متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسم الله الرحمن الرحیم.**
**والمستند فی ذلک**
اما توقف و تحقق هبه بر ایجاب و قبول؛ ذالک مقتضا... اینکه تحقق هبه متوقف بر ایجاب و قبول است به خاطر این است که اصولاً این توقف مقتضای این است که این هبه عقد باشد. اگر عقد باشد (اگر میخواهد عقد باشد)، باید متوقف باشد.
**ایران عمل اکتفا به کل ما یدل علیهما ولو بالمآلات**
اینکه گفتیم هرچه بر این دو دلالت داشته باشد، ولو با اشاره، چرا میشود به آن اکتفا کرد؟ بله، اطلاق ادله مشروعیتش (مشروعیت هبه)، ادلهای که به هبه مشروعیت داده، اطلاق دارد و هر آنچه را به هر مدلی باشد، دربرمیگیرد.
**و اما انه یعتبر فی الواهب البلوغ و ما بعده**
اینی که در واهب، شرط بلوغ و ما بعد بلوغ (که عقل و قصد و فلان و اینها باشد)، تصرف در مال است. و کلاهما مشروط به ما ذکر، هر دو مشروط به آنچه ذکر شد؛ چون هبه عقد و تصرف در مال است و عقل و تصرف در مال هم مشروط است به آنچه ذکر شد که همانی است که عقل و قصد و اینها را در آن شرط میکنیم.
**اما اینکه شرط نیست آن در موهوبٌ له (یعنی لازم نیست عاقل و بالغ باشد)**
به خاطر اینکه تصرف مالی محقق نمیشود از او، موهوبٌ له تصرف مالی نمیکند و لذا «تصح الهبة الی الصبی و المجنون و المحجور علیه». برای همین اشکال ندارد، درست است که هبه بدهی به کودک، به مجنون، به محجور علیه. آن حجر و ممنوعیت، مال سلطنت نیست، مال تصرف است. وقتی طرف محجور میشود، سلطنتش را نسبت به اموالش از دست نمیدهد، تصرفش را نسبت به اموالش از دست... غایتش این است که یلزم فی الاولین نیابة الوالی عنهما فی القبض، نهایتش این است که در آن روزهای اول لازم میآید که ولی از این دو نیابت کند در قبول؛ به خاطر اینکه صبی است دیگر. قبولش اصلاً چیز ندارد. عاقل هست، قبول باید از کسی باشد که عقل دارد. حالا او عقل را دارد، تصرف نمیتواند بکند؛ این دو عقل ندارند (صبی و مجنون).
**و اما توقف صحة الهبة علی القبض**
اما اینکه درست بودن هبه متوقف بر قبض است، «فهو المشهور» (مشهور است). و «تدل علیه صحیحة ابی عبدالله علیه السلام: حتی یقبض». هبه هیچوقت هبه نمیشود تا اینکه در آن یک قبضی صورت بگیرد. «و غیره»، فقط «یقال توجد فی المقابل صحیحة المقراء، أبی بصیر». یک اشکالی میشود، میگویند آقا در برابر این، یک صحیحه ابیالمقراء هم داریم و صحیحه ابی بصیر هم داریم. «قال ابا عبدالله علیه السلام: الحبة جائزة». حضرت فرمودند که هبه جایز است، میخواهد قبض بشود، میخواهد قبض نشود. واسه: «قسم میخواهد تقسیم بشود، میخواهد و نحل لا یجوز حتی یقبض». ولی "نِحْل" "نِحْل" که همان جایزه نیست، تا اینکه قبض درش صورت بگیرد. اینکه جایز نیست، معنای لزوم است. یعنی لازم که قبض صورت بگیرد یا اینکه صحیح نیست تا اینکه قبض صورت... لازم یعنی عقد لازم و جایز بگیریم. لازم یعنی اینکه نمیتواند فسخش کند؟ یا معنای شرط صحت است قبض؟ که این دلالت دارد بر اینکه هبه قبل از اینکه قبض بشود هم صحیحه. «ففسر الجواز باللزوم کما هو الظاهر امبا سه». حالا فرقی نمیکند که این جواز را شما تفسیر بکنی به اینکه لزوم به معنای لازم است، همانجور که ظاهر صاحب هم همین را میرساند (یعنی لازم نیست)، یا وقتی میگوید جایز نیست، یعنی لازم است. یا حمله بر لزوم بکن، یا حمله بر صحت. خب این اشکال ما شد. شما مگر نمیگفتی که در هبه، قبض شرط است؟ این روایت که فرمود قبض شرط نیست.
**جواب نتیجه لا تتغیر نتیجه فرقی نمیکند**؛
«فان الطائفتین حیث یتعذر الجمع بینهما تتساقطان و یلزم الرجع الی الاصل». به خاطر اینکه دو تا طایفه روایت، از آن جهت که جمع بین این دو متعذر است، هر دو سقوط میکند. جمعش نمیشود کرد. و «تعارضا تساقط»، تعارض میکند، تساقط میکند. برمیگردیم سراغ اصل عملی و «هو یقتضی عدم ترتب الاثر قبل». و اصلاً چی میگوید؟ میگوید تا وقتی که قبض صورت نگرفته، اثری مترتب... یعنی تا وقت... قبض استحصاب میکنیم عدم مالکیت را. الان من این را به شما هبه کردم، هنوز بهت ندادم. شما شک میکنی مالک هستی یا نیستی، که مالک نیستی. کی به یقین میرسی؟ وقتی که قبض... اون که هست. بله، ظاهر بیشتر بر این دلالت دارد. «لایجوز» به معنای این است که اصلاً صحیح نیست؛ برای اینکه میشود فسخش کرد. و «نحل لایجوز حتی یقبض». به این فضا نمیخواهد بگوید کلاً اصلاً هیچی نیست. میخواهد بگوید فعلاً هنوز قابل فسخ یکطرفه میشود تا اینکه بحث قبض.
**با اذن الله فهو المشهور**
اما اینکه شرط است که قبض با اذن واهب باشد (قبضی که انجام میدهی، با اذن کسی باشد که هبه کرده)، این هم مشهور جدید است، حرف خوبی هم هست. «لنصراف ما دل علی اعتبار القبض فی صحة الحبة الا ازال». چون ادلهای که آمده بود و قبض را شرط دانسته بود در صحت هبه، این ادله انصراف دارد به این... به چی؟ به اینکه قبض با اذن واهب باشد. بله، «ان من المحتمل ان تکون کلمة یقبتها من باب الافعال». بلکه اصلاً احتمال اینکه کلمه «یقبضها» نباشد، بلکه «یقبضها» باشد. «یقبضها» اگر باشد، باب افعال اینجا معنای واهبیت پیدا بکند. یعنی فاعل این معنا را دارا بشود. معنای فعل دارای معنای قبض بشود. فاعل به آن قبض داده شود، به من اجازه قبض داده شود، قبض کنم. به من اجازه دادند. واهب اجازه داده که من...
**و من هو یتضح النظر**
از اینجاست که نظر مرحوم سید یزدی (صاحب عروه) فهمیده میشود، «فی مختاره سید یزدی سر از عدم اعتبار الاذن». گفته که اذن را شرط ندانسته است در چی؟ «تمسک بالاطلاق». ایشان توسل کرده به اطلاق. شما ادلهای که آمده، هبه را مشروع کرده، مطلق است. نگفته قبض و چیزی نگ... یعنی نگفته که نگفته با اذن واهب باشد. و «ان الاصل عدم شریّة ذلک». اصل بر این است که اصل بر شرطیت چیزی یا عدم شرطیت وجود دلیل... «بندر قدرتیقّن اعتبار و وصول المال الی ید المتحد». و اینکه قدر متیقن این است که رسیدن مال به دست پذیرنده هبه، شرط است؛ باید برسد دستش، "کفاً". همینقدر که دستش رسید، کفایت میکند، نیازی دیگر به اذن واهب نیست.
**و اما عدم و اعتبار القبض فی هبة ما فی ید الغیر**
اما اینکه هبه آنچه که در دست دیگری است، قبض در آن شرط نیست. بله، «تحقق هبه من دون حاجة الی تجدید». به خاطر اینکه قبض بدون اینکه نیاز به تجدیدش باشد، محقق شد.
**و اما عدم لزوم الفوریة فی القبض**
همان که قبض لازم نیست فوری باشد، و نه اینکه در مجلس عقد باشد. «فلزاق صحة دل علی اعتبار الغوص». به خاطر آن صحیحه که دلالت داشت بر شرط بودن قبض، که آن صحیحه چی داشت؟ اطلاق داشت.
**المنافع؟**
اینه که گفتیم عین باید هبه بشود، منفعت نمیشود هبه بشود. «فلانها موجود تدریجی متصرم لایمکن تحقق فیه». به خاطر اینکه منفعت یک موجود تدریجی، متصرم و آرامآرام است. و هرچقدر میآید، این همانقدر میرود. زمان میماند. الان هست، آنی که الان هست قبلاً نبوده. آنی که قبلاً بود الان نیست. میشود تصرف یک سال کردی. شما الان یک ساله هبه کردی. یک سال، الان دو سال به من... یک سالت را چند میفروشی؟ تحقق قبض در آن اصلاً ممکن نیست.
**و اما صحت و هبة دین علی غیر من هو علیه**
گفتیم که میشود دین را هبه کرد بر غیر کسی که دین به گردنش است. «بعد امکان قبضهی به قبض فرد». وقتی که ممکن است قبضش؛ چون وقتی دین به گردن... قبض معنا ندارد که در هبه، قبض در مورد دیگری معنا دارد که این به آن میدهد، آن هم قبض میکند. وقتی که آن شخص ثالث میتواند قبض بکند، وقتی ممکن بود یک قبضی انجام دهد، یک فردی از قبض برایش ممکن بود، «لایعود ما تمسک». دیگر مانعی از تمسک به اطلاق دلیل شرعی که مشروعیت میداد به هبه، اطلاق داشت، مانعی مگر دیگر نداریم. این هم در برمیگیرد دین «علی من هو علیه».
**اما اینکه دین را هبه کند به کسی که بدهکار است (یعنی گردنش است)**
این گفتیم صحیح... عرض کردم دارد ذمه طرف را بری میکند. یک چیزی بهش نمیدهد و «یترتب علیه احکامة دون احکامه طلا». احکام ابرا برش مترتب میشود، نه احکام طلا. «لایجب الرجوع اذا كان ابرا»، به خلافه «لو کان هبة». تفاوت ابرا و هبه چیست؟ اگر ابرا کرد، دیگر نمیتواند رجوع کند؛ ولی اگر هبه کرد (که قسمت بقا).
**و اما جواز الرجوع**
اینه که رجوع در هبه جایز است و اینکه هبه عقد جایز است، به رغم من اقتضاء اصالت اللزوم لعکس ذلک. بانک، اصل در عقود چی بود؟ لازم بودن بود. اینجا این عهد چی شد؟ عکس جایز بودن است. اصالت اللزوم میگوید که اصل با لزوم عقود مطلق، عقود را هم دیدیم، اصل درش لزوم. به خاطر صحیح حلبی از امام صادق علیه السلام: «اذا كانت الهبة قائمه بعینها فله ان». وقتی که هبه قائم باشد به عینش، همهاش باشد، واهب میتواند برگردد. اگر سر جایش نبود، دیگر نمیتواند برگردد.
**معوّضه**
معوضه را استثنا کردیم از چه؟ استثنا کردیم از رجوع. گفتیم اگر رجوع در هبه معوضه دیگر رجوع نمیتواند بکند. این را چطور تعریف... برای صادقه همین گلدونها را. «عبدالله بن سنان ابی عبدالله علیه السلام اول صاحب الحبة». وقتی صاحب هبه عوض را در نظر گرفت، یک چیزی را به عنوان عوض در نظر گرفت، دیگر حق ندارد رجوع کند. و غیرها، غیر صحیح هم داریم.
**و اما استثنا الحبه**
اینه که هبه برای صاحب رحم استثنا شده. یعنی اقوام، نزدیکان و ارحام که اگر هبه کردی، نمیتوانی رجوع کنی. این از کجاست؟ محمد بن مسلم ابی جعفر علیه السلام: «الحب و نحله یرجع فیها صاحبها انشا در حبه و نحله صاحبِ شرب خاص برمیگردد. هیه زد یا هیه زده و یا لم تِه». میخواهد "هیز" (ایز) "هیزد" از ماده "حوضه" (حوزه علمیه) میگویند. "هیزد" یعنی حوزه مشخص داشته باشد یا نداشته باشد؟ میخواهد حوزه مشخصی داشته باشد یا نداشته باشد. من میتوانم رجوع کنم مگر در یک حال: «الا برای رحم». یعنی به رحم داده باشم. طبقه اول، هرکه بهش ارث میگیرد، میشود ارث طبقه. استثنا «الهوه» منظور چیست؟ دامن حوزه مشخصی دارد یعنی تفکیکپذیر؟ تفکیکپذیر نیست؟ تعداد مشخص دارد؟ ندارد؟ چند تا از این گردوهای اینجا بردار، از این باغ برو، هرچقدر گردو دوست داری بردار. تازگی یکی به ما یک چیزی هبه کرده بود، البته هبه نکرده بود، یک چیزی بهش داده بودیم. بعد گفت پولش را بدهم؟ گفتم به جای پولش برو فلان چیز را بگیر. بعد رفت فلان چیز را گرفت، داغون بود و پدر ما را درآورد. بعد دیشب زنگ زده میگوید که فلان چیز را برای فلانی بده، آنی که گرفته بودیم فعلاً نمیخواهد بدهی، حالا فعلاً باشد، بعداً حالا میگیرم. دوست داشتم طرز فکرش را دوست...
**التی قصد بها القربة**
غرض استثنا هبهای که به واسطه آن هبه، قصد قربت شده. صدقه «محمد بن مسلم الاخری»، یک صحیح دیگر از محمد بن مسلم داریم، ابی جعفر از امام باقر علیه السلام: «لا یرجع لا یرجع فی الصدقة ادب ُطغی وجه الله». در صدقه رجوع نمیشود، وقتی که وجه خدا اراده بشود.
**و اما استثنا حالت تلف**
گفتیم اگر تلف شده، عین موهوبه، دیگر نمیتوانی رجوع کنی. «تصرف الذی لایستق معه». یا یکجوری تصرف کرده که دیگر قیام عین صادق نیست. «الحلبی المتقدم کدام صحیح حلبی که گذشت که اذا كانت الحب قائمه بعینها» که بعد خودش عین وجود داشته باشد.
**و اما عدم لزوم**
وقتی من برایم خود گله به گل بودن مهم است. یک وقت نه، ارزشی که داشته برایم مهم است. حالا این ارزش افزوده پیدا کرده، بهتر.
**و اما عدم لزوم یکون الرجع امام الموهوب له**
گفتیم که رجوع لازم نیست جلو چشم کسی باشد که موهوبٌ له اسلام مدل. اینکه مدارکی گفتند میتواند رجوع کند، نگفتند قید نزدند که باید جلو چشم... اذن که واجب نیست، هیچ، حتی با خبر شدنش هم. کتاب به پایان رسید. الحمدلله رب العالمین.
**بسم الله الرحمن الرحیم.**
**والمستند فی ذلک**
اما توقف و تحقق هبه بر ایجاب و قبول؛ ذالک مقتضا... اینکه تحقق هبه متوقف بر ایجاب و قبول است به خاطر این است که اصولاً این توقف مقتضای این است که این هبه عقد باشد. اگر عقد باشد (اگر میخواهد عقد باشد)، باید متوقف باشد.
**ایران عمل اکتفا به کل ما یدل علیهما ولو بالمآلات**
اینکه گفتیم هرچه بر این دو دلالت داشته باشد، ولو با اشاره، چرا میشود به آن اکتفا کرد؟ بله، اطلاق ادله مشروعیتش (مشروعیت هبه)، ادلهای که به هبه مشروعیت داده، اطلاق دارد و هر آنچه را به هر مدلی باشد، دربرمیگیرد.
**و اما انه یعتبر فی الواهب البلوغ و ما بعده**
اینی که در واهب، شرط بلوغ و ما بعد بلوغ (که عقل و قصد و فلان و اینها باشد)، تصرف در مال است. و کلاهما مشروط به ما ذکر، هر دو مشروط به آنچه ذکر شد؛ چون هبه عقد و تصرف در مال است و عقل و تصرف در مال هم مشروط است به آنچه ذکر شد که همانی است که عقل و قصد و اینها را در آن شرط میکنیم.
**اما اینکه شرط نیست آن در موهوبٌ له (یعنی لازم نیست عاقل و بالغ باشد)**
به خاطر اینکه تصرف مالی محقق نمیشود از او، موهوبٌ له تصرف مالی نمیکند و لذا «تصح الهبة الی الصبی و المجنون و المحجور علیه». برای همین اشکال ندارد، درست است که هبه بدهی به کودک، به مجنون، به محجور علیه. آن حجر و ممنوعیت، مال سلطنت نیست، مال تصرف است. وقتی طرف محجور میشود، سلطنتش را نسبت به اموالش از دست نمیدهد، تصرفش را نسبت به اموالش از دست... غایتش این است که یلزم فی الاولین نیابة الوالی عنهما فی القبض، نهایتش این است که در آن روزهای اول لازم میآید که ولی از این دو نیابت کند در قبول؛ به خاطر اینکه صبی است دیگر. قبولش اصلاً چیز ندارد. عاقل هست، قبول باید از کسی باشد که عقل دارد. حالا او عقل را دارد، تصرف نمیتواند بکند؛ این دو عقل ندارند (صبی و مجنون).
**و اما توقف صحة الهبة علی القبض**
اما اینکه درست بودن هبه متوقف بر قبض است، «فهو المشهور» (مشهور است). و «تدل علیه صحیحة ابی عبدالله علیه السلام: حتی یقبض». هبه هیچوقت هبه نمیشود تا اینکه در آن یک قبضی صورت بگیرد. «و غیره»، فقط «یقال توجد فی المقابل صحیحة المقراء، أبی بصیر». یک اشکالی میشود، میگویند آقا در برابر این، یک صحیحه ابیالمقراء هم داریم و صحیحه ابی بصیر هم داریم. «قال ابا عبدالله علیه السلام: الحبة جائزة». حضرت فرمودند که هبه جایز است، میخواهد قبض بشود، میخواهد قبض نشود. واسه: «قسم میخواهد تقسیم بشود، میخواهد و نحل لا یجوز حتی یقبض». ولی "نِحْل" "نِحْل" که همان جایزه نیست، تا اینکه قبض درش صورت بگیرد. اینکه جایز نیست، معنای لزوم است. یعنی لازم که قبض صورت بگیرد یا اینکه صحیح نیست تا اینکه قبض صورت... لازم یعنی عقد لازم و جایز بگیریم. لازم یعنی اینکه نمیتواند فسخش کند؟ یا معنای شرط صحت است قبض؟ که این دلالت دارد بر اینکه هبه قبل از اینکه قبض بشود هم صحیحه. «ففسر الجواز باللزوم کما هو الظاهر امبا سه». حالا فرقی نمیکند که این جواز را شما تفسیر بکنی به اینکه لزوم به معنای لازم است، همانجور که ظاهر صاحب هم همین را میرساند (یعنی لازم نیست)، یا وقتی میگوید جایز نیست، یعنی لازم است. یا حمله بر لزوم بکن، یا حمله بر صحت. خب این اشکال ما شد. شما مگر نمیگفتی که در هبه، قبض شرط است؟ این روایت که فرمود قبض شرط نیست.
**جواب نتیجه لا تتغیر نتیجه فرقی نمیکند**؛
«فان الطائفتین حیث یتعذر الجمع بینهما تتساقطان و یلزم الرجع الی الاصل». به خاطر اینکه دو تا طایفه روایت، از آن جهت که جمع بین این دو متعذر است، هر دو سقوط میکند. جمعش نمیشود کرد. و «تعارضا تساقط»، تعارض میکند، تساقط میکند. برمیگردیم سراغ اصل عملی و «هو یقتضی عدم ترتب الاثر قبل». و اصلاً چی میگوید؟ میگوید تا وقتی که قبض صورت نگرفته، اثری مترتب... یعنی تا وقت... قبض استحصاب میکنیم عدم مالکیت را. الان من این را به شما هبه کردم، هنوز بهت ندادم. شما شک میکنی مالک هستی یا نیستی، که مالک نیستی. کی به یقین میرسی؟ وقتی که قبض... اون که هست. بله، ظاهر بیشتر بر این دلالت دارد. «لایجوز» به معنای این است که اصلاً صحیح نیست؛ برای اینکه میشود فسخش کرد. و «نحل لایجوز حتی یقبض». به این فضا نمیخواهد بگوید کلاً اصلاً هیچی نیست. میخواهد بگوید فعلاً هنوز قابل فسخ یکطرفه میشود تا اینکه بحث قبض.
**با اذن الله فهو المشهور**
اما اینکه شرط است که قبض با اذن واهب باشد (قبضی که انجام میدهی، با اذن کسی باشد که هبه کرده)، این هم مشهور جدید است، حرف خوبی هم هست. «لنصراف ما دل علی اعتبار القبض فی صحة الحبة الا ازال». چون ادلهای که آمده بود و قبض را شرط دانسته بود در صحت هبه، این ادله انصراف دارد به این... به چی؟ به اینکه قبض با اذن واهب باشد. بله، «ان من المحتمل ان تکون کلمة یقبتها من باب الافعال». بلکه اصلاً احتمال اینکه کلمه «یقبضها» نباشد، بلکه «یقبضها» باشد. «یقبضها» اگر باشد، باب افعال اینجا معنای واهبیت پیدا بکند. یعنی فاعل این معنا را دارا بشود. معنای فعل دارای معنای قبض بشود. فاعل به آن قبض داده شود، به من اجازه قبض داده شود، قبض کنم. به من اجازه دادند. واهب اجازه داده که من...
**و من هو یتضح النظر**
از اینجاست که نظر مرحوم سید یزدی (صاحب عروه) فهمیده میشود، «فی مختاره سید یزدی سر از عدم اعتبار الاذن». گفته که اذن را شرط ندانسته است در چی؟ «تمسک بالاطلاق». ایشان توسل کرده به اطلاق. شما ادلهای که آمده، هبه را مشروع کرده، مطلق است. نگفته قبض و چیزی نگ... یعنی نگفته که نگفته با اذن واهب باشد. و «ان الاصل عدم شریّة ذلک». اصل بر این است که اصل بر شرطیت چیزی یا عدم شرطیت وجود دلیل... «بندر قدرتیقّن اعتبار و وصول المال الی ید المتحد». و اینکه قدر متیقن این است که رسیدن مال به دست پذیرنده هبه، شرط است؛ باید برسد دستش، "کفاً". همینقدر که دستش رسید، کفایت میکند، نیازی دیگر به اذن واهب نیست.
**و اما عدم و اعتبار القبض فی هبة ما فی ید الغیر**
اما اینکه هبه آنچه که در دست دیگری است، قبض در آن شرط نیست. بله، «تحقق هبه من دون حاجة الی تجدید». به خاطر اینکه قبض بدون اینکه نیاز به تجدیدش باشد، محقق شد.
**و اما عدم لزوم الفوریة فی القبض**
همان که قبض لازم نیست فوری باشد، و نه اینکه در مجلس عقد باشد. «فلزاق صحة دل علی اعتبار الغوص». به خاطر آن صحیحه که دلالت داشت بر شرط بودن قبض، که آن صحیحه چی داشت؟ اطلاق داشت.
**المنافع؟**
اینه که گفتیم عین باید هبه بشود، منفعت نمیشود هبه بشود. «فلانها موجود تدریجی متصرم لایمکن تحقق فیه». به خاطر اینکه منفعت یک موجود تدریجی، متصرم و آرامآرام است. و هرچقدر میآید، این همانقدر میرود. زمان میماند. الان هست، آنی که الان هست قبلاً نبوده. آنی که قبلاً بود الان نیست. میشود تصرف یک سال کردی. شما الان یک ساله هبه کردی. یک سال، الان دو سال به من... یک سالت را چند میفروشی؟ تحقق قبض در آن اصلاً ممکن نیست.
**و اما صحت و هبة دین علی غیر من هو علیه**
گفتیم که میشود دین را هبه کرد بر غیر کسی که دین به گردنش است. «بعد امکان قبضهی به قبض فرد». وقتی که ممکن است قبضش؛ چون وقتی دین به گردن... قبض معنا ندارد که در هبه، قبض در مورد دیگری معنا دارد که این به آن میدهد، آن هم قبض میکند. وقتی که آن شخص ثالث میتواند قبض بکند، وقتی ممکن بود یک قبضی انجام دهد، یک فردی از قبض برایش ممکن بود، «لایعود ما تمسک». دیگر مانعی از تمسک به اطلاق دلیل شرعی که مشروعیت میداد به هبه، اطلاق داشت، مانعی مگر دیگر نداریم. این هم در برمیگیرد دین «علی من هو علیه».
**اما اینکه دین را هبه کند به کسی که بدهکار است (یعنی گردنش است)**
این گفتیم صحیح... عرض کردم دارد ذمه طرف را بری میکند. یک چیزی بهش نمیدهد و «یترتب علیه احکامة دون احکامه طلا». احکام ابرا برش مترتب میشود، نه احکام طلا. «لایجب الرجوع اذا كان ابرا»، به خلافه «لو کان هبة». تفاوت ابرا و هبه چیست؟ اگر ابرا کرد، دیگر نمیتواند رجوع کند؛ ولی اگر هبه کرد (که قسمت بقا).
**و اما جواز الرجوع**
اینه که رجوع در هبه جایز است و اینکه هبه عقد جایز است، به رغم من اقتضاء اصالت اللزوم لعکس ذلک. بانک، اصل در عقود چی بود؟ لازم بودن بود. اینجا این عهد چی شد؟ عکس جایز بودن است. اصالت اللزوم میگوید که اصل با لزوم عقود مطلق، عقود را هم دیدیم، اصل درش لزوم. به خاطر صحیح حلبی از امام صادق علیه السلام: «اذا كانت الهبة قائمه بعینها فله ان». وقتی که هبه قائم باشد به عینش، همهاش باشد، واهب میتواند برگردد. اگر سر جایش نبود، دیگر نمیتواند برگردد.
**معوّضه**
معوضه را استثنا کردیم از چه؟ استثنا کردیم از رجوع. گفتیم اگر رجوع در هبه معوضه دیگر رجوع نمیتواند بکند. این را چطور تعریف... برای صادقه همین گلدونها را. «عبدالله بن سنان ابی عبدالله علیه السلام اول صاحب الحبة». وقتی صاحب هبه عوض را در نظر گرفت، یک چیزی را به عنوان عوض در نظر گرفت، دیگر حق ندارد رجوع کند. و غیرها، غیر صحیح هم داریم.
**و اما استثنا الحبه**
اینه که هبه برای صاحب رحم استثنا شده. یعنی اقوام، نزدیکان و ارحام که اگر هبه کردی، نمیتوانی رجوع کنی. این از کجاست؟ محمد بن مسلم ابی جعفر علیه السلام: «الحب و نحله یرجع فیها صاحبها انشا در حبه و نحله صاحبِ شرب خاص برمیگردد. هیه زد یا هیه زده و یا لم تِه». میخواهد "هیز" (ایز) "هیزد" از ماده "حوضه" (حوزه علمیه) میگویند. "هیزد" یعنی حوزه مشخص داشته باشد یا نداشته باشد؟ میخواهد حوزه مشخصی داشته باشد یا نداشته باشد. من میتوانم رجوع کنم مگر در یک حال: «الا برای رحم». یعنی به رحم داده باشم. طبقه اول، هرکه بهش ارث میگیرد، میشود ارث طبقه. استثنا «الهوه» منظور چیست؟ دامن حوزه مشخصی دارد یعنی تفکیکپذیر؟ تفکیکپذیر نیست؟ تعداد مشخص دارد؟ ندارد؟ چند تا از این گردوهای اینجا بردار، از این باغ برو، هرچقدر گردو دوست داری بردار. تازگی یکی به ما یک چیزی هبه کرده بود، البته هبه نکرده بود، یک چیزی بهش داده بودیم. بعد گفت پولش را بدهم؟ گفتم به جای پولش برو فلان چیز را بگیر. بعد رفت فلان چیز را گرفت، داغون بود و پدر ما را درآورد. بعد دیشب زنگ زده میگوید که فلان چیز را برای فلانی بده، آنی که گرفته بودیم فعلاً نمیخواهد بدهی، حالا فعلاً باشد، بعداً حالا میگیرم. دوست داشتم طرز فکرش را دوست...
**التی قصد بها القربة**
غرض استثنا هبهای که به واسطه آن هبه، قصد قربت شده. صدقه «محمد بن مسلم الاخری»، یک صحیح دیگر از محمد بن مسلم داریم، ابی جعفر از امام باقر علیه السلام: «لا یرجع لا یرجع فی الصدقة ادب ُطغی وجه الله». در صدقه رجوع نمیشود، وقتی که وجه خدا اراده بشود.
**و اما استثنا حالت تلف**
گفتیم اگر تلف شده، عین موهوبه، دیگر نمیتوانی رجوع کنی. «تصرف الذی لایستق معه». یا یکجوری تصرف کرده که دیگر قیام عین صادق نیست. «الحلبی المتقدم کدام صحیح حلبی که گذشت که اذا كانت الحب قائمه بعینها» که بعد خودش عین وجود داشته باشد.
**و اما عدم لزوم**
وقتی من برایم خود گله به گل بودن مهم است. یک وقت نه، ارزشی که داشته برایم مهم است. حالا این ارزش افزوده پیدا کرده، بهتر.
**و اما عدم لزوم یکون الرجع امام الموهوب له**
گفتیم که رجوع لازم نیست جلو چشم کسی باشد که موهوبٌ له اسلام مدل. اینکه مدارکی گفتند میتواند رجوع کند، نگفتند قید نزدند که باید جلو چشم... اذن که واجب نیست، هیچ، حتی با خبر شدنش هم. کتاب به پایان رسید. الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...