متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
اصل این است که بهواسطه اشتغال به دیگران، از خود غافل میشویم و ناگهان میفهمیم: "ما به فکر جمعکردن گندم هستیم، همزمان سیل از سوی دیگر میبرد!" پس باید متوجه باشیم؛ کسی ایمانمان را به چیز مختصری نبرد. همانگونه که در فکر سلامت خود هستیم و از چیزی که به سلامتی ما آسیب میرساند، پرهیز میکنیم، هرچه برای حفظ آن لازم است به کار میبندیم؛ باید به فکر حفظ ایمان خود هم باشیم. افسوس که این فکر را نداریم.
این طبیب عالیقدر، معلم بزرگ، این انسان ملکوتی، این عارف بزرگ، آیتاللهالعظمی بهجت (رحمتالله علیه) میفرمایند: «یکجوری مشغول دیگران نشویم که از خودمان غافل بشویم.» تمام حواسم به این است. بماند، گاهی منی که پدرم، آنقدر مشغول عیوب بچههایم میشوم که از خودم غافل میشوم. مشغول عیوب همسرم میشوم، از خودم غافل میشوم. مشغول عیوب همسایهام میشوم. مشغول عیوب دامادم و عروسم و دخترخالهام و پسرعمویم و فامیل دورم و فامیل نزدیکم و فلان رفیقم… خلوتهای من، اگر کسی حرفهایی که من با خودم میزنم را–صبح تا شب– ضبط بکند، صدای «نجوای درونی» من را برای خودم بگذارد که من گوش بدهم، میبینم که صبح تا شب دارم در مورد این میگویم و در مورد آن میگویم. یک لیست بلندی دارم از عیوب این و آن، خودم توجهی ندارم!
نفس ما این شکلی است. خدا به داد من برسد! نفس بدش میآید بهش بگویی «تو عیب داری». نفس خود را خدا میداند، نفس خود را همهکاره میداند، نفس خود را «رب» میداند. بدش میآید بهش بگویی باید بازخواستش بکنیم. چرا ما از «محاسبه» و «مراقبه» غافلیم؟ در محاسبه، آدم از نفسش سؤال میکند: «برای چی این کار را کردی؟ برای چی این را گفتی؟ برای چی به این فکر کردی؟ برای چی به اینجا نگاه کردی؟ برای چی اینجا عصبانی شدی؟ برای چی اینجا خوشت آمد؟ برای چی اینجا بدت آمد؟» بدنیت بهش میزند: «از این چیز خوشحال نشویا! دیگر از اون ناراحت نشویا! دیگر این را نگاه نکنیا!»
در مراقبه هم هی بهش تذکر میدهد، قبل از اینکه کار را بکند: «این کار را بکن، اون کار را نکن.» میشود مراقبه و محاسبه. نفس بدش میآید همیشه «آقا» باشد، «رئیس» باشد، «سوار» باشد. که «حرفش را گوش بدهم.» «امپراتور باشد، اطاعتش را کنم، مدحش را کنم، پیشش تعظیم کنم، کوچکش کنم، تحقیرش کنم.» میگوید: «من شخصیت دارم! به شخصیت من توهین شد! راه ننمایاندم (راه ندادم)! احترام من را نگه نمیدارد! با احترام با من صحبت کن! من فلانیام! میدانی با کی داری صحبت میکنی؟» بعد نفس خوشش میآید هی عیوب دیگران را—از همین قلدری که دارد، تکبری که دارد—بنشیند هی عیوب دیگران را بررسی کند.
گاهی آدم عیبی در دیگران میبیند، اینجا اولاً باید به عیب خودمان منتقل بشویم. خدا کمک کند ما را برای اول اینکه به عیب خودمان منتقل بشویم که عجب! پس من هم این عیب غافلی را که دارم، آنقدر بد است. این هم این شکلی است. ثانیاً دعا کنم برای آن کسی که این عیب را دارد، که نجات پیدا کند. تحقیرش نکنم، بگویم: «این عیب را دارد، ولی ده تا خوبی دیگر دارد که من ندارم! اینکه اینقدر خوب است، این عیبها را دارد. با این همه خوبیاش، دو تا عیب دارد. من که همه وجودم بد است، چی؟ که همین عیب را هم دارم، آن خوبیهای دیگر را هم ندارم.»
برای او هم از خدا کمک بخواهم و دعا کنم. برای خودم هم از خدا کمک بخواهم و دعا کنم. عیب او را خیلی بزرگش نکنم، خوبیهایش را ببینم. عیب خودم را کوچکش نکنم، خوبیهایم را نبینم. کار سخت است ها! عمل کنیم! چقدر زمان میبرد؟ راحت... هی از درون…! آدم مؤمن اینجوری است دیگر، درونش جنگ است. اگر کسی بتواند گوش بگذارد روی قلب کسی –روی قلب مؤمن– میبیند صدای توپ و تانک است! همش قشنگ منطقه جنگی است. در نفس مؤمن و قلب مؤمن، همیشه جنگ است. دارد با خودش میجنگد، با هوای نفسش میجنگد، با غفلتش میجنگد، با شیطان میجنگد، با خطورات میجنگد، با توجهات غیر از توجه به خدا میجنگد. هرچی هم میرود بالاتر، این جنگ عمیقتر میشود، وسیعتر میشود. البته عنایات خدا هم بیشتر میشود، کمک خدا بیشتر میشود، رحمت خدا بیشتر جاری میشود. بیشتر لذت میبرم از انس با خدای متعال. این نیست که فقط توپ و ترکش باشد و بیشتر فقط اذیت و آزار باشد.
دست خداوند، همان کسی که تو جنگ بدر ۴۰۰۰ مَلَک را فرستاد برای کمک. تو جنگ با نفس هم کمک میفرستد، ملک میفرستد، امداد میفرستد. خدا که بندهاش را رها نمیکند. «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ؟» آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟ چقدر این آیه زیباست! چقدر این آیه بشارت توشه! چقدر این آیه امید توشه! «من برای تو بستم بندهام همه امور را، و من یتوکل علی الله فهو حسبه!» هرکس توکل به خدا کند، خدا کفایت میکند، بس است. خدا بس است. «حسبی الله و نعم الوکیل!» خدا خوب وکیلی است! خدا برای ما بس است. با حضور خدا، به هیچکس دیگر نیاز نداریم. به هیچ چیز دیگر نیاز نداریم. هیچ کمبود نداریم. ابرقدرت مطلق عالم، فرمانروای کُل. «للهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»، «للهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». همه عالم مُلک اوست، همه عالم سپاه اوست، همه عالم در اختیار اوست، به اذن اوست، به فرمان اوست. کفایت میکند. «رئیس» «سلطان» «علی الذین یتوکّلون علی ربّهم» فرمود شیطان سلطنت ندارد نسبت به کسانی که توکل دارند به خدای متعال، خودشان را به خدا میسپارند. شیطان نفوذ ندارد. کدام خدا محافظت میکند؟ جنگ سختی است، جنگ تلخی است.
فرمایش آیتالله عباس تهرانی: «طلبّهای را دیده بودم، بعد مدتی که مشغول ریاضت و اینها شده بود، چهرهاش از شدت ریاضت سیاه شده، رنگش برگشته، خیلی به خودش فشار آورده بود.» پرسیدم: «چه خبر است؟ چرا با خودت اینجوری کردی؟» گفت: «آقا، حریف نفس اماره نمیشوم. این نفس ول نمیکند. خیلی کار سخت است. از هر طرف میخواهم کاری بکنم، نفس...» ایشان فرمودند که: «من جایی مهمان شده بودم. باغ کسی بود. وارد باغ شدم، سگ باغ بهم حمله کرد. به سمتش پرتاب کردم، به سمتش دویدم، داد زدم سرش. صاحبخانه که آمد، این سگ رفت به گوشهای نشست.»
ایشان فرمودند که: «من هم فهمیدم که تو این دَم و دستگاه عالم، وقتی با این سگ نفسم، با این سگ شیطان مواجه میشوم، باید صاحبخانه را صدا بزنم.» با ناتوانی نفس خیلی بازی دارد، خیلی فریب دارد، خیلی مکر دارد، خیلی قدرت دارد، خیلی تعلقات دارد. از بیرون هم که خیلی دام برای نفس پهن شده است: شهوات، کششها، بازیهای دنیا، بازیهای ناناز خلق مردم. وقتی تو کمک کنی، ما پیروز میشویم. تو این سگ را سر جایش بنشانی، تو رحمت خودت را جاری کنی، تو با محبت با ما تا کنی. کی صاحبخانه میآید سگ را دور میکند؟ وقتی که کسی که وارد میشود مهمان صاحبخانه باشد. تو ما را مهمان خودت بدانی، ما مهمان تو باشیم. تو ما را به آستان خودت بپذیری، به حریم خودت راه بدهی. تو ما را از خودت دور نکنی، نرانی، طرد بیرونمان نکنی. چون شیطان را بیرون کرد: «اخرج منها مذموما مدحورا. فَاخْرُجْ إِنَّكَ رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَىٰ يَوْمِ الدِّينِ».
پناه بر خدا از این عبارتها! چقدر این عبارات سخت است شنیدنش از خدایی که جز رحمت و کرم و محبت هیچی ندارد! "لعنت من بر تو!". ما مشغول عیب خودمان باشیم، مشغول خودمان باشیم، مشغول گرفتاریهای خودمان باشیم. عیوب دیگران هم ما را به یاد عیب خودمان بیاورد و به استغاثه وادار کند. نه اینکه مست باشیم از اینکه «من که اینطور نیستم! من که خدا را شکر مثل فلانی نیستم!» تحقیرش کنیم، با نگاه حقارتآمیز بهش نگاه کنیم. اینجا تو روایت دارد: «اگر کسی با چنین نگاهی از دنیا نمیرد، مگر اینکه به آن عیب مبتلا میشود.» خدا بدش میآید، بدش میآید. چه بسا آن آدم نجات پیدا کند جلو چشم من و من مبتلا بشوم.
یکی وسواس دارد. آدم نگاه میکند، گاهی با زبان بهش طعنه میزند که «این دیگر خیلی بد است!». تو دلش با نگاه. این موارد زیاد بوده. آدمهای وسواسی این شکلی... آن وسواسی خوب شده، این مبتلا به وسواس شده. شرمنده! ما همه فقیریم. ما عیبیم، ما نقصیم، ما کمبودیم، ما کاستیایم. بقیه عیبشان، عیب محتمل است. من بیایم بگویم: «فلانی چرا اینجوری حرف میزند؟ فلانی سخنرانی بلد نیست! فلانی سواد ندارد! فلانی علم ندارد.» من خودم از همه بیسوادها بیسوادترم، از همه بیهنرها بیهنرترم. البته جایی هم لازم است انسان موضعی بگیرد، حرفی بزند، کاری بکند.
بگوید: «خدایا! من با همه نقص و عیبم، اینجا احساس میکنم تو از من این را میخواهی که این حرف را بزنم. اینجا بعد از دین تو دفاع کنم، از تو دفاع کنم، از اولیای تو دفاع کنم.» به این معنا نیست که من خودم را خوب میدانم و طرف را بد میدانم. این ماجرا انقلاب بودن است. توی مناظرهها و گفتگوها، آن طرف مقابل نقشش را پذیرفته و عاقبتبهخیر شده. مگر نبود ساحرانی که روبروی حضرت موسی (علیهالسلام) ایستادند؟ موسی با نگاه تحقیر به اینها نگاه نکرد. یک مشت کافر جهود آمدند اینجا، از اولیای الهی شدند. همه به درجه عالی شهادت رسیدند. چه میدانیم چه میدانیم بقیه آخرش چی میشوند؟ عاقبت چی میشوند؟
بیشتر از همه دعا میکنیم برای خودمان، مشغول عیب خودمان بشویم. وگرنه میبینیم یک عمر هرچی جمع کردیم رفته، چون حواسمان به خودمان نیست. اعمالمان هم اثری نمیبینیم. امثال بنده، چرا اثر نمیبینیم از زیارت؟ از توسل؟ بعد شش ماه، بعد یک سال فرقی نکرده. برای اینکه این انبار گندم، از اینور گندم، از آنور موش میآید، همه را برمیدارد میبرد. حواسمان به عیوبمان نیست. اصل مسئله مراقبه را بزرگان میفرمایند که توجه به عیوب است. مغزهایی که من دارم، ضعفهایی که من دارم، کاستیهایی که من دارم. مشغولش که آدم میشود، یکی دو تا نیست. هرچی میرود، میبیند: اوه! اوه! اوه! اوه! هر روز یک دانه جدید میبیند از خودش. یک جلوه جدید. چه فاضلابی در درون من است! همینجوری نجاسات. تنها راهش هم این است، به قول علامه طباطبایی از سیدعلیآقای قاضی نقل کرد، فرمود: «خالی کن! خدا! خالی کن از پایین، از تَه. هرچی هست ببلعه این زمین از این چاه. وگرنه مشکل ما حل نمیشود.»
عیوب خیلی زیاد است. از کدامش آدم میخواهد شروع کند؟ از کجا میخواهد شروع کند؟ هرچی از این رذایل اخلاقی که تو این سخنرانیها، منبرها و کتب آدم میبیند: آدم نگاه میکند، من همه را میگویم: حسادت دارد، تکبر اوج دارم، محبت به دنیا دارم، غرور در برابر خدا دارم، ناشکری دارم، عجله دارم، کمصبری دارم، پرخاشگری دارم. چه کار بکنم در برابر همه اینها؟ آدم باید بگوید: «من خدا دارم، امید دارم. من به دست او چشم دارم.» به قول آیتالله بهجت: «باید حواسمان باشد، ایمانمان را نبرند.» به فکر صحت و سلامت خودمان هستیم، از جهت ظاهری: «چقدر سرما نخورم! دلدرد نشوم! حالت تهوع پیدا نکنم! سردرد نشوم! سردردم خوب بشود!» نسبت به مسائل معنوی همینطور باید حساس باشیم، بلکه بیشتر. «اینجا وقتی توجه من را کم نکند، یک وقتی برای من غفلت نیاورد، یک وقت برای من غرور نیاورد.»
چقدر این بزرگان مراقب بودند! یک کلمه کسی یک چیزی میگفت که نه! احساس میکردند در درونشان دارد خوششان میآید از این حرف، از این کار. حضرت امام (رحمتالله علیه) اجازه نمیدادند کسی کنار ایشان راه برود. میفرمودند یا جلوتر برود. نفس بازی در میآورد: «من آقا شدم! من مرید دارم! نه، نوکر دارم! من طرفدار دارم!» ماجرا جدی است. پیامبر اکرم (صلیالله و علیه و آله و سلم) آمدند خانه همسرشان، دیدند پرده جدیدی زده. «پرده نباشد! پردهای که چشم را دلگیر کند، نباشد!» نه چشم خودم را پر کند، نه چشم بقیه را. وسایل خانهوزندگی همینطور. وسایلی که حواسم را جمع میکند، اینها خیلی خطرناک است. اینها ایمان را از تو این کانالها میدزدند. شیطان از این منفذ وارد میشود، از اینجاها نفوذ میکند. از همین ظرف آنچنانی، و از همین تلویزیون آنچنانی، از همین پرده، و از همین دکوراسیون، و از همین تختخواب، و از همین فرش، و از همین جهیزیه داریم درست میکنیم. خانهشوهر داریم میرویم. دنبال اینایم که چیز جدیدی باشد، تو هیچ خانه نبوده باشد، آخرین مدلی که تو بازار است. چرا؟ چرا اینها به خاطر خداست؟ چرا به خاطر نفس است؟ معمولی! حالا درجه یک هم نشد، درجه دو. مال امسال هم نبود، مال سه سال پیش. از سلامت درونمان بترسیم که به خطر بیفتد. به فکر حفظ ایمان خود هم باشیم. افسوس که این فکر را—فکر این چیزها—متأسفانه امثال بنده نیستند. کوچکترین چیزها نیستند.
باید دست به دامن خدا شد، باید از خدا کمک گرفت. دعاهای صحیفه سجادیه، نیایشهای امام سجاد (علیهالسلام)، خیلی نیایشها اثرگذار است. خیلی دعای جانبخش این اولیای عالیقدر درگاه الهی که نمونه ندارد، مثال ندارد، بیبد. اینها چه شکلی در خانه خدا التماس میکنند؟ چه شکلی حاجت میخواهند؟ چه شکلی اصرار میکنند؟ چه شکلی فقر دارند در برابر خداوند؟ ما اهل دعا بشویم. از دعا نباید غافل شویم. خیلی باید خدا توفیق بهمان بدهد. خیلی اهل دعا بشویم. دست بگیریم از درونمان. حال مناجات درون ما شکل بگیرد. عیوب را که میبینیم، بریم در خانه خدا. «خدایا! میبینی چه وضعی دارم؟ خدایا! میبینی من گرفتار تو محتاجم. من از تو کمک میخواهم. خدایا! من را رها نکن. به حال خودم مسپار. به خودم واگذار نکن. خدایا! رحمتت را از من دریغ نکن.»
بسم الله الرحمن الرحیم
اصل این است که بهواسطه اشتغال به دیگران، از خود غافل میشویم و ناگهان میفهمیم: "ما به فکر جمعکردن گندم هستیم، همزمان سیل از سوی دیگر میبرد!" پس باید متوجه باشیم؛ کسی ایمانمان را به چیز مختصری نبرد. همانگونه که در فکر سلامت خود هستیم و از چیزی که به سلامتی ما آسیب میرساند، پرهیز میکنیم، هرچه برای حفظ آن لازم است به کار میبندیم؛ باید به فکر حفظ ایمان خود هم باشیم. افسوس که این فکر را نداریم.
این طبیب عالیقدر، معلم بزرگ، این انسان ملکوتی، این عارف بزرگ، آیتاللهالعظمی بهجت (رحمتالله علیه) میفرمایند: «یکجوری مشغول دیگران نشویم که از خودمان غافل بشویم.» تمام حواسم به این است. بماند، گاهی منی که پدرم، آنقدر مشغول عیوب بچههایم میشوم که از خودم غافل میشوم. مشغول عیوب همسرم میشوم، از خودم غافل میشوم. مشغول عیوب همسایهام میشوم. مشغول عیوب دامادم و عروسم و دخترخالهام و پسرعمویم و فامیل دورم و فامیل نزدیکم و فلان رفیقم… خلوتهای من، اگر کسی حرفهایی که من با خودم میزنم را–صبح تا شب– ضبط بکند، صدای «نجوای درونی» من را برای خودم بگذارد که من گوش بدهم، میبینم که صبح تا شب دارم در مورد این میگویم و در مورد آن میگویم. یک لیست بلندی دارم از عیوب این و آن، خودم توجهی ندارم!
نفس ما این شکلی است. خدا به داد من برسد! نفس بدش میآید بهش بگویی «تو عیب داری». نفس خود را خدا میداند، نفس خود را همهکاره میداند، نفس خود را «رب» میداند. بدش میآید بهش بگویی باید بازخواستش بکنیم. چرا ما از «محاسبه» و «مراقبه» غافلیم؟ در محاسبه، آدم از نفسش سؤال میکند: «برای چی این کار را کردی؟ برای چی این را گفتی؟ برای چی به این فکر کردی؟ برای چی به اینجا نگاه کردی؟ برای چی اینجا عصبانی شدی؟ برای چی اینجا خوشت آمد؟ برای چی اینجا بدت آمد؟» بدنیت بهش میزند: «از این چیز خوشحال نشویا! دیگر از اون ناراحت نشویا! دیگر این را نگاه نکنیا!»
در مراقبه هم هی بهش تذکر میدهد، قبل از اینکه کار را بکند: «این کار را بکن، اون کار را نکن.» میشود مراقبه و محاسبه. نفس بدش میآید همیشه «آقا» باشد، «رئیس» باشد، «سوار» باشد. که «حرفش را گوش بدهم.» «امپراتور باشد، اطاعتش را کنم، مدحش را کنم، پیشش تعظیم کنم، کوچکش کنم، تحقیرش کنم.» میگوید: «من شخصیت دارم! به شخصیت من توهین شد! راه ننمایاندم (راه ندادم)! احترام من را نگه نمیدارد! با احترام با من صحبت کن! من فلانیام! میدانی با کی داری صحبت میکنی؟» بعد نفس خوشش میآید هی عیوب دیگران را—از همین قلدری که دارد، تکبری که دارد—بنشیند هی عیوب دیگران را بررسی کند.
گاهی آدم عیبی در دیگران میبیند، اینجا اولاً باید به عیب خودمان منتقل بشویم. خدا کمک کند ما را برای اول اینکه به عیب خودمان منتقل بشویم که عجب! پس من هم این عیب غافلی را که دارم، آنقدر بد است. این هم این شکلی است. ثانیاً دعا کنم برای آن کسی که این عیب را دارد، که نجات پیدا کند. تحقیرش نکنم، بگویم: «این عیب را دارد، ولی ده تا خوبی دیگر دارد که من ندارم! اینکه اینقدر خوب است، این عیبها را دارد. با این همه خوبیاش، دو تا عیب دارد. من که همه وجودم بد است، چی؟ که همین عیب را هم دارم، آن خوبیهای دیگر را هم ندارم.»
برای او هم از خدا کمک بخواهم و دعا کنم. برای خودم هم از خدا کمک بخواهم و دعا کنم. عیب او را خیلی بزرگش نکنم، خوبیهایش را ببینم. عیب خودم را کوچکش نکنم، خوبیهایم را نبینم. کار سخت است ها! عمل کنیم! چقدر زمان میبرد؟ راحت... هی از درون…! آدم مؤمن اینجوری است دیگر، درونش جنگ است. اگر کسی بتواند گوش بگذارد روی قلب کسی –روی قلب مؤمن– میبیند صدای توپ و تانک است! همش قشنگ منطقه جنگی است. در نفس مؤمن و قلب مؤمن، همیشه جنگ است. دارد با خودش میجنگد، با هوای نفسش میجنگد، با غفلتش میجنگد، با شیطان میجنگد، با خطورات میجنگد، با توجهات غیر از توجه به خدا میجنگد. هرچی هم میرود بالاتر، این جنگ عمیقتر میشود، وسیعتر میشود. البته عنایات خدا هم بیشتر میشود، کمک خدا بیشتر میشود، رحمت خدا بیشتر جاری میشود. بیشتر لذت میبرم از انس با خدای متعال. این نیست که فقط توپ و ترکش باشد و بیشتر فقط اذیت و آزار باشد.
دست خداوند، همان کسی که تو جنگ بدر ۴۰۰۰ مَلَک را فرستاد برای کمک. تو جنگ با نفس هم کمک میفرستد، ملک میفرستد، امداد میفرستد. خدا که بندهاش را رها نمیکند. «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ؟» آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟ چقدر این آیه زیباست! چقدر این آیه بشارت توشه! چقدر این آیه امید توشه! «من برای تو بستم بندهام همه امور را، و من یتوکل علی الله فهو حسبه!» هرکس توکل به خدا کند، خدا کفایت میکند، بس است. خدا بس است. «حسبی الله و نعم الوکیل!» خدا خوب وکیلی است! خدا برای ما بس است. با حضور خدا، به هیچکس دیگر نیاز نداریم. به هیچ چیز دیگر نیاز نداریم. هیچ کمبود نداریم. ابرقدرت مطلق عالم، فرمانروای کُل. «للهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»، «للهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». همه عالم مُلک اوست، همه عالم سپاه اوست، همه عالم در اختیار اوست، به اذن اوست، به فرمان اوست. کفایت میکند. «رئیس» «سلطان» «علی الذین یتوکّلون علی ربّهم» فرمود شیطان سلطنت ندارد نسبت به کسانی که توکل دارند به خدای متعال، خودشان را به خدا میسپارند. شیطان نفوذ ندارد. کدام خدا محافظت میکند؟ جنگ سختی است، جنگ تلخی است.
فرمایش آیتالله عباس تهرانی: «طلبّهای را دیده بودم، بعد مدتی که مشغول ریاضت و اینها شده بود، چهرهاش از شدت ریاضت سیاه شده، رنگش برگشته، خیلی به خودش فشار آورده بود.» پرسیدم: «چه خبر است؟ چرا با خودت اینجوری کردی؟» گفت: «آقا، حریف نفس اماره نمیشوم. این نفس ول نمیکند. خیلی کار سخت است. از هر طرف میخواهم کاری بکنم، نفس...» ایشان فرمودند که: «من جایی مهمان شده بودم. باغ کسی بود. وارد باغ شدم، سگ باغ بهم حمله کرد. به سمتش پرتاب کردم، به سمتش دویدم، داد زدم سرش. صاحبخانه که آمد، این سگ رفت به گوشهای نشست.»
ایشان فرمودند که: «من هم فهمیدم که تو این دَم و دستگاه عالم، وقتی با این سگ نفسم، با این سگ شیطان مواجه میشوم، باید صاحبخانه را صدا بزنم.» با ناتوانی نفس خیلی بازی دارد، خیلی فریب دارد، خیلی مکر دارد، خیلی قدرت دارد، خیلی تعلقات دارد. از بیرون هم که خیلی دام برای نفس پهن شده است: شهوات، کششها، بازیهای دنیا، بازیهای ناناز خلق مردم. وقتی تو کمک کنی، ما پیروز میشویم. تو این سگ را سر جایش بنشانی، تو رحمت خودت را جاری کنی، تو با محبت با ما تا کنی. کی صاحبخانه میآید سگ را دور میکند؟ وقتی که کسی که وارد میشود مهمان صاحبخانه باشد. تو ما را مهمان خودت بدانی، ما مهمان تو باشیم. تو ما را به آستان خودت بپذیری، به حریم خودت راه بدهی. تو ما را از خودت دور نکنی، نرانی، طرد بیرونمان نکنی. چون شیطان را بیرون کرد: «اخرج منها مذموما مدحورا. فَاخْرُجْ إِنَّكَ رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَىٰ يَوْمِ الدِّينِ».
پناه بر خدا از این عبارتها! چقدر این عبارات سخت است شنیدنش از خدایی که جز رحمت و کرم و محبت هیچی ندارد! "لعنت من بر تو!". ما مشغول عیب خودمان باشیم، مشغول خودمان باشیم، مشغول گرفتاریهای خودمان باشیم. عیوب دیگران هم ما را به یاد عیب خودمان بیاورد و به استغاثه وادار کند. نه اینکه مست باشیم از اینکه «من که اینطور نیستم! من که خدا را شکر مثل فلانی نیستم!» تحقیرش کنیم، با نگاه حقارتآمیز بهش نگاه کنیم. اینجا تو روایت دارد: «اگر کسی با چنین نگاهی از دنیا نمیرد، مگر اینکه به آن عیب مبتلا میشود.» خدا بدش میآید، بدش میآید. چه بسا آن آدم نجات پیدا کند جلو چشم من و من مبتلا بشوم.
یکی وسواس دارد. آدم نگاه میکند، گاهی با زبان بهش طعنه میزند که «این دیگر خیلی بد است!». تو دلش با نگاه. این موارد زیاد بوده. آدمهای وسواسی این شکلی... آن وسواسی خوب شده، این مبتلا به وسواس شده. شرمنده! ما همه فقیریم. ما عیبیم، ما نقصیم، ما کمبودیم، ما کاستیایم. بقیه عیبشان، عیب محتمل است. من بیایم بگویم: «فلانی چرا اینجوری حرف میزند؟ فلانی سخنرانی بلد نیست! فلانی سواد ندارد! فلانی علم ندارد.» من خودم از همه بیسوادها بیسوادترم، از همه بیهنرها بیهنرترم. البته جایی هم لازم است انسان موضعی بگیرد، حرفی بزند، کاری بکند.
بگوید: «خدایا! من با همه نقص و عیبم، اینجا احساس میکنم تو از من این را میخواهی که این حرف را بزنم. اینجا بعد از دین تو دفاع کنم، از تو دفاع کنم، از اولیای تو دفاع کنم.» به این معنا نیست که من خودم را خوب میدانم و طرف را بد میدانم. این ماجرا انقلاب بودن است. توی مناظرهها و گفتگوها، آن طرف مقابل نقشش را پذیرفته و عاقبتبهخیر شده. مگر نبود ساحرانی که روبروی حضرت موسی (علیهالسلام) ایستادند؟ موسی با نگاه تحقیر به اینها نگاه نکرد. یک مشت کافر جهود آمدند اینجا، از اولیای الهی شدند. همه به درجه عالی شهادت رسیدند. چه میدانیم چه میدانیم بقیه آخرش چی میشوند؟ عاقبت چی میشوند؟
بیشتر از همه دعا میکنیم برای خودمان، مشغول عیب خودمان بشویم. وگرنه میبینیم یک عمر هرچی جمع کردیم رفته، چون حواسمان به خودمان نیست. اعمالمان هم اثری نمیبینیم. امثال بنده، چرا اثر نمیبینیم از زیارت؟ از توسل؟ بعد شش ماه، بعد یک سال فرقی نکرده. برای اینکه این انبار گندم، از اینور گندم، از آنور موش میآید، همه را برمیدارد میبرد. حواسمان به عیوبمان نیست. اصل مسئله مراقبه را بزرگان میفرمایند که توجه به عیوب است. مغزهایی که من دارم، ضعفهایی که من دارم، کاستیهایی که من دارم. مشغولش که آدم میشود، یکی دو تا نیست. هرچی میرود، میبیند: اوه! اوه! اوه! اوه! هر روز یک دانه جدید میبیند از خودش. یک جلوه جدید. چه فاضلابی در درون من است! همینجوری نجاسات. تنها راهش هم این است، به قول علامه طباطبایی از سیدعلیآقای قاضی نقل کرد، فرمود: «خالی کن! خدا! خالی کن از پایین، از تَه. هرچی هست ببلعه این زمین از این چاه. وگرنه مشکل ما حل نمیشود.»
عیوب خیلی زیاد است. از کدامش آدم میخواهد شروع کند؟ از کجا میخواهد شروع کند؟ هرچی از این رذایل اخلاقی که تو این سخنرانیها، منبرها و کتب آدم میبیند: آدم نگاه میکند، من همه را میگویم: حسادت دارد، تکبر اوج دارم، محبت به دنیا دارم، غرور در برابر خدا دارم، ناشکری دارم، عجله دارم، کمصبری دارم، پرخاشگری دارم. چه کار بکنم در برابر همه اینها؟ آدم باید بگوید: «من خدا دارم، امید دارم. من به دست او چشم دارم.» به قول آیتالله بهجت: «باید حواسمان باشد، ایمانمان را نبرند.» به فکر صحت و سلامت خودمان هستیم، از جهت ظاهری: «چقدر سرما نخورم! دلدرد نشوم! حالت تهوع پیدا نکنم! سردرد نشوم! سردردم خوب بشود!» نسبت به مسائل معنوی همینطور باید حساس باشیم، بلکه بیشتر. «اینجا وقتی توجه من را کم نکند، یک وقتی برای من غفلت نیاورد، یک وقت برای من غرور نیاورد.»
چقدر این بزرگان مراقب بودند! یک کلمه کسی یک چیزی میگفت که نه! احساس میکردند در درونشان دارد خوششان میآید از این حرف، از این کار. حضرت امام (رحمتالله علیه) اجازه نمیدادند کسی کنار ایشان راه برود. میفرمودند یا جلوتر برود. نفس بازی در میآورد: «من آقا شدم! من مرید دارم! نه، نوکر دارم! من طرفدار دارم!» ماجرا جدی است. پیامبر اکرم (صلیالله و علیه و آله و سلم) آمدند خانه همسرشان، دیدند پرده جدیدی زده. «پرده نباشد! پردهای که چشم را دلگیر کند، نباشد!» نه چشم خودم را پر کند، نه چشم بقیه را. وسایل خانهوزندگی همینطور. وسایلی که حواسم را جمع میکند، اینها خیلی خطرناک است. اینها ایمان را از تو این کانالها میدزدند. شیطان از این منفذ وارد میشود، از اینجاها نفوذ میکند. از همین ظرف آنچنانی، و از همین تلویزیون آنچنانی، از همین پرده، و از همین دکوراسیون، و از همین تختخواب، و از همین فرش، و از همین جهیزیه داریم درست میکنیم. خانهشوهر داریم میرویم. دنبال اینایم که چیز جدیدی باشد، تو هیچ خانه نبوده باشد، آخرین مدلی که تو بازار است. چرا؟ چرا اینها به خاطر خداست؟ چرا به خاطر نفس است؟ معمولی! حالا درجه یک هم نشد، درجه دو. مال امسال هم نبود، مال سه سال پیش. از سلامت درونمان بترسیم که به خطر بیفتد. به فکر حفظ ایمان خود هم باشیم. افسوس که این فکر را—فکر این چیزها—متأسفانه امثال بنده نیستند. کوچکترین چیزها نیستند.
باید دست به دامن خدا شد، باید از خدا کمک گرفت. دعاهای صحیفه سجادیه، نیایشهای امام سجاد (علیهالسلام)، خیلی نیایشها اثرگذار است. خیلی دعای جانبخش این اولیای عالیقدر درگاه الهی که نمونه ندارد، مثال ندارد، بیبد. اینها چه شکلی در خانه خدا التماس میکنند؟ چه شکلی حاجت میخواهند؟ چه شکلی اصرار میکنند؟ چه شکلی فقر دارند در برابر خداوند؟ ما اهل دعا بشویم. از دعا نباید غافل شویم. خیلی باید خدا توفیق بهمان بدهد. خیلی اهل دعا بشویم. دست بگیریم از درونمان. حال مناجات درون ما شکل بگیرد. عیوب را که میبینیم، بریم در خانه خدا. «خدایا! میبینی چه وضعی دارم؟ خدایا! میبینی من گرفتار تو محتاجم. من از تو کمک میخواهم. خدایا! من را رها نکن. به حال خودم مسپار. به خودم واگذار نکن. خدایا! رحمتت را از من دریغ نکن.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه ششم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هفتم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هشتم
شرح کتاب شط شراب
جلسه نهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه دهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه دوازدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه سیزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه چهاردهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه پانزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه شانزدهم
شرح کتاب شط شراب
در حال بارگذاری نظرات...