دروس تمهیدیه

جلسه هفتم

00:32:16
9

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
اعتبار عقل؛ فقدان قصد. و اما بنا بر تقدیر وجودش، فقط توجیه آن به آنچه صاحب جواهر افاده کرده است، یعنی «عدم اعتبار قصد او و "کیف" لفظی کلفظ نائم و اصوات بهائم» صورت می‌گیرد؛ اما این سخن مدفوع است، از آن جهت که قیاس بر نائم و بهائم، در غیر محل خود است، زیرا قصد در آن دو (نائم و بهائم) مفقود است.
چهارمین نکته این است که عقل همچین آقا شرطه عاقل باشد. توضیح پیش مطالعه می‌شود این بحث یا نه؟ زمانی که قصد نباشد، شرط بودن عقل واضح است. چرا؟ به خاطر اینکه فرض می‌شود فقدان قصد وقتی عقل نداشته باشد، چگونه می‌خواهد قصد کند؟ یعنی عقل نداشتن مساوی است با نداشتن قصد. اگر این‌طور بگیریم، واضح است، مگر اینکه شما قائل به این شوید که "نه"، می‌شود عقل نداشته باشد، ولی قصد داشته باشد؛ مثلاً طوطی. در مورد طوطی و حیوان خیلی عجیب است. اگر در مورد انسان هم بگوییم: «آقا مجنون است، عقل ندارد ولی قصد دارد.»؛ واقعاً «زنه را می‌خواهم، دختر را دوست دارم، می‌خواهم.»، آهنگ ذاتی هر ای جانم! حالا این، این عقل هم ندارد. این که ذاتی هر مردی نیست. عقل ندارد، مجنون است. حالا یا اتفاقی یا ادواری، در حال دیوانگی‌اش بگوید «دختر فروردین را ازدواج کنم.» بله. پس وقتی فرض شود فقدان قصد، معنای شرط بودن عقل واضح است.
اما بنا بر تقدیر وجودش؛ یعنی عقل نباشد ولی قصد باشد، فرض بر این بگیریم که عاقل نیست ولی قاصد است. گاهی توجیه آورده‌اند، آن را گاهی توجیه شده، آن به آنچه افاده کرده صاحب جواهر. "استفاده" معنای مثبت دارد. ما در فارسی معنایش را منفی می‌گیریم. افاده دارد. افاده‌ها طبق فِیکِر (فکر) آمده. جواهر فرمودند افاده کردن حرف مفیدی زد. چه فرمودند؟ جناب صاحب جواهر -رحمت الله علیه- گفتند که قصد این آدم شرط اعتبار قصد هیچ‌ی نیست. کدام آدم؟ "عاقل نیست ولی قاصد هست". آره، همان که می‌گوید "عاقل نیست ولی قاصد". اگر عاقل نیست ولی قاصد نیست که دیگر روشن است. اگر فرض شود فقدان قصد، که معنایش روشن است، چرا شرط عقل شرط است؟ اگر نتواند قصد بکند که خب معلوم است چرا شرط است. اگر بتواند قصد بکند، صاحب جواهر می‌فرمایند که باز هم قصد این آدم قصد نیست. چرا؟ چون لفظ این آدم مثل لفظ نائم است. می‌گوید: «به تو می‌گویم، ای دیوانه‌ای که قاصد هستی!» می‌گوید: «ای که تو انگار در خواب داری می‌گویی!» شاید خواب ببیند «بگو: دختر ممد آقا را گرفتم، انقدر مهریه». دختر محمد آقا در حال انتخاب نشسته، خیلی خوشحال می‌گوید: «قبول!». بله. و لفظش مانند لفظ نائم است؛ مثل لفظ خواب است، بلکه اصوات بهائم است، بلکه مثل صوت حیوانات می‌ماند. "بهائم" می‌گویم "بهائم"؛ چون که برایشان امور مبهم است. در حاشیه لمعه روایتی هست -که در وسایل آمده- که برای این‌ها همه چیز مبهم است غیر از چهار تا چیز: می‌دانند که خالقی دارند، رازقی دارند، مرگی دارند؛ و ذکر خالق، رازق، مرگ، ذاکر.
و اینکه لفظش مانند لفظ نائم یا بلکه اصوات بهائم است. آدمی که عقل ندارد و قصد دارد؟ نه، این قصدم ندارد، قصدش کشکی است. "و لا کُنهُ مدفوعٌ". تا اینجا حرف جواهر استدلال است. ولی ما حرف حساب جواهر را -من که معلم هستم- قبول ندارم. کلام ایشان "مدفوعٌ" شده. قیاس بر نائم و بهائم در غیر محلش است. قیاس، قیاس مع‌الفارق است. آقا جان من، عزیز من، دلبر من، قیاس، قیاس مع‌الفارق است. بعد از اینکه قصد در آن دو (نائم و بهائم) فقدان دارد. آن دو کدام دو؟ این‌ها فاقد قصدند، نمی‌توانند قصد کنند. ولی غیر عاقل می‌تواند قصد کند. عقل ندارد، قصد که می‌تواند داشته باشد. فعلی که می‌خواهد انجام بدهد، توجه داشته باشد که این فعل چه آثاری دارد. دیوانه این سنگ را بزند توی سر یارو به قصد کشت، می‌میرد. نمی‌دانم، دیوانه‌ها نمی‌دانند این را به قصد کشت دارم می‌زنم. البته دیوانه است، کسی اعدامش نمی‌کند. بعداً قصد دارد، عقل را ندارد. «و لو لا التمسک بحدیث رفع القلم بالبیان المتقدم فی اعتبار البلوغ». آنچه شایسته‌تر است این است که تمسک کنیم به حدیث رفع قلم، به بیانی که در اعتبار بلوغ گذشت، که گفت: «رفع القلم از چند تا از جمله مجنون...». حتی استناد به آنجا کنیم بهتر است تا اینکه بخواهیم این‌ها را بیاییم تشبیه به نائم و بهائم و این‌ها بکنیم. این یکی از (یکی از چند روایت).
و اعتبارالاختیار و عدم صحت بیع المکرَه. اینکه اختیار لازم است و بیع مکره صحیح نیست، فل‌وجود به خاطر سه وجه هستی برادر کجایی؟ خب! اعتبار اختیار. اختیار شرط است، بله آقا. یعنی چه اختیار؟ اختیار باید اختیار نباشد؟ "حَظُّوا لَهُنّ جد". پس باید متعاقدان مختار باشند. اگر حالا اضطرارش کار نداریم، اگر مکره باشد. مکره یعنی که خطر جانی، مالی، آبرویی چیزی دارد. اگر این را ندهی، "هشتگت" می‌کنم در اینستاگرام. کمترین قیمت اکراه شما اینجا مطرح شدی، فروختی، او هم برداشت برد، ولی نه ایشان مالک شد، نه از ملکیت شما خارج شد. چرا؟
۱. «ان المکره فاقد لطیب النفس فقد قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی صحیحه زید بن الشهام شهر فروش لا یحل دمرع مسلم و لا ما له الا بطیب نفسه». اولین وجه این است چرا مکره عقدش فاقد اعتبار است: چون طیب نفس ندارد. و پیغمبر در صحیحه زید شهام فرمودند که: «حلال نیست خون مسلمان و مال مسلمان مگر با طیب نفسش.». بله، و طیب نفس داشته باشد. اینجا فاقد طیب نفس است.
۲. «تجاره اختیار لیست ان ترا و لا یجوز الاکل الا مع التجاره عن تراض کما قال تعالی لا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل الا ان تکون تجاره عن تراض». تجارتی که فاقد اختیار باشد و از سر رضایت باشد. چه فرقی می‌کند؟ (فردا عزیز دلم، عزیز امروز...) از تجارتی که فاقد اختیار باشد، تراض نیست و اکل جایز نیست مگر با تجارت از روی تراض. فرمود: «اموالتان را بینتان به باطل نخورید.» «الا» که آمده، یعنی همه غیر این اکل مال به باطل است. یک حالت فقط در اکل مال به باطل نیست. کدام حالت؟ اینی که تجارت عن تراض باشد. دو تا راضی. من راضی، تو راضی، گور بابای بقیه.
۳. «التمسک بحدیث رفع ال تسعت الذی رواه حریض عن ابی عبدالله علیه السلام». تمسک به حدیث رفع نه گانه‌ای که حریض از امام صادق علیه السلام نقل کرد. «قال النبی صلی الله و علیه و آله، اشیا استحب و نساء و نسیان و ما اکره علیه». «فان مقتضا اطلاق الحدیث الشمول لمثل المق و عدم اختصاص ابلا احکام تکلیفیه». فرمود: «از امت من ۹ چیز برداشته شده است: سهو و نسیان و آنچه که مکره بر آن است.» پس همانا مقتضای اطلاق حدیث، حدیث مطلق است. «ما اکره علیه» مطلق است، کجا؟ عقود، ایقاعات، تجارت، صناعات، مطلق علیه. شامل همین مثل مقام هم می‌شود. اثر وضعی را هم مثل مقام، چه اثر وضعی؟ اثر وضعی را هم در بر می‌گیرد. هم تکلیفی است (اگر مجبورت کردند ظهر ماه رمضان آب بخوری چه حکمی دارد؟ یعنی حرام خوردی؟ نخوردی؟ این‌ها را باید بعداً قضایش را به جا بیاوری، نیاوری، قضایش را بر فرض به جا بیاوری، کفاره ندارد. حق‌الناسی...). اگر گفتند: «اینجا اگر دفع او را باید»، یعنی مثلاً اگر تو اگر جیب این را نزنی، می‌کشیمت. خب که حفظ جان مهم‌تر است یا حفظ جیب؟ ارزش دارد و عدم اختصاصش به نفع ماخذه. یعنی فقط بحث ماخذه نیست. برداشتیم یعنی اثر وضعی‌اش هم برداشتیم. فقط رفع مواخذه احکام تکلیفیه نیست. اکراه، خلاف مائد است. لذا دلیل می‌خواهد تا وقتی هم دلیل معتبر نباشد. ولی ظاهراً عده را دارد.
و اما عقد الفضولی. بحث‌های خیلی اصلاً خود بحث اکراه بدون بحث اضطرار و اکراه و این‌ها، از کل روال فقه اصلاً روبه‌راه است. یارش زن شوهردار بوده. حالا عده‌ای از این باید نگهداری کنند. چه‌کار بکنی با شوهرش ارتباط نداشته باشد؟ او محرمیت.
و اما عقد الفضولی. اما عقد فضولی، فضولی که می‌دانی چیست؟ همکاران عقد واسطه. مشهور صحت آن را با اجازه می‌داند. فضولی هم صحیح است هم اجازه می‌خواهد. اگر واسطه بودی، اجازه گرفته بود. قبل از اجازه اگر باشد، حل است. اذن که قطعاً حل است. چون وکیل می‌شود.
«و ذهب جمع منهم صاحب الحدائق و بعض المتقدمین و المتأخرین الی بطلانه مع الاجازه». و ذهب جمع منهم صاحب الحدائق که باید بنویسی: شیخ یوسف بحرانی "الحدائق الناظرة". مشهور: «الی بطلانه مع الاجازه»، عده‌ای آمدند گفتند که آقا اجازه هم داشته باشد باز چیست؟ باطل است. که یکی از این‌هایی که این را گفته‌اند، کی بوده؟ یوسف بحرانی صاحب حدائق.
«واستدل المشهور بعدة وجوهنذکر منها». مشهور چند تا وجه گفتند که برخی‌اش را ذکر می‌کنیم. بله، مخالف بوده. عزیز دلم، بله. مشهور به چه چیزها استدلال کردند؟ سه تا استدلال مشهور دارند در این باب: «تخریجها علی طبق القاعده بلا حاجت الی». عده‌ای گفتند: «آقا اصلاً دلیل خاص نمی‌خواهد. قاعده اولیه، اصل اولیه در فقه، در بیع می‌توانیم داشته باشیم، مبنا داشته باشیم، نیاز به دلیل خاص اصلاً نباشد.» صحت را می‌شود خارجش کرد بر طبق قاعده. بر این است که وقتی که اجازه آمد، عقد صحیح است. یک اصل اولیه باشد. اصلاً نیاز به دلیل ندارد. چون دیگر عقد وقتی که اجازه‌اش آمد، منسوب کی می‌شود؟ منسوب مالک. این کار او آن عقد است. عقد یعنی این. الان اگر مثلاً رهبر انقلاب یکی را بفرستند که بیاید یک چیزی از شما بخرد، رهبری فرستادند شیرینی مثلاً مغازه شما بخرد. واسطه مگر نخورده حق‌الزحمه؟ واسطه به حساب نمی‌آید. آقا آن شخص فروخته؛ یعنی یکی از طرفش فروخته. بعداً ایشان اجازه داده. از خودش خریده‌ام. مال خودش است. از خودش خریده‌ام.
پس اصل اوّلی، قاعده اوّلی برای می‌شود که وقتی من عقدی را اجازه دادم، من مالک انگار خودم خودم برمی‌گردد. فلانی فروخت. آقا، شما از زید خریدی. زید هم از "عمر" به شما فروختیم. مال عمر بود. وقتی هم فروخت، عمر خبر نداشت. خب باشه. الان که باخبر شد، اجازه داد، دیگر زید این وسط کاره‌ای نیست. من می‌گویم من از عمر خریدم. زید واسطه بود. زید مال عمر را آورد داد به من. حل است.
«و یشمله آن ذاک اطلاق خطاب احل الله البیع و تجاره عن تراض». در این وقت شامل می‌شود آن را اطلاق خطاب «احل الله البیع» و «تجاره عن تراض». حل است یا نیست؟ تجارت عن تراض هست یا نیست؟ حل است بعد فرض عدم تقیید هی به ما اذا کان الاستناد الی المالک ثابتا حدوثا و بعد وضوح قابلیت الامر الاعتباری کل عقد خلاف الامر تکوینی للاستناد الی غیر موجده بالاذن او بالاجازه. و هذا الوجه ما اشار الیه الشیخ الاعظم بقوله «لا عموم ادله ال و العقود». چون فرض بر این است که مقید نشده این قید را نخورده که استناد عقل به مالک حدوثاً ثابت باشد. مگر گفته؟ آیا گفته «احل الله البیع» ی که از همان اولی که دارند عقد را می‌خوانند، حدوثاً به مالک نسبت بدهید؟ این را گفته؟ گفته چه؟ «حدوثاً بهش بخوره که بعداً بهش بخوره؟». آقا حل! چی دارم می‌گویم؟ به قول آقای روحانی گوش نمی‌کنید دیگر. گوش نمی‌کنی دیگر حرفی ندارد. ممنونم از شما. آیه‌ای که گفته «احل الله». ای جانم! کدام بیعی که تو قبلاً دانستی که حدوثاً از طرف مالک رخ داده باشد یا نه؟ حدوثش برای خدا مهم نیست. قید خورده به اینکه «الله البیع الذی کان ثابتاً حدوثاً بالمالک». این را گفته؟ از همان اول مالک انجام داده باشد؟ عقد را از همان اول بیع را مالک انجام داده باشد؟ این را گفته؟ قید زده؟ می‌خواهد اول باشد، وسط باشد، آخر باشد، همه را در بر می‌گیرد.
و بعد وضوح معلوم است بعد از اینکه واضح است قابلیت امر اعتباری مانند عقل برخلاف تکوینی برای استناد به غیر موجدش، به اذن یا به اجازه. بله. امر تکوینی با امر اعتباری تفاوت دارد. امر اعتباری را می‌شود به غیر موجدش استناد داد. امر اعتباری را تا حالا رئیس شما بودی؛ مگر حتماً کسی که از اول رئیس بوده همیشه رئیس است؟ اینجا ریاست او را من راه انداختم، معاونت او را من راه انداختم، معاونت فلان رئیس‌جمهور را من راه انداختم، تا قیامت دیگر به شما می‌گویند: «معاون رئیس‌جمهور در فلان چیز». موجدش همیشه باید باشد؟ همیشه استناد به موجد داده می‌شود؟ نه. امر تکوینی این‌جوری است که نطفه را به بابای او نسبت می‌دهند تا ابد. تعریف اعتباری, عبور حقیقی ثابت در عالم امور اعتباری. امور انتزاعی و فرضی. الان مالکیت شما برای این پیراهن. خود این پیراهن تکوینی است. مشکی بودنشم تکوینی است. ولی مالکیت شما برای این پیراهن چیست؟ قبلاً مالکش نبودی، الان مالکی، بدنم مالک نخواهی بود. یکی دیگر مالکش می‌شود. این واضح است که امر اعتباری قابلیت دارد که استناد داده بشود به غیر موجدش. امر اعتباری را می‌شود به غیر موجدش استناد داد. با چی؟ یا با اذن یا با اجازه. تفاوت از نوع اجازه چی بود؟ قبلش اذن، اجازه بعدش. پس می‌شود با اذن و اجازه، امر اعتباری را به غیر موجدش استناد داد. ولی امر تکوینی را در امر اعتباری لزوماً لازم نیستش که مالک حادث باشد. عقد را دیگری حادث کند، بعداً که من اجازه دادم، عقد به خود من برمی‌گردد. بله. این دیوار را می‌گویند کی ساخت؟ نمی‌گویند فلانی ساخت، بعداً که این، ساخت، فلانی ازش خرید. نه دیگر. تو ساخت او را که نمی‌گویم فلانی خرید. این را محمد آقا ساخته. امر تکوینی. ولی مالک این خانه کیست؟ هرکی ساخته فقط مالک اوست؟ موجدش فقط مالک اوست؟ موجد اول مالک بوده، بعد داده به یکی دیگر. از الان من مالک هستم. امر اعتباری قابلیت جابجایی دارد.
شما مشق عنبر رفتی، این کتاب را فروختی. اولشم گفتم: «بی‌جا کردی! کار خوبی کردی.» از وقتی که گفتم کار خوبی کردی، عقد را پذیرفتم و انگار طرف عقد دیگر کیست؟ خودم. موجدش یکی دیگر است، مش قنبر است، ولی الان انگار عاقد کیست؟ عاقد با زِعو (ضمیر) فرق می‌کند. عاقد اعتباری، بله، دلدادگان و این‌ها. اونی که زائیده مادر است نه؟ اونی که سریال بله! اونی که زائیده مادر تکوینی است. این زائیده از اون اولی که زائیده، یکی دیگر بزرگ کرده باشد. استناد به اون که زائیده می‌دهند. ولی شما عقد ایجاد کردی، من مالک او بودم، بعد دو هفته من قبول کردم. الان عقد به کی نسبت داده می‌شود؟ به شما یا به من؟ استدلال اوّل شیخ اعظم بود. شیخ اعظم اشاره می‌کند به آن با این عنوان: «عموم ادله بیع و عقود». شامل می‌شود این را. بیع می‌داند این را، عقد می‌داند این را، عاقد، مالک می‌داند این را. تجارت عن تراض می‌داند این را. نسبت به کی می‌دهد؟ به فضول یا به من؟ مالک.
و الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00