دروس تمهیدیه

جلسه بیست و نهم

00:25:19
23

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
مستندات را ذکر می‌کنم. مستند اول: محدود کردن مقصود از «بیع صرف». مهم نیست تعریف دقیق لغوی و این‌هایش خیلی ملاک نیست که «بیع صرف اینه دقیقاً»، «اونه دقیقاً». این‌ها مهم نیست. مهم این است که آن حکم شرعی که برایش بار می‌شود چیست. عنوان و چیزی بار نمی‌شود. ملاک، «بیع طلا و نقره» است، نه عنوان «بیع صرف». و مهم این است که طلا می‌خواهی بدهی در برابر طلا، نقره که تویش طلا، نقره بدهی.
«لالیه لابد فی تعمیم الحکم که لزوم تقابض فی حالت وحدت الجنس من تمسک به اتصال به عدم القول بالفصل فنتم و الا فالمناسب عدم لزوم ذلک».
بحث سر این بود که در روایات آمده بود که آقا، «طلا به طلا»، «نقره به نقره»، «طلا به نقره» و «نقره به طلا» را در روایات بله، می‌گوییم که «آقا بنابراین چاره‌ای نیست در تعمیم حکم به لزوم تقابض در حالت وحدت جنس». اگر وحدت جنس را نداشتیم، ببخشید، «طلا به نقره» داشتیم، «نقره به طلا» داشتیم، «طلا به طلا»یش را نداشتیم. بله، وحدت جنسش را نداشتیم. وحدت جنس را از کجا می‌خواهیم دربیاوریم؟ می‌آییم حالا تعمیم می‌دهیم حکم را. می‌گوییم اگر وحدت جنس باشد هم باید تقابض در مجلس باشد. چون تمسک می‌کنیم به همان اجماع پلاستیک، به اجماع می‌کنیم و «عدم قول بالفصل». عدم قول به فصل یعنی کسی قائل به تفصیل نشده. گفتند آقا، در طلا و نقره، بیع طلا و نقره باید تقابض در مجلس صورت بگیرد. نگفتند اگر طلا به طلا باشد تقابض نمی‌خواهد، نقره به نقره باشد تقابض نمی‌خواهد، فقط طلا به نقره و نقره به طلا. اگر این اجماع و عدم قول بالفصل تمام باشد، تمام. وگرنه اگر تمام نباشد، «و الا فالمناسب عدم لزوم ذلک فیها». مناسب این است که تقابض، «ذلک تقابض فیها حالت وحدت جنس» لازم نیست. یعنی الان طلای معادلش را بعداً می‌گیرم. اگر این اجماع و عدم فصل تام نباشد، آن تقابض لازم نیست.
«اجل یلزم عدم کون احدهما معجلاً.» بله، لازم می‌آید اینکه یکی از آن دو، معجل نباشد. از آن عوضین، مدت‌دار نباشد. و الا اگر معجل باشد، زمان‌دار باشد، «لزمت زیادة الحکمیه التی تقدم فی البحث عن الربا المنع من جواز». اگر بخواهد من طلا بدهم، طلا زمان‌دار بگیرم، یعنی یک گرم طلا الان می‌دهم، یک گرم طلا یک سال دیگر ازت بگیرم، زیادت حکمی است. یک گرم طلای الان با یک گرم طلای یک سال بعد چون یک سال شما داری از این طلا استفاده می‌کنی، مثل خیانت صبح؛ خود این تو دست بودن من، یک سرمایه است برایم. درست است؟ زیادت. یعنی من فقط یک گرم طلا دستم می‌آید، تو یک گرم طلا به علاوه یک سال مفتی استفاده از یک گرم طلا. یک سال مفت! زیادت حکمی دیگر نیست؟ خب، حکمه‌ای که در بحث ربا گذشت که از جوازش منع شده.
و اما تعمیم به «غیر المسکوک». غیر مسکوک در بیع صرف، گفتیم طلا و نقره شما می‌خواهد سکه باشد، می‌خواهد سکه نباشد. چه شرط است؟ نصوص اطلاق نگفته بود مسکوک یا غیر. تقابض شرط است قصه‌اش. اینی است که تقابض شرط در صحت، صحت چی؟ صحت بیع صرف. اگر می‌خواهد بیع صرف درست باشد، باید تقابض در مجلس باشد. «فلما تقدم من النصوص»، به خاطر آنچه که از روایات گذشت. تقابض در مجلس. این می‌شود صلح. اگر صلح، که هیچی. «فان الامر فی باب المعاملات ظهور شرطیه دون الحکم التکلیفی». چون امر در باب معاملات، ظهور در ارشاد دارد به شرطیت نه حکم تکلیف. اگر در معاملات امری کرده‌اند، نمی‌خواهم حکم تکلیفی کنند که آقا، این کار واجب است، تو ویترین بگذار. مثلاً، یعنی الان مگر نگذارم حکم تکلیفی فعل حرام انجام؟ ارشاد به این دارد که این کار خوب است. برای بیع، با این کار بیعت درست می‌شود، کاسبی رونق می‌گیرد. حالا اگر امر بود، ارشاد به این است که شرط، حکم تکلیفی نیست. فعلت حرام نیست تکلیفاً، ولی وضعاً اگر آن عمل نکردی، معامله نمی‌گیرد. مثال بی‌ربط بود. ربطی به این مسئله نداشت. فروشنده و خریدار معامله اذان ظهر روز جمعه که نماز جمعه دارند می‌خوانند، «حین ندا» معامله انجام نده. اگر معامله انجام دادی، حرام است. ولی حرام است اینجا برعکسش البته. حرام است ولی باطل نیست. ولی جای دیگر الان تو این مسئله که امر کردند، این دلالت بر حکم تکلیفی ندارد، ولی ظهور در ارشاد شرطی است دارد. مستحبات مکروهات، تقابض کن در مجلس. معلوم می‌شود که این از باب امر نیست که این کار انجام بده واجب معاملات باطل است. ارشاد به شرطیت دارد. حکایت از این دارد که این شرط معامله است. از باب شرط معامله دارند می‌گویند نه از باب حکم تکلیفی. روشن، آقا جان.
و اگر تقابض ارشاد به شرطیت و اگر تقابض در مجلس معاملات باطل است. ولی حرام نیست برعکس آن نماز جمعه است. «و علیه فحتمال و وجود تقابل فی باب صرفاً تکلیفیاً بحیث یأثم علی عدمه ضعیف.» آن احتمال ضعیف با این چیزی که گفتیم، احتمال اینکه تقابض، تفاوت در باب صرف را در بیع صرف رویت گفتند که آقا تقابض چیست، تقابض شرط نیست، بلکه چیست؟ واجب است. معامله را باطل نمی‌کند، فقط گرفتنش واجب است. انجام ندادی، کار حرام انجام دادی. مثل اجازه پدر در عقد دختر که اگر اجازه پدر نبود، عقدت باطل نیست، ولی کار معصیت انجام. تقابض نکردی، معاملات باطل نیست. برعکس است. آنجا ارشاد به شرطیت دارد. معلوم می‌شود که اگر تقابض نکرده، معامله نیست. سخت بنده بینه شرطش است. پس این احتمال می‌شود احتمال ضعیف که بگوییم اگر تقابض نکردی، گناه کردی. این ضعیف است.
«ثم ان المنسوب الی المحقق الاردبیلی عدم لزوم تقابل.» این است که تقابض از جهت وضعی لازم نیست. یعنی چه؟ در «غصب» تصریح نکرد. وضع نشده. این عبارت برای رساندن عدم لزوم یعنی چه؟ کلمه وضع. حکم وضعی داری؟ حکم این همه بالا خودمان را جر یجراً. حکم تکلیفی یا وضعی. باید بگویی وضع و موضوع روی پیشانیت چیزی نوشته. عدم لزوم تقابض وضعاً. گفتند آقا، از جهت حکم وضعی تقابض شرط. یعنی چه؟ مثل چی می‌شود؟ مثل ماجرای نکاح دختری که پدرش اجازه مقدس، مقدس این شکلی است. وضعیت حکم وضعی او نیست. «بدعوا عدم صراحت الاخبار فی ذلک.» با چه ادعایی؟ با این ادعا که در روایات تصریحی به این تعبیر «به یدن کنایه ان کان العوضین نقداً لا معجلین و لیس کنایتاً عن التقابل». کنایه از این است که دو عوض نقد باشند، نه معجل. «یدن به ید» یعنی که همانجا نقدی بدهند. طلای نقدی. یعنی چی؟ بحث نقد و نسیش، نه بحث تقابض. تقابض کنیم. آقای اردبیلی مقدس وضو بگیر، به آنجا برسی، بعد بیایی تو فقه، زیر حرفت بزنند. خیلی زور دارد. نه، تعبیر «به یدن» کنایه است از اینکه دو عوض نقد باشند، نه نسیه. کنایه از تقابض نیست.
«و فیه اشکاله ان التعبیر المذکور.» این تعبیری که آمده «لم یکن ظاهراً فی اعتبار تقابض». درست است، ظهوری ندارد در اینکه تقابض شرط است. از جهت ظهور در تقابض، اجمال دارد. درست است. «فلا اقل من اجماله.» دیگر لااقل اجمال که دارد. «و یکفینا آن ذاک دلیلا علی لزوم تقابض صحیح و منصوص صراحتاً فی ذلک.» اجمال داشت در اینکه تقابض شرط صحیحه منصوص که تصریح داشت به اینکه بیشتر، «فلأتفارق حتی تعخذ» من تفاوت بگیر. من می‌گذارم می‌روم. وقتی رفتم بردار ازش بگیر. «و اما ان المدار لیس علی الافتراق عن المجلس بل علی افتراق هما.» ملاک این نیست که از مجلس جدا نشوند، که از هم در نروند بیرون. با هم گیلان هم می‌روند. هنوز افتراق صورت تا گیلان که رسید. حالا می‌گوید بیا بگیر. بحثی که از مجلس جدا بشوند نیست. ملاک مجلس نیست. ملاک خودشان است. گفته که مجلس ملاک نیست. با هم بودن شورای اسلامی دولت ملاک مجلس. دیگر با هم از در رفتند بیرون. مهم این است که با هم بسازیم و زندگی کنیم. پول و این‌ها خوشبختی نمی‌آورد. احساس برای شبکه آموزش برنامه آموزشی داری برای زوج‌های جوان؟ یا من را گیر آوردی.
«اتحاد یلزم التساوی فلکم.» همراه اتحاد، تصاویر در کم هم لازم. وزنشان هم باید یکی باشد. اگر وحدت دارند، اتحاد وحدت دارند. وحدت جنس طلا به طلا و نقره به نقره. باید وزنشان هم یک گرم به یک گرم، دو گرم به دو گرم. «فلتحفظ من محذور الربا زیادت از محصول باک.» زیادت بود، نجات پیدا کنیم.
«واما اختصاص و اعتبار تقابض بالبیع.» این که گفتیم فقط تو بیع صرف تقابض لازم است. تو صلح صرف لازم. اختصاص به بیعش دارد. در صلح، تقابض شرط نبود. در بیع فقط. چرا این را اختصاص به بیع دارد؟ «الاختصاص روایت.» چون روایات تقابض را مختص، مختص «هاذا شامل مضاعف» که چیزهای دیگر است، قربان. «معاملات مستقلاً مورد افادت افاده البیع بل هو هو.» به به، فلسفی. «من اختلاف الالفاظ.» این را داشته باش. «هاذا» می‌شود اینجوری هم بگوییم. قالب تعمیم بشیم. تعمیم تقابض برای صلح. صلح هم تقابض در آن شرط باشد. بنا بر اینکه صلح یک معامله معامله مستقل نیست در موردی که در مورد افاده‌اش، فایده بیع را، یعنی نتیجه‌اش نتیجه بیع است. آخرش تملیک است. هر دوتا یک چیزند. قیافه‌هایش فرق می‌کند. «بل هو هو.» بلکه صلح همان بیع است با اختلاف الفاظ. فایده‌اش که فرق نمی‌کند که. یک معامله مستقل نیست بگوییم اون یک فایده دارد، یک فایده دیگر دارد. به حسب فایده اگر بخواهی نگاه، اینجوری می‌شود. قالب تعمیم شد. بگوییم در صلح هم تقابض در مجلس شرط است. چرا؟ آفرین.
«و اما عدم و جریان حکم صرف اجاره طلا نمی‌گیری، کار می‌گیری، جنس می‌گیری، منفعت می‌گیری.» در رهن هم همین طور. اونی که درش عین به عین معاوضه می‌شود، صلح. «و اما آدم و جریان حکم صرف علی الاوراق النقدیه.» اینی که مصارفه حکم مصارفه بر اوراق نقدی، یعنی اسکناس جاری نمی‌شود. یعنی چی؟ طلا طلا لزوم تقابض در مجلس در مورد اسکناس لازم. شما الان پول را می‌ریزی به حساب بانک. دو هفته بعد صبح می‌روی بانک ملی مرکزی دلارهایت را می‌گیری. مجلس شرط. چون این‌ها نه طلاست نه نقره. «و تعامل لیس علیهما.» معامله روی این دوتا. ریال می‌دهم، دلار می‌گیرم. معامله روی طلا نقره نمی‌کنم «علیها». بلکه روی اوراق. «علیها اوراق نقدیه.» «و انما هم سبباً.» آن دوتا فقط سبب است. طلا و نقره فقط سبب اعتبارش است. برای اعتبار چی؟ فقط پشتوانه اعتباری‌اش است. «فی ما اذا کانا هما الرسی.» در آنجایی که این دوتا طلا و نقره پشتوانه باشد برای اسکناس. من الان با شما دارم معامله می‌کنم به پشتوانه اینکه اکبر آقا گفته که من با بچه معامله کن. اگه کم و کسری آورد، من به جایش می‌دهم. الان آخر طرف معامله من شما یا اکبر آقا؟ پشتوانه؟ طرف مقابل من نیست. طرف معامله نیست. ملاک طرف معامله است. چه ربطی دارد؟ ندارد. ربطی ندارد. رابطه خانه من موضوعیت دارد در این معامله. در معاملات موضوعیت دارد خانه من.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه