متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. جلد جدیدی از بحث دروس تمهیدیه را از امروز انشاءالله شروع میکنیم. جلد دوم این کتاب، درواقع چکیدۀ کتاب مختصر دروس تمهیدیه است. بخش عقودش، در عقود، در این جلد مباحثی را دارد: بیع، اجاره، مضاربه، مساقاة، شرکت، صلح، حواله، کفالت، صلح، وکالت، مضاربه، قرض، رهن، ودیعه، عاریه، ضمانت. البته «ضمان» درست است؛ یعنی ضمانت.
اولین بحثی که داریم، کتاب اول، سرفصل اول: شروط عقد بیع. بعد شروط متعاقدین؛ یعنی اول اینکه خود بیع چه شروطی باید داشته باشد؟ عقدی که میخواهد واقع شود، چیست؟ بعد شروط متعاقدین: اینهایی که قرار است تعاقد کنند، دو طرف: بایع و مشتری، اینها چه شروطی داشته باشند؟ بعد شروط عوضین: اینی که قرار است تحویل داده شود، مبیع و ثمن، اینها یا «ثَمَن» و «مثمن» چه شرایطی داشته باشند؟ بعد خیارات که به چه نحوی میشود عقد را فسخ کرد؟ با چه حقوقی؟ بعدش بحث ربا را داریم. یکی بیع صرف، سلف. اینها مباحثی است که ما در کتاب بیع، انشاءالله، آنها را خواهیم شنید. جذاب و دقیق. روایاتمان هم در این زمینه معمولاً... این اصولاً یکی از ویژگیهایی که مکاسب را معمولاً بحث میکنند (بحثهای فقهیشان)، به خاطر این است که بحثهای اجتهادی خیلی دارد، بحثهای عرفی خیلی دارد، بحثهای عقلی خیلی دارد. لذا واقعاً قوه اجتهاد را فعال میکند. چون خیلی از مباحثش روایت ندارد. کشف این نظام، این یک قوه اجتهاد ایجاد میکند. شما باید یک نظام معنایی را در لسان شرع کشف بکنید تا بتوانید آن را بارگذاری بکنید. این را در آن نظام اقتصادیای که ذیل بیع تعریف بکنید، اگر این مدل کشف بشود، آدم دیگر در بقیه مباحث هم میتواند تولید علم بکند. مثلاً، ما نظام معنایی را که در بحث تربیت (تربیت کودک) بتوانیم کشف کنیم، بعد معادلگذاری بکنیم، بعد مباحث عرفیاش را کشف کنیم که کجاها احاله به عرف دادهاند، بعد کدام آیات اطلاق عموم دارد، آنوقت مسائل را میشود با آن حل کرد. کاری که در مورد بیع دارد صورت میگیرد. یاد بگیریم؛ نه میخواهیم مدل اجتهادی را هم یک نمونههایی یاد بگیریم، و انشاءالله قویترش در مکاسب.
**یُعتَبَرُ فی البَیعِ وَ هُوَ تَملیکُ عَینٍ بِعَوَضِِ الاِیجابُ وَ القَبولُ بِاَیِّ مُبرِزٍ لَهُما وَ لَو کانَ لَفظَاً غَیرَ صَریحٍ اَو کانَ مَلحونَاً اَو لَیسَ بِعَرَبیٍ وَ لا بِمُعَرِّبٍ.**
«یُعتَبَرُ فی البَیعِ»؛ یعنی «شرط است»، «معتبر است»؛ یعنی شرط است. در بیع، تعریف بیع چیست؟ «وَ هُوَ تَملیکُ عَینٍ بِعَوَضٍ»؛ که همان تملیک عین به عوض است. یعنی یک عینی را در ازای عوضی –باب مقابله است– در ازای عوضی تملیک میکنیم، مشتری را مالک میکنیم، از مشتری (عوض) میگیریم، عینی که دستت است را مالکیش میکنیم. درست شد؟ در این بیع، با این تعریف، شرط، ایجاب و قبول است. شما باید ایجاب کنی، مشتری هم باید قبول کند. با چی؟ با هر چیزی که مُبرِز باشد برای ایجاب و قبول. برساند کفایت میکند. «وَ لَو کانَ لَفظَاً غَیرَ صَریحٍ»؛ ولو لفظ غیرصریح باشد، حله؟ استاد ادامه میدهد: دیگر میگوید: «حله». «مبارکه!» این «مبارکه!» را کی گفته؟ این ایجاب و قبول است؟ لفظ غیرصریح، لفظ نداره؟ هیچی؟ ایجاب و قبول باشد، یکطرفه است؟ «شاتر! دستت درد نکنه!» یکطرفه است؛ باز میشود ایجاب و قبول. جفتش لازم است غیر از همین ایجاب و قبول لفظی، لفظی اعم از اینکه صریح و غیرصریح، حتی ملحون. «ملحون» یعنی اشتباه، حالا یا اعرابش غلط است، یا کلمه را دارد طرف جابجا استفاده میکند. ابراز کرده رضایتش را؛ چون ما با ایجاب و قبول کار نداریم، ما با تراضی کار داریم. رضایت دو طرف. «الا اَن تَکونَ تِجارَةً عَن تَراضٍ مِنکُم». باید تراضی باشد، دو طرف راضی باشند. ابراز رضایت. پس ولو ملحون باشد، اشتباه باشد، کفایت میکند. یعنی چی کفایت میکند؟ یعنی آن رضایت را میرساند. ملحون، پس چی شد؟ اشتباه. «لحن» یعنی اشتباه، «ملحون» یعنی اشتباه، خطای در گفتار. یا اینکه اصلاً عربی نباشد، فارسی باشد. یا اینکه عربی باشد، ماضی نباشد. «بُـتو نه! ابیعه». کی آمده این ادامه صحبتها را پشتیبانی کند؟
**وَ یُعتَبَرُ التَّطابُقُ فی المَضمونِ بَینَ الاِیجابِ وَ القَبولِ دونِ المُوالاةِ بَینَهُما وَ دونِ تَأَخُّرِ القَبولِ عَلَی الاِیجابِ.**
«وَ یُعتَبَرُ التَّطابُقُ فی المَضمونِ بَینَ الاِیجابِ وَ القَبولِ». در مضمون بین ایجاب و قبول تطابق شرط است. باید مطابق هم باشد. نه اینکه این بگوید: «آقا من فروختم.»، «خریدم.»، یا این «او پذیرفتم! پذیرفتم.» نه اینکه یک چیز دیگر بگوید، او یک چیز دیگر قبول بکند! مضمون؛ یعنی همان کلامی که دارد ردوبدل میشود. مضمون آن ایجاب و قبول، آن عقد. یعنی این به هزار تومان ایجاب کرده، او به هزارودویست تومان قبول کرده یا نهصد تومان قبول کرده. «دونَ المُوالاةِ»؛ موالات ولی شرط نیست. میشود شما الآن ایجاب کنی، سال دیگر قبول کنی. الآن به شما میگویم: «فروختم! پنجمیلیون. این پراید را فروختم آقا پنجمیلیون.» سال بعد، اساماس را دارد، ریپلای میکند! اگر هنوز طرف عدول از آن ایجاب نکرده باشد، حضار میگویند: باریکالله!. باریکالله به این ذهن فعال! «وَ دونِ تَأَخُّرِ القَبولِ عَلَی الاِیجابِ»؛ تأخر قبول هم شرط نیست. نه موالات شرط است، نه تأخر؛ یعنی لازم نیست اول ایجاب باشد، بعد قبول. که قبول متأخر باشد. اول قبول بشود، بعد ایجاب. یا «خریدم!» میگوید: «فروختم!». میگوید: «قبول!». قبول اول. ولی درست؟ نه، اینجا برعکس شده. اگر اول قبول شد، ایجاب، باز هم درست است.
**نَعَم، المَشهورُ اعتِبارُ التَّنجیزِ.**
نعم، «المَشهورُ اعتِبارُ التَّنجیزِ». تنجیز در برابر تعلیق. تعلیق یعنی معلق بودن. «اگه تحریم برداشته بشود، آنقدر!»، «اگه FATF تصویب بشود، اینقدر!»، «اگه برجام را نقض نکنند، آنقدر!». این «اگرمگر»ها که دولتیها دارند، از این «اگرمگر» در بیع ندارد. آقا این جنس را فروختم به شرط اینکه امشب باران نیاید. به شرط اینکه بابام از سفر بیاید. به شرط اینکه ... نمیدانم چه. فردا اختلاف است. بعضی گفتند: «نه، باز هم آن معلقش فردا بهت فرو ... فردا خواهد شد.» آن شاید معلق دیگر محسوب نشود، منجز محسوب بشود. «تو زن منی، اگه زن اولم بگذارد.» «هر وقت اجازه داد، تو زن منی.» ممنونم که همه دست به قلم شدند، و الحمدلله مثالها را خوب ثبت از دستشان کردند. مشهور این است که تنجیز شرط اعتبار است؛ یعنی مشهور، سیره دانستیم. چیو تنجیز گفته، یعنی معلق.
**وَ لا یُعتَبَرُ اللَّفظُ فی تَحَقُّقِ البَیعِ وَ تَکفی المُعاطاةُ لِلإِجراءِ العَقدِ.**
«وَ لا یُعتَبَرُ اللَّفظُ فی تَحَقُّقِ البَیعِ وَ تَکفی المُعاطاةُ لِلإِجراءِ العَقدِ». برای اجرای عقد لزوماً لفظ شرط نیست. برای عقد به معاطات همین جا کفایت میکند. البته معاطات را کلاً گفتند، از همه معاملات کفایت میکند، غیر از چند تا که گفتند: نکاح، طلاق، نذر، و یمین که پایین میخوانیم. معاطات یعنی اینکه صیغه خوانده نمیشود، فعل انجام میشود. کتاب، خودش عوض را میدهد، و مالک میشود. بله، معاطات هم یک قسمی از بیع است. بیع کامل نیست؛ حالا چه نوعی است؟ بحث میشود.
**وَ المِلکُ الحاصِلُ بِها لازِمٌ.**
«وَ المِلکُ الحاصِلُ بِها لازِمٌ». ملتی که با معاطات حاصل میشود، ملکیت لازم است. ملکیت چی نیست؟ ملکیت جایزه نیست. ملکیت لازم است. باید به آن وفا کرد و نمیتواند از طرف خودش، این را قطعش بکند. ملکیت لازم؛ یعنی ملکیت جایزه. میآیم حالا کتاب را میگذارم، پولش را هم برمیدارم. بله، یک وقت من خیار داریم، مثلاً تا سه روز. یک وقت خیار مجلس است. یک وقت اقاله است. یعنی آن مالک گفته که: «آقا، گذاشتی، بردی، مشکل ندارد. پس نمیگیرم. پس گرفتن نداریم.» اگر معاطاتی خرید، دیگر نمیتوانیم کتاب، پولش را برداریم، مگر با یکی از خیارات. ملکیتش لازم است. پس ملکیتی که با معاطات حاصل میشود، لازم است یا جایزه؟ لازم.
**وَ یُعتَبَرُ فیها ما یُعتَبَرُ فی العَقدِ اللَّفظِیِ مِن شُروطِ العِوَضَینِ وَ المُتَعاقِدَینِ وَ تَثبُتُ فیها الخِیاراتُ کَما تَثبُتُ فی البَیعِ اللَّفظِیِ.**
«وَ یُعتَبَرُ فیها ما یُعتَبَرُ فی العَقدِ اللَّفظِیِ مِن شُروطِ العِوَضَینِ وَ المُتَعاقِدَینِ». در معاطات شرط است هرآنچه در عقد لفظی شرط است. من شروط العوضین و المتعاقدین. شروط عقد، شروط عوضین و شروط متعاقدین. هر شرطی که عقد ... گوینده در حال تصحیح کلام خود است و بعد ادامه میدهد: در بیع لفظی دارد. هر شرطی که لفظی دارند، هر شرطی که متعاقدین در بیع لفظی دارند. «وَ تَثبُتُ فیها الخِیاراتُ». در معاطات خیارات ثابت است. «کَما تَثبُتُ فی البَیعِ اللَّفظِیِ». هرآنچه در بیع ثابت است، از خیارات در معاطات هم خیار مجلس: حضار: دارد، خیار عیب: حضار: دارد، خیار غبن: حضار: دارد، خیار تدلیس: حضار: دارد. نمیتواند بگوید: «مگر ما عقد خواندیم؟». نباشد. پول دادم، گرفتم. برمیگرداند و هی ادامه میدهد.
**وَ هِیَ تَجری فی جَمیعِ المُعامَلاتِ الّاَ ما خَرَجَ بِدَلیلٍ.**
«وَ هِیَ تَجری فی جَمیعِ المُعامَلاتِ الّاَ ما خَرَجَ بِدَلیلٍ». پس اصل این است که معاطات جاری است، مگر جایی که دلیل بیاید این را از آن خارج کند. مثل نکاح. نمیتوانی معاطاتی نکاح کنی. و طلاق. داشته باشیم. وقتی عقد موقت با خارجیها دیگر خیلی راحت میشود توضیح بدهید که: «آقا، من تو را به این تایم، با این قیمت، بله، با این شرط فلان.»
**وَ المُستَنَدُ فی ذلِکَ.**
«وَ المُستَنَدُ فی ذلِکَ». اما حقیقت بیع. مستند. اول ایشان کلاً یک چند تا تیتر، نکات را میگویند بعد ادلهاش را.
**اَمّا حَقیقَةُ البَیعِ فَفی تَحدیدِها خِلافٌ بِرَغمِ بَداهَتِها اِجمالاً.**
«اَمّا حَقیقَةُ البَیعِ فَفی تَحدیدِها خِلافٌ بِرَغمِ بَداهَتِها اِجمالاً». اما حقیقت بیع. در تعریف بیع، در تعریف آن، حقیقت، اختلاف از است. گوینده در حال تصحیح کلام خود اختلاف است، با اینکه اجمالاً بدیهی است. یعنی چی خریدوفروش؟ روشن است. یعنی چی؟ ولی در تعریف دقیق عقلیاش و قیودی که قرار است برایش لحاظ بشود، اختلافاتی هست.
**وَ عَدَمِ ثُبوتِ حَقیقَةٍ شَرعیَةٍ اَو مُتَشَرّعَةٍ لَهُ.**
«وَ عَدَمِ ثُبوتِ حَقیقَةٍ شَرعیَةٍ اَو مُتَشَرّعَةٍ لَهُ». حقیقت شرعی برایش ثابت نیست. حقیقت متشرعهای برایش ثابت نیست. حقیقت شرعی توسط کی بود؟ حضار: شارع. شارع. حقیقت متشرعه توسط کی بود؟ حضار: متشرع. متشرع، زمان پیامبر. یعنی متصل به زمان پیامبر هست، ولی در لسان متشرعه این اصطلاح باب شده. تحت تأثیر فرهنگ وحی.
**فَقَد نَقَلَ الشَّیخُ الاَعظَمُ عِدَّةَ آراءَ فی ذلِکَ.**
«فَقَد نَقَلَ الشَّیخُ الاَعظَمُ عِدَّةَ آراءَ فی ذلِکَ». مرحوم شیخ انصاری که در فقه شیخ اعظم که میگوییم، شیخ خالی اگر گفتیم یعنی شیخ طوسی. شیخ اعظم اگر گفتیم یعنی شیخ انصاری. گاهی شیخ مفید را هم تعبیر شیخ برایشان به کار میرود، آنجا میگویند «شیخان»؛ یعنی شیخ طوسی و شیخ ... گوینده در حال فکر کردن است. شیخ اعظم هم چند رأی را ذکر کرده است در چی؟ در تعریف حقیقت بیع.
**لَعَلَّ اَجوَدُهَا مُختارُهُ وَ هُوَ اَنَّهُ تَملیکُ عَینٍ بَعِوَضٍ.**
«لَعَلَّ اَجوَدُهَا مُختارُهُ (هُوَ) مِن اَنَّهُ تَملیکُ عَینٍ بِـ عِوَضٍ». شاید بهترین جوادش، جوادترینش، جوادترین آن اقوال، آرا، بهترین، خود ایشان اختیار کرده است. میگوید چیه؟ «مِن اَنَّهُ» بیانیه که بیان باشد از اینکه «تَملیکُ عَینٍ بِعِوَضٍ». عین را در ازای عوضی تملیک میکند. این تعریف شیخ انصاری از حقیقت بیع. بله، آقا مطرح میکند، مفصل. قشنگ یک ماه فکر کنم درس در مکاسب.
**وَ اَشکَلَ عَلَیهِ بِشُمولِهِ لِلشِّراءِ وَ الاِسْتِیجارِ، حَیثُ اَنَّ المُشتَرِیَ بِقَبولِهِ، یُزِیلُ العَینَ الْمَمْلوکَةَ لَهُ بِالعِوَضِ عَن عِوَضٍ وَ المُستَأجِرِ لِلعَینِ یَملِکُ الاُجرَةَ بِعَوَضٍ.**
«وَ اَشکَلَ عَلَیهِ بِشُمولِهِ لِلشِّراءِ وَ الاِسْتِیجارِ». اشکال بر آن، بر آن یعنی بر تعریف شیخ اعظم اشکالش چیه؟ اینی که شامل شراء و استیجار هم میشود. شما میخواستی بیع را تعریف کنی، چرا شراء را تعریف فروختن من تعریف کنی؟ خریدنم در بر میگیرد گوینده در حال تصحیح کلام خود. حالا خریدنش به کنار. اجاره را هم در بر میگیرد. در اجاره هم یک عینی را در ازای عوضی تملیک میکنیم. «حَیثُ اَنَّ المُشتَرِیَ بِقَبولِهِ، یُزِیلُ العَینَ الْمَمْلوکَةَ لَهُ بِالعِوَضِ عَن عِوَضٍ». چون مشتری هم وقتی قبول میکند، دارد عینی را که در اختیارش هست، «آقا من این کنترل را دارم به شما میفروشم در ازای پنجهزار تومان. من تملیکِ عین میکنم به شما، این کنترل عین را تملیک میکنم به شما در ازای چی؟ به من در ازای عوض. کمی کنترل باشد. بله. پس مشتری همین تعریف را انجام میدهد. کار بایع نیست؟ بله، بیع معنای اعم شامل جفتش میشود. ولی الآن به معنای اخص؛ یعنی فروختن را میخواهیم. اشکال دوم این است که استیجار را هم در بر میگیرد. «وَ المُستَأجِرِ لِلعَینِ یَملِکُ الاُجرَةَ بِعَوَضٍ». خب، اگر من این کنترل را از شما اجاره کردم، گفتم: «این کنترل یک روز دست من باشد، پانصد تومان بهت میدهم.» شما الآن من تملیک عین کردم؟ کم و اجرت درواقع استیجار، اجاره دادنش، نه ایجار! نه استیجار! اینی که من اجاره میدهم که تملیک نکردهام، تملیک عین نکردهام. ولی شما که داری پانصد تومان را میدهی، شما داری تملیک عین میکنی. چه عینی را؟ همان پانصد تومان را در ازای عوض کمی استفاده از کنترل. پس در استیجارش، نه در ایجار! نه در اجاره دادن، در اجاره گرفتن. در اجاره گرفتن هم دوباره تملیک این به عوض رخ داد. بله، جسمش یعنی جنس پولی که دارد میدهد، اینجا. پس مستأجر عین هم تملیک میکند اجرت را در ازای عوض. حالا اشکال بر تعریف انصاری این بود. بله. پاسخش چیست؟
**وَ الاِشکالُ عَلَیهِ مَدفوعٌ بِما ذَکَرَهُ الشَّیخُ نَفسُهُ مِن اَنَّ ذلِکَ مَدلولٌ تَضَمُّنِیٌ وَ الّا فَالشِّراءُ وَ الاِستِیجارُ یَدُلاّنِ مُباشَرَةً عَلَی تَملُّکِ العَینِ بِعَوَضٍ.**
«وَ الاِشکالُ عَلَیهِ مَدفوعٌ». نه اینکه اشکال، مدفوع است؛ یعنی اشکال دفع شد. «بِما ذَکَرَهُ الشَّیخُ نَفسُهُ». با خود آن چیزی که خود شیخ نقل کرده دفع میشود. خود شیخ چی گفتند؟ «مِن اَنَّ ذلِکَ مَدلولٌ تَضَمُّنِیٌ». اینکه آن، آن چیست؟ تملیک که در شراء و استیجار. «ذالِکَ» یعنی تملیک در شراء و استیجار. مدلول تضمُّنی است. مدلول مطابقی نیست. مطابقی؛ نه، مطابقی. مدلول مطابقی نیست. ما سه نوع دلالت داشتیم. حضار: مطابقی، تضمنی، التزامی. احسن. مطابقی چی بود؟ میگویم: «کتاب». و کل کتاب را اراده میکند. تضمنی: میگویم: «کتاب». و جلد کتاب را میگویم. میگویم: «کتابم را پاره کردی.» منظورم این است که جلدش را پاره کردی. و میگویم: «التزامی». میگویم: «کتابم را پاره کردی!» یعنی به محتوایش اعتنا نکردی. درست شد؟ اینجا شما که تملیک عین میکنی در ازای عوض، تملیک شما، تملیک تضمنی است. درواقع تملّک داری میکنی. کنار تملّکت، تملیکی هم رخ میدهد، آن در ضمنش است. ولی اصل کاری که داری میکنی چیه؟ تملّک. «اَنَّ ذلِکَ مَدلولٌ تَضَمُّنِیٌ وَ الا فَالشِّراءُ وَ الاِستِیجارُ یَدُلاّنِ مُباشَرَةً عَلَی تَملُّکِ العَینِ بِعَوَضٍ». دلالت مطابقی این دو تا چیست؟ تملُّک به عوض. دلالت تضمنیاش تملیک است در ضمنش. نهفته است. تعریف تملیک عین به عوض. اشکالی که بهش شد چی بود؟ هم مشتری، هم مستأجر. درست. پاسخ شیخ چی بود؟ گفت: «مشتری و مستأجر مطابقاً تملیک به عوض نمیکنند. مطابقتاً تملّک میکنند. در ضمن تملّکشان یک تملیکی هم رخ میدهد.» حضار: مامان تضمنش کار. استاد ادامه میدهد: مامیمان تضمّنش کار است. تعریفی که ما کردیم، تعریفی که مطابق یک فعل باشد. یک فعلی که مطابقاً دلالت دارد بر تملیک عین به عوض. مطابقت. تضمّن. ممکن است خیلی چیزها باشد. بله، هر کاری ممکن است تویش یک تملیکی باشد. در نکاح هم یک تملیکی صورت میگیرد. شما داری مالک مهریه میکنی، زن را میخرید. خریدوفروش که زن را که نمیخری که! نکاح به ضمنش بیعی هم دارد صورت میگیرد. یک شرط ضمن عقدی هم دارد صورت میگیرد. بله. روشن شد.
**وَ اَمّا اعتِبارُ الاِیجابِ وَ القَبولِ فی البَیعِ فَلِاَنَّ البَیعَ مُتَقَوِّمٌ بِهِما عُرفاً.**
«وَ اَمّا اعتِبارُ الاِیجابِ وَ القَبولِ فی البَیعِ فَلِاَنَّ البَیعَ مُتَقَوِّمٌ بِهِما عُرفاً». اما اینکه ایجاب و قبول در بیع شرط است، به خاطر اینکه بیع متقوّم به آن دو است. عرفاً؛ یعنی در عرف وابسته است به اینکه ایجابی باشد. «تو بیکاری» یا یکطرفه. «به جات خالی. رفتم فلان ماشین را خریدم.» همان که میگویم خواستگاری رفتیم، «پنجاه، پنجاه شد.» ایجاب وحدت بر ایجاب تنها. صد ایجاب و قبول با هم.
**وَ الاِکتِفاءُ بِکُلِّ مُبرِزٍ لَهُما فَلِظُهورِ لَفظِ البَیعِ وَ صِدقِ عُنوانِهِ وَ تَعالَی «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ» وَ اِطلاقُ اَدِلَّةِ اِمضائِهِ لا یَسلُبُهُ بِعَيْنٍ مَخصوصٍ.**
«وَ الاِکتِفاءُ بِکُلِّ مُبرِزٍ لَهُما». حالا اینی که به هر چیزی که ابراز بکند ایجاب و قبول را اکتفا میکند، ولو اینکه لفظ صریحی نباشد، این از کجا در آمد؟ «فَلِظُهورِ لَفظِ البَیعِ وَ صِدقِ عُنوانِهِ وَ تَعالَی «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ»». چون که بعد از اینکه لفظ ظهور در بیع داشت، یعنی یک لفظی در ایجاب، یک چیزی گفت، این دلالت دارد یا ندارد؟ وقتی که این دلالت بر بیع پیدا کرد، ظهور در بیع داشت، عنوان بیع بر این صادق بود: «فروشنده است.» ولو این استعمال به نحو مجاز باشد یا کنایی باشد. «خیرش را ببینی!» یعنی چی؟ یعنی ببری استعمال کنی. «خیرش را ببینی»؛ استفاده کنی. «خیرش را ببینی»؛ استفاده کنی یعنی مالکش بشوی که استفاده کنی. اینی که من دارم میگویم، مجازی دارم میگویم یا کنایی دارم میگویم. همین قدر که عنوان بیع بر این صادق بود، ولو مجاز. «و الا اَدِلَّةُ اِمضائِهِ». چون بیع امضایی است. دقت، دقت. بیع امضایی است. نماز نیست که بگویم: «یک همچین افعالی را باید انجام بدهی تا بشود نماز.» نبود قبلاً تا این را انجام بدهیم. یک چیزی در عرف رایج است، شریعت آمده صحت گذاشته، امضا کرده. آنجور باشد. این خیار را هم اضافه کن. آن خیار را هم بردار. درست شد. مدیریتش کرده، تنظیمش کرده، امضایش کرده. بعد آیه نازل شده: «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ». هرآنچه که بین خودتان بیع به حساب میآورید، خدا آن را حلال کرده است. اطلاق دارد. قیدی زد؟ چه بیعی را؟ خریدوفروش الآن شما خرید اینترنتی را کتاب را پست میزنی، سفارش میدهی، کد پستی میدهی، این و کارت است. مثلاً هرآنچه که بیع به حساب بیاید در عرف. پنجاه سال پیش، ما اینترنتی نداشتیم. ما الآن داریم. صد سال پیش، یک بیعهایی داریم که اصلاً الآن نداریم. هرچی برود جلو. تأیید کرد. حالا اینی که طرف دارد ابراز میکند که: «من فروختم.» ولو با مجاز، ولو با کنایه. بیع به حساب میآید یا نه. وقتی بیع به حساب آمد، آن ادلهای که بیع را امضا کرده، اطلاقش این را هم در بر میگیرد. شرایطش، بعضی نکات ویژهاش. مثلاً ربا قراری نباشد. آنهایی که نهی شده شامل میشود آن را.
**بَلْ اِطلاقُ اَدِلَّةِ الاِمضاءِ کَقَولِهِ تَعالَی «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ» وَ مَعَ الاَصلِ اللَّفظِیِ المَذکورِ لا تَصِلُ النَّوبَةُ اِلَی الاَصلِ العَمَلِیِ المُقتَضِیِ لِلاِقتِصارِ عَلَی القَدرِ المُتَیَقَّنِ وَ هُوَ اللَّفظُ الصَّریحُ.**
«بَلْ اِطلاقُ اَدِلَّةِ الاِمضاءِ کَقَولِهِ تَعالَی «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ» وَ مَعَ الاَصلِ اللَّفظِیِ المَذکورِ». با این اصل لفظی. اصل لفظی چی بود؟ اصالت الاطلاق. اصالت الاطلاق یکی از اصول لفظی بود، دیگر. با این اصل لفظی که ذکر شد، «لا تَصِلُ النَّوبَةُ اِلَی الاَصلِ العَمَلِیِ». دیگر نوبت به اصل عملی وقتی لفظی داشته باشیم، نوبت به اصل عملی نمیرسد. کلاً همیشه هیچ وقت با بودن اصل لفظی، اصل عملی اجرا نمیشود. ما اگر اصل لفظی داشته باشیم، خود اصل لفظی چون میشود دلیل، و اصل جایی دلیل است که دلیل نداشته باشیم، دلیل محرز نداشته باشیم، اصل لفظی خودش یکی از ادله محرزه است. نوبت به اصل عملی نمیرسد که اقتضای اصل عملی چیست؟ «المُقتَضِیِ لِلاِقتِصارِ عَلَی القَدرِ المُتَیَقَّنِ». اگر نوبت اصل عملی شد، اصل عملی اقتضایش این است که آقا فقط قدر متیقن. قدر متیقن چیه؟ آنی که لفظ صریح باشد. الآن اینجا چون اطلاق «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ» را داریم، اصل لفظی داریم. اصل لفظی که آمد، دیگر نوبت به اصل عملی نرسید. اصل لفظی چیو اثبات کرد؟ بیع با هر لفظی که صورت بگیرد، فقط عرف آن را بیع به حساب بیاورد. مجاز باشد، کنایه باشد، هرچی باشد، فقط دلالت بر بیع داشته باشد، این شامل بیع میگیرد. پس با این وضعیت بود نوبت به اصل عملی نمیرسید و باید اکتفا میکردیم به قدر متیقن.
**لِاسْتِصحابِ عَدَمِ تَرَتُّبِ الاَثَرِ عِندَ الاِقْوابِ بِغَیرِ الصَّریحِ.**
«لِاسْتِصحابِ عَدَمِ تَرَتُّبِ الاَثَرِ عِندَ الاِقْوابِ بِغَیرِ الصَّریحِ». چرا قبول کردن اگر میگرفتیم؟ چون آقا ما وقتی با لفظ غیرصریح بیع انجام دادیم، جواد به حسن فروخت. مالک شد یا نشد؟ هنوز مال جواد است. شما یقین نداریم که این از ملکیت جواد خارج شده. قدر متیقن این است که خودمان رضایتمند هستیم. باز اصل لفظ از کجا با استصحاب؟ اصل لفظی دلیل، روایت، آیه. اگر آیه روایت نباشد که این را تأیید بکند. الآن آیا روایت دارد این را تأیید میکند؟ نه. نداریم که این را تأیید بکند. جواد به حسن فروخت با چه کلمهای؟ گفت: «خیرش را ببینی»، آها، آها، چون تصویب نکرده. حالا در حسن، مالک شد یا نشد؟ شک کردیم. ملکیت جواد را تا کی؟ تا وقتی که یک لفظی که کاملاً صراحت دارد در اینکه فروخته. در صورتی که نوبت عملی میرسید، لفظ صریح. جواد یک چیزی گفت که کاملاً دلالت بر این داشت که فروختم. «خیرش را ببینی» و «خدا برکت بده» و اینها قبول نیست به غیر لفظ صریح. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. جلد جدیدی از بحث دروس تمهیدیه را از امروز انشاءالله شروع میکنیم. جلد دوم این کتاب، درواقع چکیدۀ کتاب مختصر دروس تمهیدیه است. بخش عقودش، در عقود، در این جلد مباحثی را دارد: بیع، اجاره، مضاربه، مساقاة، شرکت، صلح، حواله، کفالت، صلح، وکالت، مضاربه، قرض، رهن، ودیعه، عاریه، ضمانت. البته «ضمان» درست است؛ یعنی ضمانت.
اولین بحثی که داریم، کتاب اول، سرفصل اول: شروط عقد بیع. بعد شروط متعاقدین؛ یعنی اول اینکه خود بیع چه شروطی باید داشته باشد؟ عقدی که میخواهد واقع شود، چیست؟ بعد شروط متعاقدین: اینهایی که قرار است تعاقد کنند، دو طرف: بایع و مشتری، اینها چه شروطی داشته باشند؟ بعد شروط عوضین: اینی که قرار است تحویل داده شود، مبیع و ثمن، اینها یا «ثَمَن» و «مثمن» چه شرایطی داشته باشند؟ بعد خیارات که به چه نحوی میشود عقد را فسخ کرد؟ با چه حقوقی؟ بعدش بحث ربا را داریم. یکی بیع صرف، سلف. اینها مباحثی است که ما در کتاب بیع، انشاءالله، آنها را خواهیم شنید. جذاب و دقیق. روایاتمان هم در این زمینه معمولاً... این اصولاً یکی از ویژگیهایی که مکاسب را معمولاً بحث میکنند (بحثهای فقهیشان)، به خاطر این است که بحثهای اجتهادی خیلی دارد، بحثهای عرفی خیلی دارد، بحثهای عقلی خیلی دارد. لذا واقعاً قوه اجتهاد را فعال میکند. چون خیلی از مباحثش روایت ندارد. کشف این نظام، این یک قوه اجتهاد ایجاد میکند. شما باید یک نظام معنایی را در لسان شرع کشف بکنید تا بتوانید آن را بارگذاری بکنید. این را در آن نظام اقتصادیای که ذیل بیع تعریف بکنید، اگر این مدل کشف بشود، آدم دیگر در بقیه مباحث هم میتواند تولید علم بکند. مثلاً، ما نظام معنایی را که در بحث تربیت (تربیت کودک) بتوانیم کشف کنیم، بعد معادلگذاری بکنیم، بعد مباحث عرفیاش را کشف کنیم که کجاها احاله به عرف دادهاند، بعد کدام آیات اطلاق عموم دارد، آنوقت مسائل را میشود با آن حل کرد. کاری که در مورد بیع دارد صورت میگیرد. یاد بگیریم؛ نه میخواهیم مدل اجتهادی را هم یک نمونههایی یاد بگیریم، و انشاءالله قویترش در مکاسب.
**یُعتَبَرُ فی البَیعِ وَ هُوَ تَملیکُ عَینٍ بِعَوَضِِ الاِیجابُ وَ القَبولُ بِاَیِّ مُبرِزٍ لَهُما وَ لَو کانَ لَفظَاً غَیرَ صَریحٍ اَو کانَ مَلحونَاً اَو لَیسَ بِعَرَبیٍ وَ لا بِمُعَرِّبٍ.**
«یُعتَبَرُ فی البَیعِ»؛ یعنی «شرط است»، «معتبر است»؛ یعنی شرط است. در بیع، تعریف بیع چیست؟ «وَ هُوَ تَملیکُ عَینٍ بِعَوَضٍ»؛ که همان تملیک عین به عوض است. یعنی یک عینی را در ازای عوضی –باب مقابله است– در ازای عوضی تملیک میکنیم، مشتری را مالک میکنیم، از مشتری (عوض) میگیریم، عینی که دستت است را مالکیش میکنیم. درست شد؟ در این بیع، با این تعریف، شرط، ایجاب و قبول است. شما باید ایجاب کنی، مشتری هم باید قبول کند. با چی؟ با هر چیزی که مُبرِز باشد برای ایجاب و قبول. برساند کفایت میکند. «وَ لَو کانَ لَفظَاً غَیرَ صَریحٍ»؛ ولو لفظ غیرصریح باشد، حله؟ استاد ادامه میدهد: دیگر میگوید: «حله». «مبارکه!» این «مبارکه!» را کی گفته؟ این ایجاب و قبول است؟ لفظ غیرصریح، لفظ نداره؟ هیچی؟ ایجاب و قبول باشد، یکطرفه است؟ «شاتر! دستت درد نکنه!» یکطرفه است؛ باز میشود ایجاب و قبول. جفتش لازم است غیر از همین ایجاب و قبول لفظی، لفظی اعم از اینکه صریح و غیرصریح، حتی ملحون. «ملحون» یعنی اشتباه، حالا یا اعرابش غلط است، یا کلمه را دارد طرف جابجا استفاده میکند. ابراز کرده رضایتش را؛ چون ما با ایجاب و قبول کار نداریم، ما با تراضی کار داریم. رضایت دو طرف. «الا اَن تَکونَ تِجارَةً عَن تَراضٍ مِنکُم». باید تراضی باشد، دو طرف راضی باشند. ابراز رضایت. پس ولو ملحون باشد، اشتباه باشد، کفایت میکند. یعنی چی کفایت میکند؟ یعنی آن رضایت را میرساند. ملحون، پس چی شد؟ اشتباه. «لحن» یعنی اشتباه، «ملحون» یعنی اشتباه، خطای در گفتار. یا اینکه اصلاً عربی نباشد، فارسی باشد. یا اینکه عربی باشد، ماضی نباشد. «بُـتو نه! ابیعه». کی آمده این ادامه صحبتها را پشتیبانی کند؟
**وَ یُعتَبَرُ التَّطابُقُ فی المَضمونِ بَینَ الاِیجابِ وَ القَبولِ دونِ المُوالاةِ بَینَهُما وَ دونِ تَأَخُّرِ القَبولِ عَلَی الاِیجابِ.**
«وَ یُعتَبَرُ التَّطابُقُ فی المَضمونِ بَینَ الاِیجابِ وَ القَبولِ». در مضمون بین ایجاب و قبول تطابق شرط است. باید مطابق هم باشد. نه اینکه این بگوید: «آقا من فروختم.»، «خریدم.»، یا این «او پذیرفتم! پذیرفتم.» نه اینکه یک چیز دیگر بگوید، او یک چیز دیگر قبول بکند! مضمون؛ یعنی همان کلامی که دارد ردوبدل میشود. مضمون آن ایجاب و قبول، آن عقد. یعنی این به هزار تومان ایجاب کرده، او به هزارودویست تومان قبول کرده یا نهصد تومان قبول کرده. «دونَ المُوالاةِ»؛ موالات ولی شرط نیست. میشود شما الآن ایجاب کنی، سال دیگر قبول کنی. الآن به شما میگویم: «فروختم! پنجمیلیون. این پراید را فروختم آقا پنجمیلیون.» سال بعد، اساماس را دارد، ریپلای میکند! اگر هنوز طرف عدول از آن ایجاب نکرده باشد، حضار میگویند: باریکالله!. باریکالله به این ذهن فعال! «وَ دونِ تَأَخُّرِ القَبولِ عَلَی الاِیجابِ»؛ تأخر قبول هم شرط نیست. نه موالات شرط است، نه تأخر؛ یعنی لازم نیست اول ایجاب باشد، بعد قبول. که قبول متأخر باشد. اول قبول بشود، بعد ایجاب. یا «خریدم!» میگوید: «فروختم!». میگوید: «قبول!». قبول اول. ولی درست؟ نه، اینجا برعکس شده. اگر اول قبول شد، ایجاب، باز هم درست است.
**نَعَم، المَشهورُ اعتِبارُ التَّنجیزِ.**
نعم، «المَشهورُ اعتِبارُ التَّنجیزِ». تنجیز در برابر تعلیق. تعلیق یعنی معلق بودن. «اگه تحریم برداشته بشود، آنقدر!»، «اگه FATF تصویب بشود، اینقدر!»، «اگه برجام را نقض نکنند، آنقدر!». این «اگرمگر»ها که دولتیها دارند، از این «اگرمگر» در بیع ندارد. آقا این جنس را فروختم به شرط اینکه امشب باران نیاید. به شرط اینکه بابام از سفر بیاید. به شرط اینکه ... نمیدانم چه. فردا اختلاف است. بعضی گفتند: «نه، باز هم آن معلقش فردا بهت فرو ... فردا خواهد شد.» آن شاید معلق دیگر محسوب نشود، منجز محسوب بشود. «تو زن منی، اگه زن اولم بگذارد.» «هر وقت اجازه داد، تو زن منی.» ممنونم که همه دست به قلم شدند، و الحمدلله مثالها را خوب ثبت از دستشان کردند. مشهور این است که تنجیز شرط اعتبار است؛ یعنی مشهور، سیره دانستیم. چیو تنجیز گفته، یعنی معلق.
**وَ لا یُعتَبَرُ اللَّفظُ فی تَحَقُّقِ البَیعِ وَ تَکفی المُعاطاةُ لِلإِجراءِ العَقدِ.**
«وَ لا یُعتَبَرُ اللَّفظُ فی تَحَقُّقِ البَیعِ وَ تَکفی المُعاطاةُ لِلإِجراءِ العَقدِ». برای اجرای عقد لزوماً لفظ شرط نیست. برای عقد به معاطات همین جا کفایت میکند. البته معاطات را کلاً گفتند، از همه معاملات کفایت میکند، غیر از چند تا که گفتند: نکاح، طلاق، نذر، و یمین که پایین میخوانیم. معاطات یعنی اینکه صیغه خوانده نمیشود، فعل انجام میشود. کتاب، خودش عوض را میدهد، و مالک میشود. بله، معاطات هم یک قسمی از بیع است. بیع کامل نیست؛ حالا چه نوعی است؟ بحث میشود.
**وَ المِلکُ الحاصِلُ بِها لازِمٌ.**
«وَ المِلکُ الحاصِلُ بِها لازِمٌ». ملتی که با معاطات حاصل میشود، ملکیت لازم است. ملکیت چی نیست؟ ملکیت جایزه نیست. ملکیت لازم است. باید به آن وفا کرد و نمیتواند از طرف خودش، این را قطعش بکند. ملکیت لازم؛ یعنی ملکیت جایزه. میآیم حالا کتاب را میگذارم، پولش را هم برمیدارم. بله، یک وقت من خیار داریم، مثلاً تا سه روز. یک وقت خیار مجلس است. یک وقت اقاله است. یعنی آن مالک گفته که: «آقا، گذاشتی، بردی، مشکل ندارد. پس نمیگیرم. پس گرفتن نداریم.» اگر معاطاتی خرید، دیگر نمیتوانیم کتاب، پولش را برداریم، مگر با یکی از خیارات. ملکیتش لازم است. پس ملکیتی که با معاطات حاصل میشود، لازم است یا جایزه؟ لازم.
**وَ یُعتَبَرُ فیها ما یُعتَبَرُ فی العَقدِ اللَّفظِیِ مِن شُروطِ العِوَضَینِ وَ المُتَعاقِدَینِ وَ تَثبُتُ فیها الخِیاراتُ کَما تَثبُتُ فی البَیعِ اللَّفظِیِ.**
«وَ یُعتَبَرُ فیها ما یُعتَبَرُ فی العَقدِ اللَّفظِیِ مِن شُروطِ العِوَضَینِ وَ المُتَعاقِدَینِ». در معاطات شرط است هرآنچه در عقد لفظی شرط است. من شروط العوضین و المتعاقدین. شروط عقد، شروط عوضین و شروط متعاقدین. هر شرطی که عقد ... گوینده در حال تصحیح کلام خود است و بعد ادامه میدهد: در بیع لفظی دارد. هر شرطی که لفظی دارند، هر شرطی که متعاقدین در بیع لفظی دارند. «وَ تَثبُتُ فیها الخِیاراتُ». در معاطات خیارات ثابت است. «کَما تَثبُتُ فی البَیعِ اللَّفظِیِ». هرآنچه در بیع ثابت است، از خیارات در معاطات هم خیار مجلس: حضار: دارد، خیار عیب: حضار: دارد، خیار غبن: حضار: دارد، خیار تدلیس: حضار: دارد. نمیتواند بگوید: «مگر ما عقد خواندیم؟». نباشد. پول دادم، گرفتم. برمیگرداند و هی ادامه میدهد.
**وَ هِیَ تَجری فی جَمیعِ المُعامَلاتِ الّاَ ما خَرَجَ بِدَلیلٍ.**
«وَ هِیَ تَجری فی جَمیعِ المُعامَلاتِ الّاَ ما خَرَجَ بِدَلیلٍ». پس اصل این است که معاطات جاری است، مگر جایی که دلیل بیاید این را از آن خارج کند. مثل نکاح. نمیتوانی معاطاتی نکاح کنی. و طلاق. داشته باشیم. وقتی عقد موقت با خارجیها دیگر خیلی راحت میشود توضیح بدهید که: «آقا، من تو را به این تایم، با این قیمت، بله، با این شرط فلان.»
**وَ المُستَنَدُ فی ذلِکَ.**
«وَ المُستَنَدُ فی ذلِکَ». اما حقیقت بیع. مستند. اول ایشان کلاً یک چند تا تیتر، نکات را میگویند بعد ادلهاش را.
**اَمّا حَقیقَةُ البَیعِ فَفی تَحدیدِها خِلافٌ بِرَغمِ بَداهَتِها اِجمالاً.**
«اَمّا حَقیقَةُ البَیعِ فَفی تَحدیدِها خِلافٌ بِرَغمِ بَداهَتِها اِجمالاً». اما حقیقت بیع. در تعریف بیع، در تعریف آن، حقیقت، اختلاف از است. گوینده در حال تصحیح کلام خود اختلاف است، با اینکه اجمالاً بدیهی است. یعنی چی خریدوفروش؟ روشن است. یعنی چی؟ ولی در تعریف دقیق عقلیاش و قیودی که قرار است برایش لحاظ بشود، اختلافاتی هست.
**وَ عَدَمِ ثُبوتِ حَقیقَةٍ شَرعیَةٍ اَو مُتَشَرّعَةٍ لَهُ.**
«وَ عَدَمِ ثُبوتِ حَقیقَةٍ شَرعیَةٍ اَو مُتَشَرّعَةٍ لَهُ». حقیقت شرعی برایش ثابت نیست. حقیقت متشرعهای برایش ثابت نیست. حقیقت شرعی توسط کی بود؟ حضار: شارع. شارع. حقیقت متشرعه توسط کی بود؟ حضار: متشرع. متشرع، زمان پیامبر. یعنی متصل به زمان پیامبر هست، ولی در لسان متشرعه این اصطلاح باب شده. تحت تأثیر فرهنگ وحی.
**فَقَد نَقَلَ الشَّیخُ الاَعظَمُ عِدَّةَ آراءَ فی ذلِکَ.**
«فَقَد نَقَلَ الشَّیخُ الاَعظَمُ عِدَّةَ آراءَ فی ذلِکَ». مرحوم شیخ انصاری که در فقه شیخ اعظم که میگوییم، شیخ خالی اگر گفتیم یعنی شیخ طوسی. شیخ اعظم اگر گفتیم یعنی شیخ انصاری. گاهی شیخ مفید را هم تعبیر شیخ برایشان به کار میرود، آنجا میگویند «شیخان»؛ یعنی شیخ طوسی و شیخ ... گوینده در حال فکر کردن است. شیخ اعظم هم چند رأی را ذکر کرده است در چی؟ در تعریف حقیقت بیع.
**لَعَلَّ اَجوَدُهَا مُختارُهُ وَ هُوَ اَنَّهُ تَملیکُ عَینٍ بَعِوَضٍ.**
«لَعَلَّ اَجوَدُهَا مُختارُهُ (هُوَ) مِن اَنَّهُ تَملیکُ عَینٍ بِـ عِوَضٍ». شاید بهترین جوادش، جوادترینش، جوادترین آن اقوال، آرا، بهترین، خود ایشان اختیار کرده است. میگوید چیه؟ «مِن اَنَّهُ» بیانیه که بیان باشد از اینکه «تَملیکُ عَینٍ بِعِوَضٍ». عین را در ازای عوضی تملیک میکند. این تعریف شیخ انصاری از حقیقت بیع. بله، آقا مطرح میکند، مفصل. قشنگ یک ماه فکر کنم درس در مکاسب.
**وَ اَشکَلَ عَلَیهِ بِشُمولِهِ لِلشِّراءِ وَ الاِسْتِیجارِ، حَیثُ اَنَّ المُشتَرِیَ بِقَبولِهِ، یُزِیلُ العَینَ الْمَمْلوکَةَ لَهُ بِالعِوَضِ عَن عِوَضٍ وَ المُستَأجِرِ لِلعَینِ یَملِکُ الاُجرَةَ بِعَوَضٍ.**
«وَ اَشکَلَ عَلَیهِ بِشُمولِهِ لِلشِّراءِ وَ الاِسْتِیجارِ». اشکال بر آن، بر آن یعنی بر تعریف شیخ اعظم اشکالش چیه؟ اینی که شامل شراء و استیجار هم میشود. شما میخواستی بیع را تعریف کنی، چرا شراء را تعریف فروختن من تعریف کنی؟ خریدنم در بر میگیرد گوینده در حال تصحیح کلام خود. حالا خریدنش به کنار. اجاره را هم در بر میگیرد. در اجاره هم یک عینی را در ازای عوضی تملیک میکنیم. «حَیثُ اَنَّ المُشتَرِیَ بِقَبولِهِ، یُزِیلُ العَینَ الْمَمْلوکَةَ لَهُ بِالعِوَضِ عَن عِوَضٍ». چون مشتری هم وقتی قبول میکند، دارد عینی را که در اختیارش هست، «آقا من این کنترل را دارم به شما میفروشم در ازای پنجهزار تومان. من تملیکِ عین میکنم به شما، این کنترل عین را تملیک میکنم به شما در ازای چی؟ به من در ازای عوض. کمی کنترل باشد. بله. پس مشتری همین تعریف را انجام میدهد. کار بایع نیست؟ بله، بیع معنای اعم شامل جفتش میشود. ولی الآن به معنای اخص؛ یعنی فروختن را میخواهیم. اشکال دوم این است که استیجار را هم در بر میگیرد. «وَ المُستَأجِرِ لِلعَینِ یَملِکُ الاُجرَةَ بِعَوَضٍ». خب، اگر من این کنترل را از شما اجاره کردم، گفتم: «این کنترل یک روز دست من باشد، پانصد تومان بهت میدهم.» شما الآن من تملیک عین کردم؟ کم و اجرت درواقع استیجار، اجاره دادنش، نه ایجار! نه استیجار! اینی که من اجاره میدهم که تملیک نکردهام، تملیک عین نکردهام. ولی شما که داری پانصد تومان را میدهی، شما داری تملیک عین میکنی. چه عینی را؟ همان پانصد تومان را در ازای عوض کمی استفاده از کنترل. پس در استیجارش، نه در ایجار! نه در اجاره دادن، در اجاره گرفتن. در اجاره گرفتن هم دوباره تملیک این به عوض رخ داد. بله، جسمش یعنی جنس پولی که دارد میدهد، اینجا. پس مستأجر عین هم تملیک میکند اجرت را در ازای عوض. حالا اشکال بر تعریف انصاری این بود. بله. پاسخش چیست؟
**وَ الاِشکالُ عَلَیهِ مَدفوعٌ بِما ذَکَرَهُ الشَّیخُ نَفسُهُ مِن اَنَّ ذلِکَ مَدلولٌ تَضَمُّنِیٌ وَ الّا فَالشِّراءُ وَ الاِستِیجارُ یَدُلاّنِ مُباشَرَةً عَلَی تَملُّکِ العَینِ بِعَوَضٍ.**
«وَ الاِشکالُ عَلَیهِ مَدفوعٌ». نه اینکه اشکال، مدفوع است؛ یعنی اشکال دفع شد. «بِما ذَکَرَهُ الشَّیخُ نَفسُهُ». با خود آن چیزی که خود شیخ نقل کرده دفع میشود. خود شیخ چی گفتند؟ «مِن اَنَّ ذلِکَ مَدلولٌ تَضَمُّنِیٌ». اینکه آن، آن چیست؟ تملیک که در شراء و استیجار. «ذالِکَ» یعنی تملیک در شراء و استیجار. مدلول تضمُّنی است. مدلول مطابقی نیست. مطابقی؛ نه، مطابقی. مدلول مطابقی نیست. ما سه نوع دلالت داشتیم. حضار: مطابقی، تضمنی، التزامی. احسن. مطابقی چی بود؟ میگویم: «کتاب». و کل کتاب را اراده میکند. تضمنی: میگویم: «کتاب». و جلد کتاب را میگویم. میگویم: «کتابم را پاره کردی.» منظورم این است که جلدش را پاره کردی. و میگویم: «التزامی». میگویم: «کتابم را پاره کردی!» یعنی به محتوایش اعتنا نکردی. درست شد؟ اینجا شما که تملیک عین میکنی در ازای عوض، تملیک شما، تملیک تضمنی است. درواقع تملّک داری میکنی. کنار تملّکت، تملیکی هم رخ میدهد، آن در ضمنش است. ولی اصل کاری که داری میکنی چیه؟ تملّک. «اَنَّ ذلِکَ مَدلولٌ تَضَمُّنِیٌ وَ الا فَالشِّراءُ وَ الاِستِیجارُ یَدُلاّنِ مُباشَرَةً عَلَی تَملُّکِ العَینِ بِعَوَضٍ». دلالت مطابقی این دو تا چیست؟ تملُّک به عوض. دلالت تضمنیاش تملیک است در ضمنش. نهفته است. تعریف تملیک عین به عوض. اشکالی که بهش شد چی بود؟ هم مشتری، هم مستأجر. درست. پاسخ شیخ چی بود؟ گفت: «مشتری و مستأجر مطابقاً تملیک به عوض نمیکنند. مطابقتاً تملّک میکنند. در ضمن تملّکشان یک تملیکی هم رخ میدهد.» حضار: مامان تضمنش کار. استاد ادامه میدهد: مامیمان تضمّنش کار است. تعریفی که ما کردیم، تعریفی که مطابق یک فعل باشد. یک فعلی که مطابقاً دلالت دارد بر تملیک عین به عوض. مطابقت. تضمّن. ممکن است خیلی چیزها باشد. بله، هر کاری ممکن است تویش یک تملیکی باشد. در نکاح هم یک تملیکی صورت میگیرد. شما داری مالک مهریه میکنی، زن را میخرید. خریدوفروش که زن را که نمیخری که! نکاح به ضمنش بیعی هم دارد صورت میگیرد. یک شرط ضمن عقدی هم دارد صورت میگیرد. بله. روشن شد.
**وَ اَمّا اعتِبارُ الاِیجابِ وَ القَبولِ فی البَیعِ فَلِاَنَّ البَیعَ مُتَقَوِّمٌ بِهِما عُرفاً.**
«وَ اَمّا اعتِبارُ الاِیجابِ وَ القَبولِ فی البَیعِ فَلِاَنَّ البَیعَ مُتَقَوِّمٌ بِهِما عُرفاً». اما اینکه ایجاب و قبول در بیع شرط است، به خاطر اینکه بیع متقوّم به آن دو است. عرفاً؛ یعنی در عرف وابسته است به اینکه ایجابی باشد. «تو بیکاری» یا یکطرفه. «به جات خالی. رفتم فلان ماشین را خریدم.» همان که میگویم خواستگاری رفتیم، «پنجاه، پنجاه شد.» ایجاب وحدت بر ایجاب تنها. صد ایجاب و قبول با هم.
**وَ الاِکتِفاءُ بِکُلِّ مُبرِزٍ لَهُما فَلِظُهورِ لَفظِ البَیعِ وَ صِدقِ عُنوانِهِ وَ تَعالَی «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ» وَ اِطلاقُ اَدِلَّةِ اِمضائِهِ لا یَسلُبُهُ بِعَيْنٍ مَخصوصٍ.**
«وَ الاِکتِفاءُ بِکُلِّ مُبرِزٍ لَهُما». حالا اینی که به هر چیزی که ابراز بکند ایجاب و قبول را اکتفا میکند، ولو اینکه لفظ صریحی نباشد، این از کجا در آمد؟ «فَلِظُهورِ لَفظِ البَیعِ وَ صِدقِ عُنوانِهِ وَ تَعالَی «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ»». چون که بعد از اینکه لفظ ظهور در بیع داشت، یعنی یک لفظی در ایجاب، یک چیزی گفت، این دلالت دارد یا ندارد؟ وقتی که این دلالت بر بیع پیدا کرد، ظهور در بیع داشت، عنوان بیع بر این صادق بود: «فروشنده است.» ولو این استعمال به نحو مجاز باشد یا کنایی باشد. «خیرش را ببینی!» یعنی چی؟ یعنی ببری استعمال کنی. «خیرش را ببینی»؛ استفاده کنی. «خیرش را ببینی»؛ استفاده کنی یعنی مالکش بشوی که استفاده کنی. اینی که من دارم میگویم، مجازی دارم میگویم یا کنایی دارم میگویم. همین قدر که عنوان بیع بر این صادق بود، ولو مجاز. «و الا اَدِلَّةُ اِمضائِهِ». چون بیع امضایی است. دقت، دقت. بیع امضایی است. نماز نیست که بگویم: «یک همچین افعالی را باید انجام بدهی تا بشود نماز.» نبود قبلاً تا این را انجام بدهیم. یک چیزی در عرف رایج است، شریعت آمده صحت گذاشته، امضا کرده. آنجور باشد. این خیار را هم اضافه کن. آن خیار را هم بردار. درست شد. مدیریتش کرده، تنظیمش کرده، امضایش کرده. بعد آیه نازل شده: «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ». هرآنچه که بین خودتان بیع به حساب میآورید، خدا آن را حلال کرده است. اطلاق دارد. قیدی زد؟ چه بیعی را؟ خریدوفروش الآن شما خرید اینترنتی را کتاب را پست میزنی، سفارش میدهی، کد پستی میدهی، این و کارت است. مثلاً هرآنچه که بیع به حساب بیاید در عرف. پنجاه سال پیش، ما اینترنتی نداشتیم. ما الآن داریم. صد سال پیش، یک بیعهایی داریم که اصلاً الآن نداریم. هرچی برود جلو. تأیید کرد. حالا اینی که طرف دارد ابراز میکند که: «من فروختم.» ولو با مجاز، ولو با کنایه. بیع به حساب میآید یا نه. وقتی بیع به حساب آمد، آن ادلهای که بیع را امضا کرده، اطلاقش این را هم در بر میگیرد. شرایطش، بعضی نکات ویژهاش. مثلاً ربا قراری نباشد. آنهایی که نهی شده شامل میشود آن را.
**بَلْ اِطلاقُ اَدِلَّةِ الاِمضاءِ کَقَولِهِ تَعالَی «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ» وَ مَعَ الاَصلِ اللَّفظِیِ المَذکورِ لا تَصِلُ النَّوبَةُ اِلَی الاَصلِ العَمَلِیِ المُقتَضِیِ لِلاِقتِصارِ عَلَی القَدرِ المُتَیَقَّنِ وَ هُوَ اللَّفظُ الصَّریحُ.**
«بَلْ اِطلاقُ اَدِلَّةِ الاِمضاءِ کَقَولِهِ تَعالَی «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ» وَ مَعَ الاَصلِ اللَّفظِیِ المَذکورِ». با این اصل لفظی. اصل لفظی چی بود؟ اصالت الاطلاق. اصالت الاطلاق یکی از اصول لفظی بود، دیگر. با این اصل لفظی که ذکر شد، «لا تَصِلُ النَّوبَةُ اِلَی الاَصلِ العَمَلِیِ». دیگر نوبت به اصل عملی وقتی لفظی داشته باشیم، نوبت به اصل عملی نمیرسد. کلاً همیشه هیچ وقت با بودن اصل لفظی، اصل عملی اجرا نمیشود. ما اگر اصل لفظی داشته باشیم، خود اصل لفظی چون میشود دلیل، و اصل جایی دلیل است که دلیل نداشته باشیم، دلیل محرز نداشته باشیم، اصل لفظی خودش یکی از ادله محرزه است. نوبت به اصل عملی نمیرسد که اقتضای اصل عملی چیست؟ «المُقتَضِیِ لِلاِقتِصارِ عَلَی القَدرِ المُتَیَقَّنِ». اگر نوبت اصل عملی شد، اصل عملی اقتضایش این است که آقا فقط قدر متیقن. قدر متیقن چیه؟ آنی که لفظ صریح باشد. الآن اینجا چون اطلاق «اَحَلَّ اللّهُ البَیعَ» را داریم، اصل لفظی داریم. اصل لفظی که آمد، دیگر نوبت به اصل عملی نرسید. اصل لفظی چیو اثبات کرد؟ بیع با هر لفظی که صورت بگیرد، فقط عرف آن را بیع به حساب بیاورد. مجاز باشد، کنایه باشد، هرچی باشد، فقط دلالت بر بیع داشته باشد، این شامل بیع میگیرد. پس با این وضعیت بود نوبت به اصل عملی نمیرسید و باید اکتفا میکردیم به قدر متیقن.
**لِاسْتِصحابِ عَدَمِ تَرَتُّبِ الاَثَرِ عِندَ الاِقْوابِ بِغَیرِ الصَّریحِ.**
«لِاسْتِصحابِ عَدَمِ تَرَتُّبِ الاَثَرِ عِندَ الاِقْوابِ بِغَیرِ الصَّریحِ». چرا قبول کردن اگر میگرفتیم؟ چون آقا ما وقتی با لفظ غیرصریح بیع انجام دادیم، جواد به حسن فروخت. مالک شد یا نشد؟ هنوز مال جواد است. شما یقین نداریم که این از ملکیت جواد خارج شده. قدر متیقن این است که خودمان رضایتمند هستیم. باز اصل لفظ از کجا با استصحاب؟ اصل لفظی دلیل، روایت، آیه. اگر آیه روایت نباشد که این را تأیید بکند. الآن آیا روایت دارد این را تأیید میکند؟ نه. نداریم که این را تأیید بکند. جواد به حسن فروخت با چه کلمهای؟ گفت: «خیرش را ببینی»، آها، آها، چون تصویب نکرده. حالا در حسن، مالک شد یا نشد؟ شک کردیم. ملکیت جواد را تا کی؟ تا وقتی که یک لفظی که کاملاً صراحت دارد در اینکه فروخته. در صورتی که نوبت عملی میرسید، لفظ صریح. جواد یک چیزی گفت که کاملاً دلالت بر این داشت که فروختم. «خیرش را ببینی» و «خدا برکت بده» و اینها قبول نیست به غیر لفظ صریح. الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه ششم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...