متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، وصلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«و اما الحرمة المعبدة فلابد لاثباتها من الاستعانة بالروایات.»
بحث بعدی این است که اگر در عده، ازدواج صورت بگیرد، حرمت ابدی میآید. این حرمت ابدی از کجا میآید؟ برای اثباتش چارهای نداریم جز اینکه از روایات کمک بگیریم. «روی علی طوائف اربع»؛ روایات چهار دستهاند:
۱. «الاول: ما دل علی الحرمة المعبدة مطلقا.»
طایفه اول دلالت دارد مطلقاً بر حرمت ابدی. "مطلقا" یعنی چه؟ چه بداند چه نداند، چه دخول کند چه دخول نکند.
۲. «و الثانی: ما دل علی نفیها مطلقا.»
طایفه دوم آنی است که دلالت دارد بر نفی حرمت ابدی مطلقاً، که مطلقاً ابدی حرام نمیشوند.
۳. «و الثالث: ما دل علی التفصیل بین حالة العلم فتحرم معبدا و حالة الجهل فلا تحرم.»
سومی آن است که دلالت دارد بر تفصیل بین حالت علم که اگر بداند حرام ابدی میشود و اگر نداند حرام نمیشود.
۴. «و الرابعة: ما دل علی التفصیل بین فرض الدخول فتحرم معبدا و بین عدمه فلا تحرم.»
و طایفه چهارم تفصیل بین فرض دخول است که اگر دخول صورت گرفته باشد، حرام ابدی میشود و اگر دخول نشده باشد، حرام نمیشود.
«مثال الاولی»؛ مثال طایفه اول، روایت محمد بن مسلم است که اصل این روایت از عبدالله بن بحر، از حُرَیْث، از محمد بن مسلم است که ایشان از اباعبدالله علیه السلام از محضر مبارک امام صادق علیه السلام سؤال میکند: «عن الرجل یتزوج المرأة فی عدة؟» آقا! یک مردی در عده زنی با او ازدواج کرد. حضرت فرمود: «یُفَرَّقُ بَینَهُما وَ لا تَحِلُّ لَهُ اَبَداً.» بین این دو تا زن و مرد فاصله میافتد، از هم جدا میشوند، "فراق" بینشان میآید و دیگر هیچ وقت هم زن بر این مرد حلال نخواهد بود. یعنی از این، حرمت ابدی فهمیده میشود؛ مطلق است و هیچ قیدی حضرت نمیآورند که آقا میدانسته، نمیدانسته، دخول کرده، نکرده. تمام، این شد طایفه اول. بله، «و سنده لا یخلو من اشکال.» تازه اینها نکاح هست، بالاخره یک اسم نکاحی دارد. الان که دیگر بشر به نکاح و اینها کاری ندارد! اصلاً کلاً سند این روایت «لا یخلو من اشکال»، خالی از اشکال نیست. «لاشتماله علی عبدالله بن بحر»، چون سندش مشتمل بر عبدالله بن بحر است که «الذی لم تثبت وثاقته»، وثاقت ایشان ثابت نشده، «الا بنا علی تمامیه کبری وثاقت جمیع رجال تفسیر القمی.» یادتان هست؟ توثیق عام که میگفت همه کسانی که رجال تفسیر قمی باشند موثقند. البته قبول نداشتیم، ایشان هم قبول نداشت، ما هم قبول نداشتیم؛ یعنی بزرگان و اساتید، ولی آن یک "کامل الزیارات" را قبول داشتیم. آره، ایشان میگوید که اگر قائل باشید به اینکه رجال تفسیر قمی ثقه هستند، میتوانی سندش را درست کنی ولی ما چون قائل به آن نیستیم، مشکل دارد. پس آن طایفه اول فعلاً مشکل سندی پیدا کرد. بعداً با این طایفه اول کار داریم.
«مثال الثانیه»؛ مثال دومی طایفه دوم. طایفه دوم چی میگفت؟ نفی حرمت مطلقاً؛ مطلقاً حرام ابدی نمیشوند. الان این کار را انجام داده، عده را نگه میدارد، دوباره برمیگردد ازدواج میکند، صحیح است. «و مثال الثانیة صحیحه علی بن جعفر عن اخیه علیه السلام.» صحیحه علی بن جعفر کجاست؟ دفن گلزار شهدا. همان صحیحه علی بن جعفر از برادرش، امام کاظم علیه السلام. «سألته عن امرأةٍ تزوَّجت قبل ان تنقضی عدتها.» از امام کاظم علیه السلام سؤال کردند در مورد زنی که قبل از اینکه عدهاش تمام بشود ازدواج کرده. «قال: يُفَرَّقُ بَينَها وَ بَينَهُ وَ يَكونُ خاطِباً مِنَ الخُطّاب.» فرمود: بین این زن و آن مرد فاصله میاندازند. بعد آقا میشود یک خواستگار، مثل بقیه خواستگارها. "خاطب"؛ خطاب، خطابه، خطبه؛ خطبه یعنی خواستگاری. آره، در روایت داریم که هر کدام از اهل بیت را در بهشت در روایتی توصیف میکند که اینها هر کدامشان برای مثلاً مؤمن چه میکنند. مثلاً یکی تزویج میکند همسر بهشتی را. بعد مثلاً یکی نمیدانم شراب بهشتی میآورد، یکی چه میکند، یکی چه میکند... امام هادی علیه السلام خطیبند. بله، یکی از اساتید گرفته بودند، خلاصه تو سخنرانی گفتند: آقا! امام هادی خطیب اهل جَنَن بهشت است! یعنی بهشت ایشان خطبه میخواند. امام هادی کیستند که خطبه بخوانند؟ به ایشان عرض کردم: آقا این "خطیب" از "خطبه" میآید، آن هم مال اینجاست. همسران بهشتی را که میآورند برای مؤمن، امام هادی خواستگاری میکنند برای مؤمن از آن حوری. این از "خطبه" خطابه نیست، از "خطبه" خواستگاری است. ایشان گفت: عجب! از این به بعد من هر مطلبی خواستم منتشر کنم، شما یک چک بکن! این "خطبه" به معنای خواستگاری است، با آن "خطبه" سخنرانی نماز جمعه فرق میکند. آفرین! «یکون خاطباً من الخطاب.» الان شما هم خطیبی، هر هفته خطیبی، خطیب شنبه، یکشنبه، هر روز! خواستگاری، همون "خاطب" باشید بهتره. خوب، این هم پس میشود یکی از آن خواستگارها.
«و سندها فی روایت قرب الاسناد»؛ سند این روایت در روایت «قرب الاسناد» مشکل دارد. دو تا سند دارد: یکیش مشکل دارد، یکیش مشکل ندارد. سندش در قرب الاسناد مشکل دارد، «و اشتمل علی عبدالله بن الحسن الذی هو مجهول الحال.» چون در قرب الاسناد سندش مشتمل بر عبدالله بن حسن است که این عبدالله بن حسن مجهول الحال است. نمیدانیم کیست؟ یک وقت ضعیف است، یعنی تصریح شده به ضعف او. یک وقت مجهول است، یعنی نمیدانیم کیست، اوضاعش معلوم نیست. عبدالله بن حسن مجهول الحال. پس در سند قرب الاسناد یک همچین مشکلی هست. ولی در وسایل، این روایت آمده که آنجا دیگر مشکل سندی ندارد. «الا ان صاحب الوسائل رحم الله قد رواها من کتاب علی بن جعفر نفسه.» مگر اینکه صاحب وسایل –خدا رحمتش کند- این را از کتاب علی بن جعفر روایت کرده. «و طریقه الیه صحیح.» و طریقه شیخ حُرّ عاملی به علی بن جعفر صحیح است، «کما تقدم اکثر من مرة.» من چند بار این مطلب را گفتم. تو کتابم، یکیش تو بحثِ محرمات شریعه در کتاب البیع. آنجا مراجعه کنید ببینید که من توضیح دادم که چرا طریقه شیخ حُرّ عاملی به علی بن جعفر صحیح است.
شب میلاد امیرالمومنین علیه السلام بود، میلاد بود یا شام میلاد بود، یادم نیست. حرم خیلی شلوغ بود. حرم امام رضا علیه السلام رفتیم، گفتیم آقا حرم شلوغ است، بریم کنار قبر شیخ حُرّ عاملی. آنجا زیارت، رفتید دیگر؟ پله میخورد، آن صحن انقلاب اینورش پله میخورد میرود پایین، قبر شیخ حُرّ عاملی. آنجا نشستیم کنار قبر حُرّ عاملی. خیلی هم شلوغ و جا و نشستن نبود، به سختی جایی پیدا کردیم و نشستیم. خلاصه یک مقداری گذشت و یک چند نفر جلو بودند روضه میخواندند، گریه میکردند. آنور نمیدانم حرف میزدند، اینور خانمها بودند و اینها. یک پشتمان صدا آمد. "بچه زائری" با آن یکی زائر نمیدانم چیکار کرده بود، بچه چی گفته بود، بابای این بچه عصبانی شده بود، اول شروع کرد داد و بیداد به آن زائر. آن یکی که «دهنتو ببند»، «خودت دهنتو ببند!» «خفه شو!» «خودت خفه شو!» بعد دوباره شروع کرد و همینطور هی داد و بیداد. و بعد این یکی زائر برگشت گفت: «ح....» شروع کرد فحشهای رکیک دادن. فضا رفت به سمت دعوا. خود این هم بیرونش کردند و خلوت شد، خیلی سریع خلوت شد. خلاصه یکی از راهکارها برای خلوتسازی رواق و صحن این است که یک دعوا راهاندازی کنیم! و آره، برایم بود که طرف، زائر امام رضا، به آن یکی دارد میگوید: «ح....» و نمیدانم، بعد مثلاً این الان آمده اینجا چیکار کنیم؟ آنجا زیارت امام رضا آمده! امامزاده خوشحال، حرم، نیار این کار را نکنی بهتره. خلاصه این شیخ حُرّ عاملی که آنجا ما کنار قبرش بودیم، طریقش به علی بن جعفر صحیح است.
«و مثال الثالثه»؛ مثال طایفه سوم، موثقه اسحاق بن عمار است. موثقه اسحاق بن عمار. «قلت لابی ابراهیم علیه السلام.» گفتیم ابی ابراهیم کدام ذات مقدساند؟ امام کاظم علیه السلام. «بلغنا عن ابیک ان الرجل اذا تزوج المرأة فی عدتها لم تحل له ابداً.» اسحاق بن عمار میگوید: به امام کاظم علیه السلام عرض کردم که به ما رسیده از پدر شما امام صادق که مرد وقتی با یک خانمی در عده آن خانم ازدواج کند، دیگر آن زن برای این مرد حلال نخواهد بود تا ابد. این روایت از پدر شما به ما رسیده. فرمود: «هذا اذا کان عالماً.» احسنت! فرمود: این مال وقتی است که "عالم" باشد. یعنی چه؟ یعنی اگر عالم است مرد، اگر مرد عالم است به حکم و موضوع و ازدواج کند، این اتفاق میافتد. یک قید دارد، به شما این قیدش نرسیده، مطلق نیست. قید! «فاذا کان جاهلاً فارقها.» ولی اگر مرد جاهل باشد، از خانم جدا میشود، «و تعتَّدُ» و زن عده نگه میدارد، «ثم یتزوجها نکاحاً جدیداً.» بعد از عده دوباره میآیند ازدواج میکنند با همدیگر. خوب، خوب، این حکم و موضوع. بعداً بهش میرسیم. روایت عبدالرحمن بن حجاج. حضرت میفرمایند که این دو تا جهالت، معذور است.
«و مثال الرابع»؛ مثال طایفه چهارم چی میگفت؟ صحیح حلبی. طایفه چهارم: اگر دخول باشد، حرام ابدی میشود. اگر دخول نباشد، حرام نمیشود. مثالش چیست؟ صحیحه حلبی «عن ابیعبدالله علیه السلام.» از امام صادق علیه السلام روایت میکند: «سألته عن المرأة الحُبلی.» حُبلی چیست؟ آقا، رُسُل، حَبل چیست؟ طناب. حُبلی؟ طنابدار. خانمی که طناب دارد. طناب چی دارد؟ بندناف دارد، طناب بندناف دارد. «یموت زوجها.» شوهرش میمیرد. خانم باردار. تو این اغتشاشات اخیر، خدا لعنتشان کند، داشتن نیروی امنیتی را میکشتند. گوشیش زنگ میخورد. نگاه میکنند میبینند نوشته: همسر. جواب میدهند: میگویند تو زن اینی؟ میگوید آره. میگویند داریم میکشیمش بیا صداشو گوش بده. خانم هفت ماهه باردار بوده. این بزرگوار را شهید میکنند در اصفهان. خانم آنقدر بهش فشار میآید؛ فردا زایمان! و قدرت تکلمش را از دست میرود. خانم آسیب میبیند. آقا را که میخواهند ببرند دفن بکنند بچه را تابوتش...
لعنت خدا بر ترامپ، نتانیاهو، پهلوی، خاندان کثیف و ملعونی که صد ساله که این ملت گرفتار این خاندان خبیث و شرشان از این سر این ملت کم نمیشود. ایشالا که خدا شدیدترین عذابها را نصیب این خاندان بکند و ارباب آمریکاییشان را نابود بکند، انشاءالله.
خلاصه میگوید: زن باردار، شوهرش از دنیا رفت. «و تزوّجت قبل ان تموتی او تمیل اربعه اشهر و عشره عشر». بعد زایمان میکند و ازدواج میکند قبل از اینکه چهار ماه و ده روزش بشود که عده وفات است. چون زایمان کرده مثلاً یک ماه بعد از اینکه شوهر از دنیا رفت، زایمان کرده. این فکر میکند حالا که زایمان کرده دیگر عده تمام شد، میرود ازدواج میکند. چهار ماه و ده روزش هنوز نشده. این چی میشود آقا؟ حضرت فرمود: «إن کانت دُخِلَ بها فُرِّقَ بینهما.» فرمود: اگر این شوهر جدید دخول کرده به این خانم، اینها از هم فاصله میگیرند، «و لم تُحَلّ له ابداً.» دیگر این زن برای آن مرد ابداً حلال نیست. «و اعتَدَت ما بقی علیها من الأول.» برمیگردد همان مقداری که از شوهر اول عده مانده نگه میدارد. مثلاً سه ماه و ده روز هنوز مانده. باقیمانده عده را نگه میدارد. «و استقبلت عدةً اخری من الاخر.» تازه عده آن که تمام شد، بعد دوباره عده نفر بعدی را شروع میکند. «ثلاث قروء.» دوباره سه تا "طُهر" -سه تا قُرْء که میشود پاکی بعد از حیض- عده نگه میدارد از شوهر دوم، از این مرد دوم. «و إن لم یکن دُخِلَ بها فُرِّقَ بینهما.» ولی اگر شوهر دخول نکرده به خانم، اینها از هم جدا میشوند، «و اعتَدَت بِمَا بَقِیَ عَلَیها مِنَ الاوّلِ.» فقط عده همان شوهر اول را نگه میدارد. «و هو خاطبٌ من الخطاب.» آقا هم بعد از عده میآید خواستگاری. ازدواج. بر اساس این روایت، به چه چیز میشود؟ قاطی میشود بحث احترام عده بود دیگر، که دیروز اشاره کردیم.
«و الطائفتان الاخیرتان»؛ خوب، آقا، بحث از اینجا بحث دشواری میشود. دشوار که نیست، فقط دقت میخواهد. طایفه سوم چی میگفت؟ میگفت علم و جهل. طایفه چهارم چی میگفت؟ میگفت دخول و عدم دخول. تفصیل بین علم و جهل، تفصیل بین دخول و عدم دخول. «این دو تا طایفه متعارضتان بالعموم من وجه.» اینها با هم تعارض دارند از حیث عموم من وجه. عموم و خصوص من وجه. چرا؟ «لدلالة احداهما علی الحرمة المعبدة مع العلم.» یکیش میگوید آقا همین که بداند، حرام ابدی میشود، «سواء تحقق الدخول ام لا.» میخواهد دخول کرده باشد یا نکرده باشد، مهم این است که علم داشته. «وثانیتهما علی الحرمة المعبدة مع دخولٍ، سواءٌ فرض الجهل ام لا.» طایفه دوم میگوید: آقا! حرمت ابدی بند به چیست؟ بند به دخول است. به واسطه دخول، حرام ابدی ایجاد میشود، میخواهد جهل داشته باشد یا نداشته باشد.
خوب، نتیجهاش چی میشود؟ «و الجمع بینهما کما یمکن به تقیید منطوق کل واحدة بمنطوق الاخری الذی لازمُه تحقق الحرمة المعبدة عند تحققِ العلمِ و الدخولِ.» کذا «کذلک یمکن به تقیید مفهوم کل واحدة بمنطوق الاخری، و لازمه هو کفایة العلم و الدخول فی تحقق الحرمة المعبدة.» خیلی قشنگ و بلا گفتهای.
رسول میگوید: جمع بین این دو تا حالا چطور؟ این را با هم تعارض کرد چرا؟ اصلاً تعارض بود. گفت تعارض، تو حرمت عموم من وجه. ببینید: میگوید آقا همین که علم داشته باشد، میخواهد دخول کرده باشد یا نکرده باشد. یعنی این دارد میگوید که دخول هم کرده باشد یعنی اگر جهل دارد، دخول هم کرده باشد اشکالی ندارد، مهم این است که جاهل است. آنجا طایفه سوم میگوید اگر دخول نکرده باشد، عالم هم باشد اشکال ندارد. یکیش میگوید آقا علم مهم است، یکی میگوید دخول مهم است. اینکه میگوید دخول مهم است، میگوید چه عالم باشد چه جاهل. اینکه میگوید علم مهم است، میگوید چه دخول و چه عدم دخول. اینها کجا با هم تعارض میکنند؟ اینکه میگوید علم مهم است، یعنی اگر جاهل بود، حرام ابدی نمیشود. اینی که میگوید دخول مهم است، یعنی اگر دخول نکرده بود، حرام ابدی نمیشود. حالا این اگر جاهل بود، چه دخول کرده باشد چه دخول نکرده باشد، حرام ابدی نمیشود. این میگوید اگر دخول نکرده باشد، چه عالم باشد چه جاهل باشد، حرام ابدی نمیشود. این میگوید اگر عالم باشد، حرام ابدی میشود، جاهل باشد، حرام ابدی نمیشود. این میگوید اگر عالم باشد، حرام ابدی میشود، چه دخول کرده باشد چه دخول نکرده باشد. این میگوید دخول کرده باشد، حرام ابدی میشود، چه عالم باشد چه جاهل باشد. تو این مورد، اینها با همدیگر تعارض پیدا میکنند. مثلاً حیوان و سیاه. بعضی حیوانها سیاهند، بعضی سیاهها حیوانند، بعضی حیوانها سیاه نیستند، بعضی سیاهها حیوان نیست. یک مورد پیدا میشود به نام کلاغ. این میشود "من وجه". از یک طرف حیوان است، از یک طرف سیاه است. حالا اینجا این از یک طرف جاهل است، از یک طرف دخول کرده. درست شد؟ این تعارض میشود. آره، دخول جاهل من وجه میشود. آن میگوید چون دخول کرده، حرام ابدی میشود. این میگوید چون جاهل است، حرام ابدی نمیشود. این میشود تعارض. نه، فعلاً باهاش کاری نداریم. چه شکلی بین این دو تا جمع کنیم؟ متنش را خواندم. بگذارید فردا بحثش را بکنیم چون مفصل است. فعلاً اصل تعارض معلوم شد. این تعارض را داشته باشید تا توضیح جمع بین این دو تا را در تعارض، انشاءالله فردا بهش بپردازیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، وصلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«و اما الحرمة المعبدة فلابد لاثباتها من الاستعانة بالروایات.»
بحث بعدی این است که اگر در عده، ازدواج صورت بگیرد، حرمت ابدی میآید. این حرمت ابدی از کجا میآید؟ برای اثباتش چارهای نداریم جز اینکه از روایات کمک بگیریم. «روی علی طوائف اربع»؛ روایات چهار دستهاند:
۱. «الاول: ما دل علی الحرمة المعبدة مطلقا.»
طایفه اول دلالت دارد مطلقاً بر حرمت ابدی. "مطلقا" یعنی چه؟ چه بداند چه نداند، چه دخول کند چه دخول نکند.
۲. «و الثانی: ما دل علی نفیها مطلقا.»
طایفه دوم آنی است که دلالت دارد بر نفی حرمت ابدی مطلقاً، که مطلقاً ابدی حرام نمیشوند.
۳. «و الثالث: ما دل علی التفصیل بین حالة العلم فتحرم معبدا و حالة الجهل فلا تحرم.»
سومی آن است که دلالت دارد بر تفصیل بین حالت علم که اگر بداند حرام ابدی میشود و اگر نداند حرام نمیشود.
۴. «و الرابعة: ما دل علی التفصیل بین فرض الدخول فتحرم معبدا و بین عدمه فلا تحرم.»
و طایفه چهارم تفصیل بین فرض دخول است که اگر دخول صورت گرفته باشد، حرام ابدی میشود و اگر دخول نشده باشد، حرام نمیشود.
«مثال الاولی»؛ مثال طایفه اول، روایت محمد بن مسلم است که اصل این روایت از عبدالله بن بحر، از حُرَیْث، از محمد بن مسلم است که ایشان از اباعبدالله علیه السلام از محضر مبارک امام صادق علیه السلام سؤال میکند: «عن الرجل یتزوج المرأة فی عدة؟» آقا! یک مردی در عده زنی با او ازدواج کرد. حضرت فرمود: «یُفَرَّقُ بَینَهُما وَ لا تَحِلُّ لَهُ اَبَداً.» بین این دو تا زن و مرد فاصله میافتد، از هم جدا میشوند، "فراق" بینشان میآید و دیگر هیچ وقت هم زن بر این مرد حلال نخواهد بود. یعنی از این، حرمت ابدی فهمیده میشود؛ مطلق است و هیچ قیدی حضرت نمیآورند که آقا میدانسته، نمیدانسته، دخول کرده، نکرده. تمام، این شد طایفه اول. بله، «و سنده لا یخلو من اشکال.» تازه اینها نکاح هست، بالاخره یک اسم نکاحی دارد. الان که دیگر بشر به نکاح و اینها کاری ندارد! اصلاً کلاً سند این روایت «لا یخلو من اشکال»، خالی از اشکال نیست. «لاشتماله علی عبدالله بن بحر»، چون سندش مشتمل بر عبدالله بن بحر است که «الذی لم تثبت وثاقته»، وثاقت ایشان ثابت نشده، «الا بنا علی تمامیه کبری وثاقت جمیع رجال تفسیر القمی.» یادتان هست؟ توثیق عام که میگفت همه کسانی که رجال تفسیر قمی باشند موثقند. البته قبول نداشتیم، ایشان هم قبول نداشت، ما هم قبول نداشتیم؛ یعنی بزرگان و اساتید، ولی آن یک "کامل الزیارات" را قبول داشتیم. آره، ایشان میگوید که اگر قائل باشید به اینکه رجال تفسیر قمی ثقه هستند، میتوانی سندش را درست کنی ولی ما چون قائل به آن نیستیم، مشکل دارد. پس آن طایفه اول فعلاً مشکل سندی پیدا کرد. بعداً با این طایفه اول کار داریم.
«مثال الثانیه»؛ مثال دومی طایفه دوم. طایفه دوم چی میگفت؟ نفی حرمت مطلقاً؛ مطلقاً حرام ابدی نمیشوند. الان این کار را انجام داده، عده را نگه میدارد، دوباره برمیگردد ازدواج میکند، صحیح است. «و مثال الثانیة صحیحه علی بن جعفر عن اخیه علیه السلام.» صحیحه علی بن جعفر کجاست؟ دفن گلزار شهدا. همان صحیحه علی بن جعفر از برادرش، امام کاظم علیه السلام. «سألته عن امرأةٍ تزوَّجت قبل ان تنقضی عدتها.» از امام کاظم علیه السلام سؤال کردند در مورد زنی که قبل از اینکه عدهاش تمام بشود ازدواج کرده. «قال: يُفَرَّقُ بَينَها وَ بَينَهُ وَ يَكونُ خاطِباً مِنَ الخُطّاب.» فرمود: بین این زن و آن مرد فاصله میاندازند. بعد آقا میشود یک خواستگار، مثل بقیه خواستگارها. "خاطب"؛ خطاب، خطابه، خطبه؛ خطبه یعنی خواستگاری. آره، در روایت داریم که هر کدام از اهل بیت را در بهشت در روایتی توصیف میکند که اینها هر کدامشان برای مثلاً مؤمن چه میکنند. مثلاً یکی تزویج میکند همسر بهشتی را. بعد مثلاً یکی نمیدانم شراب بهشتی میآورد، یکی چه میکند، یکی چه میکند... امام هادی علیه السلام خطیبند. بله، یکی از اساتید گرفته بودند، خلاصه تو سخنرانی گفتند: آقا! امام هادی خطیب اهل جَنَن بهشت است! یعنی بهشت ایشان خطبه میخواند. امام هادی کیستند که خطبه بخوانند؟ به ایشان عرض کردم: آقا این "خطیب" از "خطبه" میآید، آن هم مال اینجاست. همسران بهشتی را که میآورند برای مؤمن، امام هادی خواستگاری میکنند برای مؤمن از آن حوری. این از "خطبه" خطابه نیست، از "خطبه" خواستگاری است. ایشان گفت: عجب! از این به بعد من هر مطلبی خواستم منتشر کنم، شما یک چک بکن! این "خطبه" به معنای خواستگاری است، با آن "خطبه" سخنرانی نماز جمعه فرق میکند. آفرین! «یکون خاطباً من الخطاب.» الان شما هم خطیبی، هر هفته خطیبی، خطیب شنبه، یکشنبه، هر روز! خواستگاری، همون "خاطب" باشید بهتره. خوب، این هم پس میشود یکی از آن خواستگارها.
«و سندها فی روایت قرب الاسناد»؛ سند این روایت در روایت «قرب الاسناد» مشکل دارد. دو تا سند دارد: یکیش مشکل دارد، یکیش مشکل ندارد. سندش در قرب الاسناد مشکل دارد، «و اشتمل علی عبدالله بن الحسن الذی هو مجهول الحال.» چون در قرب الاسناد سندش مشتمل بر عبدالله بن حسن است که این عبدالله بن حسن مجهول الحال است. نمیدانیم کیست؟ یک وقت ضعیف است، یعنی تصریح شده به ضعف او. یک وقت مجهول است، یعنی نمیدانیم کیست، اوضاعش معلوم نیست. عبدالله بن حسن مجهول الحال. پس در سند قرب الاسناد یک همچین مشکلی هست. ولی در وسایل، این روایت آمده که آنجا دیگر مشکل سندی ندارد. «الا ان صاحب الوسائل رحم الله قد رواها من کتاب علی بن جعفر نفسه.» مگر اینکه صاحب وسایل –خدا رحمتش کند- این را از کتاب علی بن جعفر روایت کرده. «و طریقه الیه صحیح.» و طریقه شیخ حُرّ عاملی به علی بن جعفر صحیح است، «کما تقدم اکثر من مرة.» من چند بار این مطلب را گفتم. تو کتابم، یکیش تو بحثِ محرمات شریعه در کتاب البیع. آنجا مراجعه کنید ببینید که من توضیح دادم که چرا طریقه شیخ حُرّ عاملی به علی بن جعفر صحیح است.
شب میلاد امیرالمومنین علیه السلام بود، میلاد بود یا شام میلاد بود، یادم نیست. حرم خیلی شلوغ بود. حرم امام رضا علیه السلام رفتیم، گفتیم آقا حرم شلوغ است، بریم کنار قبر شیخ حُرّ عاملی. آنجا زیارت، رفتید دیگر؟ پله میخورد، آن صحن انقلاب اینورش پله میخورد میرود پایین، قبر شیخ حُرّ عاملی. آنجا نشستیم کنار قبر حُرّ عاملی. خیلی هم شلوغ و جا و نشستن نبود، به سختی جایی پیدا کردیم و نشستیم. خلاصه یک مقداری گذشت و یک چند نفر جلو بودند روضه میخواندند، گریه میکردند. آنور نمیدانم حرف میزدند، اینور خانمها بودند و اینها. یک پشتمان صدا آمد. "بچه زائری" با آن یکی زائر نمیدانم چیکار کرده بود، بچه چی گفته بود، بابای این بچه عصبانی شده بود، اول شروع کرد داد و بیداد به آن زائر. آن یکی که «دهنتو ببند»، «خودت دهنتو ببند!» «خفه شو!» «خودت خفه شو!» بعد دوباره شروع کرد و همینطور هی داد و بیداد. و بعد این یکی زائر برگشت گفت: «ح....» شروع کرد فحشهای رکیک دادن. فضا رفت به سمت دعوا. خود این هم بیرونش کردند و خلوت شد، خیلی سریع خلوت شد. خلاصه یکی از راهکارها برای خلوتسازی رواق و صحن این است که یک دعوا راهاندازی کنیم! و آره، برایم بود که طرف، زائر امام رضا، به آن یکی دارد میگوید: «ح....» و نمیدانم، بعد مثلاً این الان آمده اینجا چیکار کنیم؟ آنجا زیارت امام رضا آمده! امامزاده خوشحال، حرم، نیار این کار را نکنی بهتره. خلاصه این شیخ حُرّ عاملی که آنجا ما کنار قبرش بودیم، طریقش به علی بن جعفر صحیح است.
«و مثال الثالثه»؛ مثال طایفه سوم، موثقه اسحاق بن عمار است. موثقه اسحاق بن عمار. «قلت لابی ابراهیم علیه السلام.» گفتیم ابی ابراهیم کدام ذات مقدساند؟ امام کاظم علیه السلام. «بلغنا عن ابیک ان الرجل اذا تزوج المرأة فی عدتها لم تحل له ابداً.» اسحاق بن عمار میگوید: به امام کاظم علیه السلام عرض کردم که به ما رسیده از پدر شما امام صادق که مرد وقتی با یک خانمی در عده آن خانم ازدواج کند، دیگر آن زن برای این مرد حلال نخواهد بود تا ابد. این روایت از پدر شما به ما رسیده. فرمود: «هذا اذا کان عالماً.» احسنت! فرمود: این مال وقتی است که "عالم" باشد. یعنی چه؟ یعنی اگر عالم است مرد، اگر مرد عالم است به حکم و موضوع و ازدواج کند، این اتفاق میافتد. یک قید دارد، به شما این قیدش نرسیده، مطلق نیست. قید! «فاذا کان جاهلاً فارقها.» ولی اگر مرد جاهل باشد، از خانم جدا میشود، «و تعتَّدُ» و زن عده نگه میدارد، «ثم یتزوجها نکاحاً جدیداً.» بعد از عده دوباره میآیند ازدواج میکنند با همدیگر. خوب، خوب، این حکم و موضوع. بعداً بهش میرسیم. روایت عبدالرحمن بن حجاج. حضرت میفرمایند که این دو تا جهالت، معذور است.
«و مثال الرابع»؛ مثال طایفه چهارم چی میگفت؟ صحیح حلبی. طایفه چهارم: اگر دخول باشد، حرام ابدی میشود. اگر دخول نباشد، حرام نمیشود. مثالش چیست؟ صحیحه حلبی «عن ابیعبدالله علیه السلام.» از امام صادق علیه السلام روایت میکند: «سألته عن المرأة الحُبلی.» حُبلی چیست؟ آقا، رُسُل، حَبل چیست؟ طناب. حُبلی؟ طنابدار. خانمی که طناب دارد. طناب چی دارد؟ بندناف دارد، طناب بندناف دارد. «یموت زوجها.» شوهرش میمیرد. خانم باردار. تو این اغتشاشات اخیر، خدا لعنتشان کند، داشتن نیروی امنیتی را میکشتند. گوشیش زنگ میخورد. نگاه میکنند میبینند نوشته: همسر. جواب میدهند: میگویند تو زن اینی؟ میگوید آره. میگویند داریم میکشیمش بیا صداشو گوش بده. خانم هفت ماهه باردار بوده. این بزرگوار را شهید میکنند در اصفهان. خانم آنقدر بهش فشار میآید؛ فردا زایمان! و قدرت تکلمش را از دست میرود. خانم آسیب میبیند. آقا را که میخواهند ببرند دفن بکنند بچه را تابوتش...
لعنت خدا بر ترامپ، نتانیاهو، پهلوی، خاندان کثیف و ملعونی که صد ساله که این ملت گرفتار این خاندان خبیث و شرشان از این سر این ملت کم نمیشود. ایشالا که خدا شدیدترین عذابها را نصیب این خاندان بکند و ارباب آمریکاییشان را نابود بکند، انشاءالله.
خلاصه میگوید: زن باردار، شوهرش از دنیا رفت. «و تزوّجت قبل ان تموتی او تمیل اربعه اشهر و عشره عشر». بعد زایمان میکند و ازدواج میکند قبل از اینکه چهار ماه و ده روزش بشود که عده وفات است. چون زایمان کرده مثلاً یک ماه بعد از اینکه شوهر از دنیا رفت، زایمان کرده. این فکر میکند حالا که زایمان کرده دیگر عده تمام شد، میرود ازدواج میکند. چهار ماه و ده روزش هنوز نشده. این چی میشود آقا؟ حضرت فرمود: «إن کانت دُخِلَ بها فُرِّقَ بینهما.» فرمود: اگر این شوهر جدید دخول کرده به این خانم، اینها از هم فاصله میگیرند، «و لم تُحَلّ له ابداً.» دیگر این زن برای آن مرد ابداً حلال نیست. «و اعتَدَت ما بقی علیها من الأول.» برمیگردد همان مقداری که از شوهر اول عده مانده نگه میدارد. مثلاً سه ماه و ده روز هنوز مانده. باقیمانده عده را نگه میدارد. «و استقبلت عدةً اخری من الاخر.» تازه عده آن که تمام شد، بعد دوباره عده نفر بعدی را شروع میکند. «ثلاث قروء.» دوباره سه تا "طُهر" -سه تا قُرْء که میشود پاکی بعد از حیض- عده نگه میدارد از شوهر دوم، از این مرد دوم. «و إن لم یکن دُخِلَ بها فُرِّقَ بینهما.» ولی اگر شوهر دخول نکرده به خانم، اینها از هم جدا میشوند، «و اعتَدَت بِمَا بَقِیَ عَلَیها مِنَ الاوّلِ.» فقط عده همان شوهر اول را نگه میدارد. «و هو خاطبٌ من الخطاب.» آقا هم بعد از عده میآید خواستگاری. ازدواج. بر اساس این روایت، به چه چیز میشود؟ قاطی میشود بحث احترام عده بود دیگر، که دیروز اشاره کردیم.
«و الطائفتان الاخیرتان»؛ خوب، آقا، بحث از اینجا بحث دشواری میشود. دشوار که نیست، فقط دقت میخواهد. طایفه سوم چی میگفت؟ میگفت علم و جهل. طایفه چهارم چی میگفت؟ میگفت دخول و عدم دخول. تفصیل بین علم و جهل، تفصیل بین دخول و عدم دخول. «این دو تا طایفه متعارضتان بالعموم من وجه.» اینها با هم تعارض دارند از حیث عموم من وجه. عموم و خصوص من وجه. چرا؟ «لدلالة احداهما علی الحرمة المعبدة مع العلم.» یکیش میگوید آقا همین که بداند، حرام ابدی میشود، «سواء تحقق الدخول ام لا.» میخواهد دخول کرده باشد یا نکرده باشد، مهم این است که علم داشته. «وثانیتهما علی الحرمة المعبدة مع دخولٍ، سواءٌ فرض الجهل ام لا.» طایفه دوم میگوید: آقا! حرمت ابدی بند به چیست؟ بند به دخول است. به واسطه دخول، حرام ابدی ایجاد میشود، میخواهد جهل داشته باشد یا نداشته باشد.
خوب، نتیجهاش چی میشود؟ «و الجمع بینهما کما یمکن به تقیید منطوق کل واحدة بمنطوق الاخری الذی لازمُه تحقق الحرمة المعبدة عند تحققِ العلمِ و الدخولِ.» کذا «کذلک یمکن به تقیید مفهوم کل واحدة بمنطوق الاخری، و لازمه هو کفایة العلم و الدخول فی تحقق الحرمة المعبدة.» خیلی قشنگ و بلا گفتهای.
رسول میگوید: جمع بین این دو تا حالا چطور؟ این را با هم تعارض کرد چرا؟ اصلاً تعارض بود. گفت تعارض، تو حرمت عموم من وجه. ببینید: میگوید آقا همین که علم داشته باشد، میخواهد دخول کرده باشد یا نکرده باشد. یعنی این دارد میگوید که دخول هم کرده باشد یعنی اگر جهل دارد، دخول هم کرده باشد اشکالی ندارد، مهم این است که جاهل است. آنجا طایفه سوم میگوید اگر دخول نکرده باشد، عالم هم باشد اشکال ندارد. یکیش میگوید آقا علم مهم است، یکی میگوید دخول مهم است. اینکه میگوید دخول مهم است، میگوید چه عالم باشد چه جاهل. اینکه میگوید علم مهم است، میگوید چه دخول و چه عدم دخول. اینها کجا با هم تعارض میکنند؟ اینکه میگوید علم مهم است، یعنی اگر جاهل بود، حرام ابدی نمیشود. اینی که میگوید دخول مهم است، یعنی اگر دخول نکرده بود، حرام ابدی نمیشود. حالا این اگر جاهل بود، چه دخول کرده باشد چه دخول نکرده باشد، حرام ابدی نمیشود. این میگوید اگر دخول نکرده باشد، چه عالم باشد چه جاهل باشد، حرام ابدی نمیشود. این میگوید اگر عالم باشد، حرام ابدی میشود، جاهل باشد، حرام ابدی نمیشود. این میگوید اگر عالم باشد، حرام ابدی میشود، چه دخول کرده باشد چه دخول نکرده باشد. این میگوید دخول کرده باشد، حرام ابدی میشود، چه عالم باشد چه جاهل باشد. تو این مورد، اینها با همدیگر تعارض پیدا میکنند. مثلاً حیوان و سیاه. بعضی حیوانها سیاهند، بعضی سیاهها حیوانند، بعضی حیوانها سیاه نیستند، بعضی سیاهها حیوان نیست. یک مورد پیدا میشود به نام کلاغ. این میشود "من وجه". از یک طرف حیوان است، از یک طرف سیاه است. حالا اینجا این از یک طرف جاهل است، از یک طرف دخول کرده. درست شد؟ این تعارض میشود. آره، دخول جاهل من وجه میشود. آن میگوید چون دخول کرده، حرام ابدی میشود. این میگوید چون جاهل است، حرام ابدی نمیشود. این میشود تعارض. نه، فعلاً باهاش کاری نداریم. چه شکلی بین این دو تا جمع کنیم؟ متنش را خواندم. بگذارید فردا بحثش را بکنیم چون مفصل است. فعلاً اصل تعارض معلوم شد. این تعارض را داشته باشید تا توضیح جمع بین این دو تا را در تعارض، انشاءالله فردا بهش بپردازیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سی و نهم
دروس تمهیدیه
جلسه چهلم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و یکم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و دوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و ششم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و هفتم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و هشتم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و نهم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...