متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
یک نکتهای را آقا فرمودند، در مورد تفاوت بند ۹ با بند ۱۰. بند ۹ میگوید که «والمختار لدَی المتأخرین»، کلاً میخواهد ملکیت را به نحو مطلق برای معاطات اثبات کند، نه ملکیت لازم و جایز و اینها. در بند ۱۰ میخواهد ملکیت لازمه را اثبات بکند. این هم نکته خوبی بود که به آن توجه شد.
دیروز گفتیم که چند تا استدلال آوردند برای اصالت اللزوم، چهار دلیل برای اینکه اصل با لازم بودن یک عقد است. اولین دلیل این است: از تمسک به اطلاق قول تعالی «اوفوا بالعقود». به هر آنچه که در عرف «عقد» میدانید، اولاً که اطلاق دارد، وفا کنید. مطلق به عقد، عقد میخواهد لفظی باشد، میخواهد فعلی باشد، میخواهد بیع باشد، میخواهد معاطات باشد، میخواهد بیع باشد، میخواهد اجاره باشد، اطلاق دارد. کلاً هر آنچه که عقد بود، به آن وفا کن.
بله آقا! «فان المعاطات عقد غایته هی عقد فعلی لا قولی». معاطاتم عقدِ نهایتش این است که بگوییم عقد فعلی است، نه عقد قولی. بالاخره دو طرف دارند با هم قرار میگذارند، یک پیوندی دارند، یک عقد، به معنای گره، گره دارد میخورد. یک قراردادی دارند با هم میبندند، یک کاری را دوتایی با همدیگر دارند منعقد میکنند. این وقتی این را میگذارد، آن پول میگذارد، این برمیدارد، دوتایی با هم یک فعالیتی انجام دادهاند، یک چیزی رخ داده است. بله، خارج میشود دیگر، مشکلاتش حل میشود. «فروختم به تو این دو نان را، خریدم.» این معاطات عقدی است که غایتش این است که عقد فعلی باشد، نه عقد قولی.
«والوفا بالعقد عبارت اخری لاتمامه و عدم نقضه». وفا به عقد، پس معاطات شد عقد. حالا میگوید «به عقد وفا کن». یعنی چهکار کن؟ «تمام بِدان، نقضش نکن.» وفا کن یعنی دیگر عبارت دیگری است از اتمام و تمام بودن آن عقد، به نتیجه رساندن آن عقد. خب، این خریده که چهکار کند؟ الان ماشین را خریدی، آقا چهکار کند؟ سوارش بشود، دور بزند؟ پولش را گرفتی، به این کارت شماره داده، سوئیچ بهش دادی. نگفتیم پول را گذاشتیم، سوئیچ را گرفتیم، میخواستم فقط چند تا امضا باشد. میخواست چند تا برگ باشد. عقد لفظی میخواهد؟ عقد لفظی غیرصریح؟ نه، «قی» باشد، عقد لفظی باشد. عقد لفظی میگوید: «آقا من خیرش را ببین! انشاءالله باهاش کربلا بری!» تبریک هم که بگویم چه غیرلفظیای؟ درست میگویم؟ تبریک لفظی غیرصریح. یک لفظی داریم، یک فعلی داریم. لفظی کنایه، صریح، غیرصریح، مجازی، نفسی غیرصریح میشود لفظی غیرصریح. گرفت؟ بگوییم ایجاب کرده، قبول هم بالاخره بیاید دیگر. اگر طرف هم قبول بکند: «خیر از پولش، انشاءالله پولش بر تو خیر داشته باشد.» مثلاً اینجوری قبول گرفت. خیلی کم، به ندرت این رخ بدهد. اکثر پس ماشین را دارد میدهد، ماشین مسافرت برود. «تمام بدان»، «وفا کن به عقدت». یعنی چه؟ یعنی «تمام بدان، نقضش نکن».
«فیثبت وجوب الوفا بالمعاطات و عدم جواز نقضها». حالا یک بحثی که در مکاسب کردهاند، گفتهاند که امر به شیء اقتضا دارد نهی از ضد را. «نرفتن»، «گوش خریدن». میگوید نماز بخوان. نهیت کرد از هر آنچه که ضدش است: خوردن، خوابیدن، بازی کردن، جفتک زدن، شامورتیبازی. نام ضد در خود آن امر نهفته است. در خود امر به شیء اقتضا دارد، اقتضای ذاتی دارد نهی از ضد را. که میگوید یعنی دارد نهی میکند از ضد وفا. هر آنچه که ضد وفا است، خب، وقتی ضد وفا نهی شد، آقا جان من، عزیزان من، فرزندان من، نور چشمانم، شما امید من به شما دبستانیها! الان وقتی که دارد نهی میکند از ضد وفا، از تو این چی درمیآید؟ یعنی ملکیت شرکت جایزه است. چی بود؟ میتوانستیم یکطرفه نقضش کنیم. میشود جایز. حالا که دیگر نمیتوانی یکطرفه نقضش کنی. چرا نمیتوان نقضش کنی؟ چون من وفا کردم. نهی از ضدش نقض است. وقتی گفته «وفا کن»، یعنی مغزت حرام است. حق نداری نقض کنی. وقتی حق نداری نقض کنی، یعنی ملکیت پس ثابت میشود وجوب وفا به معاطات و عدم جواز نقض معاطات.
«لا یقال». نگویند باز این جماعت، نگویند به قول حضرت امام، باز یک عدهای راه نیفتند در خیابانها و باز بگویند چه شد اوضاع که مثل سابق شد. «گفته نشه یک وقت، گفته نشه که ان المعاطات…». دقت، دقت! راحت میشود. عمدتاً مسائل اینجایش سخت است، یک دقت بحثهای فلسفی و عقلی دارد. «ان المعاطات اذا کانت تتضمن اللزوم فالوفاء بها یقتضی لزومها و ان کانت تتضمن الجواز فالوفاء بها یقتضی جوازها و معه فلایمکن ان یستفاد من وجوب الوفاء بها لزومها». زیرا «فانه یقال: اللزوم والجواز حکمان طارئان علی العقد و لیسا جزءاً من اشکاله».
پاسخ اشکال چیست؟ میگوید آقا اگر که باید معاطات را حتماً به آن وفا کرد، وقتی مضمونش لازمالوفا باشد. یعنی تو مضمون معاطات چیزی بیاید اقتضا داشته باشد لزومات، ولی وقتی مضمونش مضمون جواز بود، مثل اینکه برمیدارد از این سبک و سیاق، اینجوری ماشین بردن، اینجوری پول، «دوری بزن، شماره کارتتم بده ببینیم چی میشه!» شماره کارتم گرفت و رفت. متضمن جواز دیگر. حل است دیگر. اوکی است دیگر. خیالم تخت باشد دیگر. اینها که دارد میگوید یعنی لزوم را دارد میگوید، غیرصریح و فلان و اینها. ولی عمده از تو اینها، آن ایجابقبول مدنظر تو بیع درنمیآید، ملکیت ندارد. من دارم تملیک میکنم به تو، تو هم داری تملیک. اجاره و این حرفها میشود اجاره کنم دو هفته. تصریح به بیع، تاریخ را اینگونه میفهمی. یعنی از مضمونش لزوم فهمیده میشود. یک وقت از مضمونش جواز فهمیده نشود. نگو خود معاطات لازمالوفا است. بگو مضمونش چیست؟ اگر مضمونش لزوم است، خودتم لازم است. اگر مضمونش جواز است، جایز است. این اشکالی است که دارد مطرح میشود به حرف شیخ انصاری، به حرف اونایی که قائل به اصالت اللزوماند در معاطات.
اشکال را ترجمه کنیم: معاطات وقتی متضمن لزوم باشد، وفا به عقد آن معاطات اقتضا دارد لزوم معاطات را. و وقتی متضمن جواز باشد، وفا به عقد آن اقتضا دارد جواز معاطات را. و با آن، با این اقتضا، ممکن نیست که استفاده بشود از وجوب وفا به معاطات لزوم معاطات. خودش اقتضای جواز دارد، مضمون این معاطات جواز است. دیگر نمیتوانی بگویی که اصل در معاطات لزوم است. وفا، این را بگویی، این را بهت میگویم: لزوم و جواز دو حکمی است که طارئ است. طارئ یعنی حادث، عارض. لزوم و جواز جزئی از عقد نیست. دو تا چیزی که عارض بر عقد باشد. اول یک عقدی هست، بدیهی، لزومی رویش میآید، بعد یک جوازی رویش میآید. اینجوری که شما داری میگویی، انگار جزئی از عقد است: عقد و لازم بستن، عقد و جایز بستن. نه عزیزم! اول عقد را میبندند، بعد لازم و جایز میشود. تعالی! حل است آقا، حل شد!
چه گفتم؟ کلاً لازم باشد. لذا این جواز و التمسک به قول تعالی: «لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل الا ان تکون تجارة عن تراض منکم». به این آیه استناد کردهاند برای اینکه بگویند اصل در هر عقدی جواز است. «فان الفسخ و تملک المال و اخذه من مالکه السابق بدون رضاه لیس تجارة فی یدخل تحت اکل المال بالباطل المنهی عنه.» این که میگوید اموال بینتان را به باطل نخورید، و اینکه اگر یک کار کنی دیگر اکل مال به باطل نیست. این باشد که تجارت «عن تراض» باشد. تو راضی، من راضی، گور ناراضی. اکل مال به باطل درمیآید. بله، تجارت «عن تراض».
حالا وقتی که میآیی فسخ میکنی، معاطات کردی بعد میری زرشک میزنی، فسخ و تملک مال و اخذش از مالک سابقش بدون رضایت او. خریدی، پول دادی، گرفتی، گاوصندوق، از دخلش پول برمیداری، میری. شرایط پنکه خریده، پول داده، رفته سر جایش، از تو دخل پول برمیدارد، میرود مرکز. جایز است؟ یعنی حالا شما وقتی آمدی فسخ کردی آن معاطات را، مالت را دوباره برداشتی، مال طرف را گذاشتی. وقتی از مال او، مالک قبلی پول، از تو دخلش پول برداشتی بدون اجازهاش، اینها تجارت «عن تراض» قبلی بود؟ تجارت «عن تراض» بود؟ وقتی که کارتت را دادی، رمز هم گفتی، کشید، بعد فاکتور کرد بهت داد، «عن تراض» بود. بله، معاطات بود ولی تجارت «عن تراض» بود. الان بحث این است که آقا طرف راضی نیست. کدام خری میآید فروشگاه میزند که آقا هر جنسی که خریدید پس حتماً پس گرفته میشود؟ بیشترش دیگر فروشگاهها، برو راحت باش. تو غرب یک گارانتی یکساله دارد. به هر دلیلی خواستی برگردانیاش، مشکلی ندارد. خیلیهاشان یاد گرفتهاند استفاده میکنند، برمیگردند. از یک کارخانه دیگر. آن جذابیتهای اصلی زندگی تو غرب اینهاست دیگر. خدمات پس از فروش، گارانتی، کیفیت، حمایت از مصرفکننده. چقدر این امتیاز تا یک سال به هر دلیلی بتوانی برگردانی. شدت اطمینان خاطر. انتخاب کردی، انتخاب میکردی باید دقت میکردی. محصول دارم آنقدر به قیمت خیلی کم. کارت طلایی چی چی است؟ یک بار خام شدیم، خریدیم. از کشور فرستادیم. نه، واقعاً کارت طلایی است. کارت شماره تلفن، شماره دادم. فقط دلار. یکهو مردم دلارهایی که تو خانه دارند را میآورند. یکپنجم دلار خانگی میآید تو بازار. دلار دیشب دلار شده هشت هشت هزار تومان. تو مشهد هشت هزار تومان تا صبح یک شب دلار میفروختند. پیرمرد داد میزند، گفته خونم را فروختم، همه را دلار خریدم. الان تا الان ۲۳۵ میلیون ضرر کردم. «جون مادرتون از من بخرید قیمت قبلی!» خرید. بیرحمیهای ماها به سبک زندگی غلط. هرچی، هرچی که نقدینگی است، میرود به سمت خلاصه ارز. ارز. پول شما تو فاصله شش ماه، سه ماه، یکهشتم، یکدهم شد. ورزش از سه تومان تا ۲۰ تومان، یکهفتم شد.
پس داخل میشود تحت اکل مال باطلی که ازش نهی شده است. پس یک وقت فقط اکل مال به باطل نیست. آن هم تجارت «عن تراض» نباشد. فسخ معاطات تجارت «عن تراض» نباشد. پولی که دارد برمیدارد از تو تجارت هم نیست. حالا بماند از اینکه «عن تراض» نیست. تجارت نیست.
التمسک بالحدیث النبوی: «لا یحل دم امرئ مسلم و مال الا بطیب نفسه». دلیل سوم برای اصالت اللزوم. اصل در هر معاملهای لازم بودن است. تمسک میکنیم به حدیث نبوی. فرمود: «خون مرد مسلمان حلال نیست، مال مرد مسلمان حلال نیست مگر با طیب نفسش.» اگر طیب نفس داشت، خونش حلال است. خونش حلاله، هر وقت که خودش راضی باشد. بیا بریم خانه منو عزیزم! «فان الفسخ». مگر اینکه بحث حجامت و اینها را بگیریم. «فان الفسخ و تملک المال و اخذه من مالکه السابق بدون رضاه لا یحل بمقتضی الحدیث». حالا اینکه بیاید فسخ کند، چی را فسخ کند؟ معاطات را. و مال را تملک کند. مال چی بود؟ پولی که داده. اخذ کند از مالک سابقش بدون رضایتش. مثال پنکه و پول و اینها دیگر. حل است دیگر. این حلال نیست به مقتضای حدیث. چرا؟ طیب نفس داشته. «تقریر شیخ الاعظم للاستدلال بالآیة الکریمة و الحدیث الشریف». مرحوم شیخ اینجوری تقریر کرده استدلال به آیه، آیه «لا تأکلوا اموالکم» و این حدیث شریف. مدل استدلالی که ما اینجا آوردیم از کی گرفته بودیم؟ از شیخ اعظم.
۴. التمسک باستصحاب بقاء الملک و عدم زواله من الطرفین بدون رضی صاحبه. تمسک میکنیم به استصحاب بقای ملک. شک کردیم الان که پنکه را گذاشتیم، پول داشتیم، رفتیم، کنترل، کنترلمان را که فروخته بودیم، الان آمدیم گذاشتیم، برداشتیم، رفتیم. شک میکنیم مالک این پول شدیم یا نشدیم. استصحاب میکنیم تا دو ساعت پیش که مال آن صاحبش بود. هنوز هم بنا بر این است که ما این را میگذاریم. فرض ما این است: اگر ببیند و رضایت داشته باشد که از محل خبر ندارد، یا راضی نیست، یا خبر ندارد و خبر دارد و راضی نیست. برو بابا! رضایت تو چیست؟ جنس خودم را خریدم، پول دادم. پولم پول خودمه. وا! به درک! بحث این است که برمیگردد ملکیتش یا نه. شک میکند بازگشت. آفرین! استصحاب عدم زوال ملک با فسخ یکی از دو طرف بدون رضایت صاحبش. از این چی میفهمی؟ لازم بودن عقد را. عقد اگر جایز بود، درست است. موافق، مخالف.
«و اما انه یعتبر فی المعاطات کل ما یعتبر فی العقد اللفظی من شروط». هر آنچه از شروط در عقد لفظی شرط بود، در معاطات هم شرط است. چرا؟ «فلانه بعد ما کانت مصداقاً عرفیاً للعقد و للبیع فیثبت لها ما ثبت لهما». تمسک. تنها تفاوت بیع و معاطات در چی بود عزیزان من؟ در این بود که او لفظی بود، این فعلی بود، دست بزنی، انگولک کنی. بعد از اینکه عرفاً یک مصداق برای عقد و بیع بود، هر آنچه که برای معاطات، هر آنچه برای عقد و بیع ثابت بود، برای معاطاتم ثابت است. توسط چرا؟ چون گفته «احل الله البیع». چه بیعی را امضا کرده؟ همان بیعی که امضا شده به مطلق، همان با همان شروطی که امضا شده. همان معاطات با همان شروط امضا. «اوفوا بالعقود». همان عقدی را که وفای بهش شرط دانسته و لازم دانسته، چه بیع باشد، چه معاطات باشد. بله.
«فیثبت الخیارات فیها». از اینجا واضح میشود وجه در ثبوت خیارات معاطات. معاطات دارای خیار است. نه، معاطات این خیار عیب است، این عیب داشته، فسخ باشد یا و اما جریانها فی جمیع المعاملات. اما اینی که معاطات در همه معاملات غیر از نکاح و اینها در اجاره، در مضاربه، بگو تو همه اینها هست. تو همه معاملات جاری میشود. چرا؟ «فلانه بعد ما کانت مصداقاً حقيقياً لکل فرد من افراد المعاملات فیشملها اطلاق دلیل امضاء تلک المعامله و احکامها». وقتی که آقا هر معاملهای یک مصداقی به اسم معاطات دارد، هر معاملهای را به دو حالت میشود انجام داد: یا با عقد لفظی، یا با عقد فعلی. پس معاطات در همه معاملات وقتی که مصداق حقیقی برای همه، هر فردی از افراد معاملات بود. حالا آن دلیلی که آمده آن معامله را امضا کرده، امضا کرده. این فرد از بیع را هم در بر میگیرد. آن فرد از اجاره را هم در بر میگیرد. آن فرد از رهن را هم در بر میگیرد. حل است؟ ساده است. شامل میشود آن را اطلاق دلیل امضای آن معامله یا احکام معامله. یعنی دلیل امضای احکام معامله، هر دلیلی که آمد او را امضا کرد، معاطات آن را هم امضا میکند. بله.
«و اما وجه استثناء ما ذکر». وجه اینکه ما ذکر کردیم چی بود؟ طلاق و نذر یمین. این چهار تا را از کجا مستثنا زدیم؟ «الدلیل الخاص الدال علی اعتبار اللفظ فی کل واحد منها انشاءالله تعالی». وقتی سید حسن دو روز تمهیدیه میگفت. به خاطر دلیل خاصی است که دلالت دارد بر بعضی جاها گفتهاند آقا فقط لفظیش قبول است، فعلیش قبول نیست. مثلاً گفتهاند قسمی قبول است که صیغه خوندی. طلاق طلاقی قبول است که صیغهاش را خواندهای. پس اینجا دیگر یک مورد فقط قبول دارد. فقط لفظیش را فعلیش را دیگر قبول ندارد. اینجا چون فقط لفظی را قبول دارد، دیگر به حساب نمیآید در هر کدام از اینها به حسب آنچه میآید در محلش انشاءالله تعالی.
والحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
یک نکتهای را آقا فرمودند، در مورد تفاوت بند ۹ با بند ۱۰. بند ۹ میگوید که «والمختار لدَی المتأخرین»، کلاً میخواهد ملکیت را به نحو مطلق برای معاطات اثبات کند، نه ملکیت لازم و جایز و اینها. در بند ۱۰ میخواهد ملکیت لازمه را اثبات بکند. این هم نکته خوبی بود که به آن توجه شد.
دیروز گفتیم که چند تا استدلال آوردند برای اصالت اللزوم، چهار دلیل برای اینکه اصل با لازم بودن یک عقد است. اولین دلیل این است: از تمسک به اطلاق قول تعالی «اوفوا بالعقود». به هر آنچه که در عرف «عقد» میدانید، اولاً که اطلاق دارد، وفا کنید. مطلق به عقد، عقد میخواهد لفظی باشد، میخواهد فعلی باشد، میخواهد بیع باشد، میخواهد معاطات باشد، میخواهد بیع باشد، میخواهد اجاره باشد، اطلاق دارد. کلاً هر آنچه که عقد بود، به آن وفا کن.
بله آقا! «فان المعاطات عقد غایته هی عقد فعلی لا قولی». معاطاتم عقدِ نهایتش این است که بگوییم عقد فعلی است، نه عقد قولی. بالاخره دو طرف دارند با هم قرار میگذارند، یک پیوندی دارند، یک عقد، به معنای گره، گره دارد میخورد. یک قراردادی دارند با هم میبندند، یک کاری را دوتایی با همدیگر دارند منعقد میکنند. این وقتی این را میگذارد، آن پول میگذارد، این برمیدارد، دوتایی با هم یک فعالیتی انجام دادهاند، یک چیزی رخ داده است. بله، خارج میشود دیگر، مشکلاتش حل میشود. «فروختم به تو این دو نان را، خریدم.» این معاطات عقدی است که غایتش این است که عقد فعلی باشد، نه عقد قولی.
«والوفا بالعقد عبارت اخری لاتمامه و عدم نقضه». وفا به عقد، پس معاطات شد عقد. حالا میگوید «به عقد وفا کن». یعنی چهکار کن؟ «تمام بِدان، نقضش نکن.» وفا کن یعنی دیگر عبارت دیگری است از اتمام و تمام بودن آن عقد، به نتیجه رساندن آن عقد. خب، این خریده که چهکار کند؟ الان ماشین را خریدی، آقا چهکار کند؟ سوارش بشود، دور بزند؟ پولش را گرفتی، به این کارت شماره داده، سوئیچ بهش دادی. نگفتیم پول را گذاشتیم، سوئیچ را گرفتیم، میخواستم فقط چند تا امضا باشد. میخواست چند تا برگ باشد. عقد لفظی میخواهد؟ عقد لفظی غیرصریح؟ نه، «قی» باشد، عقد لفظی باشد. عقد لفظی میگوید: «آقا من خیرش را ببین! انشاءالله باهاش کربلا بری!» تبریک هم که بگویم چه غیرلفظیای؟ درست میگویم؟ تبریک لفظی غیرصریح. یک لفظی داریم، یک فعلی داریم. لفظی کنایه، صریح، غیرصریح، مجازی، نفسی غیرصریح میشود لفظی غیرصریح. گرفت؟ بگوییم ایجاب کرده، قبول هم بالاخره بیاید دیگر. اگر طرف هم قبول بکند: «خیر از پولش، انشاءالله پولش بر تو خیر داشته باشد.» مثلاً اینجوری قبول گرفت. خیلی کم، به ندرت این رخ بدهد. اکثر پس ماشین را دارد میدهد، ماشین مسافرت برود. «تمام بدان»، «وفا کن به عقدت». یعنی چه؟ یعنی «تمام بدان، نقضش نکن».
«فیثبت وجوب الوفا بالمعاطات و عدم جواز نقضها». حالا یک بحثی که در مکاسب کردهاند، گفتهاند که امر به شیء اقتضا دارد نهی از ضد را. «نرفتن»، «گوش خریدن». میگوید نماز بخوان. نهیت کرد از هر آنچه که ضدش است: خوردن، خوابیدن، بازی کردن، جفتک زدن، شامورتیبازی. نام ضد در خود آن امر نهفته است. در خود امر به شیء اقتضا دارد، اقتضای ذاتی دارد نهی از ضد را. که میگوید یعنی دارد نهی میکند از ضد وفا. هر آنچه که ضد وفا است، خب، وقتی ضد وفا نهی شد، آقا جان من، عزیزان من، فرزندان من، نور چشمانم، شما امید من به شما دبستانیها! الان وقتی که دارد نهی میکند از ضد وفا، از تو این چی درمیآید؟ یعنی ملکیت شرکت جایزه است. چی بود؟ میتوانستیم یکطرفه نقضش کنیم. میشود جایز. حالا که دیگر نمیتوانی یکطرفه نقضش کنی. چرا نمیتوان نقضش کنی؟ چون من وفا کردم. نهی از ضدش نقض است. وقتی گفته «وفا کن»، یعنی مغزت حرام است. حق نداری نقض کنی. وقتی حق نداری نقض کنی، یعنی ملکیت پس ثابت میشود وجوب وفا به معاطات و عدم جواز نقض معاطات.
«لا یقال». نگویند باز این جماعت، نگویند به قول حضرت امام، باز یک عدهای راه نیفتند در خیابانها و باز بگویند چه شد اوضاع که مثل سابق شد. «گفته نشه یک وقت، گفته نشه که ان المعاطات…». دقت، دقت! راحت میشود. عمدتاً مسائل اینجایش سخت است، یک دقت بحثهای فلسفی و عقلی دارد. «ان المعاطات اذا کانت تتضمن اللزوم فالوفاء بها یقتضی لزومها و ان کانت تتضمن الجواز فالوفاء بها یقتضی جوازها و معه فلایمکن ان یستفاد من وجوب الوفاء بها لزومها». زیرا «فانه یقال: اللزوم والجواز حکمان طارئان علی العقد و لیسا جزءاً من اشکاله».
پاسخ اشکال چیست؟ میگوید آقا اگر که باید معاطات را حتماً به آن وفا کرد، وقتی مضمونش لازمالوفا باشد. یعنی تو مضمون معاطات چیزی بیاید اقتضا داشته باشد لزومات، ولی وقتی مضمونش مضمون جواز بود، مثل اینکه برمیدارد از این سبک و سیاق، اینجوری ماشین بردن، اینجوری پول، «دوری بزن، شماره کارتتم بده ببینیم چی میشه!» شماره کارتم گرفت و رفت. متضمن جواز دیگر. حل است دیگر. اوکی است دیگر. خیالم تخت باشد دیگر. اینها که دارد میگوید یعنی لزوم را دارد میگوید، غیرصریح و فلان و اینها. ولی عمده از تو اینها، آن ایجابقبول مدنظر تو بیع درنمیآید، ملکیت ندارد. من دارم تملیک میکنم به تو، تو هم داری تملیک. اجاره و این حرفها میشود اجاره کنم دو هفته. تصریح به بیع، تاریخ را اینگونه میفهمی. یعنی از مضمونش لزوم فهمیده میشود. یک وقت از مضمونش جواز فهمیده نشود. نگو خود معاطات لازمالوفا است. بگو مضمونش چیست؟ اگر مضمونش لزوم است، خودتم لازم است. اگر مضمونش جواز است، جایز است. این اشکالی است که دارد مطرح میشود به حرف شیخ انصاری، به حرف اونایی که قائل به اصالت اللزوماند در معاطات.
اشکال را ترجمه کنیم: معاطات وقتی متضمن لزوم باشد، وفا به عقد آن معاطات اقتضا دارد لزوم معاطات را. و وقتی متضمن جواز باشد، وفا به عقد آن اقتضا دارد جواز معاطات را. و با آن، با این اقتضا، ممکن نیست که استفاده بشود از وجوب وفا به معاطات لزوم معاطات. خودش اقتضای جواز دارد، مضمون این معاطات جواز است. دیگر نمیتوانی بگویی که اصل در معاطات لزوم است. وفا، این را بگویی، این را بهت میگویم: لزوم و جواز دو حکمی است که طارئ است. طارئ یعنی حادث، عارض. لزوم و جواز جزئی از عقد نیست. دو تا چیزی که عارض بر عقد باشد. اول یک عقدی هست، بدیهی، لزومی رویش میآید، بعد یک جوازی رویش میآید. اینجوری که شما داری میگویی، انگار جزئی از عقد است: عقد و لازم بستن، عقد و جایز بستن. نه عزیزم! اول عقد را میبندند، بعد لازم و جایز میشود. تعالی! حل است آقا، حل شد!
چه گفتم؟ کلاً لازم باشد. لذا این جواز و التمسک به قول تعالی: «لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل الا ان تکون تجارة عن تراض منکم». به این آیه استناد کردهاند برای اینکه بگویند اصل در هر عقدی جواز است. «فان الفسخ و تملک المال و اخذه من مالکه السابق بدون رضاه لیس تجارة فی یدخل تحت اکل المال بالباطل المنهی عنه.» این که میگوید اموال بینتان را به باطل نخورید، و اینکه اگر یک کار کنی دیگر اکل مال به باطل نیست. این باشد که تجارت «عن تراض» باشد. تو راضی، من راضی، گور ناراضی. اکل مال به باطل درمیآید. بله، تجارت «عن تراض».
حالا وقتی که میآیی فسخ میکنی، معاطات کردی بعد میری زرشک میزنی، فسخ و تملک مال و اخذش از مالک سابقش بدون رضایت او. خریدی، پول دادی، گرفتی، گاوصندوق، از دخلش پول برمیداری، میری. شرایط پنکه خریده، پول داده، رفته سر جایش، از تو دخل پول برمیدارد، میرود مرکز. جایز است؟ یعنی حالا شما وقتی آمدی فسخ کردی آن معاطات را، مالت را دوباره برداشتی، مال طرف را گذاشتی. وقتی از مال او، مالک قبلی پول، از تو دخلش پول برداشتی بدون اجازهاش، اینها تجارت «عن تراض» قبلی بود؟ تجارت «عن تراض» بود؟ وقتی که کارتت را دادی، رمز هم گفتی، کشید، بعد فاکتور کرد بهت داد، «عن تراض» بود. بله، معاطات بود ولی تجارت «عن تراض» بود. الان بحث این است که آقا طرف راضی نیست. کدام خری میآید فروشگاه میزند که آقا هر جنسی که خریدید پس حتماً پس گرفته میشود؟ بیشترش دیگر فروشگاهها، برو راحت باش. تو غرب یک گارانتی یکساله دارد. به هر دلیلی خواستی برگردانیاش، مشکلی ندارد. خیلیهاشان یاد گرفتهاند استفاده میکنند، برمیگردند. از یک کارخانه دیگر. آن جذابیتهای اصلی زندگی تو غرب اینهاست دیگر. خدمات پس از فروش، گارانتی، کیفیت، حمایت از مصرفکننده. چقدر این امتیاز تا یک سال به هر دلیلی بتوانی برگردانی. شدت اطمینان خاطر. انتخاب کردی، انتخاب میکردی باید دقت میکردی. محصول دارم آنقدر به قیمت خیلی کم. کارت طلایی چی چی است؟ یک بار خام شدیم، خریدیم. از کشور فرستادیم. نه، واقعاً کارت طلایی است. کارت شماره تلفن، شماره دادم. فقط دلار. یکهو مردم دلارهایی که تو خانه دارند را میآورند. یکپنجم دلار خانگی میآید تو بازار. دلار دیشب دلار شده هشت هشت هزار تومان. تو مشهد هشت هزار تومان تا صبح یک شب دلار میفروختند. پیرمرد داد میزند، گفته خونم را فروختم، همه را دلار خریدم. الان تا الان ۲۳۵ میلیون ضرر کردم. «جون مادرتون از من بخرید قیمت قبلی!» خرید. بیرحمیهای ماها به سبک زندگی غلط. هرچی، هرچی که نقدینگی است، میرود به سمت خلاصه ارز. ارز. پول شما تو فاصله شش ماه، سه ماه، یکهشتم، یکدهم شد. ورزش از سه تومان تا ۲۰ تومان، یکهفتم شد.
پس داخل میشود تحت اکل مال باطلی که ازش نهی شده است. پس یک وقت فقط اکل مال به باطل نیست. آن هم تجارت «عن تراض» نباشد. فسخ معاطات تجارت «عن تراض» نباشد. پولی که دارد برمیدارد از تو تجارت هم نیست. حالا بماند از اینکه «عن تراض» نیست. تجارت نیست.
التمسک بالحدیث النبوی: «لا یحل دم امرئ مسلم و مال الا بطیب نفسه». دلیل سوم برای اصالت اللزوم. اصل در هر معاملهای لازم بودن است. تمسک میکنیم به حدیث نبوی. فرمود: «خون مرد مسلمان حلال نیست، مال مرد مسلمان حلال نیست مگر با طیب نفسش.» اگر طیب نفس داشت، خونش حلال است. خونش حلاله، هر وقت که خودش راضی باشد. بیا بریم خانه منو عزیزم! «فان الفسخ». مگر اینکه بحث حجامت و اینها را بگیریم. «فان الفسخ و تملک المال و اخذه من مالکه السابق بدون رضاه لا یحل بمقتضی الحدیث». حالا اینکه بیاید فسخ کند، چی را فسخ کند؟ معاطات را. و مال را تملک کند. مال چی بود؟ پولی که داده. اخذ کند از مالک سابقش بدون رضایتش. مثال پنکه و پول و اینها دیگر. حل است دیگر. این حلال نیست به مقتضای حدیث. چرا؟ طیب نفس داشته. «تقریر شیخ الاعظم للاستدلال بالآیة الکریمة و الحدیث الشریف». مرحوم شیخ اینجوری تقریر کرده استدلال به آیه، آیه «لا تأکلوا اموالکم» و این حدیث شریف. مدل استدلالی که ما اینجا آوردیم از کی گرفته بودیم؟ از شیخ اعظم.
۴. التمسک باستصحاب بقاء الملک و عدم زواله من الطرفین بدون رضی صاحبه. تمسک میکنیم به استصحاب بقای ملک. شک کردیم الان که پنکه را گذاشتیم، پول داشتیم، رفتیم، کنترل، کنترلمان را که فروخته بودیم، الان آمدیم گذاشتیم، برداشتیم، رفتیم. شک میکنیم مالک این پول شدیم یا نشدیم. استصحاب میکنیم تا دو ساعت پیش که مال آن صاحبش بود. هنوز هم بنا بر این است که ما این را میگذاریم. فرض ما این است: اگر ببیند و رضایت داشته باشد که از محل خبر ندارد، یا راضی نیست، یا خبر ندارد و خبر دارد و راضی نیست. برو بابا! رضایت تو چیست؟ جنس خودم را خریدم، پول دادم. پولم پول خودمه. وا! به درک! بحث این است که برمیگردد ملکیتش یا نه. شک میکند بازگشت. آفرین! استصحاب عدم زوال ملک با فسخ یکی از دو طرف بدون رضایت صاحبش. از این چی میفهمی؟ لازم بودن عقد را. عقد اگر جایز بود، درست است. موافق، مخالف.
«و اما انه یعتبر فی المعاطات کل ما یعتبر فی العقد اللفظی من شروط». هر آنچه از شروط در عقد لفظی شرط بود، در معاطات هم شرط است. چرا؟ «فلانه بعد ما کانت مصداقاً عرفیاً للعقد و للبیع فیثبت لها ما ثبت لهما». تمسک. تنها تفاوت بیع و معاطات در چی بود عزیزان من؟ در این بود که او لفظی بود، این فعلی بود، دست بزنی، انگولک کنی. بعد از اینکه عرفاً یک مصداق برای عقد و بیع بود، هر آنچه که برای معاطات، هر آنچه برای عقد و بیع ثابت بود، برای معاطاتم ثابت است. توسط چرا؟ چون گفته «احل الله البیع». چه بیعی را امضا کرده؟ همان بیعی که امضا شده به مطلق، همان با همان شروطی که امضا شده. همان معاطات با همان شروط امضا. «اوفوا بالعقود». همان عقدی را که وفای بهش شرط دانسته و لازم دانسته، چه بیع باشد، چه معاطات باشد. بله.
«فیثبت الخیارات فیها». از اینجا واضح میشود وجه در ثبوت خیارات معاطات. معاطات دارای خیار است. نه، معاطات این خیار عیب است، این عیب داشته، فسخ باشد یا و اما جریانها فی جمیع المعاملات. اما اینی که معاطات در همه معاملات غیر از نکاح و اینها در اجاره، در مضاربه، بگو تو همه اینها هست. تو همه معاملات جاری میشود. چرا؟ «فلانه بعد ما کانت مصداقاً حقيقياً لکل فرد من افراد المعاملات فیشملها اطلاق دلیل امضاء تلک المعامله و احکامها». وقتی که آقا هر معاملهای یک مصداقی به اسم معاطات دارد، هر معاملهای را به دو حالت میشود انجام داد: یا با عقد لفظی، یا با عقد فعلی. پس معاطات در همه معاملات وقتی که مصداق حقیقی برای همه، هر فردی از افراد معاملات بود. حالا آن دلیلی که آمده آن معامله را امضا کرده، امضا کرده. این فرد از بیع را هم در بر میگیرد. آن فرد از اجاره را هم در بر میگیرد. آن فرد از رهن را هم در بر میگیرد. حل است؟ ساده است. شامل میشود آن را اطلاق دلیل امضای آن معامله یا احکام معامله. یعنی دلیل امضای احکام معامله، هر دلیلی که آمد او را امضا کرد، معاطات آن را هم امضا میکند. بله.
«و اما وجه استثناء ما ذکر». وجه اینکه ما ذکر کردیم چی بود؟ طلاق و نذر یمین. این چهار تا را از کجا مستثنا زدیم؟ «الدلیل الخاص الدال علی اعتبار اللفظ فی کل واحد منها انشاءالله تعالی». وقتی سید حسن دو روز تمهیدیه میگفت. به خاطر دلیل خاصی است که دلالت دارد بر بعضی جاها گفتهاند آقا فقط لفظیش قبول است، فعلیش قبول نیست. مثلاً گفتهاند قسمی قبول است که صیغه خوندی. طلاق طلاقی قبول است که صیغهاش را خواندهای. پس اینجا دیگر یک مورد فقط قبول دارد. فقط لفظیش را فعلیش را دیگر قبول ندارد. اینجا چون فقط لفظی را قبول دارد، دیگر به حساب نمیآید در هر کدام از اینها به حسب آنچه میآید در محلش انشاءالله تعالی.
والحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...