متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اجازه داده نشود. باز هم اگر چیزی نباشد طبق روایت قبلی، ملحق، ملحق نشود، ملحق به خود او میشد. مِلکِ بچّه تا زمانی که اجازه ندهد، هیچ اثری ندارد. اثر دارد، مال من است، مال مالکِ اوّل است که اجازه نداد. حرامزادگیِ طرف از بچّه ای که گرفته بود، اماره داشت به اینکه این مال خودِ اوست. مشکل شرعی نداشت. به هر حال اینجوری نبود که بگوییم مقصر بوده یا کوتاهی کرده. این آقا مالک اوّلش دندانگردی میکرد. دیده بود که این بابا الان دستش لای ساطور است، به حق طبیعی خودش قانع نبود. در مالک نمیشه. حالا مگر این بچّهای که عبده، اصلاً عبد مگر میتواند رهبر بشود؟ این حرف که نیست که. پدرش معلوم است، مادرش معلوم است، ملکیتش بوده، اوّل نیست، مِلکِ دومی است، مِلکِ فلان بچّه، فلانی. مشخص است بچّهی کیست. در نسبش که مشکل ندارد.
کجا بودیم؟ کاشفِ لازم، «تأثیر المعدوم فی الموجود»؛ لعن العقد! حالا عدم، فخرالدین گفته که اگر اجازه کاشف نباشد، لازم میآید تأثیر معدوم در موجود. خوب یعنی چه؟ چون عقد، یعنی الان که اجازه دادند میاد عقد حال. ادب. شما جنسی را شما دادی به ایشان، بدون اجازه بنده. شما فضول بودی، فضولی کردی. کیست مشتری؟ منم مالک. شما دیروز دادی، من امروز باخبر شدم. اگر من الان بخواهم اجازه بدهم، الان عقدی مگر هست؟ رفت. عقدی نمانده. اگر اجازه من بخواهد نافذ باشد، الان اجازه با کدام عقد؟ نیست. پس از الان نمیتواند نافذ باشد. الان آن عقد، عدم است. میخواهد یک عدم، اثر بگذارد. عدم که نمیتواند اثر بگذارد. موجود، همان ملکیت یعنی اجازه نافذ باشد در ملکیت. یعنی اجازه، حاکی از عقد. اگر بخواهد ناقله باشد، اگر بخواهد ناقله باشد، یعنی الان اجازه من میخواهد انتقال ایجاد بکند ملکیت را. اجازه منم اجازه روی عقد، عقد هم که خودش نیست. چیزی که نیست چجوری میخواهد اثر داشته باشد؟ موجود چند ملکیت است دیگر. حالا در هر صورت، بخش عدمش. حالا موجودش. خیلی کار نداریم موجودش چیست. عدمش را کار داریم. آن عدم نمیتواند اثر بگذارد. کاشف بگیریم که برگردد به همان که از آن وقتی که عقد را اجرا کرد ملکیت آمد نه از الان که من اجازه میدهم. چون از الان اگر بخواهم اجازه بدهم، از الان اجازه من میخواهد اثر بکند. اجازهای که روی چی آمده؟ روی عقد آمده. عقدی هم که الان وجود ندارد. معلوم است لازم میآید تأثیر در موجود. الان عقدی نیست. عقد دیروز تمام شد، رفت. روشن است اشکالش چیست؟ رفیع قیاس الامور الاعتباریه علی الامور التکوینیه. قیاس معالفارق. امور اعتباری را به امور تکوینی قیاس بکنیم. قیاس محل فارغ. آقا داری چه قیاس میکنی؟ آن یک امر اعتباری است، یک امر تکوینی است. عقد، بله، یک وجود تکوینی دارد، یک وجود اعتباری دارد. وجود تکوینیش شما حتی از جهت ۵ ثانیه بعد، ۱۰ ثانیه بعد هم هرچه بگویید داری. مردم مگر من گفتم، من که الان دیگر موجود نیستم که. همان سالی که گفتم معلوم است. شما داری میگویی مردم. اعتباراً هست، اعتباراً وجود دارد. تا وقتی اجازه بیاید، تا وقتی قبول بیاید اعتباراً وجود اعتباری هست. دو تا کلمه یعنی حلال میکند. یکی را به یکی محرم میکند، یکی به یکی. آن دو تا کلمه، بله، تکوینیش دو تا گرم است. اعتباراً چی؟ وجود اعتباری که دیگر دو تا کلمه نیست که. وجود اعتباریش یک مجموعه نظامی است، نظام خانواده است، نظام حقوقی عالم. به آن پادشاه گفته بود که آقا این کارها را نکن، عقد کن اینها را، زنا نکن. دو تا کلمه فحش رکیکی داده بود: مادر فلان. دو تا کلمه بالاخره دو تا کلمه ظاهرش دو تا کلمه است که اعتباری پشتش است، یه فرضی پشتش است. پس قیاس امور اعتباری با امور تکوینی، قیاس معالفارق است. «فمن الوجیه اعتبار العقد مؤثراً من حین تحقق الاجازه.» آن راک بهتر است، شایسته است این است که عقد را مؤثر فرض بکنیم از هنگام تحقق اجازه. عقد را مؤثر بدانیم از وقتی که اجازه محقق میشود. هرچند یعنی این اشکال به شما کار به مبنای کاشفیت آقای فخرالدین، معدوم اثر بخواهد بگذارد در موجود، نه! اینجا معدوم اثرگذار در موجود نیست. مشکلی ما نداریم. چرا؟ برای اینکه اینجا که من اجازه میدهم هرچند از جهت تکوینی عقد ما معدوم است ولی از جهت اعتباری، بلکه موجود است. من دارم موجود را اجازه میدهم و موجود دارد اثر میگذارد در ملکیت. موجود دارد اثر میگذارد در موجود. نه معدوم.
پاسخ به توجیه شما. «و لعل الاولی فی توجیه الکشف انیقال:» شاید بهتر این باشد که در توجیه کاشفیّت بودن اینجور بگوییم: «انّ المالک حینما یجوز العقد یجیزه من حین صدوره و لیس من حین الاجازه. و لازمه ذالک تحقق الملکّیه من حین العقد لشمول ادلّه الامضاء لهو به لحاظ زمان صدوره.» بگوییم آقا مالک که بنده بودم، شما فضول بودی، ایشان مشتری بود. بنده مالک که عقد را اجازه میدهم، عقد را از کی بهش اجازه میدهم؟ یعنی از همان موقع. من که حالا بحثهای کاشف ناقله در مکاسب بحث مفصل. من که من قید بزنم بگویم اینکه گفتم: «حله». چی را گفتم: «حله»؟ از الان یا همان که شما انجام دادی؟ از همان وقتی که شما انجام دادی. پس از حین صدورش من اجازه دادم، نه زین اجازه. و لازمهی آن، ذالک اجازه از حین صدور این است که ملکیت از حین عقد تحقق پیدا کرده است. از همان وقتی، چون اجازه من برگشت به وقت صدور، پس تحققش هم از کی؟ انگار ملکیت از همان جایی که اجازه ... نه دیگر. از زمانی که... پس لازمش این است که از همان وقتی که عقد بستید هم ملکیت ملکیت ایجاد شده باشد. مثل اینکه باید با آن زبان صحبت بکنم. چرا؟ چون ادلّه امضاء شاملش است. عقدی که من دیروز بستم، امروز اجازه میدهم و اجازهام بر میگردد به همان دیروزش. به لحاظ زمان این عقد با لحاظ زمان صدورش. یعنی من اجازه دادم عقد را. هفته. شامل این است. حله. «و من المحتمل ان یکون هذا هو مقصود المحقق و الشهید الثانی.» همین منظور بوده برای محقق بزرگ و شهید ثانی. با این حساب اگر این را لحاظ بکنیم، اونی که آن دو بزرگوار فرمودند وجیه میشود، وجه پیدا میکند. قرآن گفته به عقد وفا کن، گفته به بیع وفا کن. چیزی را اضافه بهش نکرده. سبب تامه برای ملکیت عقد است. لحاظ بکنیم. یعنی عقدی که آنها گفتند. خوب عقدش، اجازهاش بعداً بیاید. نه، یعنی اجازه را که طرف میدهد، اجازه برگشت میکند به حین صدور. بعد همه اینها را قرآن به عنوان عقد قبول کرده، به عنوان بیع قبول کرده، امضا کرده. حله. «و ام ثمره.» ثمره چی؟ آفرین. «فمن مواردها:» یکی از موارد ثمره کاشفیّت یا جاهلیت این است: «ما لو حصل نما متخلل بین العقد و الاجازه.» اگر یک نمایی حاصل شد. نما، مای، اونی که رشد میکند، اونی که در میآید، محصول، نمایی بین عقد و اجازه. گوسفند در این دو هفته بین عقد و اجازه زاییده. یا سکه زاییده. تا قبلش با این پول میتونست مثلاً، یعنی خود سکه الان از توش یک سکهی دیگر قیمت قدیم در میآید. با دو میلیون، دو تا سکه بخری. الان دو میلیون یعنی سکه زاییده. یک سکه پول دو میلیون شده. زاییده دیگر. پول دو تا شده. زبان بازار. حالا من اجازه بدهم، کدامش را اجازه بدهم؟ الان گران شده، الان چیزی در بازار گیر نمیآید. چند روزی است که نرخ رشد کرده، همه سود کردند. اگر ناقله باشد، تحویل بدهد، بعدش مال من است. اصل کالا ۱۵ سالش شما موندی تو اون بچّهها. سلمان خان بازی بکند. قشنگ قشنگ.
«بین العقد و الاجازه فان نما المبیع للبائع و نما للمشتری.» الان نقل. بینم. «الامر بالعکس علی الکشف.» نمای مبیع. کنترل من کو؟ کنترل ما را. این کنترلر فرض کنید زاییده. مشهد دیدم، دیدم با لباس مبدل روستایی بعد دکتر بوده، آخوند بوده. مثلاً عمر چریک تو دنیا ۶ ماه و ۱۵ سال. وقتی لو میرود ۶ ماه، نهایت ۱۵ سال چریک زندگی کرده. یعنی واقعاً رکورد محسوب میشود در دنیا. آمار داشتم. ترور بکند. حسنعلی منصور. ۱۵ سال چریک زندگی بکند. ۴۲ تا ۵۰. ۱۵ سال. فلان شهر میشود دکتر. دکتر فلان. بعد نسخه مینوشته. بعد میآید مشهد. مرغداری داشته. اندرزگو را دیدم، دیدم که میرفتی از کرمانشاه روغن کرمانشاهی، حلبهاش را توش اسلحه جاساز میکرده. فوقالعادهای بوده. واقعاً من دیوانه دیدم که حسین چیکار میکنی خروس تخم بگذارد؟ برداشت دیدم که یک اسلحه زیرش است. خروس من از این کنترل ما تخم گذاشته، تخم شده. این خواجه ربیع ردش را زده بودند. واقعاً چیز عجیب غریبی است. تیراندازی میکنند، تیر میخورد به پاش. فرار، گریه و زاری. این همانجا یک پیرمرد با لباس محلی را میگیرد، میاندازد بالا سرش، میگوید: «خدا لعنتتون کنه ای فلان فلانشدهها. من چه گناهی کردم. من پیرمرد.» بهداری قشنگ یک چند روزی پذیرایی میکنند و بهش میرسند. خوب که میشود، فرار میکند. قابل فهم نیست این چیزها. این کنترلر. کنترل. این آقا دوباره باز فضولی کرد. فضولی زیاد میکند. شما هم بچهدارش کردی، خلاصه. بله، الان این چیست؟ مبیع نما. مبیع. این سوئیچ. این کنترل مبیع بود، این سوئیچ میشود نما. نمای مبیع مال کیست؟ اگر ناقله باشد نمای بائع، نمای سمند، نمای سمنم مال خودت است، مال مشتری برابر ناقلیت نمای مال همان مالک اصلی است دیگر. مالک اصلی مبیع و مالک اصلی سمند. ناقل است دیگر. از الان که من اجازه دادم ملکیت شد، تا قبلش نبود. ولی بنابر کاشفیّت چطور؟ برعکس میشود. نما، این میشود مال شمای مشتری. نمای سمند همیشه مال من است. طرف عتیقه جات داشته، زیرزمین خانهاش. آفتابه مسی و چی. ظرفهای قدیمی. این بچّه بیرون بود، خیابان داد میزنند: «آفتابه پاره لگن». خریدار. مادر آخرم کاری بکنم. فضول این شکلی دستش میرسد به آن بدبخت که. یعنی هم این بدبخت، آن هم بدبخت است که آفتابه لگن خرید. خوشبخت اگر بفهمد چه خرید. داستان استفاده عرفانی. آدمی که ارزش خودش را نمیداند، خودش را ارزان... آفتابه لگن.
شروط العوضین. حالا میرسیم به او. «المبیع و السمن یا سمن و مسمی یلزم فی العوضین ملکیت هما. فلا یصح بیع المباهات العامه قبل حوذتها و القدرت علی تسلیم هما الا معظم لما یمکن تسلیمه و ضبطهما بالکیل و الوزن او المسحه و تکفل مشاهده فی ما ینضبط و به معرفه و جنسهما و صفاته هما التی تخختلف با اختلاف حلبیمه قیمه نخورید قیمت فالمبیع ان یکون عینا و قیل یشترع مالیه العوضین و مع التخلف الشروط المذکوره یقه البیع و باطلا بعده انه لا یکرم التصرف معرض طرفین بهی حتی الا تقدیر بطلان.» لازم میآید در عوض، لازم است ملکیت جفتشان. باید مملوک باشد. قابلیت تملیک داشته باشد. ملک باشند. ملک. پس صحیح نیست بیع مباهات عامه قبل از ریاضتش. آب دریا را من بهت فروختم. پنج کیلو آب دریا فروختم. قبل از اینکه، قبل از اینکه ریاضت کند در دست گرفتن حوزه. آن محل تصرف ریاضت. به چنگ آورد. بعد مباهات عامه باید باشد. مثل آب، هوا، برگ درخت، مخلوطهایی که از درخت میافتد. صدفهای لب دریا. صدف دریا برای کسی که کنار دریا نشسته، هیچ ارزشی ندارد. اینجا که دریا نیست قیمت. مثال قشنگش را میزند. اعمالم اینجا ارزشش فهمیده نمیشود. آنور که دیگر جای عمل نیست. مثلاً درس ؟ فهمیده. چند جلد تمثیلات شیرازی.
پس بیع مباهات عامه قبل از ریاضتش صحیح نیست. قدرت بر تسلیم لازم است. مگر همراه ضمیمه به آنچه ممکن است تسلیمش باشد. پس اولاً قدرت بر تسلیم. ثانیاً اصلاً ممکن باشد تسلیم کردنش. قابلیت تسلیم داشته باشد. عَبدِ فراری مثلاً. پرنده در آسمان. نخیر، تسلیم حما. نه، تسلیما ریاضتها. تسلیم هما. عطر ملکیت. «وضبطهما.» ضبط. قابلیت اندازهگیری داشته باشد. یا با کیل، یا با وزن، یا با شماره، یا با مساحت. پیمانه هم کفایت میکند. مشاهده در آنچه که به واسطه مشاهده منضبط میشود. دیدنی است دیگر. این مقدار نخود، یک پلاستیک سیبزمینی، یک پلاستیک نخود. قابلیت اندازهگیری داشته باشد. یعنی یک پلاستیک، یک بسته، یک بسته دستمال کاغذی. بعضیها کیلویی است. بعضی جاها عددی است. یک بسته. شناخت جنس عوضین و صفاتشان. چه نخودی؟ چه لوبیایی؟ چه گوشتی؟ برزیلی، گاو، گوساله است؟ گوسفند نر، ماده است؟ بره است، شیشکی؟ جنس آنها را بشناسد و صفاتشان را بشناسد. صفاتی که به اختلاف آن صفات قیمت متفاوت میشود. یکی از شرکتهای بزرگ دیروز زده بود که گوشت چرخکرده که میداده، اما احشای مرغها را میگرفته به اسم گوشت چرخکرده. فیلم درباره مبیع، مبیع باید حتماً عین باشد. چون اگر منفعت باشد، دیگر بیع چی میشود؟ «و قیل یشترط مالیه العوضین.» گفته شده که شرط است مال بودن عوض و معوض. باید چی باشد؟ مال باشد. مالیت. یعنی مالیات داشته باشد. مالیات ندارد مثلاً، مثلاً یک دانه برنج مالیات ندارد. یک دانه قیمت. ملکیت دارد. مالیات یک دانه برنج. یک دانه. آقا یک دانه، یک دانه انگور مثلاً. مغازه. بگوید آقا یک دانه انگور بهم بده. گفته بود که آقا یک گونی میخ چقدر میشود؟ گفته مثلاً دو کیلو چند میشود؟ یک کیلو چند میشود؟ یک دانه میخ. که جمهوری اسلامی مردم چه کرد؟ به همراه تخلف شروط مذکوره، باطل است. چند تا شرط شد برادر غفوری؟ تکتک بگو. صفات یکیه. خوب، معرفت جنس و صفات یکیه. خوب، این شروط اگر نبودند، بیع باطل است. حرامم هست یا نه؟ در برخی حالات حرامم هست. مثل بیع غرری. بعیده. بعیده یعنی چی؟ با این تفاوت که «انه لا یحرم التصرف معرض طرفین به حتی الا تقدیر بطلان.» با این تفاوت که تصرف حرام نیست. تصرف حرام نیست. باطل است ولی حرام. اگر دو طرف رضایت داشته باشند، حتی بر فرض اینکه باطل باشد، باز هم حرام نیست. این حرف که نیست که. باطل بوده، حرام نیست. این حرف که نیست که. اولین صاحب دارد. الان این کنترلر را آقا فضولی فروخت. شما استفاده کردی. مشکلی داشته؟ مثلاً ملکیت مالکش نبوده که فروخته. شما که استفاده کردی حرام بود؟ نه، باطل بود ولی حرام نبود. چرا؟ چون رضایت. البته حالا فرض بر اینکه من خودم فروخته باشم. این را فروختم. شما استفاده کردی. ندیده بودیم، نمیدانستی چیست چیست. معرفت نسبت به جنسش نداشتی. ضبط نشده بوده. مالیت نداشته. یک دانه برنج بهت فروخته بودم ۵۰۰۰ تومان. یک دانه برنج. مالیات نداشته. فروختم. شما راضی بودی، منم راضی بودم. حرام الان نیست. شما دانه برنج را مصرف کردی، باطل است. پس فرق کرد بین حرمت و بطلان. والحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. اجازه داده نشود. باز هم اگر چیزی نباشد طبق روایت قبلی، ملحق، ملحق نشود، ملحق به خود او میشد. مِلکِ بچّه تا زمانی که اجازه ندهد، هیچ اثری ندارد. اثر دارد، مال من است، مال مالکِ اوّل است که اجازه نداد. حرامزادگیِ طرف از بچّه ای که گرفته بود، اماره داشت به اینکه این مال خودِ اوست. مشکل شرعی نداشت. به هر حال اینجوری نبود که بگوییم مقصر بوده یا کوتاهی کرده. این آقا مالک اوّلش دندانگردی میکرد. دیده بود که این بابا الان دستش لای ساطور است، به حق طبیعی خودش قانع نبود. در مالک نمیشه. حالا مگر این بچّهای که عبده، اصلاً عبد مگر میتواند رهبر بشود؟ این حرف که نیست که. پدرش معلوم است، مادرش معلوم است، ملکیتش بوده، اوّل نیست، مِلکِ دومی است، مِلکِ فلان بچّه، فلانی. مشخص است بچّهی کیست. در نسبش که مشکل ندارد.
کجا بودیم؟ کاشفِ لازم، «تأثیر المعدوم فی الموجود»؛ لعن العقد! حالا عدم، فخرالدین گفته که اگر اجازه کاشف نباشد، لازم میآید تأثیر معدوم در موجود. خوب یعنی چه؟ چون عقد، یعنی الان که اجازه دادند میاد عقد حال. ادب. شما جنسی را شما دادی به ایشان، بدون اجازه بنده. شما فضول بودی، فضولی کردی. کیست مشتری؟ منم مالک. شما دیروز دادی، من امروز باخبر شدم. اگر من الان بخواهم اجازه بدهم، الان عقدی مگر هست؟ رفت. عقدی نمانده. اگر اجازه من بخواهد نافذ باشد، الان اجازه با کدام عقد؟ نیست. پس از الان نمیتواند نافذ باشد. الان آن عقد، عدم است. میخواهد یک عدم، اثر بگذارد. عدم که نمیتواند اثر بگذارد. موجود، همان ملکیت یعنی اجازه نافذ باشد در ملکیت. یعنی اجازه، حاکی از عقد. اگر بخواهد ناقله باشد، اگر بخواهد ناقله باشد، یعنی الان اجازه من میخواهد انتقال ایجاد بکند ملکیت را. اجازه منم اجازه روی عقد، عقد هم که خودش نیست. چیزی که نیست چجوری میخواهد اثر داشته باشد؟ موجود چند ملکیت است دیگر. حالا در هر صورت، بخش عدمش. حالا موجودش. خیلی کار نداریم موجودش چیست. عدمش را کار داریم. آن عدم نمیتواند اثر بگذارد. کاشف بگیریم که برگردد به همان که از آن وقتی که عقد را اجرا کرد ملکیت آمد نه از الان که من اجازه میدهم. چون از الان اگر بخواهم اجازه بدهم، از الان اجازه من میخواهد اثر بکند. اجازهای که روی چی آمده؟ روی عقد آمده. عقدی هم که الان وجود ندارد. معلوم است لازم میآید تأثیر در موجود. الان عقدی نیست. عقد دیروز تمام شد، رفت. روشن است اشکالش چیست؟ رفیع قیاس الامور الاعتباریه علی الامور التکوینیه. قیاس معالفارق. امور اعتباری را به امور تکوینی قیاس بکنیم. قیاس محل فارغ. آقا داری چه قیاس میکنی؟ آن یک امر اعتباری است، یک امر تکوینی است. عقد، بله، یک وجود تکوینی دارد، یک وجود اعتباری دارد. وجود تکوینیش شما حتی از جهت ۵ ثانیه بعد، ۱۰ ثانیه بعد هم هرچه بگویید داری. مردم مگر من گفتم، من که الان دیگر موجود نیستم که. همان سالی که گفتم معلوم است. شما داری میگویی مردم. اعتباراً هست، اعتباراً وجود دارد. تا وقتی اجازه بیاید، تا وقتی قبول بیاید اعتباراً وجود اعتباری هست. دو تا کلمه یعنی حلال میکند. یکی را به یکی محرم میکند، یکی به یکی. آن دو تا کلمه، بله، تکوینیش دو تا گرم است. اعتباراً چی؟ وجود اعتباری که دیگر دو تا کلمه نیست که. وجود اعتباریش یک مجموعه نظامی است، نظام خانواده است، نظام حقوقی عالم. به آن پادشاه گفته بود که آقا این کارها را نکن، عقد کن اینها را، زنا نکن. دو تا کلمه فحش رکیکی داده بود: مادر فلان. دو تا کلمه بالاخره دو تا کلمه ظاهرش دو تا کلمه است که اعتباری پشتش است، یه فرضی پشتش است. پس قیاس امور اعتباری با امور تکوینی، قیاس معالفارق است. «فمن الوجیه اعتبار العقد مؤثراً من حین تحقق الاجازه.» آن راک بهتر است، شایسته است این است که عقد را مؤثر فرض بکنیم از هنگام تحقق اجازه. عقد را مؤثر بدانیم از وقتی که اجازه محقق میشود. هرچند یعنی این اشکال به شما کار به مبنای کاشفیت آقای فخرالدین، معدوم اثر بخواهد بگذارد در موجود، نه! اینجا معدوم اثرگذار در موجود نیست. مشکلی ما نداریم. چرا؟ برای اینکه اینجا که من اجازه میدهم هرچند از جهت تکوینی عقد ما معدوم است ولی از جهت اعتباری، بلکه موجود است. من دارم موجود را اجازه میدهم و موجود دارد اثر میگذارد در ملکیت. موجود دارد اثر میگذارد در موجود. نه معدوم.
پاسخ به توجیه شما. «و لعل الاولی فی توجیه الکشف انیقال:» شاید بهتر این باشد که در توجیه کاشفیّت بودن اینجور بگوییم: «انّ المالک حینما یجوز العقد یجیزه من حین صدوره و لیس من حین الاجازه. و لازمه ذالک تحقق الملکّیه من حین العقد لشمول ادلّه الامضاء لهو به لحاظ زمان صدوره.» بگوییم آقا مالک که بنده بودم، شما فضول بودی، ایشان مشتری بود. بنده مالک که عقد را اجازه میدهم، عقد را از کی بهش اجازه میدهم؟ یعنی از همان موقع. من که حالا بحثهای کاشف ناقله در مکاسب بحث مفصل. من که من قید بزنم بگویم اینکه گفتم: «حله». چی را گفتم: «حله»؟ از الان یا همان که شما انجام دادی؟ از همان وقتی که شما انجام دادی. پس از حین صدورش من اجازه دادم، نه زین اجازه. و لازمهی آن، ذالک اجازه از حین صدور این است که ملکیت از حین عقد تحقق پیدا کرده است. از همان وقتی، چون اجازه من برگشت به وقت صدور، پس تحققش هم از کی؟ انگار ملکیت از همان جایی که اجازه ... نه دیگر. از زمانی که... پس لازمش این است که از همان وقتی که عقد بستید هم ملکیت ملکیت ایجاد شده باشد. مثل اینکه باید با آن زبان صحبت بکنم. چرا؟ چون ادلّه امضاء شاملش است. عقدی که من دیروز بستم، امروز اجازه میدهم و اجازهام بر میگردد به همان دیروزش. به لحاظ زمان این عقد با لحاظ زمان صدورش. یعنی من اجازه دادم عقد را. هفته. شامل این است. حله. «و من المحتمل ان یکون هذا هو مقصود المحقق و الشهید الثانی.» همین منظور بوده برای محقق بزرگ و شهید ثانی. با این حساب اگر این را لحاظ بکنیم، اونی که آن دو بزرگوار فرمودند وجیه میشود، وجه پیدا میکند. قرآن گفته به عقد وفا کن، گفته به بیع وفا کن. چیزی را اضافه بهش نکرده. سبب تامه برای ملکیت عقد است. لحاظ بکنیم. یعنی عقدی که آنها گفتند. خوب عقدش، اجازهاش بعداً بیاید. نه، یعنی اجازه را که طرف میدهد، اجازه برگشت میکند به حین صدور. بعد همه اینها را قرآن به عنوان عقد قبول کرده، به عنوان بیع قبول کرده، امضا کرده. حله. «و ام ثمره.» ثمره چی؟ آفرین. «فمن مواردها:» یکی از موارد ثمره کاشفیّت یا جاهلیت این است: «ما لو حصل نما متخلل بین العقد و الاجازه.» اگر یک نمایی حاصل شد. نما، مای، اونی که رشد میکند، اونی که در میآید، محصول، نمایی بین عقد و اجازه. گوسفند در این دو هفته بین عقد و اجازه زاییده. یا سکه زاییده. تا قبلش با این پول میتونست مثلاً، یعنی خود سکه الان از توش یک سکهی دیگر قیمت قدیم در میآید. با دو میلیون، دو تا سکه بخری. الان دو میلیون یعنی سکه زاییده. یک سکه پول دو میلیون شده. زاییده دیگر. پول دو تا شده. زبان بازار. حالا من اجازه بدهم، کدامش را اجازه بدهم؟ الان گران شده، الان چیزی در بازار گیر نمیآید. چند روزی است که نرخ رشد کرده، همه سود کردند. اگر ناقله باشد، تحویل بدهد، بعدش مال من است. اصل کالا ۱۵ سالش شما موندی تو اون بچّهها. سلمان خان بازی بکند. قشنگ قشنگ.
«بین العقد و الاجازه فان نما المبیع للبائع و نما للمشتری.» الان نقل. بینم. «الامر بالعکس علی الکشف.» نمای مبیع. کنترل من کو؟ کنترل ما را. این کنترلر فرض کنید زاییده. مشهد دیدم، دیدم با لباس مبدل روستایی بعد دکتر بوده، آخوند بوده. مثلاً عمر چریک تو دنیا ۶ ماه و ۱۵ سال. وقتی لو میرود ۶ ماه، نهایت ۱۵ سال چریک زندگی کرده. یعنی واقعاً رکورد محسوب میشود در دنیا. آمار داشتم. ترور بکند. حسنعلی منصور. ۱۵ سال چریک زندگی بکند. ۴۲ تا ۵۰. ۱۵ سال. فلان شهر میشود دکتر. دکتر فلان. بعد نسخه مینوشته. بعد میآید مشهد. مرغداری داشته. اندرزگو را دیدم، دیدم که میرفتی از کرمانشاه روغن کرمانشاهی، حلبهاش را توش اسلحه جاساز میکرده. فوقالعادهای بوده. واقعاً من دیوانه دیدم که حسین چیکار میکنی خروس تخم بگذارد؟ برداشت دیدم که یک اسلحه زیرش است. خروس من از این کنترل ما تخم گذاشته، تخم شده. این خواجه ربیع ردش را زده بودند. واقعاً چیز عجیب غریبی است. تیراندازی میکنند، تیر میخورد به پاش. فرار، گریه و زاری. این همانجا یک پیرمرد با لباس محلی را میگیرد، میاندازد بالا سرش، میگوید: «خدا لعنتتون کنه ای فلان فلانشدهها. من چه گناهی کردم. من پیرمرد.» بهداری قشنگ یک چند روزی پذیرایی میکنند و بهش میرسند. خوب که میشود، فرار میکند. قابل فهم نیست این چیزها. این کنترلر. کنترل. این آقا دوباره باز فضولی کرد. فضولی زیاد میکند. شما هم بچهدارش کردی، خلاصه. بله، الان این چیست؟ مبیع نما. مبیع. این سوئیچ. این کنترل مبیع بود، این سوئیچ میشود نما. نمای مبیع مال کیست؟ اگر ناقله باشد نمای بائع، نمای سمند، نمای سمنم مال خودت است، مال مشتری برابر ناقلیت نمای مال همان مالک اصلی است دیگر. مالک اصلی مبیع و مالک اصلی سمند. ناقل است دیگر. از الان که من اجازه دادم ملکیت شد، تا قبلش نبود. ولی بنابر کاشفیّت چطور؟ برعکس میشود. نما، این میشود مال شمای مشتری. نمای سمند همیشه مال من است. طرف عتیقه جات داشته، زیرزمین خانهاش. آفتابه مسی و چی. ظرفهای قدیمی. این بچّه بیرون بود، خیابان داد میزنند: «آفتابه پاره لگن». خریدار. مادر آخرم کاری بکنم. فضول این شکلی دستش میرسد به آن بدبخت که. یعنی هم این بدبخت، آن هم بدبخت است که آفتابه لگن خرید. خوشبخت اگر بفهمد چه خرید. داستان استفاده عرفانی. آدمی که ارزش خودش را نمیداند، خودش را ارزان... آفتابه لگن.
شروط العوضین. حالا میرسیم به او. «المبیع و السمن یا سمن و مسمی یلزم فی العوضین ملکیت هما. فلا یصح بیع المباهات العامه قبل حوذتها و القدرت علی تسلیم هما الا معظم لما یمکن تسلیمه و ضبطهما بالکیل و الوزن او المسحه و تکفل مشاهده فی ما ینضبط و به معرفه و جنسهما و صفاته هما التی تخختلف با اختلاف حلبیمه قیمه نخورید قیمت فالمبیع ان یکون عینا و قیل یشترع مالیه العوضین و مع التخلف الشروط المذکوره یقه البیع و باطلا بعده انه لا یکرم التصرف معرض طرفین بهی حتی الا تقدیر بطلان.» لازم میآید در عوض، لازم است ملکیت جفتشان. باید مملوک باشد. قابلیت تملیک داشته باشد. ملک باشند. ملک. پس صحیح نیست بیع مباهات عامه قبل از ریاضتش. آب دریا را من بهت فروختم. پنج کیلو آب دریا فروختم. قبل از اینکه، قبل از اینکه ریاضت کند در دست گرفتن حوزه. آن محل تصرف ریاضت. به چنگ آورد. بعد مباهات عامه باید باشد. مثل آب، هوا، برگ درخت، مخلوطهایی که از درخت میافتد. صدفهای لب دریا. صدف دریا برای کسی که کنار دریا نشسته، هیچ ارزشی ندارد. اینجا که دریا نیست قیمت. مثال قشنگش را میزند. اعمالم اینجا ارزشش فهمیده نمیشود. آنور که دیگر جای عمل نیست. مثلاً درس ؟ فهمیده. چند جلد تمثیلات شیرازی.
پس بیع مباهات عامه قبل از ریاضتش صحیح نیست. قدرت بر تسلیم لازم است. مگر همراه ضمیمه به آنچه ممکن است تسلیمش باشد. پس اولاً قدرت بر تسلیم. ثانیاً اصلاً ممکن باشد تسلیم کردنش. قابلیت تسلیم داشته باشد. عَبدِ فراری مثلاً. پرنده در آسمان. نخیر، تسلیم حما. نه، تسلیما ریاضتها. تسلیم هما. عطر ملکیت. «وضبطهما.» ضبط. قابلیت اندازهگیری داشته باشد. یا با کیل، یا با وزن، یا با شماره، یا با مساحت. پیمانه هم کفایت میکند. مشاهده در آنچه که به واسطه مشاهده منضبط میشود. دیدنی است دیگر. این مقدار نخود، یک پلاستیک سیبزمینی، یک پلاستیک نخود. قابلیت اندازهگیری داشته باشد. یعنی یک پلاستیک، یک بسته، یک بسته دستمال کاغذی. بعضیها کیلویی است. بعضی جاها عددی است. یک بسته. شناخت جنس عوضین و صفاتشان. چه نخودی؟ چه لوبیایی؟ چه گوشتی؟ برزیلی، گاو، گوساله است؟ گوسفند نر، ماده است؟ بره است، شیشکی؟ جنس آنها را بشناسد و صفاتشان را بشناسد. صفاتی که به اختلاف آن صفات قیمت متفاوت میشود. یکی از شرکتهای بزرگ دیروز زده بود که گوشت چرخکرده که میداده، اما احشای مرغها را میگرفته به اسم گوشت چرخکرده. فیلم درباره مبیع، مبیع باید حتماً عین باشد. چون اگر منفعت باشد، دیگر بیع چی میشود؟ «و قیل یشترط مالیه العوضین.» گفته شده که شرط است مال بودن عوض و معوض. باید چی باشد؟ مال باشد. مالیت. یعنی مالیات داشته باشد. مالیات ندارد مثلاً، مثلاً یک دانه برنج مالیات ندارد. یک دانه قیمت. ملکیت دارد. مالیات یک دانه برنج. یک دانه. آقا یک دانه، یک دانه انگور مثلاً. مغازه. بگوید آقا یک دانه انگور بهم بده. گفته بود که آقا یک گونی میخ چقدر میشود؟ گفته مثلاً دو کیلو چند میشود؟ یک کیلو چند میشود؟ یک دانه میخ. که جمهوری اسلامی مردم چه کرد؟ به همراه تخلف شروط مذکوره، باطل است. چند تا شرط شد برادر غفوری؟ تکتک بگو. صفات یکیه. خوب، معرفت جنس و صفات یکیه. خوب، این شروط اگر نبودند، بیع باطل است. حرامم هست یا نه؟ در برخی حالات حرامم هست. مثل بیع غرری. بعیده. بعیده یعنی چی؟ با این تفاوت که «انه لا یحرم التصرف معرض طرفین به حتی الا تقدیر بطلان.» با این تفاوت که تصرف حرام نیست. تصرف حرام نیست. باطل است ولی حرام. اگر دو طرف رضایت داشته باشند، حتی بر فرض اینکه باطل باشد، باز هم حرام نیست. این حرف که نیست که. باطل بوده، حرام نیست. این حرف که نیست که. اولین صاحب دارد. الان این کنترلر را آقا فضولی فروخت. شما استفاده کردی. مشکلی داشته؟ مثلاً ملکیت مالکش نبوده که فروخته. شما که استفاده کردی حرام بود؟ نه، باطل بود ولی حرام نبود. چرا؟ چون رضایت. البته حالا فرض بر اینکه من خودم فروخته باشم. این را فروختم. شما استفاده کردی. ندیده بودیم، نمیدانستی چیست چیست. معرفت نسبت به جنسش نداشتی. ضبط نشده بوده. مالیت نداشته. یک دانه برنج بهت فروخته بودم ۵۰۰۰ تومان. یک دانه برنج. مالیات نداشته. فروختم. شما راضی بودی، منم راضی بودم. حرام الان نیست. شما دانه برنج را مصرف کردی، باطل است. پس فرق کرد بین حرمت و بطلان. والحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه ششم
دروس تمهیدیه
جلسه هفتم
دروس تمهیدیه
جلسه هشتم
دروس تمهیدیه
جلسه نهم
دروس تمهیدیه
جلسه یازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه دوازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه سیزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه چهاردهم
دروس تمهیدیه
جلسه پانزدهم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...