متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
«و یا و ان لم یتغیر امتداد الموقف الی الزوال، الا ان ذالک ورد و هو دیدیم که موقف اضطراری را فرمودند که کسی که در واقع از مُشعر جا مانده، به عرفات نرسیده، به مُشعر نرسیده، مردم رفتند به سمت مِنا.»
«من افاض من عرفات الی منا»؛ از عرفات مستقیماً میآید (عرفات در واقع جا نمانده از عرفات، صاف میآید منا)، جان مُشعر نرسیده، «فلیرجع ولیقف بها»؛ باید برگردد و بیاید مُشعر. «ولیقف بها»؛ وقوف کند در مُشعر. «و ان کان قد وجد الناس قد افاض افاضوا من جمع»، ولو اینکه هیچکس از مردم در مُشعر نمونده باشد. بله، جمع، جمعه، مشعر، مزدلفه، همه اینها اسمش است.
خب، این روایت هرچند قید نزده، امتداد موقف تا زوال را بحث ظهر در روایت نیست، مگر اینکه آن وارد شده درباره کسی که دو موقف را درک نکرده. کجا بود؟ عرفات، مشعر. از عرفات بیاید به مشعر، در واقع اینی که در مورد مشعر گفته شده شامل هر دویشان میشود، و هو برای اینکه بگوییم آقا این موقف اضطراری کفایت میکند.
«ففی صحیحة عبدالله بن المغیره»: (به دست عبدالله اینجوری آمده) «جاء انا رجل بمنا»؛ یکی آمد پیش ما در منا. «قال انی لم ادرک الناس بالموقفین جمیعاً»؛ گفت: من به مردم نرسیدم و مردم را در هیچکدام از دو موقِف قبلی (عرفات و مشعر) درک نکردم. «فدخل اسحاق بن عمار علی ابی الحسن علیه السلام»؛ اسحاق بن عمار بر امام کاظم (علیه السلام) وارد شد. «فسأله عن ذلک»؛ از حضرت در این باره پرسید. «فقال اذا ادرک مزدلفه وقف بها قبل ان تزول الشمس یوم النَهر»؛ حضرت فرمودند که همین که مزدلفه را درک کند، آنجا وقوف کند قبل از اینکه خورشید در روز عید (روز عید قربان، روز دهم) قبل از اینکه خورشید در آن روز زوال کند که میشود اذان ظهر روز عید قربان. تا قبل اذان ظهر عید قربان در مشعر باشد، حج را درک کرده. دیگر مواقف اضطراری تا همانجاست، یعنی تا مشعر. فقط برساند خود را تا ظهر عید به مشعر برساند. تمام! انگار مشعرالحرام را اگر درک نکند تا ظهر، اگر درک نکند تا موقع چوب مست.
«ثم ان المراد بالرکن فی المقام ما کان ترکه عن عمده»؛ اینجا وقتی گفته میشود رکن، رکن در این مقام چیست؟ آنی که ترکش عمدی باشد. بحث یک رکن داشتیم، بحث وجوب داشتیم. «و من دون اضطرار موجباً لفساد الحج». اگر از عمد دیر رسید، از عمد نبود، از عمد زودتر رفت، هر کدام از اینها عمداً وقوف نداشت، نه اینکه شرایطی پیش آمد، نه، عمداً، عمداً وقوف نداشت. این حجش فاسد است. رکن حجش آسیب دیده. مضطرب نباشد دیگر. بله، از عمد، ترکش عمدی باشد اضطراری هم طریق توضیحیه دیگر. «اما اذا کان عن اضطرار فلا یوجب الفساد»؛ اما وقتی اضطراراً جا مانده و عمل کرده، این دیگر موجب فساد نیست.
«لأن ذلک لازم دلالة صحیحة معاویه بن عمار علی تشریع الموقف الاضطراری اکتفاء به»؛ به خاطر اینکه این لازمه دلالت صحیحه معاویه است. لازمش چه بود؟ آنجا بحث اضطرار را مطرح کرده بودند دیگر. آنجا بحث این بود که لازمه دلالت صحیح معاویه بر تشریع موقف اضطراری و اکتفا به آن موقف، و اینکه حضرت اینی که فرمودند ناظر به همان بحث اضطرار است. لازمه دلالت صحیحه این است که دارند موقف اضطراری تشریع میکنند از باب اضطرار. لازمه صحیحه این است که از باب اضطرار دارند میگویند دوباره برگردد و اکتفا به این موقف بشود.
«رمیه جمرة العقبه بعد الافاضه من المزدلفه الی منا یلزم لزم رمی جمرة العقبه فقط فی الیوم العاشر بین طلوع الشمس و غروبها». (بعد از اینکه از مزدلفه حرکت کردند، رفتند به منا، لازم میآید که آنجا جمره عقبه را رم کند. ...) آمد زخمی بود و گفت: «چرا اینجوری هستید؟ گفت: همه سنگ پرتاب کردم. در روز نامرد، نزن ما با هم رفیقیم».
«فی الیوم العاشر»؛ شیخ محمدتقی عاملی دو بار این خواب را دیده بودند. استاد آیت الله جوادی آملی، قاضی بودند، دو باره خواب دیده بودند که با شیطون دعوایشان شده. بعد یک بار با شیطون گلاویز میشوند، انگشتش را گاز میگیرد، از شدت درد انگشت خودشان بیدار میشوند. «تو چشمش از شدت درد چشم خودشون بیدار...» چطور چشم شیطون به چشم خودشان! شیطون همینجاست، جای دیگر نیست. «فی الیوم العاشر بین طلوع الشمس و غروبها». امام رضا (علیه السلام) گفته بود: آقا نفسم را کنترل کنید. من خودم شیطون را بلدم بزنم، شما نفس من را فقط بگیرید.
«الیوم العاشر بین طلوع الشمس و غروبها». در روز دهم که میشود روز عید قربان، بین طلوع خورشید و غروبش باید جمره عقبه را رَم کند. «الا لمن استثنی کما تقدم»؛ مگر برای کسانی که استثنا شدند، که اینها زودتر میرفتند. چه کسانی بودند؟ زنان و ضعفای زودتر میرفتند و رَم میکردند. اینها شب عید میرفتند.
«بسبع حصایات عن قربت»؛ هفت سنگریزه با قصد قربت پرتاب میکند. «واحده تلو الأخری لا دفعه»؛ یکییکی، نه اینکه هفت تا را بیندازد و برود، یکییکی، پس از دیگری میاندازد نه یکدفعهای. «من احراز وصولها الیها»؛ و باید احراز کند که این سنگ با رَم که انداخت به آن در واقع جمره رسید. کامل آن شاید آدابش باشد. فرداش، آن یکی پس فردا. «تکون من الحرم»؛ این سنگها هم باید از محدوده حرم باشد. (کلاس عجایب!) واقعاً همین است که این همه آدم میرود و همه هم سنگ دارند. حج واقعاً بعضی چیزهایش اعجاز است. یکیاش همین که همه هم هفت دانه سنگ، آن زمینی که در طول سال میگویند سنگ ندارد. این جوری شنیدم، همین زمین منا و اینها. میگویند که به محدوده حرم، سنگریزه تویش کم است.
«المعتبر المشهور ان تکون ابکار»؛ سنگها قبلاً استفاده نشده باشند. بله. «أما وجوب رمی جمرات العقبه یوم العاشر»؛ اینی که واجب است روز دهم جمره عقبه را بزنند. سه تا جمره است دیگر. جمره وسطی دارد و جمره ... جمره عقبه، جمره وسطی، آخرش است. «فمما تقتضی السیره القطعیه المتوارثه علی فعل ذلک بنحو لزوم»؛ از چیزهایی است که سیره قطعی متوارث بر فعل آن به نحو لزوم اقتضا دارد. اول و وسطا و همان منطقه عقبه. حضرت ابراهیم سه بار سنگ زده بوده. سه تا سنگ اول عقبه بود. بله.
سه تا از چیزهایی که اقتضا دارد آن را سیره قطعیه متوارثه بر فعل آن به نحو لزوم. (بزرگش کردند دیگر. حالا از باب اضطرار و اینها نمیدانم.) حالا فعلاً که ظاهراً معجزه میدانند مرا. انشاءالله میرویم. از دست اینها در میآوریم. درک حضرت وقتی میآیند دست اینها را قطع میکنند. اولین اقدامی که حضرت انجام میدهند در کنار کعبه این است، دستِ .... حالا درباره حکومت آلِ فلان، تعبیر روایت «دست اینها را قطع میکنند به کعبه آویزان میکنند». میفهمند. «هؤلاء سراق البیت»، اینها خانه را دزدیده بودند. «خانه خدا را دزدیده بودند». «سارقة سارق الکعبه، سارق الحرم». واقعاً همین است، یعنی قشنگ هر جا بحث نشانههای الهی را یک جوری .... واقعاً آنجا کنار کعبه، آنقدر این برج ساعت اینها عجیبغریب است، اصلاً کسی به کعبه توجه نمیکند. .... عجیبغریبی ساختند آنجا. بعد قشنگ هم نشانههایش همه نشانههای همین است که آقای رائفی پور میگوید.
«ابی بصیر المتقدمه»؛ میشود این را از آن صحیح گذشت. (هم جواد رائفی پور دقیقه ۳۳ سخنرانی: «چرا فلان اتفاق...») «الدلت دلت علی ترخیص رسول اکرم صلی الله علیه و آله للنساء فعل الأفاضه». جمع بچههای رسانه بودیم، اربعین یکی دو سال پیش. یکی نشسته. ریش دارد ولی روسری هم دارد! دقت جالبی بود. خوشم آمد.
«ترخیص رسول الأکرم للنساء فی الإفاضة»؛ دلالت دارد بر ترخیص پیغمبر، که پیغمبر رخصت دادند برای زنان در افاضه به لیل، و رمَیَت جمرةَ العقبه. اجازه دادند شبانه اینها بروند و رَم کنند. «فإنّ المقصود من الجمرة المعرَّفه المعرفه بلام العهد، جمرة العقبه». آنی که مقصود شده است، جمرهای که الف لام عهد دارد، همان جمره عقبه است. (نه، روایتش مورد اشکال بود، «رمَیَت الجمرة» همین ۵ کلمه قبلی «رمَیَت الجمرة»). الف لامش، الف لام عهد (پرانتز گفته بودند: جمره که میگفتند عهد ذهنیشان، حالا یا عهد ذکری هر چه بوده، بین اینها بوده که جمع خالی که با الف لام می گفتند عقبه را شامل شود).
«و ترخیص المذکور المذکر، و ترخیص المذکور المذکر یدل علی وجوب...». (خیلی غلطملط زیاد دارد. کتاب شرح ندارد. باید با همین غلطش بخوانی. بعد تو بفهمی و توضیح هم بدهی.) بعد ویرگول گذاشته. «یدل یدلُّ علی وجوب ذلک نهاراً». این ترخیصی که آورده دلالت دارد. ترخیص که ذکر شد دلالت دارد، این رَمی جمره در روز واجب است. ترخیص کردند، یعنی اجازه زودتر انجام میشود. پس وقت وجوبش کی بوده؟ روز بوده. از باب ترخیص، شب قبلش را هم اجازه دادند. کدام بحث؟ رَم. ترخیص کردند. ترخیص را دارد که زودتر راه بیفتند. زودتر راه بیفتند، دلالت نداشت که بقیه نباشند. ترخیص کرد که شب بزنند، اشکال ندارد. حکم اولیه مال نهار است. آنجا میگوید: زنها را زودتر راه بندازید بروند که به ترافیک نخورند. خب، یعنی بقیه چی؟ بقیه حتماً باید از آن موقع باشند؟ از اول روز باشند؟ نه. بقیه هم زودتر مفهومی ندارد. در مقام تهدید نیست. اینجا دارد ترخیص میکند. پیغمبر برای اینها ترخیص کرد شب رَم کنند. ترخیص کرد شب رَم کنند. ترخیص کرد، یعنی حکم مال الان نبود. (در مقام وقت، اینجا الان در مقام تهدید است. در مفهوم گیر افتادهاند که مهم بود.) مقام تهدید بود. وقت در مقام تهدید است. گفتیم غایت اگر تهدید داشت، مفهوم دارد. وگرنه غایت در حکم اولیه اش مفهوم نیست. عدد اگر تهدید داشت، مفهوم دارد. وگرنه عدد مفهوم ندارد. همین بحثها در اصول بود دیگر؟ کجا را بیانگر مجاورت رَمی جمره؟ وقتش کی بوده؟ وقتی میفرماید ترخیص کرد که شب بشود، اینها بیندازند، یعنی وقتش کی بوده؟ ضعفا. پیامبر هم افاضه را در شب ... صحبت در مقابلش شروع. اول وقوف کیست؟ گفتند از آن نمیشود اثبات کرد. در مقام تهدید نبود آن روایت، در مقام تهدید نبود نسبت به اول وقوف. ولی نسبت به اول رَم در مقام تهدید دارد میگوید در شب. معلوم میشود که اصلاً رَم مال روز است. «اذ هم نهاراً رخص فی ذالک»؛ به خاطر اینکه از ازدحام در روز ترس بوده. برای همین در شب اجازه دادند که بین طلوع شمس و غروبش رَم کنند.
«اما انه رمی الرمی بین طلوع الشمس و الشمس، فلصحیحة منصور بن حازم أبی عبدالله علیه السلام»؛ به خاطر صحیحه منصور است از امام صادق (علیه السلام): «رمي الجمار من طلوع الشمس الی غروبها». که این سنگها را باید از طلوع شمس تا غروب پرتاب کرد. نه «بکوب». از طلوع تا غروب، به حساب اندازه هفت تا سنگریزه.
«فمتسالم علیه بین المسلمین»؛ بین مسلمین اجماع است بر این حج که این همه بگیر و ببند و کی کجا باشد. آن وقت اینجا بش... همه اینها با هم، تازه آخر قبول بشود یا نشود. بعد میفرمایند: «یک کربلا که میروی، هفتصد حج مقبوله با پیغمبر داری». آن چیست؟ این چیست؟ متخصص لوبی مثل باب حکومت و ورود مثلاً تزریق بشود. «مفهومش لمن زار الحسین بن علی علیه السلام». اگر بداند که زائر چی دارد: «لو یعلم زائر الحسین، لو یعلم زائر...»؛ اگر زائر بداند خدا بهش چی میدهد، «لمات شوقاً»؛ نمیتواند تحمل کند. برای اینکه کعبه و ظاهر زیارت کربلا عجیبغریب است.
«و متوارث یداً بید من النبی صلی الله علیه و آله و سلم»؛ دست به دست از پیغمبر رسیده. «و ممکن استفاده معاویه بن عمار و أبی عبدالله علیه السلام»؛ میشود استفاده صحیحه معاویه از امام صادق (علیه السلام): «اخذ احد و عشرین حصاه فحساب فرما بها فزادت واحده». درباره مردی که ۲۱ سنگریزه انداخته بود. یکی اضافه آورده بود. ۲۱ برداشته بود. همه را انداخته بود. یکی اضافه آورده بود. ۲۰ تایش را انداخته بود. (سه تا، هفت تا بوده.) ۲۱ایش را برداشته بود. رفته بود سه تا رَم زده بود. یکی اضافه آورده بود. کدام جمره؟ فالش جمره نمیداند که کدامش ... ناقص بوده. از کدام یک از این سه تا؟ کدام یک از هفت تا را کامل نزده؟ کامل نزده. «قال فلیرجم فلیرجع ولیرم کل واحده بها بحساب». برگردد هر کدام را یکی یکی بیندازد تا فراغ یقینی حاصل بشود.
خیلی واضح بوده برای همه، همه به نحو قطعی بهش عمل میکردند. درجه وضوح نیست دیگر. بعضی چیزها یعنی اصل اینکه رَمی جمره بوده دیگر خیلی واضح بوده، همه انجام میدادند. مقید بودند. جزو واضحات ... ظرافت. اگر آن روح حاکم بر عبودیت ... عبودیت، سختگیری. بالاخره شریعت ضابط میخواهد دیگر. ببینید، روح مدرسه آمدن درس خواندن است، یعنی مدرسه میآیند که درس بخوانند. روح کلیاش این است. ولی میگویند: «آقا تا ۳۱ شهریور اگر بچه شما به دنیا آمده امسال ثبتنام میکنیم. از ساعت ۲۴، ۳۱ شهریور یک دقیقه رد شده باشد میرود سال بعد.» اگر بگوید: «آقا این الان ۲۴ و ۲ دقیقه به دنیا آمده.» سال بعد. یک روز و بگیر. درست است روح کلی دارد ولی شما با آن روح کلی نمیتوانی همینجوری درش را وا بگذاری هر کی خواست درس خواندن. شما ۸ آبان دیگر چقدر جدی بگیریم. هر جا تشریع و قانون کسر و انکسار میخواهد یک جای دیگر باید ببرد. ولو روح کلیاش سر جایش هست. حالا کار سختش اینجاست که شما مقید به آن ضابط باشی در عین حال متوجه .... قشنگ از خواب پرید. کجا درگیر اعمال حجاً؟ اینها دیگر از ... انگار آمدند که این اعمال را بپرستند. نیامدند خدا را بپرستند. یعنی گاهی اصلاً آدم یادش میرود برای چه آمده بود. آنقدر درگیر جزئیات میشود. بله، توجه همزمان داشتن، جمع وحدت و کثرت است دیگر. همه عظمت حج به همین وحدت در کثرتش است. بله. لذا فرموده که کسی نحو زیاد درش ورود بکند: «و من الخشوع الخشع»؛ روایت عجیبی. نماز درگیر یا اعرابش میشوی یا درگیر تجویدش میشوی. دیگر خشوع ازت گرفته میشود. تلاقت جالبی. «علم حجاب اکبر»؛ ولی حجابی است که ازش ناگزیرم وارد بشوم و ازش رد بشوم.
«بکاء بقی النهار و ان کانت واردت فی رمیه ما بعد الیوم العاشر، الا انه لایحتمل الفرق بین رمی جمرات العقبه مستقلاً یوم العاشر و بین رمیها مع ....» خیلی گریه کردم. گفتیم اگر هفت تا را کم گذاشت، بعد به هفت تا قطعاً برسد. خب، میگویم: آقا این مربوط به مجموعه سهتایش است، مال بعد از روز عید هم هست. میگوید: باشد. درست است که این روایت وارد شده درباره رَمی بعد از روز دهم. یعنی طرف روز دوازدهم، ۲۱ایش تمام شده دیگر. دوازدهم تمام میکند. روز دوازدهم دیده یکی کم گذاشته. مربوط به ۲۱ ولی احتمال نمیرود که فرقی باشد بین رَمی جمره عقبه که روز دهم دارد مستقلاً انجام میشود، و بین رَمیش با آن دو تا جمره دیگر که در دو روز بعدش انجام میشود. که بگوییم اگر آن دو تای بعدی آمد، حالا هر کدامش باید هفت تا باشد یا نباشد. وقتی حضرت تأکید کردند که هر کدامش باید هفت تا باشد، (اگر بیندازد)، هر کدامش هم مستقلاً باید ۷۰ باشد. احتمال بد است فرقی را بین روز دهم مستقلاً در مورد در مجموع سه روز. روشن است دیگر. آنهم که خیلی ورود بکند در ادامه الان که خواندید «من فیض» توضیح داده. «تفسیر دیگر دارد از این روایت». ایشان مطلق علوم را میگیرد. نحو را میگوید. به نظرم المیزانی یک جای «جو» مانع توجه ... توجه به حس بندگی. درگیر همین روابط و ضوابط و اینجایش اینجور نشود. این هفت تا شده. این قشنگ بخور. و آنقدر درگیر اینها میشود دیگر. مشغول خبر. این تجویدش چی شد؟ این قرائتش چی شد؟ و منظورش این است که علم نحو منادای چیچی، آن الف لامش کجا میآید؟ این الان فاعلش کجاست؟ آن خبر مقدمش چیست؟ «در قرائت و دعا گفته بود احتمال اراده به نظر میآید». توضیح بحث روش کلی تحصیل علوم حوزوی. جلسه ... همه را خواندیم.
«توضیح وم اعتبار القربه»؛ اینکه قصد قربت لازمه. «فلما تقدم فی الطواف»؛ به خاطر آنچه گذشت در طواف. به همان دلیل که در طواف قصد قربت لازمه، در اعتبار التوالی و پشت سر هم باشد. «فلایمکن فلا یمکن استفادته استفادتهُ من النصوص به شکل صریح». نمیشود این را از روایات به شکل صریح استفاده کرد. «اثباته اثباتهُ از سیرة المتوارثة علی فعل ذلک به نحو لزوم»؛ مگر اینکه کفایت میکند برای اثباتش همین سیرهای که متوارث بوده، به ارث رسیده، دور به دور بر آن به نحو لزوم که باید همه متوالی سنگها را بیندازند. «وقد و قد یؤید ذلک الروایات الدالة علی استحباب التکبیر عند رَمی کل واحده و رَمّیها خذفاً». این مسئله را تأیید میکند روایاتی که دلالت دارد بر اینکه هر کدام از سنگها را که انداختی مستحب است یک تکبیر بگویی. جداجدا بیندازی. و اینکه پاورقی گفتهاند و اینکه مستحب است که خذف کنی. خذف یعنی چی؟ خذف یعنی اینکه سنگ را بگذاری روی شستت با انگشت سبابه پرتاب کنی. این مستحب است. هفت تا نمیتوانی دیگر. «اجزای رَم، دفعة واحده یلزم الاکتفاء به تکبیر واحد و عدم امکان». اگر میشد هفت تا را با هم انداخت دیگر یک تکبیر و کفایت میکرد. چرا گفتند بعد هر دانه یک تکبیر؟ معلوم میشود که دانههایش جداجداست. بحث فاصله «تلوا» گفته بود دیگر. «واحده تلو الأخری». یکی پشت دیگری. نه از جهت زمانی هیچ وقفه ... که لازم بیاید اکتفا به واحد و عدم امکان تحقق خذف. اگر بخواهد او را سرانگشتی بیندازد دیگر خذف محقق نمیشود.
«احراز الاصابه»؛ اما اینی که شرط است که اصابت احراز کند. چراغ اصابت، همان که باید احراز کند اصابت را. «فلأن المطلوب رمی الجمره لا مطلق الرمی». مسابقه تیراندازی یا نه. «و الاشتغال الیقینی». آره جالب است که سنگ خودت را پیدا میکنی. «اشتغال داستانی از ماجرای جالبی». اشتغال یقینی فقط میسوزانمتان. «استدعا دارد فراغ دیشب». یک دانشجو آمده میگوید که: «گناه نکن من خودم میآیم». اشتغال یقینی استدعا دارد فراغ یقینی را. یقیناً ذمه ما مشغول است، به رَم و باید فارغ بشود. «مضافاً الی استصحاب عدم تحقق الاصابه الواجبه». اضافه به اینکه استصحاب میکنیم محقق نشدن اصابت واجبه را. تا قبلش سنگی نرسیده بود. از ما به ... اگر احراز نکردیم همان نرسیدن را. نه، دیگر کلاً باید احراز بشود. تا به یقین، یقین سابق، آنی که از جانب من سنگی به جمره نخورده. سابقهاش لایق نمیآید، یقین سابق حساب میشود برادرم.
«است مطلوب شهر»؛ مطلوب شارع، آنی که شارع طلب کرده این است از روایات، از سیره، از همش. دُون الوضع: سنگ را بگذاری، سنگ را بچسبانی. باید بیندازی. قرار دادنش نیست. انداختن است. اصابت به رَم لازم است، نه وضع. «أحدهما مغایر للاخر»؛ به خاطر اینکه یکی از اینها مغایرت دارد با دیگری و «بالوضعه بالوضع لا یستحق یستقیم عنوان رمی المطلوب». اگر وضع کرد دیگر نمیگویند رَم کرده. عنوان رَم صادق نیست. ولی عکسش، هر رَمی وضع هست؟ نه. بحث خواستن، میخواستند. اگر وضع کردی رَم محقق نشده. اینها دلیل ندارند. از کجا الان من این را ... مغایرت مغازه. پول را روی میز طرف بگذاری با پول پرت کنی به دستم. گذاشتم روی صورتت. الحمدلله رب ....
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
«و یا و ان لم یتغیر امتداد الموقف الی الزوال، الا ان ذالک ورد و هو دیدیم که موقف اضطراری را فرمودند که کسی که در واقع از مُشعر جا مانده، به عرفات نرسیده، به مُشعر نرسیده، مردم رفتند به سمت مِنا.»
«من افاض من عرفات الی منا»؛ از عرفات مستقیماً میآید (عرفات در واقع جا نمانده از عرفات، صاف میآید منا)، جان مُشعر نرسیده، «فلیرجع ولیقف بها»؛ باید برگردد و بیاید مُشعر. «ولیقف بها»؛ وقوف کند در مُشعر. «و ان کان قد وجد الناس قد افاض افاضوا من جمع»، ولو اینکه هیچکس از مردم در مُشعر نمونده باشد. بله، جمع، جمعه، مشعر، مزدلفه، همه اینها اسمش است.
خب، این روایت هرچند قید نزده، امتداد موقف تا زوال را بحث ظهر در روایت نیست، مگر اینکه آن وارد شده درباره کسی که دو موقف را درک نکرده. کجا بود؟ عرفات، مشعر. از عرفات بیاید به مشعر، در واقع اینی که در مورد مشعر گفته شده شامل هر دویشان میشود، و هو برای اینکه بگوییم آقا این موقف اضطراری کفایت میکند.
«ففی صحیحة عبدالله بن المغیره»: (به دست عبدالله اینجوری آمده) «جاء انا رجل بمنا»؛ یکی آمد پیش ما در منا. «قال انی لم ادرک الناس بالموقفین جمیعاً»؛ گفت: من به مردم نرسیدم و مردم را در هیچکدام از دو موقِف قبلی (عرفات و مشعر) درک نکردم. «فدخل اسحاق بن عمار علی ابی الحسن علیه السلام»؛ اسحاق بن عمار بر امام کاظم (علیه السلام) وارد شد. «فسأله عن ذلک»؛ از حضرت در این باره پرسید. «فقال اذا ادرک مزدلفه وقف بها قبل ان تزول الشمس یوم النَهر»؛ حضرت فرمودند که همین که مزدلفه را درک کند، آنجا وقوف کند قبل از اینکه خورشید در روز عید (روز عید قربان، روز دهم) قبل از اینکه خورشید در آن روز زوال کند که میشود اذان ظهر روز عید قربان. تا قبل اذان ظهر عید قربان در مشعر باشد، حج را درک کرده. دیگر مواقف اضطراری تا همانجاست، یعنی تا مشعر. فقط برساند خود را تا ظهر عید به مشعر برساند. تمام! انگار مشعرالحرام را اگر درک نکند تا ظهر، اگر درک نکند تا موقع چوب مست.
«ثم ان المراد بالرکن فی المقام ما کان ترکه عن عمده»؛ اینجا وقتی گفته میشود رکن، رکن در این مقام چیست؟ آنی که ترکش عمدی باشد. بحث یک رکن داشتیم، بحث وجوب داشتیم. «و من دون اضطرار موجباً لفساد الحج». اگر از عمد دیر رسید، از عمد نبود، از عمد زودتر رفت، هر کدام از اینها عمداً وقوف نداشت، نه اینکه شرایطی پیش آمد، نه، عمداً، عمداً وقوف نداشت. این حجش فاسد است. رکن حجش آسیب دیده. مضطرب نباشد دیگر. بله، از عمد، ترکش عمدی باشد اضطراری هم طریق توضیحیه دیگر. «اما اذا کان عن اضطرار فلا یوجب الفساد»؛ اما وقتی اضطراراً جا مانده و عمل کرده، این دیگر موجب فساد نیست.
«لأن ذلک لازم دلالة صحیحة معاویه بن عمار علی تشریع الموقف الاضطراری اکتفاء به»؛ به خاطر اینکه این لازمه دلالت صحیحه معاویه است. لازمش چه بود؟ آنجا بحث اضطرار را مطرح کرده بودند دیگر. آنجا بحث این بود که لازمه دلالت صحیح معاویه بر تشریع موقف اضطراری و اکتفا به آن موقف، و اینکه حضرت اینی که فرمودند ناظر به همان بحث اضطرار است. لازمه دلالت صحیحه این است که دارند موقف اضطراری تشریع میکنند از باب اضطرار. لازمه صحیحه این است که از باب اضطرار دارند میگویند دوباره برگردد و اکتفا به این موقف بشود.
«رمیه جمرة العقبه بعد الافاضه من المزدلفه الی منا یلزم لزم رمی جمرة العقبه فقط فی الیوم العاشر بین طلوع الشمس و غروبها». (بعد از اینکه از مزدلفه حرکت کردند، رفتند به منا، لازم میآید که آنجا جمره عقبه را رم کند. ...) آمد زخمی بود و گفت: «چرا اینجوری هستید؟ گفت: همه سنگ پرتاب کردم. در روز نامرد، نزن ما با هم رفیقیم».
«فی الیوم العاشر»؛ شیخ محمدتقی عاملی دو بار این خواب را دیده بودند. استاد آیت الله جوادی آملی، قاضی بودند، دو باره خواب دیده بودند که با شیطون دعوایشان شده. بعد یک بار با شیطون گلاویز میشوند، انگشتش را گاز میگیرد، از شدت درد انگشت خودشان بیدار میشوند. «تو چشمش از شدت درد چشم خودشون بیدار...» چطور چشم شیطون به چشم خودشان! شیطون همینجاست، جای دیگر نیست. «فی الیوم العاشر بین طلوع الشمس و غروبها». امام رضا (علیه السلام) گفته بود: آقا نفسم را کنترل کنید. من خودم شیطون را بلدم بزنم، شما نفس من را فقط بگیرید.
«الیوم العاشر بین طلوع الشمس و غروبها». در روز دهم که میشود روز عید قربان، بین طلوع خورشید و غروبش باید جمره عقبه را رَم کند. «الا لمن استثنی کما تقدم»؛ مگر برای کسانی که استثنا شدند، که اینها زودتر میرفتند. چه کسانی بودند؟ زنان و ضعفای زودتر میرفتند و رَم میکردند. اینها شب عید میرفتند.
«بسبع حصایات عن قربت»؛ هفت سنگریزه با قصد قربت پرتاب میکند. «واحده تلو الأخری لا دفعه»؛ یکییکی، نه اینکه هفت تا را بیندازد و برود، یکییکی، پس از دیگری میاندازد نه یکدفعهای. «من احراز وصولها الیها»؛ و باید احراز کند که این سنگ با رَم که انداخت به آن در واقع جمره رسید. کامل آن شاید آدابش باشد. فرداش، آن یکی پس فردا. «تکون من الحرم»؛ این سنگها هم باید از محدوده حرم باشد. (کلاس عجایب!) واقعاً همین است که این همه آدم میرود و همه هم سنگ دارند. حج واقعاً بعضی چیزهایش اعجاز است. یکیاش همین که همه هم هفت دانه سنگ، آن زمینی که در طول سال میگویند سنگ ندارد. این جوری شنیدم، همین زمین منا و اینها. میگویند که به محدوده حرم، سنگریزه تویش کم است.
«المعتبر المشهور ان تکون ابکار»؛ سنگها قبلاً استفاده نشده باشند. بله. «أما وجوب رمی جمرات العقبه یوم العاشر»؛ اینی که واجب است روز دهم جمره عقبه را بزنند. سه تا جمره است دیگر. جمره وسطی دارد و جمره ... جمره عقبه، جمره وسطی، آخرش است. «فمما تقتضی السیره القطعیه المتوارثه علی فعل ذلک بنحو لزوم»؛ از چیزهایی است که سیره قطعی متوارث بر فعل آن به نحو لزوم اقتضا دارد. اول و وسطا و همان منطقه عقبه. حضرت ابراهیم سه بار سنگ زده بوده. سه تا سنگ اول عقبه بود. بله.
سه تا از چیزهایی که اقتضا دارد آن را سیره قطعیه متوارثه بر فعل آن به نحو لزوم. (بزرگش کردند دیگر. حالا از باب اضطرار و اینها نمیدانم.) حالا فعلاً که ظاهراً معجزه میدانند مرا. انشاءالله میرویم. از دست اینها در میآوریم. درک حضرت وقتی میآیند دست اینها را قطع میکنند. اولین اقدامی که حضرت انجام میدهند در کنار کعبه این است، دستِ .... حالا درباره حکومت آلِ فلان، تعبیر روایت «دست اینها را قطع میکنند به کعبه آویزان میکنند». میفهمند. «هؤلاء سراق البیت»، اینها خانه را دزدیده بودند. «خانه خدا را دزدیده بودند». «سارقة سارق الکعبه، سارق الحرم». واقعاً همین است، یعنی قشنگ هر جا بحث نشانههای الهی را یک جوری .... واقعاً آنجا کنار کعبه، آنقدر این برج ساعت اینها عجیبغریب است، اصلاً کسی به کعبه توجه نمیکند. .... عجیبغریبی ساختند آنجا. بعد قشنگ هم نشانههایش همه نشانههای همین است که آقای رائفی پور میگوید.
«ابی بصیر المتقدمه»؛ میشود این را از آن صحیح گذشت. (هم جواد رائفی پور دقیقه ۳۳ سخنرانی: «چرا فلان اتفاق...») «الدلت دلت علی ترخیص رسول اکرم صلی الله علیه و آله للنساء فعل الأفاضه». جمع بچههای رسانه بودیم، اربعین یکی دو سال پیش. یکی نشسته. ریش دارد ولی روسری هم دارد! دقت جالبی بود. خوشم آمد.
«ترخیص رسول الأکرم للنساء فی الإفاضة»؛ دلالت دارد بر ترخیص پیغمبر، که پیغمبر رخصت دادند برای زنان در افاضه به لیل، و رمَیَت جمرةَ العقبه. اجازه دادند شبانه اینها بروند و رَم کنند. «فإنّ المقصود من الجمرة المعرَّفه المعرفه بلام العهد، جمرة العقبه». آنی که مقصود شده است، جمرهای که الف لام عهد دارد، همان جمره عقبه است. (نه، روایتش مورد اشکال بود، «رمَیَت الجمرة» همین ۵ کلمه قبلی «رمَیَت الجمرة»). الف لامش، الف لام عهد (پرانتز گفته بودند: جمره که میگفتند عهد ذهنیشان، حالا یا عهد ذکری هر چه بوده، بین اینها بوده که جمع خالی که با الف لام می گفتند عقبه را شامل شود).
«و ترخیص المذکور المذکر، و ترخیص المذکور المذکر یدل علی وجوب...». (خیلی غلطملط زیاد دارد. کتاب شرح ندارد. باید با همین غلطش بخوانی. بعد تو بفهمی و توضیح هم بدهی.) بعد ویرگول گذاشته. «یدل یدلُّ علی وجوب ذلک نهاراً». این ترخیصی که آورده دلالت دارد. ترخیص که ذکر شد دلالت دارد، این رَمی جمره در روز واجب است. ترخیص کردند، یعنی اجازه زودتر انجام میشود. پس وقت وجوبش کی بوده؟ روز بوده. از باب ترخیص، شب قبلش را هم اجازه دادند. کدام بحث؟ رَم. ترخیص کردند. ترخیص را دارد که زودتر راه بیفتند. زودتر راه بیفتند، دلالت نداشت که بقیه نباشند. ترخیص کرد که شب بزنند، اشکال ندارد. حکم اولیه مال نهار است. آنجا میگوید: زنها را زودتر راه بندازید بروند که به ترافیک نخورند. خب، یعنی بقیه چی؟ بقیه حتماً باید از آن موقع باشند؟ از اول روز باشند؟ نه. بقیه هم زودتر مفهومی ندارد. در مقام تهدید نیست. اینجا دارد ترخیص میکند. پیغمبر برای اینها ترخیص کرد شب رَم کنند. ترخیص کرد شب رَم کنند. ترخیص کرد، یعنی حکم مال الان نبود. (در مقام وقت، اینجا الان در مقام تهدید است. در مفهوم گیر افتادهاند که مهم بود.) مقام تهدید بود. وقت در مقام تهدید است. گفتیم غایت اگر تهدید داشت، مفهوم دارد. وگرنه غایت در حکم اولیه اش مفهوم نیست. عدد اگر تهدید داشت، مفهوم دارد. وگرنه عدد مفهوم ندارد. همین بحثها در اصول بود دیگر؟ کجا را بیانگر مجاورت رَمی جمره؟ وقتش کی بوده؟ وقتی میفرماید ترخیص کرد که شب بشود، اینها بیندازند، یعنی وقتش کی بوده؟ ضعفا. پیامبر هم افاضه را در شب ... صحبت در مقابلش شروع. اول وقوف کیست؟ گفتند از آن نمیشود اثبات کرد. در مقام تهدید نبود آن روایت، در مقام تهدید نبود نسبت به اول وقوف. ولی نسبت به اول رَم در مقام تهدید دارد میگوید در شب. معلوم میشود که اصلاً رَم مال روز است. «اذ هم نهاراً رخص فی ذالک»؛ به خاطر اینکه از ازدحام در روز ترس بوده. برای همین در شب اجازه دادند که بین طلوع شمس و غروبش رَم کنند.
«اما انه رمی الرمی بین طلوع الشمس و الشمس، فلصحیحة منصور بن حازم أبی عبدالله علیه السلام»؛ به خاطر صحیحه منصور است از امام صادق (علیه السلام): «رمي الجمار من طلوع الشمس الی غروبها». که این سنگها را باید از طلوع شمس تا غروب پرتاب کرد. نه «بکوب». از طلوع تا غروب، به حساب اندازه هفت تا سنگریزه.
«فمتسالم علیه بین المسلمین»؛ بین مسلمین اجماع است بر این حج که این همه بگیر و ببند و کی کجا باشد. آن وقت اینجا بش... همه اینها با هم، تازه آخر قبول بشود یا نشود. بعد میفرمایند: «یک کربلا که میروی، هفتصد حج مقبوله با پیغمبر داری». آن چیست؟ این چیست؟ متخصص لوبی مثل باب حکومت و ورود مثلاً تزریق بشود. «مفهومش لمن زار الحسین بن علی علیه السلام». اگر بداند که زائر چی دارد: «لو یعلم زائر الحسین، لو یعلم زائر...»؛ اگر زائر بداند خدا بهش چی میدهد، «لمات شوقاً»؛ نمیتواند تحمل کند. برای اینکه کعبه و ظاهر زیارت کربلا عجیبغریب است.
«و متوارث یداً بید من النبی صلی الله علیه و آله و سلم»؛ دست به دست از پیغمبر رسیده. «و ممکن استفاده معاویه بن عمار و أبی عبدالله علیه السلام»؛ میشود استفاده صحیحه معاویه از امام صادق (علیه السلام): «اخذ احد و عشرین حصاه فحساب فرما بها فزادت واحده». درباره مردی که ۲۱ سنگریزه انداخته بود. یکی اضافه آورده بود. ۲۱ برداشته بود. همه را انداخته بود. یکی اضافه آورده بود. ۲۰ تایش را انداخته بود. (سه تا، هفت تا بوده.) ۲۱ایش را برداشته بود. رفته بود سه تا رَم زده بود. یکی اضافه آورده بود. کدام جمره؟ فالش جمره نمیداند که کدامش ... ناقص بوده. از کدام یک از این سه تا؟ کدام یک از هفت تا را کامل نزده؟ کامل نزده. «قال فلیرجم فلیرجع ولیرم کل واحده بها بحساب». برگردد هر کدام را یکی یکی بیندازد تا فراغ یقینی حاصل بشود.
خیلی واضح بوده برای همه، همه به نحو قطعی بهش عمل میکردند. درجه وضوح نیست دیگر. بعضی چیزها یعنی اصل اینکه رَمی جمره بوده دیگر خیلی واضح بوده، همه انجام میدادند. مقید بودند. جزو واضحات ... ظرافت. اگر آن روح حاکم بر عبودیت ... عبودیت، سختگیری. بالاخره شریعت ضابط میخواهد دیگر. ببینید، روح مدرسه آمدن درس خواندن است، یعنی مدرسه میآیند که درس بخوانند. روح کلیاش این است. ولی میگویند: «آقا تا ۳۱ شهریور اگر بچه شما به دنیا آمده امسال ثبتنام میکنیم. از ساعت ۲۴، ۳۱ شهریور یک دقیقه رد شده باشد میرود سال بعد.» اگر بگوید: «آقا این الان ۲۴ و ۲ دقیقه به دنیا آمده.» سال بعد. یک روز و بگیر. درست است روح کلی دارد ولی شما با آن روح کلی نمیتوانی همینجوری درش را وا بگذاری هر کی خواست درس خواندن. شما ۸ آبان دیگر چقدر جدی بگیریم. هر جا تشریع و قانون کسر و انکسار میخواهد یک جای دیگر باید ببرد. ولو روح کلیاش سر جایش هست. حالا کار سختش اینجاست که شما مقید به آن ضابط باشی در عین حال متوجه .... قشنگ از خواب پرید. کجا درگیر اعمال حجاً؟ اینها دیگر از ... انگار آمدند که این اعمال را بپرستند. نیامدند خدا را بپرستند. یعنی گاهی اصلاً آدم یادش میرود برای چه آمده بود. آنقدر درگیر جزئیات میشود. بله، توجه همزمان داشتن، جمع وحدت و کثرت است دیگر. همه عظمت حج به همین وحدت در کثرتش است. بله. لذا فرموده که کسی نحو زیاد درش ورود بکند: «و من الخشوع الخشع»؛ روایت عجیبی. نماز درگیر یا اعرابش میشوی یا درگیر تجویدش میشوی. دیگر خشوع ازت گرفته میشود. تلاقت جالبی. «علم حجاب اکبر»؛ ولی حجابی است که ازش ناگزیرم وارد بشوم و ازش رد بشوم.
«بکاء بقی النهار و ان کانت واردت فی رمیه ما بعد الیوم العاشر، الا انه لایحتمل الفرق بین رمی جمرات العقبه مستقلاً یوم العاشر و بین رمیها مع ....» خیلی گریه کردم. گفتیم اگر هفت تا را کم گذاشت، بعد به هفت تا قطعاً برسد. خب، میگویم: آقا این مربوط به مجموعه سهتایش است، مال بعد از روز عید هم هست. میگوید: باشد. درست است که این روایت وارد شده درباره رَمی بعد از روز دهم. یعنی طرف روز دوازدهم، ۲۱ایش تمام شده دیگر. دوازدهم تمام میکند. روز دوازدهم دیده یکی کم گذاشته. مربوط به ۲۱ ولی احتمال نمیرود که فرقی باشد بین رَمی جمره عقبه که روز دهم دارد مستقلاً انجام میشود، و بین رَمیش با آن دو تا جمره دیگر که در دو روز بعدش انجام میشود. که بگوییم اگر آن دو تای بعدی آمد، حالا هر کدامش باید هفت تا باشد یا نباشد. وقتی حضرت تأکید کردند که هر کدامش باید هفت تا باشد، (اگر بیندازد)، هر کدامش هم مستقلاً باید ۷۰ باشد. احتمال بد است فرقی را بین روز دهم مستقلاً در مورد در مجموع سه روز. روشن است دیگر. آنهم که خیلی ورود بکند در ادامه الان که خواندید «من فیض» توضیح داده. «تفسیر دیگر دارد از این روایت». ایشان مطلق علوم را میگیرد. نحو را میگوید. به نظرم المیزانی یک جای «جو» مانع توجه ... توجه به حس بندگی. درگیر همین روابط و ضوابط و اینجایش اینجور نشود. این هفت تا شده. این قشنگ بخور. و آنقدر درگیر اینها میشود دیگر. مشغول خبر. این تجویدش چی شد؟ این قرائتش چی شد؟ و منظورش این است که علم نحو منادای چیچی، آن الف لامش کجا میآید؟ این الان فاعلش کجاست؟ آن خبر مقدمش چیست؟ «در قرائت و دعا گفته بود احتمال اراده به نظر میآید». توضیح بحث روش کلی تحصیل علوم حوزوی. جلسه ... همه را خواندیم.
«توضیح وم اعتبار القربه»؛ اینکه قصد قربت لازمه. «فلما تقدم فی الطواف»؛ به خاطر آنچه گذشت در طواف. به همان دلیل که در طواف قصد قربت لازمه، در اعتبار التوالی و پشت سر هم باشد. «فلایمکن فلا یمکن استفادته استفادتهُ من النصوص به شکل صریح». نمیشود این را از روایات به شکل صریح استفاده کرد. «اثباته اثباتهُ از سیرة المتوارثة علی فعل ذلک به نحو لزوم»؛ مگر اینکه کفایت میکند برای اثباتش همین سیرهای که متوارث بوده، به ارث رسیده، دور به دور بر آن به نحو لزوم که باید همه متوالی سنگها را بیندازند. «وقد و قد یؤید ذلک الروایات الدالة علی استحباب التکبیر عند رَمی کل واحده و رَمّیها خذفاً». این مسئله را تأیید میکند روایاتی که دلالت دارد بر اینکه هر کدام از سنگها را که انداختی مستحب است یک تکبیر بگویی. جداجدا بیندازی. و اینکه پاورقی گفتهاند و اینکه مستحب است که خذف کنی. خذف یعنی چی؟ خذف یعنی اینکه سنگ را بگذاری روی شستت با انگشت سبابه پرتاب کنی. این مستحب است. هفت تا نمیتوانی دیگر. «اجزای رَم، دفعة واحده یلزم الاکتفاء به تکبیر واحد و عدم امکان». اگر میشد هفت تا را با هم انداخت دیگر یک تکبیر و کفایت میکرد. چرا گفتند بعد هر دانه یک تکبیر؟ معلوم میشود که دانههایش جداجداست. بحث فاصله «تلوا» گفته بود دیگر. «واحده تلو الأخری». یکی پشت دیگری. نه از جهت زمانی هیچ وقفه ... که لازم بیاید اکتفا به واحد و عدم امکان تحقق خذف. اگر بخواهد او را سرانگشتی بیندازد دیگر خذف محقق نمیشود.
«احراز الاصابه»؛ اما اینی که شرط است که اصابت احراز کند. چراغ اصابت، همان که باید احراز کند اصابت را. «فلأن المطلوب رمی الجمره لا مطلق الرمی». مسابقه تیراندازی یا نه. «و الاشتغال الیقینی». آره جالب است که سنگ خودت را پیدا میکنی. «اشتغال داستانی از ماجرای جالبی». اشتغال یقینی فقط میسوزانمتان. «استدعا دارد فراغ دیشب». یک دانشجو آمده میگوید که: «گناه نکن من خودم میآیم». اشتغال یقینی استدعا دارد فراغ یقینی را. یقیناً ذمه ما مشغول است، به رَم و باید فارغ بشود. «مضافاً الی استصحاب عدم تحقق الاصابه الواجبه». اضافه به اینکه استصحاب میکنیم محقق نشدن اصابت واجبه را. تا قبلش سنگی نرسیده بود. از ما به ... اگر احراز نکردیم همان نرسیدن را. نه، دیگر کلاً باید احراز بشود. تا به یقین، یقین سابق، آنی که از جانب من سنگی به جمره نخورده. سابقهاش لایق نمیآید، یقین سابق حساب میشود برادرم.
«است مطلوب شهر»؛ مطلوب شارع، آنی که شارع طلب کرده این است از روایات، از سیره، از همش. دُون الوضع: سنگ را بگذاری، سنگ را بچسبانی. باید بیندازی. قرار دادنش نیست. انداختن است. اصابت به رَم لازم است، نه وضع. «أحدهما مغایر للاخر»؛ به خاطر اینکه یکی از اینها مغایرت دارد با دیگری و «بالوضعه بالوضع لا یستحق یستقیم عنوان رمی المطلوب». اگر وضع کرد دیگر نمیگویند رَم کرده. عنوان رَم صادق نیست. ولی عکسش، هر رَمی وضع هست؟ نه. بحث خواستن، میخواستند. اگر وضع کردی رَم محقق نشده. اینها دلیل ندارند. از کجا الان من این را ... مغایرت مغازه. پول را روی میز طرف بگذاری با پول پرت کنی به دستم. گذاشتم روی صورتت. الحمدلله رب ....
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دهم
دروس تمهیدیه
جلسه یازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه دوازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه سیزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه چهاردهم
دروس تمهیدیه
جلسه شانزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه هفدهم
دروس تمهیدیه
جلسه هجدهم
دروس تمهیدیه
جلسه نوزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه بیستم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...