دروس تمهیدیه

جلسه دوم

00:26:49
19

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
شرایط العوضین:
بحث دومی که در کتاب اجاره داریم، شرایط عوضین است:
1. "اجاره المعلومیة" (معلوم بودن اجاره)
2. "تسلیم" (قابلیت تحویل)
3. "الملکیة" (مالکیت)
4. "و امکان بقاء العین لد الانتفاع بها" (امکان بقای عین برای انتفاع از آن)؛ مثل «للعکل» (برای خوردن) مثلاً.
5. "و ان تکون المنفعة مباحتاً" (منفعت باید مباح باشد)؛ «فلا تصحُ الإجارة لفعل المحرَّم».
6. "ان تکون العین صالحة لاستیفاء المنفعة منها" (عین باید قابلیت استیفای منفعت را داشته باشد)؛ مثل: «إجارة الأرض لزراعتها».
7. "و تمکّن مستأجر شرعاً من الانتفاع بالعین المستأجرة" (مستأجر شرعاً بتواند از عین مستأجره انتفاع ببرد)؛ «فلا تصح إجارة الحائض لکنس مسجد».
شرایط استیفای بالایی در موضوع عوضِ اجاره لازم می‌آید.
اجاره یعنی به عنوان اجرت، با اونی که به آن منفعت می‌دهی.
اولاً: معلومیت.
چه می‌‎دهی؟ چه می‌گیری؟ باید معلوم باشد.
ثانیاً: قدرت بر تسلیم.
توسط متعاهدین. باید هر دو قدرت داشته باشند تسلیم کنند.
ثالثاً: ملکیت.
عوضی که داده می‌شود و گرفته می‌شود، مملوک من باشد.
رابعاً: امکان بقای عین هنگام استفاده.
در حین استفاده از آن عین، استفاده کردم و باقی بماند. مثل نان نباشد که اگر استفاده کردم تمام شود. خانه باشد، استفاده کردم، آخرش هم باقی بماند. منفعتش با عینش یکی نباشد؛ بلکه وقتی منفعت بردی، عین هنوز باقی باشد. پس، مثلاً اجاره نان برای خوردن صحیح نیست.
پنجمی این است که: منفعت مباح باشد.
منفعت مباح باشد، و منفعت عین مستأجره، آن عینی که داری اجاره می‌دهی، مباح باشد. عبارت "مباح نداره" ظاهراً زائد است استفاده‌ای که ازش می‌کنم حلال باشد. مثلاً اجاره برای خانه‌ای که الآن حرام نیستش که آن را بدهم برای فحشا؛ حرام است. منفعت حرام، خانه را بدهم برای پارتی؛ حرام است. این اکو را دارم اجاره می‌دهم برای عروسی، اکو حلال است. اجاره بدهم برای روضه امام حسین، می‌شود "عند ثواب". اینجا دارم اجاره می‌دهم برای عروسی، می‌شود برای فعل محرم، منفعت محرمه، و این اجاره من چیست؟ حرام است.
انجام دادن پاره‌ای از اعمال حرام است و برخی خرید و فروش‌ها. مثلاً "آمپول حرام خریداری شده باشد" عبارت "آمپول …" نامفهوم است
آقا! فعل حرام چه ربطی به این دارد که عینش از کجا آمده؟ برای فعل حرام اجاره نده.
ششم: آن عین، قابلیت "صالحة" (شایسته) را داشته باشد؛ یعنی قابلیت داشته باشد برای استیفای منفعت از آن بشود. از آن منفعت را برداشت کرد. بشود این منفعت را استیفا کرد. پس صحیح نیست اجاره زمین برای زراعت، وقتی زمین، زمین زراعی نیست. آیا می‌توان زراعت کرد؟ بیمارستان مثلاً یک تیکه از راه مالرو مثلاً تو دل کوه، شالیزار بزن. اینجا عبارت "خوبه می‌گیره" نامفهوم است وقتی نمی‌شود این کار را انجام داد، اجاره‌اش مشکل است.
و هفتم: مستأجر باید شرعاً تمکّن داشته باشد از انتفاع به عین مستأجره.
خب، یک وقت هست اصلاً قابلیت ندارد آن شیء تکویناً. یک وقت قابلیت تکوینی دارد ولی قابلیت شرعی ندارد. مثلاً یک خانم حائض را اجاره کنی بیاید مسجد، جارو بزند؛ اجیر کنیم بیاید مسجد جارو بزند. این کار یعنی شرعاً نمی‌تواند بیاید تو مسجد، منع شرعی دارد. روشن است، آقا، برادر!
عینی که اجاره دادیم، از انتفاع آن عینی که اجاره ی آن را انجام دادیم، آن چیزی که اجاره کرده ایم. عین که اجاره شده چیست؟ الآن اینجا مثلاً این کتاب را من به شما اجاره می‌دهم کتب "ضالّه" مطالعه کنی. عبارت "دیگه بله" نامفهوم است می‌گویم: "این یک هفته دستت باشد، دو میلیون ازت می‌گیرم، برفرض، کتاب بخوان". ولی اگر جزء کتب ضالّه باشد، شرعاً نمی‌توانی بخوانی. استفاده از این منع شرعی دارد. عین مستأجره الآن کتاب است، ولی شما برای استفاده از این عین مستأجره منع شرعی داری. روشن است؟
مستأجر، مستأجر چه کسی است؟ منی که مثلاً می‌گویم: صاحب مثلاً فرض کنید نفت ببره منی که می‌خواهم حائض را بیاورم تو مسجد جارو بکند. "و المستند فی ذلک، ام اعتبار مستأجر شرعاً یتمکن ان ینتفع من العین المستأجره" (و مستند در آن این است که مستأجر شرعاً بتواند از عین مستأجره انتفاع ببرد). پس صحیح نیست اجاره حائض برای جارو کردن مسجد.
به تک‌تک این شروط
- اولش معلومیت بود،
- بعد قدرت بود،
- بعد ملکیت بود –
تک‌تک این‌ها می‌خواهیم بحث بکنیم. هفت تا شرط است.
خب، شرط این است که عوضین باید معلوم باشند.
"فقط یستدل له گاهی براش استدلال میشه طارتاً بلزوم الغرر علی تقدیر عدم المعلومیه" (گاهی برای آن استدلال می‌شود، یک بار به لزوم غرر در صورت عدم معلومیت)؛ "فقط نهی النبی صلی الله علیه و آله و سلم" عبارت "فقط نه" نامفهوم است "و اخراً بالنبوی: «من استأجر أجیراً فلیعلم أجره»" (و بار دیگر به حدیث نبوی: «هر کس اجیری را استخدام کند، باید اجرش را بداند»).
یک بخش استدلال می‌شود به اینکه به لزوم غرر؛ یعنی: عبارت "بی قراری میشه ملازمت با قرار داره" نامفهوم است اگر معلوم نباشد، من ندانم چی دارم می‌دهم، ندانم چی دارم می‌گیرم. عبارت "به پیغمبرم نهی کرد" نامفهوم است "اجیراً فلیعلمها أجره". عبارت "کسی یه اجری رو اجاره اجیر شماست که شما به مقصد برسونه" نامفهوم است
"علی لزوم اعتبار ضبط الکیل و الوزن و العدد فی باب البیع بعد وضوح عدم الخصوصیة له" (بر لزوم اعتبار ضبط کیل، وزن و عدد در باب بیع بعد از وضوح عدم خصوصیت برای آن).
آنچه دلالت دارد بر لزوم اعتبار ضبط کیل و وزن و عدد، یعنی لازم است که کیل را ضبط کنیم، وزن را ضبط کنیم و عدد را ضبط کنیم در باب بیع، بعد از اینکه واضح است که خصوصیتی برای آن نیست. عبارت "خصوصیت می‌کنیم" نامفهوم است چطور تو باب بیع می‌گفتیم اگر مکیل باشد باید کیلش مشخص باشد؟ اگر موزون است، وزنش مشخص باشد؟ اگر معدود است، باید عددش مشخص باشد؟ می‌گوییم اختصاصی ندارد. تو هر بابی این‌ها باید مشخص باشد. این‌ها مشخص باشد، همان معلومیت است.
و دلیل چهارمی که می‌آوریم برای معلومیت: "به تسالم الأصحاب علی ذلک" (به اجماع اصحاب بر آن).
اجماع اصحاب بر شرط معلومیت عوض است. اصحاب اجماع دارند که باید معلوم باشد. "وزین همش همینی که میبینی مشکل عمل اول تام نیست". عبارت "وزین همش..." نامفهوم است
"دل اول طارتاً فلان ثابت فی کتب الحدیث نهی النبی عن بیع الغرر و لیس نهی النبی عن الغرر" (دلیل اول، این که در کتب حدیث ثابت است که پیامبر از بیع غرر نهی کرده است، نه از خود غرر).
اونی که تو کتب حدیث آمده این است که پیغمبر از بیع غرر نهی کرده‌اند، نه از خود غرر. بیع غرری ممنوع است، نه معامله غرری.
"*بیع الغرض نظر از سند و الاشکارا او مشکل سندی هم داره که اشکالشو واضح تر میکنه" (بیع غرر از نظر سند هم مشکل دارد که اشکالش را واضح‌تر می‌کند).
دومی گفته بود: "من استأجر أجیراً فلذا فی الحدیث سنداً". "اینم دوباره ضعف سندی داره". (این هم دوباره ضعف سندی دارد).
و اما ثالث، سومی بحث "إلقا خصوصیه" (القای خصوصیت) از بیع بود.
"و باعتبار ان إلقاء الخصوصیة لایمکن الجزم به" (و به اعتبار اینکه القای خصوصیت در آن قطعی نیست).
"استدلال به حدیث نهی عن الغرر به عن ثابت هو نهی عن بیع الغرر" (استدلال به حدیث نهی از غرر به اینکه ثابت همان نهی از بیع غرر است).
"فلا فرض عدم خصوصیت للبیع، کفایت ورود و نهی عن بیع الغرر" (پس اگر عدم خصوصیت برای بیع فرض شود، همین ورود نهی از بیع غرر کافی است).
عبارت "پس به اعتبار اینکه القای خصوصیت برای وی ممکن نیست جذب به آن برای همین گفته شده در رد استدلال یعنی یقینی نیست که اینجا بگیم خصوصیت قطعاً میشه کرد قطعی و یقینی نیست برای همین در رد استدلال اینجوری گفته شده که به حدیث نهی از غرر به اینکه ثابت همان نهی است از بیع قرار پس اگه فرض بشه عدم خصوصیت برای بی کفایت می‌کند ورود نهی از بیع فلافل زمانی که فرض عدم خصوصیت برای بین وارد بشود خصوصیت بکنیم از همون حدیث قرار خصوصیت می‌کردیم آره چرا بیام اینجا گفته شده در رد استدلال به حدیث نهی از غرض اونی که ثابته نهی از بیعره خصوصیت بکنیم گفتن آقا یقینیش بیع ما ما وراء بیع دیگه یقین نداریم پیغمبر نهی از قرار کرده قدر مطلقنش بیعه بیشتر از بیع غرری رو دیگه چون یقین نداریم جاری نمی‌کنی چطور اونجا در بحث قرار اینو گفتیم در بیع قرار گفتیم قدرتیقن بیعه به بیش از اون دیگه نمیریم خصوصیت نمی‌کنیم نسبت به مکیل و موزون و اینا همینه خصوصیت برای کفایت می‌کند دیگه نمی‌خواست اینجا ضبط کیل و وزن و عدد و اینا رو بیار" نامفهوم است
و اما رابع: "تصالح و احتمال مدرک لا حجیة له کما هو واضح" (چهارم: صلح و اشتمال مدرکی که حجّتی برای آن نیست، همان‌طور که واضح است).
چهارمین تصالح، همراه احتمال مدرک؛ یعنی اجماعی که احتمال مدرکی بودنش برود، حجتی ندارد، همان‌طور که اجماع مدرکی را توضیح دادیم قبلاً. اجماع مدرکی وقتی ارزش دارد که یک اجماعی باشد، ولی اجماع مستند به یک دلیلی است که آن دلیل هم دست ما هست. اجماع وقتی ارزش دارد که دلیل اجماع دست ما نباشد. وقتی دلیلش، یعنی وقتی بفهمیم که همه اجماع کرده‌اند به خاطر فلان روایت، و فلان روایت هم دست ما باشد، دیگر روایت اینجا اجماع ارزش پیدا نمی‌کند. عبارت "اجماع پیدا می‌کنه ارزش پیدا می‌کنه تلافی کنه" نامفهوم است بله، اجماع مدرکی ارزشی ندارد. و اگر احتمال این هم برود که این اجماع براساس فلان مدرک است، دوباره ارزشش را از دست می‌دهد. اینجا هم ما احتمال می‌دهیم که همه اجماع بر اساس روایت فتوا داده‌اند، پس مدرکی می‌شود.
قیمت مدرک چون ارزش این اجماع دیگر برمی‌گردد به مدرکش، و مدرک هم که دست ماست. "فقط عرف مقدمه سه تا مدرکی هم که اینا بر اساسش اجماع کردن دست ما هست و دیدیم که هر سه تاش ضعیفه". عبارت "فقط عرف..." نامفهوم است
و علیه در اجاره؛ بنابر این، "فلهک به اعتبار معلومیة بقی ابتناع علی إحتیاط بادله" (پس بر این اساس، به اعتبار معلومیت، بنا بر احتیاط به همراه ادله باقی می‌ماند).
به چیزی نمی‌رسیم، ولی از باب اینکه مخالفت با مشهور و این‌ها نکرده باشیم، احتیاط را می‌گوییم. بر اساس احتیاط لازم است که معلوم باشد. "تحفظاً عن مخالفت تسالم المدعا فی المسألة" (برای حفظ از مخالفت با اجماع مورد ادعا در مسئله).
شرط دوممان چه بود؟ قدرت بر تسلیم.
"و اعتبار القدرة علی التسلیم مثل منفعت دار معدم قدرت علی التسلیم تتصرم". (و اعتبار قدرت بر تسلیم، مثل منفعت موجودی که فاقد قدرت بر تسلیم است، به تدریج از بین می‌رود).
قدرت بر تسلیم دارم. ماشینم را دزدیدند. به خاطر اینکه مثل منفعت عبارت "دارم معدم قدرت بر تسلیم تدریجا از بین میره" نامفهوم است این ماشینی که الآن شما نمی‌توانی به من بدهی، من منفعت آن را نمی‌توانم ببرم. به من اجاره بدهی، وقتی خودش نیست، دارد "خورد خورد" همین‌طور می‌رود، "تتصرم" (از بین می‌رود).
"و بالتالی لاتکون مملوکتة فی اعتبار العقلا" (و در نتیجه، در نظر عقلا مملوک نخواهد بود).
صاحب الدار "لی یمکنه‌ی" (که می‌تواند) "عقلاً" می‌گویند: "الآن مملوک خودت نیست، تو برایت ممکن باشد نقل این را". یعنی خودت الآن منفعت را نمی‌توانی ازش ببری، بعد می‌خواهی منفعت را در اختیار من بگذاری؟ چون در اجاره، منفعتی که خودت می‌توانی ببری، را در اختیار من می‌گذاری. این ماشین اگر من الآن می‌توانم سوار شم بروم، ولی تو وقتی خودت هم نمی‌توانی سوار شی... عبارت "روغن ریختن نذر امامزاده می‌کنی در دسترس خودت نیست برای خودت فایده نداره اونو می‌خوای به من بدی" نامفهوم است
اعتبار الملکـية:
سومین چیز، آقا جان، اعتبار چیست؟ ملکیت.
"غیر المالک لا یمکن تملیک الغیر" (غیرمالک نمی‌تواند دیگری را مالک کند).
"فان فاقد الشیء لا یعطی" (زیرا فاقد شیء، دهنده نیست).
اعتبار ملکیت واضح است. به خاطر اینکه غیرمالک نمی‌تواند او را تملیک غیر کند؛ یعنی غیرمالک نمی‌تواند دیگری را مالک کند، چون "فاقد شیء لایعطی".
عبارت "اون من از مالک یکی دیگه است کار می‌کنم بعداً مالک اجازه میده این اصلاً یه بحث دیگه است" نامفهوم است
"تحقق النقل من دون رضا المالک خلاف قاعدة السلطنة الثابتة له" (تحقق انتقال بدون رضایت مالک، خلاف قاعده سلطنت ثابت برای اوست).
قاعده "لا یحل مال امرء مسلم الا ب طیبة نفس منه" است (مال هیچ مسلمانی حلال نیست مگر با رضایت نفس او).
اینکه ملکیت یعنی منی که می‌خواهم ماشین را به شما بدهم و مالک آن باشم بابت اجاره. چون غیرمالک نمی‌تواند دیگری را مالک کند، یک نکته. چون "فاقد شیء" هم نمی‌تواند عطا بکند: "ذات نایافته از هستی‌بخش کِی تواند که شود هستی‌بخش؟"
بلکه تحقق نقل اگر بخواهد انتقالی صورت بگیرد، بدون رضایت مالک، مالک راضی نباشد. عبارت "اشترشون یا غیره" نامفهوم است مالک راضی نیست. این خلاف قاعده سلطنت است. قاعده سلطنت چی می‌گوید؟ می‌گوید: "الناس مسلطون علی اموالهم" (مردم بر اموال خود مسلطند). ولی اموال بدون رضایت مالک اگر بخواهد نقلی پیدا بشود و مالکش راضی نباشد، خلاف قاعده سلطنت است.
قاعده سلطنت، رسول خدا فرمود: "منی که به این مال صاحب مرده مسلطم، شما می‌خواهی برداری بدهی به یکی دیگر، پس من که مسلطم، کجا می‌رود؟"
عبارت "خاری از راه برسه" نامفهوم است قاعده سلطنتی که ثابت است برای او مالک و خلاف قاعده "لا یحل مال امرء مسلم الا طیبة نفس منه" (مال هیچ مسلمانی حلال نیست مگر با رضایت نفس او).
یعنی حلال نیست تصرفش، مگر این قاعده نمی‌گوید که کسی حق ندارد تصرف کند در مال من بدون رضایت من؟
و "من خلال الوجه الاول، نکته اول بنویس". (و از خلال وجه اول، نکته اول را بنویس).
"و من خلال الوجه الاول، نکته فی عدم صحت اجارة المباهات العامة قبل حل" (و از خلال وجه اول، نکته در عدم صحت اجاره مباهات عامه قبل از حیازت).
از خلال وجه اول، از خلال استدلال اول، که فقط مالک می‌تواند مال خودش را به دیگری تملیک کند، نکته واضح می‌شود در عدم صحت اجاره مباهات عامه؛ یعنی مباهات عامه را نمی‌شود اجاره داد. "قبل از ریاضتش نه" (قبل از حیازت نمی‌شود)؛ ولی "بعد حجازتش میشه داد" (بعد از حیازت می‌شود داد). مباهات عامه، آب دریا. من پنج لیتر آب دریای مازندران به شما اجاره دادم. با خودم آوردم، آب زمزم برایت آوردم. آب حرم امام رضا آوردم. الآن آب سقاخانه حضرت را من بهت اجاره دادم. پس قبل از حیازتش نمی‌شود آن را اجاره داد.
و الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه