دروس تمهیدیه

جلسه بیست و دوم

00:43:40
9

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. وصلی الله علی سیدنا و نبینا المصطفی ابوالقاسم محمد. لعنت الله علی الظالمین من الآن الی ابد الآبدین.
«و هو بالمن المذکور و ان کان ثابتَ الحرمة بِقَطعِ نظرِ عن الاحرام». الی نفی اکثر بعضی از این روایات، فسوق را افعل تفضیلی و بعضی از روایات فسوق را تعریف کرده‌اند به کذب و سبّ.
و این معنایی که ذکر شد، هرچند حرمتش ثابت است؛ با قطع نظر از احرام. یعنی اگر مُحرِم هم نبود، همین کارها حرام است، هم کذب، هم سبّ. ولی در حج، تأکیدش بیشتر است.
«و اما تفسیر الفسوق به خصوص الکذب علی الله و رسوله او احد الائمه صلوات الله علیهم ما هو المختار لَبِساً بعدَ اطلاقِ» گفتند که فسوق یعنی کذب بر خدا و رسول و یکی از ائمه. خصوص این می‌شود فسوق. بله، کذبی که بر خدا و رسول و ائمه باشد، می‌شود فسوق. ما می‌گوییم که با این توضیحی که دادیم، این توجیهی که یک عده کرده‌اند، درست نیست. چرا؟ چون صحیح اطلاق دارد، فرمود: «الفسوق: الکذب و السِّباب». هر کذبی، هر سبّی از محرّماتِ احرام است.
«و اما تفسیره بالمفاخرة ایضاً» خب، بعضی جاها فسوق تفسیر شده به مفاخره. یک جوری از خودم تعریف کنم که ازش فهمیده شود نفیِ فضیلت از دیگری. مفاخره از کجا آمده؟ فلسفه علی بن جعفر در صحیح علی بن جعفر: «سألتُ أخی موسی علیه السلام» از برادرم موسی بن جعفر علیه السلام پرسیدم: «أنا الرفث و الفسوق و الجدال ما هو؟» رفس و فسوق و جدال چیست؟ «و ما علی من فَعَلَهُ؟» و اگر کسی آن را انجام دهد، چه چیزی به گردنش است، چه عهده‌اش؟ «فقال: الرَّفث جماع النساء»، رفس، مجامعت با زنان است. «والفسوق الکذَب و المفاخره»، فسوق، کذب و مفاخره است. اینجا دیگر کذب و سبّ نگفت. «و الجدال قولُ الرجل لا والله و بلی و جدام این است که همین «نه به خدا»، «آره به خدا». «نه بابا»، «آره بابا» جدل و بحث است. یکی یک چیزی بگوید، آن یکی یک چیزی در ردش بگوید.
حالا بحث می‌شود که مثلاً یا خصوصِ این دو تا لفظ فقط؟ «یقال کما فی الحدائق الناظره» گاهی این‌جور گفته شده که در حدائق هم همین است. «ان الروایة المذکوره تتعارض مع سابقتها». روایت قبلی حسین معاویه تعارض می‌کند. چون آنجا فرمود: «الکذب و السِّباب». اینجا فرمود: «الکذب و المفاخره». در یک مورد متّحدند؛ آن هم کذب. در دو مورد مختلفند؛ آن هم سَبّ و مفاخره است. در موردِ مُتّحد، تعارضی نیست. و می‌ماند، مُستقَر می‌شود توی آن دو تا که تعارض است. آن دو تا می‌روند تصاقط فیهما. «الکذب در غیر کذب تعارض دارند و بعد از تصاقط یؤخذ بالمتفق علیه منهما». بعد از اینکه تصاقط کردند، آنی که از این دو تا متّفقٌ‌علیه است که کذب است، مختلفٌ فیه را از هر دو جانب می‌اندازیم که می‌شود سبّ و مفاخره. این ادعای جناب حدائق و امثالِ اوست. یکی گفت کذب و سبّ، یکی گفت کذب و مفاخره. سبّ و مفاخره با هم تعارض کردند. بحث همین حالا جلو… بالاخره دو تا چیز دارم می‌گویم. بالاخره یا سبّ است یا مفاخره است. وقتی این است و این، فلانی فلان است و فلان این است، خب یا کذب و سبّ یا کذب و مفاخره دیگر. بله، در مقام تفسیر و توضیح؛ چون اگر تعریف و تفسیر «سؤال می‌کنی چیه؟» در مقام تعریف: تعریف وقتی تعریف است که شروط تعریف چی بود؟ ترکیب جامع نباشد که تعریف نیست. درست است؟
رفیه: «ان المناسب الحکم بحرمة المفاخرة و السِّباب ایضاً». اشکالش این است که مناسب این است که حکم شود به اینکه هم مفاخره حرام است، هم سبّ. چرا؟ «صحیح معاویه صریحة فی حرمة السِّباب و ظاهرة باطلاق مفهومها فی نفی حرمة المفاخرة». صحیح معاویه در مورد سبّ صراحت دارد. آقا سبّ مصداقی از چیست؟ و ظهور دارد با اطلاق مفهومش در اینکه وقتی مفهوم دارد یعنی این است و جزِ این نیست. وقتی هم جزِ این نیست، یعنی مفاخره حرام نیست؛ مافاخره حال. آنگاه صحیح علی بن جعفر در مورد مفاخره صراحت دارد و «ظاهرة باطلاق مفهومها فی نفی حرمة السِّباب». علی‌العکس، اولاً این است و جز این نیست، مفاخره است و سبّ نیست. انگار حصر است دیگر. چون در مقام تعریف است، باید جامع باشد. انگار حصر است. و حصر هم مفهوم دارد. فقط این است و این. فسوق فقط کذب و سبّ است. فسوق فقط کذب و مفاخره است. «فیقیّد اطلاق مفهوم کل واحدةٍ فیقیّد اطلاق مفهوم کل.» حالا چکار می‌کنیم؟ می‌گوییم هر کدام از این‌ها اطلاق مفهومش با صراحتِ آن یکی قید می‌خورد طبقاً لقاعدة «الجمع العرفی». که مطابق باشد قاعده جمع عرفی. قاعده جمع عرفی چی میگه؟ می‌گه: «اذا اجتمع ظاهرٌ و صریحٌ» این‌ها در نفی دیگری ظهور دارد. در اثبات صراحت دارد. درست؟ حالا هر وقت که یک صریحی با یک ظاهری جمع بشود، چکار می‌کنی؟ در متنافی هم باشند؛ یعنی ظاهری و صریح باشند که همدیگر را نفی می‌کنند. «کانت صراحته و صریح قرینة علی تأویل ظهور الزاد.» آن صریح را می‌گیریم، ظاهر را درش دست می‌بریم، تأویلش می‌کنیم و می‌گوییم اینجا ظهور در نفی دیگری دارد. می‌گوییم نه، ظهور در نفی دیگری دارد، ولی چون این دو تا صریح است، نفی در دیگری را دست ببریم.
سبّ و مفاخره. یکی از این روایت فهمیده می‌شود که مفاخره را ذیل سبّ گرفته‌اند؛ نفی فضیلت دیگری است دیگر. و مفاخره هم یک جورایی سبّ است. اگر کسی به‌اندازه یک پشکل درس‌خوانده باشد، از این حرف‌ها نمی‌زند. شما که باسوادید، شما دیگر چرا این حرف‌ها را می‌زنید؟ حالا توی گوشیِ خودش «صبا با همه‌ی چی هست». آنی که توی گوشی بهت میگه بی‌سوادی. تو که باسواد باید حالیت بشود. یک عده معدود از جای معدود تغذیه شونده، به درک که می‌ترسید و می‌لرزید و این‌ها. خلاصه این‌ها همه چیِ یک عده کم‌سواد و نمی‌دانم، از جای معدود تغذیه‌شده‌اند. این هم مفاخره است، هم سبّ است دیگر. سبّ با مفاخره وقتی دست می‌بریم توی ظهور، ظهورش در نفی دیگری بود دیگر. می‌گوییم خب نمی‌خواهد نفی دیگری کند. وقتی نفی دیگری نکرد، می‌شود چی؟ همین است. یکی یکی شدند. نه به معنای ترادفاً اشتراک لفظی نیست لزوماً. «شبکه معنایی» می‌تواند باشد. درست است؟ آخر می‌خواهیم بگوییم که انگار ذیل یک مفهوم دیگری است. مفهوم جامع این است که حرام است. و اگر خواستید نفی دیگری نکند، باید این را بگوییم دیگر. چه شکلی هم سبّ می‌تواند باشد هم… درست است؟ جفتش حرام است. خب، چرا حرام است؟ مگر نفی نکرد؟ دیگر صریح‌ها. ظاهر از مفهوم صراحت. آفرین. دو تا معنی چیه؟ گفتند انگار یک چیزی بوده، یک علتی بوده، یک حقیقتی بوده که این علت حرمت، این حرمت مال آن بوده. این در سبّ هم هست، در مفاخره هم هست. بعداً ممکن است کشف شود در سطح چیز دیگر هم. مگر نه هر سبّی مفاخره است و هر مفاخره‌ای سبّ است.
«و اما تفسیر المفاخرة بما ذکر» مفاخره را ما آنی که گفتیم تفسیر کنیم بیان شخص فضیلت لنفسه بدون غیر. عرف فضیلت برای خودش بگوید، در مقام نفی‌اش از دیگری نباشد، اینجا اصلاً لغتاً مفاخره نیست. یا اینکه اگر مفاخره لغتاً باشد، عرفاً دیگر به این مفاخره نمی‌گویند. انصراف دارد از این مفاخره‌ای که توی عرف می‌گویند، این نیست. عکس مفاخره داریم که ابن شازان در فضایل نقل کرده. دو سه تا حدیث مفاخره‌ای نقل کرده دیوانه‌کننده است. آن‌ها عجیب غریب است. مفاخره امیرالمؤمنین، سیدالشهدا. مفاخره امیرالمؤمنین با حضرت زهرا. پیغمبر به نتیجه نمی‌رسد. همین را می‌گوید. سالگرد تلویزیون فارسی «توصیه» الفضائل ابن کمالات وجودشان را نشان بدهند. نمی‌خواستند به رخ… «بروز»، «بروز» خیرِ ابناءِ آدم «لانه خیر البشر». «و َلاَ لا َفَخْرٍ أَفْصِحُواْ بِلُغَةٍ زاد و سروقت پیغمبر از خودشان. یعنی مفاخره نیست. نمی‌خواهم بگویم بقیه هیچی نیستند. «کدا» ایشان فاطمه، علی، علیه السلام. یا رمزی بناالی ابی که خیلی مفصل است. این دو سه صفحه است. درست است؟ از خود بی‌خود شدم. رسول الله دستِ پیامبر بوسیدن. پیشانی امیرالمؤمنین. درست است؟ نسبتِ این‌ها را می‌خواستند بروز بدهند با پیغمبر. نه، حالا توضیحات دارد دیگر، مفصل. خود پیغمبر: «اولاً افتخار به مجردی لا محصَّر فیه شرعاً». به خاطر اینکه افتخار به مجردِ افتخارِ محصَّرِ شرعی الذی طبق صحیح «پشم شیشه» دقیقاً کجا است؟ مصداق فسوق نیست. «الذی طبقت صحیحة علی المفاخرة». آن فسوقی که روایت تطبیقش داد بر مفاخره، آن فسوقی که گفتند مفاخره فسوق است، اینی که از خودت تعریف کنی، مفاخره نیست. بیان کنی فضیلتی برای خودت، مفاخره نیست. بیان یک وقت در خودش می‌بیند، خودش را عامل می‌داند. این می‌شود اوج بحث نفی فضیلت دیگران در مفاخره. یک دانه نویسنده بیشتر توی این عالم نیست. سخنران یعنی فلانی، این را می‌گویند سخنرانی. این را می‌گویند کتاب. مصداق فسق شد. یک بحث «صغرویه» است که «کبروهای» خیلی مهمی دارد ها. مثلاً شهادت فاسق قبول نمی‌شود. «فتبین» مصادیق. یعنی کسی که اهل مفاخره است، این دیگر شهادتش قبول نیست. اخبارش قبول نیست. هزار و یک مسئله پیش می‌آید. عادل نمی‌ماند.
الجدال: «مهره جدال حرام است بر محرم». جدال بین خدا و ابلیس هم نباشد، جدال حرام است. در سوره سؤال در مورد مفهوم فسوق. فسوق که همه جا فسوق فقط فسوق در حجش توی احرام. فقط رفت از شما «فی الحج حرام». «لا جدال فی الحج». توی حج نباید جدال انجام بدهی. نه جدال فی الحج. دو تا جدال داریم. یک جدال معمولی داریم. یک جدال فی الحج. نه، یک جدال بیشتر نداریم. محرّمات احرام، محرّمات احرام در غیر احرام هر کدام از این‌ها حرام است، ولی در احرام کفاره داریم. ولی همین زخمی… اونایی که رفتند درس را می‌فهمند. «بلا الله جدال». این است که «لا والله» و «والله» بگوید. «و فی اختصاص تحریمه بحالة المخاصمه و به خصوص اللفظین». اینکه حرمت مال حالت یعنی این «لا والله» مال حالت مخاصمه باشد. جدال مال مخاصمه باشد. در جدال مخاصمه شرط است یا نه؟ اختلافی اختصاصش هم به این دو تا لفظ دارد یا ندارد؟ باز اختلافی.
اما تحریم جدال به «لفظین المذکوره». چرا جدال با این دو تا لفظ حرام دانسته شده است؟ «کریمه السابقه به ضمیمه تفسیر سیات». چون آیه با ضمیمه تفسیری که دو تا صحیحه کرده‌اند. دو تا صحیح جفتشان گفتند جدال در حج حرام است. مخاصمه در جدال. مخاصمه لازمه یا صرف بگو مگو؟ «عمل مخاصمه اعتبار». یک عده گفتند که معتبر نیست. یعنی صرف بگو مگو کافی است. لازم نیست دشمنی هم توی آن باشد. «مخاصم لتراقی تفسیر فسقن». چون توی روایات نگفتند که آقا «لا والله» و «والله» باید با مخاصمه باشد. گفتن: «و الارجح اعتبارها». ولی ترجیح با این است که ما مخاصمه را شرط بدانیم. «لعن تفسیر و ان کان مطلقاً». درست است. آن تفسیری که اهل بیت کرده‌اند مطلق بود. «إلا أنه‌ لما کان تفسیرُ الجدال المأخوذ فی مفهوم الخصومة عرفاً فیکون السکوت عن اعتبار ذلک من باب وضوح الاعتبار». اهل بیت نگفتند. به خاطر اینکه مفهوم مخاصمه در خود جدال، در آن مفهوم لغوی و عرفی نهفته است. مصداق جدال دارد بوسش می‌کند! مثلاً اینکه دیگر جدال نیست. مخاصمه نیست. آیه این است که پیش شماره‌ای که هود بود. «تو جادلنا فی قوم ان ابراهیم» *خطاب* نبود. جدال کردن با ما. بابا جر و بحث می‌کرد. کل‌کل ابراهیم. «ان ابراهیم» احسنت. «فیلم بود». این است که اگر بخواهد بگوید جدال در مفهوم عرفی‌اش مخاصمه اخذ شده، پس سکوت از این، سکوت از اینکه بخواهد شرط بدون مخاصمه را از باب وضوح اعتبار بوده. «علی ان تصیر به کلمه». با «لا» شروع می‌شود. با «بلا» شروع می‌شود. ازش مخاصمه فهمیده می‌شود. بله، آقا این خودش انگار دارد نفی می‌کند دیگر. کل‌کل بحث مخاصمه است. «لا والله» «بلی والله». «لا» که در تأیید دیگری باشد. «لا والله» با «والله» فرقش چیست؟ «والله» یعنی یک کسی یک جمله منفی گفته، شما در تأییدش میگی «آره به خدا اینجوری نیست». نفی‌اش می‌کنی بعد قسم می‌خوری نفی خودت را. «لا والله» نه به خدا حرف مفت زده فلانی.
«و اما خصوصُ اللفظین المذکورین». اما اینکه با این دو تا لفظ جدال می‌شود، «فالمشهور اعتباره». مشهور این است که شرط دانستن این دو تا را اختصاص تفسیر به ذلک. چون در تفسیر اختصاص داده‌اند. با هر لفظی باشد کفایت می‌کند. «ابی عبدالله علیه السلام اذا حلف الرجل ثلاثَ أیْمان و هو صادق و هو محرم و اذا حلف یمینَ واحدةً کاذباً فقد جادل فعلیه». سه تا قسم بخورد، قسم راست هم بگوید، محرم هم باشد، باید کفاره بدهد. ولی راست. سه تا. اگر قسم دروغ بخورد، یکی هم که قسم بخورد، مجادله کرده و باید کفاره بدهد و خون بریزد، گوسفند. «فان مقتضی اطلاق ثلاث أیمان التّمیم». سه تا قسم قید زد. سه تا قسم با «والله» و «بلا والله، والله» این‌ها. پس قیدی نزد. ایمن. سه تا یمین هر یمینی باشد. بعد از آن سه تا که هر یمینی بود، یکیش هم اگر باشد، دروغ باشد، جدال و آنجا چون اطلاق داشت، این هم اطلاق دارد و در قید و جدالش برای جدال بودنش خیلی برنمی‌دارد. مطلق است. آقای فکور جمشید قسم چیست؟ حالا یا راست می‌گوید یا دروغ می‌گوید. اگر راست بگوید سه تا قسم که خورد و کفاره بدهد. اگر دروغ بگوید یک دانه قسم. قسمش چیست؟ لفظِ مذکوره. دومی با اولی فهم. چه یمینی؟ همانی که سه‌تاش! آنی که سه‌تاش کفاره می‌آورد، اینجا یکیش کفاره می‌آورد. آنی که سه‌تاش کفاره می‌آورد مطلق بود.
رفیه. حالا اشکالش چیست؟ «انّ الموثق ناظرٌ الی التفصیل بین الحلف الصادق و الکاذب فی مسأله الکفاره». آقا اصلاً این روایت در مقام بیان چیست؟ دارد قسم را تعریف می‌کند یا دارد فرق بین قسم دروغ قسم راست می‌گوید که کدامش کفاره دارد، کدام کفاره ندارد؟ در مقام بیان چیست؟ دروغ خوردی یکیش کفاره دارد. قسم راست خوردی سه‌تاش کفاره دارد. اصلاً در مقام این نیست که بخواهد تفسیر بکند این قسم چیست، چی نیست. از این جهت چون مقدمات… چون قرینه اطلاق، قرینه حکمت می‌خواست. یکی از قرینه حکمت چی‌ها بود؟ در مقام بیان باشد. قدر مطلق در میان نباشد و این حرف‌ها امکان باشد. درست شد؟ الان اینجا در مقام بیان هست امام یا نه؟ اصلاً نسبت به این موضوع در مقام بیان نیست. شما نمی‌توانید یک حرفی برداری از جهت اطلاق‌گیری کنی. از آن جهاتی که در مقام بیان بوده و قید نزده اطلاق‌گیری می‌شود. درست شد؟ بله. «مقام بیان ان مطلق الحلف یوجب الکفارة». در مقامی نیست که آقا مطلقِ حلف کفاره. هر قسمی کفاره می‌آورد. این را نمی‌خواهد بگوید. «لیتَمَسَّکَ به اطلاقِ حیلة اثبات تحریم الحلف بغَیرِ لفظین المذکوره». آقا این اطلاق داشت و برای اینکه بخواهیم بگوییم با غیر این دو تا لفظ هم قسم خوردن حرام است، همان اطلاق کفایت می‌کند. نه، اطلاقی اصلاً نداشت. در مقام بیان از کیفیت حرف نبود. در مقام بیان حکم حلف بود که این حلف اگر کاذب بود، یک دوناش کفاره دارد. اگر صادق بود، سه‌تاش کفاره دارد. فرق بین صادق و کاذبش را دارد.
تنزل حسن آقا حق با شما. اصلاً این دلالت دارد. اصلاً در مقام بیان هست. خیلی خوب. تعارض تهش این است که تعارض می‌شود دیگر. این روایت با آن روایتی که جدال را با این دو تا لفظ می‌دانست، تعارض کرد. این گفت: مطلق است. حرف آن گفت: خصوص این. وقتی هم که تعارض کرد، به "تصاقُط" می‌رسد. چون مرجع نداریم. مثال خیلی دیگر سخت‌گیرانه می‌خواهیم عمل بکنیم و قبول بکنیم و این دو تا تعارض کند، تصاقط کند. چرا؟ یعنی ما می‌گوییم که هر حلفی، هر حلفی الان حکمش چیست؟ اصل بر این است که اشکالی؛ مگر آن دو تا مورد که برایش دلیل خاص است. کتاب بالاتر سیاهی که رنگی نیست اصلاً. به هر حال جمع عرفی هم مال بعد از تعارض نداشته باشد. اشکال کنید باز تصاقط کند. باز آخر برائت جاری می‌کنی. آقا با زبان خصم ما داریم می‌رویم جلو دیگر. بحث خودمان نیستش که می‌گوید اصلاً شما می‌گویی که این تعارض، تصاقط. خیلی خوب. بازم حرف شما ثابت نمی‌شود. ثابت می‌شود هر زبان از کجا آمده این فرزاد درست. «تمسک می‌شود به برائت به نفی تحریم فی غیر لفظین». توی غیر این دو تا لفظ، هر لفظ دیگر، هر قسمی را وقتی که بگوییم آقا شک می‌کنیم که این حکمش چیست؛ و راحت حرام نیست غیر از این دو تا. چون حکم، حکمی که برای ما واضح است، مصادیقش موضوع الان معلوم نیست. روشن است. حکم جدال که برای ما واضح است و در «لا ولا» هم قطعاً جدال هست، روشن است. نه خیلی. استصحاب نمی‌شود. سابقه مسابقه کشوری.
«مصادیق مختلف که حسابُ قتل العوام الجسد». کشتن انگل‌های بدن. «لا یجوز للمُحرِم قتلُ القَمْل». قمل نیستم. جایز نیست برای محرم قتل قمل. بریم آنجا قمل بکشیم. هوام یعنی انگل. برای محرم جایز نیست که قمل بکشد. قمل یعنی شپش. «بلبقی فی غیره ایضاً». گفتند غیر شپش هم نمی‌تواند بکشد. «فی حالة عدم تضرّر». اگر ضرری نمی‌رساند و «المستند فی ذالک جواز قتل القمل». چرا نمی‌شود شپش کشت؟ «فالموثق زراره». می‌شود محرم کلش را بخاراند و سرش را با آب بشوید. «قال یحکم راسه ما لم یعمد قتل دابه». حضرت فرمود سرش را بخاراند تا وقتی که عمداً جنبنده‌ای را نکشد. قتل عمد نباشد. شپش. «فانما یکون فی الراس عادتاً هو قمل». عادتاً چی توی سر است؟ و اما «غیر الغمل». چه حجتی پیش کند؟ «هم نمی‌تونی کاریش کنی».
«و اما غیر القمل». اما غیر از شپش، مثل پشه و کک. «فقد یتمسک لحرمة قتله باطلاق کلمات». تمسک شده برای اینکه قتل این‌ها حرام است، به همان کلمه «دابه» که فرمودند قتل دابه هیچ جنبنده‌ای را نکشد. خب این دو تا. این‌ها هم حرام است. «ولکن کما تری». ولی اشکال دارد این استدلال. دابه منظور دابه‌ای است که توی راه می‌رود. پشه کجا توی کله است؟ آنی که توی کله زیر موهات است را سرت وول می‌خورد، می‌رود، می‌آید. عادتاً. آن «یتمسک لذلک». گاهی تمسک شده برای آن به حدیث معاویه بن عمار از امام صادق: «قتل الدواب کله کله». از همه جنبنده‌ها پرهیز کن که بخواهی بکشی‌شان؛ «ولکنه ضعیف السند به ابراهیم نخعی». ولی ابراهیم نخعی در سلسله سند است که باعث ضعفش شده. مجهول‌الحال. مجهول‌الحال. «و علیک الحک به حرمه قتل غیر القمل غیر ممکن الا به نحو الاحتیاط». بنابراین بخواهیم حکم کنیم که غیر شپش را اگر بخواهیم بکشیم حرام است، این حکم به حرمت این‌ها ممکن نیست مگر از باب احتیاطاً حرام باشد. وگرنه نمی‌شود حکم کرد که کشتن پشه برای حاجی. پشه بله، ضرر برساند. هرچی باشد اشکال ندارد. شپش باشد. تمسک کرد در مورد در غیر شپش و مانند شپش. «بنا علی حرمة قتله». قتل این‌ها حرام است. می‌شود تمسک کرد به این صحیحه. صحیح معاویه بن عمار عن ابی عبدالله علیه السلام: «کل شیء من ارادنی». یعنی اراده سوء کرده. هرچی که برای تو اراده سوء کرده، بکش. موجودات را می‌خواهد موش بکشد، سوسک. البته نه سوسک. اراده سوء چه شکلی می‌کند؟ موش هم همین‌طور. یک جورایی دلیل خاص داشتیم برایش که نکش. اراده. اراده وقتی گفته می‌شود، منظور اراده و الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00