متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد من الآن الی قیام یوم الدین.
مستند اول از روایت کتاب، از قول شیخ صدوق، گفته بودند که «جمعیت»، یعنی "علی انفراد" با هر لباس، یک بار نماز بخواند. یکی که اعتبار همه لباسها باشد، یکی به اعتبار آنچه اعتبار شده است، در خصوص آنچه که به وسیله آن، به واسطهی آن لباس محقق میشود نماز خوانده شود. اشکال ندارد هرچیزی که الان با آن شما، یعنی ما تو حکم میخواهیم، نه در واقع. به واقع کار نداریم، به خارجی کار نداریم. میگوییم این آقا الان میخواهد نماز بخواند، چقدر از لباسهایش مباح باشد؟ کدام لباسهایش مباح باشد؟ میگوید: «هرکدام که ساتر عورت باشد.» "شورت!" یعنی اونی که الان ساتر عورتش به حساب میآید کدام است؟ میگویم: به واقع خارجی کار نداریم، حکم در حکم داریم. این را میگوییم: الان میخواهد نماز بخواند، کدام لباسهایش مباح باشد؟ عکس تیشرت، مثلاً قطع اثر چوب برداشته بودم.
آقا، «مَن اجزاء مالا یؤکل لحمه»؛ فله موثقهی ابن بُکیر. سَلَ زراره اباعبدالله علیه السلام عن الصلاه فی سعال روباه، یعنی در روباه نماز بخوان. «روباه» که اعتقاد داری؟ "فَنَک" -یک فَنَک داریم تهران، زیر ملک به پایین- گربه صحرایی و سنجاب و غیره. "مِن الوَبَر"؛ کُرک، کُرک و پشم با هم میریزند. در دانشکده دانشجویی دیدم، بچههای حزبالله هستند. از ته زده بود، باد خیلی شدید آمد اینها. گفتش که: «نه، امان از موزر خراب!» بعد این گفتش که: «حاج آقا، شما غصه نخور. هر وقت هرجا ریزش داشتیم، دو برابر!» اما اینکه دیشب مثلاً من رُب شده بود، فکر کنم که هشت و بیست دقیقه باید دانشگاه در درس باشد.
اما اینکه شرط است که لباس از اجزای مالا یؤکل لحم نباشد. سؤال از امام صادق علیه السلام شده. سوال کرد: «نماز در مو، مثلاً پوست و اجزای روباه و گربه صحرایی و...» و گفته که: «دُبِیُّ بتون بریّه.» یک جمله کوچولوی صحرایی. حالا خیلی به گربه هم شاید نباشد. موش خرما، پاورقی. "فنک" جنبنده صحرایی. جنبنده کوچولو، کوچک. حیوان سنجاب و غیر او از کُرک. حالا فرق کُرک با پشم چیست؟ پرسید که حیوان استفاده میشود. در کشور مصر معروف است که شغال از خوبهای گربهشناسی است.
کتاب «زَعَمَ انّه اَملاء رسول الله»، نامه یک کتابی درآورد که گمان میرفت املای پیغمبر باشد. یعنی پیغمبر فرمودند، کسی املا کرده. "انشا" که میگوییم برعکس املا است. املا به اونی که مینویسند. انشا اونی که میخواند. درحالیکه برعکس، املا اونی که میخواند، یکی مینویسد. املا، بگو: "امالی". اینجور بوده، میگفتند، بقیه مینوشتند، نه که خودش نوشته. شیخ طوسی، سید مرتضی املا کردند، بقیه جمع کردند، شده "املای پیغمبر". «إنّ الصلاه فی وَبَرِ کلِّ شیءٍ حرامٍ من اکله...»؛ "فَالصلاه فیه حرام" و نماز در شما «فی وبر کل شیء» ندارد. آها! «فی وَبَرِ کلِّ شیءٍ حرامٍ»؛ هر شیئی که اکلش حرام است، حرام است. «وَبَرُ کلِّ شیءٍ» خبر چیست؟ خبر "الصلاه". یعنی جمله اسمیه بگیریم. جمله اسم مبتلا و خبر ندارد. «حرامٌ اکلُهُ» خبر "کلّ" جمله "فَالصلاه فیه" و برای خبر نماز حرام است، اکل نماز در کُرک هرچیزی حرام است، اکلش. نماز در کُرک هرچیزی که اکل آن حرام است. آره، آره. «فَالصلاه فی وَبَرِه» نماز توی کُرکش، مثل شهرش، مو، جِلد، پوست، بول یعنی ادرار و رؤوسه یعنی مدفوع. و کل شیء منه. اصلاً توی هر چیزیش. «فَالصلاه فیه» مدّ آن. آن یک جملهای شد وصف هر شیئی که جمله اسمیه، «هو حرامٌ» خبر جمله اسمیه است. خبر مقدم، خبر خودش مصدر است، مشتق است. اگر مصدر مشتق بدانیم اینجا در واقع "حرام" اصل آن است. چیزی که حرام خوردن، نه. حرام است چیزی که حرام خورد. خبری دارید میکنید، مبتلاشان نکره است، مصوق هم ندارد اینجا. «وَمَ اعتبر و سائل...» نوشته: «حرام، حرامٌ اکلُهُ. فاعل اعتبار لایکون من اجزاء المیته.»
فله موثقهی ابن بُکَیر المتقدمه، «حَیثُ وَرَدَ فی ذَیلها: فَإن کانَ مِن ما یُؤکَلُ لَحمُهُ فَالصَّلاهُ فی وَبَرِه وَ کُلِّ شیءٍ مِنهُ جایز.» "ذکی اعتبار" اینکه از اجزای میته نباشد. شرطی که لباس نمازگزار هیچ از مردار در آن نداشته باشد. همین که تن ما است. حالا یک خری هستی. لباس تبریزی تشبیه نبود. ابن بُکَیر که گذشت. از آن جهت که وارد شد در ذیلش که اگر از چیزهایی است که گوشتش خورده میشود، پس نماز در کُرکش و هرآنچه که از آن است، جایز است. نماز درست است. توی همه اعضایی که در هر بخشی از آن حیوان که بشود در آن نماز خواند، نماز درست است.
به شرط اینکه «اِذا عَلِمتَ اَنّهُ»؛ به شرط اینکه یقین داشته باشی که این تزکیه شده، مَذکّاه است. این چه نوع قطعی است؟ عصمت الله. «اِذا عَلِمتَ مِن اَنّهُ زَکیٌّ.» از جهت اصولی چیست؟ تجزیه و تحلیل اصولی کنید. قطعه قطعه. موضوعیه. موضوع قطع موضوعی فرقش چیست با قطع طریقی؟ یعنی از هر طریقی به این قطع رسیدیم. ترکیبی دارید میزنید. این قضیه طریقی مقتول خم. یعنی اونی که یقین داری شراب است. الان شما شراب حرام است. میخواهید قطع داشته باشید؟ چه اتفاقی میافتد؟ این حرمت برایتان تنجّز پیدا میکند. ولی موضوع یعنی وقتی یقین داشتی که "خمر" است. حالا این پایینی که اصلاً جملهاش را نداریم، فرض نداریم. ولی «مَقطوعُ النَّجاسَه»، مقطوع نجاست. درست شد. «مَقطوعُ التَّزکیَه». حلال حلال، «اَلّا اَکلُهُ، حلالٌ لُبسُهُ، صلاحُهُ». اونی که تو نماز میشود پوشید چیست؟ «مقطوعُ التَّزکیَه.» مُرداری که قطع داری. وقتی قطع به ذبح شرعیاش نداری، «اَلخَمرُ حرامٌ». تا وقتی که قطع ندارم، خمر را میتوانم بخورم یا نه؟ روشن است. باید یقین داشته باشی تا حکم بار شود. بالایی میخواهی یقین داشته باشی یا نداشته باشی؟ حکم بار میشود. از بحثهای مهم حلقه اول، همون اول یک اشاره به بحث کرده، ولی اشاره دارد به این بحث ثانیه که بیشتر.
و اما آدم و جواز لفظ «ذهب الرجل» اینکه پوشش طلا برای مردان جایز نیست. پوشش به انگشتر دست کردن میگن "لُبس"، «لُبسُ الخاتَم». درست شد. پوشیدن هم به معنای فارسیش انگشتر دست کردن است، یعنی پوشیدن انگشتر دستکرده. اینها میگن: «پوشیده انگشتر، پوشیده.» پس هر طلایی را بپوشد، خراب است. ولو انگشتر باشد، ولو گردنبند باشد، همش حرام است. «فی موثقه اَبِی عبدِ الله علیه السلام لا یُلبِثُ الرَّجُلُ الذهبَ و لایُصلّی.» نباید بپوشد مرد طلا را و نباید در آن نماز بخواند. لباس اهل الجنه است. جالب است، میگوید: لباس مشکی نپوش، چون لباس اهل آتش است، کراهت دارد لباس مشکی پوشیدن. بیدلیل، مشکی رنگ عشق، ولی نمیشود. لباس طلا میگوید که: تو لباست بهشتیهاست. نپوش. استراحت.
و به ضم قاعده "نهی فی العبادات مفسدون لها". باید ضمیمه کنی این قاعده را که نهی در عبادت موجب فساد در عبادت است. با عبادت تقرب پیدا کنی، وقتی نهی کردند، تقربی حاصل، قربّی حاصل نمیشود. آفرین، مُوعد مُقرّب نمیشود. بزن قاعده یُسبّط فسادُ الصّلاح، نه قاعده است. یک قاعده داریم. قاعده داریم نهی در عبادت موجب فساد عبادت است. اگه گفتند تو عبادت این کار را نکن، یعنی تو مشکل نداری. اگه گفتند تو عبادت این کار را نکن، یعنی عبادتت باطل است. نفس عمل را میخورد. این کار را در نماز نکن، یا این کار را انجام نده کلاً. درست شد. با یک جوازی بیاید که بله اعتماد به امام جماعتی که مسافر است، در یک موطن. به یک مقیم، به یک مسافر اقتدا کنید. اونجا کراهت جواز داریم. به نفس عمل کاری نداشتیم. اثبات حرمت و حرمت هم موجب فساد بطلان است. نهی در عبادت موجب... این نیست. نه دیگه. خود اون روایت با ضمیمه این قاعده، عبادت را فاسد میکند. «عبادت مفسدون للعباده.» عبادت، فاسد فساد صلات ثابت میشود.
«وَوَجه التخصیص بالرِّجال». اختصاص موثقه به "ذال" است. چرا زن هم اگر طلا بپوشد و با طلا نماز بخواند، نمازش باطل است؟ روایتهای دیگه داریم که برای زن اشکال ندارد. البته "حری" را پایین میآورند. تلاش، ادله دیگری داریم که زن میتواند با طلا نماز بخواند، بلکه شاید پوشیدن طلا برای زن داشته باشد. ولی باز حالا گاهی از خود همین روایت درس خارج. "رَجُل" مرد، "نَپُو" منظور "مَرءه" است. نگفتم منظور "مُکلّفه" است. "رَجُل" منظور وجه اینکه که حرمت پوشیدن طلا را تخصیص زده به مردان، به خاطر اینکه موثقه فقط اختصاص داده حرمت پوشیدن به مرد. اختصاص به مرد دارد. اختصاص به مرد دارد پوشیدن طلا موجب فساد نماز است. مخصوص کیست؟ برای زن هم هست. اصل دعوا اونجاست. یکی از مشکلات علم اصول که بعد بهش اضافه بشه همین قواعد است. فهم خصوصیت. تورم میترکه. این همه زوائد داره، اینه که توش ضروریاته. کسی وارد نشد برای اینکه ابداع میخواهد. بعضی مباحث ابداع میخواهد. ما کارمون چیست؟ مونتاژ. کار علمی مونتاژ. یکی یک شیخ انصاری پیدا میشود، یک طرح نوعی میاندازد. ما فقط میزنیم. اثر نوآوری باید داشته باشیم.
«مِنَ الحَریرِ الخالصِ.» اما اینکه نمیباشد از حریر خالص. اگر خالص باشد برای مرد. «فَلِلمُکاتَبَه مُحمَد بن عبدِ الجبّار، کَتَبَ ابی محمد علیه السلام اَمیر محمد» امام جواد، ابوجعفر، امیرمحمد. «اَسئِلُهُ هَل یُصلّی فی قُلنسُوه؟» چلنج، کلاه لبهدار. به کلاه خود میگن "قلنسُوه". ولی اینجا منظور عرق چین است. «فی قَلَنسُوه حریرٍ محضٍ اَو قَلَنسُوه صورته حریرٌ محضٌ اَو قَلَنسُوه دیباجٍ.» دیباج حریر نقشدار. چه مکاتبهای آورده برای امام عسکری؟ چون امام حسن مجتبی، امام حسن مجتبی مکاتبه نداشته است. «قَلَنسُوه دِیباجٍ». پس عرق چین حریر خالص باشد یا عرق چین حریر منقوش. «فَکَتَبَ علیه السلام: لا تُحَلُّ الصَّلاهُ فی حریرٍ محضٍ.» حضرت نوشتند که نماز در حریر محض حلال نیست. بله، خالص نیست. اضافه دارد، نه طرح اضافه. محمد تخصیص به رجال تو این کتاب یادت باشد میگه شهید روی فرشهایی که حریر داشتند نماز نمیخوانده. اکثر این فرشهای دستباف.
محمد تخصیص به رجال. زمانی که تخصیص به رجال زده. چرا گفتیم مردا هم. باز دوباره حری را گفتیم برای مردا. «لِلمَرْءَهِ اَن تَلبِسَ الحَریرَ المَحْزَنَ وَ هِیَ مُحْرِمَه.» چرا "مُحْرِمَه"؟ «و هیَ مُحْرِمَه.» در حال محراب. شایسته نیست برای زن که حریر محض بپوشد در حالی که محرم است. خب این حالی که آوردند قید است. در حال احرام، زن نباید حریر خالص بپوشد. پس غیر احرام میشود که غیر احرام شامل نماز هم میشود. پس زن با حریر خالص بخواهد نماز بخواند، مشکلی میشود یا مشکلی ندارد؟ ولی مرد خالص. "تخصیص به حالت الاحرام قد یفهم منه الجواز فی غیر." تخصیص زده به حالت احرام. به حالت احرام تخصیص زده. ازش فهمیده میشود جواز در غیر حالت احرام.
از صلات به طواف منتقل میشویم. از طواف به صلات. هرچی در نماز حرام بود، در طواف حرام است. چون از طواف و صلات. نه از صلات و طواف. همه گفتند: «رگ به رگ شد.» «الصلاه طوافٌ.» ولی طواف بر صلات. از طواف را توسعه دادند. نماز را توسعه دادند تا طواف را هم شامل بشود. نه طواف را توسعه دادند تا نماز را هم شامل بشود. رابطه اعم و اخص رابطه چیست؟ صلات اعم چیست؟ طواف اخص است. پس هرچی که در صلات لازم بود، در طواف هم لازم است. هرچی در اخص لازم بود، لزوماً در اعم لازم نیست. ولی هرچی در اعم لازم باشد، توی حکم بحث منطقی نیست. توی منطقیش هرچی که اخص دارد، اعم هم دارد. هرچی انسان دارد، حیوان هم دارد. ولی هرچی حیوان دارد، انسان لزوماً... حکم عام و خاص وقتی داریم، هرچی که در آن امر مصداقی از آن مصداق میشود، هرچی که آن معنون عام دارد، این هم چون مصداقش محسوب میشود، خواهد داشت. میگن: "عنوان از ما." بله. عنوان نسبت، عنوان، معمولاً. بحث اینجا در واقع باید بگوییم که از معنون به مصداق. از عنوان به مصداق. حکم از عنوان به محمد امام مصداق. از عنوان به مصداق. این مصداقش محسوب میشود. حکومت توسعه میدهد. میگه: این هم مصداق این هست. حالا در صورت زیر. نکتهاش این است: اگر چیزی در صلات شرط بود، در طواف هم. ولی اگر چیزی در طواف شرط بود، لطفاً در صلات هم شرط باشد. اگر گفت: «طواف با لباس احرام، با حریر خالص حرام است.» نماز با لباس حریر...
مکان المصلی چقدر طول کشید؟ «لا تَصِحُّ الصَّلاهُ فی المکانِ المَغْصُوبِ اِلّا اِذا اَذِنَ المالِکُ.» اقوال و استدلالها میرفت تو اینجا چهار تا قول داشت. و بعد کش، استدلال هم هیچکدام ندارد. استدلال مشکل دارد. بحثهای سندی ندارد اکثراً. برگرد. بله. شب بیخوابی گرفته بود، رفت دکتر. دکتر بهش گفت که: «یک کتاب لمعه برایش بگیر قبل خواب، یک نگاه بیندازد.» قدیمیها میگفتند: نماز صحیح نیست در مکان غصبی، مگر اینکه مالک اجازه بدهد. «و لا فی المکانِ المُشتَرَکِ.» در مکان مشترک احد شرکا بدون اذن البقیه. مثلاً «وِلا شَریکه» یکی پاشه بره اونجا بدون اجازه بقیه. مکان متحرک، تومنینه ندارد. چطوری ارکان متحرک در مکانی که جابجایی دارد و طرف طمأنینه ندارد؟ هواپیما دارد میرود، ولی من جایم ثابت است. ولی یک وقت نه، هم تحرک، مثل مثلاً کشتی، مثلاً موج دارد. مقصود این است که در جای غصبی نماز درست نیست، چون نمیشود که حرام مصداق و به کلمه اخری با یک توضیح دیگر، «المُحَّرَمُ لا یُمکِنُ اَن یَکُونَ مُقَرَّباً.» چرا نمیتواند مصداق واجب باشد؟ چون نمیتواند مقرب باشد. با آن قربی حاصل نمیشود. «وَ قیلَ بِاعتِبارِ اِباحَهِ خُصُوصِ المَسجِدِ دُونَ غَیرِهِ.» یک عده گفتند: فقط جایی که سجده میکنی، هفت عضو دارد قرار میگیرد. بله، این هفت عضو باید جایش چی بشود؟ غصبی نباشد. عمل سجده دیگر بحث دیگر است که فقط پیشانی منظور از محل سجده، یعنی خود سجده یا اعضای واجب. اینجا به نظرم همین محل سجده به معنای خود پیشانی باید درست باشد. بله. «دُونَ غَیرِهِ.» بقیه جاها دیگه لازم. "غیر هی" گفته. به نظرم اختلافی در ذهنمه که هفت عضو هم قائل دارد. واضح در ذهنمه هفت عضو هم قائل دارد. فقط پیشانی هم قائل دارد و کل اون محدوده هم محدودهای که توش داری نماز میخوانی. مالک اجازه داد که نماز خوانده شود. «لِلمَعْذُونِ.» کسی که مأذون است، برایش مباح است. حالا عنوان غصبی بر او بار میشد، ولی الان عنوان مأذون بر او. او مأذون است. «یُعتَبَرُ اِذنُ جَمیعِ الشُّرَکا فَلِلمُشتَرَکِ.» اگر جایی است که مشترک است، همه شرکا باید راضی باشند. حالا الان طرف بابایی میمیرد، اراک یک جایی رفته بودند، وصیتنامه را میخواستند باز کنند. از دنیا رفته بود. وصیتنامه میخواستند تو خانه میت باز کنند. ایشان از در تو نیامد. پرسیدند: «چرا؟» فرمودند که: «همه بچهها بیایند اجازه بدهند که من پایم را بگذارم تو خانه مشترک بین آنها.» بعد همه راضی باشند. مال خود مالک مال میت نیست که. مال همه است. همه پولی که الان داری باهاش ناهار میخوری. آن بخش مربوط به دفنش و اینها از خود ماتَرَک میت جدا میشود. ها! آن بحثش فرق میکند. یعنی از ماتَرَک باید جدا کرد. از خود، یعنی از اصل سهم قابل ارث نیست. قبل از تقسیم جدا کرد. پول کفن، رستوران و وصیتی. اگه یقین ندارم وضعیت فقهی درست است. ولی اذن از اول داده. اجازه را بعداً آسمان، این اذنی که اینجا گفته میشود به عنوان اعم یا درباره اجازه مالک.
«لَمّا کانَ هُوَ المَجمُوعَ لِفَرضِ الإشاعَهِ فیُعتَبَرُ إذنُهُ.» چون مالک، وقتی که جمعی باشند، فرضم بر این است که اشاعه است. مَشاع. مال مشاع چیست آقا؟ فرض حوزه. مثلاً زن و شوهر قابل فرض هست یا تفکیک و معین نیست؟ یک وقت توی مغازهای دوتا بوفه است. یک بوفه مال مش قنبر است، یک بوفه مال مش حسن. مال مشاع محسوب نمیشود. این کفشهای خودشو گذاشته، اونم کفشهای خودشو گذاشته. ولی یک وقت است که همه را با هم ریختند توی مغازه، مال مشاع. درست شد. حالا خانهام از چیزهایی که مشاع است دیگر. مشخص نیست. یک وقت میگه آقا این واحد اون واحد. این آپارتمان این واحد مال فلانی، اون واحد مال فلانیه. واحد آپارتمانی غیر مشاع. خود آپارتمان، راهرو. تو راهرو خواستی نماز بخوانی یا پشت بام مشاعی لازم اذن.
«لاَیَکُونُ مَکانُ المُصَلّی مُتَحَرِّکاً بِهَذا لا تَتَحَقَّقُ فِیهِ طَمَأنِینَه.» اما اینکه شرطی که مکان مصلی متحرک نباشد به نحوی که طمأنینه در آن محقق نشود. «فَهُوَ اَمْرٌ مُتَسالَمٌ علیه.» امری که بر آن اجماع داریم. امام صادق میفرمایند: «الرَّجُلُ یُصَلّی فی مَوْضِعٍ ثُمَّ یُریدُ اَن یَتَقَدَّمَ.» یک آقایی یک جایی نماز میخواند، بعد اراده میکند که حرکت کند جلو. گرم آفتاب، هرچی. یک مشکلی دارد. «قَالَ: یَکُفُّ عَنِ الْقِرَائَهِ فی مشی.» از قرائت دست بردارد وقتی دارد راه میرود. «تدُلُّ عَلَی اعتبارِ طمأنینتِ المُصَلّی اَثناءَ قِراءَتِه.» این روایت دلالت دارد بر اینکه مصلی وقتی دارد قرائت میکند، اونجا باید چی داشته باشد؟ نماز مستحب که است. «وَ مَنْ اِضطرابِ المکانِ لا یُمکِنُ تَحَقُّقُها.» وقتی مکان اضطراب دارد، طمأنینه دیگه محقق نمیشود.
«وَ ضَعْفُ السَّنَدِ بِالنَّوْفَلِیِّ الرَّاوِی اِنَّ السُّکُونِیَ.» حالا تو این سلسله سند یک نوفلی هم داریم. القای خصوصیت در واقع نداشت. قاعده بود. خودش خصوصیتی نداشت. کبری بود که روایت میکند از سکونی. «هیس لم یُوثَّقْ نوفلی.» توثیق نشده. خب اینی که توثیق نشده و ضعف سند دارد، «لاَ یَضُرُّ». ضرری نمیرساند. «بِنَاءً عَلَی تَمَامِیَّهِ کُبْرَی الإنجبارِ بِعَمَلِ المَشْهُورِ.» بنابر چی؟ کبرای انجبار به عمل مشهور. اح.
اجزاء الصلاه. چقدر وقت داریم؟ تحرک دارد، ولی نمازگزار ندارد. طمأنینه شخص مهمه. یک وقت یک اضطرابیه مکان. یک جور اضطراب دارد که تحرک، اضطراب و تحرک فرق میکند. اضطراب یعنی ضعف. هی میزند. یک بار نه. دائم در آن حدی نیست که مصلی بیفتد و هی تکان داشته باشد. بحث اضطرابش باز کلاً جدا.
اجزاء صلات: «لِلصَّلاهِ عِدَّهُ اَجزاءٍ نَذْکُرُهَا کَما یَلی.» نماز چند جزء دارد که ما ذکر میکنیم، همانگونه که میآید. نیت. چطور به تو گیر ندادند؟ ما دفترمان دفتر است. همه شیشههایش باز است. دفتر شیشهاش بسته است. یعنی از قبل بسته. چطور به تو گیر ندادم؟ گفتم احتمالاً به خاطر نوع پوششم. باعث امرالله. الله سبحانه باعث میشود. مفعول بهشت امرالله میشود. میشود چی؟ فاعلش.
بحث نیت، بحث مهمی است. مراد از نیت این است که انگیزه به سمت کار معین، امر خدا باشد. به انگیزه عصیان به امر خداوند. امر خدا. کاری را انجام بدهم. این میشود نیت. «وَ یُعتَبَرُ تَعیینُ الصَّلاهِ اِذا کانَتْ صالِحَهً لِوَجهَینِ.» وقتی که نماز قابلیت دو وجه را دارد، یعنی هم میتواند ادا باشد، هم قضا. باید اینجا تعیین صلات اینجا شرط است. باید نمازم را، نمازم را معین کنم. مثلاً اینجا به نیت کار داریم. ظهرو عصر خیلی به نیت نمیخورد. حالا قابلیت دو وجه دارد. ادا و قضا. هم نماز ادا میتواند باشد، هم نماز قضا میتواند. واجب و مستحب. نماز آیات مثلاً، چه میدانم. نماز بالاخره به نسبت ادایش بله. ولی به نسبت خود نماز. «عِندَ عَدَمِ اشتِغالِ الذِّمَّهِ بالقضا.» لازم نمیآید نیت قضا بردارد، وقتی که ذمه مشغول به قضا نیست. مثلاً "دنیز". وقتی نماز قضا ندارد، دیگه نمیخواهد بین قضا و ادایش. ها! نه بین ظهر و عصرش. نه بین نافله واجب. قضا ندارد. «تَرَدُّدُ مُشْفَقَلْتَ بِهِ بَینَهُمَا عِندَ تَرَدُّدِ مُشْفَقَلْتَ بِهِ بَینَهُمَا.» زمانی که تردد میآید پایین، نمیدانی که الان کدام. وقتی که مشغول به نماز شده، وقتی دارد نماز میخواند، مردد بشود که این نماز ادا است یا قضای هنگام تردد. آنچه مشغول شده به آن، ذمه مشغول شده به آن، بین آن دو لازم نیست. در نمازی که رفته و مردد است. آفتاب زده یا نه؟ مشغول شده و من نمیدانم که الان با همین مثال مثلاً، همین است اینجا. نیت ادا و قضا دیگه لازم تعیین دیگه لازم نیست. ثانیه رد شده، نشده. آفتاب زده، نزده. دو ساعت باید وقت لازمم ببینم آفتاب زده. اگه یقین داری که وقت تعیین نمیخواهد بکنی. نماز صبح تعیین نمیکند. و با ذکر صلوات در اختیار خودت باش. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد من الآن الی قیام یوم الدین.
مستند اول از روایت کتاب، از قول شیخ صدوق، گفته بودند که «جمعیت»، یعنی "علی انفراد" با هر لباس، یک بار نماز بخواند. یکی که اعتبار همه لباسها باشد، یکی به اعتبار آنچه اعتبار شده است، در خصوص آنچه که به وسیله آن، به واسطهی آن لباس محقق میشود نماز خوانده شود. اشکال ندارد هرچیزی که الان با آن شما، یعنی ما تو حکم میخواهیم، نه در واقع. به واقع کار نداریم، به خارجی کار نداریم. میگوییم این آقا الان میخواهد نماز بخواند، چقدر از لباسهایش مباح باشد؟ کدام لباسهایش مباح باشد؟ میگوید: «هرکدام که ساتر عورت باشد.» "شورت!" یعنی اونی که الان ساتر عورتش به حساب میآید کدام است؟ میگویم: به واقع خارجی کار نداریم، حکم در حکم داریم. این را میگوییم: الان میخواهد نماز بخواند، کدام لباسهایش مباح باشد؟ عکس تیشرت، مثلاً قطع اثر چوب برداشته بودم.
آقا، «مَن اجزاء مالا یؤکل لحمه»؛ فله موثقهی ابن بُکیر. سَلَ زراره اباعبدالله علیه السلام عن الصلاه فی سعال روباه، یعنی در روباه نماز بخوان. «روباه» که اعتقاد داری؟ "فَنَک" -یک فَنَک داریم تهران، زیر ملک به پایین- گربه صحرایی و سنجاب و غیره. "مِن الوَبَر"؛ کُرک، کُرک و پشم با هم میریزند. در دانشکده دانشجویی دیدم، بچههای حزبالله هستند. از ته زده بود، باد خیلی شدید آمد اینها. گفتش که: «نه، امان از موزر خراب!» بعد این گفتش که: «حاج آقا، شما غصه نخور. هر وقت هرجا ریزش داشتیم، دو برابر!» اما اینکه دیشب مثلاً من رُب شده بود، فکر کنم که هشت و بیست دقیقه باید دانشگاه در درس باشد.
اما اینکه شرط است که لباس از اجزای مالا یؤکل لحم نباشد. سؤال از امام صادق علیه السلام شده. سوال کرد: «نماز در مو، مثلاً پوست و اجزای روباه و گربه صحرایی و...» و گفته که: «دُبِیُّ بتون بریّه.» یک جمله کوچولوی صحرایی. حالا خیلی به گربه هم شاید نباشد. موش خرما، پاورقی. "فنک" جنبنده صحرایی. جنبنده کوچولو، کوچک. حیوان سنجاب و غیر او از کُرک. حالا فرق کُرک با پشم چیست؟ پرسید که حیوان استفاده میشود. در کشور مصر معروف است که شغال از خوبهای گربهشناسی است.
کتاب «زَعَمَ انّه اَملاء رسول الله»، نامه یک کتابی درآورد که گمان میرفت املای پیغمبر باشد. یعنی پیغمبر فرمودند، کسی املا کرده. "انشا" که میگوییم برعکس املا است. املا به اونی که مینویسند. انشا اونی که میخواند. درحالیکه برعکس، املا اونی که میخواند، یکی مینویسد. املا، بگو: "امالی". اینجور بوده، میگفتند، بقیه مینوشتند، نه که خودش نوشته. شیخ طوسی، سید مرتضی املا کردند، بقیه جمع کردند، شده "املای پیغمبر". «إنّ الصلاه فی وَبَرِ کلِّ شیءٍ حرامٍ من اکله...»؛ "فَالصلاه فیه حرام" و نماز در شما «فی وبر کل شیء» ندارد. آها! «فی وَبَرِ کلِّ شیءٍ حرامٍ»؛ هر شیئی که اکلش حرام است، حرام است. «وَبَرُ کلِّ شیءٍ» خبر چیست؟ خبر "الصلاه". یعنی جمله اسمیه بگیریم. جمله اسم مبتلا و خبر ندارد. «حرامٌ اکلُهُ» خبر "کلّ" جمله "فَالصلاه فیه" و برای خبر نماز حرام است، اکل نماز در کُرک هرچیزی حرام است، اکلش. نماز در کُرک هرچیزی که اکل آن حرام است. آره، آره. «فَالصلاه فی وَبَرِه» نماز توی کُرکش، مثل شهرش، مو، جِلد، پوست، بول یعنی ادرار و رؤوسه یعنی مدفوع. و کل شیء منه. اصلاً توی هر چیزیش. «فَالصلاه فیه» مدّ آن. آن یک جملهای شد وصف هر شیئی که جمله اسمیه، «هو حرامٌ» خبر جمله اسمیه است. خبر مقدم، خبر خودش مصدر است، مشتق است. اگر مصدر مشتق بدانیم اینجا در واقع "حرام" اصل آن است. چیزی که حرام خوردن، نه. حرام است چیزی که حرام خورد. خبری دارید میکنید، مبتلاشان نکره است، مصوق هم ندارد اینجا. «وَمَ اعتبر و سائل...» نوشته: «حرام، حرامٌ اکلُهُ. فاعل اعتبار لایکون من اجزاء المیته.»
فله موثقهی ابن بُکَیر المتقدمه، «حَیثُ وَرَدَ فی ذَیلها: فَإن کانَ مِن ما یُؤکَلُ لَحمُهُ فَالصَّلاهُ فی وَبَرِه وَ کُلِّ شیءٍ مِنهُ جایز.» "ذکی اعتبار" اینکه از اجزای میته نباشد. شرطی که لباس نمازگزار هیچ از مردار در آن نداشته باشد. همین که تن ما است. حالا یک خری هستی. لباس تبریزی تشبیه نبود. ابن بُکَیر که گذشت. از آن جهت که وارد شد در ذیلش که اگر از چیزهایی است که گوشتش خورده میشود، پس نماز در کُرکش و هرآنچه که از آن است، جایز است. نماز درست است. توی همه اعضایی که در هر بخشی از آن حیوان که بشود در آن نماز خواند، نماز درست است.
به شرط اینکه «اِذا عَلِمتَ اَنّهُ»؛ به شرط اینکه یقین داشته باشی که این تزکیه شده، مَذکّاه است. این چه نوع قطعی است؟ عصمت الله. «اِذا عَلِمتَ مِن اَنّهُ زَکیٌّ.» از جهت اصولی چیست؟ تجزیه و تحلیل اصولی کنید. قطعه قطعه. موضوعیه. موضوع قطع موضوعی فرقش چیست با قطع طریقی؟ یعنی از هر طریقی به این قطع رسیدیم. ترکیبی دارید میزنید. این قضیه طریقی مقتول خم. یعنی اونی که یقین داری شراب است. الان شما شراب حرام است. میخواهید قطع داشته باشید؟ چه اتفاقی میافتد؟ این حرمت برایتان تنجّز پیدا میکند. ولی موضوع یعنی وقتی یقین داشتی که "خمر" است. حالا این پایینی که اصلاً جملهاش را نداریم، فرض نداریم. ولی «مَقطوعُ النَّجاسَه»، مقطوع نجاست. درست شد. «مَقطوعُ التَّزکیَه». حلال حلال، «اَلّا اَکلُهُ، حلالٌ لُبسُهُ، صلاحُهُ». اونی که تو نماز میشود پوشید چیست؟ «مقطوعُ التَّزکیَه.» مُرداری که قطع داری. وقتی قطع به ذبح شرعیاش نداری، «اَلخَمرُ حرامٌ». تا وقتی که قطع ندارم، خمر را میتوانم بخورم یا نه؟ روشن است. باید یقین داشته باشی تا حکم بار شود. بالایی میخواهی یقین داشته باشی یا نداشته باشی؟ حکم بار میشود. از بحثهای مهم حلقه اول، همون اول یک اشاره به بحث کرده، ولی اشاره دارد به این بحث ثانیه که بیشتر.
و اما آدم و جواز لفظ «ذهب الرجل» اینکه پوشش طلا برای مردان جایز نیست. پوشش به انگشتر دست کردن میگن "لُبس"، «لُبسُ الخاتَم». درست شد. پوشیدن هم به معنای فارسیش انگشتر دست کردن است، یعنی پوشیدن انگشتر دستکرده. اینها میگن: «پوشیده انگشتر، پوشیده.» پس هر طلایی را بپوشد، خراب است. ولو انگشتر باشد، ولو گردنبند باشد، همش حرام است. «فی موثقه اَبِی عبدِ الله علیه السلام لا یُلبِثُ الرَّجُلُ الذهبَ و لایُصلّی.» نباید بپوشد مرد طلا را و نباید در آن نماز بخواند. لباس اهل الجنه است. جالب است، میگوید: لباس مشکی نپوش، چون لباس اهل آتش است، کراهت دارد لباس مشکی پوشیدن. بیدلیل، مشکی رنگ عشق، ولی نمیشود. لباس طلا میگوید که: تو لباست بهشتیهاست. نپوش. استراحت.
و به ضم قاعده "نهی فی العبادات مفسدون لها". باید ضمیمه کنی این قاعده را که نهی در عبادت موجب فساد در عبادت است. با عبادت تقرب پیدا کنی، وقتی نهی کردند، تقربی حاصل، قربّی حاصل نمیشود. آفرین، مُوعد مُقرّب نمیشود. بزن قاعده یُسبّط فسادُ الصّلاح، نه قاعده است. یک قاعده داریم. قاعده داریم نهی در عبادت موجب فساد عبادت است. اگه گفتند تو عبادت این کار را نکن، یعنی تو مشکل نداری. اگه گفتند تو عبادت این کار را نکن، یعنی عبادتت باطل است. نفس عمل را میخورد. این کار را در نماز نکن، یا این کار را انجام نده کلاً. درست شد. با یک جوازی بیاید که بله اعتماد به امام جماعتی که مسافر است، در یک موطن. به یک مقیم، به یک مسافر اقتدا کنید. اونجا کراهت جواز داریم. به نفس عمل کاری نداشتیم. اثبات حرمت و حرمت هم موجب فساد بطلان است. نهی در عبادت موجب... این نیست. نه دیگه. خود اون روایت با ضمیمه این قاعده، عبادت را فاسد میکند. «عبادت مفسدون للعباده.» عبادت، فاسد فساد صلات ثابت میشود.
«وَوَجه التخصیص بالرِّجال». اختصاص موثقه به "ذال" است. چرا زن هم اگر طلا بپوشد و با طلا نماز بخواند، نمازش باطل است؟ روایتهای دیگه داریم که برای زن اشکال ندارد. البته "حری" را پایین میآورند. تلاش، ادله دیگری داریم که زن میتواند با طلا نماز بخواند، بلکه شاید پوشیدن طلا برای زن داشته باشد. ولی باز حالا گاهی از خود همین روایت درس خارج. "رَجُل" مرد، "نَپُو" منظور "مَرءه" است. نگفتم منظور "مُکلّفه" است. "رَجُل" منظور وجه اینکه که حرمت پوشیدن طلا را تخصیص زده به مردان، به خاطر اینکه موثقه فقط اختصاص داده حرمت پوشیدن به مرد. اختصاص به مرد دارد. اختصاص به مرد دارد پوشیدن طلا موجب فساد نماز است. مخصوص کیست؟ برای زن هم هست. اصل دعوا اونجاست. یکی از مشکلات علم اصول که بعد بهش اضافه بشه همین قواعد است. فهم خصوصیت. تورم میترکه. این همه زوائد داره، اینه که توش ضروریاته. کسی وارد نشد برای اینکه ابداع میخواهد. بعضی مباحث ابداع میخواهد. ما کارمون چیست؟ مونتاژ. کار علمی مونتاژ. یکی یک شیخ انصاری پیدا میشود، یک طرح نوعی میاندازد. ما فقط میزنیم. اثر نوآوری باید داشته باشیم.
«مِنَ الحَریرِ الخالصِ.» اما اینکه نمیباشد از حریر خالص. اگر خالص باشد برای مرد. «فَلِلمُکاتَبَه مُحمَد بن عبدِ الجبّار، کَتَبَ ابی محمد علیه السلام اَمیر محمد» امام جواد، ابوجعفر، امیرمحمد. «اَسئِلُهُ هَل یُصلّی فی قُلنسُوه؟» چلنج، کلاه لبهدار. به کلاه خود میگن "قلنسُوه". ولی اینجا منظور عرق چین است. «فی قَلَنسُوه حریرٍ محضٍ اَو قَلَنسُوه صورته حریرٌ محضٌ اَو قَلَنسُوه دیباجٍ.» دیباج حریر نقشدار. چه مکاتبهای آورده برای امام عسکری؟ چون امام حسن مجتبی، امام حسن مجتبی مکاتبه نداشته است. «قَلَنسُوه دِیباجٍ». پس عرق چین حریر خالص باشد یا عرق چین حریر منقوش. «فَکَتَبَ علیه السلام: لا تُحَلُّ الصَّلاهُ فی حریرٍ محضٍ.» حضرت نوشتند که نماز در حریر محض حلال نیست. بله، خالص نیست. اضافه دارد، نه طرح اضافه. محمد تخصیص به رجال تو این کتاب یادت باشد میگه شهید روی فرشهایی که حریر داشتند نماز نمیخوانده. اکثر این فرشهای دستباف.
محمد تخصیص به رجال. زمانی که تخصیص به رجال زده. چرا گفتیم مردا هم. باز دوباره حری را گفتیم برای مردا. «لِلمَرْءَهِ اَن تَلبِسَ الحَریرَ المَحْزَنَ وَ هِیَ مُحْرِمَه.» چرا "مُحْرِمَه"؟ «و هیَ مُحْرِمَه.» در حال محراب. شایسته نیست برای زن که حریر محض بپوشد در حالی که محرم است. خب این حالی که آوردند قید است. در حال احرام، زن نباید حریر خالص بپوشد. پس غیر احرام میشود که غیر احرام شامل نماز هم میشود. پس زن با حریر خالص بخواهد نماز بخواند، مشکلی میشود یا مشکلی ندارد؟ ولی مرد خالص. "تخصیص به حالت الاحرام قد یفهم منه الجواز فی غیر." تخصیص زده به حالت احرام. به حالت احرام تخصیص زده. ازش فهمیده میشود جواز در غیر حالت احرام.
از صلات به طواف منتقل میشویم. از طواف به صلات. هرچی در نماز حرام بود، در طواف حرام است. چون از طواف و صلات. نه از صلات و طواف. همه گفتند: «رگ به رگ شد.» «الصلاه طوافٌ.» ولی طواف بر صلات. از طواف را توسعه دادند. نماز را توسعه دادند تا طواف را هم شامل بشود. نه طواف را توسعه دادند تا نماز را هم شامل بشود. رابطه اعم و اخص رابطه چیست؟ صلات اعم چیست؟ طواف اخص است. پس هرچی که در صلات لازم بود، در طواف هم لازم است. هرچی در اخص لازم بود، لزوماً در اعم لازم نیست. ولی هرچی در اعم لازم باشد، توی حکم بحث منطقی نیست. توی منطقیش هرچی که اخص دارد، اعم هم دارد. هرچی انسان دارد، حیوان هم دارد. ولی هرچی حیوان دارد، انسان لزوماً... حکم عام و خاص وقتی داریم، هرچی که در آن امر مصداقی از آن مصداق میشود، هرچی که آن معنون عام دارد، این هم چون مصداقش محسوب میشود، خواهد داشت. میگن: "عنوان از ما." بله. عنوان نسبت، عنوان، معمولاً. بحث اینجا در واقع باید بگوییم که از معنون به مصداق. از عنوان به مصداق. حکم از عنوان به محمد امام مصداق. از عنوان به مصداق. این مصداقش محسوب میشود. حکومت توسعه میدهد. میگه: این هم مصداق این هست. حالا در صورت زیر. نکتهاش این است: اگر چیزی در صلات شرط بود، در طواف هم. ولی اگر چیزی در طواف شرط بود، لطفاً در صلات هم شرط باشد. اگر گفت: «طواف با لباس احرام، با حریر خالص حرام است.» نماز با لباس حریر...
مکان المصلی چقدر طول کشید؟ «لا تَصِحُّ الصَّلاهُ فی المکانِ المَغْصُوبِ اِلّا اِذا اَذِنَ المالِکُ.» اقوال و استدلالها میرفت تو اینجا چهار تا قول داشت. و بعد کش، استدلال هم هیچکدام ندارد. استدلال مشکل دارد. بحثهای سندی ندارد اکثراً. برگرد. بله. شب بیخوابی گرفته بود، رفت دکتر. دکتر بهش گفت که: «یک کتاب لمعه برایش بگیر قبل خواب، یک نگاه بیندازد.» قدیمیها میگفتند: نماز صحیح نیست در مکان غصبی، مگر اینکه مالک اجازه بدهد. «و لا فی المکانِ المُشتَرَکِ.» در مکان مشترک احد شرکا بدون اذن البقیه. مثلاً «وِلا شَریکه» یکی پاشه بره اونجا بدون اجازه بقیه. مکان متحرک، تومنینه ندارد. چطوری ارکان متحرک در مکانی که جابجایی دارد و طرف طمأنینه ندارد؟ هواپیما دارد میرود، ولی من جایم ثابت است. ولی یک وقت نه، هم تحرک، مثل مثلاً کشتی، مثلاً موج دارد. مقصود این است که در جای غصبی نماز درست نیست، چون نمیشود که حرام مصداق و به کلمه اخری با یک توضیح دیگر، «المُحَّرَمُ لا یُمکِنُ اَن یَکُونَ مُقَرَّباً.» چرا نمیتواند مصداق واجب باشد؟ چون نمیتواند مقرب باشد. با آن قربی حاصل نمیشود. «وَ قیلَ بِاعتِبارِ اِباحَهِ خُصُوصِ المَسجِدِ دُونَ غَیرِهِ.» یک عده گفتند: فقط جایی که سجده میکنی، هفت عضو دارد قرار میگیرد. بله، این هفت عضو باید جایش چی بشود؟ غصبی نباشد. عمل سجده دیگر بحث دیگر است که فقط پیشانی منظور از محل سجده، یعنی خود سجده یا اعضای واجب. اینجا به نظرم همین محل سجده به معنای خود پیشانی باید درست باشد. بله. «دُونَ غَیرِهِ.» بقیه جاها دیگه لازم. "غیر هی" گفته. به نظرم اختلافی در ذهنمه که هفت عضو هم قائل دارد. واضح در ذهنمه هفت عضو هم قائل دارد. فقط پیشانی هم قائل دارد و کل اون محدوده هم محدودهای که توش داری نماز میخوانی. مالک اجازه داد که نماز خوانده شود. «لِلمَعْذُونِ.» کسی که مأذون است، برایش مباح است. حالا عنوان غصبی بر او بار میشد، ولی الان عنوان مأذون بر او. او مأذون است. «یُعتَبَرُ اِذنُ جَمیعِ الشُّرَکا فَلِلمُشتَرَکِ.» اگر جایی است که مشترک است، همه شرکا باید راضی باشند. حالا الان طرف بابایی میمیرد، اراک یک جایی رفته بودند، وصیتنامه را میخواستند باز کنند. از دنیا رفته بود. وصیتنامه میخواستند تو خانه میت باز کنند. ایشان از در تو نیامد. پرسیدند: «چرا؟» فرمودند که: «همه بچهها بیایند اجازه بدهند که من پایم را بگذارم تو خانه مشترک بین آنها.» بعد همه راضی باشند. مال خود مالک مال میت نیست که. مال همه است. همه پولی که الان داری باهاش ناهار میخوری. آن بخش مربوط به دفنش و اینها از خود ماتَرَک میت جدا میشود. ها! آن بحثش فرق میکند. یعنی از ماتَرَک باید جدا کرد. از خود، یعنی از اصل سهم قابل ارث نیست. قبل از تقسیم جدا کرد. پول کفن، رستوران و وصیتی. اگه یقین ندارم وضعیت فقهی درست است. ولی اذن از اول داده. اجازه را بعداً آسمان، این اذنی که اینجا گفته میشود به عنوان اعم یا درباره اجازه مالک.
«لَمّا کانَ هُوَ المَجمُوعَ لِفَرضِ الإشاعَهِ فیُعتَبَرُ إذنُهُ.» چون مالک، وقتی که جمعی باشند، فرضم بر این است که اشاعه است. مَشاع. مال مشاع چیست آقا؟ فرض حوزه. مثلاً زن و شوهر قابل فرض هست یا تفکیک و معین نیست؟ یک وقت توی مغازهای دوتا بوفه است. یک بوفه مال مش قنبر است، یک بوفه مال مش حسن. مال مشاع محسوب نمیشود. این کفشهای خودشو گذاشته، اونم کفشهای خودشو گذاشته. ولی یک وقت است که همه را با هم ریختند توی مغازه، مال مشاع. درست شد. حالا خانهام از چیزهایی که مشاع است دیگر. مشخص نیست. یک وقت میگه آقا این واحد اون واحد. این آپارتمان این واحد مال فلانی، اون واحد مال فلانیه. واحد آپارتمانی غیر مشاع. خود آپارتمان، راهرو. تو راهرو خواستی نماز بخوانی یا پشت بام مشاعی لازم اذن.
«لاَیَکُونُ مَکانُ المُصَلّی مُتَحَرِّکاً بِهَذا لا تَتَحَقَّقُ فِیهِ طَمَأنِینَه.» اما اینکه شرطی که مکان مصلی متحرک نباشد به نحوی که طمأنینه در آن محقق نشود. «فَهُوَ اَمْرٌ مُتَسالَمٌ علیه.» امری که بر آن اجماع داریم. امام صادق میفرمایند: «الرَّجُلُ یُصَلّی فی مَوْضِعٍ ثُمَّ یُریدُ اَن یَتَقَدَّمَ.» یک آقایی یک جایی نماز میخواند، بعد اراده میکند که حرکت کند جلو. گرم آفتاب، هرچی. یک مشکلی دارد. «قَالَ: یَکُفُّ عَنِ الْقِرَائَهِ فی مشی.» از قرائت دست بردارد وقتی دارد راه میرود. «تدُلُّ عَلَی اعتبارِ طمأنینتِ المُصَلّی اَثناءَ قِراءَتِه.» این روایت دلالت دارد بر اینکه مصلی وقتی دارد قرائت میکند، اونجا باید چی داشته باشد؟ نماز مستحب که است. «وَ مَنْ اِضطرابِ المکانِ لا یُمکِنُ تَحَقُّقُها.» وقتی مکان اضطراب دارد، طمأنینه دیگه محقق نمیشود.
«وَ ضَعْفُ السَّنَدِ بِالنَّوْفَلِیِّ الرَّاوِی اِنَّ السُّکُونِیَ.» حالا تو این سلسله سند یک نوفلی هم داریم. القای خصوصیت در واقع نداشت. قاعده بود. خودش خصوصیتی نداشت. کبری بود که روایت میکند از سکونی. «هیس لم یُوثَّقْ نوفلی.» توثیق نشده. خب اینی که توثیق نشده و ضعف سند دارد، «لاَ یَضُرُّ». ضرری نمیرساند. «بِنَاءً عَلَی تَمَامِیَّهِ کُبْرَی الإنجبارِ بِعَمَلِ المَشْهُورِ.» بنابر چی؟ کبرای انجبار به عمل مشهور. اح.
اجزاء الصلاه. چقدر وقت داریم؟ تحرک دارد، ولی نمازگزار ندارد. طمأنینه شخص مهمه. یک وقت یک اضطرابیه مکان. یک جور اضطراب دارد که تحرک، اضطراب و تحرک فرق میکند. اضطراب یعنی ضعف. هی میزند. یک بار نه. دائم در آن حدی نیست که مصلی بیفتد و هی تکان داشته باشد. بحث اضطرابش باز کلاً جدا.
اجزاء صلات: «لِلصَّلاهِ عِدَّهُ اَجزاءٍ نَذْکُرُهَا کَما یَلی.» نماز چند جزء دارد که ما ذکر میکنیم، همانگونه که میآید. نیت. چطور به تو گیر ندادند؟ ما دفترمان دفتر است. همه شیشههایش باز است. دفتر شیشهاش بسته است. یعنی از قبل بسته. چطور به تو گیر ندادم؟ گفتم احتمالاً به خاطر نوع پوششم. باعث امرالله. الله سبحانه باعث میشود. مفعول بهشت امرالله میشود. میشود چی؟ فاعلش.
بحث نیت، بحث مهمی است. مراد از نیت این است که انگیزه به سمت کار معین، امر خدا باشد. به انگیزه عصیان به امر خداوند. امر خدا. کاری را انجام بدهم. این میشود نیت. «وَ یُعتَبَرُ تَعیینُ الصَّلاهِ اِذا کانَتْ صالِحَهً لِوَجهَینِ.» وقتی که نماز قابلیت دو وجه را دارد، یعنی هم میتواند ادا باشد، هم قضا. باید اینجا تعیین صلات اینجا شرط است. باید نمازم را، نمازم را معین کنم. مثلاً اینجا به نیت کار داریم. ظهرو عصر خیلی به نیت نمیخورد. حالا قابلیت دو وجه دارد. ادا و قضا. هم نماز ادا میتواند باشد، هم نماز قضا میتواند. واجب و مستحب. نماز آیات مثلاً، چه میدانم. نماز بالاخره به نسبت ادایش بله. ولی به نسبت خود نماز. «عِندَ عَدَمِ اشتِغالِ الذِّمَّهِ بالقضا.» لازم نمیآید نیت قضا بردارد، وقتی که ذمه مشغول به قضا نیست. مثلاً "دنیز". وقتی نماز قضا ندارد، دیگه نمیخواهد بین قضا و ادایش. ها! نه بین ظهر و عصرش. نه بین نافله واجب. قضا ندارد. «تَرَدُّدُ مُشْفَقَلْتَ بِهِ بَینَهُمَا عِندَ تَرَدُّدِ مُشْفَقَلْتَ بِهِ بَینَهُمَا.» زمانی که تردد میآید پایین، نمیدانی که الان کدام. وقتی که مشغول به نماز شده، وقتی دارد نماز میخواند، مردد بشود که این نماز ادا است یا قضای هنگام تردد. آنچه مشغول شده به آن، ذمه مشغول شده به آن، بین آن دو لازم نیست. در نمازی که رفته و مردد است. آفتاب زده یا نه؟ مشغول شده و من نمیدانم که الان با همین مثال مثلاً، همین است اینجا. نیت ادا و قضا دیگه لازم تعیین دیگه لازم نیست. ثانیه رد شده، نشده. آفتاب زده، نزده. دو ساعت باید وقت لازمم ببینم آفتاب زده. اگه یقین داری که وقت تعیین نمیخواهد بکنی. نماز صبح تعیین نمیکند. و با ذکر صلوات در اختیار خودت باش. الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه ششم
دروس تمهیدیه
جلسه هفتم
دروس تمهیدیه
جلسه هشتم
دروس تمهیدیه
جلسه دهم
دروس تمهیدیه
جلسه یازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه دوازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه سیزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه چهاردهم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...