دروس تمهیدیه

جلسه چهل و پنجم

00:41:13
22

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

طایفه سوم و چهارم با عموم من وجه تعارض پیدا کرد؛ یعنی در واقع آن موردی که دخول کرده بود، ولی جاهل بود. اینجا تعارض این دو دسته روایات می‌شد که طایفه چهارم چون دخول کرده، حرام ابدی می‌شود. طایفه سوم می‌گفت چون جاهل است، حرام نمی‌شود. حالا ما چگونه باید این تعارض را حل بکنیم؟

دو تا راه‌حل برای حل این تعارض داریم: راه‌حل اول را «جمع انضمامی» می‌نامیم، راه‌حل دوم را «جمع استقلالی». انضمامی یعنی ضمیمه می‌شود به همدیگر. بر اساس راه‌حل اول، هم علم هم دخول، هر دو با هم شرط‌اند. بر اساس راه‌حل دوم، یا علم یا دخول، یکی کافی است. پس اگر راه‌حل اول را بگیریم، هم علم باید داشته باشد، هم دخول. اگر راه‌حل دوم را بگیریم، یا علم باید داشته باشد یا دخول.

راه‌حل اول این‌گونه است که فرق می‌کند. بله، راه‌حل اول این‌گونه است که منطوق هر کدام، منطوق آن دیگری را قید می‌زند. منطوق اولی، منطوق دومی را قید می‌زند؛ منطوق دومی، منطوق اولی را قید می‌زند. منطوقشان؛ منطوق این، منطوق آن را. منطوقش چه بود؟ منطوق آن سومی. «منطوق» داریم، «مفهوم» داریم. منطوق همین است که تصریح شده به آن در عبارت. مفهوم همانی است که به دلالت التزامی، آن را می‌فهمیم.

الان در این روایت، طایفه سوم می‌فرماید: "اذا کان عالماً، لم یحل له ابداً"؛ وقتی که عالم باشد، دیگر تا ابد برایش حلال نیست؛ حرام ابدی می‌شود. "فإذا کان جاهلاً، فارقها و تعتد"؛ جاهل که باشد، جدا می‌شود و عده نگه می‌دارد. منطوقش علم و جهل است. دخول و عدم دخول منطوق این نیست. مفهوم این است. چرا؟ چون اطلاق در لفظ که نیامده، تصریح که به آن نشده. از اطلاقش این‌گونه فهمیده می‌شود. درست شد؟

حالا می‌شود منطوق روایت سوم که می‌آید و آن منطوق بعدی، منطوق قبلی را قید می‌زند. روایت چهارم چه گفت؟ روایت چهارم گفت: «آقا اگر کانت دخل بها، فرق بینهما و لم یحل له ابداً»؛ اگر دخول کرده، از هم جدا می‌شوند و دیگر حلال نمی‌شود و عده نگه می‌دارد. منطوق طایفه سوم، روایت اول. روایت دوم، منطوق روایت اول می‌گوید عالم باشد. منطوق روایت دوم می‌گوید دخول بکند. این آن را قید می‌زند، آن این را قید می‌زند. نتیجه‌اش این می‌شود که هم دخول شرط است، هم علم. درست شد؟ این راه‌حل اول.

راه‌حل دوم که «جمع استقلالی» است، این است که مفهوم هر کدام را بیاییم با منطوق آن یکی بزنیم؛ یعنی منطوق هر کدام بیاید مفهوم آن یکی را قید بزند، نه منطوقش را؛ که اگر این‌طور باشد، دیگر یکی از این دو شرط که باشد، کفایت می‌کند. هر دو با همدیگر لازم نیست؛ یا علم یا دخول. چگونه؟ آن روایت اولمان که طایفه سوم می‌شد، با مفهومش فهمیده می‌شد که اگر دخول کرده باشد، به صرف اینکه جاهل است، ازدواج جایز است. مفهوم روایت دوم فهمیده می‌شد که اگر عالم باشد، به صرف اینکه دخول نکرده، ازدواجش جایز است. درست شد؟ آقا معلوم است؟

حالا منطوق روایت دوم که حرمت با دخول بود، مفهوم روایت سوم که حرمت با علم بود را قید می‌زند. منطوق روایت سوم که حرمت... یعنی روایت سوم، منظورم همان روایت مطلب اول، مطلب دوم که می‌شد طایفه سوم و طایفه چهارم. منطوق روایت سوم، روایت اسحاق بن عمار، منطوقش حرمت با علم بود. می‌آید مفهوم صحیحه حلبی را که حرمت با دخول بود را قید می‌زد. نتیجه‌اش این می‌شود اگر مرد عالم باشد و دخول هم که نکند، حرمت ابدی می‌شود. از کجا؟ از منطوق روایت اسحاق بن عمار. اگر دخول صورت بگیرد، حتی اگر جاهل باشد، باز حرام ابدی می‌شود. از کجا؟ از منطوق صحیحه حلبی.

شاید اینی که گفتم سخت بوده، به نظرم لازم است یک دور دیگر صحبتش را گوش کنید. منطوق، منطوق. بخواهم بنویسم، یک ساعت طول می‌کشد. همین که گفتم، خیلی شفاف است؛ چون خودم همه این‌ها را اینجا نوشته بودم، همه نوشته بودند. از آنی که نوشتم گفتم بهتان. همین که گفتم را یک دور بنویسید و از روی آن بخوانید، مطلب معلوم می‌شود. خیلی خوب. این هم شد راه‌حل دوم، استقلالی. استقلالی یعنی این از آن مستقل است، آن از این مستقل است؛ یا علم یا دخول. انضمامی یعنی این به آن ضمیمه می‌شود؛ هم علم هم دخول.

آره دیگر، راه‌حل اول. راه‌حل اول، منطوق این، منطوق آن را قید می‌زند. حرام کرده باشد، حرام نیست. از آن دخول کرده باشد، حرام است. این را قید می‌گیریم. آره، علم می‌آید این را قید می‌زند که اگر با علم دخول کرده باشد... آره، با علم دخول کرده باشد، حرام می‌شود. راه‌حل اول می‌شود. راه‌حل اول می‌شود که اگر دخول کرده با علم که بشود هم علم هم دخول، دیگر حرام نیست. ولی راه‌حل دوم این است که اگر دخول کرده، من این منطوقش مفهوم آن یکی را قید می‌زند؛ که اگر دخول کرده، کفایت می‌کند. یا اگر علم دارد، کفایت می‌کند.

عبارت را بخوانیم: "و الجمع بینهما کما یمکن بتقید منطوق کل واحدة بمنطوق الاخری"؛ جمع بین این دو طایفه، همان‌طور که ممکن است با قید زدن منطوق هر کدام به منطوق دیگری. "الذی لازمه تحقق الحرمة المعبده عند تحقق العلم و الدخول"؛ که لازمش می‌شود تحقق حرمت ابدی وقتی که علم و دخول محقق باشد. "کذالک یمکن بتقید مفهوم کل واحد و منطوق الاخری"؛ همچنین ممکن است با قید زدن مفهوم هر کدام با منطوق دیگری. همان‌طور که می‌شود منطوق هر کدام را به منطوق دیگری قید زد، می‌شود مفهوم هر کدام را هم با منطوق دیگری قید زد.

دو تا منطوق، مفهوم را قید بزند. هر کدام یک منطوقی دارد، یک مفهومی دارد. یک وقتی منطوق این، منطوق آن را قید می‌زند. یک وقتی منطوق این، مفهوم آن را قید می‌زند. اگر منطوقش منطوق آن یکی را قید بزند، هم علم لازم است هم دخول. اگر منطوقش مفهوم آن یکی را قید بزند، یا علم لازم است یا دخول. "و لوازم کفاية العلم و الدخول فی تحقق الحرمة المعبده"؛ برای اینکه حرمت ابدی محقق بشود، علم یا دخول کفایت می‌کند. منطوق، منطوق را می‌زند، هر دو باید برای حرمت مبنا باشد یا یکی باشد کافی است؟ اگر منطوق، مفهوم را بزند، یکیش باشد کافی است. بگو: "ری که با علم باشد، می‌شود."

اگر روشن نشد، من یک تخته باز توضیح عرض کنم. "و الارجح هو الجمع بالشکل الثانی"؛ آنی که ترجیح دارد کدام است؟ جمع به شکل دومی که ما اسمش را گذاشتیم جمع استقلالی. چرا؟ نه، به احتیاط کاری ندارد. "لعدم المعارضه بین المنطوقین لیعمل التقیید فیهما و أنما هی بین اطلاق المفهومین"؛ به خاطر اینکه بین دو تا منطوق که ما تعارض نداریم. آن گفته علم، این گفته دخول. علم و دخول که با همدیگر تعارض ندارد. آن اطلاق مفهوم‌هاست که با همدیگر تعارض دارد.

این گفته علم، آن یکی گفته دخول. اینی که گفته علم، مفهومش اطلاق دارد. مفهومش چیست؟ چه دخول کرده باشد، چه نکرده باشد، علم داشته باشد. این یکی هم که گفته دخول، مفهومش اطلاق دارد که چه علم داشته باشد، چه نداشته باشد. این دو تا مفهوم با همدیگر تعارض پیدا کردند. دو تا منطوق که با هم تعارض نداشت. آن گفته علم، این گفته دخول. مفهوم این دو تا اطلاق دارد. اطلاق مفهوم آن با اطلاق مفهوم این تعارض دارد. پس ما باید بیاییم یک کاری بکنیم که این اطلاق مفهوم حل بشود. وگرنه منطوق‌ها که مشکلی ندارد.

"و معه، و لما کان التعارض بین اطلاق المفهومین، یکون المناسب تقیید اطلاق المفهوم"؛ و معه، وقتی که تعارض بین اطلاق دو تا مفهوم است، آنی که مناسب است، این است که اطلاق مفهوم را قید بزنیم. "فی کل واحدة"؛ در هر کدام بیاییم اطلاق مفهومش را قید بزنیم. با چه قید بزنیم؟ اطلاق مفهومش را به منطوق دیگری قید بزنیم. "و تکون النتیجه تحقق الحرمة المعبده عند افتراض احد الامرین، العلم او الدخول"؛ و نتیجه این می‌شود که حرمت ابدی محقق است وقتی که یکی از این دو امر فرض گرفته بشود، یا علم یا دخول.

اگر روشن است که عبور کنیم. اگر روشن نیست، توضیح بدهم. پای آن چه جاهل باشد، عالم باشد، مفهومش است. و آن مفهوم اطلاق دارد. این آن منطوق چه جوری این را قید می‌زند؟ آن منطوق آن یکی می‌آید می‌گوید که آقا دخول کرده باشد. آن یکی می‌آید می‌گوید که علم داشته باشد. آن علم داشته باشد. آن جهل داشته باشد، این را می‌دهد بیرون. علم داشته باشد، نگه. استقلال.

"و بعد هذا یمکن رفع التعارض به لحاظ الطائفة الاولی و الثانیه"؛ بعد این مطلب، حالا می‌شود تعارض را رفع کرد. تعارض چه و چه؟ ببینید، یک تعارض بین طایفه سوم و چهارم داشتیم. یک تعارض هم بین طایفه اول و دوم داریم. چون طایفه اول گفت مطلقاً حرام ابدی. طایفه دوم گفت مطلقاً حرام ابدی نیست. خود طایفه اول و دوم هم با هم تعارض دارند. حالا وقتی که ما تعارض سومین و چهارمین را حل کردیم که نتیجه‌اش چه شد؟ نتیجه حل تعارض سومی و چهارمی چه شد؟ که یا علم یا دخول. وقتی که این را گفتیم، حالا با این قیدی که از این دو تا گرفتیم، تعارض آن دو تا هم حل می‌شود. چه شکلی حل می‌شود؟ آفرین، اطلاق آن دو تا را از بین می‌برد. طایفه اولی گفته بود مطلقاً حرام ابدی. طایفه ثانیه گفته بود مطلقاً حلال.

"و ذلک بحمل الاولی علی فرض الدخول او العلم و الثانیه علی فرض عدمهما"؛ آن هم این‌گونه است که اولی را حمل می‌کنیم بر فرض دخول یا علم؛ یعنی آنی که گفته بود حرام ابدی، این قید را دارد که یا دخول شده یا علم دارد که حرام ابدی است. دومی هم که گفته بود حلال است مطلقاً، می‌شود بر فرض عدم این دو تا، نه دخول نه علم. آنی که گفته حلال است، منظورش این است که وقتی نه دخول شده نه علم دارد، حلال است. آن هم که گفته حرام است، منظورش این است که وقتی یا دخول شده یا علم دارد، حرام است.

"فإن العرف یجمع بین الطائفتین المطلقتین بالشکل المذکور بقرینه الطائفه المفصِّله او المفصَّله"؛ پس عرف می‌آید جمع می‌کند بین آن دو تا طایفه که مطلقه، که آن دو تا طایفه مطلق کدام دو تا طایفه‌اند؟ آفرین، طایفه اول و دوم. با چه؟ با این شکل مذکور. با قرینه چه؟ با قرینه آن طایفه تفصیل‌دهنده یا تفصیل‌یافته، مفصِّلة یا مفصَّلة. آن طایفه مفصِّلة یا مفصَّلة همان جمع بین طایفه سوم و چهارم است. این جمع طایفه سوم و چهارم می‌شود طایفه تفصیل‌دهنده؛ تفصیل داد دیگر. آفرین. حالا اینی که تفصیل دارد، می‌آید آن دوتایی که مطلقه را قید می‌زند. روشن شد آقا؟

"ثم ان الطائفة الاولی"؛ حالا خود طایفه اولی یک مشکل دیگر هم داشت. مشکلش چه بود؟ مشکل سندی داشت. "و إن کانت ضعیفة سندا بناء علی انکار الکبری المتقدمه"؛ و البته که سندش ضعیف بود بنا بر انکار کبرای توثیق متقدمه. چرا مشکل سندی داشت؟ اگر آن کبری را قبول نمی‌کردیم، مشکل سندی داشت. کدام کبری؟ توثیق رجال تفسیر قمی. که اگر ما قبول کنیم که رجال تفسیر قمی، سه قرن. مشکل سندی این حل می‌شود. اگر قبول نکنیم که مصنف قبول ندارد، رهبر معظم انقلاب قبول ندارد، خیلی‌ها قبول ندارند. بلکه شاید بشود اکثر قبول ندارند، مشکل سندی دارد. سندش ضعیف است.

بله، حالا که مشکل سندی دارد، باید حذف بشود. وقتی مشکل سندی دارد، برای چه اصلاً شما نگهش داشتید؟ حذفش کنید دیگر. بین طایفه اول و طایفه دوم تعارضی نیست که بعد بخواهیم بیاییم نتیجه این طایفه سوم و چهارم آن را حلش بکنید. ایشان می‌گوید که برفرض به خاطر سندش بخواهیم حذفش بکنیم، "الا أن حذف‌ها لا یؤثر علی النتیجه"؛ اما حذف آن تأثیری روی نتیجه ندارد. چرا؟ "التی تم التوصل الیها کما هو واضح"؛ آن نتیجه‌ای که ما بهش رسیدیم، نتیجه‌ای که از جمع‌بندی روایات قوی‌تر، آن دو دسته سوم و چهارم به دست آمد که یا علم باشد یا دخول، این ربطی به آن طایفه اول ندارد. چون طایفه اول دارد مطلق می‌گوید. این طایفه سوم و چهارم دارد می‌گوید که اگر علم یا دخول دارد، چه؟ حرام ابدی. آن هم دارد مطلقاً می‌گوید حرام ابدی است. خب حالا فرض کنیم حذفش کردیم، چه شد؟ اصلاً لازم نیست با این چهار تا طایفه را بخواهم بگویم این را با آن این شکلی قید بزنیم، آن را با این شکلی بزنیم. این یک دانه خودش همه این کارها را کرده.

"و قد دلت صریحاً علی النتیجه المذکوره"؛ و صریحاً بر نتیجه مذکوره دلالت کرده. این نتیجه مذکوره که ما گفتیم: کی؟ گفتیم یا علم داشته باشد یا دخول کرده باشد، در این صورت حرام ابدی می‌شود. همین مطلب را صحیحه حلبی از امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید. چه می‌فرماید؟ "إذا تزوج الرجل المرآة فی عدتها و دخل بها"؛ اگر یک مردی با یک خانمی در عده‌اش ازدواج کرده و آن مرد به آن خانم دخول کرده است، "لم تحل له ابداً"؛ زن دیگر برای آن آقا تا ابد حلال نمی‌شود. "عالماً کان او جاهلاً"؛ می‌خواهد مرد می‌دانسته یا نمی‌دانسته. چرا؟ چون شرط دخول محقق شده، ولو شرط علم نباشد. یا یا دخول، علمش را هم نداشته باشد، دخول که داشته.

بله، "و إن لم یدخل"؛ حالا اگر دخول نکرده چه؟ "حلت للجاهل و لم تحل للآخر"؛ برای جاهل حلال است، برای عالم حلال نیست. نتیجه روایتی می‌شود که یا علم داشته یا دخول کرده. اگر علم داشته، ولو دخول نکرده، حرام ابدی است. اگر دخول کرده، ولو علم نداشته، حرام ابدی. اگر نه علم داشته، نه دخول کرده، حلال است. یا علم یا دخول تأثیر می‌گذارد. یا این یا آن، استقلالی؛ یعنی آن مستقل است، این هم مستقل است. علم خالی باشد، دخول هم نباشد، حرام ابدی است. دخول باشد، علم هم نباشد، حرام ابدی است. این شد مطلب سوم. اگر روشن است که رد می‌شویم. ان‌شاءالله. همان مطلبی که اول گفتم و اگر یادداشت بکنید، یک دور بخوانید، مباحثه هم که می‌کنید، ان‌شاءالله این می‌کنید دیگر. این می‌شود انشایی، دیگر اخباری نمی‌شود. مقایسه بکنید، مقایسه مطلب جا نمی‌افتد.

مطلب چهارم: "و اما إن علم احدهما"؛ تا به حال می‌گفتیم علم داشته باشد یا علم باشد یا دخول کفایت می‌کند. حالا می‌گوییم علم هم لازم نیست جفتشان بدانند. یکیشان هم علم داشته باشد، کفایت می‌کند. حرام ابدی می‌شود. ولو فقط خانمه بداند، آقا هم نداند، باز هم حرام ابدی می‌شود. آقای بدبخت هیچی نمی‌دانست. خانم که می‌دانست. آفرین، باریکلا! برای خانمه حرام ابدی می‌شود. آقا هم نمی‌داند، آقا بدبخت می‌شود.

"یکفی فی تحقق الحرمة المعبده علم احدهما"؛ برای اینکه حرمت ابدی محقق بشود، علم یکی از آن دو کفایت می‌کند. "فهو واضح لو کان العالم هو الزوج"؛ این واضح است اگر کسی که عالم است، شوهر باشد. که خب واضح است. "لأن ذلک مورد موثقه اسحاق المتقدمه"؛ زیرا این همان مورد موثقه اسحاق است که در طایفه سوم داشتیم که فرمود: "هذا اذا کان عالماً، فارقها"؛ اگر مرد علم دارد، حرام ابدی می‌شود. خب این که واضح است بر اساس موثقه اسحاق بن عمار.

ولی اگر زن جاهل باشد، از کجا می‌گویید؟ "و اما لو کان العالم هو الزوجه"؛ و اما اگر عالم زن باشد، ولو دخول صورت نگرفته است. فقط علم است. روشن است دیگر. گفتیم یا علم یا دخول. اینجا فقط علم را گفته. اینجا خبری از دخول نیست. فقط علم است. آن هم لازم نیست که یک طرف باشد. مطلب خیلی فنی و تخصصی است. اگر علم باشد، چه می‌شود؟ ولو خانم فقط علم دارد، آقا علم ندارد، دخول هم صورت نگرفته. مرد می‌گوید: «بابا من هیچ کاری با او نکردم. علم هم نداشتم. برای چه باید به من حرام ابدی بشود؟ من چه گناهی کردم؟ مگر عقد با این خواندم؟ دوستش داشتم. حالا می‌بینم که شوهر داشته.» آفرین، این را از کجا می‌گویید که اگر زن علم داشته باشد، باز هم حرام ابدی می‌شود؟

"و یمکن التمسک بذیل صحیحه الحلبی المتقدمه"؛ و ممکن است تمسک به ذیل صحیحه حلبی متقدمه. این صحیحه حلبی بود آخر که فرمود: "إِنْ لَمْ یَدْخُلْ حَلَّتْ لِلْجَاهِلِ وَ لَمْ تَحِلَّ لِلْآخَرِ"؛ اگر دخول نشده، برای جاهل حلال است و برای عالم حلال نیست. خط بالا. نه، این... آنجا مرد را که گفته: "عالماً کان او جاهلاً"؛ آن که برای مرد است. زن را از کجا می‌فهمیم؟ "حلت للجاهل"؛ از این تکه آخر فهمیده می‌شود. فرمود: «اگر دخول نشده، برای جاهل حلال است، برای عالم حرام.» اینجا دیگر حرفی از مرد و زن نزده. بالایش که گفته بود: "عالماً کان"؛ مرد عالم باشد یا جاهل باشد. آن مال آقاست. برای خانم حکمش را از کجا در می‌آوریم؟ از این عمومی که ذیلش دارد که: "حلت للجاهل و لم تحل للآخر". آنی که علم داشته، برایش حلال نیست. حالا می‌خواهد مرد باشد یا زن باشد.

"تمسک متقدمه فانه‌ باطلاقه یشمل الزوجه"؛ تمسک متقدمه؛ زیرا آن با اطلاقش شامل زوجه هم می‌شود. این "لم تحل للآخر" اطلاق دارد دیگر. قید که نزده: جاهل و عالم. نگفته مرد و زن. جاهل، عالم. این عالمش شامل هم زن می‌شود. "صحیحه حلبی" امکان دارد، محکم نگفت که "تمسک می‌شود". نگفت "و تمسک می‌شود". "و عدم ثبوت الحلیة لها برجوع هو کاف فی اثبات"؛ و عدم ثبوت حلیت برای او به رجوع، همین کافی است در اثبات. همین که برای خانمه حلال نباشد که رجوع کند به آقا، همین کافی است برای اثبات مطلوب. یعنی خانمه دیگر نمی‌تواند برگردد به آقا. خب این می‌شود همان حرام ابدی. چه بگویید حرام ابدی، چه بگوییم خانمه دیگر اینجا نیاید. برای خانمه دیگر حلال نیست. خانمه دیگر نمی‌تواند برگردد پیش این آقا. مطلوب ما ثابت می‌شود. به قول ایرانی‌ها می‌گویند: «چه حسن کچل چه کچل حسن.» این هم مطلب چهارم.

"و اما أن المقصود من العلم الموجب للحرمة المعبده"؛ و اما اینکه مقصود از علم موجب حرمت ابدی چیست؟ حالا آقا منظورمان از علم چیست؟ هی می‌گوییم یا علم یا دخول. منظور از دخول که مشخص است؛ به قدر اشرف، دخول بشود. منظور از علم چیست؟ می‌گوییم یا علم یا دخول. اول علم که گفتیم علم هر دوشان یا علم یکیشان، ولو فقط خانمم بداند، کافی است. حالا علم به چه؟ علم به حکم یا علم به موضوع؟ این مسئله است. آنی که حرمت ابدی می‌آورد، کدام علمش است؟ علم به صغری یا علم به کبری است؟ علم به اینکه این در عده است یا علم به اینکه ازدواج در عده حرام است؟

علم به این باشد. خب خانمه که خب طبیعتاً صغری را همیشه می‌داند. ممکن است کبری را نداند. نداند که ازدواج در عده حرام است. این یک مسئله‌ای است که جلوتر به آن می‌پردازیم که وقتی عده گفته می‌شود، خب منظور اصلاً همان حکم شرعی‌اش است دیگر. وگرنه که یک چیز عرفی طبیعی که نیست که مثل حیض که نیست که همه خبر دارند. عده یک عنوان شرعی است. وقتی طرف عده را می‌داند، یعنی می‌داند که این را اسلام قرار داده برای اینکه یک مدتی باید ازدواج نکند، حرمت همسر قبلی را نگه دارد. نه دیگر.

اگر شوهرش مرده که خب مشخص است. یعنی در کی تمام می‌شود؟ شوهرم در عملیات مثلاً شهید شده، ولی آن عملیات یک ماه طول کشیده. من نمی‌دانم روز اول عملیات شهید شده یا روز آخر. بعد مثلاً بنا را بر روز اول گذاشته، چهار ماه و ده روز بعد از عده خارج شده، ازدواج کرده. بعداً معلوم شده که آقا این ادامه داشته. این علم به صغری نداشته. روز آخر شهید شده. آره، این علم به صغری. ولو علم به کبری داشته. یک وقت هم هست آقا علم کبری را دارد؛ می‌داند ازدواج در عده حرام است. علم به صغری ندارد. نمی‌داند این خانم... آره. خانم عقد موقت کرده. خانم عقد موقت کرده، در عده است. خواستگار می‌آید برایش، چیزی نمی‌گوید. حالا تا دو ماه بخواهد صبر بکند، عقد را بخوانند و این‌ها. این دیگر خواستگاری می‌کنند و ده روز بعد هم می‌روند آزمایش و عقد را می‌خوانند. «دو ماه صبر کن من از عده بیایم بیرون.» رفع مشکل می‌خورند.

"هو العلم بالصغری و الکبری"؛ علم به صغری و کبری با هم است. صغری می‌شود موضوع. "و باعتبار أن ظاهر الروایات المتقدمه و إن کان هو إراده العلم بالعده"؛ و به اعتبار اینکه ظاهر روایات متقدمه اگرچه اراده علم به عده بود (که بداند یعنی بداند که در عده است). "الا أن العلم بها لما کان یلازم العلم بالحرمه عادتاً"؛ الا اینکه علم به آن غالباً عادتاً ملازم علم به حرمت است. "فیثبت أن المراد من العلم الذی هو سبباً للحرمة المعبده و العلم بالموضوع و الحکم معاً"؛ پس ثابت می‌شود که مراد از علمی که سبب حرمت ابدی می‌شود، علم به موضوع و حکم است با هم. "و لا یکفی العلم باحدهما فی تحقق الحرمه المعبده"؛ و علم به یکی از آن دو در تحقق حرمت ابدی کفایت نمی‌کند.

چرا می‌گوییم علم به صغری و کبری لازم است؟ به اعتبار اینکه ظاهر روایات قبلی که گذشت، خب ظاهر روایت البته اراده علم به عده بود. که بداند یعنی بداند که در عده است. درست است که علم به عده توی آن روایات فهمیده می‌شد، ولی علم به عده غالباً عادتاً ملازم با علم به حرمت است. خود عده را که کسی علم خاص خالی به آن ندارد که. عده خودش می‌گوید عنوان علاءالدین نیست. عده را اصلاً برای چه می‌دانند؟ عده را برای چه توجه می‌کنند؟ برای اینکه در آن ایام عده، طرف می‌گوید خواستگاری خانم. خانمه می‌گوید: "من در عده‌ام." در عده یعنی چه؟ در عده یعنی می‌داند که ازدواج در عده حرام است. وگرنه عده که مثل خون حیض نیست. حالا نمی‌داند که حکمش چیست؟ نه، این اصلاً می‌داند حکمش چیست. وقتی عده را می‌داند، پس می‌داند حکم عده چیست. درست شد؟ آره، تفسیر فلسفی‌اش هم، آقا رسول. اعتباریات و این‌ها. خلاصه در مورد حرکت نظری نداری، بحث حرکت هم در مورد عده داشته باش. که پس چه شد؟ علم به عده عادتاً ملازم با علم به حرمت است. پس ثابت می‌شود که مراد از علم که باعث می‌شود حرام ابدی بشوند به همدیگر، آن علمی که لازم است برای اینکه حرام ابدی بشوند، علم به چیست؟ علم به حکم و موضوع با هم است. خیلی آفرین، بعید است کسی حکم را نداند، با صرف دانستن عده سر در بیاورد که عده چیست. عده همانی است که باعث می‌شود که نتوانی ازدواج کنی.

"فضلاً عن هذا، یستفاد ذلک بوضوح من صحیحه عبدالرحمن بن حجاج"؛ اصلاً از این مطلب هم قطع نظر کنیم، استفاده این مطلب به وضوح از صحیحه عبدالرحمن بن حجاج می‌شود. "عن ابی ابراهیم علیه السلام"؛ از امام کاظم (علیه السلام). عبدالرحمن ابن حجاج همین بود. یک بار هم خواندیم آن جلسات. "عن الرجل یتزوج المرآة فی عدتها بجهاله"؛ می‌گوید پرسیدم: آقا جان، یک آقایی می‌رود یک خانمی را در عده‌اش می‌گیرد، ولی جهالت دارد. "أتحرم علیه ابداً"؛ این هم دیگر بهش حرام ابدی می‌شود این خانمه؟ فرمود: "لا"؛ نه، حرام ابدی نمی‌شود. "أما اذا کان بجهاله، فلیزوجها بعد ما تنقضی عدتها"؛ اما اگر به جهالت بوده، باید بعد از اینکه عده خانم تمام شد، برود با او ازدواج کند. نمی‌دانسته که حالا ولش می‌کند، عده‌اش تمام می‌شود، بعدش می‌رود ازدواج می‌کند. "و قد یعذر الناس فی الجهل بما هو اعظم من ذلک"؛ بابا، مردم به واسطه جهل، در مواردی بزرگتر از این‌ها عذر دارند. این که چیزی نیست. این که ازدواج در عده است. در موارد بزرگتر از این‌ها، آدمی که جهل دارد، عذر دارد. نمازش هم طرف مثلاً جهل دارد، عذر دارد. روزه‌اش، حجش، نمی‌دانم جهادش. خیلی مسائلی که از این بزرگتر است. درست شد؟

"جهالتین یعذر آقا با کدوم جهلش عضو داره می‌خواد بگه جهل به حکم جهل موضوع"؛ دو نوع جهالت، کدام جهالتش عذر دارد؟ می‌خواهد بگوید جهل به حکم، جهل به موضوع. "أَنَّ ذَلِکَ مُحَرَّمٌ عَلَیْهِ وَ هُوَ جَاهِلٌ أَنَّهَا فِی الْعِدَّهِ"؛ اینکه آن بر او حرام است، و او جاهل است که او در عده است. کدام جهالت؟ به جهالت اینکه این بهش حرام است یا به جهالت اینکه این در عده است که می‌شود موضوع؟ فرمود: "أَحَدُ الْجَهَالَتَیْنِ أَهُونُ مِنَ الْأُخْرَی"؛ یکی از این دو جهالت، آسان‌تر از دیگری است. تو جهل به موضوعش عذر دارد، چه برسد به جهل به حکم. آنی که آسان‌تر است، جهل به حکم است. چرا؟ آنی که آسان‌تر است، "الجهالة بأن الله حرم ذلک علیه"؛ جهل به اینکه خدا این را بر او حرام کرده است. چرا این آسان‌تر است؟ چرا جهل به حکم آسان‌تر از جهل به موضوع است؟ چون وقتی حکم را نمی‌داند، اصلاً دیگر احتیاط برایش معنا ندارد. وقتی جهل به موضوع است، یعنی حکم را می‌داند. وقتی حکم را می‌داند، راه دارد برای اینکه احتیاط بکند. ولی وقتی که حکم را نمی‌داند، که دیگر راهی نیست برای اینکه احتیاط بکند. چیزی نمی‌دانسته که بخواهد احتیاط کند. برای همین جهل به حکم آسان‌تر از جهل به موضوع است. دو تا جهل شد؛ یکی آسان‌تر از آن یکی. جهل به حکم آسان‌تر از جهل به موضوع.

"و ذلک بأنه لا یقدر علی الاحتیاط معها"؛ و این به خاطر آن است که با آن قادر بر احتیاط نیست. وقتی جهل به حکم دارد، دیگر قدرت بر احتیاط ندارد. می‌گوید: «گفتم خب آقا، اینکه آسان‌تر است، معذور شد. تو آن یکی چه؟ آن یکی که جهلش بزرگتر است، چه؟» "و هو فی الاخری معذور"؛ و او در دیگری معذور است. حالا جهل به موضوع، نمی‌دانسته این هم عذر دارد. جهل به موضوع، نمی‌دانست. چون حکم را می‌دانسته، می‌توانسته احتیاط بکند، ولی احتیاط نکرده. این عذر دارد؟ فرمود: "بله. نعم، إذا انقضت عدتها فهو معذور"؛ بله، هرگاه عده‌اش تمام شد، او معذور است. "یتزوجها"؛ با او ازدواج می‌کند. فقط باید صبر کند عده خانمش تمام شود. عده‌اش که تمام شد، می‌رود با او ازدواج می‌کند.

آقا رسول. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00