا آن نقطه‌ای است که آدم ایمانش یک تکان جدی می‌خورد و معلوم می‌شود واقعاً باور کرده، قبول. اینجا خیلی تشتشان از پشت‌بام می‌افتد، معلوم می‌شود که نه بابا، شعار بود. تا حالا قیمه می‌دادند، نشسته این. وقتی کارت به استخوان می‌رسد، ول می‌کند. اینجا راهبرد توکل است.
حضرت موسی فرمود: «اگر ایمان دارید باید توکل کنید.» این‌ها برگشتند، گفتند: «عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنَا رَبَّنَا لَا تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ». خدایا تو ما را فتنه برای قوم ظالمین قرار نده. که اینجا علامه طباطبایی می‌فرماید که در واقع این‌ها درخواست کردند از خدا که آن چیزی که آن ضعفی که تو ماست که دشمن روی این حساب کرده و به این دل خوش کرده که می‌بیند ما شرایط ظاهریمان به هم ریخته است، امکانات مادیمان کم است، فقیریم، ناتوانیم، این چیزهایی که از ما دارد می‌بیند و به همین‌ها دل خوش کرده و به پشتوانه این دارد به ما فشار می‌آورد. این صورت و این نما را از ما تو چشم او خراب کن. این‌طور احساس نکند که یک گوشت قربانی افتاده تو چنگش، هر کار دلش بخواهد می‌تواند بکند. آیاتی اشاره به همین دارد که بله، این‌طور شد و ورق برگشت.
آیات دیگری داریم در سوره مبارکه قصص. خیلی تندتند آیات را باید بخوانم ان‌شاءالله بحث را به سرانجام برسانم. در سوره قصص می‌فرماید که—این آیات معروفی است که همه شنیده‌اید—که فرعون «يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ». مردم را به ضعف گرفته بود. «يُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ» پسرانشان را سر می‌برید، «وَيَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ» زنانشان را زنده نگه می‌داشت. بر اساس همین آیه فرموده می‌شود که این اسرائیل از فرعون هم بدتر است، چون فرعون به زنان رحم نمی‌کند. «وَيَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ».
در اوج این فشار، علامه در ذیل این آیات می‌فرماید—در المیزان می‌فرماید—«در اوج این فشاری که هرکی نگاه می‌کرد چیزی جز بدبختی و فقر و فشار نمی‌دید، که داشت از این‌ور پسرها را سر می‌برید، از آن‌ور هم زن‌ها را برای خودش سوا می‌کرد که نسل بنی‌اسرائیل را با این‌ها عوض کند.» تو اوج این طغیان و سرکشی، خدای متعال می‌فرماید: «من وسط این داستان یک اراده‌ای دارم، آن را دارم پیگیری می‌کنم.» این آیه بعدی که همه شنیده‌اید و بلدید، ادامه آیه قبلی است: «وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ».
من وسط این داستان اراده کردم، تو دل این ماجرا قدرت درست کنم برای بنی‌اسرائیل. تو دل این ماجرا این‌ها را پیروز کنم. زمین را بدهم تو چنگ این‌ها. وسط همین داستان، من، نه که یک مدت این‌ها سر کنند با این بدبختی‌ها، یک روزی حالا فرعون می‌رود، از فردایش این‌ها آرام آرام شروع می‌کنند کار را دست گرفتن. نه، من از همین وسط این داستان دارم این‌ها را می‌سازم. متوجه نیستند. به تعبیر علامه، ظاهرش این قتل و غارت است، باطنش قدرتی است که خدا دارد به این بنی‌اسرائیل می‌دهد. شما الان این داستان غزه، ظاهرش جنایت است، باطنش چیست؟ باطنش این است که آقا، روز به روز همین حماس که یک وجب محسوب می‌شود رو کل کره زمین، روز به روز دارد قوی‌تر می‌شود، روز به روز مستحکم‌تر می‌شود، روز به روز به پیروزی نزدیک‌تر می‌شود.
این قضایای اخیر برای حزب‌الله لبنان، با همه سختی‌هایش، این اتفاقاتی که رخ داد، حزب‌الله لبنان را ضعیف‌تر کرد یا قوی‌تر کرد؟ حزب‌اللهی که تو یک هفته فرمانده‌هایش را داده بود، چند روز بعد اسرائیل به التماس می‌افتد که آقا بیا! حالا به چه دلیل بوده، چی بوده بعدش من کار ندارم، حالا می‌خواهد جای دیگر را برود قوی کند دوباره برگردد. ولی این استیصالی که تو اسرائیل دیده می‌شود، یک پیام دارد که آقا، من فکر نمی‌کردم تو چهار روز بعد این‌جور بیایی یقه من را بگیری، قدرت را از کجا آوردی؟ از این همه جنایت! تو یک سنتی است برای خدای متعال. مؤمن‌های ظاهربین به اینجا که می‌رسند، کار را تمام‌شده می‌بینند، برمی‌گردند. آن مؤمن‌های واقعی تو این لحظه می‌فهمند که آقا، این حجم از جنایت نشان می‌دهد کار دشمن تمام است که این‌طور دارد دست و پا می‌زند. این‌طور با وقاحت دارد خودش را نمایان می‌کند. هرچه جنایت رسواتر و سنگین‌تر می‌شود، این بیشتر دلالت دارد برای اینکه کارش تمام است. آدم ظاهربین احساس می‌کند که این هی بیشتر دلالت دارد که کار ما تمام است.
ببین آقا نصرالله را هم زدند! شما باید بگویی که آقا چی شد اسرائیل آن‌قدر مستاصل شد که دیگر دست برد به کشتن سیدحسن نصرالله؟ چه احساس خطری کرده؟ چه احساس قدرتی تو حزب‌الله لبنان کرده؟ این است، نقطه‌ای است که نقطه شکوفایی، نقطه اوج این یک طرف داستان.
از آیات عجیبی که ما در قرآن داریم، یک بخشیش این است که خدای متعال می‌فرماید که: «من یک شکوه ظاهری می‌دهم به کفار و این باعث محک جدی مؤمن‌هاست.» ببینید آقا، یک جماعتی وقتی که مسلمان می‌شوند، وقتی معتقد می‌شوند به مکتب انبیا، این‌ها از روز اول که شروع می‌کنند، خدا نمی‌گوید: «باریکلا! گفتید لا اله الا الله، بیا این ابر و باد و مه و خورشید و فلک و طلا و نقره و بانک مرکزی و این‌ها همه مال شماها. خیلی خوشم آمد. دیروز...» می‌گوید که: «ببین، این‌ها یک عمر کافرند، یک عمر دزدند، یک عمر غارت کردند، یک عمر جنایت کردند. نه خدا قبول دارند، نه معاد قبول دارند. این یهودیان نزول‌خورند، آدم‌کشند، بی‌رحمند. دنیا را هم تو مشت گرفتند. حالا شماها بعد این همه سال چشمتان باز شده، حواستان جمع شده که یک کاری بکنید. خب بسم الله، شروع می‌کنیم.»
«بسم الله» می‌گویی، حرکت می‌کنی. شما هم همین داستان‌هایی که بود را دارید. اولش خیلی‌ها به شما ملحق نمی‌شوند. چنین شکوه ظاهری را تو فرعون می‌بینی. یک تعداد کمی به شما ملحق می‌شوند. یک تعدادی می‌دانند حق با شماست، می‌ترسند. یک تعداد هم که می‌آیند به شما ملحق می‌شوند، آن‌ها هم خودشان را آماده کردند که هر لحظه هر بلا و گرفتاری سرشان بیاید. این داستان شماهاست. هرچه هم شدیدتر به این‌ها «نه» بگویی، محکم‌تر تو سرت می‌زنند. هرچه هم جلوتر بیایی، کارت بیشتر بیخ پیدا می‌کند. من هم به این‌ها پول دادم، هم قدرت دادم، هم امکانات دادم. هرکی هم بین شماها یک ذره تو دلش دنبال این چیزها می‌گردد، به این‌ها که نگاه می‌کند، می‌بیند آقا پول که پیش این‌هاست، قدرت پیش این‌هاست، امکانات پیش این‌هاست، سر می‌خورد سمت آن‌ها. من با این کار اولاً یک سنتی تو عالم دارم که هرکسی که مسیر را طی کرد، کلاً نمونه، حالا تأییدش کردم. این‌ها هم صد سال است. درست است قتل و غارت و جنایت کردند ولی تو فرایند طبیعی عالم پیش رفتند. من هم صد سال است حمایت کردم. کار می‌کنند دیگر. من تو این عالم به کار اثر دادم. حالا درست است آن کار، قتل و غارت و جنایت است، اثری گذاشتم، کار کردم. بانک‌های دنیا را گرفتند، فروشگاه‌های دنیا را گرفتند، رسانه‌های دنیا را گرفتند. این یک طرف قضیه.
یک طرف قضیه سنت استدراج است. ولش می‌کنم. این هم برود تو کفرش به اوج برسد. یک طرف قضیه این است که می‌خواهم شماها را هم محک بزنم. از روز اول که «بسم الله» بگوییم، آن ها بخورند زمین، که این دیگر اسلام نشد که! معلوم نمی‌شود تو چقدر باور داری. مجموعه این‌ها باعث می‌شود که هرچه جلوتر می‌روی، فشار بهت بیشتر می‌شود. حالا این‌ور قضیه را خدای متعال می‌فرماید که آقا، من به این‌ها شکوه ظاهری دادم.
آیه ۸۸ سوره یونس: «قَالَ مُوسَى رَبَّنَا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلَأَهُ زِينَةً وَأَمْوَالًا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا». دیگر صدای حضرت موسی در آمد: «خدایا! بابا هرچه پول بود، هرچه شکوه ظاهری بود، دادی به فرعون و ملأ فرعون. رَبَّنَا لِيُضِلُّوا عَن سَبِيلِكَ. این‌ها هم تو مشت آن‌ها بود. استفاده‌ای که ازش کردند، چی بود؟ روز به روز بیشتر از راه تو به در کردند. رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَىٰ أَمْوَالِهِمْ. اینجا دعای عجیبی کرده حضرت: «خدایا! دیگر وقتش است که اموال این‌ها را نابود کنیم.» «وَاشْدُدْ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ فَلَا يُؤْمِنُوا حَتَّىٰ يَرَوُا الْعَذَابَ الْأَلِيمَ». دیگر یک جور هم دل‌هایشان را سفت کن. به آن نقطه آخری برسند که دیگر کار تمام می‌شود. دیگر بعدش ایمان نمی‌آورند که آنجا دیگر پیمانه پر بشود، جمعشان کنی. یعنی آقا، یک جورایی این آیه می‌خواهد بگوید این‌ها اگر همین‌جور بخواهند با این شکوه ظاهری ادامه بدهند، دیگر هیچ‌کی این‌ور نمی‌ماند.
این آیه معنا دارد، به قرائت امروزی‌اش این می‌شود: مؤمنان یک جوری کارشان بیخ پیدا می‌کند که این اولیای الهی، رهبران الهی از عمق جان صدایشان بلند می‌شود که «خدایا! این شکوهی که تو به آمریکا دادی، این قیافه‌ای که این‌ها دارند، این سر و وضعی که این‌ها دارند، همین چارتا هم که اینجا پای این علم سینه می‌زنند دیگر نمی‌مانند. اگر می‌خواهی این‌ها بمانند، یکم آنجا را هم به هم بریز. «اطْمِسْ عَلَىٰ أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ». خدایا! اگر منتظر این‌ها آدم بشوند، این‌ها دیگر آدم نمی‌شوند. آن‌جوری که با آن‌هایی که می‌دانی دیگر آدم نمی‌شوند، تا می‌کنی، با این‌ها هم همان‌جوری تا کن.
عجیب نیست برای شما این آیه؟ آن اقوام قبلی کارشان به یک جایی می‌رسید که تو مطمئن می‌شدی دیگر برنمی‌گردند، جمعشان می‌کردی. خدایا! این‌ها هم دیگر کمی اوضاع ظاهریشان را بریز به هم. سرفه بکنند، یکم این‌ها صف ببندند، دنبال نان بگردند، یکم بین این‌ها گرانی، یکم بین این‌ها تورم، یکم بین این‌ها ناامنی، یکم بین این‌ها بدبختی. هی آن‌ها روز به روز خوش‌تر، هی این‌ها روز به روز بدبخت. کسی نمی‌ماند.
آخر برایتان بخوانم، خیلی آیات عجیبی است. در سوره مبارکه زخرف، خدای منطقی را می‌گوید. می‌گوید: «من اصلاً یک داستانی دارم، واحد است. اگر نبود که ترس از این نبود که همه عالم از دین به در بشوند، «لَجَعَلْنَا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ»—من آن‌قدر این متاع دنیا برایم بی‌ارزش است و حساب و کتاب فضیلت نمی‌کنم وقتی می‌خواهم این‌ها را بدهم—اگر ترس از این نبود که همین چهارتا مؤمن و مسلمانی هم که با زجر و بدبختی آمده‌اند، اگر ترس این نبود که این‌ها هم بزنند بروند، آن‌قدر به این کفار عطا می‌کردم از این اموال و موقعیت ظاهری و دنیایی که این‌ها برای خانه‌هایشان سقف که می‌زنند، با نقره ایزوگام کنند. «سُقُفًا مِّن فِضَّةٍ وَمَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ» نردبان، چه می‌دانم چدن نزنند، با حلب نزنند، نردبان برای پشت‌بامشان می‌خواهم بزنم نقره. یعنی آن‌قدر نقره، آن‌قدر به این‌ها دنیا می‌دادم. اصلاً من می‌خواستم از اول هرچه دنیا بود، بدهم به کافرها. حالا شما صدایت درآمده که بابا این‌ها چرا این‌قدر حال و روزشان خوب است؟
تو نمی‌دانی اول من چه می‌خواستم به این‌ها بدهم؟ برو خدا را شکر آن اولش نشد. مثلاً سینه‌خیز راه بدهیم، بعد آن‌ها مثلاً با هواپیما می‌آیند بالای سر شما رد شوند. هر کسی یک جت شخصی داشته باشد، از آن بالا دست تکان بدهد بگوید: «چطوری مسلمان؟ چطوری ایرانی؟» برنامه من این بود ولی دیدم که نه، دیگر واقعاً دیگر من این حجم باطن‌بینی نمی‌توانم از این بنده‌هایم توقع داشته باشم. این‌ها دیگر واقعاً پدرشان در می‌آید. بگویم آقا تو به واقع باطن نگاه کن. تو ظاهر نمی‌کشند واقعاً. دیگر خیلی تخفیف دادم. گفتم این‌ها برج‌های فلان، برج خلیفه مال این‌ها، دریاچه مصنوعی مال این‌ها، استادیوم سلام این‌ها. شما هم دیگر حالا آرام آرام، حالا با همین‌هایی که داریم خوش باشین. فعلاً اصفهان صبحانه قم.
حالا چند سالی است مثلاً تو بازار ما آووکادو. اصلاً آدم میوه‌های تو عالم بود؟ میوه‌های جدید داریم آشنا می‌شویم. درخت‌های کی بوده؟ میوه‌ای به نام موز وجود دارد. رحم خدا بود! یعنی اصلاً اصل داستان این بود که شما غیر از سیب دماوند اصلاً ندانید تو این عالم میوه‌ای هست. تهش مرکبات شمال، پرتقال و این‌ها که به صورت خودرو می‌روید. هرچه میوه است مال آن‌ها، هرچه دنیا، هرچه کیف و حال است، استخر، هوای خوب است، باد است، باران است، جنگ. می‌خواستم همان اول همه را بدهم، دیدم دیگر اصلاً کسی نمی‌ماند. «النَّاسُ أُمَّةٌ وَاحِدَةٌ». همه امت واحده می‌شدند. «وَلِبُیُوتِهِمْ أَبْوَابًا وَسُرُرًا عَلَیْهَا یَتَّكِئُونَ». برای خانه‌هایشان، برای آن‌چنانی، تخت‌های آن‌چنانی، پشتی‌های آن‌چنانی، هرچه امکانات بود، هرچه رفاه بود، بدهم به این کافرها. «وَ زُخْرُفًا». هرچه نما داشت، هرچه جلوه داشت، آن‌قدر طلا به این‌ها بدهم که همین‌جور هرچه می‌خواهند تزئین کنند، دفتر مشقشان را می‌خواهند تنظیم کنند، روش طلا بمالند. مثلاً.
«وَ إِن كُلُّ ذَٰلِكَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا». چرا؟ چون این‌ها همه ابزار برای حیات دنیاست. مثل اینکه مثلاً بنده به شما یک تریلی کاپشن بدهم. به چه دردت می‌خورد؟ شما تهش یک دانه کاپشن می‌خواهی تنت کنی دیگر. گرفتاری. حالا مثلاً خوشحال فلانی یک تریلی کاپشن بهش دادم. خوب چی الان تنش است؟ اندازه‌اش. تهش همان، همان به دردش می‌خورد. بیشتر از آن می‌خواهی چه کار کنی؟ یک تریلی کاپشن می‌خواهی چه کار کنی؟ این وزر و گرفتاری. آدم ساده‌لوح می‌گوید که آقا، ببین یک کانتینر به این کاپشن دادند! آدم واقع‌بین «عذاب» است. این عقوبت است. فرمود: «دنیا ابزار است. وقتی نتوانی استفاده کنی هرچه بیشتر بهت بدهم، خب که چی؟ بعدش گرفتاری.» «وَ الْآخِرَةُ عِندَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ». آن‌ور اصل کار است. آن را برای متقین گذاشتم کنار.
این نقطه اصیل معرفتی است که وقتی کسی بهش باور داشته باشد، این معنایش این نیستش که ما پیشرفت نکنیم، دنیا را نسازیم، امکانات نداشته باشیم. اتفاقاً فرمود که اگر شما تقوا داشته باشید، من خودم در برکات را بهتان باز می‌کنم. من عالم را تسخیر شما می‌کنم. اصلاً من این حیوان‌ها و این آسمان و زمین را برای شما خلق کردم. «خَلَقَ لَكُم مَّا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا». آن‌قدر نمی‌خواهد دست و پا بزنی، آن‌قدر خودت را می‌کشی، یک پهپاد بزنی. بابا! من برایت هدهد آفریدم، این می‌رود برایت عملیات پهپادی می‌کند. مفت و مجانی. این الان دم و دستگاه، این همه هزینه، این همه فلان. همه موجودات عالم مال تو است. «وَلَاسْقَيْنَاهُم مَّاءً غَدَقًا». در آن آیات قرآن. «لَّبَقُوا عَلَی الطَّرِيقَةِ». اگر بر این مسیر استقامت داشته باشند، ما آب گوارا به آن‌ها می‌دهیم.
امام صادق علیه‌السلام رد می‌شدند. ظاهراً باز بود، داشت رد می‌شد، آمد رفت تو آستین امام صادق علیه‌السلام. حضرت این آیه را خواند: «خلق شده برای اینکه برای من و شماها کار کند.» ولی همه‌چیز منوط به این است که شما باید استقامت تو این مسیر داشته باشید. اگر طی کردی این عقبه‌ها را، «فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ». عقبه را طی کردی، به آن قله که رسیدی، ولی‌الله از آن مصدر ولایت الهی وقتی کار را دست گرفت، آن که دست و بالش بسته نیستش. «لِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». تازگی رهبر عزیز انقلاب. شما تو مسیر ایمان باشی، ملائکه، همه عالم، جنود خدا فعالش می‌کند. وقتی حرکت کردی، بابا گرگ و ببر و پلنگ و مورچه و باد و همه این‌ها تسخیرند. اصلاً مال تو. این همه خودکشی نداشت. همه آن‌هایی که این‌ها ساختند هم برای تو داشتند می‌ساختند. این همه فرعون داشت خودکشی می‌کرد امکانات درست کند، خبر نداشت بدبخت که همه این کاخ و ویلایی که دارد درست می‌کند قرار است مفت و مجانی تحویل موسی و دوستان بدهد. موسی و دوستان تحویل این‌ها بدهد، بگذارد برود. خبر نداشت بدبخت.
رهبر انقلاب فرمود: «که سعودی می‌خواهد موشک بسازد. بساز! ما استقبال می‌کنیم. آن‌ها می‌سازند، به زودی می‌افتد دست ما.» آن هم باز تسخیر تو است. همان کاری که آن دارد می‌کند، سلیمان شیاطین هم مسخرش بودند. این شیاطین عالم، همه امکانات و ابزار و ادواتش. شما اگر تو این مسیر حرکت کردی این‌ها مسخر تو هستند. همه آن علم و تکنولوژی و هر کاری که کردند این هم تسخیر تو. این آن ایمان است، این آن باور است. تو نقطه اوج خودش را نشان می‌دهد. ولی به این نقطه که می‌رسد آدم ظاهربین، آن‌هایی که دلشان مرض دارد، همه‌چیز را با محاسبات ظاهری نگاه می‌کنند، می‌گویند: «آقا، کارمان تمام است. برگرد. نمی‌شود.» مگر می‌شود با این آمریکا دعوا کرد؟ یک قدم دیگر یک چک دیگر بزند، کار ما تمام است. الان هم که می‌بینی داریم نفس می‌کشیم چون این آقا از آن یکی آقا بیاید دیگر کلاً تمام است. این پیچ تحریم را شل کرده، نفت‌ها را می‌فروشی. آن یکی بیاید، تمام است. برگرد. دیگر دیدید که این چند روز هم مقاله نوشتند و دادن: «چاکرم! ما از شما دست بالا. ما چاکریم. من که آماده آماده‌ایم.» آماده. این آن داستانی است که منافقین اینجا تو آن بزنگاه خود را نشان می‌دهند. «وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ» خود را نشان می‌دهند. مؤمنین هم اینجا خود را نشان می‌دهند. مؤمنین می‌گویند که اتفاقاً الان وقتش است خدا خود را نشان بدهد. الان آن لحظه است که خدا باید قدرت‌نمایی کند. اینجا آن صحنه‌ای است که ایمان جلوه می‌کند.
در مدینه نبود، ایمان ناب نبود. امثال سلمان. این شد. فاطمه زهرا، تو محاسباتی که آدم‌های ظاهربین می‌گردند، این کاری که فاطمه دارد می‌کند محکوم به شکست است. کمااینکه کاری که امام حسین داشت می‌کرد محکوم به شکست بود. رو چه حسابی دارد این کارها را می‌کند؟ پوشش به کی گرم است؟ خب برای چی؟ بابا! ببین ابزار و امکاناتشان را ببین، سروصدایشان را ببین، تجهیزاتشان را ببین. اینجا آن نقطه‌ای است که سقوط رقم می‌خورد. شکوه ظاهری کفار، شکوه ظاهری دنیاگراها چشم‌ها را پر و ساکت می‌کند. مؤمنانی که بعد بیایند تو میدان می‌نشینند. تو این شدای صدای فاطمه زهرا، یک صدایی بود که دیگر از جایی حمایت نشد. بعد وقتی که فاطمه زهرا این‌طور می‌آید تو میدان، آن می‌شود نماد تندروی افراط. «فقط تو مسلمانی؟ فقط تو تابع پیغمبری؟» این همه آدمی، این همه صحابه پیغمبر، جای ارجاع می‌دهم که آقا، ببین عموم چی دارند می‌گویند. بابا! «أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ»، نمی‌فهمند. «أَكْثَرُهُمْ تَبَعَ هَوَاءٍ نَفْسٍ». اکثرا. این می‌شود مظلومیت فاطمه زهرا سلام‌الله علیها. چه مظلومیتی، چه تنهایی و غربتی! خیلی عجیب است. روز به روز هی این غربت تشدید می‌شود. این دختری است که پیغمبر فرمود: «يُحفَظُ المَرْءُ فِی وُلْدِهِ». کسی اگر می‌خواهد حرمت کسی را نگه دارد، ارتباطش با بچه او حرمت نگه دارد. این کلام را فاطمه زهرا در خطبه فدکیه اشاره کرد که آقا، اصلاً گیرم ادعای من ناحق است، لااقل به خاطر اینکه من بچه پیغمبرم حرمتم را نگه دارید. مگر پدرم پیغمبر نفرمود: «الْمَرْءُ يُحْفَظُ فِي وُلْدِهِ»؟ احترام آدم را تو بچه‌اش. لااقل از این حرمت من را نگه دارید. خیلی عجیب است. هیچ حقی برایش قائل نشدند، هیچ حرمتی برایش قائل نشدند. به همین هم اکتفا نکردند.
این خانه‌ای که پیغمبر اکرم وقتی می‌خواهد وارد بشود در می‌زند، اجازه می‌گیرد. پیغمبر بدون اجازه وارد نمی‌شود. این همان خانه‌ای است که چند روز قبل عزرائیل وقتی می‌خواست وارد بشود، جان مبارک رسول الله را قبض بکند، در زد. پیغمبر اکرم به فاطمه زهرا فرمود: «دخترم، ملک‌الموت که آمده است، در به روش باز کن.» عزرائیل بدون احترام وارد این خانه نشد. ولی آن‌قدر این‌ها گستاخ شدند، همان تعبیری که خود فاطمه زهرا به کار برد: «مَا أَجْرَأَكُمْ»! چقدر شماها گستاخ شدید! این‌طور پشت در خانه پیغمبر جمع، با هیزم آمدید، آتش درست کردید، با لگد به در کوبیدید تو آن وضعیتی که فاطمه پشت در است. خود او می‌گوید که من وقتی دیدم فاطمه پشت در است، یک لحظه دلم داشت نرم می‌شد برگردم. یاد کینه‌های علی افتادم. آنجا پایم را با فشار...
یک عبارتی را برایتان بخوانم امشب در این مجلس، در این حسینیه سادات، فرزندان فاطمه زهرا، در محضر فرزندان فاطمه زهرا. در کتاب سلیم بن قیس هلالی یک عبارتی دارد. این عبارت، امشب دل بدهید، از عمق جان آتش می‌زند. می‌گوید: «سلیم بن قیس می‌گوید که انتهایته الی حلقة فی مسجد رسول الله.» می‌گوید: «آمدم توی مسجد پیغمبر.» سال‌ها گذشته، دوران خلیفه دوم است. می‌گوید: «آمدم تو مسجد پیغمبر، دیدم یک حلقه‌ای جمع لیس فیها الا هاشمی، غیر سلمان و ابیذر و مقداد.» می‌گوید: «دیدم همه هاشمی‌اند، همه ساداتند. دور امیرالمؤمنین جمع‌اند. فقط غیر ساداتشان سلمان بود، ابوذر بود، مقداد بود، محمد بن ابی بکر، عمر بن ابی سلمه بود، قیس بن سعد بن عباده بود.» عباس، عموی پیغمبر به علی رو کرد، گفتش که: «ما تَرَاهُ عُمَرُ مَنَعَهُ مِنْ أَنْ يَغْرَمَ قُنْفُذًا كَمَا أَغْرَمَ جَمِيعَ أَمْوَالِهِ». مثل ماها دور هم می‌نشینیم، خبر می‌دهیم. خبر سیاسی می‌دهیم. عباس عموی امیرالمؤمنین به امیرالمؤمنین گفت: «خبر داری عمر [خلیفه دوم] همه را از مالیات، مالیات‌های همه را مثلاً سنگین کرد و این‌ها. یک نفر از مالیات معاف کرد، قنفذ بود. خبر داری؟» همین. فقط گزارش داد.
«فَنَظَرَ عَلِيٌّ إِلَى مَنْ حَوْلَهُ». امیرالمؤمنین یک نگاهی انداخت ببیند همه خودی‌اند یا نه. می‌شود گفت این حرف را یا نه؟ دید خوب همه ساداتند، همه از دوستانشند. جانم به این تعبیر. «ثُمَّ اقْرَرُ وَ رَقَتْ». دیدند چشم‌هایش پر اشک شد. شروع کرد گریه کردن. همه عالم فدای تو بشود یا امیرالمؤمنین، اشک به چشم‌هایت نیاید. دیدند شروع کرد گریه کردن. امیرالمؤمنین یک تعبیری فرمود، فرمود: «می‌دانی چرا این کار را کرد؟ سهم مالیات قنفذ را معاف کرد؟» از سادات جلسه عذر می‌خواهم. «شُكْرًا لَهُ لِضَرْبَةٍ ضَرَبَهَا فَاطِمَةَ». گفت: «این به عنوان تشکر بود بابت آن ضربه‌ای که قنفذ به فاطمه زد.» با چی زد؟ به سوط، با تازیانه زد. «فَمَاتَتْ وَفِي عَضُدِهَا أَثَرُهُ». فاطمه در حالی از دنیا رفت که هنوز اثر آن تازیانه رو بازویش بود. «إِنَّهُ الدُمْلُوجُ». یک جوری این دست باد کرده بود، انگار به دست فاطمه بسته بودند. من نمی‌دانم امیرالمؤمنین کی متوجه این داستان شد که دست فاطمه این‌طور ورم کرده، ولی هر وقتی بوده یک بار است، قطعی است. آن شبی که داشت در دل شب فاطمه را غسل می‌داد، یک‌هو دستش رسید به بازوی ورم کرده. «أَلَا لَعْنَ...»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00