دروس تمهیدیه

جلسه پنجاهم

00:34:58
9

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد؛ اللهم صل علی الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
شما یک جوری ناراحتی، انگار خودت افسردگی پس از زایمان گرفتی! چقدر ناراحتی برای باباشه! چقدر ناراحتی! شما خوبی؟ من شبی که بابا شدم منبر داشتم، شب قدر بود. در حد اینکه یک لحظه برم بچه را ببینم و دیگر رفتم، تا یکی دو روز بچه را ندیدم. بعد ماه رمضان هم بود، کلاً دیگر نمی‌دیدم. یعنی ما هفته‌ای یک بار می‌آمدم سر می‌زدم. دو سه روز کمر شکسته! نه، ان شاءالله می‌دهند.
**زوال عین نجاست:**
«اینی که عین نجاست است، اگر زائل بشود، خود زوال عین نجاست یکی است (از) مطهرات.» نوشته بودند: «تطهر بواتن الانسان». تا کجا "مذکر" پاک می‌شوند؟ «فالعقاد سیرت القطعیه للمتشرعه علی ذلک.» سریع می‌خواهم نیم ساعته این سه صفحه را با سرعت (تمام کنم)؛ به خاطر اینکه سیره قطعیه متشرعه بر این است که این را پاک می‌دانند، این "بواطن" را. «فمن تنجس باطن و ادنه، به خروج الدم مثلاً، لا یدخل بالماء.» کسی که توی گوشش خون مرده جمع شده، برای نماز، خون‌مردگی توی گوشش را بشوید. «باطناً انفه.» کسی که توی دماغش خونی بین دندان‌هایش، خون و «فی موثقه عمار اباعبدالله علیه السلام عن رجل یسیل من انفه الدم.» یک بابایی از دماغش خون آمده؛ «هل علیه ان یغسل باطنه؟» یعنی «جوف الانف». جوف الانف را باید این بابا بشوید؟ باطن دماغش را بشوید؟ یعنی جوف انف را، توی دماغ را؟ «فقال: انما علیه ان یغسل ما ظهر منه.» حضرت فرمودند که بر او واجب است که بشوید آنچه را که از او ظاهر (می‌شود). بیرون، هر چه بیرون دماغ است، توی دماغ واجب نیست. «بل ان فی تنجس البواطن تأملاً.» بلکه در اصلاً اینکه آن باطنش نجس به حساب بیاید، اصلاً نجاست... یک بیرونی، مثل خونی که توی بدن نجس است الان و خونی که توی دماغ است، مثل خون توی بدن محسوب می‌شود. همین که بیرون زد، حکم بر او بار می‌شود. اصلاً در اینکه این "بواطن" متنجس بشود، تأمل (وجود دارد). می‌شود گفت این متنجس است یا نه؟ این چه نسبتی (با) سیره دارد؟ که خب، گفته وقتی که سیره قطعیه متشرعه باشد، نوبت به روایت نمی‌رسد، قطعاً از روایت ارجح و ... .
**طهارت جسد حیوان:**
«اما طهارت جسد الحیوان بما ذکر.» این است که حیوان هم گفتیم که با آن توضیح، عین نجاست از او پاک بشود. این گربه ادرار کرده، ادرارش بند آمده، دیگر حالا باید برود بشوید. آن موضع ادرار و موضع قاعد را. نه، چرا؟ پاک است. «فالسیرت ایضاً.» این هم سیره است. «حيث لا یتحرض عنه الهره والدجاج و نحوهما مع العلم باصابه الدم.» و یا (با) اطلاع از اصابت خون. اینجا را یک خاطره توضیح دادند: این تعرض برای اینکه سیره و متشرعه تعرض نمی‌کردند از گربه و مرغ و مانند آن، می دانستند که اینها ازشان خون می‌آید و سایر نجاسات؛ دهانشان خونی می‌شود، سایر نجاسات به دهانشان می‌رسد، به بقیه اعضایشان می‌رسد، (ولی) می‌دانستند، ولی تحرض از این‌ها (نمی‌کردند). دهانش که مثلاً یک مدتی خون آمده بوده، خب حالا خون آمده، بند آمده، دیگر دهان حیوان خون می‌آید، نوکش نمی‌دانم زخمی می‌شود، خودش کناره‌گیری (می‌کند). بله، خونش بند آمده، دیگر پاک است. دیگر آن خون آمدن... .
**زایمان حیوانات:**
«ماهین الولاده.» موقع زایمان خیلی حساس است. حساسیت، درست، نه وسواس. وسائلش (یعنی جایی که زاییده) خیلی کثافت‌کاری (دارد). بعد آمد و دید از زیر تختش صدا می‌آید. دید که گربه سردش بود، آمد زیر تخت ایشان زایمان کرد. پاشیده بود به این سو و آن سو. کثافت‌کاری عجیب و غریبی کرده بود. کی؟ بعد از زایمان. کدام آدم؟ چهار یا شش شناسنامه... «ماهین الولاده.» صفات، یا موقع ولادت که خون و خونریزی بوده. «یاحین صفاد.» مقاربت حیوان با بقیه حالات (و) با شک. جان؟ «متن زندگی فیبرود المتطهر بل العلم به علمه.» یا تو بقیه حالات، بالاخره خون و خونریزی و کثافت‌کاری و نجاست‌کاری اینها که دارند. ما شک داریم که دلیلی آمده باشد که گفته باشد این را باید پاک کرد. بلکه علم داریم که دلیلی نیامده. گفته‌اند: آقا، حیوان، مثلاً گربه، تنش به یک آب قلیلی خورد، نجاست ظاهری هم تو تنش نیست. هر گربه‌ای بالاخره زایمان کرده، موقع زایمان هم خونریزی کرده، (و) موقع نزدیکی و فلان شده، موقع زمانی که عین نجاست ظاهر شد، باید برود حتماً بشوید؟ یا اعضای او بالاخره بول و قاعد (دارند). کدام گربه‌ای مثلاً طهارت می‌گیرد، شلنگ را برمی‌دارد، مثلاً آفتابه بَرَم می‌آید بیرون؟ اگه تنش خورد به یک جایی – ولو می‌آید وسط حیاط شما می‌خوابد، باران هم زده، جمع شده، بارانِ قطعِ آب است، این گربه هم وسط خوابیده – نجس بشود دیگر؟ بله؟ نمی‌شود. تنش به آب می‌رسد، نه آب متصل. «الا ان فی تنجس جسد الحیوان بالملاقات تماماً.» ظاهراً این بحث بوده که شیخ اعظم خیلی "انقلت" داشتند و بحث حل نشده بود و اینها. حالا ماجرای مفصلی دارد که شیخ (راجع به) این خاطره مفصلی دارد، داستان مفصلی. «تماماً.» شک داریم که "مطَهِّری" وارد شده است؛ یعنی دلیلی داریم برای اینکه باید تطهیر بکند؟ شک داریم. بلکه علم داریم به اینکه وارد نشده است. وارد شدن دلیلی که حکم بکند به وجوب تطهیر، "مطَهِّری". به این شک داریم که اصلاً این حیوان تطهیر کرده؟ بلکه علم داریم که تطهیر نکرده. این‌جوری بگوییم. بله؟ این همان بحث چیز است. این دلیل سر جای خودش: اینی که ما می‌دانیم که این حیوان که خودش را تطهیر نکرده. چند بار گفتیم دیگر. نجس شد، تطهیر نکرد. از آن طرف هم دلیلی نیامده که بگوید این حیوان باید تطهیر بکند. بلکه سیره قطعیه بر این بوده که احتراز از این حیوان (نمی‌کردند). پس همین که عین نجاست از او زائل شد، دیگر احتیاج به تطهیرش (نیست). ورود مطهر و پس به معنای تطهیر خود حیوان می‌گیریم، نه دلیل تطهیر. «الا ان فی...» بنابراین که خود "متاهلی" به حیوان متن نیست، بلکه دلیل آمده بر... پس بنابراین که در تنجس جسد حیوان به وسیله ملاقات، اصلاً تأمل (وجود دارد). که حیوان اگر ملاقات با نجاست کرد، متنجس می‌شود یا نمی‌شود؟ اصلاً توی خود این بحث جدی (است). که درس مرحوم آیت الله عالی یاسین، دایی ایشان، ۱۵ سالش بوده ظاهراً، درس خارج ایشان می‌رفته. توی همین بحث بود، خارج طهارت. که ایشان گفته بوده که بروید تحقیق بکنید. به شاگردان گفته بودند که بروید تحقیق بکنید و شیخ هم، شیخ اعظم، هم توی این مسئله نظریه خاصی (دارد). فردا هم تحقیق و هم نظریه شیخ را برای من بیاورید. فردا ۶۰۰ (نفر) آمدند. زودتر از همه تحقیق را ارائه کرد به دایی و بقیه (که) آمدند یکی انجام داده، نداده، غلط‌غلوط کرده. (شیخ) بهتر از همه، کامل‌تر، هم نظر شیخ را فهمیده، هم نظر بقیه را فهمیده، هم رد این و اثبات آن و اینها. گفت: تو مجتهدی.
**استدلال بر طهارت جسد حیوان:**
«لقد یستدل علی طهارت جسد الحیوان الملاقاته للنجاسه و زوالها.» گاهی استدلال می‌شود بر طهارت جسد حیوان با اینکه علم داریم به اینکه ملاقات با نجاست هم پیدا کرده و زوال نجاست. «به مثل صحیحه علی بن جعفر عن موسی بن جعفر (علیهما السلام).» «صحیحه علی بن جعفر: ان فاره وقعت فی حب دهن.» موشی که افتاده توی ظرف روغن. «و اخرجت قبل ان تموت.» هنوز نمرده، می‌آوریمش بیرون. پس مردار، میته مُو نیست. «ابی من مسلم؟» آیا می‌شود از مسلمان‌ها خرید این روغن را؟ موش افتاده توی دبه روغن، زنده (است)، درش آوردیم. بله. حالا این موش ملاقاتش را، که خودش را نشسته بود (بعد از زایمان)، زایمان هم احتمالاً داشته. کثافت‌ها، نجاست‌های اینها هیچ. موشی هم شما نمی‌بینی که مثلاً حمام عمومی و نمی‌دانم خزینه و از این جور کارها رفته باشد. برم پاک کنم. خب این نجاست قسم به تنش بوده. الان که رفت توی دبه روغن، قشنگ همه را مالید به همه جا. بله؟ «و یذهن من.» بله هم فروش می‌رود، هم روغن‌مالی می‌کنند، نماز می‌خوانند. روشن است. «من مسلم.» نه، «مسلم.» «من هو مسلم.» «من مسلم.» (چرا) این‌قدر تکلف؟
**تقریب حکم:**
«به تقریب جان، آن که دیگر آن بحث چیزش جداست. بحث خود...» همیشه سیره کتاب، از طرف کتاب عذرخواهی می‌کنم. «به تقریب عن الحکم ان الحکم به طهارت الدُج.» امام جعفر (علیه السلام) «یدل علی طهارت موضع بول الفأره.» با این توضیح که حکم به طهارت روغن دلالت دارد بر اینکه موضع بول موش و ادرارش پاک بوده است، چون بالاخره اینکه تماس پیدا کرده با روغن، معلوم می‌شود که موضعش نجس (نبوده)، با اینکه طهارت هم نگرفته بوده است. پس جسد حیوان... .
**غیبت کردن:**
«الغیبه اشد من الزنا.» غیبت، غیبت! هزار تن نجس!
**تطهیر لباس:**
«یاب الانسان ابوبعذ و توابعها.» وقتی لباس انسان نجس بشود، یا بعضی از توابع لباس. توابع لباس، مثلاً، مثلاً، مثلاً، مثلاً ساعت نماز. «حکم علی به طهارت، طاهر می‌شود.» «اذا غاب.» وقتی غایب بشود. «و احتمال تطهیر هو لها.» و احتمال داده می‌شود که یکی آمده این را غایب کرده. (اگر) انسان غایب بشود، «هارو پس به ثیاب» فرد غایب بشود و احتمال بدهیم که خود فرد آن لباس را تطهیر کرده. (می‌گوییم:) این لباسش الان خونی شد و رفت "شربده" (استفاده‌ای)، دو هفته این لباس را جایی می‌بینی. لباس لازم داری، از حمام آمدی، می‌خواهی لباس تنت کنی. توی این دو هفته، چه احتمالی می‌دهی؟ احتمال می‌دهی که آقا این آقا نجس شده بود، تمیز کرد لباسش را. «مَادَرَ لاُولی» نباشد، اهل مبالات باشد، توجه بکند به نجاست، اهمیت (بدهد) و «کان یستعملها فی ما تعتبر فیه الطهاره.» از این لباس استفاده می‌کند در آنجایی که طهارت شرط است. نماز با آن می‌خواند، مسجد با آن می‌رود و مانند این. «اما مطهریه الغایبه لما ذکر.» اینی که غیبت مطهریت دارد، «فالسیرت المتشرعه المخصص لعموم ادله الاستصحاب.» به خاطر سیره متشرعه‌ای است که تخصیص می‌زند عموم ادله استصحاب را. ادله استصحاب عمومی دارد برای اینکه آقا نبود... «وحدت داره حساب کنیم.» فقط به خاطر اینکه یک مخصصی آمده، آن هم سیره متشرع است. این تخصیص می‌زند. بله؟ کل یقین تخصیص! نمود (بیرون)، تخصیص. تخصیص مال عام است، تغییر مال مطلق است. اگر سیره متشرع نبود، چه کار می‌کردیم؟ بنا را که پاک شده دیگر حساب نمی‌کنیم. «اعتبار و احتمال تطهیر.» اما اینکه باید احتمال تطهیر بدهیم. «و احتمال تطهیر.» احتمال بدهی این لباسش نجس شد. شما دیدی، بعد لباس را با تو گذاشت، با هم رفتیم سفر، برگشتیم. حالا "کنی" می‌گوید احتمالاً «فواضح للجذب الاتنان به بقاه النجاسه.» اینکه شما یا یقین داری، فرض نشود، وقتی احتمال ندهی که آن را پاک کرده، خب یقین به نجاست داری، نجاست مانده، اطمینان به همان نجاست داری، پاک بدانی این را.
**شروط مطهریت:**
«اعتبار القیدین الأخیرین.» احتمال تطهیر و «کن یستعمله.» به من «لَا یُبَالِی.» (و) «کن یستعمله.» از این دو تا هم باید باشد که از افراد بی‌مبالات نباشد و از این لباس هم توی آنجایی که شرط است استفاده می‌کند. روشن است. «فلا ان نصیره دلیل اللوبیون.» سیره، سیره متشرعه، دلیل لبی است. قبلاً توضیح دادم. در دلیل لبی اختصار می‌کنیم و باشد. اینجا فقط می‌توانیم نکته‌ای که گفتیم گاهی گفته می‌شود: «به اعتبار قیدین آخرین.» هما: «علم و شخص به طرف تن نجس و کن طهارت شرطاً.» دو تا قید دیگر گفتند. آقا، اگر قدر مطلقاً (مطهر) گیریه، این دو تا را پس باید داشت. یکی اینکه باید علم طرف هم باید بداند که لباسش نجس شده است. بله، شما دیدی که این پایش رفت توی خون، بعد خون پاشید به پاچه شلوارش. خود بدبخت که خبر ندارد. اینجا نمی‌توانی بگویی آقا یک مدت غایب بود، پس پاک کرده. وقتی نجس شده، تو را (اگر) پیدایش (کرد)، برو. «و کن طهارت شرطاً.» طهارت شرط باشد. خب، این الان می‌خواهد نماز بخواند، طوافی انجام بدهد، طهارت که واجب چیست؟ توسلی، تعبدی. شستن لباس که واجب نیست برای اینکه بخواهی نماز ... نماز بخواند باباش. (اگر) دارد می‌رود نماز بخواند، پس این دو تا، "لا یبالی"، استعمال می‌کند. این یکی می‌خواهد برود نماز، داری می‌بینی این یکی را (که) می‌خواهد برود نماز بخواند. طرف نمی‌خواهد با آن نماز بخواند، لباس گذاشته. نماز بخواند. طهارت که واجب نبوده که بخواهد برود بشوید. ولی اگر دیدم که یک مدت با این دارد نماز می‌خواند. بعد، آره، آره.
**استبرا از حیوانات جَلّاله:**
«استبراء الجلال.» جَلّاله، استبرایش (دهید). «آل احمد یطهر عرق الجلال و لبنه و خورعه و بوله به استبراء الجلال.» حیوان نجاست‌خوار طاهر است، عرقش، شیرش، ادرارش و مدفوعش، وقتی که استبرایش کردیم. اگر استبرا کردی، تکان بدهی، فشار بدهی، هر چه خورده بالا بیاورد. کنیز مثلاً بری (بگذارید) بمالی مثلاً. کنیز از سه جهت.
«اما طهارت العرق بالاستبرا.» اینی که عرقش با استبرا پاک می‌شود. «صحیحه هشام بن سالم عن ابی عبدالله (علیه السلام).» چون روایت هشام (است). «لَا تَأْکُلُ لُحُومَ الجَلَالَه.» حضرت فرمودند: گوشت حیوانی که نجاست‌خوار شده است را نخور. «وَ اِنْ أَصَابَکَ مِنْ عَرَقِهَا شَیءٌ فَاغْسِلْهُ.» اگر از عرقش چیزی به تو رسید، بشویش. «اللق وجوب غسله علی عنوان الجلال.» حضرت وجوب شستن را به چی بار کردند؟ تعلیق کردند به عنوان "جلل" که نجاست عامل این دانستن که چرا شستن واجب است. تو نجاست خالی کرده است. «فبه زواله.» پس وقتی این عنوان زائل شد، «بل استبراء یزول ایضاً.» هر وقت با استبرا... هر وقت با استبرا بفرمایید عنوان "جلل" زائل شد، نجاستش هم زائل (می‌شود). نجاست، یا وجوب غسل، بهتر است بگوییم وجوب غسلش هم زائل (می‌شود).
«و اما طهارت لبنه بما ذکر.» اما اینکه شیرش حالا گوسفند یک مدت نجاست خورده. استمرار، استمرار. گاو گفتند چند روزه. «صحيحه حفص بن البختری عن ابی عبدالله (علیه السلام).» به خاطر این صحیح. «لَا تَشْرَبْ مِنْ أَلْبَانِ الْإِبِلِ الْجَلَالَه.» شیر شتر نجاست‌خوار را نخور. باز دوباره حکم تعلیق کردند، اینجا. آن "الجلاله" با اینکه وصف است، بانک (مثل) وصف است. ولی مفهوم، مفهوم دارد. چرا؟ یعنی اشکال البان الابل... غیر الجلال. تو در مقام تهدید، در مقام تهدید، موضوع، در مقام تهدید (است). تعلیق حکم را برای نجاست‌خوار بودن، «فیزول به زواله.» حکم زائل می‌شود به زوال عنوان نجاست.
«و اما طهارت البول و الخرع بذلک.» اینی که ادرار و مدفوع با استبرا پاک می‌شوند. «فلعن صحیحه عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله.» "سالار دوستان نگه دار". اگه تمام شد، وقت شد، توی ۵ دقیقه. «پیراهنت را بشور از بول آنچه که لحمش خورده نمی‌شود.» اگر بولش خورده نشد، اگر بولش خورده نشود، اگر گوشتش خورده نشد، اگر گوشتش را نمی‌شد خورد، بولش اصابت کرد، باید لباس تو (را شست). دلیل شستن را چی دانستند؟ روی "غیر مأکول اللحم" بودن. «ظَاهِرُ الاِسْتِبْرَاء.» حالا "غیر مأکول اللحم" گاهی "مأکول اللحم" (است)، "غیر مأکول اللحم" ذاتی است. گاهی "غیر مأکول اللحم" عرضی. حیوان "جلل" کدام است؟ عرضیه. تا وقتی که عرض "غیر مأکول اللحم" است، ادرارش هم چیست، آقا؟ نجس است. هر وقت استبرا شد، ادرارش هم پاک. «ظَاهِرُ الاِسْتِبْرَاء.» هر وقت آن حرمت اکل با استبرا برداشته شد، وجوب غسل هم (زائل می‌شود). نجس و بعد از ... «وَ عَدَمِ الْفَصْلِ بَيْنَ الْبَوْلِ وَ الْخُرْءِ یُثبِّتُ الحُکْمَ فِی الْخُرْءِ أَیضاً.» از آنجا که هیچ کس نگفته در بول ویژگی خاصی هست و بین بول و مدفوع تفاوتی است، از همین قول عدم به فصل، عدم (فصل برداشت می‌کنیم)، از همین قول به عدم فصل، برداشت می‌کنیم که در مدفوع هم همین (حکم است). چه ادرارش برسد، چه مدفوعش برسد. تا وقتی که خورده نمی‌شود به خاطر "جلل" بودنش، لباس تو را باید از بول و مدفوعش بشوری.
**خون خارج شده از ذبیحه:**
«خروج الدم من الذبیحه.» خونی که از ذبیحه خارج می‌شود. نه خون ابتدایی. خونی که توی تنش مانده. این جگری که می‌خرید، می‌آورید توی خانه، می‌پزید، این خون چیست؟ پاک. خون ابتدایی که خارج شد. بعد دیگر خونی که توی تنش می‌ماند، پاک است. درست شد؟ «اذا خرجت من الذبیحه بالمقدار المتعارف، حکم علی المتخلف به طهارت.» مقدار متعارفی که خون می‌آید، گوسفند سر می‌بُرند، چقدر خون می‌آید؟ آن مقداری که خون می‌آید، وقتی تمام شد، آمد. آن مقداری که خون مانده، "متخلف" (است). آن خون که می‌ماند، دیگر حکمش چیست؟ برایش طاهر است. «استقرار سیرت المتشرعه علی عدم الاجتناب.» اجتناب نمی‌کردند. «اما یتخلف فی الذبیحه من الدم.» خونی که در بدن حیوان باقی می‌مانده، اجتناب نمی‌کرده‌اند. «مع کثرت الابتلاء به ظواهر.» که زیاد هم ابتلا داشتند، غذاهایشان این شکلی بوده، گوشت می‌خوردند. حیوان، شتر مثلاً توی صحرا سر می‌بریدند. مگر نمی‌دانستند که این باید خون هم که توی تنش می‌ماند را بشورم تا بشود گوشتش را خورد؟ برای چی می‌رفتند توی صحرا سر می‌بریدند؟ برای اینکه خونی که توی تنش مانده، دیگر نجس نیست و می‌شود با همان خون هم این را کباب کرد. «و لا یطهرون لحمها و لا ثیابهم و ابدانهم الملاقیة.» گوشت را نمی‌شستند، بدن و لباس خودشان هم که ملاقات با این گوشت پیدا می‌کرد (را) نمی‌شستند. این خون می‌شود روی آستینشان، لباسشان می‌خواستند کباب کنند. بالاخره شما مرغ را می‌خواهی کباب بکنی، برمی‌داری، این خون نمی‌ریزد روی تنت، روی دستت؟ این هم توی صحرا و بیابان و اینها (بودند)، نمی‌رفتند این را بشورند. بعد آن اول آمدند نجس است خونی که تو تنش بماند. «بل لازم عدم جواز اکلها.» بلکه لازم می‌آید عدم جواز خوردن آن. «بل اتصال بعض الدم بحدید.» بلکه شما نه تنها لباس و اینها، بلکه خود گوشت هم دیگر نباید بخوری. چون بالاخره این گوشت توش یک مقدار خون دارد. اتصال دارد بعضی از خون به عادت... عادتاً همین جگری که شما درست می‌کنید، روی گاز گرفتی، می‌بینی دارد خون می‌شود؟ که روی گاز توی آن برو خون (است)، همش خون است. پس آن خونی که توش است، دیگر مشکلی (ندارد). یا قلب، قلب حیوان، قلب گوسفند. «ازالتها.» آن خونی که ازاله‌اش ممکن نیست. «و انبال شخصی شیلنگ بگیری روی این جیگر.» مبالغه، تلاشت را بکنی برای ازاله این خون، این خون زائل نمی‌شود. کتاب طهارت به پایان رسید و الحمد لله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00