متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، فعال طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«فروشمتراب چرا نمیخوره؟» اما تفصیل بودش. «الا ان کان ذالک منصوباً الی بعض لغوی» روشن است، به خاطر همین حمید مرتضی که قائل شده به عدم صحّت. توضیح میدهد که میگوید اقتضا به این است که حرف مرتضی درست است به خاطر اینکه موافق با لغوی این است. ولی «الا حرف اکثر» که میآید، حرف خلاف مرتضی است در توضیح اینکه چرا قالب عدم صحّت شده به خلافت برای حمید. اما شرط تفصیل است دیگر؛ همه تفصیل. اما یک، اما دو، اما سه. سلام علیکم! انواع انواع تفصیلی است. تفریح، مصادره مطلوب میکنی شما. به یک مطلبی که دارد رد میشود، ردّش را میپذیری ولی دوباره وجود به خصوص ذالک. یعنی چه؟ مطلق، درباره خصوص مطلق. درباره مخصوص مطلقش، «وجه الارض» خصوص تراب، خصوصیت، روی امام جمعه علیه آمریکا حرف میزد دیگر، بد و بیراه و اینها را گفت. خیلی داغ بود، عصبانی شد، گفت: «هفته بعد جمعه خواهرها تشریف نیاورند، میخواهم از خجالت خار مادر آمریکا...»
«وُضو الجبیره و غسلها جبیره». کویر، برادر! مشغول خوردن هستید؟ صندلی. «اذا کان علی بعض اعضاء الوضو جبیره» وقتی که بعضی از اعضا واسه جبیره داشته باشد. جبیره جبران، جابر؛ پوشاندن، ترمیم کردن، ترمیم گچ میکنند، چه میدانم بفرمایید باندپیچی میکنند، چسب زخم. یا «جابر الازم الکثیر»؛ بانداژکننده استخوان شکسته، گچگیر استخوان شکسته چی؟ فارسی: شکستهبند. یکی از صفات خدا: «شکستهبند» یا «جابر الاز». معنای جبر نیست. از جبروت، جبار. جبران که «جبران لجرحن او قرحن». «جرحن کسر» کجایش؟ «القرح» درهم دَمَک دور هم درسته. ترانه. به خدا «بطیع الاعدام لدَم یصیب الجلد» به پوست میرسد. مصدرش قررح، خودش اسم مصدر، «جور» به معنای جراحت وارد کردن. «جرح» اسم مصدر که وارد شده «فقط مسّ القوم مصلهایم» چیزی «الذین» است، الف و لام نداره. «قرحن فقط مسّ القوم قرحن» مثل عجیبی میخواهی بزنی؟ سازش. آنها میجنگند، کشته میدهند، زخمی میشوند. «قرح» به معنای دمل و جوش. «جرح» هم که زخم، «کسر» هم که شکستگی. امکان بله. «ایثار ما تحتها بلا ضرر». خب، این جبیره به خاطر چیست؟ یا به خاطر اینکه زخم است، یا به خاطر اینکه دمل و جوش است، شکسته است، درست شد؟ «فمع امکان» اگر ممکن است رساندن آب به زیر جبیره «بلا ضرر». اینجا یک جمله معترضه فقط دارد. اگر میتواند آب را برساند به زیر این باند، به زیر این جبیر، «ولو به غمسها» ولو شده این دست را مثلاً فرو کند، پا را فرو کند توی آب. فرو کردن این دست و پا، «غمس» در آب. «جبیره هاب جبین» یا «غمس جبیره» کند. هی میآیم تو کوچهپسکوچههای فکر جدی نگرفته. ۱۲۳۴۵۱۱ لایهورزی؟ نه، من کلاً ممتنعام. حواستان باشد دیگر، سؤال از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکتر است و الا و الا «لظّم اَلمصّف علیها». گفتیم اگر جبیره داخل آب بکنیم، وگرنه اگر نشد، معذر بود، عذر داشت، مسح جبیره لازم است روی زخم روی گچ و با دست بکشد. هر بار باشه! چی؟ اگر ضرر داشته باشد، آب ضرر. «والاسقا الحاجب». من یک ماه نصف تنم توی گچ، از اینجا تا تا پایین. بچهها را بچههای هنرستانی بودند مشهد آورده بودیم فوتبال بازی میکردیم. بعد همین سمت طبرسی حسینی یک ستونی بود و داره، ستون بازی میکردیم. یکی یک تکلی رفت زیر پای ما، رو هوا دیدم یک استخوانی جدا شد. پاشو رفتیم. بعد حالا من این دستم شکسته، دستگیره که باید بگیرم، اینور ماشین هاشمینژاد ما را برد. درد یعنی زایمان رد کردم واقعاً. گفت که برو عکس بنداز. عکس اینجوری وایساده بودم. این دستگاه اینجا بود. از این داره عکس میگرفتی؟ گفت: «آره». گفتم: «این شکسته». اینجوری وقتی میگیرم یعنی مشخصه ضرب دیده. پنبه آوردندم، دور تا دور ما پیچیدند. بعد ما مشغول فعالیت. دو تا اردو دیگه. بعد گرم سوختم، این پنبهها تو تنم و آتیش گرفتم. رفتم گفتم زرد بود، دیگه حالا یک هفته گذشت، خوب شد. درآوردیم، رفتیم تهران دیدیم خیلی درد تحمل نیست. یک متخصص تهران، دکتر مستن، رفتیم آنجا پیش ایشان و یکم به ما فحش داد. «فلان فلان شده، تو عقلت نمیرسه، شعورت نمیرسه، این اگه یک روز دو روز دیرتر اومده بودی باید پلاتین...» خصوصیت آره. خلاصه یک گچ حسابی گرفت ما را، از تا کمر، نصف تنمان یک ماه توی گچ بود. مصیبی، بخوابی نمیتوانی. بشینی نمیتوانی. درس بخوانی کلاً نمیتوانی. جان! «والاسقا الحاجب تلقیر تجره». ما در این راه. هنوزم یکم که عصبی میشوم و اینها. «والاسقا الحاجب تلقیر تج» عذال آن مانعی که چسبیده باشد. حاج مانع «لاسقم» چسب جاری «الل» همسایه دیوار به دیوار. همسایه چسبیده. «تلقیر تجب» آن مانعی که چسبیده باشد، مثل قیر. ازالش رنگی است، قیری. این دیگه مانع. این دیگه جبیره نیست روش بکشی و برطرف. «و معدم الامکان یجب التیمم». اگه نمیتوانی واقعاً بکنی. دیشب یکی آمد بغل ما گفت: «حاج آقا خلاصه بزن نمیره درست بشه آب داغ یکم». تا گوش. فقط کنده میشود. اگر در موضع تیمم نباشد. اگر مانع در موضع تیمم نباشد. نه دیگه. حالا پیشانیاش مانع داشته باشد، روی دستها مانع داشته باشد. تیمم نمیشود کرد دیگر. اگه مانع توی تیمم نباشد به جایش تیمم کند. «و الا اگه مانع روی اعضای تیمم بود فلازم الجمع بین تیمم و الوضو». مانعی بود یعنی اعضای... اگر در اعضای تیمم بود، هم تیمم و هم مجبور. حکم شهید رفته بودیم و رو قبر آن فاطمه رونالدینیوی، این را بغلی مجبور، جبیرهدار. نه کسی که مجبوره، مجبورم میفهمی. حکم در غسلش هم. حکمش در وضو. غسل جبیره مثل وضوی ذالک. اما «وجوب و نزع الجبیره». اینکه باید بکنی جبیره را. وضو جبیره چه شکلی بود؟ این فروضی که داشت. میتوانی برداری؟ بردار. ضرر ندارد. ضرر دارد. مانع اعضای تیمم نیست. فلان. همه شرایط همانجور که در وضو بود، در غسل هم «وجوب نزع جبیره» یا «غمس جبیره محل امکان». اگه میتوانی جبیره را بکنی، کندنش نمیشود ولی میتوانی با همان دستت را آب کنی، پایت را توی آب کنی. جفت امکان داشته باشد، هم مقتضای ما دل علی وجوب الوضو. به خاطر اینکه این مقتضای آن چیزی است که دلالت بر وجوب وضو. یعنی اونی که واجب شده چیست؟ و وضو بگیری. این عضو باید غسل بشود. این عضو باید مسح بشود. تا جایی که میشود، به هر نحوی که میشود نباید از دست برود. کسی که تمکن...
و اما «وجوب المسح علیها». کجا؟ اما اینکه مسح بر آن واجب است اگر تعذر داشت، نمیتوانست نزع کند یا غمس کند، اینجا چه کار کند؟ مسح کنیم. بد مسح چی کند؟ مسح جبیره کند. یعنی آب آب مسح تیممی به رغم من اقتضایی قاعده از تیمم لعدم القدر... آها، یک قاعده اینجا البته هست. قاعده میگوید: «اگه نمیتوانی وضوی کامل بگیری چه کار کنیم؟ تیمم کن». میخوانیم دیگه توی بحثهای قبلی. «متمکن عدم الوجدان» چی بود؟ عدم تمکن. اینجام عدم تمکن است. وقتی عدم تمکن شد اصل بر چیست؟ تیمم. با اینکه قاعده اولیهمان تیمم است، ولی میگوییم بازم نوبت به تیمم نرسد، همان مسح جبیره کند. چرا؟ به خاطر صحیح حلبی. اگه این روایت نبود، قاعده اولی تیمم بود. «حل صحیح الحلبی عن ابی عبدالله علیه السلام». از خوبان وضو و غسل و اینها بوده، این بزرگ مرد. «تکون به القرحه فی ذراعه» از امام صادق (علیه السلام) سؤال درباره مردی که یک دملی دارد در آرنجش. جوش. «نحوه ذالک فی مواضع الوضو». توی موضع وضو مانع دارد. «فیصبها بالخرقه». خرقه: این را با پارچه میبنددش. و «یتوضأ و وضو علیها». مسح بر آن میکند. وقتی خواست وضو کند، وضو بگیرد روی این وضو میگیرد و مسح. «فقال ان کان یعذیه الماء فلیمصح علی الخرقه». حضرت فرمودند که اگر آب برایش ضرر دارد، بهش آزار میرساند، روی خرقه را مسح کند. میشود مسح جبیره. زخم چیزی دستش قارچ خورده. تا حالا قارچ خوردی؟ قارچ که نه، ولی دو سه بار جر خوردهام. حالا این دستش قارچ. ولی آب بهش برسد مشکلی ندارد. «والقرحه و ان کانت هی مورد صحیحه الا انه لا ینبغی فهم خصوصیت له خصوصاً بعد کنها مأخوذ فی کلام سائل دون الامام علیه السلام». اینجا این جوش و دمل آفرین. اح! جوش و دمل هرچند که مورد صحیح است، یعنی صحیح در این مورد وارد شده، در مورد دمل و جوش وارد شده، ولی شایسته نیست فهم خصوصیت برای خصوصیتی دارد. مخصوص دمل، مخصوص جوش؟ نه هر زخمی، هر شکستگی، هر چیزی. خصوصاً بعد از اینکه «کونها» این قرعه در کلام سائل آمده، نه کلام امام. اونی که پرسیده در مورد قرعه پرسیده، نه حضرت که در مورد قرعه جواب بدهند. پرسیده. خب، حضرت جوابشان عام است. مورد جواب کلی میدهند. هرچی ببندد، جوش باشد، زخم باشد، فلان سوختگی باشد. آفرین! سؤال امضا کردند ولی در جواب کلی شرط آوردند. روی ایزایما. جواب حضرت با قید شرطیه میآورند. یعنی ملاک دمل نیست، ملاک «ایضاع آب» است. بله.
و اما «وجوب ازاله الحاجب». این حاج به معنای ابرو نیستا، معنای مانع. ازاله حاج. ابروهات را بزن! وجوب بله. نیست، عدم القای خصوصیت. شایسته نیست فهم خصوصیت، شایسته نیست برق خصوصیت چای دلفهم خصوصیت. نکند فهم خصوصیت اشتباه است. اشتباه است. «وجوب ازاله حاجب». باید مانع را بردارد. «فالتوقف صدق الغسل و المثل علی ذالک» جلک خوب بود. ازاله حاجب، چون شستن و مسح کردن متوقف بر اینکه مانع را برطرف کنیم. و اما «وجوب تیمم عدم امکان العذااله». اگر اذااله ممکن نیست، تیمم واجب است. مقتضای قاعده بعد وجوب تیمم علی کل من لایمکنه استعمال ما. گفتیم تیمم «آب انباشی»، یعنی چی؟ آفرین! یعنی عدم الوجدانی که به معنای عدم و تمکن. نمیشود از آب استفاده کرد به هر دلیل. به خاطر ضرر، به خاطر نبودن، به خاطر هر چیزی. اینجا میشود نوبت تیمم. الانم همین است. ازاله نمیتوانی بکنی. الان تمکن از وضو نداریم. تمکن از آب ریختن آب ریختن نداریم. چی واجب میشود؟ غفوری شکار با تیرکمون وایسادهام. به هر کسی که استعمار آب او را ممکن استاد و گرگ باشد.
و اما «وجوب الجمع». برد با کسی که اینجا بشیند. بهتر بودم قبلاً. «جمع فیال فرض». حالا من ستارال، شما پردهدری کنید. و اما وجود این ساعت اخیر. وجوب جمع در فرض اخیر چی بود؟ زمانی که مانع توی اعضای تیمم و مانع داشته باشد. «فالعلم اجمالی بوجوب ام الوجود». علم اجمالی داریم. چون نماز که باید بخوانیم. نماز طهارت. طهارت دو حالت خارج نیست. مایع یا ترابیه. خاکیه درسته؟ آبی، خاکی. حالا علم اجمالی دارم به وجوب یا وضو یا تیمم. بعد از آن قاعدهی «عدم سقوط صلات». به از آن ور هم یقین دارم که در هیچ حالتی نماز ساقط نمیشود. در هر حالی نماز باید بخوانم. یا با این یا... حالا اگه با یکیش خواندم، فراغ یقینی حاصل حاصل نمیشود. باید اون یکی هم بگیرم تا فراغ یقینی حاصل بشود. بله، من هم وضوی را گرفتم. موضوعی که تکلیفم بود و تیم اجازه داده که آب نرسد. حاجب در عضو تیمم نبود. آنجا که حاج فقط رو عضو وضو بود اجازه میداد روش بکشی. ممکن نیست، ممکن نیست ازالش. پس شرع اجازه داده وقتی که یک مانعی داری روی جبیره آب برسانی. در وضو اجازه داده روی عضو وضو برسانید. حالا میگوییم که من عضو وضوی مانع دارد. عضو تیمم مانع دارد. تیممی که اجازه داده حضرت، خصوص موقعی که فقط یک جر و قهری باشد. امکان آب برایش ضرر دارد، اذیتش میکند. یعنی من برایم مقدور نیست آب را به تن برسانم.
و اما «وجوب المسح». چه کار میکنید اینستا استوری؟ و اما وجود. باورتان شاید باورتان نشود ولی بالاخره دادم. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد. اما «وجوب مسح بر جبیره». جبیره، اگر که اون جدیده رو نتوانست برطرف کند، مسح بکشد. «ادب امکان» چی؟ یک بحثی داشتیم که اگر آب ممکن نبود رسیدنش، عدم تمکن بود. تیم درست آمد، تخصیص خورد. گفت: «اگر جبیره باشد به خاطر صحیح حلبی». میگوییم با اینکه اقتضای قاعده بر تیمم است، ولی شما وضو بگیر. حالا اینجا مانع داریم. نه اون بحث ضرر را به اون معنا داریم که بگوییم نوبت برود روی جبیره، نه بحث عدم تمکن را باز به اون معنا داریم که بگوییم نوبت بیاید به تیمم. از هر کدام یک تیکهاش را انگار دارد. عدم مقدوریت را جراحت دارد، عدم تمکن را هم از تیمم دارد. لذا جفتش را انجام میدهیم که اشتغال یقینی به فراغ یقینی تبدیل. درست شد. «وجوب مسح بر جبیره در غسل». حالا میخواهد غسل بکند. این هم باید غسلش جبیرهای شود، مثل وضو. «فل صحیحته کلیب الاسدی». «کلیب اباعبدالله علیه السلام عن الرجل». کلیپ جدید چی داری؟ «اذا کان کثیراً کیف یسنع با الصلاح»؟ از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم. شرَت نگیرد برادر! درباره مردی که کثیر باشد، شکستهدل چی؟ طرف کثیر. خیلی جالب: «النبی سماح الکثیر». ندارید. تو همان بهار مجلدات مربوط به پیغمبر شاید باشد. حالا جالب است اسمگذاریهای پیغمبر که هر کس بگذارد: عبدالکثیر، عبدالواحد. بگذارد. شاید این بود حساب میکند باید دقیق بزند بغل جستجو. دقیقش را بزنید: «کثیر». آقا استخوان شکسته، نماز چه جور بخواند؟ «ان کان یتخف علی نفسه». اگر بر خودش میترسد «فلیمصح علی جواهر ولّیسی». اگر خوف دارد، ضرر دارد، روی جبیرههایش مسح و نماز. «فانها باطلاقها تشمل الغسل ایضاً». این روایت با اطلاق شامل غسل هم میشود. میخواهد نماز بخواند چه کار کند؟ یک جایش شکسته. سؤال طرف چیست؟ میگوید: «طرف استخوانش شکسته، نماز بخواند». طرف جنب شده. خیلی فرق میکند. دستگاه نماز. روایت نماز اشکال ندارد. شکسته دست. به نظرم شب یلدا فکر کنیم بهتر باشد. بعد مدتها که کلاً ساکت بود، اصلاحطلبها صداشان در آمدند. این چرا هیچی نمیگوید؟ یک موضع کلاً گرفت. آن هم در حمایت از ۹ دی بود. بعد یکی توییت کرده بود: «سکوت مگر چه مشکلی داشت که تصمیم گرفتی حرف بزنی؟» کثیر مورد روایت فقیه. «ان ینفهم من الاختصاص بزل علی». شایسته نیست لازم نیست که فقیه ازش اختصاص در مورد استخوان شکسته است. میگوییم آقا در مورد مانع هم همین است. در مورد قروح هم همین است. شکستگی نیست. اشرن نجاست. ده تا نجاست. در واقع ۱۱. چرا ایشان نجاسات ۱۰ تا گرفته؟ مؤلف بزرگوار کافر را جزء نجاسات به حساب نیاورده است. «البول و الغائط» نجاست. حالا بهش میرسیم. نجاسات ۱۰: یک بول و... بحث شیرین نجاسات! حالا حالاها در محضرش هستیم. بعد، بعداً مطهرات. در اوج، تمام کوک. «مضافاً الی احتمال نجاست المعلویه». نجاست المتناز معنوی. نجات ساحلی نیست. «و اما البول و الغائط و هما نجسان». نه، درس نیفت. نجاسات ۱۰ تا: بول یکی، غائط دو تا، منی و میته سه و چهار، دم پنج و شش، نبیذ مسکر هفت، فقها هشت. خب کافر را اینجا جزء چیز عنوانش را حساب آورده. ولی ایشان قبول ندارد. کافر به عنوان نجس قبول ندارد. این هست چون کتابی هم، کتابی که قبول نمیکند، غیر کتابی که به طریق اولی. ولی ناصبی را محکوم به نجاست میداند ذاتی. بعد اینجا کلب و خنزیر بری را یا دو تا به حساب بیاریم یا یکی. اگه دو تا به حساب بیاریم دیگه میشود چند تا؟ بدون کافر میشود ۱۰. اگه یک دانه به حساب بیاریم کنار کافر میشود ۱۰ تا. «البرز و القاعتم» که انشاءالله الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، فعال طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«فروشمتراب چرا نمیخوره؟» اما تفصیل بودش. «الا ان کان ذالک منصوباً الی بعض لغوی» روشن است، به خاطر همین حمید مرتضی که قائل شده به عدم صحّت. توضیح میدهد که میگوید اقتضا به این است که حرف مرتضی درست است به خاطر اینکه موافق با لغوی این است. ولی «الا حرف اکثر» که میآید، حرف خلاف مرتضی است در توضیح اینکه چرا قالب عدم صحّت شده به خلافت برای حمید. اما شرط تفصیل است دیگر؛ همه تفصیل. اما یک، اما دو، اما سه. سلام علیکم! انواع انواع تفصیلی است. تفریح، مصادره مطلوب میکنی شما. به یک مطلبی که دارد رد میشود، ردّش را میپذیری ولی دوباره وجود به خصوص ذالک. یعنی چه؟ مطلق، درباره خصوص مطلق. درباره مخصوص مطلقش، «وجه الارض» خصوص تراب، خصوصیت، روی امام جمعه علیه آمریکا حرف میزد دیگر، بد و بیراه و اینها را گفت. خیلی داغ بود، عصبانی شد، گفت: «هفته بعد جمعه خواهرها تشریف نیاورند، میخواهم از خجالت خار مادر آمریکا...»
«وُضو الجبیره و غسلها جبیره». کویر، برادر! مشغول خوردن هستید؟ صندلی. «اذا کان علی بعض اعضاء الوضو جبیره» وقتی که بعضی از اعضا واسه جبیره داشته باشد. جبیره جبران، جابر؛ پوشاندن، ترمیم کردن، ترمیم گچ میکنند، چه میدانم بفرمایید باندپیچی میکنند، چسب زخم. یا «جابر الازم الکثیر»؛ بانداژکننده استخوان شکسته، گچگیر استخوان شکسته چی؟ فارسی: شکستهبند. یکی از صفات خدا: «شکستهبند» یا «جابر الاز». معنای جبر نیست. از جبروت، جبار. جبران که «جبران لجرحن او قرحن». «جرحن کسر» کجایش؟ «القرح» درهم دَمَک دور هم درسته. ترانه. به خدا «بطیع الاعدام لدَم یصیب الجلد» به پوست میرسد. مصدرش قررح، خودش اسم مصدر، «جور» به معنای جراحت وارد کردن. «جرح» اسم مصدر که وارد شده «فقط مسّ القوم مصلهایم» چیزی «الذین» است، الف و لام نداره. «قرحن فقط مسّ القوم قرحن» مثل عجیبی میخواهی بزنی؟ سازش. آنها میجنگند، کشته میدهند، زخمی میشوند. «قرح» به معنای دمل و جوش. «جرح» هم که زخم، «کسر» هم که شکستگی. امکان بله. «ایثار ما تحتها بلا ضرر». خب، این جبیره به خاطر چیست؟ یا به خاطر اینکه زخم است، یا به خاطر اینکه دمل و جوش است، شکسته است، درست شد؟ «فمع امکان» اگر ممکن است رساندن آب به زیر جبیره «بلا ضرر». اینجا یک جمله معترضه فقط دارد. اگر میتواند آب را برساند به زیر این باند، به زیر این جبیر، «ولو به غمسها» ولو شده این دست را مثلاً فرو کند، پا را فرو کند توی آب. فرو کردن این دست و پا، «غمس» در آب. «جبیره هاب جبین» یا «غمس جبیره» کند. هی میآیم تو کوچهپسکوچههای فکر جدی نگرفته. ۱۲۳۴۵۱۱ لایهورزی؟ نه، من کلاً ممتنعام. حواستان باشد دیگر، سؤال از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکتر است و الا و الا «لظّم اَلمصّف علیها». گفتیم اگر جبیره داخل آب بکنیم، وگرنه اگر نشد، معذر بود، عذر داشت، مسح جبیره لازم است روی زخم روی گچ و با دست بکشد. هر بار باشه! چی؟ اگر ضرر داشته باشد، آب ضرر. «والاسقا الحاجب». من یک ماه نصف تنم توی گچ، از اینجا تا تا پایین. بچهها را بچههای هنرستانی بودند مشهد آورده بودیم فوتبال بازی میکردیم. بعد همین سمت طبرسی حسینی یک ستونی بود و داره، ستون بازی میکردیم. یکی یک تکلی رفت زیر پای ما، رو هوا دیدم یک استخوانی جدا شد. پاشو رفتیم. بعد حالا من این دستم شکسته، دستگیره که باید بگیرم، اینور ماشین هاشمینژاد ما را برد. درد یعنی زایمان رد کردم واقعاً. گفت که برو عکس بنداز. عکس اینجوری وایساده بودم. این دستگاه اینجا بود. از این داره عکس میگرفتی؟ گفت: «آره». گفتم: «این شکسته». اینجوری وقتی میگیرم یعنی مشخصه ضرب دیده. پنبه آوردندم، دور تا دور ما پیچیدند. بعد ما مشغول فعالیت. دو تا اردو دیگه. بعد گرم سوختم، این پنبهها تو تنم و آتیش گرفتم. رفتم گفتم زرد بود، دیگه حالا یک هفته گذشت، خوب شد. درآوردیم، رفتیم تهران دیدیم خیلی درد تحمل نیست. یک متخصص تهران، دکتر مستن، رفتیم آنجا پیش ایشان و یکم به ما فحش داد. «فلان فلان شده، تو عقلت نمیرسه، شعورت نمیرسه، این اگه یک روز دو روز دیرتر اومده بودی باید پلاتین...» خصوصیت آره. خلاصه یک گچ حسابی گرفت ما را، از تا کمر، نصف تنمان یک ماه توی گچ بود. مصیبی، بخوابی نمیتوانی. بشینی نمیتوانی. درس بخوانی کلاً نمیتوانی. جان! «والاسقا الحاجب تلقیر تجره». ما در این راه. هنوزم یکم که عصبی میشوم و اینها. «والاسقا الحاجب تلقیر تج» عذال آن مانعی که چسبیده باشد. حاج مانع «لاسقم» چسب جاری «الل» همسایه دیوار به دیوار. همسایه چسبیده. «تلقیر تجب» آن مانعی که چسبیده باشد، مثل قیر. ازالش رنگی است، قیری. این دیگه مانع. این دیگه جبیره نیست روش بکشی و برطرف. «و معدم الامکان یجب التیمم». اگه نمیتوانی واقعاً بکنی. دیشب یکی آمد بغل ما گفت: «حاج آقا خلاصه بزن نمیره درست بشه آب داغ یکم». تا گوش. فقط کنده میشود. اگر در موضع تیمم نباشد. اگر مانع در موضع تیمم نباشد. نه دیگه. حالا پیشانیاش مانع داشته باشد، روی دستها مانع داشته باشد. تیمم نمیشود کرد دیگر. اگه مانع توی تیمم نباشد به جایش تیمم کند. «و الا اگه مانع روی اعضای تیمم بود فلازم الجمع بین تیمم و الوضو». مانعی بود یعنی اعضای... اگر در اعضای تیمم بود، هم تیمم و هم مجبور. حکم شهید رفته بودیم و رو قبر آن فاطمه رونالدینیوی، این را بغلی مجبور، جبیرهدار. نه کسی که مجبوره، مجبورم میفهمی. حکم در غسلش هم. حکمش در وضو. غسل جبیره مثل وضوی ذالک. اما «وجوب و نزع الجبیره». اینکه باید بکنی جبیره را. وضو جبیره چه شکلی بود؟ این فروضی که داشت. میتوانی برداری؟ بردار. ضرر ندارد. ضرر دارد. مانع اعضای تیمم نیست. فلان. همه شرایط همانجور که در وضو بود، در غسل هم «وجوب نزع جبیره» یا «غمس جبیره محل امکان». اگه میتوانی جبیره را بکنی، کندنش نمیشود ولی میتوانی با همان دستت را آب کنی، پایت را توی آب کنی. جفت امکان داشته باشد، هم مقتضای ما دل علی وجوب الوضو. به خاطر اینکه این مقتضای آن چیزی است که دلالت بر وجوب وضو. یعنی اونی که واجب شده چیست؟ و وضو بگیری. این عضو باید غسل بشود. این عضو باید مسح بشود. تا جایی که میشود، به هر نحوی که میشود نباید از دست برود. کسی که تمکن...
و اما «وجوب المسح علیها». کجا؟ اما اینکه مسح بر آن واجب است اگر تعذر داشت، نمیتوانست نزع کند یا غمس کند، اینجا چه کار کند؟ مسح کنیم. بد مسح چی کند؟ مسح جبیره کند. یعنی آب آب مسح تیممی به رغم من اقتضایی قاعده از تیمم لعدم القدر... آها، یک قاعده اینجا البته هست. قاعده میگوید: «اگه نمیتوانی وضوی کامل بگیری چه کار کنیم؟ تیمم کن». میخوانیم دیگه توی بحثهای قبلی. «متمکن عدم الوجدان» چی بود؟ عدم تمکن. اینجام عدم تمکن است. وقتی عدم تمکن شد اصل بر چیست؟ تیمم. با اینکه قاعده اولیهمان تیمم است، ولی میگوییم بازم نوبت به تیمم نرسد، همان مسح جبیره کند. چرا؟ به خاطر صحیح حلبی. اگه این روایت نبود، قاعده اولی تیمم بود. «حل صحیح الحلبی عن ابی عبدالله علیه السلام». از خوبان وضو و غسل و اینها بوده، این بزرگ مرد. «تکون به القرحه فی ذراعه» از امام صادق (علیه السلام) سؤال درباره مردی که یک دملی دارد در آرنجش. جوش. «نحوه ذالک فی مواضع الوضو». توی موضع وضو مانع دارد. «فیصبها بالخرقه». خرقه: این را با پارچه میبنددش. و «یتوضأ و وضو علیها». مسح بر آن میکند. وقتی خواست وضو کند، وضو بگیرد روی این وضو میگیرد و مسح. «فقال ان کان یعذیه الماء فلیمصح علی الخرقه». حضرت فرمودند که اگر آب برایش ضرر دارد، بهش آزار میرساند، روی خرقه را مسح کند. میشود مسح جبیره. زخم چیزی دستش قارچ خورده. تا حالا قارچ خوردی؟ قارچ که نه، ولی دو سه بار جر خوردهام. حالا این دستش قارچ. ولی آب بهش برسد مشکلی ندارد. «والقرحه و ان کانت هی مورد صحیحه الا انه لا ینبغی فهم خصوصیت له خصوصاً بعد کنها مأخوذ فی کلام سائل دون الامام علیه السلام». اینجا این جوش و دمل آفرین. اح! جوش و دمل هرچند که مورد صحیح است، یعنی صحیح در این مورد وارد شده، در مورد دمل و جوش وارد شده، ولی شایسته نیست فهم خصوصیت برای خصوصیتی دارد. مخصوص دمل، مخصوص جوش؟ نه هر زخمی، هر شکستگی، هر چیزی. خصوصاً بعد از اینکه «کونها» این قرعه در کلام سائل آمده، نه کلام امام. اونی که پرسیده در مورد قرعه پرسیده، نه حضرت که در مورد قرعه جواب بدهند. پرسیده. خب، حضرت جوابشان عام است. مورد جواب کلی میدهند. هرچی ببندد، جوش باشد، زخم باشد، فلان سوختگی باشد. آفرین! سؤال امضا کردند ولی در جواب کلی شرط آوردند. روی ایزایما. جواب حضرت با قید شرطیه میآورند. یعنی ملاک دمل نیست، ملاک «ایضاع آب» است. بله.
و اما «وجوب ازاله الحاجب». این حاج به معنای ابرو نیستا، معنای مانع. ازاله حاج. ابروهات را بزن! وجوب بله. نیست، عدم القای خصوصیت. شایسته نیست فهم خصوصیت، شایسته نیست برق خصوصیت چای دلفهم خصوصیت. نکند فهم خصوصیت اشتباه است. اشتباه است. «وجوب ازاله حاجب». باید مانع را بردارد. «فالتوقف صدق الغسل و المثل علی ذالک» جلک خوب بود. ازاله حاجب، چون شستن و مسح کردن متوقف بر اینکه مانع را برطرف کنیم. و اما «وجوب تیمم عدم امکان العذااله». اگر اذااله ممکن نیست، تیمم واجب است. مقتضای قاعده بعد وجوب تیمم علی کل من لایمکنه استعمال ما. گفتیم تیمم «آب انباشی»، یعنی چی؟ آفرین! یعنی عدم الوجدانی که به معنای عدم و تمکن. نمیشود از آب استفاده کرد به هر دلیل. به خاطر ضرر، به خاطر نبودن، به خاطر هر چیزی. اینجا میشود نوبت تیمم. الانم همین است. ازاله نمیتوانی بکنی. الان تمکن از وضو نداریم. تمکن از آب ریختن آب ریختن نداریم. چی واجب میشود؟ غفوری شکار با تیرکمون وایسادهام. به هر کسی که استعمار آب او را ممکن استاد و گرگ باشد.
و اما «وجوب الجمع». برد با کسی که اینجا بشیند. بهتر بودم قبلاً. «جمع فیال فرض». حالا من ستارال، شما پردهدری کنید. و اما وجود این ساعت اخیر. وجوب جمع در فرض اخیر چی بود؟ زمانی که مانع توی اعضای تیمم و مانع داشته باشد. «فالعلم اجمالی بوجوب ام الوجود». علم اجمالی داریم. چون نماز که باید بخوانیم. نماز طهارت. طهارت دو حالت خارج نیست. مایع یا ترابیه. خاکیه درسته؟ آبی، خاکی. حالا علم اجمالی دارم به وجوب یا وضو یا تیمم. بعد از آن قاعدهی «عدم سقوط صلات». به از آن ور هم یقین دارم که در هیچ حالتی نماز ساقط نمیشود. در هر حالی نماز باید بخوانم. یا با این یا... حالا اگه با یکیش خواندم، فراغ یقینی حاصل حاصل نمیشود. باید اون یکی هم بگیرم تا فراغ یقینی حاصل بشود. بله، من هم وضوی را گرفتم. موضوعی که تکلیفم بود و تیم اجازه داده که آب نرسد. حاجب در عضو تیمم نبود. آنجا که حاج فقط رو عضو وضو بود اجازه میداد روش بکشی. ممکن نیست، ممکن نیست ازالش. پس شرع اجازه داده وقتی که یک مانعی داری روی جبیره آب برسانی. در وضو اجازه داده روی عضو وضو برسانید. حالا میگوییم که من عضو وضوی مانع دارد. عضو تیمم مانع دارد. تیممی که اجازه داده حضرت، خصوص موقعی که فقط یک جر و قهری باشد. امکان آب برایش ضرر دارد، اذیتش میکند. یعنی من برایم مقدور نیست آب را به تن برسانم.
و اما «وجوب المسح». چه کار میکنید اینستا استوری؟ و اما وجود. باورتان شاید باورتان نشود ولی بالاخره دادم. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد. اما «وجوب مسح بر جبیره». جبیره، اگر که اون جدیده رو نتوانست برطرف کند، مسح بکشد. «ادب امکان» چی؟ یک بحثی داشتیم که اگر آب ممکن نبود رسیدنش، عدم تمکن بود. تیم درست آمد، تخصیص خورد. گفت: «اگر جبیره باشد به خاطر صحیح حلبی». میگوییم با اینکه اقتضای قاعده بر تیمم است، ولی شما وضو بگیر. حالا اینجا مانع داریم. نه اون بحث ضرر را به اون معنا داریم که بگوییم نوبت برود روی جبیره، نه بحث عدم تمکن را باز به اون معنا داریم که بگوییم نوبت بیاید به تیمم. از هر کدام یک تیکهاش را انگار دارد. عدم مقدوریت را جراحت دارد، عدم تمکن را هم از تیمم دارد. لذا جفتش را انجام میدهیم که اشتغال یقینی به فراغ یقینی تبدیل. درست شد. «وجوب مسح بر جبیره در غسل». حالا میخواهد غسل بکند. این هم باید غسلش جبیرهای شود، مثل وضو. «فل صحیحته کلیب الاسدی». «کلیب اباعبدالله علیه السلام عن الرجل». کلیپ جدید چی داری؟ «اذا کان کثیراً کیف یسنع با الصلاح»؟ از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم. شرَت نگیرد برادر! درباره مردی که کثیر باشد، شکستهدل چی؟ طرف کثیر. خیلی جالب: «النبی سماح الکثیر». ندارید. تو همان بهار مجلدات مربوط به پیغمبر شاید باشد. حالا جالب است اسمگذاریهای پیغمبر که هر کس بگذارد: عبدالکثیر، عبدالواحد. بگذارد. شاید این بود حساب میکند باید دقیق بزند بغل جستجو. دقیقش را بزنید: «کثیر». آقا استخوان شکسته، نماز چه جور بخواند؟ «ان کان یتخف علی نفسه». اگر بر خودش میترسد «فلیمصح علی جواهر ولّیسی». اگر خوف دارد، ضرر دارد، روی جبیرههایش مسح و نماز. «فانها باطلاقها تشمل الغسل ایضاً». این روایت با اطلاق شامل غسل هم میشود. میخواهد نماز بخواند چه کار کند؟ یک جایش شکسته. سؤال طرف چیست؟ میگوید: «طرف استخوانش شکسته، نماز بخواند». طرف جنب شده. خیلی فرق میکند. دستگاه نماز. روایت نماز اشکال ندارد. شکسته دست. به نظرم شب یلدا فکر کنیم بهتر باشد. بعد مدتها که کلاً ساکت بود، اصلاحطلبها صداشان در آمدند. این چرا هیچی نمیگوید؟ یک موضع کلاً گرفت. آن هم در حمایت از ۹ دی بود. بعد یکی توییت کرده بود: «سکوت مگر چه مشکلی داشت که تصمیم گرفتی حرف بزنی؟» کثیر مورد روایت فقیه. «ان ینفهم من الاختصاص بزل علی». شایسته نیست لازم نیست که فقیه ازش اختصاص در مورد استخوان شکسته است. میگوییم آقا در مورد مانع هم همین است. در مورد قروح هم همین است. شکستگی نیست. اشرن نجاست. ده تا نجاست. در واقع ۱۱. چرا ایشان نجاسات ۱۰ تا گرفته؟ مؤلف بزرگوار کافر را جزء نجاسات به حساب نیاورده است. «البول و الغائط» نجاست. حالا بهش میرسیم. نجاسات ۱۰: یک بول و... بحث شیرین نجاسات! حالا حالاها در محضرش هستیم. بعد، بعداً مطهرات. در اوج، تمام کوک. «مضافاً الی احتمال نجاست المعلویه». نجاست المتناز معنوی. نجات ساحلی نیست. «و اما البول و الغائط و هما نجسان». نه، درس نیفت. نجاسات ۱۰ تا: بول یکی، غائط دو تا، منی و میته سه و چهار، دم پنج و شش، نبیذ مسکر هفت، فقها هشت. خب کافر را اینجا جزء چیز عنوانش را حساب آورده. ولی ایشان قبول ندارد. کافر به عنوان نجس قبول ندارد. این هست چون کتابی هم، کتابی که قبول نمیکند، غیر کتابی که به طریق اولی. ولی ناصبی را محکوم به نجاست میداند ذاتی. بعد اینجا کلب و خنزیر بری را یا دو تا به حساب بیاریم یا یکی. اگه دو تا به حساب بیاریم دیگه میشود چند تا؟ بدون کافر میشود ۱۰. اگه یک دانه به حساب بیاریم کنار کافر میشود ۱۰ تا. «البرز و القاعتم» که انشاءالله الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سی و سوم
دروس تمهیدیه
جلسه سی و چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه سی و پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه سی و ششم
دروس تمهیدیه
جلسه سی و هفتم
دروس تمهیدیه
جلسه سی و نهم
دروس تمهیدیه
جلسه چهلم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و یکم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و دوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهل و سوم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...