دروس تمهیدیه

جلسه پنجاه و سوم

00:42:20
7

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِي‌الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ و لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.

«وَ أَمَّا أَنَّ الزَّوَاجَ الْمُوَقَّتَ لَا يَتَحَقَّقُ إِلَّا بِإِيجَابٍ وَ قَبُولٍ لَفْظِيٍّ». ازدواج موقت محقق نمی‌شود مگر اینکه ایجاب و قبول لفظی باشد و هر دو هم لفظی باشد. «وَ بِاعْتِبَارِ أَنَّهُ فَرْدٌ مِنَ الزَّوَاجِ». چرا؟ چون این هم یک نوع ازدواج است. «فَيَشْمُلُهُ مَا تَقَدَّمَ اعْتِبَارُهُ فِي الزَّوَاجِ الدَّائِمِ». هر چیزی که در ازدواج دائم قبلاً گفتیم لازم است، اینجا هم در ازدواج موقت لازم است که یکی‌اش صیغه و... آری، صیغه.

«بَلْ إِنَّ الزَّوَاجَ الْمُوَقَّتَ اخْتَصَّ بِرِوَايَاتٍ دَلَّتْ عَلَى اعْتِبَارِ ذَلِكَ فِيهِ». بلکه ازدواج موقت اختصاص دارد؛ یعنی در روایات به‌طور خاص گفته شده که یعنی حتی آنجایی هم که ما برای ازدواج شرط می‌دانستیم، بعضی از ادله‌ای که می‌آوردیم برای اینکه در ازدواج دائم "صیغه و عقد" لازم است، ادله‌ای بود که در مورد ازدواج موقت گفته بود «صیغه و عقد لازم است». یعنی حتی اگر در دائم هم تویش لازم نباشد، در موقت حتماً لازم است. به‌طور خاص روایات برایش گفته که ایجاب و قبول لفظی برای آن شرط است. «فَقَدْ تَقَدَّمَتِ الْإِشَارَةُ إِلَى بَعْضِهَا سَابِقاً» که بعضی‌شان به صورت گذرا بیان شد.

«فَأَنَّ الصِّيغَةَ الَّتِي يَقَعُ بِهَا الزَّوَاجُ الْمَذْكُورُ، أَنْ تَقُولَ الْمَرْأَةُ: مُتِّعْتُکَ، أَوْ أَنْکَحْتُکَ، أَوْ زَوَّجْتُ نَفْسِي یَا أَنْکَحْتُکَ نَفْسِي بِمَهْرٍ کَذَا إِلَى أَجَلٍ کَذَا». آن صیغه‌ای که با آن این ازدواج واقع می‌شود این است که زن بگوید: "متعه کردم تو را" یا "انكحت‌ك (به عقد تو درآمدم)" یا "خودم را به عقد تو درآوردم" با فلان مهریه تا فلان مدت. بعد آقا می‌گوید: «ثُمَّ یَقُولُ الرَّجُلُ: قَبِلْتُ». مرد می‌گوید: «قبول کردم»؛ «بِالْمَهْرِ الْمَعْلُومِ» یا «بِالصَّدَاقِ الْمَعْلُومِ» و «مُدَّةِ الْمَعْلُومِ». خیلی دقیق است. آری، دیگر، مراحل آخر. و «کُلُّ مَا تَقَدَّمَ» ــ امروز دیگر این بحث‌ها تمام شود ــ امروز دیگر این بحث‌ها تمام شود؛ فکر کنم می‌تونی بری اقدام ازدواج دائم. «کَاعْتِبَارِ الْعَرَبِيَّةِ أَوْ تَقَدُّمِ الْإِيجَابِ أَوْ کَوْنِهِ مِنَ الْمَرْأَةِ أَوْ فُلَانَةٍ هُنَاک لِکَوْنِهِ فَرْداً حَقِيقِیّاً لِلزَّوَاجِ». همه آنچه که گذشت از بحث‌هایی که در ازدواج دائم بود، می‌گفتیم آقا باید عربی باشد یا نمی‌خواهد عربی باشد؟ اول ایجاب باشد یا اول قبول باشد؟ یا اینکه ایجاب از زن باشد یا از مرد باشد؟ همه آن بحث‌ها اینجا هست. هرچیزی که آنجا گفتیم، اینجا هم همان است؛ چراکه این ازدواج موقت هم فرد حقیقی برای ازدواج، برای ازدواج، مثل ازدواج دائم می‌ماند.

«اِعْتِبَارُ وَ تَعْيِينُ الْمَهْرِ وَ الْأَجَلِ فِي الزَّوَاجِ الْمُوَقَّتِ وَ بُطْلَانُهُ عِنْدَ عَدَمِ ذَلِكَ». اما اینکه شرط است که مهریه و مدت معین باشد در ازدواج موقت، یعنی باید معلوم باشد چقدر است، مهریه باید معلوم باشد چه مدتی است و اگر این معلوم نباشد عقد باطل است. چرا؟ «لِصَحِيحَةِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع)»، به خاطر صحیحه زراره است از امام صادق (علیه السلام): «لَا يَكُونُ مُتْعَةٌ إِلَّا بِأَمْرَيْنِ: أَجَلٌ مُسَمَّى وَ أَجْرٌ مُسَمَّى». نمی‌شود مگر به دو امر، «أَجَلٌ مُسَمَّى»؛ یکی اینکه یک مدت مشخصی می‌خواهد، «مسمی» یعنی تسویه شده، یاد شده و «أَجْرٌ مُسَمَّى»، یعنی اجرت، یعنی مهریه مشخصم. اگر غیر از این صحیح باشد... بله، زمان مشخص نشود باطل است. اگر البته زمان و مهریه با هم‌اند. اگر مهریه را مشخص نکند، باطل می‌شود. اگر عقد دائم باشد، مهریه را مشخص نکند مهرالمثل بهش تعلق می‌گیرد. یعنی نگاه می‌کنند الان مثلاً مثل همچین دختری مهریه‌اش چقدر است؟ می‌گویند مهریه‌اش این‌قدر است. ولی اگر در عقد دائم مهریه را مشخص نکند، مهرالمثل... درست شد.

«وَ أَمَّا وُجُوبُ الِاعْتِدَادِ بَعْدَ انْتِهَاءِ الْأَجَلِ». گفتیم آقا مدت که تمام شود، باید عده نگه دارد. مثلاً سه ماه. سه ماه که تمام شود عده... «أَوْ بِالْإِبْرَاءِ مِنْ بَاقِي الْقِنِّ». سه ماهه عقد کرده، یک ماه که می‌گذرد مرد دو ماه بقیه را می‌بخشد، ابراء می‌کند. «فَلَا إِشْكَالَ فِيهِ فِي الْجُمْلَةِ»؛ اجمالاً در این بحثی نیست. «وَ إِنَّمَا الْإِشْكَالُ فِي مِقْدَارِ الْعِدَّةِ». بحثی که هست در مورد این است که عده‌اش چقدر است؟ «حَيْثُ دَلَّتْ بَعْضُ الرِّوَايَاتِ عَلَى أَنَّهُ حَيْضَتَانِ فِيمَنْ تَحِيضُ». بعضی روایات گفته آقا اگر زنی که حیض می‌شود، دو تا حیض باید عده نگه دارد. «وَ خَمْسَةٌ وَ أَرْبَعُونَ يَوْماً فِيمَن لَا تَحِيضُ وَ هِيَ فِي سِنِّ الْحَيْضِ». اگر در سن حیض شدن هست، هنوز به سن یائسگی نرسیده ولی خون نمی‌بیند، حائض نمی‌شود این ۴۵ روز باید عده نگه دارد. «وَ حَيْضَةٌ وَاحِدَةٌ». در حالی که بعضی روایات دیگر دلالت دارد بر اینکه اصلاً عده عقد موقت یک حیض است. «فِيمَنْ تَحِيضُ»، اگر حیض می‌بیند، یک دانه حیض نگه دارد. «وَ خَمْسَةٌ وَ أَرْبَعُونَ يَوْماً فِيمَنْ لَا تَحِيضُ»؛ گفته اگر خون می‌بیند، یک حیض، اگر خون نمی‌بیند، ۴۵ روز. خب، این دو تا با هم تعارض کرد. یکی گفت دو حیض، این می‌گوید یک حیض. حالا چه‌کار کنیم با این تعارض؟ ولی کسی قائل به یک حیض... خب.

مثال اول: «صَحِيحَةُ إِسْمَاعِيلُ بْنُ الْفَضْلِ الْهَاشِمِیِّ». مثال اول صحیحه اسماعیل بن فضل هاشمی است. «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنِ الْمُتْعَةِ». از امام صادق (علیه السلام) سؤال کردم در مورد متعه. «فَقَالَ: اِلْقَ عَبْدَالْمَلِكِ بْنَ جُرَيْحٍ». فرمود: برو پیش عبدالملک بن جریح، از او بپرس. گفتند که از فقهای بزرگ مکه بود، از اهل سنت بود ولی در مورد متعه روایات جوازش را بلد بود و می‌گفت. حضرت آری، قبول. حضرت فرمود که برو پیش عبدالملک بن جریح. «فَسَلْهُ عَنِ الْمُتْعَةِ فَإِنَّ عِنْدَهُ مِنْهَا عِلْماً». از او در مورد متعه سؤال کن زیرا نزد او از آن علم است. «فَلَقِيتُهُ فَلَمَّا أَمْلَى عَلَيَّ شَيْئاً كَثِيراً فِي اسْتِحْلَالِهَا». رفتم پیش عبدالملک بن جریح، پس به من چیزهای بسیاری در مورد حلال بودن آن املاء کرد. «وَ كَانَ فِيمَا رَوَى لِي فِيهَا»؛ یک دانه از آن روایتی که گفت فلان بود که اینجا نمی‌گوید طلاق. حالا تو آن روایت این جمله هست که وقتی که مدت تمام شد، بدون طلاق ازش جدا می‌شود. باز یکم دیگر جلوتر، تو روایت: «وَ عِدَّتُهَا حَيْضَتَانِ». و عده این متعه دو تا حیض است. «وَ إِنْ کَانَتْ لَا تَحِيضُ فَخَمْسَةٌ وَ أَرْبَعُونَ يَوْماً». و اگر حیض نمی‌شود، ۴۵ روز. «قَالَ: فَأَتَيْتُ بِالْکِتَابِ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) فَقَالَ: صَدَقَ وَ أَقَرَّهُ». گفت من هم نوشتم و برداشتم آوردم خدمت امام صادق (علیه السلام). حضرت فرمودند: «راست گفته» و اقرار کردند حضرت به او، تقریر کردند. پس آن جمله عبدالملک بن جریح را حضرت تأیید کردند. همین، همین دو حیض و همین ۴۵ روزه برای کسی که حائض نمی‌شود، تا پایان عده را حضرت این شکلی تعیین کردند. این مثال اولین بود.

«وَ مِثَالُ الثَّانِي: صَحِيحَةُ زُرَارَةَ». ولی آن دسته دوم که می‌گوید یک حیض چیست؟ صحیحه زراره. این هم صحیح از امام صادق (ع) نقل می‌کند. «و عِدَّةُ الْمُتْعَةِ إِنْ كَانَتْ تَحِيضُ فَحَيْضَةٌ». عده متعه اگر کسی که حیض می‌شود یک حیض است. «وَ إِنْ کَانَتْ لَا تَحِيضُ فَشَهْرٌ وَ نِصْفٌ». و اگر حیض نمی‌شود یک ماه و نیم که می‌شود ۴۵ روز. خب، این دو تا با هم تعارض کرد. آن یکی گفت دو حیض، این می‌گوید یک حیض. حالا چه‌کار کنیم با این تعارض؟ «وَ الْجَمْعُ الْعُرْفِيُّ بَيْنَهُمَا بِحَمْلِ الْأُولَى عَلَى الِاسْتِحْبَابِ مُتَعَذِّرٌ». حالا انگار یکی مشکل دارد، نه، چرا فرض کنید که این دیروز پاک شده، آقا ببخشید، از این ور هم می‌شود فرض کرد، تصور کنید یعنی دیروز پاک شده، می‌رود ۲۰ روز دیگر، ۱۰ روز هم که چیز دارد، یک ماه که به ۴۵ روز... جمع عرفی بین این دو تا روایات می‌شود کرد یا نمی‌شود کرد؟ چه‌جوری جمع کنیم؟ دو تا حیض مستحب است؟ یعنی اصلش یک حیض است. مستحبی شما عده نگه دارید. یا نه متعذر است؛ یک همچین چیزی نمی‌شود. متحول... این جور غیر ممکن است. همچون جمعی غیر ممکن است. اینکه بخواهیم این‌جوری کنیم، غیر ممکن است. یعنی بگوییم که آقا همان یک حیض است، یکیش هم مستحب است، دیگر تعارض برطرف شود. مشترک است، آن دوش هم استحبابی... چرا، این بحث، بحث مهمی است. خب، من هم حالا امروز در کنارش رد می‌شوم. بعدها خودتان باید به این بحث مفصل بپردازید. درس خارج باید روی آن کار شود.

«أَمَّا أَنَّ الْأَوَامِرَ الْإِرْشَادِيَّةَ لَا تَقْبَلُ ذَلِكَ مُطْلَقاً». به دو دلیل من می‌گویم که غیر ممکن است جمع عرفی این شکلی که بگوییم دو تا حیض استحباب است. دلیل اول این است که اوامر ارشادی استحباب نمی‌پذیرند. امر ارشادی را نمی‌شود حمل بر استحباب کرد مطلقا. هیچ وقت هیچ امر ارشادی را نمی‌شود حمل بر استحباب کرد. امر ارشادی آنی است که عقل می‌فهمد. امر مولوی در آن تعبد است. امر ارشادی ارشاد به همان چیزی است که عقل می‌فهمد. حالا این یک بحث جدی است که اصلاً یک بار گفتم بهتان درس خارج، نگفتم، جلسات اولی که حاج آقا "فقه الاخلاق" می‌گفتند، کار پیش آمده. همان جلسات اول حاج آقا بحث (اچ دی) مطرح کردند و درس که تمام شد ما یک چالش جدی با حاج آقا داشتیم در مورد امر ارشادی و امر مولوی. بحث ادامه داشت، شاگردان هم بودند، عقب ماشین نشسته بودند. واژه‌ها خیلی... جر و بحث را بگیرید، یاد بگیرید. آری، در ماشین این بحث ادامه داشت. جلسه بعد شجاعات از یک دریچه دیگر وارد بحث شدند. خیلی بحث... ولی آنجا همین بحث بود که اصلاً ارشادی و مولوی چیست؟ معمولاً ارشادی را می‌گویند که مثلاً دکتر بهش می‌گوید که آقا مثلاً انار نخور، می‌شود امر ارشادی. حاج آقا همان را در ماشین مثال گفتند که بعد مثلاً این این‌جوری است. دکتر وقتی می‌گوید ... گفتم حاج آقا اتفاقاً این مولوی است، این ارشادی برای اینکه این بما هو عاقل به خاطر ادراک عقلش نیستش که حرف دکتر گوش می‌دهد. اتفاقاً به ماه اینکه دکتر دارد این را گوش می‌دهد این عین مولویّت است. همه هم این مثال ارشادی می‌زنند در حالی که این ارشادی نیست، این مولوی است. در ارشادی طرف خودش واضح... حالا «أَطیعُوا اللَّهَ» واضح است که باید اطاعت خدا را کرد. تعبد تویش نیست که من نمی‌دانم و نمی‌فهمم و چون شارع گفته اطاعت کن، اطاعت می‌کنم. نه، اصلاً خود همان اگر بخواهد بگوید همان «أَطیعُوا اللَّهَ» را قبول دارد تویش. حالا بحثش بحث مفصلی است و آنجا هم با بحث کشدار بود و تمام مباحث اخلاقی امرش ارشادی که ما عرض می‌کردیم که نه حاج آقا فرمودند همش برای عقل واضح است. ما هم عرض کردیم: نه، مثلاً «حب الجاه» که می‌گویند اخلاق می‌گویند رذیله، کجا برای عقل واضح است؟ حاج آقا فرمودند: الان اینجا جایش نیست، اگر وقتش بود می‌نشستیم بهت توضیح می‌دادم که چطور برای عقل... گفتم: همین که باید توضیح بدهید نشان می‌دهد که برای عقل واضح نیست. همه چیز را برای عقل می‌شود واضحش کرد. بعد دیگر زدم تو خاطره و خدا رحمت کند علامه را. من رفتم پیش آیت‌الله مصباح امتحان بدهم، بعد ایشان یک مسئله‌ای مطرح کرد. شروع کردم یک چند دقیقه توضیح دادن ایشان به علامه. گرفتم همه مسائل را می‌توانم با بیان عقلی توضیح بدهم و فلان اینها بحث‌های ارشادی است ولی ما مولوی ارشادی که داریم تعریف می‌کنیم دقیقاً چیست؟ بحث مفصلی بود. خلاصه من گفتم یک مقاله حاج آقا شما باید بخوانید. بعد من مقاله را چاپ کردم دادم درس هفته بعد ازش استفاده کنید. مطالب هفته بعد آمدیم، نشستیم. حالا یک مقاله‌ای هم گفتند چاپ شده، من که آن را نخواندم ولی بحثی که می‌خواهم بگویم این است: خلاصه بحث ارشادی و مولوی بحث بسیار مفصلی است. کمتر هم در کتاب‌های بحث‌های درس خارج کمتر به آن پرداخته شده. از بحث‌هایی است که باید جدی به آن پرداخت. به‌هرحال اینها می‌گویند که آقا امر ارشادی قابل حمل بر استحباب نیست. امر ارشادی را نمی‌شود حمل بر استحباب کرد. چرا؟ برای اینکه حاکی از واقعیت است. ارشاد به واقعیت نظر دارد، مولوی نیست. واقعیت هم یا هست یا نیست. استحباب معنی ندارد. مثلاً اینکه آقا تو ۱۰۰ درجه می‌جوشد، خب بگوییم آقا یک چیزی یک امر ارشادی که دلالت دارد بر واقعیت به شما می‌گوید که در صد درجه جوشیده. مثلاً آب صد درجه را بردار. آبی که جوشیده بردار. مثلاً آب صد درجه، بر فرض مثلاً این همان ارشادی است. به هم بگوییم که خب این آقا به نحو استحباب دلالت دارد که ۸۰ درجه شد به نحو استحباب. درست شد؟ آن صد درجه‌اش وجوبی باشد، ۸۰ درجه استحبابی باشد؟ می‌گویند این دیگر وجوب و استحباب ندارد. یا هست یا نیست. یا جوشیده یا نجوشیده. نمی‌شود گفت صد درجه جوشیده، ۸۰ درجه مستحباً جوشیده. نه دیگر آقا آن نقطه، نقطه‌ای که جوشیده هست. تو غیر از آن نیست. این یا در آن دوتا حیض پاک شده یا در یک حیض پاک شده. نمی‌شود گفت در یک حیض پاک شده ولی حالا به نحو استحبابی بگوییم در دو حیض پاک شده. در دو حیض از عده خارج شده. آقا این یا در عده هست یا در عده نیست. یا در حیض اول از عده خارج شد یا در حیض دوم از عده خارج شد. نمی‌شود گفت در حیض اول از عده خارج شد ولی به نحو استحبابی در حیض دوم خارج شد. می‌گویند امر ارشادی این را نمی‌پذیرد.

فعلاً کار ندارم، دست بهش نزدم. فقط توضیح، خواندید؛ اصلاً بحث جدی رویش نشده، کار نشده. یک شیخ انصاری استفاده‌هایی از امر ارشادی می‌کند. متعجب... ارشادی نیست. امر ارشادی وجوبی، امر ارشادی استحبابی، ارشاد به مقدمیت دارد، ارشاد به شرطیت. آن یک بحث دیگر است، ۱۰ جا ۱۰ مدل دارد. در مورد ارشادی وقتی خوب توضیح داده نشده، هی ما می‌مانیم می‌گوییم پس این چی شد؟ ارشاد دیگر شد. می‌گوید این ارشاد به فساد دارد، ارشاد به مانعیت دارد، ارشاد به زوال دارد. هر کدام که می‌آید باز ما تو معنای اصلی حکم ارشادی شک می‌کنیم که این چی شد؟ باز یک چیز جدیدی بود. ارشاد به شرطیت دیگر چی بود؟ می‌خواهد تذکر دهد به آنچه که عقل می‌فهمد که آقا این شرط است، این مانع، این فلان. خب، و آنچه عقل می‌فهمد تعریف ارشادی را عوض کنیم. مقاله به این معنا که می‌گویند نمی‌شود آن تعبدی نسبت. ولی خودش امر مستقل ندارد. یعنی از این جهت می‌گویند ارشادی. یعنی می‌گوید که این، این را ارشاد به آن دارد. ارشاد به نماز هست. می‌گوید برای قیریه است ولی او را عقاب کرد که دوتا کتک بخورد. چرا نماز نخوانده؟ چرا وضو نگرفته؟ یک گرم عقاب بکند. ارشاد به آن دارد. می‌گوید که نیست. وقتی نماز واجب نشد برای چی بهش بگویم وضو؟ الان آقا بچه‌ای که تکلیف ندارد نماز، وضو بگیر برای چی؟ یک خانمی که آن وضویی که مقدمه نمازها است، نه وضویی که برای طهارت... وضویی که مقدمه نماز است به یک خانم حائض بگویند که دعواش، تو چرا وضو نگرفتی؟ چرا وضو نمی‌گیری؟ «نماز ندارم». می‌شود به این معنا. حالا بحثش بحث سنگینی است، یعنی درست حسابی بهش پرداخته نشده. جای خاصی هم تو بحث‌هایمان نیست. یعنی تو کفایه و رسائل و اینها جای خاصی نیست. ولی بدبختی این است همینجا هم همه کجا این را گفتند این شکلی توضیح در موردش نیست. اخیراً یک مقالاتی نوشتند روی آن کار کردند، بحث جدی‌تر.

یا به خاطر این می‌گوییم که آقا نمی‌شود این را حمل بر استحباب کرد. یا به خاطر این «أَو أَنَّهَا وَ إِنْ قَبِلَتْ ذَلِك». اگر بگوییم که قبول می‌کند حمل بر استحباب. «وَ لَکِنْ بِشَرْطِ أَنْ یَکُونَ لِسَانُهَا لِسَانَ الْأَمْرِ دُونَ لِسَانِ الْأَخْبَارِ». ولی باید زبانش زبان دستور باشد نه زبان اخبار. باید بگویی که زن باید دو حیض عده نگه دارد که ما این را حمل بر استحباب کنیم، نه اینکه بگوید «حَيْضَتَانِ»، عده حیض است. این دارد اخبار می‌کند، انشا نیست، دستور نیست. «کَمَا هُوَ الْمَفْرُوضُ فِی الْمَقَامِ». که در این مقام هم همین مفروض است که دارد با اخبار بیان می‌کند. خب، پس به این دلیل نمی‌شود حمل کرد و جمع عرفی کرد. جمع عرفی متعذر، غیر ممکن بر استحباب بشود دیگر. حالا که نشد، نه تو این مورد ممکن به طرق مختلف. حالا جمع عرفی که غیر ممکن شد، چه‌کار باید بکنیم؟ جمع عرفی غیر ممکن شد، می‌رویم سراغ تفاوت.

«إِذَا کَانَ الْجَمْعُ الْعُرْفِيُّ یَکُونُ التَّعَارُضُ مُسْتَقِرّاً فَيَلْزَمُ الرُّجُوعُ إِلَى الْمُرَجِّحَاتِ». وقتی که جمع عرفی متعذر شد، تعارض مستقر می‌شود. پس لازم است رجوع به مرجحات. مرجحات چیست؟ «مُوَافَقَةُ الْکِتَابِ الْکَرِيمِ وَ مُخَالَفَةُ التَّقِيَّةِ». یک موافقت قرآن کریم، یکم مخالفت... و «حَيْثُ إِنَّهَا غَیْرُ مُتَوَفِّرَةٍ فِی الْمَقَامِ تَعَيَّنَ التَّسَاقُطُ». از آن جهت که حالا از آن جهت که اینها در این مقام پیدا نمی‌شود، یعنی نه موافقت قرآن داریم اینجا نه مخالفت تقیه داریم، واسه همین تساقط تعیین پیدا می‌کند. سؤال، سؤال، سؤال فنی. آن ابن جریح مگر سنی نبود؟ مگر فتوا نداده بود به جواز؟ خب، چرا مخالفت با اهل سنت نمی‌کنیم اینجا؟ سنی بود و تا به جواز داده بود، پس این یک نکته درسته که اینجا یک قول اهل سنت داریم ولی برایمان واضح است که آن قول مخالف اهل بیت نیست تا بخواهیم بهش... نه مخالف اهل بیت است نه شاذ. مخالف اهل بیت نیست بلکه بین اهل سنت شاذ است. خودشان قبول ندارند، اهل سنت قبول نمی‌کنند. آفرین. و یا از این ور مثلاً عبدالملک بن جریح است، این هم زراره است. این که عدم اوسقه فلانه. اولاً که آن ج می‌رسید به امام صادق (ع) و آن هم اسماعیل بن فضل بود. مخالفت با تقیه‌اش هم بگوییم آقا این کلام زراره مثلاً مخالف تقیه باشد. شاید آن موافق تقیه، کلام ابن جریح موافق تقیه بوده حضرت اقرار کردند ولی این یکی مخالف تقیه، گفتند یک حیض. نه شاید روایت دیگر هم در بین اهل سنت داشته باشیم که موافق هم یک حیض. خلاصه ما مخالفت تقیه نداریم اینجا، موافقت کتاب هم نداریم. پس می‌رویم سراغ تصاقط. مرجحات نبود، تصاقط. «تَصَاقُطٌ کَذَا وَ رُجُوعٌ إِلَى الْأَصْلِ». تساقط که شد و رجوع به اصل. نوبت به اصل می‌رسد. «وَ هُوَ یَقْتَضِي اعْتِبَارَ الْحَيْضَتَيْنِ». و او اعتبار دو حیض را اقتضا می‌کند. اگر گفتیم اصل چه را باید شرط بداند؟ دو حیض را نه یک حیض. چرا؟ برای اینکه آقا وقتی طرف یک حیضش تمام شد، شک می‌کند که دیگر می‌توانم ازدواج کنم یا نمی‌توانم ازدواج کنم. آها، اینجا باید چه‌کار کند؟ حالت ممنوعیت ازدواج را استصحاب می‌کند. حالت ممنوعیت ازدواج که یقینی است، شک دارد که از این حالت خارج شده یا نشده. یقینش را با این شک نقض نمی‌کند تا یقین، وقتی که حیض دوم را دید، آن یقیناً آخر شد دیگر، خیالش تخت است که می‌توانم ازدواج کنم. تخت است یعنی راحت است. خیالش راحت. «فَالتَّخَتِّی الَّذِِی یُرَاحُ بِهِ لَا بِذَلِكَ». «َلِشَكٍّ فِی تَرَتُّبِ الْأَثَرِ عَلَى الْعَقْدِ الثَّانِی». عقد دومی که می‌خوانند، شک می‌کند که اثر بر این مترتب می‌شود یا نمی‌شود. یک حیض تمام شده، یک آقایی آمده خواستگاری می‌کند، می‌گوید من زن این شدم یا نشدم؟ شک دارم. عقدی که خواندیم اثر داشته باشد؟ تا کی شک دارم؟ تا وقتی که حیض دومم بشوم. دوم که شد می‌گوید دیگر شک ندارم، بیا ازدواج کنیم. عدم استصحاب می‌کند عدم ترتب اثر بر عقد دوم را. درست شد؟

«وَ لَا مَجَالَ لِلرُّجُوعِ إِلَى مَا أَحْلَلْتُ لَكُمْ». آها، اینجا یاد «اُحِلَّ لَكُمْ» می‌کنیم ولی می‌گوییم دیگر نمی‌شود تو هر دو سه صفحه‌ای ما دو سه صفحه حرف از «احل لکم» نزدیم، دلمان تنگ می‌شود برایش. اینجا جایی نیست که بخواهیم رجوع کنیم به آیه «اُحِلَّ لَکُمْ مَا وَرَاءَ ذَلِکُمْ». برای شکنجه روحی بود. «إِذْ نَهْیُهَا نَاظِرَةٌ إِلَى الْعُمُومِ الْأَفْرَادِيِّ دُونَ الْأَحْوَالِ». آها، می‌گوید که آن عموم افرادی دارد این آیه، عموم احوالی ندارد. عموم افرادی و احوالی فرقش چیست؟ «ما وَرَاءَ ذلِكُمْ» فرمود هرچیزی که ماوراء این است برای شما حلال است. آفرین. «اِذْ لَکُمْ مَا وَرَاءَ ذَلِکُمْ» افرادی که ماوراء ازالکم. نه احوالی که ماوراء ازالکم. اگر افرادی که ماوراء ازالکم، می‌شود دخترخاله، دخترعمه، دختردایی، اینها ماوراء ازالکم برای شما حلال. عموم افرادی ولی عموم احوالی نیست که تو عده باشند، تو احرام باشند، تو لعان باشند. عموم احوالی را نمی‌گوید. عموم افرادی را می‌گوید.

نکته بعدی را بخوانیم. خسته شدی. زیاد. «وَ کَمَالُ الْحَيْضَتَيْنِ بَعْدَ انْتِهَاءِ الْأَجَلِ». نکته بعدی این است که آقا باید دو تا حیض کامل بشود. دو تا حیض کامل، نه حیض نصفه. وسط حیض عقد را بخشیده، دو روز دیگر پاک می‌شود. این یک حیض. دوباره می‌رود ماه بعدی، وسط حیض که بخشیده می‌آید بیرون، به حیض بعدی که می‌رسد می‌شود یک حیض. بعدش که می‌رسد می‌شود دو حیض. آفرین. دو حیض و نیم می‌شود. چرا این دو تا کمال شرط است؟ «بَعْدَ أَنِ انْتَهَى الْأَجَلُ أَوِ الْأَبْرَاءُ وَ عَدَمُ کِفَایَةِ الْحَيْضَةِ الَّتِي یَقَعُ انْتِهَاءِ الْأَجَلِ أَوِ الْإِبْرَاءِ فِی أَثْنَائِهَا». بعد از اینکه اجل تمام شد یا ابراء کرد، بعد آن باید دو تا حیض نگه دارد. نمی‌شود. کفایت نمی‌کند آن حیضه‌ای که اجل، انتهای اجل تو آن واقع شده، وسط حیض بوده، زمان تمام شده، وسط حیض بوده، ابراء شده، آن حیض دیگر به درد ما نمی‌خورد. چرا؟ «فَهُوَ وَاضِحٌ». واضح است.

دو تا دکتر به شما می‌گوید که آقا شب رفتی دکتر. ما این است که بخیه زد، گفت دو روز دیگر این را بکن. حالا شب ساعت یک و نیم شب بود که ایشان برای ما بخیه زد. حالا دو روز دیگر چی می‌شود؟ بگوییم خب یک روزش که گذشت فردا باید بکنیم این را؟ نه دیگر مشخص است دو روز دیگر. زن اگر نصف روز گذشته باشد، مثلاً ظهر باشد یا بعدازظهر باشد، بگوییم یک روزش که گذشت. نمونه. فردا پنجشنبه که تمام شد، این پنجشنبه و جمعه می‌شد دو روز. ما هم الان ظهر پنجشنبه، خب یک روزش که گذشت، می‌ماند جمعه. فردا می‌کنیم این را؟ بابا دو روز مشخص است دیگر عرفاً. دو روز از همین وقت دکتر. ناراحت می‌شد. دکتر ناراحت می‌شود. دکترها خیلی حساس‌اند. اشکال ندارد. آدمی که وضعش خوب است، حساس... تو پول هست. خوشبختی. پس چی شد؟ وقتی می‌گویند دو تا حیض، دو تا حیض کامل منظور است، نه اینکه حالا یک حیض نصفه که حالا دو روزه حیض مثلاً اینجا افتاده، یک روزش افتاده، این هم یک حیض حساب شود. نه، اضافه می‌شود. چه‌کار کنیم؟ سنت خدا بر این است که امور مخفی را آشکار می‌کند.

«وَ هَاشِمِیٌّ لَعْنَهُمُ ظَاهِرُ التَّعْبِيرِ وَ عَدَدُهَا حَيْضَتَانِ هُوَ مَا ذَكَرَ». بناء می‌دهیم. بناء بر ترجیح صحیحه هاشمی به خاطر اینکه ظاهر تعبیر «عدتها حیضتان» همین است. وقتی فرموده عده‌اش دو تا حیض است، یعنی دو تا حیض کامل دیگر، ظهور کامل دارد. اگر صحیحه هاشمی را ترجیح بدهیم که همین می‌شود. اگر هم ترجیح ندهیم.

«وَ أَمَّا بِنَاءً عَلَى التَّسَاقُطِ وَ رُجُوعِ إِلَى الْأَصْلِ». تساقط بکند و اصل برگردیم. «فَلَا الْأَمْرُ کَذَلِكَ». باز هم همین می‌شود. چرا؟ برای اینکه همان استصحاب عدم ترتب اثر است تا وقتی که دوتایی کامل ببیند. «کَمَا هُوَ وَاضِحٌ».

«وَ أَمَّا عَدَمُ وَ لُزُومِ الِاعْتِدَادِ». خب ساده است آقا، «صَغِيرَةٌ عِدَّةٌ لَا» صغیره عده ندارد. خدا لعنت کند این اوباما و ترامپ و اینها را. روح آدم به لجن کشیده می‌شود وقتی که می‌خواند کارهایی که اینها کردند. خیلی عجیب است، خیلی واقعاً نفرت‌انگیز است. می‌گوید ۱۰ درصد کارهایی که اینها کردند منتشر شده که تویش ۳۰۰۰ بار اسم ترامپ آمده. تو این ۱۰ درصدی که منتشر شده ۳۰۰۰ بار ترامپ. من همه دنیا از این لعنتی... با همه خوب بودند. پیشش چیز داشتند دیگر. ایرانی هم دارند که هنوز رو نکردند. حتی ایرانی‌ها... مگر می‌شود طرف از همه جای دنیا؟ فقط ایرانی‌ها نبودند. عینک بیشتر چیز بودن که اینها اتفاقاً. خب، این «صَغِيرَةٌ عِدَّةٌ لَا». «صغیره» و اینها آدم یاد آنجا می‌افتد. صغیره عده ندارد. پدرش ولایت دارد. چرا؟ رابطه بچه نوزاد که نیست. حالا ۸ سالشه، هنوز مثلاً به بلوغ نرسیده. اصل ازدواج، نه این بحث دخولش نیست. آن قبلاً توضیح دادم. احکام تابع مصالح و مفاسد است. ممکن است یک بچه ۸ ساله باشد، حالا هنوز سن بلوغ نرسیده. ۱۳ ساله، ۱۴ ساله، اینها مثلاً خون می‌بینند. بچه ۱۲ ساله آدم نگاه می‌کند یک زن کامل است ولی هنوز مثلاً چیز، بچه کوچکی است. بچه‌ها آسیب می‌بیند. اگر همچین قضیه‌ای باشد. این کثافت‌ها که به نوزاد تجاوز می‌کنند. تو این بعد دست و پایش را با اره قطع کرد. یا الله.

«وَ الَّتِی لَمْ یُدْخَلْ بِهَا وَ الْیَاسَّةُ». و زن یائسه عده ندارد. «الَّتِي لَمْ يُدْخَلْ بِهَا». زنی که به او دخول نشده هم عده ندارد. «تَدُلُّ عَلَيْهِ رِوَايَةُ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ». دلالت دارد بر این روایت عبدالرحمن بن حجاج. «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع): ثَلَاثٌ یَتَزَوَّجْنَ عَلَى کُلِّ حَالٍ». امام صادق (ع) فرمود: «سه دسته هستند که در هر حالتی ازدواج می‌کنند». یعنی چی؟ بلافصله ازدواج. «الَّتِی لَمْ تَحِضْ». کسی که حیض نمی‌شود. «وَ مِثْلُها لَا تَهْیِدُ». این می‌شود همان صغیره. هنوز حیض نشده. تو این سن هم کسی حیض نمی‌بیند، بچه ۸ ساله. گفتم «مَحْدُودَةً». این از چقدر حساب می‌شود؟ کسی که حیض نمی‌شود، تو آن سن هم حیض نمی‌بیند. «أَقَلُّ مِنْ نِصْفِ تِسْعِ سِنِينَ». زنان زیر ۹ سال. «وَ الَّتِي لَمْ يُدْخَلْ بِهَا». کسی که به او دخول نشده. «وَ الَّتِي قَدْ یَئِسَتْ مِنَ الْمَحِیضِ وَ مِثْلُها لَا تَحِیضُ». و سومی هم کسی که یائسه شده از حیض دیدن و سن او هم سن حیض دیدن نیست. ۶۰ سالشه دیگر. کسی که حیض نمی‌بیند ولی در سن حیض دیدن است، آن ۴۵ روز نگه می‌دارد. در سن حیض دیدن هم نیست. این‌جوری.

«وَ سَنَدُهَا وَ إِنْ اشْتَمَلَ عَلَى سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ إِلَّا أَنَّ الْأَمْرَ فِیهِ سَهْلٌ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى». سندش مشتمل بر سهل بن زیاد است ولی آقا امر در مورد سهل، سهل است ان‌شاءالله. این را دوباره آره. سهل کی بوده آقا؟ سهل بن زیاد آدمی کسی بود که احمد بن عیسی، احمد بن محمد بن عیسی که رئیس قمی‌ها بود در قرن ۳، این آیه، سهل بن زیاد را در قم بیرون کرد. زمان قم این شکلی بود که کسی روایت ضعیف اگر می‌گفت، غلو اگر می‌کرد، از شهر بیرونش می‌کرد. زیاد بیرون کرده بودند. بله، به خاطر غلو و دروغگویی ایشان را بیرون کردند. نجاشی هم ایشان را ضعیف می‌داند ولی امام خمینی می‌فرمایند که بابا فقط تو کافی ۲۰۰۰ تا روایت ما داریم به سهل بن زیاد می‌خورد. خب، این کلینی ۲۰۰۰ تا روایت را از کجا آورده؟ قبول، قبول بود که این‌جوری ۲۰۰۰ تا روایت کافی بزنیم دور. یک سخت‌گیری‌هایی هم بوده دیگر. ببین مرحوم صدوق می‌گوید که من اول «من لا یحضره» می‌گوید اگر کسی اهل غلو بود تو این کتاب ازش نقل نکردم. اهل غلو لعنهم الله. خب، اهل غلو لعنهم الله. هر که قائل به سهو النبی نبوده این غلو کرده و من روایتش را نقل نکردم. همه شدند جز اهل غلو. این‌جوری بوده حساسیت خیلی بالا بوده نسبت به غلو. دوره‌ای بوده که اهل بیت خیلی قضیه را به‌هرحال حساس گرفته بودند، کسی غلو نکند. دیگر از آن ور گاهی می‌زده بیرون. تا یکی یکم روایت نقل می‌کرد در مورد اهل بیت که یکم دیگر فراتر از عقول و ادراکات بود. پیغمبر که سهو النبی ندارد، سهو ندارد. اهل غلو آنقدر باید پیغمبر و بشر می‌دیدند و مثل بقیه می‌دیدند که پیغمبر هم سهو دارد. دو تا روایت می‌خوانده که سنگین بوده این حافظ رجب برسی. کتاب «مشارق و همواره الیقین» شما نگاه کنید متهم شد به همین غلو و اینها. ببین علامه امینی در وصف ایشان چی می‌گوید. حافظ رجب برسی کتابی دارد به نام «مشارق و انوار الیقین». هرچی از این روایاتی که همه می‌گویند غلو، همه را جمع کرده. یک کتاب کرده روایت غلبه. چه تجلیلی می‌کند بزرگان در مورد ایشان. چی می‌گویند؟ روایتش خیلی عجیب‌غریب است، ترسناک است. اصلاً نمی‌شود خواند. خیلی سنگین است. خب، اینها را ایشان هم به نظرم تبعیدش کردند، بیرونش کردند تو بیابان‌های اصفهان از دنیا رفت. هیچ عارفی نمی‌آید. آفرین. هر که به ملا صدرا را تبعید کردند، همه را تبعید می‌کردند. قابل ادراک نبود تا قبل انقلاب. اوضاع همین شکلی بود. از بعد انقلاب اوضاع یکم عرفا میدان پیدا کردند، جایگاه پیدا کردند. پس آقا این سهل بن زیاد آدمی است ولی امر در مورد سهل است ان‌شاءالله با این توضیحاتی که عرض شد.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00