دروس تمهیدیه

جلسه دوم

00:45:24
10

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

**بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین.**
بفرمایید، اصحاب اجماع! سه‌گانه خاص یا خاص؟ یکی از راه‌های تشخیص این است که خود امام معصوم تصدیق کرده باشد. خصوصیات عام توسط فقها در واقع اجماع را روشی وجود دارد که یکی از توصیفات آن، اصحاب اجماع حدیث نسبت به امام صادق و امام مجموعاً با اقوال ۱۸ نفر – جناب صفوان، یحیی ابن ابی عمیر و... – اجماع داشتند و گفتند: "مُرسَلاتی که از ناحیه اهل بیت آمده، به حکم اینکه محمد بن عبدالله نیستند و جزو این‌ها باشند، اولویت بالاتری دارد؛ زیرا به اصحاب مطمئنیم."
مگر شما در محله‌تان جشن پتو ندارید؟! در این مطلب که از اصحاب اجماع زیاد ربطی ندارد، نگویید که این‌ها حتماً مثلاً سند هم نگفته‌اند. یعنی در واقع می‌گوید که اگر سند بگویم، حتی اگر اصحاب اجماع در سلسله روایت این‌ها بیایند، موثّق می‌شود و از هر که روایت بکنند، او موفق امام معصوم است.
گفته‌اند که گسترده‌ترین و مهم‌ترین شیوه در شواهد رجالی نخستین توثیقات عام به واسطه اصحاب اجماع است. یعنی کسی که در سلسله روایت این‌ها قرار بگیرد، ثقِه می‌شود. اگر خودش در سلسله مشایخ این‌ها باشد، روایت باشد، از آن سلسله نقل بکند، او هم ثقِه می‌شود. بحث تصحیح و «مایصحُ» بحث مفصل رجالی است. یعنی دیگرانی که از او روایت بکنند - که دیگر معنا ندارد او از کی روایت کند - دوره معصوم بوده‌اند، هم‌دوره امام رضا (علیه السلام) بودند، هم‌دوره امام صادق (علیه السلام) بودند. توثیقاتی که اهل بیت در مورد افراد انجام دادند.
بحث سر این است که یک پکیجی در واقع فراهم شده برای اینکه تعداد زیادی را بتوانیم ثقِه بکنیم، آن هم همین است که با این اصحاب اجماع است. اگر این‌ها در سلسله‌ای از کسی نقل روایت کردند، تمام آن سلسله ثقِه شده‌اند. مشایخ! همه مشایخی که در کتاب کامل الزیارات نامشان آمده، ثقِه! قیمت صغرا، صغرای اول و کبری را آورده. راوی آخر تمام مشایخ را اگر آقای سبحانی در نگاه خود به رجال ببینند. ایرانی، اصحاب اجماع از یک سلسله‌ای نقل کردند، مُرسَل هم بگویند، مُسنَد. اونی که دارد مجهول نقل و او اعتبار به یکی می‌دهد، نه اینکه نقل او معتبر است. در هر حال این آدم هرچه بگوید معتبره. یک وقت می‌گویی نه تنها هرچه بگویی معتبر است، از هر که هم نقل کند، او هم معتبر می‌شود. بالاتر! که یکی‌اش بزنطی. وقتی ابن ابی عمیر جز از معصوم نقل نمی‌کند.
**و اما عدم الوجود:** مستصحب عدم بلوغ نصاب، به نحو عدم نَعتی، اگر اخراج تدریجی باشد، یا به نحو عدم اَزلی.
اما اگر شک کردیم که این به حد نصاب رسیده یا نرسیده در معدن، مقداری که استخراج شده شک می‌کنیم، به ۲۰ دینار رسیده یا نه؟ تا وقتی شک داریم، چیزی واجب نیست. چرا؟ به خاطر اینکه استصحاب می‌کنیم نرسیدن به حد نصاب را. دو جور می‌شود اینجا استصحاب کرد: یک استصحاب عدم نَعْتی، یک استصحاب عدم اَزَلی.
تفاوتش چیست؟ عدم نَعْتی یعنی نَعَت (صفت)، اتصاف به صفت (ب). اصل بر عدم اتصاف است. دیگر اصل بر این است که یک صفتی را وقتی به یک چیزی می‌خواهی نسبت بدهی، باید احراز بشود. صفت، مثل دزدی. مثلاً این آقا دزد است. زیبا است. یخچال کم‌مصرف است. یعنی هر صفتی احراز می‌خواهد، وجودی است دیگر. اگر قرار است جایی باشد، اتصاف به آن نعت، چون یک چیز وجودی است، وجود دلیل می‌خواهد، عدم دلیل نمی‌خواهد. چرا متفاوت است؟ از ازل مطلقش نبوده، صفتش نبوده. مطلقا که از وقتی هست، او هم باهاش هست. اگر چیزی آتیش شد دیگر، به نظری نمی‌خواهد دلیل بیاوریم. اگر نه، اگر یک صفتی ذاتی چیزی باشد، انسان اگر بوده، انسان یا نبوده، یا وقتی بوده ناطق بوده. چی شد؟ پاک بوده. الان می‌خواهم بگویم این مورد عدم ازلی شد که عدم نَعْتی نشد. عدم ازلی اعم از عدم نَعْتی است که هرچه عدم ازلی هست، محل تحمّل است. عدم نَعْتی، عدم اتصاف به صفت است. اصل بر این است که یک صفتی اگر خواستی به یک چیزی نسبت بدهی، باید احراز شود اتصاف. اصل بر عدم اعتصاب به صفت است. هر صفتی دلیل می‌خواهد؛ چون وجود، وجود دلیل می‌خواهد، عدم دلیل نمی‌خواهد.
تفاوت عدم نَعْتی و این‌ها را در مسئله توضیح عدم که معلوم است. یعنی در تحقق وجودش از اول نبوده. بودنش آنجا وجود صفت، اینجا وجود خودش. هر چیزی، وجود خودش. هر چیزی را که شک کردیم هست یا نیست، اصل بر نبودنش است. وجود دلیل می‌خواهد، اگر دلیل داشته باشیم که به جوش به احراز کنیم صفت اصولی. تفاوت صفت، صفت منطقی یک بحث است. مثلاً زوج را در نحو مشتق نمی‌گرفتند، ولی در اصول مشتق می‌گیرد. زوج زوجیت؛ نه خود زوجیت، نه «زَعب» در اصول مشتق. در جامد مثل انسان، حیوانات. الان این حیوان بودن، صفت حساب می‌شود. مشتقات نحوی که همین مشتقات اسم فاعل و مفعول و صفت مشبه و این‌ها بود، غیر از این‌ها می‌گفتند "جامد". ولی هر جایی که ما می‌توانستیم انتزاع بکنیم یک چیزی را از یک ذاتی، یک وصفی را از یک عینی، منطقی است. حالا خیلی منطقی! هر چیزی که عارض بر ذات بود و می‌شد حملش کرد را این را توی فضای اصول "مشتق" می‌نامند. شوری برای نمک یک صفتی است که عرضی ذاتی. می‌خواهید بگویید صفت ذاتیه یا باید داخل ماهیت باشد یا باید خارج ماهیت باشد. داخل ماهیت می‌شود ذاتیات، خارج ماهیت می‌شود عرضیات. یا خارج ماهیتیه که ملازم دائماً با ماهیت به نام اعراض لازمه. یا مفارق از ماهیت می‌شود اعراض مفارقه. باز دوباره بین الاخص، بین من العم، دسته‌بندی غیربین.
پس ما یک عدم نَعْتی داشتیم، یک عدم ازلی داشتیم. عدم نَعْتی وقتی که اخراج تدریجی باشد، هی خردخرد از معدن استخراج می‌کنیم. هرچه در می‌آید، چک می‌کنیم با اینکه آمد، شد ۲۰ دینار یا نشد؟ باز کمی دیگر در می‌آید، می‌شود ۲۰ دینار یا نمی‌شود؟ استخراج تدریجی. در استخراج تدریجی هی عدم نَعْتی دلیل می‌خواهد. باید برایم محرز بشود ۲۰ دینار شدنش. تا وقتی محرز نشود ۲۰ دینار شدنش، بنا بر این است که ۲۰ دینار نیست و به حد نصاب نرسیده و خمس به آن تعلق نمی‌گیرد. اگر اخراج تدریجی نیست که جمع چکه‌ای بکند از معدن، یکهو دربیاید. دوباره ۵ ماه دیگر یک گوشه تدریجی دیگر هی عدم نَعْتی را اجرا می‌کنیم. یا به نحو عدم ازلی به نام حجیت، که اصلاً معدنی را قبول داشته باشیم؛ چون اختلافی که اصلاً حجت درس حساب می‌شود، پیاده کرد یا نه. وقتی تدریجی نباشد، یک‌هو باشد. یک تکه، یک تکه درشت! یک تکه درشتی دستمان آمده، نمی‌دانی که ۲۰ دینار می‌شود یا نمی‌شود. دست شما نیست که یکهویی یک تکه سنگ گنده‌ای پیدا کنید؛ ۱۹ دینارش را برمی‌دارم، معنا ندارد. استخراج دیگر، حاصل می‌شود استخراج. استخراج معدن، ۲ دینار ۲ دینار از آن ببر که خمس تعلق نگیرد. حاصل می‌شود، یکهو بهش سنگ گنده‌ای می‌رسند، یا نه؟ خمس گرفتن استخراج به آن معنا نیست. استخراج همین استحصال نعت نصاب دیگر، نه بحث جفتش نصاب است. در یکیش تدریجی در می‌آید، هی خردخرد که در می‌آید، بابت هر تیکه‌ای که درآوردن، عتی اجرا می‌کند؛ چون وجودش... اینجا نه دیگر. در یکیش ما به اتصافش کار داریم، در یکیش به وجودش کار داریم.
بله، بله. الان یک چیزی استحصال شده، شک داریم اتصاف دارد به صفت بالِغیت به حد نصاب یا نه؟ در ازلی‌اش اصلاً شک داریم یکهو، یکهو یک مقداری که حد نصاب است، آمد یا اصلاً نیامد؟ یک تکه می‌شود. یعنی یکهو یک چیزی می‌آید صفر و دیگری در اصل وجودش. یک وقتی یک چیزی الان حد نصاب دارد یا ندارد؟ خردخرد حاصل شده. نمی‌دانی به این یک تکه می‌شود گفت به حد بلوغ نصاب رسید یا نرسید. ۱۰ تن باید سنگ را بِکَنوی از توش، مثلاً ۱۰ گرم یک چیزی دربیاید. حالا بحث همین است دیگر که الان یک تنی که الان من سنگ استخراج کردم، این یک تن مثلاً از توشون ۱۰ گرم، ۲۰ گرم، ۱۰۰ گرم مثلاً درمی‌آید یا نمی‌آید؟ اگه در کل این شک دارد یک تکه استخراج کرده، در کل شک دارد. تا وقتی شک دارد، عدم ازلی به نصاب نرسید. خردخرد دارد درمی‌آورد، نه از یک تکه‌ها، نه یک تکه سنگ. جای دیگری یک طرف را کَند، مقداری حاصل شد، به حد نصاب نرسیده. در اولیه شک نداری که اول نرسیده بودا. عدم ازلی با عدم نَعتی تفاوتش این است که در عدم، تو همان از اول شک دارد. از اول می‌داند که این حد نصاب نیست. خردخرد که می‌آید، شک می‌کند، می‌گوید: نکند این دو سه تکه که اضافه شد، به حد نصاب رسیده باشد. روشن شد؟ وجود اولیه‌اش هم با این فرض بود که به حد نصاب نرسیده بود. یک تیکه‌ای است که اصلاً تو همان وجود اولیه‌اش شک داریم که بعد حسابرسی یا نرسیده. استخراجی نباشد، استخراج تدریجی نباشد. تیکه اولیه که حاصل شد، می‌داند که این تو اینجا، در وجود ازلی شک دارد، در حالی که از اول می‌داند یک تکه حد نصاب نیست. ۵ دینار الان گیرم آمد، رفتم فروختم. دوباره جای دیگر رفتم، بعد ۵ ماه ۱۰ دینار دیگر گیرم آمد. رفتم فروختم. بعد ۸ ماه دوباره ۱۰ دینار دیگر گیرم آمد. روی هر کدام از این‌ها فقط آدم می‌تواند پیاده شود و خمس ندهد. ولی یکهو کندم، نمی‌دانم این به ۲۰ دینار می‌رسد یا نمی‌رسد. اینجا شک دارد، این عدم ازلی پیاده می‌کند که البته این اختلاف است. تیکه اولیه آن، خردخرد که می‌آید، چک می‌کند. در مورد اول اصل برائت است. به خاطر عدم ازلی اینجا بگیریم. اگه تدریجی نبود، اگه یکهو حاصل شد، یا به خاطر عدم ازلی بگیریم، یا به خاطر برائت. یعنی «فَلَا اسْتِصْحَابَ أوْ لِلْبَرَائَةِ». این هم یا کلاً عدم وجود را به خاطر استصحاب بگیریم، یا کلاً به خاطر برائت بگیریم. اگر یقین سابق داری، به خاطر استصحاب. اگر یقین سابق هم نداری، شک بدوی است، از همان برائت رجوع به حساب. یعنی یقین سابق نداری. خب، خیلی امروز!
**متعلق الخمس بالباقی بعد استثناء المعونة و التحصیل:** وقتی که هزینه استخراج را خارج کرد، خمس تعلق می‌گیرد به باقی. «فَلَمَّا وَرَدَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی عَلَیْهِ السَّلَامُ»؛ کدام امام بزرگوار؟ جواد (علیه السلام).
ابی جعفر ثانی امام جواد بودند. تا قبل انقلاب، به نحو قانون کلی نَسبَت به ابن ابی نص بود. امام رضا (علیه السلام)، ابوالحسن ثانی، رفته بود خالکوبی کند. این یارو فشار اول را که دادی، دردش آمد. می‌گفت: «نه آقا، ما این حرف‌ها نبود و نداشتیم.» ماجرا چیست؟ این‌ها. ما نمی‌چسبیم! کمی دیگر خالکوبی این‌وری کردی، دردش می‌آید. دید هیچی نمی‌تواند. یک لحظه من... یک چیزهایی دارد یادم می‌آید. آنچه وارد شده از امام جواد (علیه السلام) به نحو قانون کلی که به ابن ابی نص نوشتند: «الْخُمُسُ أَحْجَمَهُ قَبْلَ الْمَئُونَةِ أَوْ بَعْدَ الْمَئُونَةِ؟» پرسید که خمس را باید قبل از هزینه‌ها داد یا بعد از هزینه‌ها؟ «فَکَتَبَ عَلَیْهِ السَّلَامُ بَعْدَ الْمَئُونَةِ.»
خمس بنابراین که موضوع وجوب خمس نیست، مگر غنیمت و فایده. دیگر وقتی فایده می‌گویی، یعنی پای هزینه نباید در میان باشد. وقتی هزینه می‌آید، خود هزینه مانع فایده است دیگر. هزینه را که کم کردی، همش فایده. خمس هم خمس فایده. پس باید بعد از کسر هزینه باشد. همان‌طور که آیت کریمه «غَنیمَت» دلالت بر علت دارد. «فِی الْمَعْدَنِ وَ نَحْوِهِ لِکَوْنِهِ مِصْدَاقًا لَهَا أَوْ لَمْ یَکُنْ.»
گفتم معدن و این‌ها هم که بهش خمس می‌رود، از باب این است که مصداق غنیمت است. مصداق فایده. «إِلَّا عَلَى الْبَاقِی بَعْدَ اسْتِثْنَاءِ الْمَعُونَةِ.» و واضح است؛ چون غنیمت «أَحْسَنْتَ»! وقتی تا وقتی هزینه معنا ندارد، همان فایده یا غنیمت صادق نیست، مگر «عَلَى الْبَاقِی» یعنی آن که بعد از هزینه‌ها میماند. نمونه: همه هزینه‌ها کی می‌شود؟ بعدش نصاب «عَلَى مُلَاحَظَةِ الْمَجْمُوعِ دُونَ خُصُوصِ الْبَاقِی». اما اینکه مدار بر این است که باید مجموع ملاحظه شود، نه خصوص آنچه می‌ماند. اول کلش را حساب کن. اگر به نصاب رسید، هزینه را سوا می‌کنی، بعد خمسِ باقی مانده را می‌دهی. پس در نصاب، کل را حساب می‌کنی، در خمس، باقی مانده را حساب می‌کنیم. قبول ندارند. «فَلَا إِطْلَاقَ لِلْبُلُوغِ فِي صَحِيحَةِ الْبَزَنطِيِّ الْمُتَقَدِّمَةِ.» به خاطر اینکه در صحیح گذشته، اطلاق داشتید. این احمد بن محمّد بن ابی نصر، به نظرم خود او بزنطی است. خود خودش ابونصر. اونه... اشترین این خلاصه این به فایده‌اش به چقدر به‌صورت کلی گفته که وقتی به عباس شمعدانی، که یکی از خریدهای خوب نیم‌فصل، «فَائِدَةً أَحْسَنَ، طَیِّبَ اللَّهُ».
**و اما تعلق الخمس بالکنز:** اینی که گنج بهش خمس تعلق می‌گیرد، «مَا لَا إِشْکَالَ فِیهِ». از چیزهایی که بحث و اشکالی درش نیست. ابن ابی عمیر، «عَنْ غَیْرِ وَاحِدٍ». ابن ابی عمیر که شما گفتید یکی از ان است. «عَن غَیْرِ واحد» از چندین نفر روایت کرده. پس «أَحَدَ ثَلَاثَ» بود. در این حال از چند نفر هم نقل کرده. «عَنْ أبی عبدالله عَلَیْهِ السَّلَامُ: الْخُمُسُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْیَاءَ». ۵ تا چیز خمس... حالا بامزگی‌اش هم این است که خود ابن ابی عمیر پنجمش را یادش رفته. «عَلَى الْكُنُوزِ وَ الْمَعَادِنِ وَ الْغَوصِ». ابن ابی عمیر: «الْخَامِسُ» (معدن و غواصی و غنیمت) پنجم یادم رفته. «اجْتِمَاعُ السَّنَدِ عَلَى الْإِرْسَالِ» اینکه سندش مُرسَل است. نقل می‌کند بعد. «كَمَا أَنَّ مُرْسَلَ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ» خود این همان مُرسَل است و کمی سندش مثلاً حل می‌کند. «وَ دَلَالَةُ التَّعْبِیرِ الْمَذْكُورِا، غَیْرُ وَاحِدٍ عُرْفًا عَلَى ثَلَاثٍ فَمَا فَوْقَ». این هم که گفته «أَنَّ غَیْرَ وَاحِدٍ» وقتی گفته می‌شود، معمولاً بیش از سه نفر منظور است. از بیش از سه نفر نقل کرده این روایت را. «إلا الْعَدَدُ الَّذِی یَبْعُدُ فِیهِ بِحِسَابِ الِاحْتِمَالِ». دیگر از چند نفر (بیش از سه نفر) که نقل شود، دیگر بنا بر کذب همه با هم بنا بر کذب گذاشتن خیلی احتمالش می‌آید پایین. همان مبنای حساب احتمالات شهید! خیلی برای مبنای احتمالیش بر کذب پایین می‌آید و باید اصل بر این گرفت که دیگر بالاخره از معصوم صادر شده. دیگر چند نفر آن هم مثل ابن ابی عمیر دارد چندین نفر نقل می‌کند. تازه اگر چند نفر هم نقل می‌کرد، از یک نفر هم اگر نقل می‌کرد مُسند بود، چه کسی؟ تواتر به این سادگی‌ها حاصل نمی‌شود.
**اعتبار البلوغ عشرین دیناراً الدرهم:** گفتیم که ۲۰ دینار بَریسه - بَریسَه یعنی چه؟ - گنج. گنجی که حاصل شود. «أَحْمَدُ بْنُ أبی نَصْرٍ عَنْ أبی الْحَسَنِ الرِّضَا عَلَیْهِ السَّلَامُ». بزرگوار کلاً در کار خمس بودند. همان است به نظرم. خمس من الکنز بود. امامت کی بود؟ امام خمینی یک فصل زدندش. دوباره پرسیدند یک بنده خدایی از دنیا رفته بود. من امام را گفتم الامام الخمینی یک فصل زدندش. بار دوم دوباره حسابی که زدند، از اول نگفتی. گفت فکر کردم از کمیته امداد آمد. اول انقلاب ۱۲ بهمن ظاهراً مال محمد. پرسیدم از آنچه «مَا یَجِبُ فِیهِ الْخُمُسُ مِنْ الْکَنْزِ»، آنچه ازش از گنج که خمس بهش واجب می‌شود، فرمود: «مَا تَجِبُ الزَّکَاةُ فِی مِثْلِهِ فَفِیهِ الْخُمُسُ». هرچه که در مثل آن زکات واجب می‌شود، یعنی ۲۰ دینار، همان در همان مقدار هم خمس واجب می‌شود. «بَعْدَ الِالْتِفَاتِ إِلَى أَنَّ الزَّکَاةَ لَا تَجِبُ إِلَّا فِی عِشْرِینَ دِینَارًا أَوْ مِائَتَیْ دِرْهَمٍ مَسْكُوكٍ». گنج از طلا و نقره سکه شده باشد سابقه. به خاطر اینکه این مقتضای تعبیر است در صحیحه که گذشت که صحیح بود. نه نه اینکه هرچه زکاتش واجب است، خمسش واجب است. هر چقدر زکات می‌آورد، خمس می‌آورد. حد نصاب دارد، می‌گوید نه اونی که درش زکات. به زکات تعلق می‌گیرد، متعلق زکات را نمی‌گوید. نمی‌خواهد بگوید در چی زکات تعلق می‌گیرد. در همان هم خمس تعلق می‌گیرد. با چقدر زکات تعلق می‌گرفت؟ با همان‌قدر خمس تعلق می‌گیرد. مقتضای تعبیر گذشته و الانعام غلات که روشن است. حبوبات و این‌ها متعلق زکات. «مُهِمَّتُهُ مِنْ الزَّكَاةِ الْقُلْتَانِ». اولاً که غلات و انعام که خمس ندارد. خودش خودش به خودی خود که خمس ندارد. واجب نمی‌شود مگر در ذهب و فضی که سکه شده. زکات فقط اینجا واجب است دیگر. در همین مورد که زکاتش با این‌قدر بود، خمسش هم. حالا فرق خمس و زکاتش در این است که این یکهو حاصل می‌شود. یک سر سالش؛ تفاوت خمس و زکات اینجا. زکات سر سال که می‌شود، این مقداری که داری، آن مقدارش را باید بدهی. همین‌قدر که یک معامله‌ای کردی، این مقدار حاصل شد، یا رفتی یک گنج... حالا شما یک وقتی گنج شما خمس تعلق می‌گیرد، سر سال می‌ماند، زکات هم بهش تعلق می‌گیرد. روشن شد؟ حاصل می‌شود گنج را که درآوردی، به ۲۰ دینار که می‌رسد، باید خمس بدهی. فقط وقت دادن خمسش تا سر سال خمسی‌تان، یک سال می‌توانی تاخیر بندازی. الان خمسی که ما می‌دهیم خیلی مهم است‌ها! اکثراً نمی‌دهند. خمسی که ما می‌دهیم نه اینکه سر سال واجب می‌شود. واجب شد، یک سال تا سر سال خمسی وقت داری که دفعش کنی. خمس را هر روز بده. حد بلوغش به عشرین.
**خمس من الکنز مدار فی المعونة:** دوباره بحث هزینه‌هایش را که باید کم بکند. همان‌قدر که در مورد معدن گفتیم، اینجا هم هزینه‌هایی که برای استخراج گنج برده، کم می‌شود، بعد خمسش را می‌دهد؛ چون نکته درش یکی است.
**و اما وجوب الخمس:** این تیکه من را کشته. این چهار خط اول کولاکه! همش «لِمَا تَقَدَّمَ». با غواصی یک چیزی که استخراج شود، باید خمس بدهد. ابن ابی عمیر المتقدمه و صحیحه یعمار العاطیه. یکیش گذشت، یکی می‌آید.
**اعتبار البلوغ دیناراً:** اینی که باید به یک دینار برسد. محمد بن علی بن ابی عبدالله المتقدم گذشت.
**و اما وجوب الخمس فِی الْمُخْتَلِطِ:** کسی که پنج تا پسر دارد، یکیش را باید خمس بدهد. به من باید خمس بدهد، بیاید اینجا طلبش کنم. در مختلط، مختلف حلال و حرام باید خمس بدهد.
«فَصَحِیحَةِ عَمَّارٍ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ أبی عبدالله عَلَیْهِ السَّلَامُ: یَجُبُ فِی مَا یَخْرُجُ مِنَ الْمَعَادِنِ وَ الْبَرِّ وَ الْغَنَائِمِ وَ الْحَلَالِ الْمُخْتَلِطِ بِالْحَرَامِ إِذَا لَمْ یُعْرَفْ صَاحِبُهُ وَ الْکُنُوزِ الْخُمُسُ». «صاحبه» جمله معترضه است. «وَ الْحَلَالُ الْمُخْتَلِطُ بِالْحَرَامِ وَ الْکُنُوزِ الْخُمُسُ». این‌جوری باید بخوانی: آنچه خارج می‌شود از معدن و دریا و غنیمت و حلال مشتبه به حرام و گنج‌ها، خمس دارد.
حلال مختلط به حرام چیست؟ وقتی که صاحبش شناخته نمی‌شود که باید نامشخص باشد. دو تا مال تشخیص داد، حلالش کدام است، حرامش کدام است؟ فرضه! به خاطر اینکه وقتی فرض کنیم حلال از حرام تفکیک بشود، «یَکُونُ لِکُلٍّ مِنْ الْمَالَیْنِ حُكْمٌ خَاصٌّ». دیگر دو تا مال است دیگر. هر وقتی با هم قاطی شد، می‌شود یک مال که خمسش واجب است. «وَ اعْتِبَارُ الْجَهَالَةِ بِصَاحِبِهِ». این که گفتیم باید صاحبش را نشناسیم. «فَإِنَّهُ صَحِیحَةٌ لِأَنَّ مَعْرِفَتَهُ». اگر صاحبش را می‌شناسی، «تَسْلِمُ» و نوبت صالح. یک مقداری تو این اموال هست مال شما بوده. با چقدر کوتاه می‌آیی؟ راه می‌آیی؟ کار راه می‌افتد. «اعتبار الجَهَالَةِ» را بخوانم. یک وقت تمام شوم.
همانی که باید جهالت به مقدار شرط باشد. یعنی یک وقت صاحبش نا‌شناس است، یک وقت مقدار آن. مقدار را هم نمی‌دانیم، صاحبش را می‌دانم. مقدار را نمی‌دانم. «عَدَمُ احْتِمَالِ وُجُوبِ إِخْرَاجِ الْخُمُسِ عَلَى مَنْ عَلِمَ بِأَنَّ الْحَرَامَ أَكْثَرُ مِنَ الْخُمُسِ بِكَثِیرٍ أَوْ أَقَلُّ مِنْهُ بِكَثِیرٍ».
وقتی که طرف احتمال می‌دهد – چون احتمال داده نمی‌شود – اخراج خمس واجب باشد بر کسی که می‌داند حرام خیلی بیشتر از خمس است. من می‌دانم ۲۰۰ میلیون حرام است. تو این خمسش را که بدهم، می‌شود مثلاً ۴۰ میلیون. ۲۰۰ میلیون حرام دارد اینجا. با ۴۰ میلیون خمس. وقتی بین خمسش و حرام خیلی فاصله است، یا اینکه خیلی کم است. یعنی من خود مال را بخواهم عرض کنم که «بأَنَّ الْحَرَامَ أَكْثَرُ مِنَ الْخُمُسِ بِكَثِیرٍ أَوْ أَقَلُّ مِنْهُ بِكَثِیرٍ». حالا چطور می‌شود که اقل از کل مال خمس? کل مالش یعنی از مال مختلط. از مال مختلطه می‌خواهد ۴۰ میلیون خمس بدهد. در حالی که حرام است. در این دو تا معلوم است که خمس نمی‌گیرد. وقتی که مقدار مجهول است، خمسش را می‌دهد، کار درست می‌شود. «مَفْهُومُ تَقْدِیرِ الْحَرَامِ بِالْخُمُسِ تَعَبُّدًا عِنْدَ الْجَهْلِ الْمُطْلَقِ». مفهوم صحیح این است که حرام را مقدر کنیم، تقدیر بگیریم به خمس. فرض بر این می‌گیریم که این مقدار خمس حرام بوده. از باب تعبد هم این مقدار را می‌گیریم. وقتی هم که جهل مطلق داریم، این خط آخر هم بخوانیم.
خمس! اگر معلوم بشود مقدار خمس چقدر، مقدار حرام مشخص باشد چقدر است، و حرام یا از خمس است. «تَعَبُّدًا» بنا بر این می‌گذاریم که آن مقداری که دارد خمس می‌دهد، همان مقداری است که حرام بوده. تو کی این بنا را می‌گذاریم؟ تعبدی! وقتی جهل مطلق است.
**و أَمَّا وُجُوبُ الْخُمُسِ فِی الْأَرْضِ اشْتَرَاهُ الذِّمِّیُّ مِنَ الْمُسْلِمِ:** زمینی که ذمی از مسلمان خریده و خمسش را بدهد. «أَبُو عَبِیدَةِ الْحَذَّاءِ» (کفش‌فروش بوده)، «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ: أَيُّمَا ذِمِّیٍّ اشْتَرَی مِنْ مُسْلِمٍ أَرْضًا فَإِنَّ الْخُمُسَ مِنْهَا». یعنی خمسش را از او می‌گیرند. نباید انگار زمین مسلمانان در اختیار ذمی قرار بدهند. برای این کار، خمسش را باید بگیرند. هر ذمی که خرید، پول هم دست مسلمان است، دارد می‌آید. روشن نشده هنوز نپذیرفته. یک بررسی. فردا ان شاء الله جوابش را بیاورم.
**الحمدلله رب العالمین.**
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00