دروس تمهیدیه

جلسه دوم

00:43:50
8

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد اللهم صل علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین.
به نظرم تحقیق این مباحث شیرینی بیشتری دارد؛ اصلاً کار نرم‌افزار ضروری است. امروز، ایشان (امام جمعه، چهارشنبه) قیمت تقدم من شرطیه العامل. کل تکلیف: چرا کسی که حج می‌خواهد برود، هم باید بالغ باشد و هم باید عاقل باشد؟ به خاطر اینکه قبلاً در شروط عامه تکلیف که در این کتاب (کتاب حج) نیامده -ولی ما پارسال آن را با هم خواندیم، اول آن کتاب آبیه- آنجا گفته‌اند که بلوغ و عقل شرط است. مضافاً الی دلالت بعضی از نصوص خاص. (باید اضافه کنیم به دلالت بعضی از روایات خاصه‌ای که مربوط به این مقام است) بر اینکه «حاجی، تو اگر عاقل نباشی، تعلق نمی‌گیرد، واجب نمی‌شود؛ اگر بالغ هم نباشی...».
اشتراط حریت: حریت همیشه از چیزهایی است که هیچ اختلافی در آن نیست و یدل علیه "صحیح الفضل بن یونس عن ابوالحسن" (صحیحه فضل از کاظم علیه السلام) به این علت: «لیس علی المملوک حج ولا عمره حتی یعتق». (مملوک حج و عمری ندارد تا اینکه آزاد شود).
اعتبار توفر نفقات الحج فی تحقق الاستطاعه: اینکه باید هزینه‌های حج را داشته باشد تا مستطیع شود. اگر هزینه‌های رفتن را نداشته باشد، مستطیع نیست. اما اینکه باید هزینه‌های خرج در تحقق استطاعت فراهم شود. اگر هزینه‌های حج را نداشته باشد، مستطیع نمی‌شود.
هشام بن الحکم از امام صادق (علیه السلام): «الحج البیت من استطاع الیه سبیلاً». «ما یعنی بذلک؟ آقا منظورش چیست؟» "مُخَلَّى": «صحیح فی بدنه، مُخَلًّا سَرْبُوهُ، لَهُ زادٌ و راحِلَةٌ، أو سَرْبُهُ سَریعٌ فی بدنه». این مستطیع کسی است که اول، سلامت جسمی داشته باشد، مریض نباشد؛ راه برایش باز باشد؛ مرکب هم داشته باشد. «راحله» یعنی مرکب؛ یعنی هزینه‌های رفتن. «فَزادٌ» هم همین است: در مسیر، خورد و خوراک و اینها را بتواند تامین کند. «سَرُ سر مخلَّّن سَرُ سریحیٍ» به معنای طریق نیست. به نظرم، آن در واقع معنای مسیر و اینها می‌دهد. طریق یعنی راه.
و از آن جهت که احتمال نمی‌رود اراده خصوص عین زاد یعنی تو بلاغت می‌گفتیم تطابق اضافات؟ و راحله. قبل از این سوءتفاهم: ستور، ستور (حیوانات)، معنی حیواناتی که سوارش می‌شدند. «مسلک ممتد» در سوره مخلص. «سَرَبوه» یک مسیری که وا می‌شود، می‌روی. «سراب» گرفت و روی ماهه افتاد! تو مسیری؟. یک مسیر را گرفت. این از این جهت که می‌گیرد، می‌رود یک مسیر مشخص. «مسیری برای خودش مسیر حج». همه که از همه جا که نمی‌رفتند. هر جا که جاده داشته، راه داشته، راه خاص داشته، آن راه اگر باز است باید برود. راه خاص، نه هر راه بیابان‌ها و اینها. مثلاً کوه‌وکمر بخواهد برود، یک راه مشخصی داشته. «عراق زده، از طریق البرّ الی مکه می‌رفتند» یعنی راه بیابانی به مکه. از این راه‌های مشخصی «سراب» یا «راحله». اسم دختر نیست، اسم مرکب است.
و از آن جهت که احتمال نمی‌رود که عین زاد و راحله، خصوص عین زاد و راحله اراده شده باشد. خب، من خود غذایم را ببرم؟ خود نان و پنیرم را ببرم یا پولش را داشته باشم تو هر جا رسیدم بگیرم؟ خود نان را بردارم یا پول داشته باشم تو راه نان بخرم؟ خصوص عین زاد و راحله منظور نیست، خرجش منظور است. باید اراده شود آنچه عام است، مثل ملکیت پول اینها. یعنی من بتوانم پول داشته باشم بگیرم، پول بدهم کرایه کنم مرکب، پول بدهم نان بخرم، پول بدهم پنیر بخرم، غذا بگیرم. پول اینها را داشته باشم، خودش منظور نیست.
و تقید به قید لازمه: قید لازمه را گفته بود. تو متن اصلی گفته بود که «بوجدان نفقات لازمه». یعنی بچه‌ها را بخرم. «نفقات لازم» آنهایی که لازم و ضروری است. «نفقات هدایا» پول ندارم، هزینه‌های هدایای خرج سوغاتی منظور نیست. فان القدرت علیها ناظر به قدرت بر هزینه‌های غیرلازم در صحیحه اخذ نشده. نگفتند که اگر هزینه‌های غیر لازم هر هزینه‌ای. منظور نیست. هزینه‌های لازمه: خرج خوراک، خرج مرکب. اینها را اگر نداشت، مستطیع نیست. نه اینکه آقا من اونجا رفتم مثلاً پول ندارم البیکارم. اونجا مثلاً مکه، عرض کنم که یک ماشین‌های خاصی داشتم. هتلا! بعد مخزن تهرانی‌ها! همشهری عزیز، تیپم بزنم، سفر تفریحی‌ای دیگر. عمره سفر تفریحی، خیلی قشنگ‌تر تمیزتر.
و اما عدم اعتبار هزینه برگشت: لازم نیست برای کسی که قصد برگشت ندارد. فواضح لعدم الموجب له. این که لازم نیست، واضح است به خاطر اینکه موجبش (دلیلی) نداریم که پول برگشت را داشته باشی، با اینکه برمی‌گردی. ولی واجب نیست پولش را داشته باشی. موجبش را ندارد. روز قیامت شیطان می‌آید در گوشت می‌گوید که درباره دوربین مخفی بودی. بلکه ممکن است اینجور گفته شود: «إنما یمکن البقاء فی مکه بلا حرج، بلا موجب، اخذ نفقه الایاب بین الاعتبار فی حق». کسی که می‌تواند در مکه بماند بدون حرجی، دیگر موجبی اصلاً برایش نیست که بخواهد هزینه برگشتش را داشته باشد. اصلاً به دیده اعتبار قانون‌گذاری، قرارداد، حکم، اصلاً نمی‌شود در حق او چیزی را لحاظ کرد که وقتی خب هست، خب برای چی برگردد؟ آنجا راحت است. هیچ حرجی هم ندارد. هزینه‌هایش را هم می‌دهند. خورد و خوراکش هم تأمین است. جایش هم هست. اگر اینطور باشد برگرد، هزینه برگشت هم باید داشته باشد. همین قدر که بتوانی بروی و آنجا هم بمانی، مستطیع هستی دیگر.
بعضی فقها فتوا داده‌اند که مالک شدن در مکه حرام است. خانه. چون می‌فرماید که: «سواء العاکف فیه و الباد». قرآن در سوره حج می‌گوید که: اینجا حریم امن الهی است، مقیم و بیگانه. «عاکف» که از بیرون می‌آید، «عاکف» که اینجا مقیم است و «باد»، «الباد» یعنی کسی که از بیرون، از بادیه، کسی که گذری می‌آید و کسی که اینجا ثابت است، یکسان است. برخی از همین آیه فتوا داده‌اند که یعنی کسی حق تملّک منزل در مکه ندارد و اگر هم گرفت، باید به این قصد بگیرد که هر کی آمد را جای خود بدهد و خوراک از باب کارگزار. و تو خانه دارم نمی‌شود. امانت دستش می‌ماند.
نه! کسی که می‌تواند آنجا برود و ساکن شود. استطاعتش در حدی است که هزینه رفتن فقط. پس اطلاق آیه کریمه شامل نمی‌شود. گفتیم که وقت باید وسعت داشته باشد، یعنی بتوانم خودم را جمع و جور بکنم، راه بیفتم، بروم، به مکه برسم، ایام حج. «سیروره التکلیف، تکلیفا وقت» نداشته باشد، پرواز کند. «و لا تحفظ علی الاستطاعه الی سنه ثانیه لما سیأتی ملزوم تحفظ علیه، ما دام تحققت». بله، قدرت من خارج از طاقت من است تا سال دوم. ولی حالا مثلاً من حج ذی‌القعده بوده، اواخر شوال مستطیع شدم. بانک مثلاً قرعه‌کشی اسفند را آمدند، برنده باش رفتم، برنده شدم مثلاً. خلاصه مستطیع شدم. مستطیع به شرایط الان. دیگر نه مستطیع به بانک شرایط. هزینه‌های رفتن برای امسال را داری یا نداری؟ خیلی کارها می‌شود کرد. از اردن بعضی از عراق می‌روند. برو عراق، از عراق برو. هر راهی که باز است، باید بروی. نگفته: «من قوانین جمهوری...». اگر قوانین جمهوری اسلامی اجازه می‌دهند. بیا. مستطیع شدی. از هر راهی که می‌توانی، پولش را داری، باید بزنی، بیایی حج.
به خاطر آنچه که می‌آید از لزوم تحفظ بر آن «چک آن استطاعت» (تکون الاستطاعه). «متا ما تحققت» هر وقت که محقق شد. شوال که محقق شد، مخصوصاً بعد اطلاق آیت الکرم. چون آیه اطلاق دارد: «لله علی الناس حج البیت». اطلاق دارد، هر وقت می‌توانی، باید بروی.
اعتبار سلامتی: اما اینکه سلامت را شرط دانست بنا بر آنچه ذکر شد، سلامتی که در متن آمده بود، سلامت نفس و مال و از آن؟ می‌شود از همان آیه استفاده کرد. استطاعت بدون ذالک. چون که بدون سلامت استطاعت زن (صادق) نیست، صادق نیست. مضافاً الی الروایات الخاصه. روایات خاصه در این باب داریم. «المتقدمه حضرت فرمود: فی بدن». سفارت جهانی ستاد مالی، روایت آن هم بحث خطر و اینهاست. بحثش.
اعتبار تمکن من استئناف الوضع المعیشی بدون الحرج: عند رجوع؟ شخص بتواند وقتی برگشت، بدون حرج دوباره وضعیت معیشتی را برگرداند به همان وضع سابق. از سر بگیرد کارش را. از دست ندهد وضعیتش را. زندگیش را از دست ندهد. برگشتم. «فعل قاعده نفی الحرج المستنده لقوله تعالی: ما جعل علیکم فی دینه من حرج». قاعده حرج، مال این آیه است. فرمود: ما در دین بر شما چیزی از حرج قرار ندادیم. حرج، مشقتی است که نوعاً قابل تحمل نیست. این را می‌گویند. خیلی از مباحث؟ بابت این آیه و دُنات. بدن و نمی‌دانم، مزاحم اهم. جواب شما این است که منم نمره دادن برایم حرج است. (دون شخصی نیست). خودش به شخص واقعاً تحت فشار قرار می‌گیرند. باهاش تکلیفی که نوع فشار ایجاد کند از نوع برداشته می‌شود. یک وقتی هم هستش که خصوص یک نفر به حرج می‌افتد. آن هم باز آن تو تشریح اشاره میکند می‌گوید که ما در دین برای شما حرج قرار ندادیم. حرج نوعی منظور است. در مورد تک‌تکتان. حالا این تکلیف که کردیم، باز اگر انجام هر کدامش تک‌تک شما را به حرج می‌اندازد، باز از شما برداشته می‌شود. این آیه را مثلاً گفتند که بنی اسرائیل هر وقت جایشان نجس می‌شد، گفتیم دیگر (خواندیم) اینجا می‌بریدند. خب، برداشت. الان طهارت. حالا طهارت یعنی حرج‌آور دیگر نیست. حرج داری.
اینی که شرط دانستند که مزاحمت با اهم نداشته باشد: (علاج لازم للمریض، تأخیر فی قضاء دین لازم، رکوب طاهره مغصوبه). جمله‌بندی این کمال چیزه یعنی خود کمال جمله معترضه. اینی که باید مزاحم با اهم نشود، اول چرا؟ «فللدخول المورد تحت باب التزاحم القاضی بتقدیم الاهم». یک مثال می‌زند. بعد حکم می‌گوید: مثل وقتی که هر چیزی که می‌خواهی به جا بیاوری، مستلزم این است که مثلاً معالجه یک مریض که معالجه‌اش لازم است، از دست برود. خود طبیبی. یا مثلاً باید هزینه‌ها خرج مریضی بشود. حالا انواع مختلف بیماری داری. جان! هزینه‌هایی از همه هزینه‌ها برای یکی دارد می‌شود. اینها مثلاً باعث یا اینکه یک دین لازمی داری که عقب می‌افتد اگر بخواهی با آن پول حج بروی. اینجا چرا اهم مقدم می‌شود؟ به خاطر اینکه این مورد داخل می‌شود در باب تزاحم که در باب تزاحم حکم می‌شود به اینکه اهم مقدم است. تزاحم همیشه دو تا امریه که فعلیت دارد. شارع جفتش را خواسته. ولی در مقام امتثال امکان ندارد هر دو تا را اتیان بکنی. درست شد؟ یک پولی را داری، هم گفته حج برو، هم گفته خرج سلامتی‌ات کن. این فرق می‌کند. یک وقت از باب تزاحم است. یک وقت از باب تعارض است. در تعارض دو تا دلیل با هم تعارض پیدا نمی‌کنند. یک دلیل با یک دلیل با هم تعارض پیدا می‌کنند. در تزاحم دو تا دلیل با هم تزاحم پیدا می‌کنند. در تزاحم، هر دو تا را شارع گفته و امر. هر دو تا را شارع گفته و امر. من نمی‌توانم هر دو تا را امتثال کنم. در تعارض بحث عمل نیست اصلاً. معلوم نمی‌شود جفتش را شارع گفته باشد. یک حجت با یک لاحجت درگیر تعارض. تو عنوان «کلاس منفجر» شما سطح طاقت ما رو لحاظ کن.
«فإن دلیل الحج و دلیل الواجب الاخر» مطلق است. آنی که می‌گوید برو حج و آنی که می‌گوید زکات بده یا آنی که می‌گوید مثلاً نفقه بده یا هر چی، یا آنی که می‌گوید برو دنبال سلامتی. اینها جفتش مطلق است. سر وقت خودش هم درست است. باید انجام بدهی. اینجا با همدیگر در مقام امتثال تزاحم بینهما دارند. ولی در مقام امتثال تزاحم بینش ایجاد شده. تزاحم بینهما فی مقام امتثال. در مقام تشریع تزاحمی ندارند. در مقام امتثال.
«حال اذا توقف الحج علی ارتکاب محرم»: همچنین از مسائلی است وقتی که حج متوقف باشد بر انجام محرمی. «کرکوب طائره مغصوبه». مثل اینکه سوار یک پرنده غصبی بشوی. «تایر» منظور هواپیما. «مورد یدخل تحت باب التزاحم فیقدم الاهم». این مورد داخل می‌شود در باب تزاحم و کدامش مقدم می‌شود؟ اهم. که اهم این است که ترک ملاکش سنگین‌تر است نسبت به حج. چندین چیز داریم. برای «ارباب هفت» هشت تا قاعده داریم برای اینکه تشخیص بدهی که کدامش را باید انتخاب کنی. خیلی بحث‌های خارجاینها را کار کرده‌ایم. چند سال پیش، جزوه‌اش را باید داشته باشم. یکیش بحث این است که ملاک کدام قوی‌تر است. یکی بحث این است که خب ملاکات تقدیم اهم در حج. اصلاً خود عنوان استطاعت چون مهم است. طرف اصلاً مستطیع می‌شود یا نمی‌شود؟ یک بحث اختلافی جدی که اگر من مزاحمی داشتم، اصلاً مستطیع می‌شوم یا مستطیع نمی‌شوم؟ و اگر اتیان کردم، حج درست است یا درست نیست؟ که اگر مثلاً من یک اهمی بود در عین حال حج رفتم. ایشان می‌گوید مصداق حج الاسلام هست. خیلی‌ها گفتند این حجی که رفتی ثواب بردی. حرام نبود. ولی هنوز مستطیع نبودی. باید یک بار دیگر بروی حج. مبتلا به از این گناه کردی یا نکرده‌ای. بر فرض اینکه گناه نکرده هم باز خیلی‌ها گفتند درست است. گناه نکرده رفته، عاصی به حسب آن ترک اهم، نه بابت حجی که رفته. حجی که رفته گناه نکرده. حجش باطل نیست. حجی که رفته باطل نیست. ولی آن حجی که برای مستطیع می‌خواهند اینچنین نیست. اختلافش همین جاست.
حالا ممکن است ظاهر کلام ایشان این را بگوید. ولی اختلافی است. حج الاسلام. اینی که حج. این حجی که می‌رود با اینکه اهم را ترک کرده. «عند ترک الاهم». باید می‌رفتی جهاد. رفته حج. جهاد نرفته، رفته حج. باطل. یکی از ثمره‌اش چیست؟ اگر باطل باشد، نمازهایی که می‌خواند را باید همه را به جلو بوده. این سفری که رفته سفر معصیت. یکی از ثمره‌اش این است. اگر سفر، سفر معصیت بشود. حالا حج را اتیان کرده، درست، ولی باید نمازش را آنجا شکسته بخواند. حج می‌رود، سفر معصیت.
«لازم هو باب التزاحم بخاطر اینکه آن لازم، باب تزاحم است بنا علی إمکان فكرة الترتب». بنابر اینکه شما قائل به نظریه ترتب باشید -اگر قائل به نظریه ترتب بودید- این حجی که طرف رفته، درست است. ترتب چی می‌گوید؟ ترتب می‌گوید اگر اهم و مهمی با هم تزاحم داشتند. مثلاً حفظ جان مسلمان در برابر نماز. به ترتیب. مسلمان، کدام اهم است؟ رفتیم مثلاً یک باغی تو طرقبه. یک بزرگوار افتاده رفت تو ساختمان. دفعه سوم رفت، دست خالی آمد. دفعه چهارم دست خالی آمد. دفعه پنجم دست خالی آمد تا ساختمان ریخت. گفتند چیکار می‌کردی؟ مادر خانم داشت می‌سوخت، من نماز می‌خواندی. نظریه ترتب می‌گوید اگر اهم را رها کردی و مهم را انجام دادی، نسبت به اهم معصیت کردی. نسبت به مهم، ساعت مهمی که انجام دادی، درست است. ولی بابت آن یکی می‌خوری. بله. این نظریه ترتب است. می‌گوید او که رفت، می‌آید. حالا تو این یکی را نمی‌خواهی انجام بدهی. نمی‌خواهی حفظ جان کنی. خیلی خب، مترتب می‌شود. الان تو این یکی بعدی. این نظریه ترتب به نسبت مهم میگوید. شما نمی‌خواهد نماز بخوانی. بله. این کاملاً اختلافی است.
نظریه ترتب. آن‌ور ماجرا، نظریه ضدّ. که حمله به شیء، نهی از ضد را مستلزم میداند. (که وقتی می‌گوید این را انجام بدهی.) اگر گفت اهم را انجام بده، یعنی دارد نهی می‌کند از مهم. مستلزم عدم جواز نماز خواندن. یعنی دارد نهی می‌کند از صلات فی زمان أهم. این نظریه ضد. نه نهی از ضد نکرده. امر به شیء کرده. امر متعین شده. درجه پایین‌تر. دومی را انجام بده. حرام است اگر انجام بدهی. این دو تا نظریه است. خب، پس بنا بر نظریه ترتب، اگر من اهم را رها کردم، رفتم حج. جهاد را رها کردم، رفتم حج. درست است، طاعت. ولی نظریه ضد چی می‌گوید؟ حج حرام است. خب! «مشروطاً بترک الاشتغال بالاهم». چون گفته بود که این نگفته بود اگر خواستی انجام بدهی. یعنی یکی که واجب شد، نهی از آن ضدش. وقتی یکیش فعلیت پیدا می‌کند، فعلیتش مشروط به اینکه مشق اشتغال به اهم نداشته باشی. اگر مهم‌ترین نبود، مهم انجام بدهی. حالا می‌گوید مهم‌تر هست، نمی‌خواهم انجام بدهم. اشکال ندارد، مهم را انجام بده. نظریه ترتب: «اشتغال به یترتب علیه المهم صحیحاً بالامر الترتبی». خب حالا که من نمی‌خواهم انجام بدهم. من اشتغال الان به اهم ندارم. یک وقت اشتغال ندارم، یعنی تکویناً برایم مهم‌ترین پیش نیامده. مهم‌ترین پیش آمده، نمی‌خواهم انجام بدهم. جفتش اشتغال است دیگر. می‌گوید در هر صورت وقتی اشتغال به اهم نداشتی، مهم برایت فعلیت پیدا می‌کند. باید انجام مهم. اینجا صحیح می‌شود با امر. «مصداق عند تخلف غیر ذالک». تو بقیه‌اش اگر در غیر بحث مزاحمت، اگر من می‌رفتم، اصلاً مصداقی برای حج محسوب نمی‌شد. یعنی پول نداشتم، می‌رفتم. اینی که الان رفتم، اصلاً مصداق حج، یعنی مستطیع نبودم. وقتی مستطیع نباشی، مصداق حج محسوب نمی‌شود. نه یعنی که حرام است. یعنی حج هنوز به گردنت است. حج را اتیان نکردی. بعداً هر وقت مستطیع شدی، باید حج بروی. من پول قرض کردم، رفتم. یک وقتی رفتم، آمدم اینجا به خاک سیاه نشستم. خب، باشد. هرچیزی که رفتی خدا قبول کند. ولی مصداق حج الان برایت نبود. درست شد؟ چون مستطیع نبودی.
مزاحمت با اهم، تزاحم قضا کدام؟ نهی از این داخل وقتش که داشته. نهی از آن خارج وقتش که نداریم. خود همان هم واجب موسعه. نهی از آن الان دارم. حالا آن هم بله. «عدم تحقق عند تخلفه». به خاطر اینکه اینها اخذ شده در موضوع حج الاسلام. استطاعت بود. همه این قیود، قیود استطاعت بود. که لازم می‌آید از آن عدم تحققش هنگام تخلفش. یعنی اگر آن موضوع تخلف کرد، حجش محقق نمی‌شود. وقتی مستطیع نبودی، حجی که به جا آوردی، حج نبوده. بابت اعمال عبادی بهت می‌دهند. نرفتی، محقق نشده. علت تحقق حکم چی بود؟ نماز ظهر بخوانم. ما که خواندیم. آنی که شما می‌گویید بحث چیز است، تسامح در ادله. بله. حالا یک بحثی که کاری که امر توش نیست، شما انجام بدهی، ثواب دارد یا ندارد؟ ببخشید این اختلافی است.
«بخلاف عدم مزاحمه غیر ذالک» (ذالک به ترک اهم می‌خورد). «عند ترک الاهم». غیر از آن ترک اهم هر چیزی دیگر. بقیه شروط را نداشته باشد، دیگر مصداق حج نیست. چون مستطیع نیست. «بخلاف عدم مزاحمت بالاهم». ولی اگر حالا مزاحمت با اهم پیدا کرد، «لم یوخذ کذالک». جدید. مزاحمت قید موضوع نیست. قید امتثال است. در مقام امتثال نباید مزاحم اهم داشته باشی. نه اینکه اگر مزاحم اهم نبود، مستطیع می‌شوی. به استطاعت ربطی ندارد. مزاحم اهم باشم، باز مستطیع شدی. پیدا کرد. فقط بحث این بود که الان با اینکه مستطیع شدی، من ازت حج نمی‌خواهم. من از فلان کار را می‌خواهم. نظریه مزاحمت از باب تزاحم فقط اهمیت دارد که با اهم مواجه نشود. نه از باب موضوع حکم. اگر انجام داده. هرچند بابت ترک اهم. البته نظریه ضد می‌گوید موضوع برداشته شد. استطاعت را ازت گرفت. از هم که آمد، گفت اصلاً تو الان مستطیع نیستی. تو باید بروی جهاد. نظریه ضد این را می‌گوید.
نظر آیت الله جوادی در بحث سوره کهف خیلی نکات زیبایی فرمودند در مورد بحث تزاحم. چون همه ماجرای موسی و خضر تو بحث تزاحم بود. تزاحم و اهم. گفت چرا می‌کشی. قطعاً از این فهمیده می‌شود ترتب. اینکه یعنی حضرت موسی به مهم داشته عمل می‌کرده. حضرت خضر و اهم. اگر هرچیز اهمش باشد، مهمش را دیگر نشود اتیان کرد. که الان کارهایی که موسی می‌گفت، همه خلاف بوده. «فوق کل ذی علم علیم». درست است. ولی یک اهمی اینکه من انجام دادم، حق با تو است. کبرا یعنی تو جایگاه من قرار بگیری. منم می‌دانم که این مهم است. یعنی حق را به او داده می‌دهد نسبت به این تصمیمش چاپ نشده.
هذا و هناک رأیون: لعل المشهور، اینجا یک نظریه و شایدم مشهور باشد. «یری أن عدم المزاحمه بواجب آخر». (گفتیم نظریه مشهور می‌گوید که خود مزاحمت نداشتن با یک واجب دیگر، این خودش قید موضوع است). که اگر واجب مهم‌تری الان آمد، اصلاً مستطیع نمی‌شوی. نظریه مشهور این است و لازمه‌اش انتفاع استطاعت رأساً. مزاحمت، که اگر مزاحمت آمد، اگر جهاد آمد، اصلاً دیگر تو مستطیع نیستی الان برای حج. «و من ثم عدم وقوع حج». حج اسلام. از اینجا دیگر حجی که رفتی طبق نظر مشهور به این دلیل اسلام نبوده. تحصیل استطاعت هم واجب نیست. مقدمه الوجود. «لا» آنی که باید رفت، تحصیلش کرد. مقدمه چیست؟ واجب است. نه مقدمه وجوب. تحصیل مقدمه وجود. من کاری بکنم که بالغ بشوم. زوُر بزنم بالغ بشوم. مقدمه وجود، واجب. ولی مقدمه واجب، واجب. یک بحثی است بین برخی از سیاسیون. بحث قشنگی هم که انقلاب که مثلاً نیاز دارد به روشنگری و فعالیت سیاسی و اینها. فعالیت و فلان. می‌گویند شرایط نبوده. چرا علمای قدیم انقلاب، این شرایط مقدمه وجوب بوده، مقدمه واجب بوده. امام مقدم واجب است.
الحمد لله رب.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00