دروس تمهیدیه

جلسه سوم

00:32:54
7

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
و اما المعاطات. این موضوع، تندیس دارد؛ چرا این آقای نجفی آمده استدلال کرده؟ نجفی ایرانی استدلال کرده، یعنی صاحب جواهر برای این مطلب استدلال کرده. همین نکته را ایشان با این استدلال گفته. پس این مطلب را فقها گفتند که باید بیع منجّز باشد. صاحب جواهر استدلالی برای منجز بودن آن آورده، و البته چندین استدلال آورده‌اند فقها. یکی از این استدلال‌ها این است که: «وَ اَمَّا المُعاطاتُ فَقَد وَقَعَت مَورِدَ اختِلافٍ».
بحث مهمی را امروز داریم. شاید کمتر درس بدهیم تا بتوانید خوب مقایسه بکنید. بحث جانداری در موردِ اختلاف واقع شده است؛ فقط «نَقَلَ الشَیخُ اَلاَعظَمُ سِتَّ اَقوالٍ فی‌ها». شیخ اعظم – منظور شیخ اعظم، شیخ انصاری است – شش قول در مورد آن معاطات دارد. سه‌ تای مهم‌ترین آن‌ها را از آن شش قول می‌خواهیم بگوییم:
1. «اِفادَتُهُ المِلکَ اللازِمَ»: اینکه معاطات مفید ملکیت لازمه باشد. این یک.
2. «اِفادَتُهُ المِلکَ الجائِزَ»: مفید ملکیت جایزه باشد. این دو.
3. «اِفادَتُهَا لِإِبَاحَةِ التَّصَرُّفِ لا غَیرَ»: مفید اباحه تصرف باشد نه هیچ چیز دیگری. مفید ملکیت نیست، فقط اباحه تصرف است.
مشهور قائل به کدام تصرف است؟ تصرف، تصرف، یعنی چه؟ قانع شدم. یعنی همان‌طور که شما مهمان می‌آید منزل، اقلام مصرفی را در اختیارش قرار می‌دهی، در اختیار قرار دادی، ولی مالکش نکردی، هر تصرفی که می‌خواهد بکند می‌تواند. یک عده که همان مشهورند، قائل‌اند در معاطات – معاطات گفتیم فرقش با بیع چه بود؟ صیغه لفظی نیست – در معاطات شما پول را گذاشتی، نان را برداشتی. چه اتفاقی افتاد؟ مالک نان شدی و آن طرف هم مالک پول شد؟ نه. چون تملیک مال وی بود. مشهور این را می‌گوید. مشهور می‌گوید: این تملیک مال وی بود، معاطات تملیک نکرد، معاطات تصرف را مباح کرد. الان شما از این نان مثل مهمان می‌توانی تصرف کنی. «مَالٌ مَأخُوذٌ لَم یَدْخُلْ فِی مِلْكِ البَائِعِ وَ الْمُشتَرِی»، داراییِ گرفته‌شده وارد در ملک بایع و مشتری نشد. و وقتی یکی از عوضین در دست دیگری تلف شد برای دیگری ملکیت حاصل نمی‌شود، بله، بله. با نظر مشهور، نمی‌شود. مشهور، قولِ دومش ملکیت جایزه و سومین قول ملکیت لازمه. ملکیت جایزه که محقق ثانی قائل به آن هستند، یعنی چه؟ اینکه الان گفتی، یعنی چه؟ ملکیت جایزه یا متزلزله، یعنی هرکدام از طرفین حق رجوع دارد، بدون خیارها، بدون خیار می‌توانم برگردم. فَسخ می‌توانند یک‌طرفه و بدون جلب رضایت طرفین رجوع کرده و مال را برگردانند. چه گفتم؟ نمی‌توانم برگردم؛ آن معامله بدون خیار، هرکدامشان هم که برگردد فسخش می‌کند، رضایت طرف دیگر لازم نیست. با همین معلوم می‌شود که عقد لازم یعنی چه؟ نمی‌تواند یک‌طرفه فسخش کند مگر با طرف مقابل بپذیرد، می‌شود اقاله. مگر با چه فرض کنم که دیگر رضا نخواهد؟ خیار. من کم‌کم باید آن حرکت را بگویم. ملکیت جایزه پس چه شد؟ ملکیت لازمه با خیار و معاطات. ملکیت لازمه مثل بیع قولی است و هیچ کمبودی ندارد و طرفین حق فسخ ندارند الّا بالخیار. بستگی دارد که این خیار، خیار شرط باشد، خیار مجلس باشد، خیار موقتاً باشد. این سه تا قولی که گفتم چه بود، برادر جاهل؟ آفرین، از آخر توضیح نده. «اِسْتِفادَهُ فِی یَدِهِ تَلَفَ شُدَّ، الْعَوَضُ آخَرُ مِلْکَ». رضایت شرط.
شیخ مفید قائل به ملکیت لازمه هستند و اتباع بنی‌حنیفه هم همین‌طور. «وَ الْمُخْتَارُ لَدَی الْمُتَاَخِّرِینِ إِفَادَتُهُ الْمِلْکَ لِکُلِّ عَقْدٍ لَفْظِیٍّ». آنچه اختیار شده نزد متأخرین، متأخرین چه گفتند؟ ملکیت چه می‌آورد؟ مثل عقد لفظی، یعنی ملکیت چه؟ لازمه. وجوه. علّت وجود چند وجه، تعدادی وجه، به خاطر تعدادی وجه. «مِنْهَا»، از آن چند تا، یکی‌اش را می‌خواهیم بگوییم. متأخرین قائل شدند معاطات ملکیت لازمه دارد. چند دلیل دارند که در مکاسب مطرح شده. ما یکی از آن چند دلیل را می‌خواهیم بگوییم. باید با دقّت مضاعفی این تکه را گوش بدهید، از دست نرود. فردا اگر کسی بپرسد، با کمربند سیاه ... التم به اطلاق قول تعالی «اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ». دیروز صغرا، کبری، نتیجه را گفتم. چه گفتم؟ می‌گویم «هَذَا بَیعٌ، وَ اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ»، نتیجه «هَذَا» چیست؟ اصل بحث. بحث صغرویه در واقع که این دعوا، دعوای صغرویه، دعوای کبرویه. معاطات بیع هست. چون رکن بیع چیست؟ تجارت «عَن تَرازٍ وَ اِلّا اَن تَکُونَ تِجَارَةً عَن تَرازٍ»، بله، چون رکن بیع نه عقد لفظی و اینها نیست، معاطات تجارت عن تراز را وقتی که بیع شد، «اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ» هم این را دربرمی‌گیرد. این کلیتش. حالا جزئیاتش، حلّیّت‌های تکلیفی و حلّیّت‌های وضعی را باید دقت کنیم. تمسک کردن به اطلاق آیه «اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ» به تقریب – تقریر توضیح فارسی – با این توضیح که: «اَنَّ الْمُرَادَ مِنْ حِلِّیَةِ الْبَیعِ، الْحِلِّیَةُ الْوَضعِیَّةُ» نه «الْحِلِّیَةُ التَّكْلِيفِيَّةُ». منظور از حلال، «اَحَلَّ اللَهُ»، حلال دو جور داریم: حلال وضعی، حلال تکلیفی. حلال وضعی یعنی چه؟ تکلیفی یعنی چه؟ حلقه ثانیه چه گفته بود؟ فرق حکم وضعی و تکلیفی. نه، به قول مرحوم منوچهر نوذری، اونی که تو فیلم بود، بگو. فرق تکلیف با مظفر چی گفته؟ من به نیابت از مرحوم آقای عراقی و به نیابت از این، می‌توانم استفاده کنم. تکلیفی حکمی است که مستقیماً به فعل مکلف تعلق می‌گیرد. به تعریف شهید صدر، حکم وضعی حکمی است که مباشراً به فعل او تعلق نمی‌گیرد، بلکه یا به خودش تعلق می‌گیرد یا به متعلقات فعلش تعلق می‌گیرد، یا به خود یا به نفس او یا متعلقات نفس او یا متعلقات فعل، مثل زوجیت، قصه طهارت، مثل مالکیت اعلام می‌شود، احکام وضعی، ولی وقتی به فعل او تعلق گرفت، این فعل پنج حالت دارد: یا فعل باید انجام بشود، یا نباید انجام بشود (وجوب، حرمت)؛ یا رجحان انجام دارد، یا رجحان ترک دارد (استحباب، کراهت)؛ یا این نه این است و نه آن (اباحه). آیا قطعاً نگفته بود؟ شاید تو بحث مسائل عقلی و اینها این حرف‌ها را زده باشد. خیر ان‌شاءالله، اصول بخوانید آقا جان من، عزیز دلم، برادر من. آقایانی که اصول ما را خواندند، آقا جان من، برادر من، بله.
مراد از حلیت بیع چیست؟ اینی که می‌گوید «اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ»، یا منظورش حلال وضعی است یا منظورش حلال تکلیفی است. حلال وضعی، دیگه ما به فعل بیع انجام دادن کار نداریم، به خود بیع کار داریم. تکلیفی یعنی فعلی که شما داری انجام می‌دهی چه حکمی دارد؟ وضعی یعنی آن اثر فعلت چه حکمی دارد؟ گرفتی چه شد؟ این را من دارم می‌دهم به شما کنترل یادگاری. بحث فقهمون. به شما هیچ لفظی هم این وسط نداریم. اگر بیع باشد، می‌گویم بهتان که حالا به حالا. این بیع ما اگر این داد و ستد منظور باشد، می‌شود بیع تکلیفی. منظور این است که این را من دادم، این را گرفتم، چه؟ تکلیف بیع تکلیفی فعل. فعل بیع است. وضعی چی؟ دیگه این را دادم، این را گرفتم کار ندارم، از نتیجهِ دادن و گرفتن چیزی واقع شد به اسم بیع، آن چه حکمی دارد؟ آن می‌شود وضعی. بله. اگر «اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ»، حلال است، یعنی حلال وضعی است، بیع حلال است یعنی بیع نافذ است. حلال است یعنی نافذ است، موثر، منتقل ملکیت است. ملکیت را انتقال می‌دهیم. نیست. این وضعیه. این وضعیه. تکلیفی این فعل من است که این را دارم می‌دهم، این را می‌گیرم. این حلال است. اینی که دارم می‌دهم در ازایش و می‌گیرم حلال است. اینی که دادم، این را گرفتم، به آن چه می‌گویند؟ بیع وضعی یعنی نافذ است. آها، این کار، این وضعی. اگر منظور از «اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ» حلال وضعی باشد، «وَ بِذَلِکَ یَثْبُتُ الْمَطْلُوبُ»، به این وسیله مطلوب ثابت است. ملکیت لازم در چی؟ اصلاً بحث‌مان سر چیست؟ اگر حلیت وضعی را گرفتیم، «اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ» یعنی «اَنفَذَ اللَهُ الْبَیعَ»، بنویس عزیزم، حلال وضعی «اَحَلَّ اللَهُ الْبَیعَ» یعنی «اَنفَذَ اللَهُ الْبَیعَ وَ جَعَلَهُ صَحِیحاً»، خدا بیع را نافذ کرد و آن را صحیح قرار داد. بله. اگر بیع تکلیفی گرفتیم، چه؟ آها، «اَحَلَّ اللَهُ» فعل یعنی مستحق عقوبت نیستی در ازای فعل بیع. عقوبتی نمی‌کند شما را، یعنی حرام نیست. حلال تکلیفی در برابر حرامی است که عقاب دارد. حلال وضعی برابر حلال و حرام. می‌گوییم حلال و حرام، حلال چی‌چی، حلال و حرامی. حلال و حرام در حرَامش همان فعلیه تکلیفی. یادم نمی‌آید. حلال و قشنگ دو جا استفاده می‌کنیم. خلاصه آقا جان، اگر منظور حلیت وضعی باشد، مطلوب ثابت می‌شود اینکه عقد لفظی یعنی اینکه بیع مفید ملکیت است و معاطات هم مثل لفظی است. از کجا درمی‌آید؟ «لِأَنَّهَا» به خاطر اینکه حلیت، «هَابِلِیَّةُ عِبَارَةٍ عَنْ النّاقذیَّةِ وَ الْإِمضَاءِ». حلیت یعنی نفوذ و امضا، یعنی خدا نافذ دانسته بیع را، امضا کرده بیع را. «اَوِ الْحِلِّیَّةُ التَّكْلِيفِيَّةُ». اگر حلیت تکلیفیه گرفتیم، «وَ بِذَلِکَ یَثْبُتُ الْمَطْلُوبُ»، باز هم مطلوب ثابت می‌شود، «لِأَنَّ الْحِلَّ التَّكْلِيفِيَّ لَیسَ مَنسُوباً اِلَی نَفْسِ الْبَیعِ»، چون در حلیت تکلیفی دیگه به خود بیع برنمی‌گردد. حلیت به چی برمی‌گردد؟ به فعل شما برمی‌گردد. «عَدَمُ احْتِمَالِ حُرْمَةِ التَّكْلِیفِ لِیَدفَعَ بِهِ إِثبَاتَ الْجَوَازِ»، بلکه «هوَ مَنسُوبٌ اِلَی التَّصَرُّفَاتِ الْمُتَرَتِّبَةِ عَلَیهِ». حالا وقتی به فعل برگشت، به خود فعل برنمی‌گردد، به ترتب بر آن برمی‌گردد. یعنی نمی‌گوید این را بدهی آن را بگیری این کار حرام باشد، می‌گوید این را دادی، این را گرفتی، بعداً می‌خواهی در این تصرف کنی، حلال است. روشن است. تکلیفی نه اینکه اصلی که این را دادی، این را گرفتی حلال است. اینکه اصلاً کسی احتمال حرمتش را نمی‌دهد. نه فعل. ولی فعل مترتب با هم یکی است، یعنی ملکیت آمده که حالا فعل دارد از تویش می‌آید، ولی ما به ملکیت کار نداریم که آن ملکیت وضعیه، ما به خود فعل کار داریم که می‌شود تکلیفی. عملاً تکلیف و وضعی آخر همیشه همه جا، و تکلیفی یک جا به هم برمی‌گردند، ولی یکی نیستند. به هم برمی‌گردند، سنخیت دارند. یک جا یک نقطه اتصالی دارد. چون اصلاً احتمال حرمتش را نمی‌دادیم. چه را نمی‌دادیم؟ بیع را. احتمال حرمت تکلیفیش را نمی‌دادیم تا بخواهیم بیاییم دفع کنیم آن احتماله را با جوازش. اصل نفس فعل بیع را کسی احتمال حرمتش را نمی‌دهد که آیا بخواهد بیاید این را دفع کند، بحث سر آن تصرفات است. آن را دادم، این را گرفتم، حالا در این تصرف کنم یا نه. بلکه آن منصوب است به تصرفاتی که مترتب می‌شود بر فعل بیع، تصرفات و لازمه و «اِباحَةِ جَمِیعِ التَّصَرُّفَاتِ الْمُتَرَتِّبَةِ عَلَیهِ الْمُرَتِّبَةِ عَلَیهِ صِحَّتُهُ وَ إِفَادَتُهُ لِلْمُلْكِ». اینی را هم که می‌گوید آقا همه تصرفات مباح است، اینکه مباح یعنی چه؟ لازمه مباح بودن یعنی چه؟ یعنی صحت این تصرف، یعنی صحت بیع، یعنی بیع را صحیح دانستی که می‌گویی تصرفش صحیح است، تصرفش مباح است. اگر بیع صحیح نبود که تصرفش درست نمی‌شد و مفید ملکیت هم دانستی بیع را. اگر من مالک نشدم برای چه دارم تصرف می‌کنم؟ عقد درست است، هم بیع درست بود، هم مفید ملکیت، هم صحت، هم افاده آن جا افتاد. تصرفاتی که ناشی از آن بیع می‌شود، ما کار داریم مطلوب ما ثابت می‌شود. تمام شد. آیت کریمه «اِفادَةُ الْبَیعِ»، «فَيُتمَسَّكُ بِإِطلاَقٍ». حالا که دارد می‌گوید بیع مفید ملکیت است، اگر تکلیفی هم بگوید، باز برای چه تصرف را جایز می‌داند؟ به خاطر اینکه ملکیت قائل شده. از هر طرف برویم به ملکیت می‌رسیم. چه از وضعی، چه از تکلیفی. وقتی ملکیت را قائل شد، یعنی خدا حلال دانست، یعنی ملکیت داده به بیع، و هر بیع به حساب آمد مفید چیست؟ ملکیت. و بحث‌مان می‌شود بحث صغروی که حالا معاطات مصداق بیع هست یا نیست؟ چون بیع قطعاً مفید ملکیت است، آیه مفید ملکیت است. بحث ما سر مفید ملکیت بودن بیع نیست. بحث این است که معاطات مصداق بیع هست یا نیست؟ اگر مصداق بیع شد، خدا مالکیت بخشیده به بیع، و این هم بیع است، یعنی خدا به همین هم مالکیت بخشیده. اباحه تصرف ملکیت جایزه، نه مالکیت به معنای مالکیت لازم که همه تصرفات در آن جایز باشد. تمام شد. «لِتَعمِیمِ ذَلِکَ لِلْمُعَاطَاةِ»، تا آن را، یعنی وی را تعمیم بدهیم برای معاطات. «بَعْدَ مَا كَانَتْ مِصْدَاقاً مِنْ مَصَادِیقِ الْبَیعِ»، معاطات مصداقی از مصادیق بیع است. حکم به ملکیت، حکم معاطات ملک و اما اینکه ... اما اینکه ملکیتی که به معاطات حاصل بشود، لازم است. این نظر شیخ اعظم است. ملکیتی که با معاطات حاصل بشود لازم است، آقا جان من. «اَصَالَةُ اللُّزومِ». چرا لازم است؟ چون اصل در هر عقدی لزوم است. اصل اولی داریم ما، اصالت اللزوم. هر کلامی که منعقد می‌شود، اصل در چه است؟ «اَصَالَةُ الظُّهُورِ»، «اَصَالَةُ الْعُمُومِ»، «اَصَالَةُ الْاِطلاقِ». اصل با اطلاق، مگر اینکه قید بخورد، تخصیص بخورد. اصل با حقیقت، مگر اینکه قرینه بیاید، مجاز بشود. هر عقدی هم که اجرا می‌شود، اصل بر چه است؟ لازم بودن آن است. لازم بودن یعنی چه؟ حق نداری از طرف خودت فسخش کنی، حق نداری زیرش بزنی، قبول کردم، فسخ شد. اصل در هر عقد این است. می‌شود اصالت اللزوم در هر «فِی کُلِّ عَقْدٍ یَشِكُّ فِی لُزُومِهِ وَ جَوَازِهِ». هر جا تو هر عقدی شک کردیم، لازم است یا جایز است؟ اصل اولی برای چه است؟ التی التی به اصالت برمی‌گردد. اصالت لزومی که «یُمْكِنُ اسْتِدْلَالُ عَلَیهِمْ بِمَعَّةِ وُجُوهٍ»، از قوی، اصالت لزومی که می‌شود استدلال بر آن، اصالت اللزوم آورد با چند وجهی از قبیل این چهار تایی که جلسه بعد ان‌شاءالله. فصل اولی، یعنی هنگام شک در این و این، اسب بر آن است. قُلْ «غَلَبَةُ وُجُودٍ». سؤالی، چیزی؟ حل شد. این یک صفحه مشکلی نبود. سنگین بود. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00