متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«وفیه أن هذا المضمون روایات، الا أنه لا ینفی امکان وجود سبب انسان تحقق الفرقه اثنا المدة والطلاق» و «من هنا قال فی الجواهر: لم یحضرنی من النصوص ما یدل علی عدم وقوع طلاق المتمتع، ولاکن ذالک لا یقتضی عدم صحی علیها امکان تعدد الاسب».
بحث سر این بود که در عقد تمتع و متعه، طلاق نداریم. استدلالش به این بود که وقتی مدت تمام شد، خودش جدایی میآوَرَد. تحصیلِ حاصل است اگر شما بخواهی طلاق بگیری؛ استناد به این روایت صحیحه محمد بن اسماعیل کرده بودند.
اشکال اینجا به این است که این مضمون در روایات تکرار شده است، ولی نفی نمیکند که یک سبب دومی برای تحقق جدایی در اثنای مدت باشد، یعنی دارد میگوید: «اگر تمام شد، جدا میشوند.» اثبات نمیکند. میخواهد بگوید: «تمام شدن مدت، جدایی میآوَرَد.» نه اینکه تنها راه جدایی، تمام شدن مدت باشد. خب، ما میگوییم: «یک راهش تمام شدن مدت، یک راهش هم طلاق است. چرا شما فقط در یکی خلاصه میکنی؟» نمیخواهد نفی کند امکان وجود یک سبب دومی را برای تحقق جدایی در اثنای مدت؛ چون سبب دوم همان طلاق باشد.
برای همین، صاحب جواهر فرمودند: «پیش من حاضر نیست از نصوص و روایات چیزی که دلالت بکند بر عدم وقوع طلاق به متمتعبها.» «طلاق نمیشود داد.» نداریم طلاق لازم باشد. درست است، این را نداریم که طلاق لازم است یا طلاق نمیشود داد. بله، در آن نصوص و روایات چیزهایی است که دلالت میکند بر اینکه جدایی حاصل میشود با تمام شدن مدت، با هبه مدت. ولی اقتضا ندارد که طلاق صحیح نباشد. بر متعه نمیشود طلاق داد، نه. این اسباب را در نظر بگیرید: یک سببش همین تمام شدن مدت باشد.
«هذا؛ و بالإمکان تحصیل بعضی روایات علی ذلک. من قبیل روایت محمد بن مسلم ابی جعفر علیه السلام.» «استیجار» این را داشته باش، تحصیل کرد بر آن که کدام متعه طلاق میشود؟ طلاق داد در متعه، مثل روایت محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام. فرمود: «متعه از چهار تا نیست.» از چهار تا نیست، یعنی چهار تا عقد اگر کردی، پنجمی را خواستی بگیری، مشکل پیدا میکرد. چهار تا زن دائم داشتی، خواستی متعه کنی، مشکلی پیدا نمیشود. جزو آن چهار تا همسر دائمی نیست، مشکل برایش پیدا نمیشود. به خاطر اینکه متعه طلاق داده نمیشود، ارث هم نمیبرد؛ بلکه فقط در واقع یک کارگر است. "کارگر جنسی مستاجر، استیجار گرفته شده." نکتهاش این است که نمیخواهد طلاقش بدهی، چون لازم نیست طلاقش بدهی، به حساب نمیآید. لازم نیست، یعنی طلاق نسبت داده شده به متعه، طلاق داده نمیشود، یعنی لازم نیست طلاقش بدهی. پس طلاق فرض دارد برای متعه. طلاقش بدهی، ارث هم که نمیبرد. واسه همین نمیخواهد. مثلاً اگر چهار تا همسر دائم داشتی، مشکلی پیش نمیآید.
و روایت حسن صیقل از ابی عبدالله علیه السلام، روایت حسن صیقل از امام صادق علیه السلام داریم: «مردی زنش را سه طلاق داده، طلاقی که دیگر برایش حلال نیست؛ برای آن مرد، دیگر آن زن حلال نیست تا اینکه زن با یک مردی غیر شوهرش ازدواج کند.» «فتزوجها رجل متعه» «للاول». این یک آقایی بیاید این را متعه کند، این خانوم برای آن نفر اولیه حلال میشود؟ کسی که او را سه طلاقه کرده بود؟ «قال: لا. لعن الله مَن یقول! فإن طلقها فلا تحل له من بعد حتی تنکح زوج غیره، ان طلقها والمطعه لیس فیها طلاق.» این روایات برعکس است. بر متعه طلاق نیست.
جابجا کردی کلاً! خیر، دارد میگوید که اصلاً طلاق ندارد. در مورد آن اولیاش هم همین است. «لا تطلق به.» «به وضوح دارد میگوید در متعه طلاق نیست؛ چون گفته وقتی کسی سه طلاقه شد، باید یک ازدواج بکند، یک طلاق بگیرد، بعد برای شوهر قبلی حلال بشود. چون در متعه طلاق نیست، پس متعه کفایت نمیکند.» «بهاتان روایتان: إن تم سندهما و لم یناقش فی الاولی بالقاضی بن عروه، ثانیه بصیقل.» «کانت هما المستند، و الا انحصر المدرک بتسالم.»
بامزه شد دیگر! امروز بحثمان این دو روایت: اگر سندش تام باشد و در اولی مناقشه نشود، سند اولی مناقشه با قاسم بن عروه، سند دومی هم به صیقل است که توثیق نشدند. اگر سند تام باشد، خود اینها را به عنوان مستند میگیریم. مستند وقتی شدند، چه میشود؟ طلاق ندارد. وگرنه مدرک منحصر میشود به اجماع. اجماع گفته که متعه طلاق ندارد.
«و اما تحقق الفرقه بهبه ما بقی من المده». خب، حالا اگر مدت باقیمانده را بخشید، باز هم جدایی حاصل میشود؛ «متسالم علیه»؛ امری که اجماع بر آن داریم. و «تدل علیه صحیحه علی بن رئاب.» صحیحه علی بن رئاب هم دلالت دارد. «کتب الیه: ایامها توقع علیه السلام، لایرجعه.» صحیحه علی بن رئاب این را میگوید: «به حضرت نوشتم تا از حضرت بپرسم درباره مردی که یک خانم را متعه کرد، ایام آن خانم را به خانمه میبخشد قبل از اینکه دخول کند، یا به خانم ایامش را میبخشد بعد از اینکه دخول کرد. حالا مرد میتواند در آنچه که بخشیده، برگردد؟» حضرت فرمودند: «نمیتواند برگردد.»
سؤال این بوده است که هنوز زن و شوهرند، "تایم" برای من ملاک باشد؟ "زمانی که تعیین کردی ملاک بشود؟" یا اینکه گفتم "دیگر تمام اعتبار" است.
اما در مورد طلاق لازم است که شاهد بگیریم. «فهو من شعائر الإمامیه». شعائر امامیه است. «قد تقدم فی بدایه البحث عن نکاح حوار الإمام الکاظم علیه السلام، یوسف القاضی». «فراجعه». اول بحث گفتگوی امام کاظم و ابویوسف قاضی را آورده بودیم، آنجا مراجعه کن.
«و یدل علی ذلک قول تعالی: «یا ایها النبی طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده...» و «اشهدوا ذوی عدل منکم...». این آیه هم دلالت بر این دارد که در طلاق باید شاهد بگیریم. «او احتمال رجوع الأمر بالإشهاد الی الإمساک الذی هو بمعنی الرجع تخلف الفاصل مانع من ذلک». اینجا یه بحثی است در مورد اینکه این «اشهدوا ذوی عدل منکم» برای کی است؟ احتمال دادند که این امر به «اشهاد» رجوع کند به «امساک»، «امساکی که معنای رجوع است». اگر خواستی برگردی، «فامسکوهن بمعروف» فرموده. گفتند این «اشهدوا منکم» مال «فارقوهن» نیست، «موقع جدا شدن نمیخواهد». «موقعی که میخواهی برگردی، نگهش داری، آنجا شاهد بگیر.» نه! خب این غریب است. همان «فارقوهن» است. «اشهدوا» و به «فارق» بخورد، آن احتمال بعید است. و فاصله بینش افتاده، مانع میشود این فاصله از اینکه به آن برگردد.
و روایات مسئله کثیره است. «قد تقدم الاشاره الی بعضها.» اشاره به بعضیهاش گذشت.
و اما صیغه طلاق، ما تقدم: «اما اینکه صیغه طلاق همان چیزی است که گذشت: «انت علی حرام» یا «بائنه» یا «بدعت» یا «بریه» یا «خلیه» قال: «هذا کله لیس بشیء. انما الطلاق ان یقول لها فی قبوله العده بعد ما تطهر من مهیضها قبل ان یجامعها: انت طالق او اعتدی.» یرید بذلک الطلاق و یشهد علی ذلک رجلین عدلین او غیر. صیغه طلاق این است که گفتیم به خاطر صحیحه محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام. سؤال که درباره مردی که به همسرش میگوید: «تو بر من حرام» یا «تو بر من بائنی»، «جدا» یا «تو بر من بدی» کنده شدن است. «جدایی یا تو بریهای» یا «خلیهای» خالی شدی از زندگی، هیچی نیست برای طلاق. طلاق فقط این است که در قبل عده، یعنی وقتی که میخواهد عده نگه دارد، بعد از آن وقتی که پاک شده از حیضش و هنوز مجامعت نکرده، یعنی در طهر غیر مواقعه است و بعدش قرار است خانم به عده برود، اینجا بهش بگوید: «انت طالق» یا بگوید: «اعتدی»؛ عده نگهدار، به منظورشم طلاق باشد و بر این امر هم دو تا مرد عادل را شاهد بگیرد.
اینجا چه میشود؟ آقا بله. «و المذکور فیها جمله: انت طالق.» به "هی زوجه" و "یخاطبها بصیغه التی معها الخطاب". اینجا گفته: «انت طالق». خب، ما میگوییم نه «انت». «زوجتی سکینه، زوجتی سکینه طالق.» درست. «ام الحسن طالق.» «ام ابن الحسن طالق.» «ننه علی، ننه حسن» مشهدیها میگویند: «ننه حسن طالقه.» «ننه پسرم»، «مادر پسرم»: «ام ولدی طالق». همهاش درست است. چون که میتوان تعدی کرد به غیر این کلمه. به این جمله «انت طالق» یا بقیهاش از چیزهایی که مشتمل بر آن باشد، و کلمه حلل است از این جهت که در طلاق لازم نیست که حتماً خطاب بکند «انت» بگوید. یا «زوجه» همسرشان را خطاب قرار بدهد؛ بلکه میشود غایب بگوید: «مریم طالق.» خطاب ضمیر «انت» نشود و آورد، باز هم میشود. طلاق وقتی متعلق غایب بود، چگونه میخواهد طلاق بدهد که قطعاً طوری باشد؟ در روایت ما اجازه داده بودند. متعلق غایب را طلاق به جملت «اعتدی». حالا اگر «اعتدی» بگوید، طلاق محقق میشود. «و المناسب ذلک محقق یبشل تسالم علی الخلاف.» مگر اینکه یک اجماعی بر این باشد که نمیشود. «تمسک به صحیحه مذکوره و غیرها. ما باشیم.» این صحیح مذکوره خوب میشود. اجازه دادند به غیر این صحیح. «و نسب القول بذلک الی ابن جنید»، و نسبت داده شده قول به این مسئله که با «إعتدی» میشود طلاق داد به ابن جنید که ایشان قائل به «تسالم» است. «الا اصحاب اجماعی علی عدم القول به مقتضی الاحتیاط لازم.» مگر اینکه وقتی ثابت بشود که اصحاب اجماع دارند بر اینکه قائل نیستند به اینکه جمله «اعتدی» صیغه طلاق باشد، اینجا متعین همین است که ما اکتفا کنیم به همان صیغهای که گفتیم که «انت طالق». لااقل این است که دیگر مقتضای احتیاط بر این است که احتیاطاً فقط با «انت طالق» طلاق بگیرد.
و اما ترجمه عربی بگوید، اگر «فارسیاش» کفایت میکند. «خصوص العرب». چون طلاق که فقط برای عربها نگذاشتند، مال همه است دیگر. خاک کسی نتوانست "چی" ذکر چشم بگیرد و فلان اینها. گفتند: «و هل یلزم توکیل العربی ان امکن؟» حالا لازم است که اگر میتوانیم یک وکیل بگیریم که او عربی بلد است، وکیل بگیریم؟ «المناسب ذلک الدلیل و لا ترتب الاثر مع.» «مناسب چیست؟» "وک" «المناسب ذو الک و لا ترتب الاثر مع.» چون بالاخره این میشود. تأثیر اثر داد. آن «انت طالق» ملاک ما بود در واقع و اصل کار. و با وکیل گرفتن، طالب خود حضرت. چون خود این صیغه را فرمودند. فرمودند که: «آنها را نگه ندار، این را بگوید، این را بگوید.» خب، یعنی یا خودت بگو. واقعاً هیچ راهی نباشد برای گفتن این. بحث دیگری است. و عرض کنم که دیگر متأثر است و عذر و حرج هم نمیاندازیمش.
اقسام طلاق: «ینقسم الطلاق الی القسمین التالی». طلاق به این دو قسمی که میآید تقسیم میشود: اولاً، بدی. پایینتر از ثانی، سنی. طلاق بدعی داریم، طلاق سُنّی. طلاق سُنّی طلاق بر اساس سنت. «شرایط متقدمه» اونی است که شرایط متقدمه نداشته باشد. و حکم ملحق میشود به این قسم بدعی. طلاقی که سه بار انجام بشود، نه به اینکه متعلق بگوید: «انت طالق ثلاثه». توی مجلس! اهل سنت سه طلاقه میکند. «قاصدا بذلک تعدد الطلاق». سه طلاق انجام بشود. نه اینکه تأکید بر بطلان! اصلاً باطل نیست. مشهور: «طلقت واحده حرام است.» نه سه تا نیست، یکی است. اگر خواست این را بگوید، سه طلاق برداشت بکند و طرف برود، حرام ابدی بشود، این حرام است. این بدعت است. سه طلاقت کردم و یک طلاق را باهاش معامله کردیم، اشکالی ندارد. مازادش موفق نمیشود.
ثانیاً، سُنّی. نوع دوم شرایط متقدمه. شرایطی که قبلاً گفتیم، وقتی داشته باشد، میشود طلاق سُنّی. «وهو علی نحو». دو جور است: بائن که بائن خودش شش تا مصداق دارد، و رجعی که جلوتر میآید. مصادیق بائن را بگوییم: «…المطلقه». اونی است که شوهر حق ندارد در آن طلاق بائن رجوع کند. «سواء ان کان لها عده ام لا». میخواهد در عده باشد یا نباشد. و «مصادیقه سته». شش تا است این طلاق بائن و در آن حق رجوع ندارد:
۱. طلاق صغیره: «التی لم تبلغ سن المیه حتا مع فرض دخول بها عمداً او اشتباها». اگر بچهای که به سن حیض نرسیده را طلاق داد، حتی دخول بهش کرده باشد (حالا چه از روی عمد، چه از روی اشتباه)، باز هم طلاق بائن است و حق رجوع ندارد.
۲. طلاق یائسه: «یائسه» را طلاق داده، دیگر حق رجوع ندارد.
۳. طلاق قبل دخول: «قبل دخل» طلاق بدهد، حق رجوع ندارد. دوباره عقد بخوند، برگشت کفایت نمیکند. حق رجعت دارد تو همون ایام عده. «و هذه الثلاث لیس لها عده». که این سه تا، یکی قبل دخول طلاق داده شده است توی نامزدی، دیگر هیچ وقت عده نداشت.
۴. «المطلقه بالطلاق الثالث المسبوق بطلاقین». فردی که سه طلاقه کرده، به چه نحوی؟ اینها سه تا است.
۵. طلاق به «ملاک»
۶. طلاق به «الحمدلله رب العالمین».
بسم الله الرحمن الرحیم.
«وفیه أن هذا المضمون روایات، الا أنه لا ینفی امکان وجود سبب انسان تحقق الفرقه اثنا المدة والطلاق» و «من هنا قال فی الجواهر: لم یحضرنی من النصوص ما یدل علی عدم وقوع طلاق المتمتع، ولاکن ذالک لا یقتضی عدم صحی علیها امکان تعدد الاسب».
بحث سر این بود که در عقد تمتع و متعه، طلاق نداریم. استدلالش به این بود که وقتی مدت تمام شد، خودش جدایی میآوَرَد. تحصیلِ حاصل است اگر شما بخواهی طلاق بگیری؛ استناد به این روایت صحیحه محمد بن اسماعیل کرده بودند.
اشکال اینجا به این است که این مضمون در روایات تکرار شده است، ولی نفی نمیکند که یک سبب دومی برای تحقق جدایی در اثنای مدت باشد، یعنی دارد میگوید: «اگر تمام شد، جدا میشوند.» اثبات نمیکند. میخواهد بگوید: «تمام شدن مدت، جدایی میآوَرَد.» نه اینکه تنها راه جدایی، تمام شدن مدت باشد. خب، ما میگوییم: «یک راهش تمام شدن مدت، یک راهش هم طلاق است. چرا شما فقط در یکی خلاصه میکنی؟» نمیخواهد نفی کند امکان وجود یک سبب دومی را برای تحقق جدایی در اثنای مدت؛ چون سبب دوم همان طلاق باشد.
برای همین، صاحب جواهر فرمودند: «پیش من حاضر نیست از نصوص و روایات چیزی که دلالت بکند بر عدم وقوع طلاق به متمتعبها.» «طلاق نمیشود داد.» نداریم طلاق لازم باشد. درست است، این را نداریم که طلاق لازم است یا طلاق نمیشود داد. بله، در آن نصوص و روایات چیزهایی است که دلالت میکند بر اینکه جدایی حاصل میشود با تمام شدن مدت، با هبه مدت. ولی اقتضا ندارد که طلاق صحیح نباشد. بر متعه نمیشود طلاق داد، نه. این اسباب را در نظر بگیرید: یک سببش همین تمام شدن مدت باشد.
«هذا؛ و بالإمکان تحصیل بعضی روایات علی ذلک. من قبیل روایت محمد بن مسلم ابی جعفر علیه السلام.» «استیجار» این را داشته باش، تحصیل کرد بر آن که کدام متعه طلاق میشود؟ طلاق داد در متعه، مثل روایت محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام. فرمود: «متعه از چهار تا نیست.» از چهار تا نیست، یعنی چهار تا عقد اگر کردی، پنجمی را خواستی بگیری، مشکل پیدا میکرد. چهار تا زن دائم داشتی، خواستی متعه کنی، مشکلی پیدا نمیشود. جزو آن چهار تا همسر دائمی نیست، مشکل برایش پیدا نمیشود. به خاطر اینکه متعه طلاق داده نمیشود، ارث هم نمیبرد؛ بلکه فقط در واقع یک کارگر است. "کارگر جنسی مستاجر، استیجار گرفته شده." نکتهاش این است که نمیخواهد طلاقش بدهی، چون لازم نیست طلاقش بدهی، به حساب نمیآید. لازم نیست، یعنی طلاق نسبت داده شده به متعه، طلاق داده نمیشود، یعنی لازم نیست طلاقش بدهی. پس طلاق فرض دارد برای متعه. طلاقش بدهی، ارث هم که نمیبرد. واسه همین نمیخواهد. مثلاً اگر چهار تا همسر دائم داشتی، مشکلی پیش نمیآید.
و روایت حسن صیقل از ابی عبدالله علیه السلام، روایت حسن صیقل از امام صادق علیه السلام داریم: «مردی زنش را سه طلاق داده، طلاقی که دیگر برایش حلال نیست؛ برای آن مرد، دیگر آن زن حلال نیست تا اینکه زن با یک مردی غیر شوهرش ازدواج کند.» «فتزوجها رجل متعه» «للاول». این یک آقایی بیاید این را متعه کند، این خانوم برای آن نفر اولیه حلال میشود؟ کسی که او را سه طلاقه کرده بود؟ «قال: لا. لعن الله مَن یقول! فإن طلقها فلا تحل له من بعد حتی تنکح زوج غیره، ان طلقها والمطعه لیس فیها طلاق.» این روایات برعکس است. بر متعه طلاق نیست.
جابجا کردی کلاً! خیر، دارد میگوید که اصلاً طلاق ندارد. در مورد آن اولیاش هم همین است. «لا تطلق به.» «به وضوح دارد میگوید در متعه طلاق نیست؛ چون گفته وقتی کسی سه طلاقه شد، باید یک ازدواج بکند، یک طلاق بگیرد، بعد برای شوهر قبلی حلال بشود. چون در متعه طلاق نیست، پس متعه کفایت نمیکند.» «بهاتان روایتان: إن تم سندهما و لم یناقش فی الاولی بالقاضی بن عروه، ثانیه بصیقل.» «کانت هما المستند، و الا انحصر المدرک بتسالم.»
بامزه شد دیگر! امروز بحثمان این دو روایت: اگر سندش تام باشد و در اولی مناقشه نشود، سند اولی مناقشه با قاسم بن عروه، سند دومی هم به صیقل است که توثیق نشدند. اگر سند تام باشد، خود اینها را به عنوان مستند میگیریم. مستند وقتی شدند، چه میشود؟ طلاق ندارد. وگرنه مدرک منحصر میشود به اجماع. اجماع گفته که متعه طلاق ندارد.
«و اما تحقق الفرقه بهبه ما بقی من المده». خب، حالا اگر مدت باقیمانده را بخشید، باز هم جدایی حاصل میشود؛ «متسالم علیه»؛ امری که اجماع بر آن داریم. و «تدل علیه صحیحه علی بن رئاب.» صحیحه علی بن رئاب هم دلالت دارد. «کتب الیه: ایامها توقع علیه السلام، لایرجعه.» صحیحه علی بن رئاب این را میگوید: «به حضرت نوشتم تا از حضرت بپرسم درباره مردی که یک خانم را متعه کرد، ایام آن خانم را به خانمه میبخشد قبل از اینکه دخول کند، یا به خانم ایامش را میبخشد بعد از اینکه دخول کرد. حالا مرد میتواند در آنچه که بخشیده، برگردد؟» حضرت فرمودند: «نمیتواند برگردد.»
سؤال این بوده است که هنوز زن و شوهرند، "تایم" برای من ملاک باشد؟ "زمانی که تعیین کردی ملاک بشود؟" یا اینکه گفتم "دیگر تمام اعتبار" است.
اما در مورد طلاق لازم است که شاهد بگیریم. «فهو من شعائر الإمامیه». شعائر امامیه است. «قد تقدم فی بدایه البحث عن نکاح حوار الإمام الکاظم علیه السلام، یوسف القاضی». «فراجعه». اول بحث گفتگوی امام کاظم و ابویوسف قاضی را آورده بودیم، آنجا مراجعه کن.
«و یدل علی ذلک قول تعالی: «یا ایها النبی طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده...» و «اشهدوا ذوی عدل منکم...». این آیه هم دلالت بر این دارد که در طلاق باید شاهد بگیریم. «او احتمال رجوع الأمر بالإشهاد الی الإمساک الذی هو بمعنی الرجع تخلف الفاصل مانع من ذلک». اینجا یه بحثی است در مورد اینکه این «اشهدوا ذوی عدل منکم» برای کی است؟ احتمال دادند که این امر به «اشهاد» رجوع کند به «امساک»، «امساکی که معنای رجوع است». اگر خواستی برگردی، «فامسکوهن بمعروف» فرموده. گفتند این «اشهدوا منکم» مال «فارقوهن» نیست، «موقع جدا شدن نمیخواهد». «موقعی که میخواهی برگردی، نگهش داری، آنجا شاهد بگیر.» نه! خب این غریب است. همان «فارقوهن» است. «اشهدوا» و به «فارق» بخورد، آن احتمال بعید است. و فاصله بینش افتاده، مانع میشود این فاصله از اینکه به آن برگردد.
و روایات مسئله کثیره است. «قد تقدم الاشاره الی بعضها.» اشاره به بعضیهاش گذشت.
و اما صیغه طلاق، ما تقدم: «اما اینکه صیغه طلاق همان چیزی است که گذشت: «انت علی حرام» یا «بائنه» یا «بدعت» یا «بریه» یا «خلیه» قال: «هذا کله لیس بشیء. انما الطلاق ان یقول لها فی قبوله العده بعد ما تطهر من مهیضها قبل ان یجامعها: انت طالق او اعتدی.» یرید بذلک الطلاق و یشهد علی ذلک رجلین عدلین او غیر. صیغه طلاق این است که گفتیم به خاطر صحیحه محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام. سؤال که درباره مردی که به همسرش میگوید: «تو بر من حرام» یا «تو بر من بائنی»، «جدا» یا «تو بر من بدی» کنده شدن است. «جدایی یا تو بریهای» یا «خلیهای» خالی شدی از زندگی، هیچی نیست برای طلاق. طلاق فقط این است که در قبل عده، یعنی وقتی که میخواهد عده نگه دارد، بعد از آن وقتی که پاک شده از حیضش و هنوز مجامعت نکرده، یعنی در طهر غیر مواقعه است و بعدش قرار است خانم به عده برود، اینجا بهش بگوید: «انت طالق» یا بگوید: «اعتدی»؛ عده نگهدار، به منظورشم طلاق باشد و بر این امر هم دو تا مرد عادل را شاهد بگیرد.
اینجا چه میشود؟ آقا بله. «و المذکور فیها جمله: انت طالق.» به "هی زوجه" و "یخاطبها بصیغه التی معها الخطاب". اینجا گفته: «انت طالق». خب، ما میگوییم نه «انت». «زوجتی سکینه، زوجتی سکینه طالق.» درست. «ام الحسن طالق.» «ام ابن الحسن طالق.» «ننه علی، ننه حسن» مشهدیها میگویند: «ننه حسن طالقه.» «ننه پسرم»، «مادر پسرم»: «ام ولدی طالق». همهاش درست است. چون که میتوان تعدی کرد به غیر این کلمه. به این جمله «انت طالق» یا بقیهاش از چیزهایی که مشتمل بر آن باشد، و کلمه حلل است از این جهت که در طلاق لازم نیست که حتماً خطاب بکند «انت» بگوید. یا «زوجه» همسرشان را خطاب قرار بدهد؛ بلکه میشود غایب بگوید: «مریم طالق.» خطاب ضمیر «انت» نشود و آورد، باز هم میشود. طلاق وقتی متعلق غایب بود، چگونه میخواهد طلاق بدهد که قطعاً طوری باشد؟ در روایت ما اجازه داده بودند. متعلق غایب را طلاق به جملت «اعتدی». حالا اگر «اعتدی» بگوید، طلاق محقق میشود. «و المناسب ذلک محقق یبشل تسالم علی الخلاف.» مگر اینکه یک اجماعی بر این باشد که نمیشود. «تمسک به صحیحه مذکوره و غیرها. ما باشیم.» این صحیح مذکوره خوب میشود. اجازه دادند به غیر این صحیح. «و نسب القول بذلک الی ابن جنید»، و نسبت داده شده قول به این مسئله که با «إعتدی» میشود طلاق داد به ابن جنید که ایشان قائل به «تسالم» است. «الا اصحاب اجماعی علی عدم القول به مقتضی الاحتیاط لازم.» مگر اینکه وقتی ثابت بشود که اصحاب اجماع دارند بر اینکه قائل نیستند به اینکه جمله «اعتدی» صیغه طلاق باشد، اینجا متعین همین است که ما اکتفا کنیم به همان صیغهای که گفتیم که «انت طالق». لااقل این است که دیگر مقتضای احتیاط بر این است که احتیاطاً فقط با «انت طالق» طلاق بگیرد.
و اما ترجمه عربی بگوید، اگر «فارسیاش» کفایت میکند. «خصوص العرب». چون طلاق که فقط برای عربها نگذاشتند، مال همه است دیگر. خاک کسی نتوانست "چی" ذکر چشم بگیرد و فلان اینها. گفتند: «و هل یلزم توکیل العربی ان امکن؟» حالا لازم است که اگر میتوانیم یک وکیل بگیریم که او عربی بلد است، وکیل بگیریم؟ «المناسب ذلک الدلیل و لا ترتب الاثر مع.» «مناسب چیست؟» "وک" «المناسب ذو الک و لا ترتب الاثر مع.» چون بالاخره این میشود. تأثیر اثر داد. آن «انت طالق» ملاک ما بود در واقع و اصل کار. و با وکیل گرفتن، طالب خود حضرت. چون خود این صیغه را فرمودند. فرمودند که: «آنها را نگه ندار، این را بگوید، این را بگوید.» خب، یعنی یا خودت بگو. واقعاً هیچ راهی نباشد برای گفتن این. بحث دیگری است. و عرض کنم که دیگر متأثر است و عذر و حرج هم نمیاندازیمش.
اقسام طلاق: «ینقسم الطلاق الی القسمین التالی». طلاق به این دو قسمی که میآید تقسیم میشود: اولاً، بدی. پایینتر از ثانی، سنی. طلاق بدعی داریم، طلاق سُنّی. طلاق سُنّی طلاق بر اساس سنت. «شرایط متقدمه» اونی است که شرایط متقدمه نداشته باشد. و حکم ملحق میشود به این قسم بدعی. طلاقی که سه بار انجام بشود، نه به اینکه متعلق بگوید: «انت طالق ثلاثه». توی مجلس! اهل سنت سه طلاقه میکند. «قاصدا بذلک تعدد الطلاق». سه طلاق انجام بشود. نه اینکه تأکید بر بطلان! اصلاً باطل نیست. مشهور: «طلقت واحده حرام است.» نه سه تا نیست، یکی است. اگر خواست این را بگوید، سه طلاق برداشت بکند و طرف برود، حرام ابدی بشود، این حرام است. این بدعت است. سه طلاقت کردم و یک طلاق را باهاش معامله کردیم، اشکالی ندارد. مازادش موفق نمیشود.
ثانیاً، سُنّی. نوع دوم شرایط متقدمه. شرایطی که قبلاً گفتیم، وقتی داشته باشد، میشود طلاق سُنّی. «وهو علی نحو». دو جور است: بائن که بائن خودش شش تا مصداق دارد، و رجعی که جلوتر میآید. مصادیق بائن را بگوییم: «…المطلقه». اونی است که شوهر حق ندارد در آن طلاق بائن رجوع کند. «سواء ان کان لها عده ام لا». میخواهد در عده باشد یا نباشد. و «مصادیقه سته». شش تا است این طلاق بائن و در آن حق رجوع ندارد:
۱. طلاق صغیره: «التی لم تبلغ سن المیه حتا مع فرض دخول بها عمداً او اشتباها». اگر بچهای که به سن حیض نرسیده را طلاق داد، حتی دخول بهش کرده باشد (حالا چه از روی عمد، چه از روی اشتباه)، باز هم طلاق بائن است و حق رجوع ندارد.
۲. طلاق یائسه: «یائسه» را طلاق داده، دیگر حق رجوع ندارد.
۳. طلاق قبل دخول: «قبل دخل» طلاق بدهد، حق رجوع ندارد. دوباره عقد بخوند، برگشت کفایت نمیکند. حق رجعت دارد تو همون ایام عده. «و هذه الثلاث لیس لها عده». که این سه تا، یکی قبل دخول طلاق داده شده است توی نامزدی، دیگر هیچ وقت عده نداشت.
۴. «المطلقه بالطلاق الثالث المسبوق بطلاقین». فردی که سه طلاقه کرده، به چه نحوی؟ اینها سه تا است.
۵. طلاق به «ملاک»
۶. طلاق به «الحمدلله رب العالمین».
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...