متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
مطلق وجود چندین تفاوت دارد. یکی از آنها این است که الف و لامش، الف و لام جنس است: «الف و لام جنس».
همانطور که حضرتعالی دوست داشتی، «اوصاف الرافعه للجهاله»؛ یعنی باید یک سری اوصافی که رافع جهالت است، ضبط شود. شرط اوصافی که جهالت را برطرف میکند و همانطور که گفتیم دیجیکالا مینویسد: «این را دارد، این را دارد، این را دارد و این را ندارد». مثلاً چرا حتماً ضبط شود؟ در بیع سلف یا سلم، فلسفه زراره از سابقه و همسالانی که قبلاً داشتیم، این است که فرمود: اضافه و صفت طول و عرض اعتبار ذکر طول و عرض و اسنان. «یدل عرفاً علیها». این است که فرمود: طول و عرضش وصل میشود، دندانهایش وصل میشود (عرفاً)، و اوصافی که بخش کلیدی دارد، برای اینها وصل میشود. والا خصوصیت اوصاف مذکوره، وگرنه این اوصاف مذکوره که دندان چه ویژگی خاصی دارد که دندانش را چک کنیم؟ معامله روی جنسی باشد که جنس درست و حسابی و به درد بخور باشد. دندانش کاشف از این است. در خود طول که خصوصیتی نیست، در خود عرض که خصوصیتی نیست. ملاک اینها چه بوده؟ اوصافی بوده که جهالت را برطرف میکرده است.
مضافاً الی اعتبار معلومیه العوضین فی مطلق البیع.
اضافه بر اینکه معلومیت عوضین هم در مطلق بیع شرط است؛ باید بالاخره معلوم شود تا ضرری نشود.
و اعتبار قبض ثمن قبل از تفرق، قبل از اینکه از هم جدا شوند، باید ثمن اخذ شود. مشهور بین الاصحاب این هم بین اصحاب است.
(سریع بخوانیم تا تمام کنیم.)
فقط اعترف فی الجواهر و الحدائق به عدم وجود مستند لذالک. چرت و پرت. مستند لذالک سه الاجماع المدعی. در جواهر و حدائق (سؤال: جواهر مال که بود؟) در این دو تا اعتراف شده به اینکه مستندی وجود ندارد، برای این دلیلی نداریم، غیر از اجماعی که اجماع ادعایی داشت. (فن تنبل اجماع)
«وثبت کاشفیه عن رأی المعصوم علیه السلام به نحو و الا فالمناسب التنزل من الفتتوا الی الاحتیاط تحفظا من مخالفت المشه».
اگر اجماع درست و حسابی باشد و کاشف از نظر معصوم باشد، به نحوی جزم و یقین شود که معصوم همچین نظری داشتند. یک جا آدم به باورش مینشیند که این نظر معصوم بوده است. اجماع فقط همین است، از این جهت ملاک است. ملاکش این است که برای ما کشف شود، اینهایی که فتوا دادند، کاشف از نظر معصوم است. اگر این بود، خب حجت است. وگرنه اگر این اجماع، تام نبود و کاشفیت نداشته باشد، مناسب این است که از فتوا به احتیاط (یعنی چه؟) وگرنه مناسب این است که از فتوا به احتیاط تنزل کنیم، از فتوای به، به احتیاط به، فتوای قبل از تفرق. (تحفظا از مخالفت.) قبض ثمن را بگوییم فتوا نمیدهیم، ولی احتیاطاً قبض بکند؛ چون بالاخره مشهور این را گفته است. درست است اجماع تام نشد.
مشهور: مخالفت ضبط بال کیل و نحوه.
اینی که لازم است در مکیل و اینها، کیل مشخص باشد و ضبط شود که چند کیل است، چند کیلو است، چند پیمانه است. «فلإعتبار ذالک فی مطلق البیع لدی الاصحاب.» به خاطر اعتبار آن ضبط در مطلق بیع، نزد اصحاب لازم است. اگر مَکیلی است، باید کیلش معلوم باشد. اگر معدودی است، باید عددش معلوم باشد. گردو را مثلاً اگر با کیل میخرند، چند کیل گردو؟ «یکم انگور به ما بده آقا.» «یه سبد بدهم؟ یک کیلو بدهم؟ یک خاور بدهم؟»
و اعتبار ضبط اجل. اینکه اجل، مهلت، مدت چند وقت است و میخواهی تحویل بدهی، دقیقاً لحاظ شده باشد و شرطی که گذشت: «لولا ذالک یلزم الغرار المنهی عن فی مطلق البیع المشهور.» اگر ضبط اجل نکنیم، قبلاً خواندیم در مطلق بیع، نهی شده نزد مشهور ممنوع است. هیچ بیعی و هیچ جای بیع (غلط تایپی:وی) باعث بطلان است.
امکان دفع الوقت و المکان المقررین. اما اعتبار اینکه بشود دفعش کرد، در وقت و مکانی که مقرر شده، سر وقتش بشود داد، در همان جایی که خواسته، در مکانی که خواسته، بشود داد. امکانش باشد. امکانش نباشد دیگر قصدی به عقد تحقق نمیگیرد.
و اما تخییر مشتری بین صبر و اخذ ماله، اینکه مشتری مخیر است یا صبر بکند یا سرمایهاش را بردارد. اگر سر وقت نتوانست طرف تحویل بدهد، یا اول ممکن بود بعداً یکهو تحریم شد و با خود فکر میکرد که میشود داد، بعد دید نمیشود. نه اینکه از اول کلاً نمیشد و قبول کرد. نه، از اول یا میشد یا احتمال این داده میشد که بشود. «من خلال الاشتراط ضمنی» از کجا میخواهی ثابتش کنی؟ انجام بدهم.
«در ضمن معامله رو بگیرم نقل کردهاید یه دور اصطلاحات جدید تولید بکنید مبانی جدید تا حد اینکه مثلاً قیمت پراید و تیبا را با هم جابجا کنیم تا اونجا؟» بله بفرمایید.
«فی باب سلم اشتراط ضمنی علی ثبوت حق الفسخ للمشتری تسلیم المبی.» وقتی که متعاقدین انجام میدهند، عادتاً یک قرارداد مخفی و ذهنی، و یک قرارداد اشتراط ضمنی، یعنی قرارداد نانوشته ای با هم دارند. خوشت آمده دوستش داشتی. یک قول نانوشته ای با هم دارند که اگر بایع نتوانست مبیع را تسلیم کند و تحویل بدهد، مشتری حق چه را داشته باشد؟ حق فسخ را.
این قرارداد نانوشته در پسِ رفتار این بایع و این مشتری نهفته است. برای همین چه میشود، مشتری مخیر میشود یا صبر کند یا اینکه مالش را ببرد.
«و مع عدم قبول الاشراط الضمنی.» و اگر هم این اشتراط ضمنی را قبول نکنیم، تکفیری. ناموفق عبدالله بن بکر. عبدالله بن بکر برایمان کافی است. «قال اباعبدالله علیه السلام فی شی ء یسلف الناس فی من اثمار.» مردم در میوهها، سلف انجام میدهند. «آقا من این آلبالوهای درختت را وقتی رسید (مثلاً کی میرسد؟) از الان پیش خرید میکنم.» «فمضی زمانها و لم یستوف سلفه یستوف سلفه مشتری.» بایع استیفا نکرد، نه مشتری. استیفا زمانش گذشت. قرار بود که اول تابستان آلبالو به او بدهند، مثلاً. «امّا یا بگیره سرمایه اونو امّا ینظر الی زمانه الذی قال لهُ الاول.» یا باید سرمایهاش را بگیرد، یا باید صبر کند تا زمانی که آلبالوها اول تابستان میرسد. شبیه تاریخ مشخص.
اگر فسخ کرد، حق ندارد زیادش را بگیرد. نه میتواند ثمن را زیاد کند، نه میتواند ثمن را کم برگرداند اگر فسخ کند. یا اینکه بیا الان بگیرم، سودی هم بهت میدهم. اقتضای فسخ هیچی به هیچی.
«الموجب لرجوعهما الی حالهما الاولی.» وقتی فسخ میکنیم «یرجع الی ماذا؟ الی حالتهم الاولی.» به حالت اولش برمیگردد. همان پول. این مقتضای فسخ است که وقتی فسخ میکند، فسخ موجب برای این است که رجوع شود به عوضین، و به حالت اولیهای که داشت برگردد. تنظیمات کارخانه! همان که اول بود را تحویل میدهی، و همان که اول داده بودی را میگیری. این میشود فسخ. پس نباید زیادتی و نقصانی باشد.
«سابقة داله علی ذالک کما قد مضّی علمت.» این را هم که گذشت، علت بر این هم، رأس مالش را بگیرد. سرمایه بگیرد، نه بیشتر و نه کمتر. اگر میداند که محقق نمیشود و انجام میدهد، باطل است. اگر فکر میکند محقق میشود یا میشده محقق بشود، بعداً میبیند که نمیشود، اینجا حق فسخ دارد مشتری. گذشته. الان از آن تاریخ گذشته. «دو هفته دیگر درست میشود.» اینجا ثبت. «امروز تحویل بده.»
«آقا شرطی که از اول میدانید که محقق نمیشود، این باطل است.» یک مشکلی پیش آمد، باران آمد، برف آمد، خانه را نمیتوانم گچ کنم. در برف نمیشود خانه را گچ کرد. سرمای شدید که باشد. یا مثلاً در پاییز برف آمده.
«و من تنزّل و تسلیم عدم ظهور او.» اصلاً آقا کوتاه! محمد بن قیس مراجعه میکنیم. از امام باقر علیه السلام: «قال امیرالمومنین علیه السلام فی رجل اعطا رجلا ورقا فی وصیف بسیفن الی اجل مسمی.» وصیف، خدمتکار. وصف شده خدمتکار، بچهای که توصیفش میکند، «این کارها را میکند. روپایی میزند. دود از دماغ میدهد. مثلاً این آپشنها را رویش ریختم.» خدمتکار دارم، این جوری است. برایت میفرستم. یک بنده خدایی به یک آقایی یک «ورق»ی میدهد. دانلود. «وصیف تا یک اجل مسمی.» قرارداد صاحبش: «لا نجد لک وصیفا.» «ما برای تو وصیفی ندیدیم.» بچه خدمتکار دارم، این اوصاف را دارد. این هم کاغذ. دو هفته دیگر تحویلت میدهم، مثلاً. بچه، بچه که گفته بود ندارد. این هم میگوید: «خذ منی قیمت وصیفک الیوم.» الان بیا قیمت وصیفت را بگیر. «فقال لا یأخذ الا وصیفه و ورقه.» (یعنی اسکناس.) احتمالاً اینجا منظور اسکناس است. اسکناس بوده. اسکناس میدهد، اسکناس میدهد بعد میگوید: «بیا اسکناسهایی که داده بودی را الان بیا به قیمت وصیفتِ امروز بگیر.» ورق بگیر. پول زیادتر. پول نقد. اسکناس. از زمان اصحاب کهف بوده! بازی. ماده ورق را سرچ بکنیم. مکافی. نوزده. اسکناس. دعای ورق.
گفته به «ورقه» فروشنده. فروشنده میگوید: «آقا بیا الان بابت دیرکردش بهت پول میدهم. تحویل میدهم. الان پیدا کردم.» مشتری (یعنی فروشنده) «صاحبهُ، صاحبِ فروشنده» است. «لهُ مشتری.» فروشنده به مشتری میگوید: «آقا، آن وصیف که میخواستی را پیدا نکردم. بیا به قیمت امروز مثلاً بیا این پول را بگیر.» «صبر کن نه. الا وصیفه یا باید وصیف را بگیرد، یا باید ورقهای که اول به او داد را بگیرد.»
«لاز و اما جواز و تراضی علی شیء آخر.»
اینه که میشود بر یک شیء دومی تراضی کرد. قرار بود که «آقا، من پول دادم، کتاب برای من. کتاب آره.» گفت: «کتاب اولی که گفتم کی چاپ میشود، گفتی که مرداد.» «من پولش را از الان دادم که اول مرداد که کتاب چاپ شد بفرستی.» هزینه رفته بالا و اینها. «عسل بهت بدهم؟» میگویم: «عسل بده.» قاعدتاً رجوع ذالک الی معاملات جدید اتفاق. قاعده است که رجوع به معامله جدید. انگار حالا من ثمنی که دستت داشتم، با آن معامله جدیدی دارم انجام میدهم. معامله قبلی فسخ است. فصل. پیام رجوع به رأس مال، یک معامله جدید اتفاق. «اباعبدالله و اطعمن بدرائم. فلما بلغ ذلک الاجل تقاضا غذائی به چند درهم فروخته.» وقتی که مهلتش رسید، تقاضا میکند. «فعال لیس عندی دراهم حزنی طعام.» این هم میگوید: «آقا من دراهمی که به من داده بودی را الان ندارم. غذای دیگری بدهم؟» پول داده که یک غذایی به او بدهند، موجود نیست. میخواهی یک چیز دیگر بهت بدهم؟ روشن است. لباس خریدی. فردا اگر لباس آورد. فردا میآید میگوید: «لباس نرسیده. پولت را هم دیروز خرج کردم. الان هیچی دستم نمانده.» «میخواهی یک لباس دیگر بهت بدهم؟» میگوید: «آره.» دراهم تو الان دست این موجود است. انگار داری یک معامله جدید انجام میدهی.
و غیرها. درست است این روایت در مورد نسیه بود، در مورد سَلَم نبود. خریده. درست است موردش نسیه است. «الا انه بتنقیح المناط یتعّدی الی الصّف.» وقتی تنقیح مناط کنیم، طریقه مناط کنیم که «آقا، مبیع یا ثمن با زمانی در طی یک زمانی داده بشود.» حالا این زمان، یک وقت مبیع با زمان داده میشود، یک وقت ثمن با زمان داده میشود. پس به سلف و به نسیه، از این جهت با هم فرقی نمیکند. روایت هم با اینکه در باب.
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست. مبارکتان باشد. شهدای راه حق که این کتاب رو به خونه نرسید. مبارکتون باشه. کتاب بالاخره به سرانجام رسید.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
بسم الله الرحمن الرحیم
مطلق وجود چندین تفاوت دارد. یکی از آنها این است که الف و لامش، الف و لام جنس است: «الف و لام جنس».
همانطور که حضرتعالی دوست داشتی، «اوصاف الرافعه للجهاله»؛ یعنی باید یک سری اوصافی که رافع جهالت است، ضبط شود. شرط اوصافی که جهالت را برطرف میکند و همانطور که گفتیم دیجیکالا مینویسد: «این را دارد، این را دارد، این را دارد و این را ندارد». مثلاً چرا حتماً ضبط شود؟ در بیع سلف یا سلم، فلسفه زراره از سابقه و همسالانی که قبلاً داشتیم، این است که فرمود: اضافه و صفت طول و عرض اعتبار ذکر طول و عرض و اسنان. «یدل عرفاً علیها». این است که فرمود: طول و عرضش وصل میشود، دندانهایش وصل میشود (عرفاً)، و اوصافی که بخش کلیدی دارد، برای اینها وصل میشود. والا خصوصیت اوصاف مذکوره، وگرنه این اوصاف مذکوره که دندان چه ویژگی خاصی دارد که دندانش را چک کنیم؟ معامله روی جنسی باشد که جنس درست و حسابی و به درد بخور باشد. دندانش کاشف از این است. در خود طول که خصوصیتی نیست، در خود عرض که خصوصیتی نیست. ملاک اینها چه بوده؟ اوصافی بوده که جهالت را برطرف میکرده است.
مضافاً الی اعتبار معلومیه العوضین فی مطلق البیع.
اضافه بر اینکه معلومیت عوضین هم در مطلق بیع شرط است؛ باید بالاخره معلوم شود تا ضرری نشود.
و اعتبار قبض ثمن قبل از تفرق، قبل از اینکه از هم جدا شوند، باید ثمن اخذ شود. مشهور بین الاصحاب این هم بین اصحاب است.
(سریع بخوانیم تا تمام کنیم.)
فقط اعترف فی الجواهر و الحدائق به عدم وجود مستند لذالک. چرت و پرت. مستند لذالک سه الاجماع المدعی. در جواهر و حدائق (سؤال: جواهر مال که بود؟) در این دو تا اعتراف شده به اینکه مستندی وجود ندارد، برای این دلیلی نداریم، غیر از اجماعی که اجماع ادعایی داشت. (فن تنبل اجماع)
«وثبت کاشفیه عن رأی المعصوم علیه السلام به نحو و الا فالمناسب التنزل من الفتتوا الی الاحتیاط تحفظا من مخالفت المشه».
اگر اجماع درست و حسابی باشد و کاشف از نظر معصوم باشد، به نحوی جزم و یقین شود که معصوم همچین نظری داشتند. یک جا آدم به باورش مینشیند که این نظر معصوم بوده است. اجماع فقط همین است، از این جهت ملاک است. ملاکش این است که برای ما کشف شود، اینهایی که فتوا دادند، کاشف از نظر معصوم است. اگر این بود، خب حجت است. وگرنه اگر این اجماع، تام نبود و کاشفیت نداشته باشد، مناسب این است که از فتوا به احتیاط (یعنی چه؟) وگرنه مناسب این است که از فتوا به احتیاط تنزل کنیم، از فتوای به، به احتیاط به، فتوای قبل از تفرق. (تحفظا از مخالفت.) قبض ثمن را بگوییم فتوا نمیدهیم، ولی احتیاطاً قبض بکند؛ چون بالاخره مشهور این را گفته است. درست است اجماع تام نشد.
مشهور: مخالفت ضبط بال کیل و نحوه.
اینی که لازم است در مکیل و اینها، کیل مشخص باشد و ضبط شود که چند کیل است، چند کیلو است، چند پیمانه است. «فلإعتبار ذالک فی مطلق البیع لدی الاصحاب.» به خاطر اعتبار آن ضبط در مطلق بیع، نزد اصحاب لازم است. اگر مَکیلی است، باید کیلش معلوم باشد. اگر معدودی است، باید عددش معلوم باشد. گردو را مثلاً اگر با کیل میخرند، چند کیل گردو؟ «یکم انگور به ما بده آقا.» «یه سبد بدهم؟ یک کیلو بدهم؟ یک خاور بدهم؟»
و اعتبار ضبط اجل. اینکه اجل، مهلت، مدت چند وقت است و میخواهی تحویل بدهی، دقیقاً لحاظ شده باشد و شرطی که گذشت: «لولا ذالک یلزم الغرار المنهی عن فی مطلق البیع المشهور.» اگر ضبط اجل نکنیم، قبلاً خواندیم در مطلق بیع، نهی شده نزد مشهور ممنوع است. هیچ بیعی و هیچ جای بیع (غلط تایپی:وی) باعث بطلان است.
امکان دفع الوقت و المکان المقررین. اما اعتبار اینکه بشود دفعش کرد، در وقت و مکانی که مقرر شده، سر وقتش بشود داد، در همان جایی که خواسته، در مکانی که خواسته، بشود داد. امکانش باشد. امکانش نباشد دیگر قصدی به عقد تحقق نمیگیرد.
و اما تخییر مشتری بین صبر و اخذ ماله، اینکه مشتری مخیر است یا صبر بکند یا سرمایهاش را بردارد. اگر سر وقت نتوانست طرف تحویل بدهد، یا اول ممکن بود بعداً یکهو تحریم شد و با خود فکر میکرد که میشود داد، بعد دید نمیشود. نه اینکه از اول کلاً نمیشد و قبول کرد. نه، از اول یا میشد یا احتمال این داده میشد که بشود. «من خلال الاشتراط ضمنی» از کجا میخواهی ثابتش کنی؟ انجام بدهم.
«در ضمن معامله رو بگیرم نقل کردهاید یه دور اصطلاحات جدید تولید بکنید مبانی جدید تا حد اینکه مثلاً قیمت پراید و تیبا را با هم جابجا کنیم تا اونجا؟» بله بفرمایید.
«فی باب سلم اشتراط ضمنی علی ثبوت حق الفسخ للمشتری تسلیم المبی.» وقتی که متعاقدین انجام میدهند، عادتاً یک قرارداد مخفی و ذهنی، و یک قرارداد اشتراط ضمنی، یعنی قرارداد نانوشته ای با هم دارند. خوشت آمده دوستش داشتی. یک قول نانوشته ای با هم دارند که اگر بایع نتوانست مبیع را تسلیم کند و تحویل بدهد، مشتری حق چه را داشته باشد؟ حق فسخ را.
این قرارداد نانوشته در پسِ رفتار این بایع و این مشتری نهفته است. برای همین چه میشود، مشتری مخیر میشود یا صبر کند یا اینکه مالش را ببرد.
«و مع عدم قبول الاشراط الضمنی.» و اگر هم این اشتراط ضمنی را قبول نکنیم، تکفیری. ناموفق عبدالله بن بکر. عبدالله بن بکر برایمان کافی است. «قال اباعبدالله علیه السلام فی شی ء یسلف الناس فی من اثمار.» مردم در میوهها، سلف انجام میدهند. «آقا من این آلبالوهای درختت را وقتی رسید (مثلاً کی میرسد؟) از الان پیش خرید میکنم.» «فمضی زمانها و لم یستوف سلفه یستوف سلفه مشتری.» بایع استیفا نکرد، نه مشتری. استیفا زمانش گذشت. قرار بود که اول تابستان آلبالو به او بدهند، مثلاً. «امّا یا بگیره سرمایه اونو امّا ینظر الی زمانه الذی قال لهُ الاول.» یا باید سرمایهاش را بگیرد، یا باید صبر کند تا زمانی که آلبالوها اول تابستان میرسد. شبیه تاریخ مشخص.
اگر فسخ کرد، حق ندارد زیادش را بگیرد. نه میتواند ثمن را زیاد کند، نه میتواند ثمن را کم برگرداند اگر فسخ کند. یا اینکه بیا الان بگیرم، سودی هم بهت میدهم. اقتضای فسخ هیچی به هیچی.
«الموجب لرجوعهما الی حالهما الاولی.» وقتی فسخ میکنیم «یرجع الی ماذا؟ الی حالتهم الاولی.» به حالت اولش برمیگردد. همان پول. این مقتضای فسخ است که وقتی فسخ میکند، فسخ موجب برای این است که رجوع شود به عوضین، و به حالت اولیهای که داشت برگردد. تنظیمات کارخانه! همان که اول بود را تحویل میدهی، و همان که اول داده بودی را میگیری. این میشود فسخ. پس نباید زیادتی و نقصانی باشد.
«سابقة داله علی ذالک کما قد مضّی علمت.» این را هم که گذشت، علت بر این هم، رأس مالش را بگیرد. سرمایه بگیرد، نه بیشتر و نه کمتر. اگر میداند که محقق نمیشود و انجام میدهد، باطل است. اگر فکر میکند محقق میشود یا میشده محقق بشود، بعداً میبیند که نمیشود، اینجا حق فسخ دارد مشتری. گذشته. الان از آن تاریخ گذشته. «دو هفته دیگر درست میشود.» اینجا ثبت. «امروز تحویل بده.»
«آقا شرطی که از اول میدانید که محقق نمیشود، این باطل است.» یک مشکلی پیش آمد، باران آمد، برف آمد، خانه را نمیتوانم گچ کنم. در برف نمیشود خانه را گچ کرد. سرمای شدید که باشد. یا مثلاً در پاییز برف آمده.
«و من تنزّل و تسلیم عدم ظهور او.» اصلاً آقا کوتاه! محمد بن قیس مراجعه میکنیم. از امام باقر علیه السلام: «قال امیرالمومنین علیه السلام فی رجل اعطا رجلا ورقا فی وصیف بسیفن الی اجل مسمی.» وصیف، خدمتکار. وصف شده خدمتکار، بچهای که توصیفش میکند، «این کارها را میکند. روپایی میزند. دود از دماغ میدهد. مثلاً این آپشنها را رویش ریختم.» خدمتکار دارم، این جوری است. برایت میفرستم. یک بنده خدایی به یک آقایی یک «ورق»ی میدهد. دانلود. «وصیف تا یک اجل مسمی.» قرارداد صاحبش: «لا نجد لک وصیفا.» «ما برای تو وصیفی ندیدیم.» بچه خدمتکار دارم، این اوصاف را دارد. این هم کاغذ. دو هفته دیگر تحویلت میدهم، مثلاً. بچه، بچه که گفته بود ندارد. این هم میگوید: «خذ منی قیمت وصیفک الیوم.» الان بیا قیمت وصیفت را بگیر. «فقال لا یأخذ الا وصیفه و ورقه.» (یعنی اسکناس.) احتمالاً اینجا منظور اسکناس است. اسکناس بوده. اسکناس میدهد، اسکناس میدهد بعد میگوید: «بیا اسکناسهایی که داده بودی را الان بیا به قیمت وصیفتِ امروز بگیر.» ورق بگیر. پول زیادتر. پول نقد. اسکناس. از زمان اصحاب کهف بوده! بازی. ماده ورق را سرچ بکنیم. مکافی. نوزده. اسکناس. دعای ورق.
گفته به «ورقه» فروشنده. فروشنده میگوید: «آقا بیا الان بابت دیرکردش بهت پول میدهم. تحویل میدهم. الان پیدا کردم.» مشتری (یعنی فروشنده) «صاحبهُ، صاحبِ فروشنده» است. «لهُ مشتری.» فروشنده به مشتری میگوید: «آقا، آن وصیف که میخواستی را پیدا نکردم. بیا به قیمت امروز مثلاً بیا این پول را بگیر.» «صبر کن نه. الا وصیفه یا باید وصیف را بگیرد، یا باید ورقهای که اول به او داد را بگیرد.»
«لاز و اما جواز و تراضی علی شیء آخر.»
اینه که میشود بر یک شیء دومی تراضی کرد. قرار بود که «آقا، من پول دادم، کتاب برای من. کتاب آره.» گفت: «کتاب اولی که گفتم کی چاپ میشود، گفتی که مرداد.» «من پولش را از الان دادم که اول مرداد که کتاب چاپ شد بفرستی.» هزینه رفته بالا و اینها. «عسل بهت بدهم؟» میگویم: «عسل بده.» قاعدتاً رجوع ذالک الی معاملات جدید اتفاق. قاعده است که رجوع به معامله جدید. انگار حالا من ثمنی که دستت داشتم، با آن معامله جدیدی دارم انجام میدهم. معامله قبلی فسخ است. فصل. پیام رجوع به رأس مال، یک معامله جدید اتفاق. «اباعبدالله و اطعمن بدرائم. فلما بلغ ذلک الاجل تقاضا غذائی به چند درهم فروخته.» وقتی که مهلتش رسید، تقاضا میکند. «فعال لیس عندی دراهم حزنی طعام.» این هم میگوید: «آقا من دراهمی که به من داده بودی را الان ندارم. غذای دیگری بدهم؟» پول داده که یک غذایی به او بدهند، موجود نیست. میخواهی یک چیز دیگر بهت بدهم؟ روشن است. لباس خریدی. فردا اگر لباس آورد. فردا میآید میگوید: «لباس نرسیده. پولت را هم دیروز خرج کردم. الان هیچی دستم نمانده.» «میخواهی یک لباس دیگر بهت بدهم؟» میگوید: «آره.» دراهم تو الان دست این موجود است. انگار داری یک معامله جدید انجام میدهی.
و غیرها. درست است این روایت در مورد نسیه بود، در مورد سَلَم نبود. خریده. درست است موردش نسیه است. «الا انه بتنقیح المناط یتعّدی الی الصّف.» وقتی تنقیح مناط کنیم، طریقه مناط کنیم که «آقا، مبیع یا ثمن با زمانی در طی یک زمانی داده بشود.» حالا این زمان، یک وقت مبیع با زمان داده میشود، یک وقت ثمن با زمان داده میشود. پس به سلف و به نسیه، از این جهت با هم فرقی نمیکند. روایت هم با اینکه در باب.
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست. مبارکتان باشد. شهدای راه حق که این کتاب رو به خونه نرسید. مبارکتون باشه. کتاب بالاخره به سرانجام رسید.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه بیست و ششم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و هفتم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و هشتم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و نهم
دروس تمهیدیه
جلسه سی ام
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...