دروس تمهیدیه

جلسه سوم

00:46:05
9

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌ الله الرحمن الرحیم
**شرایط وجوب زکات در نقدینین**
تراکتور حقوق بیکاری: حیوان در تمام سال بیکار باشد، بعد توضیح دادم (داخل پرانتز): که اگر در تمام سال، آقای شمعدانی هم بگه، یکی دیگری هم بود به نظرم دیروز نبودم؛ کتاب احضربد. کدام کجا شعبه بدویه؟ در اصل تکلیف در وجوب زکات.
الان اگر کسی مالی به او هبه شده و هنوز قبض نکرده، شک می‌کند تکلیف نسبت به ادای زکات دارد یا ندارد. بله، ملکیت شکی اعتبار ملکیه. مالک شدم یا نشدم؟ مالک نیست. مالک نیست. اصل بر این است که مالک نیست فعلاً. مسلماً مفهوم موضوع از مسلمات. ضربدر با برکت یکی از بغل بزنم این‌جوری. شرط بودن ملکیت، ملکیت گفتن اینکه شرط باشد، از مسلمات است. وجه اینکه از مسلمات ملکیت شرط است این است که بعد از اینکه شک کنیم در اعتبار ملکیت، برایت جاری می‌کنیم اصل را بر آن. بعد از شک در اعتبار ملکیت به ظاهر آیه، به نظرم ادامه بحث روشن می‌شود؛ یعنی اگر ملکیت بخواهیم، یعنی زکات وابسته به اعتبار ملکیت است. چون اگر ما در اعتبار ملکیت شک کنیم، زکاتی هم تعلق نمی‌گیرد. آیه هم که می‌گوید از اموالشان صدقه بدهند، می‌خواهد بگوید که زکات وابسته به ملکیت است. چون اگر در ملکیت شک کنیم، در اصل زکات هم شک کردیم. باید اصل زکات را برایت جاری کنیم. نه، درست شد دیگر. معلوم می‌شود که اصل تکلیف زکات وابسته به این است که شخص مالک بشود. چون اگر در ملکیت شما شک شود، در اصل زکاتت هم شک می‌شود. متصل به هم معتبر است، به خاطر اینکه اگر درش شک کردی، قید خود موضوع. خب، کدام کجای ماجرا نگاه کردیم؟ خیلی یادم می‌آید هر کدام.
**شرایط الوجوه فی النقدینین**
نقدینین: مضافاً الی الشراة الامّه توفر در وجوب زکات در نقدین (طلا و نقره) لازم است، مضاف به شرایط عامه که اینها هم باشد:
۱. **النصاب:** و هو فی الذهب عشرین مثقال، باید به نصاب برسد. در طلا ۲۰ مثقال حد نصاب است. و من ثَمَّ اربعة اربعة (از همین‌جا چهار تا چهار تا می‌رود بالا: ۲۴، ۲۸، ۳۲). والفریضة ربع و عشر، آن مقداری که واجب است یک چهارم یک دهم، یعنی یک چهلم. ربع عشر یعنی یک چهلم. و فی الفضه معتاد درهم. خب، نسبت طلا و نقره یک دهم دیگر. نقره یک دهم طلا. برای دفع زکات ۲۰۰ درهم. و من ثَمَّ اربعون اربعون (به ۴۰ تا ۴۰ تا نصاب برایش تعیین می‌شود: ۲۴۰، ۲۸۰). و الفریضة کذالک کچ (این هم باز یک چهلم، یک چهلمش را باید واجب بدهد، یک چهلم؛ یک چهارم یک دهم).
۲. **ضرب و سکة المعامله:** اینکه این طلا و نقره باید ضرب شده باشد و سکه معامله درآمده باشد. طلای خالی، نقره خالی به آن زکات تعلق نمی‌گیرد. باید مسکوک شود.
۳. **دوران حول الحول:** یک سال هم باید نزد مالک باشد و در ملکیت مالک.
ما ذکر امسال ماه رمضان ما شمال نرفتیم. خدا شمال را برایم آورده اینجا. خیلی حال و هوا بد. چند سال از شمال دوریم. حال و هوایمان شمالی است امروز.
مازو می‌خواستم کم شده. کثیره تجاوز عشر نصاب طلا: این چیزی که گفتیم به خاطر روایات زیادی است که به ده تجاوز می‌کند. من اصحابنا عن ابی جعفر به ابی عبدالله علیه السلام: "لیس فی ما دون العشرین مثقال من الذهب شیء." کمتر از ۲۰ مثقال طلا چیزی نیست، یعنی زکات واجب نیست. "فَاذا کَمَلَت عشرین مثقالًا" یعنی ۲۰ مثقال که شد، "ففی‌ها نصف و مثقال" باید نصف مثقال بدهد. از این الی اربعة، تا ۲۴ مثقال بشود. "فاذا اکملت اربعة و عشرین" وقتی ۲۴ تا شد، "ففی‌ها ثَلَاثَ اخماس" سه پنجم دینار را. "ثلاث و اخماس دینار الی سمانیه و عشرین" باید سه پنجم دینار بدهد تا ۲۸ مثقال. "فعل هذا الحساب کل ما زاد اربعة" بر این حساب هرچه اضافه شد با همین مقیاس. عرض کنم که هر چهار تایی که اضافه شد بهش، دوباره یک حد نصاب جدیدی می‌خورد.
نکته سوم: هر دیناری چند مثقال؟ نصف یک مث. نصف یک ۲۸. اینجا پایین توضیح داده به نظرم. و دینار شرعی و عادل مثقال واحد. دینار شرعی معادل یک مثقال به وزن. فمانی عشر همو نخود تو کربلا می‌خوره. هموسه ۱۸ نخو. وزن ۱۸ نخو. و ربعَ عشرَ العشرین یعنی یک چهارم یک دهم، ۲۰ یعنی یک چهلم ۲۰. نصف الدینار میشه نصف دینار. ضربدر ضربدر. درست. یکی از دوستان توضیح بدهد چکار کنم. هر دینار یک مثقال، برای یک چهلم. یک چهلم ۲۰ مثقال. یک مثقال چیست؟ هر دینار یک مثقال طلا. درهم می‌شود یک دهمش دیگر. درهم یک دهم دینار. دینار می‌شود یک مثقال طلا. ۲۰ مثقال طلا یعنی ۲۰ دینار. حالا یک چهلمش می‌شود چقدر؟ نصف دینار. نصف دینار می‌شود چند درهم؟ ۵ درهم. حله. ۵ درهم. ۲۰ مثقال طلا. یک دینار می‌شد زکاتش. زکاتش حالا چهارتا چهارتا می‌رود بالا، چه اتفاقی می‌افتد؟ حالا ۲۴ تا می‌شود، چرا می‌شود سه پنجم؟ آقا مسعود رفته کشف. ۲۴ مثقال طلا داریم. کلاً جهت نصاب یک چهلم است. حد نصاب کلاً ولی ۴ تا ۴ تا حساب. حد نصاب یک چهلم ولی چهار تا چهار تا حساب می‌شود. نیم دین، سه پنجم مثقال، سه پنجم دینار. سه پنجم دینار چند درهم می‌شود؟ سه پنجم، هر دیناری ۱۰ درهم است. ۶ درهم. ۶ دره. ۶ درهم شد زکات چقدر طلا؟ یکی از داورها ضربدر زده با عشق. هفت دهم ضرب. حالا ۳۲ این کتاب‌های کلاغ سفیدم می‌گیری پر می‌کنی. ۸ در ۱۴۴ مثقال طلا. نتیجه ۳۶ دهم. عزیزم ایورای مردم. کیا آمده دانشگاه؟ بعد میلاد از علی اکبر بود. شما به این بچه‌ها شما تأیید می‌کنید که هرکی حضرت علی اکبر حاجت می‌دهند به هر کسی که خوب دست بزند. کف زدن.
اربعه تکون الفریضه ثلاثث اخماس دینار حل شد. آقا کلاً این بحث پنجم. سه پنجم، سه تا یک پنجم می‌شود سه پنجم. "و به ازای روایات مذکوره صحیحة الفُضَلَی" حالا در برابر یک صحیح فضلا داریم از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام: "فی کل اربعین مثقالٍ مثقال." یعنی تو طلا، تو هر ۴۰ مثقال. "وَ لیسَ فی اقلِ مِن اربعینَ مثقالٍ" آنجا ۲۰ تا گفته بودند، اینجا ۴۰ تا دارند می‌گویند، زیر ۴۰ مثقال چیزی نیست. "و الجمع بالحمل علی الاستحباب، اِن لَم یکن عُرفیّاً" اگر خواستیم بگوییم آقا ۲۰ مثقال مستحب باشد، ۴۰ مثقال واجب باشد، اگر توانستیم جور حمل کنیم که مستحب بگیریم. اگر جمع عرفی بود که همان را می‌گیریم. و اگر نشد: "فالمناسب الاخذ به طائفه الاولی" تعارض می‌کند. نوبت تراجیح می‌رسد. در تراجیح طائفه اولی را ترجیح می‌دهیم. چرا؟ "لِأنها لِکِثرَتِها تُشَکِّلُ عنوانَ سنَةِ القَطعیة" چون آن‌قدری روایت تو آن باب داریم و زیاد است که گفتیم به ده تا می‌رسد. نه روایت می‌شود. آن‌قدر که روایتش زیاد است، سنت قطعیه را شکل می‌دهد. بز لکی بزلکه سؤال. "طائفه ثانیه عنوان مخالف سنت به این وسیله اعلام میگردد." طائفه دوم که گفته بود ۴۰ تا، عنوان مخالف سنت قطعیه و طرح می‌شود کنار.
**و اما نصاب الفضه:**
ما ذکر مثال نقره چیست؟ زرارته و بکه و ابن زراره و بکه ابن اعیان که بود که تو دامغان دف دفن شد: "عن جعفر علیه السلام یقول: فِ الزکات لیسَ فی اقلِ مِن مائتِ درهمٍ شیء." در زکات زیر ۲۰۰ درهم چیزی نداریم. ۲۰۰ درهم که شد، ۵ درهمش می‌شود زکات. این تو قیاس با طلا چطور می‌شود؟ "فما زاده فبه حساب ذلک" هرچه هم رفت بالا همان‌جور حساب می‌کنیم. "و لیس فی فی درهم اربعین درهمًا" و غیر درهمه ۲۴۰ درهم. بله، درهمه یعنی ۳۹ درهم غیر درهم. در ۲۰۰ درهم و ۴۰ درهم غیر یک درهم نیست مگر ۵ درهم زکاتی نیست تا ۲۳۹ تا. ۵ درهم. ۲۴۰ کشوتذَا بلغت اربعین درهمًا، "ففیها ستةُ درهم." ۲۴۰ می‌شود ۶ درهم. "فَاذَا بَلَغَتْ سَمعًا و مائة درهم." ۲۸۰ درهم، "فَفیها سبعةُ درهم."
**معامله:** اینکه باید به سکه معامله ابراهیم: "یَجتمِعُ عندی الشیءُ الکثیر قیمتُه و صَنعَته." هنوز که خیلی چیزهایی که پیش من قیمتش زیاد است و یک سال هم می‌ماند، زکاتش را بدهم؟ "فقال: الله! مقداری از سال را است." هر چیزی هم که رکاز نباشد، وظیفه به عهده تو نیست، زکات ندارد. گفتم: آقا رکاز چیست؟ "قال: الصامت المنقوش." چاپ شده و نقش‌دار. "ثم قال: ذلک فاسبک." یعنی اگر خواستی شمش طلا کن. سبیکه که صبیکه می‌شود شمش. شمش طلا و نقره به خود شمش زکات تعلق نمی‌گیرد. آن که رایج است و تو بازار خرید و فروش صورت می‌گیرد، آن زکات دارد. اصل طلا زکات نقار منقوش، منقوش باشد. "ما کان کذالک به سکه معامله" هرچه که این‌جور باشد، سکه معامله به حساب بیاید. والا اگر منقوش صرف این باشد که رویش یک چیزی هک شده باشد، یک آرمی داشته باشد، قد یکون فیها عدد می‌زنند، اسم می‌زنند. آن هم نقش دارد ولی صرف نقش این‌جوری منظور نیست. نقشی که یعنی تو بازار به عنوان پول به حساب می‌آید، ارزش ارزش ریالی پیدا می‌کند. متعلق الزکات: به مثل زمان واضح می‌شود که الان تو زمان ما به طلا و نقره زکات تعلق نمی‌گیرد. چون اصل آن پولی که دارد معامله می‌شود و طلا و نقره باشد که الان ما طلاها تو بانک مرکزی با اعتبار آن کلمه‌اش یادم نمی‌آید. رسید پشتوانه. ارزش داشتن یک بحث خودش محل ابزار معامله. ارزش ریالی داریم تست با سکه بهار آزادی معادل دارد به پولی که رایج است. با آن معادلش یعنی من به شما می‌دهم این معادل ۳ میلیون باشد، یک چیزی معادل ۳ میلیون به من بدهد. خودش که صحیحه علی بن یقت.
**شرایط الوجود فی الغلات**
در غلات گفتیم مضاف الی شرایط الامّه، توفر اضافه به آن شرایط گفتیم. شرایط عامه این چیزها هم باید باشد:
الف) **النصاب:** و هو خمسة اوثق. ولوثق ستون ساع. حد نصابش ۵ وثقه. وثق بار شتر. یک بار شتر، هر وثقی ۶۰ ساع است که این مجموعاً التی تصاب او سبع و اربعین و سمانی یعنی ۴۷، اشاره دارد به ۸۰۰ کیلوگرم تقریباً. بعد جالبه تو مسافت کیلو کیلو ۸۰ کیلو. ۸۰ کیلومتر ۸۰ کیلو. ۸۰ کیلو را مانده. کیلو کیلوگرما می‌شود کلم کیلوگرم. هر ساعی چقدر است؟ ساع چیست؟ سوا الملک (هر ساعی حساب یک پیمانه). تقریباً می‌شود ۸۴۷ کیلوگرم.
ب) **الفریضة:** نصف العشر. واجبش چقدر است؟ آفرین! یک بیستم.
**فی ما یُستَغی بِالوَسائلِ مُعَّدَمٍ مِنَ المالکِ:** "کل ما کنّه یک بیستم آنجایی که با وسایل، وسایلی که از طرف مالک فراهم آمده، دارد آبیاری می‌کند، مثل ماکنه (ما کنّه، ما کنّه، مکنه آب). اگر دارد گندمش را با وسایل خاصی آب می‌دهد، یک بیستم گندمش را باید زکات بدهد. وسایل خاص مثل پمپ آب، پمپو از این ابزارآلات اگر داشت، باید یک بیستم بدهد.
**و العشر فی ما یستقی لا کذالک:** ولی اگر خودش آبیاری شد، دیمه بود، این باید یک دهم بدهد.
خب، به ثبوت الملکیه تعلق الوجود ولو بِغَیرِ زراعة. ملکیت ثابت شده باشد، وقتی وجوب تعلق می‌گیرد ولو به غیر زراعت. چون یک بحثی است که ملکیت فقط با زراعت حاصل می‌شود یا به غیر زراعت حاصل می‌شود؟ یعنی من خودم اگر مالک زمین باشم، بهم زکات تعلق می‌گیرد یا اگر از زمین کشت کردم، مالک محصول زراعتش نکرده باشم؟ مضارعه کردم. "و فی وقت الوجوب خلاف" کی واجب می‌شود؟ اختلافی است.
"و اما به نسبت اعلام مقدار نصاب." وقتی که اختلاف کردند دیگر. برخی گفتند مثلاً کشمش آن موقع گفتند این موقع. اما به نسبت مقدار نصاب فقط دلالت علیه روایات قد تتجاوز العشر. عن جعفر علیه السلام: "ما انبت الارضَ مِنَ الحنطه" هرچه که از زمین بروید از گندم و شعیر، جو، تمر، خرما، ذبیب، کشمش. "ما بلغ خمسة اوث" اگر به پنج وثق برسد. "و الوسق ستون ساعا" که هر وثقی ۶۰ ساع است. "فذلک ثلاثمائة ساع" کی می‌شود ۳۰۰ ساع. "ففیه العشر" یک دهم زکات. "و ما کان یُسقی بَرُشٍ رَشوَةٍ" با طناب سمت خودش، اگر با طناب آب کشیده باشد. "و دوالی دِ" چاه با و "نواصِ" شتر آبکش. "فَفیه نصف العشر." یعنی با وسایل اگر خودش آب آورده، یک بیستم. اگر آب نداده، آب باران بوده و اینها، یک دهم.
"و ما سقط السماء" هرچه را که آسمان آبیاری کند. باب جاری آبیاری شود. "او کان بعلا" طلا از طریق ریشه آبیاری شود، ریشه‌ای. "ففیه العشر." اینجا یک دهم. "و لیسَ فی ما دونَ ثلاثمائةَ ساعٍ" زیر ۳۰۰ ساع تو بقیه چیزهایی که از زمین می‌روید هم زکاتی نیست. "اِلاَّ فی هذهِ الاربعةِ الاشیاء" مگر تو همین چهار تا که چه بود؟ گندم، جو، خرما، کشمش. "هذا هذا فالمکان مازاما رفیع مقابل ذلک موثق الحلبین، ابی عبد الله علیه السلام." در روایت حلبیه تو چقدر زکات واجب می‌شود تو این چهار تا؟ "قال: فی ستین ساعًا." ۶۰ ساع. "و اذا کان الجمع بالحمل الثانی علی الاستحباب" ۳۰۰ ساع اگر بشود حملش کرد، بگوییم شصت تا مستحب است، ۳۰۰ ساع واجب است که خب این حمل خوب است. هر ساعی سِعه یک پیمانه است. "تَعَیُّنُ المصیر الیه" یعنی همین‌جا می‌مانیم. "و اِلَّا استقر التعارض." و اینها تعارض مستقر می‌شود. "و تَعَیُّنُ طرحِ الشصا" شصت را باید بگذاریم کنار، ۳۰۰ سا را بگیریم. چرا؟ "لِأنَّ الاولی لِکِثرَتِها تُمَثِّلُ سنتً قطعیة" چون اولی آن‌قدر که زیاد است، یک سنت قطعیه را شکل داده روایت. "و مخالف‌ها اَلزَمَ طرحَهُ" و چیزی مخالف این باشد، دیگر مخالف سنت قطعی و طرح می‌شود.
**و اما مقدار الفریضة:**
ما ذکر سابقه‌ای که گذشت. "تَمَلُّکُ وقتِ الوجوب." موقعی که می‌خواهد واجب شود، باید طرف مالک بشود. تو دو دقیقه می‌خواهم یک صفحه بخونم. بلند. "الوجود" بله، وجوب مالک تعلق می‌گیرد نه غیر مالک.
**و اما عدم اشتراطها التملک با زراعه:**
چرا شرط نگذاشت زراعت؟ طرف مالک شده باشد از راه کاشتن. "قاصِرَةً اثبات التمم" اینکه درست است که تو روایات نداشتیم که بگوید چه مالک باشد چه زارع باشد، روایات قصور داشت از تعمیم. "و لکنَّ عدم کونها فی مقام البیان من جهةٍ من الجهاتِ المذکوره." چون در مقام بیان نبود از این جهت، "اِلاَّ اِنَّ اتّفاقَ المسلمینَ علی ذلک کافةٌ فی اثباتِ ذلک." ولی مسلمین اتفاق بر این دارند که طرف اگر مالک این کشت هم بود، می‌گویم زکات بهش تعلق می‌گیرد ولو خودش زراعت نکرده. درست است که تو روایت تعمیم ندادند بگویند چه زارع چه مالک. در مقام بیان تعمیم نبود روایات، ولی سیره مسلمین، اتفاق مسلمین بر این است که چه زارع، چه فقط مهم این است که مالک بشود. عنوان زارع مدخلیت مالک.
**و اما وقت الوجود:**
کی واجب می‌شود؟ "و المشهور" مشهور این است که در گندم و جو هر وقت دانه سفت شد. "و فی ثمر نخلِ الرحمن" در خرما هم هر وقت سرخ شد یا زرد شد. "و فی ثمر کرم کرم" به نظرم درست است. "و فی ثمرِ الکرمِ انعقادُ حَصرِ مَا" هر وقت دانه‌هایش خشک بشود. انگور سمت کشمش شدن دیگر. دانه خشک شد. تعداد زیادی از متأخرین به این سمت رفتند. "الی کُونِ المدارِ علی صدقِ عنوان." عنوان گندم تو بازار بهم می‌گویند گندم. تو بازار به این می‌گویند کشمش. موضوع این است: گندم، کشمش. "فیکونُ المدارُ علی صدقِه." هر وقت عنوان صدق کرد حکم و "اِن کانَ المدارُ فی بلوغِ خمسةٍ علی ملاحظِ عنوانِ ذیب." مدار در وقت وجوب ذبیب کشمش به این است که عنوان عنب صدق بکند. هرچند مدار در ببینید عنوان عنب که صدق کرد، کشمش محسوب می‌شود. ولی وزن اینها با هم فرق می‌کند دیگر. هر ساعی از گل، از انگور کجا؟ انگور آب دارد، وزنش بیشتر است. کشمش خشک است. مثلاً شما ۱۰۰۰ تا مثلاً ۱۰۰۰ کیلو انگور، احتمالاً مثلاً بشود ۷۰۰، ۷۰۰ کیلو کشمش مثلاً یک همچین نسبت. خب، درست است که این کم می‌شود اوسقش. "او ملاحظاتِ عمانِ ذبیح." وقتی بخواهد ذبیح شود، حجمش کم است. ولی اولی که انگور صدق کرد، زکات یعنی شما به حسب خود انگورت می‌توانی هر چند وقتی بخواهی ذبیحش را بدهی، وزنش کمتر سلیمان بن خالد ابی عبد الله علیه السلام. "صدقه حتیّ یَخْمِسَ اوساقَ وَ اَلعِنابُ مِثلُ ذلک." در خصوص ذبیح، مدار وجوب کی به حد نصاب برسد؟ با انگور واجب می‌شود ولی میزان یعنی عنوان انگور که صدق کرد واجب می‌شود ولی وزنی که باید بدهد به کشمش باید بدهد. بله، وزن انگورش نباید، عنوانش مال انگور است، وزنش مال کشمش. انگور داریم ولی انگور کی واجب می‌شود؟ همین که عنوان انگور آمد، واجب. چه مقدار باید بدهد؟ بعد ذبیحش را این مقدار بدهد. در نخل صدقه نیست تا اینکه به ۵ وثق برسد. انگور هم مثل اوست تا اینکه پنج کشمش بشود.
الحمدلله رب العالمین
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00