جلسه سوم
00:50:51
مجموعه جلسات «علم نحو» سفری است از ساختار تا معنا؛ جایی که زبان عربی نهتنها ابزار سخن، بلکه کلید فهم قرآن میشود. این مجموعه با نگاهی زنده و عمیق، قواعدی چون: فاعل، مفعول، حال، حروف و … را از قالب دستور زبانی خشک بیرون میآورد و در بستر معنا، بلاغت و تفسیر مینشاند. در این جلسات، نحو به زبانی برای کشف لایههای پنهان آیات بدل میشود و نشان میدهد که چگونه هر حرکت، اعراب و واژه در قرآن حامل اندیشه و الهام است. اگر میخواهی نحو را نه فقط بیاموزی، بلکه درک کنی، این مسیر تو را از دانستن تا فهمیدن میبرد.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
ساختاری که "واو عاطفه" در آن استعمال میشود، نُه مورد بود؛ سه مورد را عرض کردیم. به ساختار چهارم ما جا انی زیدون اولاً و امرٌ ثانیاً میرسیم. دوستان نوشتند "اولاً ثانیاً"، "اولاً" و "ثانیاً" و اینها.
"با واو" هرگاه اراده نفی برخی از احتمالات باشد، یعنی داریم نفی احتمالات میکنیم، باید آن را مقید کرد. مثلاً: "ما جا انی زیدون و امرٌ"، این معیت یک قیدی میخواهد یا باید بگویی که جفتش با هم نفی شده یا اولاً این نفی، ثانیاً آن. مدل حضرت آیت الله جوادی آملی مثلاً: "مسئله فلان فلان است، این یک. بعد نمیدانم چی چی است، این دو. این سه." و "این یک و این دو و این سه" همین "اولاً و ثانیاً و ثالثاً" نفی احتمالات است. حالا این در نفی احتمالات: "زید نیامد. زید که نیامد، عمر هم که نیامد." نفی میکند این را و آن را. "این زید که نیست اولاً، عمر هم که نیست ثانیاً." یعنی احتمال میرفت زید باشد که این نفی شد.
"ثانیاً: ما جا زیدٌ اولاً ثانیاً" یا "ما جائنی زیدٌ ثانیاً و عمرٌ اولاً." اینها جابهجا هم بیایند مشکل ندارد. در این صورت با تغییر نفی، به یک حالت دو احتمال دیگر نفی میشود. اگر گفتیم هر دو یا هر کدام سرش جدا میآید.
ساختار پنجم: "ما جا انی زیدٌ و ما جائنی امرٌ." بله، اگر "اولاً ثانیاً" آمد، یعنی اول این نفی میشود بعد آن. آن مقدم میشود. "اولاً" مساوی با "ما جا انی زیدٌ و ما جائنی امرٌ." هر وقت عامل تکرار شود، مثل "ما جا انی زیدٌ"، عامل چیست اینجا؟ "ما جائنی." این صورت نزد سیبویه برای نفی دو آمدن است که یکی منقطع از دیگری است. دو آمدن که یکی منقطع از دیگری باشد. اینجا تکرار میشود و "واو" میآید و تکرار میشود. گویا مخاطب توهم کرده که آمدن هر کدام حاصل شده، لکن منقطع از آمدن دیگری است. آمده توهم کرده که آمدن هر کدام از اینها منقطعاً حاصل شده. آن جدا آمده، این جدا آمده. شما اینجا با هم داری میگویی که اینها هر کدام با... یعنی باید با هم میآمدند و نیامدند. "ما جا انی زیدٌ." ببخشید، نفی دارد میشود. آمدن هر کدام جدا. مخاطب توهم میکرده که منقطع از آمدن دیگری است. یعنی هر کدام که آمده، جدا آمده. حالا نفیاش یعنی "ما جائنی زیدٌ". نه این آمد نه آن آمد. ترجمهاش این است: "نه زید پیش من آمد نه عمر پیش من آمد." مخاطب چه فکر میکرده؟ فکر میکردی که زید آمد ولی امر نیامد، یا امر آمد ولی زید نیامد. من میخواهم بگویم جفتشان نیامدند. جدا جدا نیامدند. مخاطب فکر میکرد یکی آمده، آن یکی نیامده. چرا مخاطب؟ چون فکر میکرده. گفتیم عبارت کاری نداریم. مخاطب یک همچین توهمی داشته. ما برای اینکه رفع آن توهم کنیم، در این ساختار آوردیم. مازنی این صورت را برای نفی احتمالات ثلاثه قرار میدهد. وقتی سه تا احتمال باشد، اینجور میآید. نه، میخواهد بگوید که نه این نه آن. مطلق جمع در نفی. نه این. مطلق جمع در اثبات یعنی: "این و آن."
امر مازنی صورت را برای نفی احتمالات ثلاثه قرار میدهد. چنانچه بدون تکرار عامل اینگونه است. یعنی اگر عامل تکرار نشود، همه با هم نفی میشود. آنجا میخواهد بگوید که مفعول المهنی نیست. بله، میخواهد بگوید اجتماع در یک وقت نبوده، با هم نبوده. اینجا با هم نبودیم. این مخاطب فکر میکرده که یکی آمده، آن یکی نیامده. یکی آمده. این یکی که آمده، آن یکی را هم با خودش آورده. این و آن با هم نیامدند. "ما جا انی زیدٌ و لا امرٌ" معیت تفاوتش. مرحوم رضی میفرماید که فایده مازنی گفته بود که این نفی احتمالات ثلاثه میکند. مازنی فرق میکند. سیبویه گفته بود که منقطعاً نیامدند. احتمالات میکند. یعنی سه تا احتمال دارد: یکی آمد، آن یکی نیامد؛ دوتایی با هم آمدند؛ دوتایی با هم نیامدند. مرحوم رضی میگوید همین قول مازنی بهتر است. فایده تکرار فعل منفی در این حالت مانند افزودن "لا" بعد از "واو" است. آنجا "لای" بعد از "واو" هم یعنی یکی میداند و میگوید که آنجا نفی احتمالات ثلاثه بود. اینجا نفی، بلکه بیشتر از آن فایده دارد. این خیلی دیگر شفافتر است. وقتی مهاجرت تکرار شده، همان را دارد میرساند. این مورد با مورد ساختار سوم یکی شد. رساندن آن را شفافتر میرساند.
بریم سراغ ششمی: "انت تعطینی و تکرمانی." بله. نه با هم، نه جدا. نه زید و... با هم نزد جدا. بعد نه امر جدا، بعد زید. یعنی اینکه دو تا با همش معلوم نیست، ولی منقطعاً نیامدند. فکر کنی زید آمد بعد امر آمد. آن نفی میشود. این حرف سیبویه نفی منقطع است. خیلی کاری به قرآن ندارد اینجا. اگر ما بعد عطف برای ماقبل شود و داخل شود در آنچه که ماقبل داخل شده، اینجا اعراب رفع میگیرد. "انا ازورک و اتیک. لم آتک و اکرمک." "اکرمک" اعراب رفع. دومی مرفوع میشود. مرفوع شدن دومی: "انت تعطینی و تکرمانی. یتکرمانی، پکرم یا تکرمانی، یتکرمانی. تکرمانی تکرمانی." منصوب مرفوع در چه حالت مرفوع میشود؟ ما بعد داخل شود در آنچه که ماقبل داخل شده. اینجا چی میشود؟ مرفوع. "هل یذهب زیدٌ و یجیء امرٌ"؟ جفتش استفهام است دیگر، درست؟ و "یجیء او" همراه استفهام از هر دو. یا مثلاً: "این یذهب امرٌ و ینطلق عبدالله؟" "لا تضربن زیداً و تشتم امرًا." هر دو نهی از هر دوست. اینجا فعل ما بعد "واو" در اعراب و حکم شریک با ماقبل خودش است. قبلی مرفوع است، این هم مرفوع میشود. مجزوم است، این هم مجزوم میشود. پس تبعیت میکند. کجا تبعیت میکند؟ حکم جفتش وقتی یکی باشد. سادهاش این است: وقتی ما بعد، یعنی معطوف با ماقبل، یعنی معطوفٌ علیه، هر دو ذیل یک حکمِ اعراب باشند، اعراب جفتش یکی است. ولی اگر جواب باشد، ما بعد، جوابِ ما قبل باشد مثلاً: "انت تعطینی و تکرمانی." یعنی چه؟ یعنی اگر آمدی، اکرامت میکنم. جواب است از ماقبل. اینجا چه شد؟ منصوب شد. اگر دومی جواب برای اولی باشد، منصوب میشود. هر دو ذیل یک حکم باشند، مرفوع یا بفرمایید مشترک. اگر یکی جواب دیگری باشد، منصوب. مثل: "لا تاکل سمکاً و تشرب لبناً." یادتان هست؟ در "صمدیه" داشتیم: "لا تشرب، لا تاکل سمکاً و تشرب." ماهی نخور که بعدش شیر بخوری. شیر بنوشی. جواب. اگر ماهی خوردی، شیر نخور. شیر، ماست. ما الان تن ماهی را میزنیم با ماست، میزنیم به بدن، حالش هم... حالا جدای از اینکه اینها منقطعاً هر کدامشان سرطان هم با هم جمع میکنیم، تازه اگر ماهیش سالم باشد، شیرش هم سالم باشد، ماستش سالم باشد، میکشد. ماستش سالم باشد، ماهیش هم سالم باشد. اینجا هم ماستش مشکل دارد، هم شیرش مشکل دارد. هم دارد جمع میکند اینها را با هم. "لا تاکل سمکاً." ماهی نخور. این جزایش محسوب میشود دیگر. "تشربه" چون جزایش محسوب میشود، منصوب است. یعنی جواب اولی. یعنی اگر ماهی خوردی، شیر نخور. دلیل؟ یعنی بین این دو تا جمع نکن. منظور جدا جدا بود. یعنی پول آب را باید بدهیم، پول برق جدا. میخواهد بگوید که... میخواهد بگوید که ماهی نخور، شیر هم نخور. درست؟ جدا جدا. ماهی جدا نخور، شیر جدا. بگوید: "لا تاکل سمکاً و لا و لا تشرب و تشرب اللبن" مجزوم میشود. این هم "تشرب". "لا تاکل، لا تشرب." اعرابش یکی است. ولی اینجا دارد میگوید ماهی نخور که بعدش شیر بخوری. که بعدش با هم. اینجا چطور میشود؟ "لا تاکل سمکاً و تشرب بلبن." حل شد؟ آقا اینها به درد میخورد. اینها مهم است. اینها را آقا در روایت ثمره داردها. گفته باشم ها. اگر هم نیست. مطلق معیت، نه معیت، نه ترتیب. اول ماهی نخور، بعد شیر نخور. وقتی مطلق جمع شد، اول شیر خوردی، بعدش هم ماهی. و فعل بعد از آن مجزوم میشود؛ زیرا مقصود این است که "لا تاکل سمکاً علی حالٍ و لا تشرب لبناً." آن یک حال، این یک حال. اگر اینجور شد، میشود مجزوم. ولی اگر منظور اینکه آن را با این. ماهی نخور که بعد شیر بخوری. "لا تاکل سمکاً و تشرب."
حالا: "لا تنه عن خلق و تاتی مثله." ترجمه "لا تنه". آفرین. "عن خلق". آفرین که خودت را جدا جدا... جواب. اگر جدا جدا بود، باید چطور میگفتیم؟ "لا تنه و تاتی." ولی الان که جزای "لا تنه و تاتی مثله" جزمش دیگر، درست؟ معنا فاسد میشود. یعنی از یک خلقی نهی نکن، یک خلقی هم نداشته باش. از آن خلقی که نهی میکنی، نداشته باش. دومین جزای اولی است. یعنی خودت وقتی نهی کردی، دیگر نداشته. دیگر دارد تویش. دیگر خودت مثلش را نداشته باش. دیگر جزا، معنای جزا میدهد دیگر. اگر پیش من آمدی، دیگر تحویلت میگیرم. "تحتانی اکرمک." جزایش همین. آمدی، دیگر تحویل. ماهی نخور که دیگر لبن بخوری. منصوب که میشود در حالی که حالم خوب است. ولی حال، فعل را منصوب نمیکند. حال جزء ناصبات اسم است. جمله حالیه میشود. بله.
مثال بعد: "الم اک جارکم و یکون بینی و بینکم الموده و الاخاء." و "یکون" یا "یکونُ". اگر... اگر بستگی داشت، باید "یکونُ" میشد. "الم اکُ جارکم و یکونُ بینی و بینکم الموده و الاخاء." یکون آفرین. "نیست یا یکُن." باید میشد که یکُن نباشد. پس چی نیست؟ نشده. یعنی بین این دو تا چه نسبتی است؟ آفرین. ترجمه چطور میشود؟ "الم اکُ جارکم؟ آیا المکو نبودم؟" چیه تان؟ "همسایهتان نبودم؟ و یکونُ بینی و بینکم موده و الاخاء." رفاقت و برادری. "عالم از کجا رکم و یکونُ." من همسایهتان نبودم که دیگر بین ما برادری و اخوت باشد. که دیگر باشد. که دیگر. میآورم در ترجمه. خیلی مهم است ها. اینها. ما الان سه تا کلاس داریم با همدیگر. یک جا جمع میکنیم. کلاس فن ترجمه، ادبیات، لغت. سه تا کلاس توی یک کلاس. فن ترجمه این است که دیگر خیلی مهم است. حرفهای باید ترجمه کرد. اگر مجزوم میشد، یعنی: "من همسایهتان نبودم از یک طرف. از یک طرف دوستتان نبودم. من همسایه نبودم و دوستتان نبودم." همسایه دوستتان نبودم. ولی حالا که منصوب شده: "من همسایه نبودم که الان دیگر رفاقت داشته باشیم. یکون داشته باشیم." روشن است. در نتیجه میگوییم هر وقت فعل مضارع شما آخرش "من" را بلند میکنید، به معنای درست. در مجلس نشستم. هر وقت "ان" مضمر منصوب مستتر یا "ان" مضمره بعد از "واو" واقع شود، "ان یکون" چرا منصوب بود؟ یک "ان" مصدریه مضمره. درست؟ یک "ان" در تقدیر. هر وقت اینجور شود، بعد از "واو" بیاید، این فعل مضارع ما که با یک "ان" مصدریه مضمره منصوب شده، بعد از "واو" آمد. اینجا چه اتفاقی میافتد؟ بر دو امر به طور همزمان دلالت دارد. در دو مصاحبت و اجتماع. دو تا با هم است ها. دو تا با هم، نه جدا جدا. دو تا با هم بوده. یعنی معطوف و معطوفٌ علیه با هم محقق شده. معطوف، معطوفٌ علیه. معیت با هم. الو آقا جان. این مال شش است. پس وقتی بعد از "واو عطف" فعل مضارع که این فعل مضارع با "ان" مصدریه مضمره نصب گرفته شده، منصوب شده بود، اینها هم عطفند، هم اجتماعی. با هم. همین که گفتیم با هم ماسه و شیر را با هم نخور. ماستها را نریز روی قیمهها. اینجا ماست و ماهی را با هم نخور. شما همه را تست کردید.
بریم سراغ هفتم. قبلش فعل طلب بعد از "با من". نه. "الم اکُ." استفهام از طلب و استفهام. نه مثلاً نوعی طلب. جفتش انشاست. هفتم: منعوت واحد. منعوت، منعوت چیست؟ منعوت چیست اینجا؟ اینجا منعوت مثال ما چیست؟ "رجلٌ." منعوت. یک منعوت داریم، چند تا نعت. "عالمٌ." شما گفتی. عذرخواهی. "رجلٌ عالمٌ خاشعٌ." نعت دوم. اینجا میشود بین نعتها با "واو" عطف کرد یا اینکه متفرقاً بدون "واو" آورد. اینجا "او" که دارد، او بین این دو تا چیز نیست ها. یعنی من در تردیدم بین این دو تا. یعنی میشود اینجور آورد یا آنجور آورد. حواستان باشد. همش یک جمله است. دو تا مثال است: "عالمٌ خاشعٌ" یا بگوید: "رجلٌ عالمٌ و خاشعٌ." نه اینکه من ماندم بگویم "رجلٌ عالمٌ خاشعٌ" یا ماندم بگویم "رجلٌ عالمٌ و معن." پس گاهی این نُه تا با "واو" میآید یا متفرقاً میآید. "رجلٌ عالمٌ مختالٌ مغرورٌ" یا "رجلٌ عالمٌ و مختالٌ و مغرورٌ."
بابا در یک صورت عطف به "واو" ممتنع است. یک جا نمیشود. در این مورد، در این ساختار هفتم، عطف به "واو" نمیشود کرد. کجا؟ جایی که معنای مراد به یک نعت محقق نمیشود. آنی که شما میخواهی برسانی، با یک نعت تمام نمیشود. باید دو تا نعت را یک ضرب پشت سر هم بیاوری. بدون بلکه هر دو نعت با هم معنای مراد را میرسانند. مثل چی؟ جایی که شما باید با یک نعت نمیتوانی تمام کنی. دو تا نعت باید متصل به هم باشند، حرفت تمام شود. با "واو" بگویی باید به هم بچسبانیم. مثل چی؟ "الفصول اربعهٌ." ترجمه: "فصلها چهار تاست." "اطیبها." "اطیبها" خوشگلترینش، قشنگترینش، بهترینش، پاکترینش، زیباترینش. "اطیبها الربیع." خوب، چه بهاری؟ "الربیع الحار البارد." بهار گرم، سرد. عربی: و "الحار و البارد" آها. یعنی همه سه تا نعت شما با همدیگر یک معنا را میرساند. یعنی ربیع معتدل. بهترین فصل بهار معتدل است. نه گرم باشد، نه سرد. یا هم گرم باشد هم سرد. درست؟ اگر من "واو" میآوردم، میتوانستم "العقربی الهبلواد" هم "الحار" هم و "البارد". "نمیخواستم دو تا ربیع گرم سرد." نه. "گرم و سرد. گرم سرد." یعنی حالا در عربی تفاوتش روشن است. در فارسی خودمان چنین چیزی دارد. "الربیع حرٌّ باردٌ." بهار گرم سرد. یعنی بهاری که گرم است، که سرد است. اینجوری. حالا ما در فارسی خیلی نداریم. معاد مفهوم بهار و گرم و سرد. زرد بیاید صفت اعتدال ازش. دو کلمه. "منزلٌ." یک کلمه است. در این صورت جدایی دو به وسیله "واو" یا غیر آن صحیح نیست. "رکعٌ سجودٌ." مثال قرآن بیاورید. یک قرآن هم خوانده باشیم امروز. سوره به نظرم سوره فتح آیت آخر بود. سوره حج. یک مضمون است. حج ۲۶. اینجا "تراهم رکعاً سجوداً." نه "تراهم رکعاً و سجوداً." سوره فتح آیه آخرش ۲۶. حج. "ابراهیم مکان البیت." ما برایش صدایی میآید برای ابراهیم. ماجرا جایگاه بیت را فراهم کرد. "لا تشرک بی شیئاً و طهر بیتی." برای کیا؟ "للطائفین کسانی که طواف میکنند. وال قائمین کسانی که ایستادهاند. ورکوعٌ رکّعٌ و سجودٌ." "الرکوع السجود" دوتایی با هم یک نعت است. دوتایی با هم یکی است. "رکعٌ سجودٌ" یعنی چی؟ یعنی نماز. یعنی رکوع و سجده با هم. نه آنهایی که رکوع و سجود میروند، یک طیفند. روشن است. و سجود چه فرقی میکرد؟ الان چی شده؟ یک تعداد در طوافند، یک تعداد ایستادهاند، یک تعداد در رکوع و در سجدهاند. بنواز. روشن شد. تفسیر "البحر المحیط" این نکته را گفته: "رکوع خالی نداریم." بله، آنجا قبلش چیز زده. قبلش قرینه است. سه تایش با هم. روشن شد که با هم. حالا در آن آیه ۱۲۵ بقیهاش را دارد. "طائفین، عاکفین، و رکع السجود." با "واو". آیه فتح دارد که در آیه آخر فتح. "طائفین" اینجا "تراهم رکعاً سجوداً." نه "تراهم رکعاً". "تراهم رکعاً سجوداً یبتغون." فتح ۲۹. آنجا "اشداءهم" را جدا نمیکند. پس این نکته قیمتی بودا. اگر "واو" آمد، یعنی یکی آن، یکی این. اگر "واو" نخورد، یعنی اینها در همدیگر تداخل میکند. این است با آن است با آن است. نه این است و آن و آن و آن. تفاوتش روشن است دیگر. در همین رکعات. رکوع با سجده. نه رکوع و سجده. تفاوت. "علی الکفار رحماء بینهم." روشن است. یعنی خود آن شدت با کفار همراه است، با رحمت بین مؤمنین. من یعنی یک شدت با کفار دارند، یک رحمت بین مؤمنین. اگر کسی فقط شدت با کفار داشت، نصفش را دارد. تفاوت روشن است. اگر میگفت: "اشداء علی الکفار و رحماء بینهم." یعنی دو تا دعا که میکنم، ۵۰ در صدی از خدا داماد خرپول خواستم. خر هست ولی پول ندارد. ۵۰ در صدی من شنا ۵۰ در صدی بلد نیستم. گفت در آب میروم. ۵۰ در صدی اینجا همان "واو"ی است دیگر. هوایی نیست. کاویه این. اگر تداخل داشت با همدیگر، "واو" نمیخورد. اگر "واو" خورد، یعنی این و آن. یعنی این را هم داشته باشی، یک سوم، یک پنجم، یک دومش را داری. حالا این "اشداء علی الکفار رحماء بینهم" "واو" ندارد. "تراهم رکعاً سجوداً یبتغون فضلًا من الله و رضواناً." یکی "اشداء"، یکی "رحماء"، یکی "تراهم رکعاً سجوداً"، یکی "یبتغون." هر کدامش را که داشته باشم، میشود یک چهارم. در حالی که منظور چیست؟ چهار تا چیز با هم دارند. خصوصیت را داشته باشید. هم راکعاً ساجداً، هم "یبتغون فضلًا من الله و رضواناً." چهار تا که با هم داشت، میشود "والذین مع..." نه اینکه یکیش را داشت، یک چهارمش را دارد. درست شد؟ بسیط است در واقع. چهار تا با هم یک چیز. نه اینکه مرکب از چهار تا چیز. تفاوتش بسیط مرکب. امیرالمؤمنین و در مراتب پایینتر، سلمان، ابوذر، عمار رضوان الله علیهم اجمعین. "یبتغون فضلًا من الله." فضل میخواهم و رضوان میخواهم. باز دوباره ویژگی پنجم بدون "واو." "یبتغون سیماهم." پنجمی: "سیماهم فی وجوههم من اثر السجود." در خود عبارت "یبتغونه." در "یبتغون" دو تا چیز میخواهم: فضل و رضوان. حالا "اِبتغاء" خودش چهارمین ویژگی. پنجمین ویژگی باز تو همین است که "سیماهم فی وجوههم من اثر السجود." چهارمی: "سیماهم." پنجمی خودش. "یبتغون فضلًا من الله و رضواناً." دو تا توی ویژگی چهارم. مثل "رحماء." "تراهم یبتغون سیماهم." "سیما" یعنی چی؟ "سیما" "مینا" که لطیفه معروف "سیما" یعنی "وسمَه." "وسمَه" یعنی نشانه. وصل. اسم. نشانهشان چیست؟ "من اثر السجود." "فی وجوههم." در چهره از اثر سجده دارند. "مثلهم فی التوراه و مثلهم فی الانجیل ذالک." حالا دیگر این بعدش مثل اینهاست. یعنی این پنج تا با هم مثلشان است در تورات و مثلشان است در انجیل. دو تا در تورات و در انجیل. یعنی دو تا جدا با هم نه. تورات، انجیل یکی شود با هم. روشن است دیگر. دوباره: "کزرعٍ." در تورات جدا، در انجیل جدا. استفاده نکنید. پسرم بیا. ماژیک را بیاور. در تورات، در انجیل. چیست؟ "کزرعٍ اخرج شطأه فآزره فاستغلظ فاستوی علی سوقه." این دیگر چی دارد؟ "فَـ" برای "الفاء" "الترتیب." "فَـ" برای ترتیب. آنجا دیگر ترتیب دارد. اول "مخرج شطأه"، بعد "آزره"، بعد "فاستغلظ"، بعد... بعد جوان است، بلند میشود روی پای خودش میایستد، بار میدهد. این چهار مرحله را طی میکند. "یعجب الزراع." بهم. الکار نظر. ردیهای است به آقای دکتر.
هشتمین ساختار: "ما اجمل الظاهرات الیانعات." منعوت و منعوت متعدداً. بین منعوتها با "واو" عطف نشده. منعوت هم اسم اشاره نیست. خسته که نشدید؟ انرژیتان که نیفتاده؟ ساختار هشت: "ما اجمل الظاهرات." ما بحثهای اینجوری کم داریما. الان در ادبیات تا حالا بحث این شکلی نداشتیم که بخواهیم اینجوری بریم ساختارها را تفکیک کنیم و اینها. افراد مختلف بخواهیم کنار هم. افراد مختلف اجزای کلند. اجزای کل را اگر خواستیم با "واو" عطف نمیکنیم. اجزا کل کنار هم متصلند با هم. یعنی همه صفت نعت میآید. هی خود نعت را برش میزند. "کد." بله. نعت و منعوت متعدد بودند. بین منعوتها با "واو" عطف نشده. منعوتمان هم اسم اشاره نیست. توجه بود دیگر. متعدداً عطف نشدهاند. منعوتمان اسم اشاره نیست. "ذالک الظاهرات الیانعات." اگر اسم اشاره باشد، حکم... حالا اگر منعوت منعوتمان اسم اشاره نیست، چهکار میکنیم؟ دو تا حالت. یکی اینکه نعتها در لفظ و معنا متحدند. نعتها در لفظ و معنا متحدند یا مختلف. حالا مختلفند یا فقط در لفظ مختلفند، یا در معنا مختلف، یا در هر دو مختلف. اگر در لفظ و معنا متحد بودند، باید هر کدام از اینها جدا جدا بیایند. عدم تفریق. اگر متحد بودند، نباید بین این دو تا. "مظاهرات یانعات." "یانعات" شکوفهای که رسیده. گفتم من آن روز "رسیده" معنا کردم. درست است؟ سرباز رسیده، موقع چیدنش است. خلاصه از "ظاهرات یانعات." نه از "ظاهرات و الیانع." شکوفههایی که رسیده. نه شکوفهها و رسیدهها. در لفظ و معنا متحدند. پس منعوت دو تاست. منعوت یکیه. "ما اجم..." اسم اشاره هم نیست. نه دو تاست. از "ظاهرات علیانعات." این "ظاهرات و یانعات" در لفظ و معنا چینند؟ متحد؟ تفریق بین جایز. یعنی عدم تفریقش واجب است. باید با همدیگر یکی بشوند. از "ظاهرات." درست. حالا مطابقت هم باید بکنند. اگر اولی جمع است، دومی جمع. مثنی است، دومی مثنی. مفرد، مفرد. اگر مختلفند در لفظ فقط، مختلف است. در معنا مختلف. یا در هر دو مختلفند. تفریقش با "واو" واجب است. واجب است باید با "واو" جدا بشود. مثل ما: مثل "ابصرت سیارتین." دو تا ماشین دیدم. "ذاهبه و منطلقه." یکی داشت میرفت. یکی هم به معنای اینکه وایستاده بود یا آزاد شده بود، ول بود. اینجا در لفظ با همدیگر تفاوت دارند. یعنی معانیشان یکی. "ذاهبه و منطلقه." به معنای اسم فاعل مجردی. یکیش اسم فاعل مجرد. یکی اسم مفعول. "منطلقه." اسمی که اسم فاعل باب افتعال انفعال. "منطلقه" انفعال. "تصحب رجلین." طلاق جدایی. "انتلاق" جدایی پذیرفته. کنده شده. یکی داشت میرفت، یکی کنده شده بود. یکی "ذاهبهٌ"، یکی داشت میبردند. یکی داشت راننده میبرد. یکی خودش داشت میرفت. مثلاً "تصحب رجلین." ترجمه: "بته تای دست." "تصحب رجلین خوابید بیدارید." "تهبو" جواب. همراهی میکنی دو تا مرد را. "حاوی و هوین." حاوی واحد چشم. "هواوی هوا." "هوای" اول به معنای احب. "هوای" دوم به معنای سقوط. دو مرد را همراهی میکنی. یکی که دوستداشتنی. یکم دارد. بله. با حاوی بله. "هوای" تو به اوست. یکی دیگر "هوا" سقوط از چشمت افتاده. برای جفتش "حاوی" به کار میرود. ولی جفتش "حاوی" به کار رفته. این در لفظ جفتش مساوی. در معنا فرق میکند. درست شد. چون در معنا فرق میکند با "واو." باریک الله. "اتحاد لفظ اتحاد لفظی." "ظاهرات" ما اتحاد لفظی گرفتیم. لفظی دارم. توی "ظاهرات" از جهت صیغه و مشتقش و... چرا به نظرم همان اسم فاعل مجرد.
حالا اگر منعوت اسم اشاره باشد، چه خاکی به سر کنیم؟ "مررت بحاذین الطویل القصیر." بعدش میخواهم بگویم به حاذین. "مررت بحاذین." عبور کردم از این دو تا. منعوتمان چیست؟ اسم اشاره. چی و چی؟ "قصیر." تازه این دو تا از جهت معنایی هم با هم تضاد دارد. از آن جهت هم باز "واو عطف" میخواهد. "الطویل و القصیر." این هم اگر بخوانی، هم به خاطر اینکه منعوتش اسم اشاره است، هم به خاطر اینکه از جهت معنا دو تا نعت با همدیگر تفاوت. اینها بحثهای مهم نیست الان. میآییم مثالش را روی قرآن پیاده.
خب حالا منعوت نهمی: "اکرم علی و محمد و محمود المهندسون." اینجا منعوت متعدد. نعت منعوت متعدد متفرق. نعت اگر متعدد نعت به این معنا متعدد میشود، چون که جمع به هر کدام برمیگردد. از حیث جمع بودنش متعدد میشود. دقت کردید؟ نعت ما جمع گرفتیم و جمع اُمّ هم متعدد گرفته میشود. در واقع نعت اُمّ متعدد است. پس هم منعوت متعدد است، هم نعت متعدد. سنت جمع بود. "المهندسون." حالا اینجا دو صورت دارد. اگر مردها در لفظ و معنا متحدند. متن در لفظ و معنا متحد. عدم تفریق چیست؟ آقا واجب. باید باید تفریق نکنند. اکرم نتها در لفظ و معنا متحدند. "اکرم علی و محمد و محمود المهندسون." متعدد بودن. مگر متعدد به یک معنا. متعدد یعنی سه تا مهندس. آفرین. اینجوری باشد واقعاً جمعیت تعدد مهندسان و مثلاً فلان. نه مهندسون. "المهندسون" سه تاست دیگر. سه تا چیه؟ تعدد لفظاً بسیط است، معناً حقیقتاً چیز. تعدد اگر نعتها در لفظ و معنا یا یکی متفاوتند. یکی از این دو امر واجب است. ۱. هر نعت همراه منعوتش بیاید. روشن. "ما اعظم الثمار من الکتب و صحف الرقیع." هر کدام از این دو تا با منعوت خودش آمده. از "ثمار من الکتب." نعتها در لفظ و معنا با هم یا یکی از اینها متفاوتند. یا باید نعت با متن منعوتش بیاید، مثل اینجا. "ما اعظم الثمار." یا باید هر نعتی، بله "الکتب" مختار و "صحف الرفیعه." اینجوری بشود. انشاءالله جلسه بعد روی آیات این بحث را تطبیق میدهیم. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
ساختاری که "واو عاطفه" در آن استعمال میشود، نُه مورد بود؛ سه مورد را عرض کردیم. به ساختار چهارم ما جا انی زیدون اولاً و امرٌ ثانیاً میرسیم. دوستان نوشتند "اولاً ثانیاً"، "اولاً" و "ثانیاً" و اینها.
"با واو" هرگاه اراده نفی برخی از احتمالات باشد، یعنی داریم نفی احتمالات میکنیم، باید آن را مقید کرد. مثلاً: "ما جا انی زیدون و امرٌ"، این معیت یک قیدی میخواهد یا باید بگویی که جفتش با هم نفی شده یا اولاً این نفی، ثانیاً آن. مدل حضرت آیت الله جوادی آملی مثلاً: "مسئله فلان فلان است، این یک. بعد نمیدانم چی چی است، این دو. این سه." و "این یک و این دو و این سه" همین "اولاً و ثانیاً و ثالثاً" نفی احتمالات است. حالا این در نفی احتمالات: "زید نیامد. زید که نیامد، عمر هم که نیامد." نفی میکند این را و آن را. "این زید که نیست اولاً، عمر هم که نیست ثانیاً." یعنی احتمال میرفت زید باشد که این نفی شد.
"ثانیاً: ما جا زیدٌ اولاً ثانیاً" یا "ما جائنی زیدٌ ثانیاً و عمرٌ اولاً." اینها جابهجا هم بیایند مشکل ندارد. در این صورت با تغییر نفی، به یک حالت دو احتمال دیگر نفی میشود. اگر گفتیم هر دو یا هر کدام سرش جدا میآید.
ساختار پنجم: "ما جا انی زیدٌ و ما جائنی امرٌ." بله، اگر "اولاً ثانیاً" آمد، یعنی اول این نفی میشود بعد آن. آن مقدم میشود. "اولاً" مساوی با "ما جا انی زیدٌ و ما جائنی امرٌ." هر وقت عامل تکرار شود، مثل "ما جا انی زیدٌ"، عامل چیست اینجا؟ "ما جائنی." این صورت نزد سیبویه برای نفی دو آمدن است که یکی منقطع از دیگری است. دو آمدن که یکی منقطع از دیگری باشد. اینجا تکرار میشود و "واو" میآید و تکرار میشود. گویا مخاطب توهم کرده که آمدن هر کدام حاصل شده، لکن منقطع از آمدن دیگری است. آمده توهم کرده که آمدن هر کدام از اینها منقطعاً حاصل شده. آن جدا آمده، این جدا آمده. شما اینجا با هم داری میگویی که اینها هر کدام با... یعنی باید با هم میآمدند و نیامدند. "ما جا انی زیدٌ." ببخشید، نفی دارد میشود. آمدن هر کدام جدا. مخاطب توهم میکرده که منقطع از آمدن دیگری است. یعنی هر کدام که آمده، جدا آمده. حالا نفیاش یعنی "ما جائنی زیدٌ". نه این آمد نه آن آمد. ترجمهاش این است: "نه زید پیش من آمد نه عمر پیش من آمد." مخاطب چه فکر میکرده؟ فکر میکردی که زید آمد ولی امر نیامد، یا امر آمد ولی زید نیامد. من میخواهم بگویم جفتشان نیامدند. جدا جدا نیامدند. مخاطب فکر میکرد یکی آمده، آن یکی نیامده. چرا مخاطب؟ چون فکر میکرده. گفتیم عبارت کاری نداریم. مخاطب یک همچین توهمی داشته. ما برای اینکه رفع آن توهم کنیم، در این ساختار آوردیم. مازنی این صورت را برای نفی احتمالات ثلاثه قرار میدهد. وقتی سه تا احتمال باشد، اینجور میآید. نه، میخواهد بگوید که نه این نه آن. مطلق جمع در نفی. نه این. مطلق جمع در اثبات یعنی: "این و آن."
امر مازنی صورت را برای نفی احتمالات ثلاثه قرار میدهد. چنانچه بدون تکرار عامل اینگونه است. یعنی اگر عامل تکرار نشود، همه با هم نفی میشود. آنجا میخواهد بگوید که مفعول المهنی نیست. بله، میخواهد بگوید اجتماع در یک وقت نبوده، با هم نبوده. اینجا با هم نبودیم. این مخاطب فکر میکرده که یکی آمده، آن یکی نیامده. یکی آمده. این یکی که آمده، آن یکی را هم با خودش آورده. این و آن با هم نیامدند. "ما جا انی زیدٌ و لا امرٌ" معیت تفاوتش. مرحوم رضی میفرماید که فایده مازنی گفته بود که این نفی احتمالات ثلاثه میکند. مازنی فرق میکند. سیبویه گفته بود که منقطعاً نیامدند. احتمالات میکند. یعنی سه تا احتمال دارد: یکی آمد، آن یکی نیامد؛ دوتایی با هم آمدند؛ دوتایی با هم نیامدند. مرحوم رضی میگوید همین قول مازنی بهتر است. فایده تکرار فعل منفی در این حالت مانند افزودن "لا" بعد از "واو" است. آنجا "لای" بعد از "واو" هم یعنی یکی میداند و میگوید که آنجا نفی احتمالات ثلاثه بود. اینجا نفی، بلکه بیشتر از آن فایده دارد. این خیلی دیگر شفافتر است. وقتی مهاجرت تکرار شده، همان را دارد میرساند. این مورد با مورد ساختار سوم یکی شد. رساندن آن را شفافتر میرساند.
بریم سراغ ششمی: "انت تعطینی و تکرمانی." بله. نه با هم، نه جدا. نه زید و... با هم نزد جدا. بعد نه امر جدا، بعد زید. یعنی اینکه دو تا با همش معلوم نیست، ولی منقطعاً نیامدند. فکر کنی زید آمد بعد امر آمد. آن نفی میشود. این حرف سیبویه نفی منقطع است. خیلی کاری به قرآن ندارد اینجا. اگر ما بعد عطف برای ماقبل شود و داخل شود در آنچه که ماقبل داخل شده، اینجا اعراب رفع میگیرد. "انا ازورک و اتیک. لم آتک و اکرمک." "اکرمک" اعراب رفع. دومی مرفوع میشود. مرفوع شدن دومی: "انت تعطینی و تکرمانی. یتکرمانی، پکرم یا تکرمانی، یتکرمانی. تکرمانی تکرمانی." منصوب مرفوع در چه حالت مرفوع میشود؟ ما بعد داخل شود در آنچه که ماقبل داخل شده. اینجا چی میشود؟ مرفوع. "هل یذهب زیدٌ و یجیء امرٌ"؟ جفتش استفهام است دیگر، درست؟ و "یجیء او" همراه استفهام از هر دو. یا مثلاً: "این یذهب امرٌ و ینطلق عبدالله؟" "لا تضربن زیداً و تشتم امرًا." هر دو نهی از هر دوست. اینجا فعل ما بعد "واو" در اعراب و حکم شریک با ماقبل خودش است. قبلی مرفوع است، این هم مرفوع میشود. مجزوم است، این هم مجزوم میشود. پس تبعیت میکند. کجا تبعیت میکند؟ حکم جفتش وقتی یکی باشد. سادهاش این است: وقتی ما بعد، یعنی معطوف با ماقبل، یعنی معطوفٌ علیه، هر دو ذیل یک حکمِ اعراب باشند، اعراب جفتش یکی است. ولی اگر جواب باشد، ما بعد، جوابِ ما قبل باشد مثلاً: "انت تعطینی و تکرمانی." یعنی چه؟ یعنی اگر آمدی، اکرامت میکنم. جواب است از ماقبل. اینجا چه شد؟ منصوب شد. اگر دومی جواب برای اولی باشد، منصوب میشود. هر دو ذیل یک حکم باشند، مرفوع یا بفرمایید مشترک. اگر یکی جواب دیگری باشد، منصوب. مثل: "لا تاکل سمکاً و تشرب لبناً." یادتان هست؟ در "صمدیه" داشتیم: "لا تشرب، لا تاکل سمکاً و تشرب." ماهی نخور که بعدش شیر بخوری. شیر بنوشی. جواب. اگر ماهی خوردی، شیر نخور. شیر، ماست. ما الان تن ماهی را میزنیم با ماست، میزنیم به بدن، حالش هم... حالا جدای از اینکه اینها منقطعاً هر کدامشان سرطان هم با هم جمع میکنیم، تازه اگر ماهیش سالم باشد، شیرش هم سالم باشد، ماستش سالم باشد، میکشد. ماستش سالم باشد، ماهیش هم سالم باشد. اینجا هم ماستش مشکل دارد، هم شیرش مشکل دارد. هم دارد جمع میکند اینها را با هم. "لا تاکل سمکاً." ماهی نخور. این جزایش محسوب میشود دیگر. "تشربه" چون جزایش محسوب میشود، منصوب است. یعنی جواب اولی. یعنی اگر ماهی خوردی، شیر نخور. دلیل؟ یعنی بین این دو تا جمع نکن. منظور جدا جدا بود. یعنی پول آب را باید بدهیم، پول برق جدا. میخواهد بگوید که... میخواهد بگوید که ماهی نخور، شیر هم نخور. درست؟ جدا جدا. ماهی جدا نخور، شیر جدا. بگوید: "لا تاکل سمکاً و لا و لا تشرب و تشرب اللبن" مجزوم میشود. این هم "تشرب". "لا تاکل، لا تشرب." اعرابش یکی است. ولی اینجا دارد میگوید ماهی نخور که بعدش شیر بخوری. که بعدش با هم. اینجا چطور میشود؟ "لا تاکل سمکاً و تشرب بلبن." حل شد؟ آقا اینها به درد میخورد. اینها مهم است. اینها را آقا در روایت ثمره داردها. گفته باشم ها. اگر هم نیست. مطلق معیت، نه معیت، نه ترتیب. اول ماهی نخور، بعد شیر نخور. وقتی مطلق جمع شد، اول شیر خوردی، بعدش هم ماهی. و فعل بعد از آن مجزوم میشود؛ زیرا مقصود این است که "لا تاکل سمکاً علی حالٍ و لا تشرب لبناً." آن یک حال، این یک حال. اگر اینجور شد، میشود مجزوم. ولی اگر منظور اینکه آن را با این. ماهی نخور که بعد شیر بخوری. "لا تاکل سمکاً و تشرب."
حالا: "لا تنه عن خلق و تاتی مثله." ترجمه "لا تنه". آفرین. "عن خلق". آفرین که خودت را جدا جدا... جواب. اگر جدا جدا بود، باید چطور میگفتیم؟ "لا تنه و تاتی." ولی الان که جزای "لا تنه و تاتی مثله" جزمش دیگر، درست؟ معنا فاسد میشود. یعنی از یک خلقی نهی نکن، یک خلقی هم نداشته باش. از آن خلقی که نهی میکنی، نداشته باش. دومین جزای اولی است. یعنی خودت وقتی نهی کردی، دیگر نداشته. دیگر دارد تویش. دیگر خودت مثلش را نداشته باش. دیگر جزا، معنای جزا میدهد دیگر. اگر پیش من آمدی، دیگر تحویلت میگیرم. "تحتانی اکرمک." جزایش همین. آمدی، دیگر تحویل. ماهی نخور که دیگر لبن بخوری. منصوب که میشود در حالی که حالم خوب است. ولی حال، فعل را منصوب نمیکند. حال جزء ناصبات اسم است. جمله حالیه میشود. بله.
مثال بعد: "الم اک جارکم و یکون بینی و بینکم الموده و الاخاء." و "یکون" یا "یکونُ". اگر... اگر بستگی داشت، باید "یکونُ" میشد. "الم اکُ جارکم و یکونُ بینی و بینکم الموده و الاخاء." یکون آفرین. "نیست یا یکُن." باید میشد که یکُن نباشد. پس چی نیست؟ نشده. یعنی بین این دو تا چه نسبتی است؟ آفرین. ترجمه چطور میشود؟ "الم اکُ جارکم؟ آیا المکو نبودم؟" چیه تان؟ "همسایهتان نبودم؟ و یکونُ بینی و بینکم موده و الاخاء." رفاقت و برادری. "عالم از کجا رکم و یکونُ." من همسایهتان نبودم که دیگر بین ما برادری و اخوت باشد. که دیگر باشد. که دیگر. میآورم در ترجمه. خیلی مهم است ها. اینها. ما الان سه تا کلاس داریم با همدیگر. یک جا جمع میکنیم. کلاس فن ترجمه، ادبیات، لغت. سه تا کلاس توی یک کلاس. فن ترجمه این است که دیگر خیلی مهم است. حرفهای باید ترجمه کرد. اگر مجزوم میشد، یعنی: "من همسایهتان نبودم از یک طرف. از یک طرف دوستتان نبودم. من همسایه نبودم و دوستتان نبودم." همسایه دوستتان نبودم. ولی حالا که منصوب شده: "من همسایه نبودم که الان دیگر رفاقت داشته باشیم. یکون داشته باشیم." روشن است. در نتیجه میگوییم هر وقت فعل مضارع شما آخرش "من" را بلند میکنید، به معنای درست. در مجلس نشستم. هر وقت "ان" مضمر منصوب مستتر یا "ان" مضمره بعد از "واو" واقع شود، "ان یکون" چرا منصوب بود؟ یک "ان" مصدریه مضمره. درست؟ یک "ان" در تقدیر. هر وقت اینجور شود، بعد از "واو" بیاید، این فعل مضارع ما که با یک "ان" مصدریه مضمره منصوب شده، بعد از "واو" آمد. اینجا چه اتفاقی میافتد؟ بر دو امر به طور همزمان دلالت دارد. در دو مصاحبت و اجتماع. دو تا با هم است ها. دو تا با هم، نه جدا جدا. دو تا با هم بوده. یعنی معطوف و معطوفٌ علیه با هم محقق شده. معطوف، معطوفٌ علیه. معیت با هم. الو آقا جان. این مال شش است. پس وقتی بعد از "واو عطف" فعل مضارع که این فعل مضارع با "ان" مصدریه مضمره نصب گرفته شده، منصوب شده بود، اینها هم عطفند، هم اجتماعی. با هم. همین که گفتیم با هم ماسه و شیر را با هم نخور. ماستها را نریز روی قیمهها. اینجا ماست و ماهی را با هم نخور. شما همه را تست کردید.
بریم سراغ هفتم. قبلش فعل طلب بعد از "با من". نه. "الم اکُ." استفهام از طلب و استفهام. نه مثلاً نوعی طلب. جفتش انشاست. هفتم: منعوت واحد. منعوت، منعوت چیست؟ منعوت چیست اینجا؟ اینجا منعوت مثال ما چیست؟ "رجلٌ." منعوت. یک منعوت داریم، چند تا نعت. "عالمٌ." شما گفتی. عذرخواهی. "رجلٌ عالمٌ خاشعٌ." نعت دوم. اینجا میشود بین نعتها با "واو" عطف کرد یا اینکه متفرقاً بدون "واو" آورد. اینجا "او" که دارد، او بین این دو تا چیز نیست ها. یعنی من در تردیدم بین این دو تا. یعنی میشود اینجور آورد یا آنجور آورد. حواستان باشد. همش یک جمله است. دو تا مثال است: "عالمٌ خاشعٌ" یا بگوید: "رجلٌ عالمٌ و خاشعٌ." نه اینکه من ماندم بگویم "رجلٌ عالمٌ خاشعٌ" یا ماندم بگویم "رجلٌ عالمٌ و معن." پس گاهی این نُه تا با "واو" میآید یا متفرقاً میآید. "رجلٌ عالمٌ مختالٌ مغرورٌ" یا "رجلٌ عالمٌ و مختالٌ و مغرورٌ."
بابا در یک صورت عطف به "واو" ممتنع است. یک جا نمیشود. در این مورد، در این ساختار هفتم، عطف به "واو" نمیشود کرد. کجا؟ جایی که معنای مراد به یک نعت محقق نمیشود. آنی که شما میخواهی برسانی، با یک نعت تمام نمیشود. باید دو تا نعت را یک ضرب پشت سر هم بیاوری. بدون بلکه هر دو نعت با هم معنای مراد را میرسانند. مثل چی؟ جایی که شما باید با یک نعت نمیتوانی تمام کنی. دو تا نعت باید متصل به هم باشند، حرفت تمام شود. با "واو" بگویی باید به هم بچسبانیم. مثل چی؟ "الفصول اربعهٌ." ترجمه: "فصلها چهار تاست." "اطیبها." "اطیبها" خوشگلترینش، قشنگترینش، بهترینش، پاکترینش، زیباترینش. "اطیبها الربیع." خوب، چه بهاری؟ "الربیع الحار البارد." بهار گرم، سرد. عربی: و "الحار و البارد" آها. یعنی همه سه تا نعت شما با همدیگر یک معنا را میرساند. یعنی ربیع معتدل. بهترین فصل بهار معتدل است. نه گرم باشد، نه سرد. یا هم گرم باشد هم سرد. درست؟ اگر من "واو" میآوردم، میتوانستم "العقربی الهبلواد" هم "الحار" هم و "البارد". "نمیخواستم دو تا ربیع گرم سرد." نه. "گرم و سرد. گرم سرد." یعنی حالا در عربی تفاوتش روشن است. در فارسی خودمان چنین چیزی دارد. "الربیع حرٌّ باردٌ." بهار گرم سرد. یعنی بهاری که گرم است، که سرد است. اینجوری. حالا ما در فارسی خیلی نداریم. معاد مفهوم بهار و گرم و سرد. زرد بیاید صفت اعتدال ازش. دو کلمه. "منزلٌ." یک کلمه است. در این صورت جدایی دو به وسیله "واو" یا غیر آن صحیح نیست. "رکعٌ سجودٌ." مثال قرآن بیاورید. یک قرآن هم خوانده باشیم امروز. سوره به نظرم سوره فتح آیت آخر بود. سوره حج. یک مضمون است. حج ۲۶. اینجا "تراهم رکعاً سجوداً." نه "تراهم رکعاً و سجوداً." سوره فتح آیه آخرش ۲۶. حج. "ابراهیم مکان البیت." ما برایش صدایی میآید برای ابراهیم. ماجرا جایگاه بیت را فراهم کرد. "لا تشرک بی شیئاً و طهر بیتی." برای کیا؟ "للطائفین کسانی که طواف میکنند. وال قائمین کسانی که ایستادهاند. ورکوعٌ رکّعٌ و سجودٌ." "الرکوع السجود" دوتایی با هم یک نعت است. دوتایی با هم یکی است. "رکعٌ سجودٌ" یعنی چی؟ یعنی نماز. یعنی رکوع و سجده با هم. نه آنهایی که رکوع و سجود میروند، یک طیفند. روشن است. و سجود چه فرقی میکرد؟ الان چی شده؟ یک تعداد در طوافند، یک تعداد ایستادهاند، یک تعداد در رکوع و در سجدهاند. بنواز. روشن شد. تفسیر "البحر المحیط" این نکته را گفته: "رکوع خالی نداریم." بله، آنجا قبلش چیز زده. قبلش قرینه است. سه تایش با هم. روشن شد که با هم. حالا در آن آیه ۱۲۵ بقیهاش را دارد. "طائفین، عاکفین، و رکع السجود." با "واو". آیه فتح دارد که در آیه آخر فتح. "طائفین" اینجا "تراهم رکعاً سجوداً." نه "تراهم رکعاً". "تراهم رکعاً سجوداً یبتغون." فتح ۲۹. آنجا "اشداءهم" را جدا نمیکند. پس این نکته قیمتی بودا. اگر "واو" آمد، یعنی یکی آن، یکی این. اگر "واو" نخورد، یعنی اینها در همدیگر تداخل میکند. این است با آن است با آن است. نه این است و آن و آن و آن. تفاوتش روشن است دیگر. در همین رکعات. رکوع با سجده. نه رکوع و سجده. تفاوت. "علی الکفار رحماء بینهم." روشن است. یعنی خود آن شدت با کفار همراه است، با رحمت بین مؤمنین. من یعنی یک شدت با کفار دارند، یک رحمت بین مؤمنین. اگر کسی فقط شدت با کفار داشت، نصفش را دارد. تفاوت روشن است. اگر میگفت: "اشداء علی الکفار و رحماء بینهم." یعنی دو تا دعا که میکنم، ۵۰ در صدی از خدا داماد خرپول خواستم. خر هست ولی پول ندارد. ۵۰ در صدی من شنا ۵۰ در صدی بلد نیستم. گفت در آب میروم. ۵۰ در صدی اینجا همان "واو"ی است دیگر. هوایی نیست. کاویه این. اگر تداخل داشت با همدیگر، "واو" نمیخورد. اگر "واو" خورد، یعنی این و آن. یعنی این را هم داشته باشی، یک سوم، یک پنجم، یک دومش را داری. حالا این "اشداء علی الکفار رحماء بینهم" "واو" ندارد. "تراهم رکعاً سجوداً یبتغون فضلًا من الله و رضواناً." یکی "اشداء"، یکی "رحماء"، یکی "تراهم رکعاً سجوداً"، یکی "یبتغون." هر کدامش را که داشته باشم، میشود یک چهارم. در حالی که منظور چیست؟ چهار تا چیز با هم دارند. خصوصیت را داشته باشید. هم راکعاً ساجداً، هم "یبتغون فضلًا من الله و رضواناً." چهار تا که با هم داشت، میشود "والذین مع..." نه اینکه یکیش را داشت، یک چهارمش را دارد. درست شد؟ بسیط است در واقع. چهار تا با هم یک چیز. نه اینکه مرکب از چهار تا چیز. تفاوتش بسیط مرکب. امیرالمؤمنین و در مراتب پایینتر، سلمان، ابوذر، عمار رضوان الله علیهم اجمعین. "یبتغون فضلًا من الله." فضل میخواهم و رضوان میخواهم. باز دوباره ویژگی پنجم بدون "واو." "یبتغون سیماهم." پنجمی: "سیماهم فی وجوههم من اثر السجود." در خود عبارت "یبتغونه." در "یبتغون" دو تا چیز میخواهم: فضل و رضوان. حالا "اِبتغاء" خودش چهارمین ویژگی. پنجمین ویژگی باز تو همین است که "سیماهم فی وجوههم من اثر السجود." چهارمی: "سیماهم." پنجمی خودش. "یبتغون فضلًا من الله و رضواناً." دو تا توی ویژگی چهارم. مثل "رحماء." "تراهم یبتغون سیماهم." "سیما" یعنی چی؟ "سیما" "مینا" که لطیفه معروف "سیما" یعنی "وسمَه." "وسمَه" یعنی نشانه. وصل. اسم. نشانهشان چیست؟ "من اثر السجود." "فی وجوههم." در چهره از اثر سجده دارند. "مثلهم فی التوراه و مثلهم فی الانجیل ذالک." حالا دیگر این بعدش مثل اینهاست. یعنی این پنج تا با هم مثلشان است در تورات و مثلشان است در انجیل. دو تا در تورات و در انجیل. یعنی دو تا جدا با هم نه. تورات، انجیل یکی شود با هم. روشن است دیگر. دوباره: "کزرعٍ." در تورات جدا، در انجیل جدا. استفاده نکنید. پسرم بیا. ماژیک را بیاور. در تورات، در انجیل. چیست؟ "کزرعٍ اخرج شطأه فآزره فاستغلظ فاستوی علی سوقه." این دیگر چی دارد؟ "فَـ" برای "الفاء" "الترتیب." "فَـ" برای ترتیب. آنجا دیگر ترتیب دارد. اول "مخرج شطأه"، بعد "آزره"، بعد "فاستغلظ"، بعد... بعد جوان است، بلند میشود روی پای خودش میایستد، بار میدهد. این چهار مرحله را طی میکند. "یعجب الزراع." بهم. الکار نظر. ردیهای است به آقای دکتر.
هشتمین ساختار: "ما اجمل الظاهرات الیانعات." منعوت و منعوت متعدداً. بین منعوتها با "واو" عطف نشده. منعوت هم اسم اشاره نیست. خسته که نشدید؟ انرژیتان که نیفتاده؟ ساختار هشت: "ما اجمل الظاهرات." ما بحثهای اینجوری کم داریما. الان در ادبیات تا حالا بحث این شکلی نداشتیم که بخواهیم اینجوری بریم ساختارها را تفکیک کنیم و اینها. افراد مختلف بخواهیم کنار هم. افراد مختلف اجزای کلند. اجزای کل را اگر خواستیم با "واو" عطف نمیکنیم. اجزا کل کنار هم متصلند با هم. یعنی همه صفت نعت میآید. هی خود نعت را برش میزند. "کد." بله. نعت و منعوت متعدد بودند. بین منعوتها با "واو" عطف نشده. منعوتمان هم اسم اشاره نیست. توجه بود دیگر. متعدداً عطف نشدهاند. منعوتمان اسم اشاره نیست. "ذالک الظاهرات الیانعات." اگر اسم اشاره باشد، حکم... حالا اگر منعوت منعوتمان اسم اشاره نیست، چهکار میکنیم؟ دو تا حالت. یکی اینکه نعتها در لفظ و معنا متحدند. نعتها در لفظ و معنا متحدند یا مختلف. حالا مختلفند یا فقط در لفظ مختلفند، یا در معنا مختلف، یا در هر دو مختلف. اگر در لفظ و معنا متحد بودند، باید هر کدام از اینها جدا جدا بیایند. عدم تفریق. اگر متحد بودند، نباید بین این دو تا. "مظاهرات یانعات." "یانعات" شکوفهای که رسیده. گفتم من آن روز "رسیده" معنا کردم. درست است؟ سرباز رسیده، موقع چیدنش است. خلاصه از "ظاهرات یانعات." نه از "ظاهرات و الیانع." شکوفههایی که رسیده. نه شکوفهها و رسیدهها. در لفظ و معنا متحدند. پس منعوت دو تاست. منعوت یکیه. "ما اجم..." اسم اشاره هم نیست. نه دو تاست. از "ظاهرات علیانعات." این "ظاهرات و یانعات" در لفظ و معنا چینند؟ متحد؟ تفریق بین جایز. یعنی عدم تفریقش واجب است. باید با همدیگر یکی بشوند. از "ظاهرات." درست. حالا مطابقت هم باید بکنند. اگر اولی جمع است، دومی جمع. مثنی است، دومی مثنی. مفرد، مفرد. اگر مختلفند در لفظ فقط، مختلف است. در معنا مختلف. یا در هر دو مختلفند. تفریقش با "واو" واجب است. واجب است باید با "واو" جدا بشود. مثل ما: مثل "ابصرت سیارتین." دو تا ماشین دیدم. "ذاهبه و منطلقه." یکی داشت میرفت. یکی هم به معنای اینکه وایستاده بود یا آزاد شده بود، ول بود. اینجا در لفظ با همدیگر تفاوت دارند. یعنی معانیشان یکی. "ذاهبه و منطلقه." به معنای اسم فاعل مجردی. یکیش اسم فاعل مجرد. یکی اسم مفعول. "منطلقه." اسمی که اسم فاعل باب افتعال انفعال. "منطلقه" انفعال. "تصحب رجلین." طلاق جدایی. "انتلاق" جدایی پذیرفته. کنده شده. یکی داشت میرفت، یکی کنده شده بود. یکی "ذاهبهٌ"، یکی داشت میبردند. یکی داشت راننده میبرد. یکی خودش داشت میرفت. مثلاً "تصحب رجلین." ترجمه: "بته تای دست." "تصحب رجلین خوابید بیدارید." "تهبو" جواب. همراهی میکنی دو تا مرد را. "حاوی و هوین." حاوی واحد چشم. "هواوی هوا." "هوای" اول به معنای احب. "هوای" دوم به معنای سقوط. دو مرد را همراهی میکنی. یکی که دوستداشتنی. یکم دارد. بله. با حاوی بله. "هوای" تو به اوست. یکی دیگر "هوا" سقوط از چشمت افتاده. برای جفتش "حاوی" به کار میرود. ولی جفتش "حاوی" به کار رفته. این در لفظ جفتش مساوی. در معنا فرق میکند. درست شد. چون در معنا فرق میکند با "واو." باریک الله. "اتحاد لفظ اتحاد لفظی." "ظاهرات" ما اتحاد لفظی گرفتیم. لفظی دارم. توی "ظاهرات" از جهت صیغه و مشتقش و... چرا به نظرم همان اسم فاعل مجرد.
حالا اگر منعوت اسم اشاره باشد، چه خاکی به سر کنیم؟ "مررت بحاذین الطویل القصیر." بعدش میخواهم بگویم به حاذین. "مررت بحاذین." عبور کردم از این دو تا. منعوتمان چیست؟ اسم اشاره. چی و چی؟ "قصیر." تازه این دو تا از جهت معنایی هم با هم تضاد دارد. از آن جهت هم باز "واو عطف" میخواهد. "الطویل و القصیر." این هم اگر بخوانی، هم به خاطر اینکه منعوتش اسم اشاره است، هم به خاطر اینکه از جهت معنا دو تا نعت با همدیگر تفاوت. اینها بحثهای مهم نیست الان. میآییم مثالش را روی قرآن پیاده.
خب حالا منعوت نهمی: "اکرم علی و محمد و محمود المهندسون." اینجا منعوت متعدد. نعت منعوت متعدد متفرق. نعت اگر متعدد نعت به این معنا متعدد میشود، چون که جمع به هر کدام برمیگردد. از حیث جمع بودنش متعدد میشود. دقت کردید؟ نعت ما جمع گرفتیم و جمع اُمّ هم متعدد گرفته میشود. در واقع نعت اُمّ متعدد است. پس هم منعوت متعدد است، هم نعت متعدد. سنت جمع بود. "المهندسون." حالا اینجا دو صورت دارد. اگر مردها در لفظ و معنا متحدند. متن در لفظ و معنا متحد. عدم تفریق چیست؟ آقا واجب. باید باید تفریق نکنند. اکرم نتها در لفظ و معنا متحدند. "اکرم علی و محمد و محمود المهندسون." متعدد بودن. مگر متعدد به یک معنا. متعدد یعنی سه تا مهندس. آفرین. اینجوری باشد واقعاً جمعیت تعدد مهندسان و مثلاً فلان. نه مهندسون. "المهندسون" سه تاست دیگر. سه تا چیه؟ تعدد لفظاً بسیط است، معناً حقیقتاً چیز. تعدد اگر نعتها در لفظ و معنا یا یکی متفاوتند. یکی از این دو امر واجب است. ۱. هر نعت همراه منعوتش بیاید. روشن. "ما اعظم الثمار من الکتب و صحف الرقیع." هر کدام از این دو تا با منعوت خودش آمده. از "ثمار من الکتب." نعتها در لفظ و معنا با هم یا یکی از اینها متفاوتند. یا باید نعت با متن منعوتش بیاید، مثل اینجا. "ما اعظم الثمار." یا باید هر نعتی، بله "الکتب" مختار و "صحف الرفیعه." اینجوری بشود. انشاءالله جلسه بعد روی آیات این بحث را تطبیق میدهیم. الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...